زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

اتاق بدون تواب

اواخر اسفند سال ٦٢ است نگهبان به ما مى‌گويد که وسايلمان را جمع کرده و به اتاق شش بند بالا برويم. من و راز و بهناز و شيوا، وسايلمان را جمع مى‌کنيم و از اينکه از اين بند مى‌رويم خوشحاليم. توابها هم خوشحالند، از دست ما راحت مى‌شوند. هر روز به نگهبانان شکايت مى‌کردند: - اين نجسها زندگى را به ما جهنم کرده‌اند، يا آنها را از اين بند ببريد يا ما را. هر روز چند بار آب دستشان را به ما مى‌پاشند که نجس شويم و مجبور باشيم با آب سرد حمام کنيم و لباسمان را عوض کنيم. حالا در مورد کى گزارش خواهند داد؟ در مورد خودشان؟ دلم براى نينا و بچه‌اش تنگ خواهد شد. نمى‌دانم حالا تنهايى در بين اين همه تواب چکار خواهد کرد. حالا کسى نيست که کمکش کند و کمرش همچنان ناراحت است. به بند بالا مى‌رويم، شبيه بند پائين است. با اين تفاوت که اتاق ٦ متعلق به نماز نخوان‌ها است. ٨٥ نفر در اين اتاق هستند و به نظر مى‌رسد نبايد از آمدن ما خوشحال باشند چون جايشان را تنگتر مى‌کنيم. وقتى بند پائين بودم هميشه دلم مى‌خواست توى همچين اتاقى باشم که کسى بعنوان نجس باهام برخورد نکند. ولى به نظر مى‌رسد در اينجا هم زندگى راحت نخواهد بود، هر چند احساس مى‌کنم که در اينجا هم زياد نخواهيم ماند و جاى موقتمان است. از وقتى که حکم گرفته‌ام احساس مى‌کنم که هر آن ممکن است مرا به جاى ديگرى منتقل کنند.

در اين اتاق همه با هم خريد مى‌کنند و همه چيز اشتراکى است. حتى افرادى از جريانات راست که به نفع رژيم حرف مى‌زنند و فعاليت داشته‌اند نيز با بقيه شريک هستند. ما پنج نفر هم وسايل فروشگاهمان را به مسئول فروشگاه مى‌دهيم که در کنار وسايل اتاق بگذارد. ولى زمانى که مى‌خواهيم لباس بشوييم مثل بند پائين که مسئول خريد و مصرفمان خودمان بوديم، نمى‌توانيم هر يک لباسهايمان را در يک تشت آب کف جدا از هم بشوييم. وقت شستن لباسها مسئول فروشگاه مقدار کمى پودر به ما مى‌دهد و مى‌گويد همه لباسهايتان را توى يک آب کف بشوييد و بعد آب کشى کنيد. مى‌گوييم اين کار بهداشتى نيست، مى‌گويد مجبوريم، به اندازه کافى پودر نداريم و خيلى هم غيربهداشتى نيست. با بودن در چنين جمع گشادى در رابطه با خريد و مصرف مسئله‌اى ندارم ولى مشکل اين است که سياست خريد آنها را قبول ندارم. در اينجا همه داريم با گرسنگى دست و پنجه نرم مى‌کنيم و هميشه گرسنه هستيم. همه‌مان ضعف داريم و بايد از هر فرصتى براى قوى کردن و رساندن مواد غذايى به بدنمان استفاده کنيم. ما مى‌توانيم از فروشگاه کشمش و خرما به اندازه‌اى بخريم که جلوى گشنگى‌مان را بگيرد و يا پودر لباسشويى به ميزانى بخريم که مجبور نباشيم لباسهايمان را توى يک تشت آب کف بشوريم. ولى بعضى‌ها خريد از فروشگاه را محدود مى‌کنند و معتقدند که زياد خريدن بورژوايى است. از مسئول فروشگاه مى‌پرسم که چرا بعضى چيزها را بيشتر نمى‌خريد مى‌گويد:

- ما طرفدار خريد بورژوايى نيستيم.

احمقانه است، به اندازه کافى پودر لباسشويى نمى‌خرند چون نمى‌خواهند "خريد بورژوايى" بکنند. خودشان را در خطر بيمارى‌هاى پوستى و بيمارى‌هاى ديگر قرار مى‌دهند، چون نمى‌دانند خريد بورژوايى چگونه است. هيچ وقت فکر نمى‌کردم که اينقدر عقب مانده باشند و هر کس را که اين طريق خريد را قبول ندارد بورژوا مى‌دانند. جالب اينجاست که هيچ کس هم به اين نوع خريد محدود اعتراض نمى‌کند. شايد بخاطر آن ضرب‌المثل است که خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو. با راز حرف مى‌زنم و مى‌گويم من دوست ندارم با چنين روشى و چنين فرهنگى همراه باشم. نه فقط بخاطر اينکه به اندازه کافى خريد نمى‌کنند و ما را در معرض خطر بيمارى قرار مى‌دهند، بلکه بخاطر اينکه دوست ندارم خودم را با چنين فرهنگى تعريف کنم. راز موافقت مى‌کند و تصميم مى‌گيريم که با بقيه دوستانمان حرف بزنيم و اگر آنها هم موافق بودند همه با هم جدا شويم و اگر موافقت نکردند من و راز جدا خواهيم شد. با دوستانمان که از بند پائين با ما آمده‌اند حرف مى‌زنيم و تصميم مى‌گيريم که فروشگاهمان را جدا کنيم. بنابراين دو تا کمون در اتاق خواهيم داشت. کمون آنها که زندگى‌اى صوفيانه را در پيش گرفته و کمون ما که به قول آنها بورژوايى خريد و خرج مى‌کنيم. به نظر مى‌آيد از نظر اينها مرتاضانه زيستن، کارگرى است. شايد فکر مى‌کنند کارگر زندگى خوب و خوش و پر از امکانات نمى‌خواهد که اينها آنرا به خود حرام مى‌دانند. خبر ندارند که رفقاى کارگرم اگر پول داشتند براى داشتن لباس و غذاى خوب به راحتى آنرا خرج مى‌کردند. يکى از آنها به راز گفته است، وقتى در جامعه مردم امکان خريد ميوه ندارند درست نيست که ما در اينجا بخريم. گويى نمى‌فهمند که مردم امکان مالى‌اش را ندارند وگرنه مى‌خريدند و رياضت کشى نمى‌کردند. در حاليکه ما پول خريدش را داريم. تا قبل از اينکه در بين اينها قرار بگيرم روشن نبودم مسئله ريشه در چه تفکر و سنتى دارد. نمى‌دانستم از نظر اينها سوسياليسم يعنى برابرى در فقرى که در سرمايه دارى دولتى اروپاى شرقى بود. نمى‌دانستم که اينها از نظر سنت و اخلاقيات فاصله‌اى با گروههاى مذهبى ندارند. بخشى از اينها و سازمانهايشان عمرى با مجاهد مسلمان احساس نزديکى مى‌کرده‌اند و تنها تفاوتشان در اين بوده که اينها به وجود خدايى در آن بالا بى‌عقيده بوده‌اند. ديدن ايدآلهاى انسانها در زندگى شخصى و اجتماعى‌شان بهترين محک براى سنجش آن ايدآلهاست. يک نفر راه کارگرى در اتاق است که افراد را تشويق به پذيرفتن شرط آزادى يعنى مصاحبه مى‌کند. باور کردنى نيست ولى رژيم زندانيان را تحت فشار قرار مى‌دهد که مصاحبه را بپذيرند حال آنکه اين فرد با حرف زدن آنها را راضى به اين کار مى‌کند. او جاسوس رژيم هم نيست.

هر چند درون اتاق بورژوا به نظر مى‌رسم و به درد دوستى نمى‌خورم ولى در بيرون از اتاق دوستان خوبى پيدا کرده‌ام. يکى از آنها سونيا است با صورت و چشمانى زيبا که در رابطه با يکى از سازمانهاى چپ دستگير شده است. و پريوش زن ميان سالى که به جرم بهايى بودن زندانى است. من و پريوش خيلى با هم حرف مى‌زنيم، از مصاحبت با او لذت مى‌برم، مثل معلم برايم مى‌ماند. بعضى از هم اتاقى‌هايم با حالت مسخره به راز گفته‌اند، مثل اينکه پرواز دارد بهايى مى‌شود. روبروى خودم چيزى نمى‌گويند ولى پيش دوستانم برايم متلک مى‌پرانند. خيلى احمقانه است که فکر مى‌کنند نبايد با پريوش دوستى نزديکى داشته باشم. من به حرف کسى اهميت نمى‌دهم، کارى که به نظرم درست باشد انجام مى‌دهم. از پريوش در مورد حکمش مى‌پرسم و او مى‌گويد:

- حکم ندارم يعنى اعدام خواهم شد. ماه گذشته بازجو صدايم کرد و از من خواست که روى عکس بها بنشينم. من هم اين کار را نکردم. رفتارشان با من بخاطر مذهبم احمقانه است. مى‌دانم که حتى اگر بر عليه مذهبم هم حرف بزنم باز اعدامم مى‌کنند. بخاطر شغلم، من معلم بودم و در خانه‌ام براى جوانان کلاس داشتم. بازجو اسم آنرا تشکيلات گذاشته است.

- ممکن است حکمت را تغيير بدن، نبايد نااميد باشى.

- اميدوارم تغييرش بدن ولى شک دارم و متاسف هم نيستم که مى‌ميرم. خون من اضافه خواهد شد به خون همه آن کسانى که به خاطر عقايدشان اعدام شدند. همه آن کسانى که سوزانده شدند، و همه کسانى که در راه تغيير دنيا به يک دنياى بهتر جانشان را از دست دادند. مطمئنم که روزى مردم اين دنياى کثيف را تبديل به دنيايى خواهند کرد که به جز لذت و آسايش با لغت ديگرى نتوان آنرا تعريف کرد.

حدود يک ماه است که در اتاق ٦ هستم. روزها سريع مى‌گذرند هرچند جاى استراحت و خواب کافى نداريم. در مورد زندان قزل حصار و رئيسش حاجى رحمانى که قبرها را درست کرده، مى‌شنويم. مى‌شنويم که مدت هفت ماه است که قبرها را درست کرده‌اند. مى‌شنويم که قبرها به اين شکل درست شده‌اند که زندانيان را تک‌تک در جاهاى کوچکى مى‌گذارند که با تختهاى چوبى از هم جدا شده‌اند. اگر حرفى بزنند و يا تکان بخورند شديدا کتک خواهند خورد. تمام روز بايد با چشم‌بند و چادر بنشينند و شب در همان جا بخوابند. مى‌شنويم که حاجى برخى از زندانيان را از قبرها به بند مى‌برد و شلاق مى‌زند. مى‌شنويم که تعدادى از زندانيانى که در قبرها قرار داده شده‌اند، شرايط را پذيرفته و از آنجا به بند منتقل شده‌اند. شرط بلند شدن از قبر همکارى با رژيم است و حتى نگهبان قبرها شدن. يعنى مراقب دوستان سابقشان هستند که تکان نخورند و حرف نزنند، در غير اينصورت به حاجى گزارش مى‌دهند که بيايد و آنها را که مقررات را رعايت نکرده‌اند به باد کتک بگيرد. باور کردنى نيست، نه اعمال خشونت رژيم تا اين حد بدون اينکه از پاسخ دادن در رابطه با آن بهراسد و نه بريدن زندانيان در قبرها، هيچکدام باور کردنى نيستند. به نظر مى‌رسد که همه زندانيان ترسيده‌اند و همه منتظرند که به قبرها برده شوند. از خودم مى‌پرسم که آيا از نشستن و خوابيدن در يک جاى کوچک و نداشتن ارتباط با دنيا مى‌ترسم؟ نه هر چند شکنجه مداومى است ولى قابل تحمل است.

روز ملاقات است و فضاى بند با روزهاى ديگر متفاوت است. همه سعى مى‌کنند کارهاى روزمره‌شان را تا قبل از اينکه اسمشان براى ملاقات خوانده شود، انجام دهند. براى همين تعدادى در حال دويدن هستند و صف دستشويى طولانى‌تر از روزهاى ديگر است. با پريوش در راهرو قدم مى‌زنم، حواس مرا از هيجان روز ملاقات دور مى‌کند. بلندگو چند اسم را مى‌خواند، پريوش هم ساکت مى‌شود که اسامى را بشنويم. اسم من هم در ليست است. از او جدا مى‌شوم تا آماده رفتن شوم. به دفتر مى‌روم، زندانيان ديگرى نيز آماده‌اند. طبق معمول مدتى منتظر مى‌مانيم. پاسدار مردى مى‌آيد و از ما مى‌خواهد با او برويم. از دفتر ٢١٦ رد مى‌شويم و از پله ها پائين مى‌رويم و به هواى آزاد مى‌رسيم. قبل از اينکه هواى تازه مسحورم کند و از استنشاقش لذتى ببرم، صحنه‌اى در مقابلم نفسم را مى‌برد. روى سکو جسد يک زندانى روى زمين افتاده است. از کنارش رد مى‌شوم و نگاهش مى‌کنم. بدن يک پسر جوان است، نمى‌دانم زنده است يا نه. بايد مرده باشد، چشم‌بند ندارد. نگهبان فرياد مى‌زند حرکت کنيد. چند قدم دورتر از جسد يک گردنبند ساخت زندان مى‌بينم. از همانهايى که خودم هم درست کرده‌ام. يک سنگ کار شده سياه که يک نخ از سوراخش رد شده است. آنرا از زمين برمى‌دارم و از زير چشم بند نگاهش مى‌کنم. خيلى قشنگ فرم داده شده است به شکل قطره ساخته شده است. يک قطره اشک و يا قطره باران که به دريا مى‌ريزد. روى آن تنها يک کلمه نوشته شده است، فردا. حتما مال جسد است، شايد خودش درست کرده است. کاش مى‌توانستم آنرا به خانواده‌اش برسانم. شايد آنرا براى يک دوست و يا عشقش درست کرده، براى يک زن يا يک بچه و يا يک زندانى ديگر درست کرده است. به ساختمان ملاقات مى‌رسيم ولى تمام ذهنم به جسد و آرزوهاى برباد رفته او و فردايى که به آن فکر مى‌کرده، رفته است.

در زمانهايى که دوست دارم در تنهايى فکر کنم روى سنگ کار مى‌کنم. از کار روى سنگ لذت مى‌برم، حالت دادن سنگ سخت است، نوشتن روى آن آسان نيست. در اين اتاق هيچ کارى ممنوع نيست، نه کار روى سنگ، نه بحث سياسى و نه شوخى با ديگران. توابى در اين اتاق نيست که گزارش دهد که ما اين کارها را مى‌کنيم و قوانين را که عدم انجام چنين کارهايى است رعايت نمى‌کنيم. ديگر تفاوت اين بند با بند پائين اين است که وقتى نگهبانان زندانيان بند را براى رفتن به حسينيه صدا مى‌کنند، از اتاق شش هم مى‌خواهند که بروند. هر چند وقت يک بار نگهبانان از بلند گو مى‌گويند که اتاق شش براى رفتن به حسينيه آماده باشد و چون ما نمى‌رويم، پاسداران مرد معروف به گروه ضربت با کابل و چوب و چماق به اتاقمان مى‌ريزند و همه را با کتک با خود به حسينيه مى‌برند. ولى با بند پائين آنها هرگز اين کار را نمى‌کردند چون تعداد ما که حاضر نبوديم به حسينيه برويم خيلى کم بود. وقتى کسانى مى‌خواهند مصاحبه کنند لاجوردى رئيس زندان از نگهبانان مى‌خواهد که ما را به حسينيه ببرند. امروز يکى از آن روزهاست، نگهبانان از بلندگو چند بار اعلام کردند که اتاق ٦ براى رفتن به حسينيه بيرون بيايد و ما اهميتى نداده‌ايم. تعداد زيادى نگهبان مرد آمدند و با کتک ما را به بيرون بند بردند. حالا پياده در راه رفتن به حسينيه هستيم. کوهها و دره‌ها را مى‌توانيم از زير چشم بند ببينيم. از ديدن آنها لذت مى‌برم و ياد زمانى مى‌افتم که با دوستانم به اين کوهها مى‌رفتم و نمى‌دانستم که کمى دورتر در اوين چه مى‌گذرد. به حسينيه مى‌رسيم. بايد دمپايى‌هايمان را بيرون در بگذاريم و پاى برهنه داخل شويم. سالن خيلى بزرگى است که يک سن بزرگ دارد که يک ميز و چند صندلى روى آن است. وسط سالن را با يک پرده کوتاه از هم جدا کرده‌اند که زندانيان زن و مرد را از هم جدا مى‌کند. تعداد زيادى زندانى پسر طرف چپ سالن نشسته‌اند و از ما مى‌خواهند که طرف راست بنشينيم. آنها به ما نگاه مى‌کنند و ما به آنها، ولى آنقدر نگهبان هست که اگر کسى حرف بزند سريع او را زير باد مشت و لگد بگيرند. بعضى از زندانيان به حسينيه مى‌آيند که همسرانشان را ببينند. و اگر شد با بلند کردن پرده حرفى بزنند و يا نگاهى رد و بدل کنند. لاجوردى قدم مى‌زند و زندانيان را نگاه مى‌کند، احساس قدرت مى‌کند. ديدن لاجوردى حال آدم را بهم مى‌زند، زشتى خاصى در تمام وجودش است، شايد لذت او از خشونت و شکنجه و اعدام است که اين احساس را در بيننده ايجاد مى‌کند. صورتش مثل جغد است، بيچاره جغد هيچوقت مثل لاجوردى هم نوعش را نکشته است.ما در کنار افراد بند خودمان نشسته‌ايم. سعى مى‌کنيم افراد بندهاى ديگر را هم ببينيم. لاجوردى شروع به سخنرانى مى‌کند، مى‌گويد زندان جمهورى اسلامى کارخانه تواب سازى است و پيچ اوين پيچ توبه است. بعد از چند نفر مى‌خواهد که روى سن بروند و از گذشته‌شان اعلام انزجار کنند. به نظر مى‌رسد که از قبل به انجام اين کار رضايت داده‌اند چون بدون درگير شدن بلند مى‌شوند و به روى سن مى‌روند. يکى بعد از ديگرى اعلام انزجار و توبه مى‌کنند و توابها از پائين شعار مى‌دهند:

- دروغگو، مرگ بر کمونيست، مرگ بر منافق، مرگ بر ضد‌انقلاب. شعارهاى توابها به اين معنى است که از توبه مصاحبه‌کنندگان راضى نيستند. مصاحبه کنندگان قسم مى‌خورند که حقيقت را مى‌گويند. لاجوردى از يکى از مصاحبه‌کنندگان مى‌خواهد که اگر راست مى‌گويد اسم پنج نفر از سر موضعى‌هاى بندش را بگويد. مصاحبه‌کننده با ناراحتى مى‌گويد:

- آنها را نمى‌شناسم.

توابها شعار مى‌دهند:

- مرگ بر ضد‌انقلاب. سالن حالت انفجارى دارد. لاجوردى به يکى ديگر از مصاحبه‌کنندگان که بايد در رابطه با مجاهدين دستگير شده باشد، مى‌گويد:

- تو چرا در گزارشاتت فقط اسم چپى‌ها را مى‌نويسى؟ اسم چند تا از منافقين بندت را حالا بگو.

مصاحبه‌کننده:

- کسى را نمى‌شناسم.

لاجوردى:

- چطور چپى‌ها را مى‌شناسى ولى دوستانت را نمى‌شناسى؟

لاجوردى به آنها مى‌گويد که توبه‌شان مورد قبول نيست و به جاى خودشان برگردند و بنشينند. به محض اينکه از سن پائين مى‌آيند تعدادى از توابها به سر آنها مى‌ريزند و شروع به زدن آنها مى‌کنند. لاجوردى و نگهبانان تماشا مى‌کنند، لاجوردى مى‌خندد. به توابها نمى‌گويد که نزنند، در واقع دارد لذت مى‌برد. کتک کارى در سمت چپ سالن بالا گرفته است. توابها آنهايى را که مى‌دانند تواب نيستند به زير مشت و لگد گرفته‌اند. جو چندش‌آورى است، زندانى زندانى را مى‌زند، برخى از پسرها زير کتک شديد هستند. متوجه نگاه توابان دختر به خودمان مى‌شوم، گويى دوست دارند آنها هم ما را تا حد مرگ بزنند. از حالت نگاهشان حالت تهوع پيدا مى‌کنم. اگر مرا بزنند من هم مى‌زنم. هرچند آنها بيشتر هستند و نگهبانان هم طرف آنها را خواهند گرفت. چند تا از توابان دختر بلند مى‌شوند و نگاهشان به طرف ماست، آماده حمله هستند. نگهبانان از آنها مى‌خواهند که بنشينند، خوشحالم. به نظر مى‌رسد که از لاجوردى اجازه نگرفته‌اند که همه را بزنند. بيچاره پسرها، لاجوردى از توابها مى‌خواهد که دست نگه دارند. بعضى از پسرها درد شديدى دارند و برخى از آنها دماغ و صورتشان خونين است. همه عصبى هستيم ولى نمى‌توانيم کارى بکنيم. از ما مى‌خواهند سالن را ترک کنيم. به بند مى‌رويم. صحنه‌هاى دلخراش و اعصاب خورد کننده اينچنينى در ظاهر نشان از قدرت رژيم دارند ولى اين تنها يک عکس است. و يا شايد يک طرف سکه است. خود وجود چنين صحنه‌هايى نشان از آن دارد که هنوز نتوانسته‌اند با همه فشارهايشان همه زندانيان را خورد کنند. وجود اين خشونتها نشان از آن دارد که عده‌اى عقب رانده نشده‌اند، و همچنان مبارزند. دانستن اينکه با وجود اين فشارها خيلى از زندانيان مبارز مانده‌اند و حاضر نيستند عقب نشينى کنند، دلگرم کننده است.

٭ ٭ ٭

روز شنبه است، بلندگو تعدادى اسم براى بازجويى مى‌خواند. راز هم يکى از آنهاست، همه فکر مى‌کنيم که براى اعدام است. يکديگر را مى‌بوسيم، احساس مى‌کنم ديگر او را نخواهم ديد. در راهرو قدم مى‌زنم و به ياد دوستان خوبى که در يک سال گذشته پيدا کرده و با اعدامشان آنها را از دست داده‌ام مى‌افتم. به ياد دو روز پيش در حسينيه مى‌افتم. خشونت لاجوردى و توابها. لاجوردى با يک گروه تواب خيلى جوان اسکورت مى‌شد و به نظر مى‌رسيد که به آنها اعتماد دارد. همه‌شان مجاهد بوده‌اند و حالا تنها جايشان را عوض کرده‌اند. ايدئولوژى‌شان همان است که بود، همان مذهب و سنت، تنها قبلا مخالف رژيم بودند حالا طرفدارش هستند. با احساس غم عميقى قدم مى‌زنم و آرزو مى‌کنم که راز برگردد. از آنجا که هنوز وسائلش را نخواسته‌اند شايد امروز قرار نيست اعدام شود. پريوش به کنارم مى‌آيد و مى‌گويد:

- نگران نباش، راز برمى‌گرده.

- ازکجا مى‌دونى؟

- براى اينکه وسايلش را نخواستند.

- ممکن است بعدا وسايلش را بگيرند.

- نه، وسايل اعدامى‌ها را هميشه بلافاصله بعد از بردن خودشان مى‌گيرند.پريوش شروع مى‌کند از مسائلى که فکر مى‌کند به آنها علاقه دارم، برايم حرف مى‌زند. هر چه که بفکرش مى‌رسد مى‌گويد که مرا از پکرى در بياورد. مى‌گويد:

- فکر مى‌کنى چند سالم است؟ نگاهش مى‌کنم و مى‌گويم در حدس زدن سن خوب نيستم ولى فکر مى‌کنم حدود چهل سال داشته باشد. مى‌خندد و مى‌گويد:

- پنجاه و پنج سالم است، بهت مى‌گم که چکار بکنى که جوان بمانى. اولا سعى کن که هر روز ورزش کنى. دوما هر وقت که صورتت را مى‌شورى مثل بقيه آدمها کرم نزن. به حالت ماساژ با هر دو دستت از داخل صورت به بيرون صورت و از پائين به بالا بکش. با اين کار چروکها را از صورتت بيرون مى‌کنى، سخت نيست، نگاه کن اينطورى.

- در رابطه با کرم باشه ولى در مورد ورزش با جمعيت بالاى ٩٠ نفر اتاق ما هيچ کس نمى‌تواند ورزش کند. جاى نشستن هم نداريم چه برسد به جاى ورزش.

بعد از مدتى قدم زدن و حرف زدن، يکباره پريوش مى‌گويد:

- بيا راز هم آمد!

راز در حاليکه چشمانش برق مى‌زند و به طرف ما مى‌دود با خوشحالى داد مى‌زند:

-   دوازده سال.
یکدیگر را بغل گرفته و از خوشحالی گریه می کنیم. به او ۱۲ سال حکم داده اند از اینکه
از این به بعد هر چه پیش بیاید در کنار یکدیگر خواهیم بود،خوشحالیم.

٭ ٭ ٭