زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

قبر

يک ماه از حکم گرفتن راز مى‌گذرد، بلندگو چند اسم را مى‌خواند که با کليه وسايلشان به دفتر بند مراجعه کنند. همه کسانى که از پائين آمده بوديم به همراه تعدادى ديگر که از قبل در اين بند بودند آماده مى‌شويم که برويم. در حالى که وسائلمان را جمع مى‌کنيم از يکديگر مى‌پرسيم به کجا مى‌برندمان. همه فکر مى‌کنيم به قزل حصار منتقلمان خواهند کرد و برخى مى‌گويند که به قبرها خواهيم رفت. همه نگرانيم، از سوالهايى که بى‌پاسخ در هوا مى‌چرخند مى‌شود نگرانى را احساس کرد. نگهبان به در اتاق مى‌آيد و از ما مى‌خواهد برويم. وسايل‌مان را به دست گرفته و آماده رفتن هستيم، آنهايى را که مى‌مانند، مى‌بوسيم. پريوش جلوى در اتاقش ايستاده است و نگاهمان مى‌کند. او را مى‌بوسم و آرزوى زنده ماندن برايش مى‌کنم. چشمانش پر از اشک مى‌شود و مى‌گويد:

- دوست خوبى را از دست مى‌دهم.

- ولى من هم يک معلم و هم يک دوست خوب را از دست مى‌دهم. کاش حکم داشتى و با ما مى‌آمدى.

- سعى کن خوش باشى.

- تو هم همينطور.

با داد زندانبان از هم جدا مى‌شويم. مى‌دانم که اعدام خواهد شد و او را ديگر نخواهم ديد. احساس مى‌کنم در زندان جدايى برابر با دورى براى هميشه است، تا به حال که اينطور بوده. از بند بيرون مى‌رويم. کاغذ و مداد و سوزن در ساکهايمان طورى جاسازى کرده‌ايم که اگر به سلول انفرادى ببرندمان نتوانند در گشت پيدا کنند. نگهبانان از ما مى‌خواهند که در راهرو منتظر بمانيم. خودشان مشغول گشتن وسايلمان هستند. بدنمان را هم مى‌گردند و مى‌گويند به دنبالشان برويم. به هواى آزاد مى‌رسيم و هواى تازه مرا به ياد بيرون از زندان مى‌اندازد. به ياد زندگى و عشق و به پارک بردن برادر زاده‌ام مى‌افتم. به ياد راه رفتن در کوچه و خيابان مى‌افتم. گويى همه‌اش فيلمى بود که گاهى از ذهنم مى‌گذرد. گويى هميشه در همين دنياى زندان بوده‌ام که روزها نه با زندگى، که با مرگ رقم مى‌خورند، که روابط نه با عشق که با جدايى تعريف مى‌شوند. نگهبانان مرد اسامى‌مان را مى‌پرسند و از ما مى‌خواهند سوار اتوبوس شويم. به محض اينکه سوار ماشين مى‌شويم از ما مى‌خواهند که سرمان را روى صندلى جلويى بگذاريم و دست به پرده ها نزنيم. اتوبوس از زندان بيرون مى‌رود، من کنار پنجره نشسته‌ام. در حالى که سرم روى صندلى جلويى است، يک کمى پرده را کنار مى‌زنم و خيابان را نگاه مى‌کنم. وارد شهر مى‌شويم، تعدادى موتور و ماشين جلو و يا عقب اتوبوس هستند که به نظر مى‌رسد پاسداران هستند. مردم را مى‌بينم که در ماشينهايشان نشسته‌اند و شايد با ديدن ما فکر مى‌کنند که ما هم مردم معمولى‌اى هستيم که داريم به مسافرت مى‌رويم و براى پرهيز از آفتاب، اين زيباى طبيعت، پرده ها را کشيده‌ايم. نيمه‌هاى بهار است، هوا دلپذير است و مردم در پياده‌روها قدم مى‌زنند و برخى مشغول خريد هستند. زنان با روسرى و مانتو، اين پوشش اجبارى، در حال رفت و آمد هستند. اتوبوس پشت چراغ قرمز مى‌ايستد. زن و مردى را مى‌بينم. مرد چند قدم از زن جلوتر راه مى‌رود و گاهى که مى‌خواهد با زن حرف بزند بر مى‌گردد چيزى مى‌گويد و باز به راهش ادامه مى‌دهد. دلم براى زن مى‌سوزد، اگر هم بخواهد رفتار تحقير آميز شوهرش را تغيير دهد و مرد هم بپذيرد که تغير کند، در اين سن کار آسانى نيست. اين زن و مرد از بچگى در خانه و مدرسه اين رفتار را نسبت به يکديگر ديده‌اند و ياد گرفته‌اند. به ياد دورانى مى‌افتم که در انگليس بودم. انگار در کره ديگرى بودم. رفتار زنان و مردان با يکديگر خيلى با اجتماع ما متفاوت بود. به چيزهاى مختلف و به دورانهاى متفاوت و مکانهاى مختلف فکر مى‌کنم. نمى‌توانم افکارم را تمرکز دهم. اتوبوس از شهر تهران بيرون مى‌رود و وارد جاده کرج مى‌شود. حالا مطمئن هستم که داريم به قزل حصار مى‌رويم. از کارخانه کفش ملى مى‌گذريم و من به ياد زوئى مى‌افتم. نمى‌دانم که هنوز هم در کفش ملى کار مى‌کند و مشغول سازماندهى کارگران حول حقوقشان است و يا در کارخانه ديگرى کار مى‌کند. دلم برايش تنگ شده است، چقدر خوشحالم که آزاد است. اميدوارم از زندگى اش و مبازره‌اى که مى‌کند لذت ببرد.

به زندان قزل حصار مى‌رسيم، بخاطر بد نشستن روى صندلى همه‌مان خسته‌ايم. نگهبانان ما را به اتاق بزرگى مى‌برند و بعد از مدتى مقدارى نان و پنير مى‌دهند که براى اين جمعيت کافى نيست. ما حدود صد نفر از بندهاى مختلف اوين هستيم. همه نگرانند و در مورد انواع شکنجه‌هاى مورد استفاده در قزل حصار حرف مى‌زنند. برخى از زندانيان مى‌گويند حاجى از زندانيانى که چادر رنگى سر مى‌کنند و عينک دارند بدش مى‌آيد. به من مى‌گويند که عينکم را بردارم و چادرم را عوض کنم، مى‌گويم برايم مهم نيست که او مرا همينطور که هستم ببيند. اين اولين بارى است که در زندان چشمبند به چشم نداريم، در واقع با وارد شدن به قزل حصار چشم‌بندهايمان را گرفتند. بالاخره حاجى وارد مى‌شود و سکوت شومى بر سالن نقش مى‌بندد. او در سالن قدم مى‌زند و زندانيان را نگاه مى‌کند، اسم دو نفر را مى‌پرسد، يکى از آن دو من هستم. مى گويد مى‌فرستيمتان به بند و از سالن بيرون مى‌رود. باورمان نمى‌شود که ما را به بند بفرستند، پس آن همه داستان در مورد قبرها چه بود؟ مى‌شنويم که دو تا بند کوچک ٧ و ٨ متعلق به سر‌موضعى‌ها است و در دو بند بزرگ ٣ و ٤ توابها و بريده‌ها زندانى هستند. اميدواريم که ما را به بندهاى ٧ و يا ٨ ببرند، مدت طولانى‌اى است که آرزو مى‌کنيم در بندى باشيم که تواب نباشد. نگهبانى مى‌آيد و اسامى ده نفر را مى‌خواند، اسم من هم در ليست است ولى نام راز و بقيه دوستانم از بند قبلى در آن نيست. با ناراحتى آنها را مى‌بوسم و با ده نفر به دنبال نگهبان از سالن بيرون مى‌روم. متوجه سيما مى‌شوم، دخترى که در بيرون براى مدتى او را مى‌ديدم. هر دو در صف هستيم، کنار هم قرار مى‌گيريم و شروع به حرف زدن مى‌کنيم. مى‌دانم که همسرش بخاطر عدم همکارى اعدام شده است ولى در مورد خودش چيزى نمى‌دانم. مى گويد ٨ سال حکم دارد و در بند سه اوين بوده است. به بند ٧ مى‌رسيم و نگهبان از ما مى‌خواهد که وارد دفتر بند بشويم و منتظر بمانيم. در حالى که منتظر نشسته‌ايم، سيما مى‌گويد:

- حالا نگهبان اين بند از همه ما خواهد پرسيد که نماز مى‌خوانيم يا نه، تو چه جوابى خواهى داد؟

- جوابم اين خواهد بود که نماز نمى‌خوانم، چون نمى‌خوانم.

- اينجا با اوين فرق دارد. اگر نماز نخوانى اينها باهات رفتار ديگه‌اى مى‌کنند. بگو نماز مى‌خوانى و بخوان.

- متاسفم، تو هر چه که به نظرت درست است بگو، من اين کار را نمى‌کنم. نگهبان بند که زن جوانى است و متفاوت از نگهبانان اوين که چادر و مقنعه و روپوش دارند و زير چادرش لباس معمولى پوشيده است وارد مى‌شود. اسامى و جريانى که با آن کار مى کرده‌ايم را مى‌پرسد. و بعد در مورد اينکه نماز مى‌خوانيم يا نه سوال مى‌کند. فقط من مى‌گويم که نماز نمى‌خوانم. به من مى‌گويد:

- تو نجس هستى و بايد ليوان و ظرفت را خودت بشورى، نبايد آنها را قاطى ظرفهاى ديگران بکنى و بايد آنها را جدا نگهدارى کنى. در دستشويى و حمام دو رنگ دمپايى است، دمپايى‌هاى قرمز رنگ مال نجس‌هاست، بايد فقط آنها را بپوشى.

مسئول بند رو به بقيه مى‌گويد:

- حرف زدن با نجس‌ها در بند ممنوع است. همه در سکوت نگاهش مى‌کنند. احساس بدى دارم، رفتارش با من به عنوان يک نجس تحقير‌آميز است. دلم مى‌خواهد زودتر از دفتر بيرون بروم.مسئول بند به هر کدام از ما مى‌گويد که به کدام سلول برويم. مرا به سلول ٦ مى‌فرستد. ١٢ تا سلول در بند است و همه يک متر و نيم در دو متر هستند با يک تخت سه طبقه در هر سلول. در هر سلول ١٥ نفر زندگى مى‌کنند و استفاده از تختها در شب براى خواب چرخشى است. متوجه مى‌شوم که حدود ده نفر در بند هستند که نماز نمى‌خوانند و نجس قلمداد مى‌شوند. پنج نفر از آنها هفته گذشته با قبول کردن اينکه قوانين را زير پا نخواهند گذاشت، از قبرها بيرون آمده‌اند. پنج نفر ديگر هفته گذشته از اوين آمده‌اند. تعداد زيادى مجاهد در بند هست و کسى نمى‌داند کدام تواب است و کدام تظاهر به تواب بودن مى‌کند. همه مى‌گويند تواب هستند و با ما که نماز نمى‌خوانيم بعنوان نجس رفتار مى‌کنند.

از تعدادى از زندانيان در مورد قبرها مى‌پرسم و اينکه چرا حاجى ما را به آنجا نبرد. متوجه مى‌شوم که قبرها را ديروز بعد از نه ماه برچيده‌اند. حدود ده نفر باقى مانده بودند و آنها را در يک اتاق قرار داده‌اند. تعدادى را که هفته پيش از قبرها به بند آمده‌اند نشانم مى‌دهند. يکى از آنها مهين است، با کسى حرف نمى‌زند. به نظر مى‌رسد که مهين نمى‌تواند از عادت قبر که نمى‌بايست با کسى حرف بزند خلاص شود. گاهى رو به ديوار مى‌نشيند. از او خوشم مى‌آيد، دلم مى‌خواهد که با او حرف بزنم ولى احساس مى‌کنم که دوست ندارد کسى مزاحمش شود. به نظر مى‌آيد که در بين کسانى که از واحد آمده‌اند جهان روى بقيه تاثير دارد. مى‌شنوم که حتى در رابطه با پذيرش رعايت قوانين زندان و بيرون آمدن از قبرها هم روى برخى از آنها تاثير داشته است. هر چند روى برخى نيز تاثير نداشته و آنها حاضر نشده‌اند که با رعايت قوانين از قبرها نجات پيدا کنند و در نتيجه يک هفته ديرتر بيرون آمده‌اند. دلم مى‌خواهد آنها را هم هر چه زودتر ببينم. مى‌شنوم که وقتى حاجى قبرها را بر پا ساخت و زندانيان را از بندها به آنجا برد، تعدادى از زندانيان بعد از چند روز نشستن در قبرها تواب شده‌اند. چنان شرايط رعب و وحشتى در بند حاکم مى‌شود که زندانيان خودشان از حاجى مى‌خواسته‌اند که براى اينکه گناهانشان پاک شود، آنها را به قبر ببرد. آنها فکر مى‌کردند که اگر با خواست خودشان به آنجا بروند راحت‌تر مى‌توانند از آن بيرون بيايند و اشتباه هم نمى‌کردند. حاجى آنها را به قبرها مى‌برد و بعد از دو يا سه روز آنها به حاجى مى‌گفتند که به خدا رسيده‌اند و در نتيجه به بند برگردانده مى‌شدند و از آن به بعد نمازشان را مى‌خواندند. مى‌شنوم که تاثير قبرها روى بندهاى سه و چهار چنان بوده است که بعضى از زندانيان خودشان داوطلب توبه کردن مى‌شوند. زندانيان چنان از قبرها وحشت داشته‌اند که خودشان داوطلبانه مى‌رفتند و به اعمال کوچکى که کرده بودند اعتراف مى‌کردند که شايد به قبرها برده نشوند.

نسبت به مهين و کسانى که ماهها فشار قبر را تحمل کردند و حاضر نشدند کوتاه بيايند احترام زيادى احساس مى‌کنم. احساس مى‌کنم اينها با مقاومتشان ديوار قبر براى شکاندن و تواب کردن را شکانده‌اند. اينها با مقاومت‌شان بر سياست فشار براى تواب کردن، مهر شکست زدند. اينها مظهر مبارزه و مقاومت‌اند. اينها در نهايت فشار و در اوج تواب سازى، مقاومت کرده‌اند. شايد دليل اينکه من و بقيه را به قبر نبردند مقاومت اينها بوده است. شايد اگر اينها هم مى‌بريدند، رژيم مى‌گفت خوب وسيله شکاندن و تواب کردن را يافته‌ام، و همه را به قبر مى‌برد. آنها با مقاومتشان وسيله بودن قبر را از رژيم گرفتند. آنها مهر باطل شد را بر شکنجه زده‌اند. عقب ننشستن آنها در قبرها بر زندگى امروز و فرداى من زندانى هم تاثير خواهد داشت. اگر رژيم نتوانست اينها را در شکنجه وحشتناکى مثل قبرها عقب بنشاند، چطور خواهد توانست زندانيان را با شکنجه‌هاى معمولى‌اش عقب بنشاند؟ رژيم بايد تئورى‌هايش را در رابطه با شکنجه براى تواب کردن دوباره بررسى کند. اينها رژيم را در رابطه با شکنجه براى تواب کردن شکست دادند.

رويا هم در اين بند است و ما به هم فقط صبح بخير مى‌گوييم. او مثل سابق شاد و سرحال نيست، خيلى فرق کرده است. افسرده است. نمى‌دانم در قبر چه اتفاقى برايش افتاده ولى احساس مى‌کنم که بريده است. فقط مى‌دانم که زودتر از جهان و مهين از واحد بيرون آمده است. رويا تنها با جهان و يک نفر ديگر که در دايره روابط جهان است حرف مى‌زند، در غير اينصورت تنهاست. رويا هم مثل جهان و دوستانش يک پرده نامرئى دور خودش کشيده است. بخاطر همين کسى به او نزديک نمى‌شود. دوست دارم بدانم در واحد بر او چه گذشته است ولى مى‌گذارم که هر وقت خودش آمادگى‌اش را دارد بيايد.

رويا از من مى‌خواهد که با هم قدم بزنيم و حرف بزنيم. در مورد قبر مى‌گويد و اينکه چطور از آن بيرون آمده است. مى‌گويد:

- بعد از مدتى که از صبح تا شب با چادر و چشمبند نشسته بودم، احساس کردم که آن وضعيت پايانى ندارد. احساس مى‌کردم تا دم مرگم بايد در آن قبر بنشينم. بخصوص ديدن زندانيانى مثل کيانوش که تا قبل از واحد به ما مى‌گفتند که چه بايد بکنيم و حالا شده بودند زندانبان‌مان خيلى رنجم مى‌داد. احساس مى‌کردم که پايانى ندارد. تمام ذهنم پر شده بود از اعترافات زندانيان که از بلندگو پخش مى‌شد. حاجى مى‌گفت که تا آخر عمرمان در آن شرايط خواهيم ماند و من باور کردم. يک روز به حاجى گفتم که شرايط را مى‌پذيرم و نمى‌خواهم ديگر در آن شرايط بمانم. حاجى مرا به يک اتاق برد و يک ليست اسامى بهم داد و مقدارى کاغذ و گفت که در مورد آنهايى که مى‌شناسم بنويسم. ليست حدود صد نفر زندانيان سر موضعى بود، اسم تو هم توى ليست بود. نوشتم که من و تو گاهى بحث سياسى مى‌کرديم و تو به من کمک مى‌کردى که چطورى سنگ درست کنم. چيزى نمى‌گويم، احساس مى‌کنم فايده‌اى ندارد که چيزى بگويم. او بريده و غمگين هست و من نبايد وضعش را بدتر کنم. ولى چرا او دروغ نوشت؟ ما هرگز بحث سياسى با هم نداشتيم، فقط سر سنگ با هم حرف مى‌زديم. مى‌دانم که راز تا حدى با او بحث سياسى داشته است. از او نمى‌پرسم که آيا در مورد راز و بقيه زندانيان هم چيزى نوشته است يا نه. احساس مى‌کنم که آماده گريه است. موضوع بحث را عوض مى‌کنم و در مورد خانواده‌اش مى‌پرسم. از او در مورد زهرا مى‌پرسم، مى‌گويد:

- ما را با هم از بند بردند ولى او را به سلول انفرادى فرستادند و هنوز در سلول است. مى‌دانم که حالش خوب است، تازگى تعدادى از گوهردشت آمدند و گفتند که حالش خوب است.

در اينجا منيژه را مى‌بينم، با هم در يک جريان بوديم و در کميته مشترک در راهرو ديده بودمش. او تمام سال پيش را در يکى از بندهاى ديگر اوين بوده است. در مورد دستگيرى‌اش مى‌پرسم و او مى‌گويد:

- دو هفته قبل از دستگيريم دو نفر از کارگرانى که قبلا در کارخانه‌مان کار مى‌کردند، به بخشمان آمدند. مدتى بود که به سر کار نمى‌آمدند. انجمن اسلامى کارخانه آنها را محاصره کرده بودند و در نتيجه آنها نمى‌توانستند با کارگران حرف بزنند. آنها دمپايى به پا داشتند و من تعجب کردم. آنوقت نمى‌دانستم که چرا کفش نپوشيده‌اند. آنها به همه بخش‌ها رفتند و همه کارگران آنها را بغل کردند. قبل از آنکه غيبشان بزند در کارخانه فعال بودند. يکى از آنها در تمام قفسه‌هاى رخت کن اطلاعيه مى‌گذاشت. آنروز يکى از آنها به يکى از کارگرانى که او را بغل کرده بود گفته بود که آنها دستگير شده‌اند و آنها را براى شناسايى بقيه به آنجا آورده‌اند. اين اتفاق در صبح افتاد، همان روز بعد از ظهر اسم هفت نفر را خواندند و دستگيرشان کردند. همه آنها تا مدتى قبل از آن فعال بودند ولى در آن زمان فقط يکى از آنها از نظر سياسى فعال بود. يک هفته بعد تعدادى زن به کارخانه آمدند. آنها در اتاق نگهبانى ايستاده بودند و هر کس را که وارد کارخانه مى‌شد مى‌توانستند ببينند. احساس بدى بهم دست داد، فکر کردم آنها کى هستند؟ يکى از آنها بايد براى شناسايى آمده باشد. حدود ده روز بعد از دستگيرى آن هفت نفر، شش نفر از آنها برگشتند. آنها گفتند که شکنجه شده بودند ولى از اينکه آزاد شده بودند خوشحال بودند. روز بعد در ساعت ناهار مرا به اتاق نگهبانى صدا کردند. کارگران گفتند که دو تا مرد در آنجا منتظرم هستند. مى‌دانستم که خانواده‌ام محل کارم را بلد نيستند و بايد پاسداران باشند ولى امکان فرار وجود نداشت. کارخانه محاصره شده بود. به اتاق نگهبانى رفتم و گفتم که بايد لباسم را عوض کنم يکى از آنها گفت که با من مى‌آيد. او پشت در ماند و من به اتاق رخت کن رفتم. دوستم را در آنجا ديدم و به او گفتم که مرا دارند دستگير مى‌کنند و او نبايد از روز بعد به کارخانه برگردد. فکر کردم کسى که نام مرا داده است بايد او را هم بشناسد و اگر او دستگير شود حتما اعدامش مى‌کنند. شايد هم علت اينکه مرا لو داد و او را نداد همين بود که مى‌دانست که او اعدام خواهد شد. به او گفتم که تا ساعت چهار صبر کند و همراه با کارگران از کارخانه برود که شک انجمن اسلامى را بر نيانگيزد. به او گفتم که اسمش را نخواهم داد، هر اتفاقى هم بيفتد اسمش را نخواهم داد ولى نبايد به کارخانه برگردد، ممکن است بعدا براى دستگيرى‌اش بيايند. وقتى مرا به کميته مشترک بردند در مورد آدرسش از من پرسيدند و من گفتم که هر بار با چشمان بسته به آنجا رفته‌ام و نمى‌دانم کجا زندگى مى‌کند. خوشبختانه تا حالا دستگير نشده است و اميدوارم که هرگز دستگير نشود.

٭ ٭ ٭

چند روز است که در اين بند هستم و دلم براى راز و بقيه دوستانم تنگ شده است. تنها در راهرو نشسته‌ام و به زندگى فکر مى‌کنم. زندانيان را نگاه مى‌کنم که چقدر راحت از ميله‌ها بالا مى‌روند، آنقدر که دستشان به سقف مى‌رسد، تا لباس‌هاى شسته‌شان را آويزان کنند. اين يکى از جالب‌ترين چيزهايى است که در اينجا تا به حال ديده‌ام ولى هنوز جرات نکرده‌ام خودم اين کار را بکنم. هرچند دوست دارم که از ميله‌ها بالا بروم و روى آن پنجره کوچک بين ديوار بنشينم. پنجره‌اى که پشتش بند پسرهاست و آنرا بسته‌اند و چيزى پيدا نيست. با نشستن در آنجا دست کسى بهم نمى‌رسد. براى نشستن روى آن پنجره بايد از ميله‌ها تا سقف بالا بروم و بعد يک پايم را کاملا باز کنم تا به پنجره برسد و با يک دست ميله پنجره را بگيرم و دست و پاى ديگرم را از ميله‌ها رها کنم تا بتوانم کنار پنجره بنشينم. به زندانيان نگاه مى‌کنم، اکثرا تنها قدم مى‌زنند و به نظر افسرده مى‌آيند. من هم به سرحالى قبلم نيستم. دوست نزديک ندارم و رفتار زندانيان که مرا نجس مى‌دانند ناراحت کننده است. هرچند سعى مى‌کنم به آن اهميت ندهم ولى گاهى تحقيرآميز است. زندانيان کمونيست مثل من در بند کم هستند و بقيه اجازه حرف زدن با ما را ندارند. بخاطر اين همه قوانين زندانيان در خودشان فرو رفته‌اند و هر کس در تنهائيش زندگى مى‌کند. احساس تنهايى کرده و به گذشته و آينده نامعلوم فکر مى‌کنم.

غرق تخيلاتم هستم که پرده در ورودى کنار مى‌رود و مى‌بينم که راز، بهناز و بقيه دوستانم که روز انتقالى از يک ديگر جدا شده بوديم وارد بند مى‌شوند. باورم نمى شود ولى واقعيت دارد، خيلى خوشحالم. مى‌گويند که روز انتقالى آنها را به بند چهار برده‌اند، و در آنجا اکثر زندانيان يا تواب هستند و يا تظاهر به تواب بودن مى‌کنند. مى‌گويند تنها اين پنج نفر بوده‌اند که نماز نمى‌خوانده‌اند و بقيه دويست نفر به آنها با تعجب نگاه مى‌کرده‌اند. فکر مى‌کنند که علت منتقل شدنشان به اين بند اين است که پاسداران فکر کردند ممکن است آنها افراد بند را تحت تاثير قرار دهند. در مورد ناز مى‌پرسم، دختر جوان زيبايى که بازجويش به او تجاوز کرده بود. مى‌گويند که رفتار ناز مثل يک دختر بچه بى‌گناه مى‌ماند. هيچ قانونى را درک نمى‌کند و رعايت نمى‌کند. مثلا مالکيت ديگران را به رسميت نمى‌شناسد و عسل همه را مى‌خورد. مى‌پرسم آيا مى‌دانند که چطور او اينطورى شده است و مى‌گويند که از زندانيان پرسيده‌اند و آنها گفته‌اند که براى مدت طولانى در سلول انفرادى بوده. و مدتى هم در گوهردشت در سگ‌دانى بوده است. و وقتى از گوهردشت بر مى‌گردد، مشکل روانى داشته است.

زنى در بند هست به نام گيتى که هميشه در يک گوشه راهرو نزديک در هواخورى مى‌نشيند و مى‌خوابد. به حمام نمى‌رود و بوى بدى مى‌دهد. با کسى حرف نمى‌زند. دختر جوانى هم در سلول يک زندگى مى‌کند که کارهايش عجيب است. بيشتر اوقات سعى مى‌کند مثل کانگرو راه برود. از زندانيان در مورد اين کارش مى‌پرسم، مى‌گويند که در گوهردشت توى سگ‌دانى نگه داشته شده و وضع روانى‌اش بهم ريخته است. رفتارش مثل زمانهايى است که او را مجبور مى‌کردند بطور خاصى بنشيند و يا راه برود. سعى مى‌کنم با او حرف بزنم ولى اهميت نمى‌دهد. رفتارش طورى است که درک نمى‌کنم. خيلى جوان است، دلم برايش مى‌سوزد.

٭ ٭ ٭

قوانين زيادى در بند هست که آدم را عصبانى مى‌کنند. ساعت دوازده شب مى‌توانيم بخوابيم، تا آنوقت بايد وقت بگذرانيم. ساعت يازده زندانيان مى‌توانند رختخواب‌هايشان را پهن کنند و ساعت دوازه ساعت خواب است. بيشتر اوقات دوست دارم ساعت ده بخوابم ولى امکانش نيست. قانون ديگرى که خيلى تحقيرآميز است اين است که هر روز صبح بعد از صبحانه نگهبان به داخل بند مى‌آيد و از همه زندانيان مى‌خواهد که توى سالن نشسته و ويدئو تماشا کنند. و همه به تماشا مى‌نشينند. توى اوين هم از همه مى‌خواستند که بنشينند و تماشا کنند ولى ما هرگز تماشا نمى‌کرديم. در آنجا ما به هواخورى و يا به راهرو مى‌رفتيم و کار خودمان را مى‌کرديم. هرچند مى‌دانستيم که توابها و نگهبانان خوششان نمى‌آيد. ولى در اينجا همه مى‌نشينند، گويى بعد از قبر نگهبانان توانسته‌اند زندانيان را مجبور کنند که بنشينند و تظاهر به گوش دادن بکنند. حتى آنهايى هم که نماز نمى‌خوانند به تماشا مى‌نشينند. احساس حقارت مى‌کنم ولى نمى‌دانم که به تنهايى چه مى‌توانم بکنم. به نظر مى‌رسد که هر کس که به تماشا ننشيند شکنجه خواهد شد و حاجى در خشونت معروف است. هر بار که به تماشا مى‌نشينم احساس مى‌کنم که دارم ديوانه مى‌شوم. به بقيه نگاه مى‌کنم، به نظر مى‌رسد که همه خسته‌اند و انرژى نه گفتن به اين حقارت را ندارند. و يا شايد فکر مى‌کنند که ارزش نيرو گذاشتن ندارد. احساس مى‌کنم که تن دادن به اين شرايط روى اعصابم تاثير مخربى مى‌گذارد و از همه چيز بدم مى‌آيد. نمى‌دانم براى چه مدت مى‌توانند ما را در چنين شرايطى نگه دارند، که به چرنديات ملاها گوش کنيم و يا اعترافات توابها را بشنويم. روزى خواهد رسيد که خيلى از ما بخصوص آنهايى که نماز نمى‌خوانند، از کوره در رفته و تن به نشستن ندهيم.

يکى از مسائلى که توابان در مصاحبه‌هايشان به آن اشاره مى‌کنند، دروغ گفتن در مورد مسائل سکسى خودشان و دوستانشان است که رژيم از آنها مى‌خواهد بگويند. رژيم با اين اعترافات قصد دارد شنونده را قانع کند که چپى‌ها خواهان روابط مشترک و سکس خارج از ازدواج هستند و اين بخاطر انحراف اخلاقى‌شان است. برخى در اعترافاتشان مى‌گويند که مى‌دانسته‌اند که برخى از دوستانشان با رفقاى پسرشان رابطه جنسى داشته‌اند. اعتراف‌کنندگان خودشان را تحقير مى‌کنند. آنها اتهامات رژيم را تکرار مى‌کنند، خودشان را جاسوس، مجرم، خائن، فاسد، گناهکار مى‌نامند و مى‌گويند که رابطه جنسى داشته‌اند و گناه کرده‌اند. هدف رژيم از اين مصاحبه‌ها اين است که مخالفانش را غيرسياسى و از نظر اخلاقى منحرف نشان دهد. حالا مى‌فهمم که اين مصاحبه‌ها در بين زندانيان بند سه و چهار چه تاثيرى داشته و باعث شده از اينکه با جريانات چپ بوده‌اند احساس گناه کنند.

خنده‌دار است که رژيم مى‌خواهد با معيارهاى اخلاقى خودش ما را منحرف جلوه دهد. سکس براى مسلمانان مثل تابو مى‌ماند و رژيم مى‌خواهد شنوندگان اين مصاحبه‌ها را قانع کند که از آنجا که چپى‌ها به خدا باور ندارند پس به خانواده و رابطه جنسى با يک نفر هم اعتقادى ندارند و همه با هم رابطه داشته‌اند. خنده‌دار است که خيلى از چپى‌ها تحت تاثير فرهنگ مذهبى جامعه بودند و هرگز فکر نمى‌کردند که اشکالى ندارد اگر با کسى که دوستش دارند سکس داشته باشند. سکس در بين چپى‌ها هم تحت تاثير فرهنگ جامعه تابو بود و هست. چپى‌ها به خدا باور ندارند ولى اکثر آنها هم ازدواج مى‌کنند و مراسم ازدواج را هم مثل مسلمانان اجرا مى‌کنند. علت آن هم تنها اين نيست که بايد خانواده‌شان را قانع کنند، بيشتر بخاطر طرز نگاه کردن خودشان به دنيا است. به هر حال داشتن افکار انسانى و خواستن برابرى و آزادى به خودى خود کسى را داراى رفتار متفاوتى از يک مسلمان نمى‌کند. اگر زنان استقلال اقتصادى داشتند و موانع سياسى و اجتماعى بر زندگى‌شان سنگينى نمى‌کرد، اگر آزادى حرف زدن داشتيم، اگر مى‌توانستيم تمام کتابهايى را که در دنيا چاپ شده بخوانيم. آنوقت چپى‌ها هم مى‌توانستند رفتار متفاوتى نسبت به برابرى زن و مرد و ازدواج و همه تابوهايى که در اسلام هست، داشته باشند. اگر چپى‌ها يک برخورد انسانى نسبت به سکس داشتند و آنرا تابو نمى‌ديدند، شايد حالا هم رژيم نمى‌آمد توابها را مجبور کند که در مورد سکس بين چپى‌ها دروغ بگويند، تا شنونده را دچار احساس گناه کند که کسى را دوست داشته است و يا کسى را لمس کرده است. احساس مى‌کنم بخشى از آن چپ را که هميشه سعى مى‌کرد مبادا دور از سنتهاى جامعه عمل کند و فرهنگ زندگى‌اش رياضت کشى است، در اتاق ٦ بند چهار اوين ديدم. فرهنگ بيشتر چپى‌ها اين بوده که سنتهاى جارى در جامعه را رعايت کنند و متفاوت از آنها رفتار نکنند. در واقع چپى‌ها در جامعه ما پيشرو و مدرن نبوده‌اند. آنها حتى با مذهب که مخرب ترين پديده ساخت بشر است مبارزه نکرده بلکه به آن احترام گذاشته‌اند. چرا که فکر مى‌کردند که بايد به اعتقادات توده‌ها احترام بگذارند. انگار هر کار که توده‌ها مى‌کنند درست است. توده‌ها به خمينى راى دادند و اشتباه بود. عدم درک کمونيستى از زندگى و مبارزه باعث شده بود که جريانات چپى هم به جاى داشتن راه و روش درست به دنبال توده‌ها بيفتند.

٭ ٭ ٭

خوشبختانه شرايط حقارت آميز زياد طول نمى‌کشد. نگهبان بند از تعدادى از ما مى‌خواهد که وسايلمان را جمع کنيم و به بند ٨ برويم. اين بند هم مثل بند ٧ است، همان اندازه و به همان شکل، البته به حالت قرينه آن. شش سلول در هر طرف، ولى تاريکتر از بند ٧ است. در اينجا هم تواب هست ولى مهم اين است که قانونى نيست، هرچند هواخورى نداريم. زندانيان حق ندارند نزديک پنجره ها بشوند چون زندانيان بند ٧ را در هواخورى مى‌توان ديد و مى‌توان با آنها حرف زد. کاش ما هم هواخورى داشتيم. من در سلول يک هستم و جمعيت سلول ٥١ نفر است. تعداد افراد سلول را مى‌توان در موقع غذا خوردن و يا با شمارش مسواکها فهميد. زندانيان هر سلولى جلوى در سلول سفره پهن مى‌کنند و غذا مى‌خورند. بخاطر نداشتن هواخورى احساس مى‌کنم به اندازه‌اى که در بند هفت مى‌توانستم با دوستانم حرف بزنم، در اينجا نمى‌توانم. چون محيط کوچک است، فضا کم است و افراد کنار هم مى‌نشينند و صداى يکديگر را هم مى‌توانند بشنوند. سعى مى‌کنم بيشتر کتاب بخوانم ولى به اندازه کافى کتاب نداريم کتابهايى هم که داريم جالب نيستند. چند کتاب درسى دبيرستان هست، سعى مى‌کنم آنها را بخوانم.

نگهبان بند مى‌گويد که حجاب داشته باشيم. با چادر در سلول مى‌نشينيم. ملايى وارد بند مى‌شود، نگهبان از زندانيان مى‌خواهد که به راهروى بند بيايند و با او حرف بزنند. ما بيرون نمى‌رويم، در سلول نشسته‌ايم و صداى ملا و توابهايى که محاصره‌اش کرده‌اند را مى‌شنويم. ملا مى‌گويد که وضعيت زندانها را قابل تحمل‌تر خواهند کرد. و از توابها مى‌خواهد که اگر حرفى دارند بگويند. توابها از ملا مى‌خواهند که شرايط بند را بهتر کند و ملا لابلاى حرفهايش مى‌گويد مرگ بر خوش بين. ما مى‌خنديم، ولى گويا توابها منظور او را نمى‌فهمند. توابها همچنان حرف مى‌زنند و از او مى‌خواهند که امکانات بيشترى، از جمله هواخورى به آنها بدهند و ملا همچنان آنها را مسخره مى‌کند ولى توابان متوجه نيستند، شايد هم خودشان را به نفهمى مى‌زنند.

روز ملاقات است، نگهبان اسم مرا هم مى‌خواند که براى ملاقات بروم. با چادر ولى بدون چشمبند از بند بيرون مى‌روم. در راهروى بزرگ از کنار زندانيان بندهاى ديگر که بدون چشم‌بند هستند رد مى‌شوم ولى کسى حق ندارد با ديگرى حرف بزند. خانواده‌ام از اينکه در اين زندان هستم نگرانند. اينطور که پيداست در مورد قبرها و خشونتهاى حاجى شنيده‌اند. در زمان ملاقات يک تواب در کابين ملاقات پشت سرم ايستاده و به حرفهايم گوش مى‌دهد. حضور تواب پشت سرم خانواده‌ام را عصبى کرده است.

نگهبان از زندانيان مى‌خواهد که براى رفتن به هواخورى آماده شوند. خيلى خوشحال مى‌شوم از هم سلولى‌ام مى‌پرسم که کجا مى‌رويم و او مى‌گويد هر از چند گاهى ما را به هواخورى بند ٤ مى‌برند. به آنجا مى‌رويم، زندانيان بند٤ توى اتاقهايشان هستند و تعدادى از آنها روى طبقه سوم تختها نشسته‌اند که ما را ببينند. حياط خيلى بزرگى است، پر از گل است. خوش بحال آنهايى که در اين بند زندانى‌اند و هر روز صبح تا شب از اين هواخورى استفاده مى‌کنند. دلم مى‌خواهد که بدوم ولى آسمان توجه‌ام را جلب مى‌کند. به ته هواخورى مى‌روم و از آنجا آسمان را نگاه مى‌کنم، خيلى زيباست. به ياد آسمانى مى‌افتم که وقتى از راه تهران به کرج بر مى‌گشتم مى‌ديدم و هميشه برايم زيبا بود. يادم مى‌آيد که هر بار همچنان که در اتوبوس نشسته بودم چشم از آسمان بر نمى‌داشتم تا اينکه خورشيد غروب مى‌کرد و تاريکى حاکم مى‌شد. ابرهاى زرد و قرمز و صورتى بخشى از آسمان را پوشانده‌اند. به مرور ابرهاى قرمز صورتى و بعد زرد مى‌شوند و بعد خاکسترى و بعد ناپديد مى‌شوند. اين پروسه تغيير و تبديل مرا به ياد افکار آدمى مى‌اندازد. همانطور که تا خورشيد مى‌درخشد ابرهاى سرخ زيادند، تا وقتى هم که انقلاب زنده بود خيلى‌ها انقلابى بودند. همانطور که با غروب خورشيد ابرهاى سرخ هم به مرور صورتى و زرد مى‌شوند و بعد خاکسترى، با شکست انقلاب هم خيلى از آدمها تغيير کردند تا آنجا که به رنگ خاکسترى يعنى به رنگ رژيم در آمدند.

خيلى از زندانيان در اين بند خودشان را مى‌خارانند، علت آنرا نمى‌دانم. از ديگران هم مى‌پرسم مى‌گويند نمى‌دانند علت آن چيست. مدتى است که من هم احساس مى‌کنم که دوست دارم خودم را بخارانم. ولى اين کار را نمى‌کنم، خودم را کنترل مى‌کنم. شايد ديدن اينکه ديگران خود را مى‌خارانند در من هم اين حس ايجاد شده. يعنى شايد روانى است که من هم دوست دارم خودم را بخارانم. ولى گاهى متوجه مى‌شوم که دارم خودم را مى‌خارانم، اين ديگر روانى نيست، حتما بيمارى پوستى است. مدتى است که هر وقت احساس مى‌کنم که نمى‌توانم خودم را نخارانم داخل يکى از کابين‌هاى حمام مى‌روم و خودم را مى‌خارانم. بايد بيمارى‌اى در کار باشد چون هر چه زمان مى‌گذرد قسمتهاى بيشترى از بدنم مى‌خارند.

حدود يک ماه است که در اين بند هستيم، امروز دوباره نگهبان گفت که وسايلمان را جمع کنيم و به بند ٧ برويم. به بند ٧ مى‌رويم، توابهاى تازه‌اى در بند هستند که قبلا نبودند. اينها فقط لباس سياه مى‌پوشند و نگاهشان به ما همراه با تنفر و کينه است. تنفر بيشترين چيزى است که از چشمانشان مى‌بارد، تنفر نسبت به همه کس و همه چيز. تنفر از ما و از خودشان. همه چيز را کثيف مى‌بينند. خودشان را حقير و کوچک مى‌بينند. به همه اخم مى‌کنند، حتى به خودشان. هيچ کدامشان حالت دوستانه ندارند. احساس دوستى، لذت، خوشى و يا هر نوع احساس مثبت انسانى با چهره اين سياه جامگان غريبه است. حالت نگاهشان تهوع آور است. يکى از آنها که خيلى درشت است هر وقت که به انبار مى‌روم که چيزى از ساکم بردارم به دنبالم مى‌آيد. احساس امنيت نمى‌کنم که تنها به انبار بروم. از زندانيان ديگر در مورد اين سياه جامگان مى‌پرسم که چه اتفاقى برايشان افتاده است. مى‌گويند:

- آنها مجاهد بودند و در زندان تواب شدند. بعد از مدتى در زندان تشکيلات زدند و با تشکيلات بيرون رابطه برقرار کردند. در عين حال در زندان با بازجوها همکارى مى‌کردند. تا آنجا که از شکنجه کردن يک نفر يک فيلم مخفى تهيه کردند و به بيرون فرستادند. آنها حتى توانستند پرونده بعضى از دوستانشان را بدزدند که از مرگ نجات پيدا کنند. بازجوها آنقدر به آنها اعتماد داشتند که به آنها اجازه مى‌دادند که به مرخصى بروند و بعد از چند روز به زندان برگردند. ولى بعد از مدتى تعدادى از آنها لو رفتند و بازجوها آنها را شکنجه کردند تا اسم بقيه را هم بگويند و آنها هم گفتند. شرايطى که آنها را در آن نگه داشتند تا اطلاعاتشان را بدهند و همکارى کنند، خيلى بد بوده و خودشان هم دوست ندارند در موردش حرف بزنند. ما هم کمى در موردش مى‌دانيم، فقط مى‌دانيم که براى مدتى اينها با بازجوهايشان در خانه‌اى در زندان زندگى کرده‌اند و بازجوها از آنها مى‌خواسته‌اند که دوستان خود را بزنند، اگر اينکار را نمى‌کردند بازجو آنها را مى‌زد. آنها شروع کردند به شکنجه کردن يکديگر تا از شکنجه شدن فرار کنند. بعد از مدتى به جاى بازجو خودشان همديگر را مى‌زدند. بازجوها از آنها مى‌خواستند که در مورد گناهانشان بنويسند و توبه کنند و هر بار بازجو بعد از خواندن آن مى‌گفته که کافى نيست. آنها سعى مى‌کردند که خوب بنويسند ولى هرگز به اندازه کافى خوب نبوده است. آنها جلسات اعترافى داشته‌اند، يعنى همه با بازجوهايشان مى‌نشستند و مى‌بايست در مورد يکديگر حرف بزنند. گاهى مى‌بايست براى بازجوهايشان غذا درست کنند و از آنها پذيرايى کنند. و بازجو به آنها مى‌گفته نه اين راه درست پذيرايى نيست تو با کينه از من پذيرايى مى‌کنى. آنها مى‌بايست مدام نقش بازى کنند و هيچ وقت اين نقش به اندازه کافى در چشم بازجو خوب نبوده است. بخاطر اين گذشته‌شان است که اينها مثل حيوانات وحشى‌اى مى‌مانند که آماده حمله هستند.

زنى در اينجاست که به نظر بيشتر از چهل سال دارد، در حاليکه فقط بيست و چهار سالش است. تمام وقت در حال شستن دستهايش و يا لباسهايش است و يا مشغول وضو گرفتن و نماز خواندن است. مجاهد بوده است ولى به خاطر اينکه در تشکيلات بند بوده، زير بازجويى مى‌رود و از نظر روانى صدمه مى‌بيند. بعضى روزها از صبح تا شب لباسهايش را مى‌شويد و روى بند پهن مى‌کند و به تماشايشان مى‌نشيند که کسى به آنها نخورد. زندانيان در هواخورى قدم مى‌زنند و اکثرا سعى مى‌کنند از کنار لباس او رد نشوند. ناگهان از جا مى‌پرد و در حاليکه به کمونيستها فحش مى‌دهد، گريه کنان لباسهايش را از روى طناب بر مى‌دارد و دوباره شروع به آب کشيدن آنها در آب سرد مى‌کند. دوباره آنها را پهن مى‌کند و به تماشايشان مى‌نشيند، و اين دور تا شب که در هواخورى بسته مى‌شود ادامه دارد. دستهايش از سرماى آب قرمز شده‌اند و گاهى خون از آنها جاريست. صبح قبل از باز شدن در هواخورى پشت در ايستاده است تا اولين نفر باشد که به هواخورى مى‌رود و قبل از اينکه کسى از کنار لباسهايش رد شود، بتواند آنها را جمع کند. ما نماز نخوانها مى‌دانيم که او مريض است و روزهايى که او در حال شستن لباسهايش است از آن طرف هواخورى رد نمى‌شويم ولى اين کار هم فرقى به حال او نمى‌کند.

نگهبان بند تغيير کرده است، حالا يک تواب به نام هما است که در گذشته راه کارگرى بوده و در واحد تواب شده است. هر سلولى يک مسئول دارد که تواب است و در مورد زندانيان گزارش مى‌دهد و کارهاى سلول را تنظيم مى‌کند. مسئول سلول من فرح نام دارد و همه‌مان را زير نظر دارد. وقت ناهار است، هر سلولى سفره‌اش را جلوى سلول انداخته و زندانيان دورش نشسته‌اند. دو تا سلول سفره‌شان را در راهروى زير هشت پهن کرده‌اند، چون همه سفره‌ها در راهروى بين سلولها جا نمى‌شوند و هر روز دو سلول در راهروى زير هشت غذا مى‌خورند. از آنجا که خريد جمعى ممنوع است هر کس بايد غذاى خودش را بخورد. کسى حق ندارد غذاى ديگرى را بخورد. در اينجا هر نوع رابطه جمعى تشکيلات ناميده مى‌شود، حتى اگر بين دو نفر باشد. در حال غذا خوردن هستيم که متوجه مى‌شوم کنار دستى‌ام يک شيشه آب ليمو دارد و روى غذايش مى‌ريزد و با چشمش به من مى‌گويد که اگر مى‌خواهم مى‌توانم از آن روى غذايم بريزم. او شيشه آبليمو را بين من و خودش قرار مى‌دهد که بتوانم راحت بردارم. شيشه را بر مى‌دارم و کمى آبليمو روى غذايم مى‌ريزم، مزه غذا بهتر مى‌شود. فرح غذايش را نيمه تمام رها مى‌کند و به دفتر مى‌رود. کنار دستى‌ام مى‌گويد رفت که گزارش تشکيلات آبليمو را بدهد. همه مى‌خنديم. فرح بر مى‌گردد و به خوردن غذايش ادامه مى‌دهد. شيشه آبليمو را دوباره بر مى‌دارم و مقدارى روى غذايم مى‌ريزم. اگر قرار است بخاطر خوردن آن به سلول انفرادى بروم لااقل بگذار بيشتر بخورم. مى‌دانم که صاحب آن هم خوشحال مى‌شود که من از آبليمويش بخورم. فرح دوباره غذايش را رها مى‌کند و به دفتر مى‌رود و ما نمى‌توانيم جلوى خنده‌مان را بگيريم. فرح بر مى‌گردد و به من مى‌گويد فکر نکن نمى‌بينم آبليموى او را دارى مى‌خورى.

از ما مى‌خواهند که با حجاب باشيم. يعنى بازديد خواهد بود. همه با چادر در سلولهايمان مى‌نشينيم. سرحدى زاده وزير کار وقت که دايى هما مسئول بند هم هست وارد بند مى‌شود. از کنار همه سلولها رد مى‌شود و سلولها را نگاه مى‌کند. هما هم همراه چند نگهبان مرد کنارش قدم مى‌زند. سرحدى زاده حرفهايى مى‌زند و مى‌رود. لابد به نظرش شرايطمان با اين همه آدم در يک سلول و امکانات محدود زيادى خوب است.

٭ ٭ ٭