زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
خبر خوش
از ملاقات بر مىگرديم. راز در حالى که خندان است به سراغم مىآيد، مىگويد:
- مژده بده، حزب کمونيست تشکيل شده. اواخر تابستان کنگره بوده و حزب را تشکيل دادهاند.
- با چه جرياناتى؟
- همان جرياناتى که قبل از دستگيريمان روى تشکيل آن توافق داشتند.
- در دورانى که رژيم تمام تلاشش را مىکند که دستگير و اعدام کند و پايان مبارزه و مقاومت را براى همه به امر پذيرفته شدهاى تبديل کند، کمونيستها حزب تشکيل دادهاند که مبارزهاى موثرتر را پيش ببرند. چه تو دهنى خوبى به رژيم است، دستشان درد نکند.
- بايد تشکيل حزب را جشن بگيريم.خبر خوشحال کنندهاى است، بخصوص براى ما که نه تنها از جامعه دوريم بلکه در کارخانه تواب سازى هستيم. و تمام تلاشمان اين است که بر خلاف جهت حرکت کنيم. به ياد دورانى مىافتم که بحث سر تشکيل حزب راه افتاده بود. خود اتحاد مبارزان کمونيست و کومهله و فراکسيونهايى از جريانات ديگر موافق تشکيل حزب بودند. پروسهاى که به بحث حول ضرورت تشکيل حزب منجر شد از زمانى آغاز شد که نظرات اتحاد مبارزان کمونيست در تمام جريانات چپ نفوذ پيدا کرد. فراکسونهايى در جريانات مختلف بوجود آمد که نظرات اتحاد مبارزان را قبول داشتند. تشکيلات کومهله که به دليل عجين بودنش در يک جنگ تودهاى و مبارزه اجتماعى فرصت اين را پيدا کرده بود نفوذ عظيمى پيدا کند و بزرگترين جريان چپ آن دوره بود يکپارچه جهتگيرى اتحاد مبارزان را پذيرفت. بعد از آن بحث سر تشکيل حزب و سازماندهى حزبى شروع شد. کاش من هم از نزديک شاهد تشکيل حزب بودم.
٭ ٭ ٭
امروز دو نفر را از بند بالا به بند ما منتقل کردند، زهرا و رويا. زهرا زندانى زمان شاه بوده است و به نظر مىرسد که اين دو از دعوا با توابها بدشان نمىآيد، شايد آنرا بخشى از مبارزه در زندان تعريف مىکنند. توابها به آنها گفتند که لباسهايشان را روى بند کمونيستها پهن کنند و روى بند اتاق پهن نکنند. ولى آنها روى بند اتاق پهن کردهاند و همين موجب جروبحث توابها با آنها شده است. توابها لباسهاى آنها را روى زمين انداختند و به آنها فحش دادند و آنها هم به توابها فحش مىدهند. توابها به آنها مىگويند نجس و آنها هم به توابها مىگويند شما کثيف و نجس هستيد نه ما. زهرا به سراغم مىآيد و مىگويد:
- چرا طرف ما را نمىگيريد؟ چرا لباسهايتان را روى طناب اتاقتان پهن نمىکنيد؟
- نمىخواهم وارد برخوردهاى اينچنينى بشوم. براى من مهم نيست که بند لباسم جدا باشد. تا زمانى که کنار دوستانم هستم براى چه بايد بخواهم که لباسم را کنار لباس توابها پهن کنم؟ ما موضوع کار توابها هستيم، ولى آنها موضوع مبارزه من نيستند، من به آنها اهميتى نمىدهم. جروبحث سر مسائل روزمره کار توابهاست طورى که وقتى ما چپها ظرف مىشوييم يک مسلمان بايد آنها را آب بکشد. مىدانم که احمقانه است ولى من اهميتى نمىدهم. اينها حتى رژيم هم نيستند خودشان زندانىاند، آن هم از نوع مفلوکش. من حاضر نيستم خودم را در رابطه با آنها تعريف کنم. اگر آنها مىخواهند نماينده رژيم در بند باشند بگذار باشند. دعوايى با آنها ندارم، کار خودم را مىکنم. راستش اينکه لباسم را روى اين بند و يا آن بند پهن کنم فرقى در شرايط زندگىام در اينجا ايجاد نمىکند. اين به معنى کوتاه آمدن از نظر و يا برخوردى هم نيست. براى همين برخورد در موردش فقط وقت و نيرو مىگيرد و من از هر دو کم دارم و دوست دارم سر مسايل مهمترى سرمايه گذاريشان کنم. از همه مهمتر فکر مىکنم که بايد نقشه مند عمل کرد و نبايد دچار عکسالعمل و يا لج و لجبازى شد. شايد رژيم هم خيلى دوست داشته باشد که ما با توابها سر مسائل روزمره درگير شويم ولى تا آنجايى که مزاحم کار و زندگىمان نيستند نبايد دنبال برخورد توابها بيفتيم. در هر صورت هر کس خودش مىداند که چه بايد بکند. اگر تو و رويا فکر مىکنيد که بايد در مقابل قوانينى که توابها جلويتان مىگذارند با آنها درگير شويد به خودتان مربوط است.
چند دقيقهاى در سکوت قدم مىزنيم. مىدانم که طريق مبارزه مرا قبول ندارد ولى نمىدانم چرا از نظرش هم دفاع نمىکند. از او در مورد زندان شاه مىپرسم و زهرا مىگويد:
- خيلى فرق داشت. در آنجا شکنجه معمولا ابتداى دستگيرى و براى اطلاعات گرفتن بکار برده مىشد. بعد از آن زندانى را به حال خودش رها مىکردند. در دوران محکوميتم بعد از دوران اوليه يادم مىآيد تنها يکبار شکنجه شدم. آنهم وقتى بود که يکى از جشنهاى شاهنشاهى بود و از ما خواستند که در جشن شرکت کنيم و ما نکرديم. بعد از آن ما را به درخت بستند و زدند. حالا نگاه کن، اين ملاها هر وقت دلشان مىخواهد آدم را مىزنند. زندان اسلام متفاوت از زندانهاى ديگر است و آدم را فقط براى اطلاعات نمىزنند. مىخواهند آدم را از آدميت خالى کنند.
نزديک وقت زايمان نينا است و ما مشغول آماده کردن وسائل براى بچه هستيم. خانواده نينا لباس بچه آوردند و چون از خانوادهها ملافه قبول نمىکنند، من از خانوادهام خواستم که دامنهاى پرچين بياورند. از دامنها ملافه و وسايل مورد نياز بچه را درست مىکنيم. تحمل نينا خيلى زياد است، هميشه درد دارد و نمىتواند راه برود، همهاش بايد بنشيند و يا دراز بکشد. مىدانم که خيلى دوست دارد راه برود ولى بخاطر حفظ بچه اين کار را نمىکند.
روز ملاقات است، به ديدن پدر و مادرم مىروم. پدرم مىگويد که پروندهام به شوراى عالى قضايى فرستاده شده است. به او مىگويم من که بهت گفته بودم حکمم اعدام است. مىگويد آره ولى بهم قول دادهاند که حکمت را به دو سال زندان تغيير خواهند داد. باور نمىکنم و به او مىگويم که زياد مطمئن نباشد. مىگويم چند نفر توانستهاند حکم بچههايشان را بخرند و حکم آنها از اعدام به چند سال زندان تخفيف پيدا کرده است. ولى برخى از خانوادهها هم پولشان را از دست دادند هم بچهشان را. پدرم مىگويد:
- حکم تو بيشتر از دو سال نخواهد بود. ولى نگران نباش نمىزارم دو سال اينجا بمانى. زودتر مىآرمت بيرون، تا وقتى که اينجايى تضمينى نيست که زنده خواهى ماند.
در زندان ما مىدانيم که تعدادى از زندانيان به قيمت زيادى به خانوادههايشان فروخته شدهاند. مىدانيم که زنى در حالى آزاد شده است که منتظر اعدامش بوده است، در مقابل ميليونها تومان. همه مىدانند که لاجوردى، رئيس زندان يکى از کسانى است که پول مىگيرد و زندانى را آزاد مىکند. راز به سراغم مىآيد و در حالى که تظاهر به پاک کردن لکهاى روى لباسم مىکند، چيزى توى جيبم مىاندازد. مىگويد:
- به دستشويى برو و بخوان. گزارش يکى از توابها در مورد لباس پوشيدن و زندگى ماست. اين نشان مىدهد که بايد بيشتر مراقب باشيم.
- از کجا پيدا کردهاى؟
- بهناز وقتى از ملاقات بر مىگشته از روى ميز دفتر برداشته. کسى در دفتر نبوده و توانسته به راحتى بردارد.
به دستشويى مىروم و مىخوانم، نوشته است:
- آنها در بند تشکيلات دارند. يکديگر را مرتب مىبينند. پرواز و راز رابطهاى هر روزه دارند. پرواز رابطه مرتبى با نينا، بهناز و روژين دارد و راز با شيوا و بهناز و سحر رابطه منظمى دارد. راز و پرواز گاهى هم با زندانيان ديگر حرف مىزنند. لباس پوشيدنشان کاملا با ما متفاوت است. بيشتر اوقات لباس قرمز رنگ مىپوشند. برادران نبايد برخى لباسها را از خانوادهها قبول کنند. آنها به حسينيه نمىروند و به مصاحبههاى تلويزيونى نگاه نمىکنند. نماز نمىخوانند و کاملا معلوم است که رفتارشان روى بقيه زندانيان تاثير گذاشته است. بهتر است آنها را از اين بند ببريد، به قبرها و يا جاى ديگرى منتقلشان کنيد.
دختر خوبى در اتاق ما هست که هنوز موقعيت خودش را در زندان تعريف نکرده، نمىداند چکار بايد بکند. در بيرون سياسى نبوده، حالا در زندان مجبور است که سياسى باشد. توابها سعى مىکنند که او را به طرف خود بکشند. وقتى که زير طنابهاى لباس هستم و کسى او را نمىبيند، به سراغم مىآيد و خبرها را بهم مىدهد. روزى که او را دستگير کردند پدرش جان سپرده است. وقتى پاسداران براى دستگيرى او به خانهاش مىروند، پدرش و بقيه خانواده شاهد بودند ولى نمىتوانند کارى کنند. بعد از اينکه پاسداراها او را مىبرند پدرش سکته مىکند و مىميرد. در اولين ملاقات خانوادهاش اين خبر را به او مىدهند، گويى هنوز از شوک از دست دادن پدرش بيرون نيامده است. مىدانم که روزى بالاخره تصميمش را خواهد گرفت و به طرف ما خواهد آمد و ديگر با توابها حرف نخواهد زد. ولى دوست ندارم فشارى به او بياورم، خودش بايد تصميم بگيرد. حالا زير طنابهاى لباس دارد برايم اخبار قزل حصار را مىگويد و رفتار وحشيانه حاجى رحمانى با زندانيان را. من تظاهر به جابجا کردن لباس مىکنم و او هم در حاليکه حرف مىزند تظاهر به همين کار مىکند. تا اينکه توابى از راه برسد و او راهش را بکشد و برود.
در وقتهاى بيکاريم روى سنگ کوچکى کار مىکنم. اول آن را با سابيدن به زمين هواخورى و يا يک سنگ پا به شکل زيبايى در مىآورم، بعد سوراخش مىکنم. بعد روى آن نقاشى مىکنم و يا چيزى مىنويسم تا کندهکارى کنم. اين کار قدغن است براى همين هر وقت مىخواهم اين کار را بکنم، بايد پشت بندهاى لباس بروم و آنجا بنشينم و کار کنم. اگر توابها مرا در حال کار روى سنگ ببينند برايم گزارش مىدهند. اجازه نداريم کاغذ و مداد يا خودکار و يا سوزن داشته باشيم ولى همه اينها را در جاهاى امن داريم. براى کار روى سنگ از سوزن و تيغ تراش استفاده مىکنم. گاهى رويا از من مىخواهد که روى سنگى و يا پارچهاى نقاشىاى برايش بکشم که خودش روى آن کار کند. از اينکه نمىتوانم با او و زهرا رابطه سياسى داشته باشم متاسفم. ولى انگار اجتناب ناپذير است چون مثل هم فکر نمىکنيم و روش مبارزاتىمان متفاوت است. مشغول کار روى سنگم هستم که مسئول فروشگاه راز را براى پرداخت پول خريد قبلى صدا مىکند. او يکى از مجاهدينى است که اداى توابها را در مىآورد. راز بر مىگردد و مىگويد پول خريد را داده است. تعجب مىکنم چون من پول خريد را يک روز بعد از آن دادم. به اتاق مىروم تا با مسئول فروشگاه حرف بزنم و پول را پس بگيرم. قبول نمىکند که از من پول گرفته است. ولى بعد از اينکه به او مىگويم که کجا نشسته بوديم و از او مىخواهم که دفترش را بياورد و ببيند که روى آنرا خط کشيده است يا نه، يادش مىآيد و پول را پس مىدهد. به آناهيد در مورد آن مىگويم و او مىگويد:
- اين کارى است که بعضى از مجاهدها مىکنند، پول ما را مىگيرند و به تشکيلاتشان مىدهند. سال پيش آنها از زندان قزل حصار کلى پول به خارج از زندان براى تشکيلاتشان فرستادند. پولى که از اين طريق از امثال ما گرفته بودند و يا از هوادارانشان در زندان جمع کرده بودند. بعد از مدتى يکى از آنها تواب واقعى شد و در مورد آن گزارش داد. بعد از آن خيلى از آنها به زير شکنجه رفتند و تبديل به توابهايى شدند که در مورد مادر و خواهرشان هم گزارش دادند. زندانيانى اينجا هستند که بخاطر همکاريهاى آنها دستگير شدند. آنها را طورى در هم شکستهاند که مىتوانند بدون هيچگونه ناراحتى تو را بکشند.
يکى از روزهاى سرد پائيزى است و امروز نينا با يک پسر بچه خوشگل از بهدارى زندان به بند آمد. نينا خيلى ضعيف شده است. با اينکه در عرض چند ماه گذشته بخشى از غذايمان را وقتى تخم مرغ و سيب زمينى بود پنهانى به او مىداديم. با اين حال آنقدر ضعيف است که روزها هم همراه بچه مىخوابد و وقتى او براى شير بيدار مىشود، نينا هم بلند مىشود. به کمک نينا کهنههاى بچه را مىشوييم و کمکش مىکنيم که بچه را حمام کند. از نگاه کردن به بچه زيباى نينا خيلى لذت مىبرم. با ديدنش و رشدش، وجود زندگى در زندان را بيشتر احساس مىکنم. بودن او در زندان دردآور است ولى در عين حال زندگى را زيباتر مىکند. از نگاه کردن به او و نوازش انگشتان کوچولويش خسته نمىشوم. نمىدانم وقتى بزرگ شود درک خواهد کرد که چقدر مادرش رنج برد که او زنده بماند.
بلندگو اسم مرا مىخواند که به بازجويى بروم. همه فکر مىکنيم که براى اعدام است. ياد حرفهاى پدرم مىافتم که چه وعدههايى بهش دادهاند و دلم برايش مىسوزد. نگهبان مرا به ساختمان بازجويى مىبرد و به اتاقى هدايتم مىکند. بازجو خودش را معرفى مىکند.
- اسم من روحالله است. حکمت اعدام است، ولى اگر در حسينيه از گذشتهات ابراز ندامت کنى مىتوانيم آنرا تغيير دهيم. دست خودت است، انزجار يا اعدام.
- اين کار را نخواهم کرد.
- پس برو، وقتش براى اعدام صدات مىکنيم.
- کى؟
- منظورت چيه؟
- کى براى اعدام صدام مىکنيد؟
لگدى به پشتم مىزند و مرا از اتاق بيرون مىکند.
٭ ٭ ٭
روز ملاقات است، بايد به خانوادهام در مورد بازجويى بگويم و اينکه حکم اعدام دادگاه را شوراى عالى قضايى تاييد کرده است. بلندگو اسم من و راز را مىخواند. همراه تعدادى ديگر به سالن ملاقات مىرويم. خانواده راز با من سلام و احوالپرسى مىکنند و خانواده من هم با راز سلام و احوالپرسى مىکنند. به پدرم در مورد بازجويى مىگويم. ماهيچههاى صورت درشت و آفتاب سوختهاش شروع به لرزش مىکنند. آبشار درد و عصبانيت همراه اشک از چشمانش جارى مىشوند. سعى مىکند اشکش را کنترل کند و مانع از ريزشش شود ولى صورتش خيس اشک است. اشکهايش در چالههاى دو گوشه دهانش مىايستند. ديدن حالتش حالم را دگرگون مىکند. بغضم را مىخورم. نبايد گريه کنم و باز بايد جلوى ابراز احساس طبيعىام را بگيرم، چيزى که در زندان بخشى از زندگىام شده. وقتى مىزنند، بايد وانمود کنيم که درد ندارد و داد نزنيم. براى اعدام صدايمان مىکنند، خندان به ميدان تير مىرويم که ضعفى نشان نداده باشيم. گويى به استقبال مرگ مىرويم. و اين در حالى است که زندگى را با تمام وجودمان دوست داريم. دوستانمان را براى اعدام مىبرند و ما در حاليکه در قلبمان خون گريه مىکنيم، با لبخند آخرين بوسههايمان را رد و بدل مىکنيم. حالا هم قلبم با ديدن چهره پدرم به درد آمده ولى نبايد گريه کنم. مادرم مىگويد:
- هيچ کارى نمىتوانى بکنى که اعدامت نکنند؟
- چرا، از من خواستند که انزجار بدم. از گذشتهام، از آنچه که هستم و بودهام ابراز پشيمانى کنم و از امامشان طلب پوزش و بخشش کنم. ولى خودت مىدانى که من مرگ را به چنين کارى ترجيح مىدهم.
- ولى اعدامت مىکنند. چه اشکالى داره که مصلحتى انزجار بدى؟
- مصلحتى و غير مصلحتى نداره. من اگر گذشتهام را به دور بريزم، براى چى زندگى کنم؟ گذشتهام بخشى از زندگى من است و آيندهام در تدوام آن است.
مادرم مىخواهد که بر اصرارش تاکيد کند. پدرم به او مىگويد:
- راحتش بگذار.پدرم که در زندگىاش گاهى او را مىديدم که با آنهايى که قدرت بيشترى از او داشتند سازش مىکرد و بر سر اين رفتارش با هم اختلاف داشتيم، حالا مرا با همه آنچه که هستم مىخواهد. مرا همينطور که هستم دوست دارد. رفتارش احساس احترام زيادى را در وجودم بر مىانگيزد. پدرم همچنان که اشک مىريزد مىگويد:
- تا من زندهام نمىتوانند تو را بکشند. خيالت راحت باشه. از اين زندان نجاتت مىدم. نمىگذارم در اينجا زياد باشى.
حرفهايش قلبم را به درد مىآورند. نمىتوانم حرف بزنم. واژهها نمىتوانند بيان کننده احساسم باشند. گوشى قطع شده است و ما با فاصله يک متر از يکديگر در حاليکه ديوار شيشهاى ما را از هم جدا کرده، ايستادهايم و يکديگر را مىنگريم. در عرض يک سال گذشته پيرتر شدهاند. و يا شايد قبلا خوب نگاهشان نکرده بودم. شايد هم هيچ وقت به اين اندازه احساسشان نکرده بودم.
٭ ٭ ٭
دوباره سرما خوردهام چون ديشب يک نفر يکى از پتوهايم را از رويم کشيده بود. هر کدام دو تا پتوى نازک سياه سربازى داريم. که پرز زيادى مىدهند و براى سلامتىمان بد هستند. با اينکه با چادر به جاى ملافه آنها را مىپوشانيم ولى باز هم پرز مىدهند. بخاطر تعداد زياد زندانى در اتاق و آلودگى هوا مجبوريم در اين هواى سرد پنجره ها را باز بگذاريم. براى همين دو تا پتو هم شب تا صبح گرممان نمىکند. احساس ضعف شديدى مىکنم چون غذايمان خيلى کم است و طى روز هم نمىتوانيم خودمان را گرم نگه داريم. هميشه يخ زده و گرسنه هستيم. دلم مىخواهد تمام روز را بخوابم ولى امکانش نيست. به هواخورى مىروم که زير آفتاب بشينم، نزديک راز مىنشينم. شمسى خانم مىآيد و کنارمان مىنشيند. شمسى خانم هفتاد سالش است و چند روز پيش دستگير شده است. هر روز به بازجويى مىرود، امروز با پاهاى شلاق خورده برگشت. خيلى ترسيده است و تنها به ما که اطمينان دارد حرفش را مىزند. مىگويد:
- آنها بچههايم را مىخواهند، چطور مىتوانم آنها را لو بدهم؟ چطور مىتوانم آنها را به اينجا بياورم که کشته شوند؟ نمىدانم چه کنم، خيلى مىترسم. کاش مرده بودم که حالا اينقدر تحقيرم نکنند.
- تحمل داشته باش، اين دوره موقتى است و مىگذرد. دوباره مىتوانى از زندگى لذت ببرى.
- اگر نتوانم شکنجه را تحمل کنم چى؟
- مىتوانى تحمل کنى. چون تو نمىتوانى بچههايت را به آنها بدهى که بکشنشون، پس تحمل خواهى کرد. مىتوانى مقاومت کنى، تو انسانى قوى هستى.
تمام ديروز و ديشب برف باريده است و حالا کلى برف توى هواخورى است. منتظرم که در هواخورى باز شود که بروم روى برفها راه بروم. صدايى که با قدم زدن روى برف ايجاد مىشود خيلى قشنگ است. نگهبان در هواخورى را باز مىکند و ما به هواخورى مىرويم. تعداد کمى در هواخورى هستيم. روى برفها راه مىروم و مقدارى از آن را بر مىدارم و با آن بازى مىکنم. بقيه دوستانم هم دارند با برف در دستانشان گلوله درست مىکنند. با نگاه يکديگر را تهديد مىکنيم که مىزنيم و مىخنديم. گاهى اداى پرت کردن گلوله برفى را در مىآوريم و از جا خالى دادن همديگر مىخنديم. ناگهان من و راز و روژين و بهناز و شيوا به هم گلولههاى برفى پرت مىکنيم. گرم بازى و فرار از گلولههاى برفى يکديگر هستيم که با صداى داد نگهبان به خودمان مىآييم. نگهبان دم در هواخورى ايستاده و مىگويد:
- خجالت نمىکشين؟ زود هواخورى را ترک کنيد. در حالى که هم از نفس افتادهايم و هم سر حال آمدهايم به داخل بند مىرويم. بلندگو اسم روژين را مىخواند که براى بازجويى برود و ما مىدانيم که اين براى بردن او به سلول انفرادى است. چون برف بازى کرديم بايد يک قربانى بدهيم، همه دلخور هستيم و روژين مىگويد ناراحت نباشين، شما هم بعدا مىآييد. همديگر را مىبوسيم و او مىرود. بلافاصله بلندگو وسايلش را مىخواهد و ما مىفهميم که او را به سلول انفرادى بردند.
٭ ٭ ٭
اوايل اسفند ٦٢ است. مرا براى بازجويى صدا مىکنند و اين بار همه فکر مىکنيم که براى اعدام اسست. دوستانم را مىبوسم و مىروم. حدود چهار ساعت است که توى راهرو منتظر هستم. بالاخره نگهبان مرد مىآيد و مرا با خود مىبرد. به ساختمان بزرگى مىرويم که اولين بارى است وارد آن مىشوم. در گوشهاى از من مىخواهد که منتظر باشم و خودش مىرود. بعد از دو ساعت يک نفر مىآيد و اسمم را مىپرسد و از من مىخواهد که وارد اتاقى شوم. در اين اتاق دو تا مرد هستند و هزاران پوشه و پرونده روى دو ميز و قفسههاى اطراف اتاق است. يکى از آنها يک برگه کاغذ به من نشان مىدهد و مىگويد بخوان. شروع به خواندن مىکنم، حکم اعدامم است. همچنان که مىخوانم لبخند بر لبانم مىنشيند. يکى از آنها به ديگرى مىگويد:
- نگاش کن، خوشحاله که قراره بمىره. برگه را از دستم مىگيرد و برگه ديگرى را بدستم مىدهد و مىگويد امضا کن. در برگه جديد نوشته شده است که به ده سال زندان محکوم شدهام. نمىتوانم جلوى خندهام را بگيرم، آنرا امضا مىکنم، يعنى آنرا ديدم. دلم مىخواهد هر چه زودتر به بند برگردم و به دوستانم بگويم که زنده هستم و زنده مىمانم. ولى کسى عجلهاى براى برگرداندن من ندارد. به يکى از نگهبانان مىگويم حالم بد است و بايد به بند برگردم. بعد از مدتى مىآيد و مرا با خود مىبرد. يک روز تمام طول کشيد تا حکم را بهم دادند. من صبح از بند بيرون آمدم و حالا عصر دارم بر مىگردم به بند. دوستانم از خوشحالى گريه مىکنند و مىگويند که پدرم نگذاشت اعدامم کنند.ولى خبر بدى هم هست، در مدتى که من در بند نبودم، تعدادى از زندانيان را منتقل کردهاند. بايد به قزلحصار برده باشندشان، به قبرها. همهشان حکم داشتند، من هم اگر ديروز حکم مىگرفتم امروز در بين آنها بودم. از بند ما تنها زهرا و رويا را بردهاند و از بند بالا تعداد بيشترى را. تصور اينکه چه تعدادى از آنها از قبرها، اين کارخانه تواب سازى، سالم بيرون خواهند آمد، دردناک است.
دلم مىخواهد که هر چه زودتر ملاقات داشته باشيم تا به خانوادهام بگويم که اعدام نخواهم شد. کاش امکان تلفن زدن به خانوادهمان را داشتيم و مىتوانستم زودتر به آنها بگويم که زنده خواهم ماند. دوره قبل از دادگاه حساب نمىشود، بنابراين ده سال آينده را بايد در زندان باشم. ولى آيا واقعا آنوقت مىگذارند که بروم؟ اميدوارم. يک بار لاجوردى گفت: ما نمىگذاريم شماها اينطورى آزاد بشين، از نظر سياسى زنده از اينجا بيرون برويد. ولى به مردم هم بستگى دارد، فقط رژيم تعيين کننده نيست. بالانس قدرت بين دو قطب يعنى مردم و رژيم سرنوشت ما را تعيين خواهد کرد.
شب است، من و راز کنار در هواخورى که بسته است ايستادهايم. از بين ميلهها مىتوانيم ستارهها را ببينيم. به راز مىگويم که دلم براى آنوقتها که توى انگليس شبها براى قدم زدن بيرون مىرفتم و در تاريکى بدون هيچ نگرانىاى قدم مىزدم، تنگ شده است. در مورد شرايط زندان و اين همه تواب که بيشتر از نگهبانان ما را اذيت مىکنند، حرف مىزنيم و هر دو فکر مىکنيم که شرايط همينطور نخواهد ماند. بالاخره يک روز مجبورند توابها را آزاد کنند، آنوقت ما مبارزان را هم کنار هم قرار خواهند داد. نمىدانيم آنروز کى خواهد رسيد، ولى سرانجام خواهد رسيد. رژيم نمىتواند اين طرفدارانش را که حاضرند ما را با يک اشاره لاجوردى بکشند، زياد در زندان نگه دارد. رژيم هم مىداند که اگر به موقع اينها را آزاد نکند ممکن است اينها هم رفتارشان را تغيير دهند. تصور اينکه روزى توابى در بند نيست و ما آزاديم که هر کارى که دوست داريم بکنيم جالب است. کاش آنروز زودتر مىرسيد، توابها هم براى چنين روزى يعنى نبودن در زندان روز شمارى مىکنند.روز تولدم است و دو روز است که حکم گرفتهام يعنى خطر اعدام از سرم باز شده است. دوستانم با خرما و کشمش و نان خشک کيکى درست کردهاند که تولد و حکم گرفتن مرا جشن بگيريم. از من مىخواهند که به راهرو بروم، پنج نفر هستيم، داريم کيک مىخوريم و مىخنديم. توابان با تنفر و حسادت نگاهمان مىکنند. به يکديگر مىگوييم که درست نيست که دور هم نشستهايم، بهتر است جدا شويم. سه تا از دوستانم سريع کيکشان را مىخورند و مىروند. حالا فقط من و راز نشستهايم و کيک مىخوريم و آرزو مىکنيم راز هم بزودى حکم بگيرد. به محض آنکه کيک تمام مىشود توابها دورهمان مىکنند. ما مىايستيم ولى راه فرارى نيست. چهرههايشان عصبانى است، با مشتهاى گره کرده فرياد مىزنند:
- مرگ بر کمونيست. مرگ بر ضد انقلاب. در حاليکه مشتهاى گره کردهشان در هوا مىچرخد و تا نزديک صورت و بينى ما پائين مىآيد شعار مىدهند. ما حرفى نمىزنيم و تکان هم نمىخوريم که بيشتر تحريک نشوند. خيلى زيادند مىتوانند ما را بکشند. بدون هيچ عکسالعملى نگاهشان مىکنيم. فکر مىکنم که از نگهبان اجازه گرفتهاند چون اين اولين بارى است که آنها را اين چنين مىبينم. محاصره ما و فرياد "مرگ بر کمونيست" و تکان دادن مشتهايشان ده دقيقه طول مىکشد ولى براى ما خيلى بيشتر به نظر مىرسد.
حرکت توابها و دوره کردنمان و شعار "مرگ بر کمونيست" آنها مرا سخت به فکر فرو برده. اينکه زندگى اينها و آزادىشان به ميزان آزار و اذيت ما و اينکه چقدر با رژيم همکارى کنند گره خورده، متاسفم مىکند. چقدر زندانيان با يکديگر متفاوتاند. آيا زندانيان زمان شاه هم تا اين حد با هم متفاوت بودند؟ هرچند زمان شاه فشار درون زندان کمتر از حالا بوده است ولى آيا زندانيان در زمينههايى خيلى با هم فرق داشتند؟ يادم مىآيد شنيده بودم که در آن زمان هم بعضى از مذهبىها نسبت به زندانيان غيرمذهبى برخوردهاى احمقانه نجس و پاکى داشتهاند. به ياد احساس و برخورد مردم به زندانيان سياسى مىافتم. چقدر با علاقه و شيفتهوار به زندانيان نگاه مىکنند. آيا حالا مردم مىدانند که بعضى از آن زندانيان دوران شاه که وقت آزاديشان تنها با زندانى بودنشان تعريف مىشدند، جلادان امروزشان هستند؟ شايد در دوران شاه مردم تفاوتى بين لاجوردى و رفسنجانى با زندانيان ديگر نمىديدند. شايد نمىتوانستند زندانيان را با توجه به گرايشات سياسىشان ارزيابى کنند و براى همين همه زندانيان تنها بواسطه زندانى بودنشان مورد احترام بودند. ولى مردم چطور مىتوانستند تفاوتى بين زندانيان با گرايشات متفاوت ببينند؟ وقتى که هيچ شناختى از منافع خودشان و از جريانات سياسى نداشتند چطور مىتوانستند زندانيان را يکپارچه نبينند؟ اگر مردم شناخت سياسى روشنى داشتند ممکن بود درک کنند که امثال لاجوردى که خود زندانى سياسى شاه بودند ممکن است جلادان بچههاى انقلاب شوند.
روز ملاقات است با ديدن پدر و مادرم با خوشحالى به آنها مىگويم که زنده مىمانم و ده سال حکم گرفتهام. خوشحالتر از هميشه هستم ولى پدرم نمىتواند جلوى گريهاش را بگيرد، مىگويد:
- آنها به من قول دادند که دو سال خواهد بود.
- مهم اين است که اعدام نمىشوم. من خيلى خوشحالم، تو هم بايد خوشحال باشى.
- نمىگذارم اينقدر نگهت دارند، بيرونت مىآرم، قول مىدم.
- ناراحت نباش. مهم اينه که زنده مىمانم. دادگاه حکمم را اعدام داده بود، چطورى تغييرش دادى؟
- شوراى عالى قضايى هم اعدامت را تاييد کرده بود. ولى وقتى که به دفتر منتظرى رفت که مهر تاييد بعدى را بخورد، آنها تاييد نکردند و تغييرش دادند. ملاقات تمام مىشود و در راه برگشتن به بند هستم. به اين فکر مىکنم که خيلىها در حکم اعدام و اجراى آن دست دارند.
٭ ٭ ٭
طبق معمول صبح زود بيدار مىشوم که بعد در صف دستشويى نايستم. وقتى از کنار حمام مىگذرم که به دستشويى برسم مىبينم که نگهبانان در کنار حمام ايستادهاند. اجازه نمىدهند کسى وارد حمام شود. از يکى از زندانيان که آنجا ايستاده مىپرسم چه اتفاقى افتاده است، مىگويد:
- شمسى خانم ديشب در حمام خودکشى کرده است.
- چطورى؟
- با چادرش خودش را از لولههاى سقف دار زده است. نيمه شب اين کار را کرده که همه خواب بودند. يکى از زندانيان صبح زود وارد حمام مىشود و او را مىبيند و به دفتر خبر مىدهد.
نمىدانم بچههايش هرگز خواهند فهميد که چرا و چطور شمسى خانم از زندگىاش گذشت. اينکه اگر مدام به بازجويى نمىبردنش و بچههايش را از او نمىخواستند در اين سن خودکشى نمىکرد.
روز انتخابات است، مسئول بند رحيمى که زنى ميانسال و تقريبا چاق است اسامى زندانيان هر اتاقى را يکى بعد از ديگرى مىخواند که بروند و راى بدهند. من هم در هواخورى قدم مىزنم، برايم جالب است که ببينم چند نفر راى نمىدهند. چند نفرى که به ندرت با من حرف مىزنند، چرا که از گزارش دادن توابها مىترسند، تک تک به سراغم مىآيند و مىپرسند آيا راى خواهم داد. و من پاسخ مىدهم نه، کم مانده ازمان بخواهند که طناب دارمان را هم خودمان آويزان کنيم. چگونه به رژيمى که زندانم مىکند و مىکشد راى بدهم؟ تازه من وقتى بيرون هم بودم به اين رژيم راى ندادم چه رسد به حالا که زندانيش هستم.از راز هم برخى ديگر مىپرسند، اينها کسانى هستند که ما با آنها رابطه منظم نداريم. وگرنه با دوستانمان از قبل حرف زدهايم و هر کس مىداند که ديگرى چه برخوردى خواهد داشت. کنار در هواخورى طورى ايستادهام که صداى رحيمى را در حاليکه اسامى را مىخواند مىشنوم ولى او مرا نمىبيند. نوبت اتاق ماست، رحيمى اسامى را يکىيکى مىخواند، اسم مرا هم مىخواند و با نرفتنم شروع به فحش دادن مىکند. مىگويد که ضدانقلاب هستم و غيره. با فروکش کردن عصبانيتش به خواندن افراد ادامه مىدهد و اسم راز را مىخواند و با نرفتن راز هم شروع به دادن فحش به او مىکند. رحيمى با صدا کردن تکتک زندانيان مىخواهد مانع از آن شود که کسى يواشکى از دادن راى خوددارى کند. مىشنوم که از حدود ٤٠٠ نفر جمعيت بند مجموعا پانزده نفر در بند راى ندادهاند و از اين خبر خوشحال مىشوم. چون تعداد ما نماز نخوانها در حال حاضر همهاش شش نفر است.
٭ ٭ ٭