زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

مقدمه:

يکى از مسائلى که مرا در زندان رنج مى‌داد عدم شناختم از پديده زندان بود. از اينرو يکى از اهدافم در زندان هميشه آن بود که اگر روزى آزاد شوم درباره آن بنويسم. و بارها در مورد آن فکر کردم. به توصيف در و ديوار، اتاق شکنجه، بازجو و روابط زندانيان با يکديگر انديشيدم. در آن هشت سال که زندان مرا از هواى آزاد جدا ساخته بود بارها به خودم گفتم که در اولين فرصت بعد از آزادى درباره‌اش خواهم نوشت. ولى وقتى خود را در شرايطى ديدم که مى‌توانستم بنويسم، يعنى ديوارهاى زندان نه پيرامونم بلکه پشت سرم و حتى دور از وجودم بودند، متوجه شدم که نوشتن در باره آن هنوز رويايى بيش نيست. رويايى که در دوره زندان مثل عملى انتقامى در وجودم شعله کشيده بود. ولى اکنون اگر چه از آن دور شده بودم، هنوز نمى‌توانستم درباره‌اش بنويسم. آنچه بر من رفته بود هولناکتر از آن بود که بتوانم براحتى ترسيمش کنم. از آن گذشته، نمى‌دانستم در مورد کدام سال، کدام واقعه و اعدام کدام دوست بايد بنويسم. آيا در مورد رژيمى بايد بنويسم که مشاهدات من قطره‌اى از سيل جنايات آن است و يا از زندان دگم‌ها و سنتها که زندان رژيم را بر من تنگ‌تر مى‌کرد.

به هر رو آزادى از آن چهارديوارى به معناى آزادى واقعى من نبود. نه بخاطر آنکه ايران خود يک زندان برزگ است. نه بخاطر اينکه قلم نويسندگى نداشتم، بلکه فکر مى‌کردم قادر نخواهم بود که همه چيز را، همه جنايات رژيم را و همه بى‌تجربگى خودم و گنديدگى بعضى از سنتهاى مبارزاتى را که محاصره‌ام کرده بودند، بر روى کاغذ بياورم.

 آزادى‌ام از درون ديوارها به معناى آزادى روحم نبود. خشمى که طى ٨ سال ذره ذره جمع شده بود زمان طولانى‌ترى براى آزاد شدن مى‌خواست. آزاد شدن از تاثيرات منفى زندان مبارزه‌اى سخت مى‌طلبيد. اين مبارزه و آزاد شدن از تاثيرات منفى زندان زمانى طولانى لازم داشت. اين پروسه خود همراه بود با بيدار شدن انگيزه انتقال تجربياتم به نسل جوان که خوشبختانه بى‌مهابا از آزاديش دفاع مى‌کند. نسلى که در زندگى روزمره‌اش سرکوب ديده ولى شکست نخورده و استوار ايستاده و حقوقش را مى‌خواهد. نسلى که بايد از شکست پيشينيانش درس بگيرد و اين در صورتى امکان پذير است که ما سرکوب شدگان زبان بگشائيم و بگوييم بر ما چه رفت. زبان به سخن بگشائيم و هر يک به سهم خود هم از جنايات رژيم بگوئيم و هم از بى تجربگى ها و اشتباهات خودمان. بالطبع يکى از اهداف من درک و تشريح روندى بود که آن گونه طى شد و نه به گونه‌اى ديگر.

عشق به مبارزه براى تغيير اين دنياى نابرابر و اميد به گسترش آن  باعث شد که در سال ۹۵ کتابی به نام "زندان" نوشتم. اکنون مى‌بينم که در آن دوران هنوز از فضاى زندان آزاد نشده بودم. و امروز زندان را به اين گونه بر کاغذ رسم کرده‌ام که در دست داريد. امروز زندان براى من موضوعى است که به گذشته مربوط مى‌شود و من هويتم را بعنوان زندانى سياسى تعريف نمى‌کنم. مبارزه بر عليه جمهورى اسلامى و مبارزه براى زندگى‌اى که در آن کسى از گرسنگى، بيکارى، عدم آزادى و نابرابرى رنج نبرد به زندگى‌ام معنا مى‌بخشد. نوشتن در مورد زندان برايم مثل هر عرصه ديگرى است که مى توان در آن از جنايات رژيم گفت و بر ضرورت سرنگونى‌اش پافشارى کرد.

نوشتن کتابى که در دست داريد براى من پروسه افت و خيزهايى بود که در آن زندان را دوباره تجربه کردم. با وقايعش، با مرور کردن صحنه‌هايى مثل بردن دوستانم به سوى جوخه‌هاى اعدام و به ياد آخرين بوسه‌هايمان گريستم. شايد پروسه تکاملى اين کتاب پروسه تکامل نگاه من به زندان نيز بوده است. چرا که نسخه‌اى که در دست داريد نسبت به نسخه اول آن مثل کودکى تازه متولد شده است، نسبت به جنين در شکم مادر. واضح است که به تعداد زندانيان آزاد شده، مى‌تواند روايت از زندان نوشته شود. در يک واقعه همه شاهدان و يا کسانى که در آن واقعه شرکت دارند يک منظره يکسان نمى‌بينند. لازم مى‌دانم به اين نکته اشاره کنم که من تمام جنايات رژيم را که در آن ٨ ساله ديده و شنيده‌ام، در اين کتاب نگنجانده‌ام. چرا که احساس کردم و از ديگران هم شنيدم که کسى تحمل خواندن آن همه جنايات را در يک کتاب ندارد. از سوى ديگر مى‌خواستم کتابم حالت داستان گونه داشته باشد. و از آنجا که طرفدار داستانهاى جنايى و ترسناک نيستم، بخشى از آنچه را که شاهدش بودم به نگارش در نياوردم تا شايد خواندن آن راحت‌تر باشد. از اينرو بايد خاطر نشان کنم که نه من و نه اين کتاب شاهد واقعى زندانهاى جمهورى اسلامى نيستيم. شاهدان واقعى، آنهايى هستند که از آنها حتى شماره قبرى هم برجا نمانده است. شاهدان واقعى آنهايى هستند که هنوز پس از سالها آزادى از زندان قادر نيستند سخن بگويند و شايد هرگز لب به سخن نگشايند. شاهدان واقعى زندانهاى اسلام، آنهايى‌اند که هنوز از ناراحتى‌هاى روحى رنج مى‌برند و هر از گاهى دست به خودکشى مى‌زنند. شاهدان واقعى آنهايى‌اند که هنوز شبها در زندانند و با کابوس و تشنج و خيس عرق بيدار مى‌شوند.

 

نوشتن اين کتاب را در تابستان ١٩٩٩ ميلادى شروع کردم. در پروسه نوشتن اين کتاب تعدادى از دوستانم به اشکال مختلف مرا يارى کرده‌اند. در اينجا لازم مى‌دانم که از محمد فتاحى، نازلى پرتوى (يکى از شخصيتهاى اين کتاب) و فاتح شيخ الاسلامى که هر يک به گونه‌اى مرا در پيچ و خمهاى نگارش اين کتاب کمک کردند تشکر کنم. همينطور از دو تن از شخصيتهاى اين کتاب به نامهاى نينا و سونيا براى کمکهاى بى دريغشان تشکر مى‌کنم.

نسرين پرواز اکتبر ۲۰۰۱

 

مقدمه‌اى ديگر:

در مقدمه چاپ اول اين کتاب فراموش کردم به نکته‌اى اشاره کنم و آن اينکه: قبل از نوشتن اين کتاب وقايعى را که در زندان تجربه کرده بودم و بحثهايى را که با دوستانم در آنجا داشتم، با بعضى از دوستان سابقا زندانيم مرور کرده و محاورات را ضبط کردم. اينها عمدتا همان دوستانى هستند که در پايان مقدمه بر چاپ اول از آنها تشکر کرده‌ام. علت اين کار اين بود که نمى‌خواستم تنها به حافظه خودم اتکا کرده باشم.

در اينجا بايد خاطر نشان سازم که بحثها و برخوردهايى را که در اين کتاب مى‌خوانيد مربوط به دوران خاصى است. همانطور که آن شرايط تاريخى تغيير کرده است، انسانهاى آن دوره نيز حتما کم و بيش تغييراتى کرده‌اند. حداقل در مورد خودم مى‌توانم اين را بگويم که اگر امروز در مبارزه‌ام بر عليه جمهورى اسلامى دستگير شوم، آن پروسه را به گونه ديگرى طى خواهم کرد. چرا که از آن دوران و از بازنگرى روندى که طى شد درسهايى گرفته‌ام که مبارزه‌ام را غنى‌تر خواهد کرد. بالطبع اين بار با اعتماد بنفسى بالاتر و مغزى پر انديشه‌تر به جنگ ارتجاع در قدرت و فرهنگ خواهم رفت.

به دنبال انتشار چاپ اول اين کتاب که به سرعت تمام شد، نامه‌هاى زيادى از کشورهاى مختلف داشته‌ام، که در آنها محبت‌هاى زيادى به من شده است. تلفنهاى پرمحبت زيادى از دوستان و آشنايان داشته‌ام که در اينجا از همه آنها بسيار تشکر مى‌کنم.

از ميان اين دوستان تعداد زيادى مرا تشويق به گذاشتن اين کتاب در شبکه اينترنت کردند، تا مردم بيشترى، بخصوص در ايران بتوانند آنرا بخوانند. باید اشاره کنم که به کمک دوست عزیز بهروز اشکالات دیکته ایی ودستوری این کتاب نیز تا حدودی تصحیح شد.  در اینجا از ایشان
تشکر می کنم.

نسرين پرواز، تابستان ۲۰۰۳