زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

بند بدون تواب

حدود يک ماه است که در اين بند هستيم. نگهبان بند از توابان مى‌خواهد که با تمام وسائلشان از بند بيرون بروند. خيلى خوشحالم که ديگر توابى در بند نخواهد بود، بدون آنها قانونى هم در کار نخواهد بود و ما در آسايش خواهيم بود. حالا مى‌توانيم روابطمان را بهتر تنظيم کنيم، از هم ياد بگيريم و از زندگى‌مان در اينجا لذت ببريم. حالا تعداد بيشترى از زندانيان نماز نمى‌خوانند، شايد چون توابى در بند نيست که گزارش دهد و يا اينکه آنها ديده‌اند که اتفاق بدى براى نماز نخوانها نيفتاده است. نگهبان مى‌گويد يک نفر مسئول روزنامه شود. تا بحال تمام مسئوليتهاى بند به عهده توابها بوده است. در واقع نگهبانان نمى‌گذاشتند که يکى از ما مسئول چيزى بشويم. تواب نماينده دفتر در بند بود و کنترل همه چيز را در دست داشتند. درباره آن حرف مى‌زنيم. به نظر من اين مسئوليتها بايد چرخشى باشند و هر چند وقت يک بار يک نفر مسئوليت آنرا به عهده بگيرد. ولى بعضى‌ها مى‌گويند که تا به حال اين کار توابها بوده، از اين به بعد هم بايد کار آنها باشد. به نظرم استدلال درستى نيست. بنابر روش مبارزاتى آنها بايد بخواهيم که تواب به بند بياورند که خودمان نخواهيم اين مسئوليتها را داشته باشيم. در حاليکه من ترجيح مى‌دهم که همه اين مسئوليتها را خودمان داشته باشم تا اينکه توابى در بند باشد. بدون آنها که نقش چشم و گوش بازجو را بازى مى‌کنند خيلى راحت‌تر هستيم. رفتن دم در دفتر و روزنامه‌ها را از نگهبان گرفتن و پولش را به او دادن هيچ اشکالى ندارد. ولى من دوست ندارم اين کار را براى کسانى که خودشان حاضر نيستند بکنند، انجام دهم. نمى‌خواهم نقش تواب را برايشان بازى کنم، بيگارى هم نمى‌دهم. بنابراين تصميم مى‌گيريم آنهايى که موافق گرفتن مسئوليت روزنامه هستند با هم بخرند و کارش هم بين خودشان بچرخد. آنهايى هم که قبول ندارند مسئوليت آنرا به عهده بگيرند، روزنامه نمى‌خرند و نمى‌خوانند. در بين ما منيژه مى‌پذيرد که مسئوليت روزنامه را در دور اول داشته باشد. حالا ما روزنامه داريم و تعدادى ندارند و آنها طورى به ما نگاه مى‌کنند که گويى اصولى نداريم. از اين مسئله ناراحت نيستم ولى احساس مى‌کنم که اختلافات و جدايى‌ها دارند شروع مى‌شوند. نمى‌دانم به کجا خواهند کشيد و چه تاثيرى روى روابط من خواهند داشت. آنهايى که حاضر نيستند مسئوليت خريد روزنامه را داشته باشند و روزنامه نمى‌خوانند، افراد جريانات مختلف چپى هستند. وقتى شرايط يک کمى تغيير مى‌کند اينها نمى‌دانند چه بايد بکنند. عادت کرده‌اند که در کنار توابها باشند و کارهايى مثل مسئوليتها را بعهده توابها بگذارند. حالا هم مجبورند روزنامه نداشته باشند چون توابى در بند نيست که نقش رابط را برايشان بازى کند.

امروز مسئوليت نظافت بند با من است، قابلمه بزرگ بند را مى‌شويم و آنرا کنار در بند مى‌گذارم. هما نگهبان بند کنار دفتر ايستاده و تماشا مى‌کند، با صداى بلند که همه افراد بند بشنوند مى‌گويد:

 - قابلمه را بايد يک مسلمان آب بکشد نه يک کمونيست. اين قابلمه الان نجس است و برادران نمى‌توانند آنرا براى آوردن غذا ببرند.

به سلول مى‌روم که دست و پاى خيسم را خشک کنم. کسى چيزى نمى‌گويد، حرفهايى در گوشى گفته مى‌شود و معلوم نيست چه اتفاقى خواهد افتاد. کنار سلول مى‌نشينم که خستگى در کنم. صداى چرخ را مى‌شنوم که از کنار در بند رد مى‌شود و بر خلاف هر روز نگه نمى‌دارد که قابلمه بند ما را بردارد. چه اتفاقى خواهد افتاد؟ تا حالا توابها تقسيم کار بند را مى‌کردند و هر بار آب کشى قابلمه را براى يک تواب و يا يک مجاهد مى‌گذاشتند که انجام دهد. حالا نگهبان مى‌خواهد که مجاهدين نقش توابان را بازى کنند و من هم مشکلى ندارم اگر آنها مى‌خواهند که اين فاصله را پر کنند. سلولهاى جلويى متعلق به کسانى است که نماز مى‌خوانند، مجاهدين و چپى‌هايى که تا قبل از بردن توابها نماز مى‌خواندند و حالا بعضى از آنها نمى‌خوانند. سلولهاى آخر متعلق به ماست. در اين چند روزه که توابان در بند نبودند تقسيم کار با مجاهدين بود و آنها طورى کارها را تقسيم کرده بودند که هرگز يک نماز نخوان قابلمه را آب نکشد و کنار در نگذارد.

با يکديگر حرف مى‌زنيم که آمادگى هر برخوردى را داشته باشيم، هر چند نمى‌دانيم چه اتفاقى خواهد افتاد. يکى از مجاهدين که نقش رهبر را در بين بقيه بازى مى‌کند به سراغم مى‌آيد و مى‌گويد:

- قابلمه را به حمام برگردان، يکى از بچه‌هاى ما آنرا همينطور آب نکشيده از حمام بر خواهد داشت و به جلوى در خواهد آورد.

 - يعنى الان نجس است و کافى است که دست يکى از شماها به آن بخورد تا پاک شود. اگر اينطور فکر مى‌کنى خودت آنرا به حمام ببر و اين نقش را خودت به تنهايى بازى کن، از نظر من آن قابلمه هيچ اشکالى ندارد.

- مى‌خواهى غذاى بند قطع شود؟

- فکر مى‌کنى من چنين چيزى مى‌خوام؟

با عصبانيت مرا ترک مى‌کند و به سراغ دوستانش مى‌رود. مى‌بينم که دارند حرف مى‌زنند.

روز بعد از گرسنگى بيدار مى‌شوم، ديشب غذا نداشتيم و خرما و کشمش که از فروشگاه خريده بوديم خورديم. خوشحالم که روز تمام شد و مسئوليت قابلمه ديگر با من نيست. حالا هر کس که از غذا نداشتن ناراحت است مى‌تواند که قابلمه را به داخل حمام برده و از مجاهدين بخواهد که پاکش کنند.

سه روز مى‌گذرد و ما هيچ وعده غذاى گرم نداشته‌ايم. قابلمه کنار در است و نگهبانان حاضر نيستند که به آن دست بزنند، چرا که يک کمونيست آنرا شسته است. صبح روز چهارم است، قابلمه آنجا نيست، کارگران آشپزخانه به دستور مسئولين زندان آنرا برده‌اند. ظهر پرده کنار مى‌رود و يک قابلمه غذاى گرم داخل بند گذاشته مى‌شود.

٭ ٭ ٭

در ملاقات مى‌شنويم که راديوهاى خارج از کشور خبر قطع غذاى بند را اعلام کرده‌اند. مسئله آب کشى قابلمه و کوتاه آمدن رژيم در مورد آن تجربه خوبى بود. ولى تشخيص بالانس قدرت در هر مسئله‌اى که رژيم طرح مى‌کند آسان نيست. در اوين رفتن به حسينه و يا نشستن پاى ويدئو اجبارى بود ولى در آنجا تشخيص ما اين بود که مى‌توانيم تن ندهيم. ولى در اوائلى که به اينجا آمديم متوجه شديم که نمى‌توانيم پاى ويدئو ننشينيم. بخصوص اينکه همه، حتى آنهايى که شکنجه قبرها را تحمل کرده بودند، مى‌نشستند.

دوست دارم با آنهايى که در قبرها بوده‌اند حرف بزنم ولى آنها مى‌خواهند تنها باشند. آنها دوست ندارند با کسى حرف بزنند. به سراغ صبا مى‌روم و در حاليکه با هم قدم مى‌زنيم به او مى‌گويم دوست دارم در مورد اينکه قبل از قبرها چه اتفاقاتى افتاد حرف بزنيم. به او مى‌گويم مى‌خواهم بدانم چرا حاجى قبرها را بر پا کرد و چرا خيلى از زندانيان نتوانستند آنرا تحمل کنند و چرا او توانست. به او مى‌گويم که به خودش مى‌سپارم که اگر دوست داشت بيايد و با هم سر آن حرف بزنيم. ولى به نظر مى‌آيد که دوست ندارد، به سراغم نمى‌آيد و هميشه در تنهايى قدم مى‌زند. هفته‌اى يکبار يا شايد دو بار با مهين و يا جهان براى مدت کوتاهى حرف مى‌زند. گويى براى آنها زندگى همچنان ادامه قبرهاست. برايشان ارزش قائل هستم ولى درک نمى‌کنم چرا بعد از چنان مقاومت طولانى، که برخى از آنها براى ٩ ماه در قبر بوده‌اند، حالا نمى‌خواهند هيچ رابطه‌اى با ديگران داشته باشند. نه رابطه سياسى و نه دوستى، هيچ رابطه تازه‌اى را دوست ندارند. رابطه‌شان با خودشان هم خيلى محدود است. احساس مى‌کنم همه اين رفتار انزوا‌طلبى‌شان تحت تاثير فشارهاى روانى است که در قبرها به آنها وارد آمده.

هر چند نمى‌توانيم با هيچ يک از اينها حرف بزنيم ولى من و راز مى‌توانيم از افراد مختلف جويا شويم. به نظر مى‌رسد افرادى که سال ٦١ دستگير شدند و بيشترشان هوادار برنامه اتحاد مبارزان کمونيست بودند، وقتى به اوين منتقل شدند توجهى به قوانين و تذکرات نگهبانان و توابها نداشتند. در آن زمان اين رفتار جديد بوده است، چون فشارهاى بعد از ٣٠ خرداد سال ٦٠ باعث بريدن خيلى از زندانيان و تواب شدن مجاهدين در زندان شد. وقتى زندانيان حکم مى‌گرفتند آنها را به زندان قزل حصار منتقل مى‌کردند. در سرکوب زندانيان سال ٦٠ آنهايى را که همچنان مقاوم مانده بودند به گوهردشت برده و در سلولهاى انفرادى گذاشتند. در نتيجه کسانى که در بندها بوده‌اند عمدتا قوانين را رعايت مى‌کرده‌اند. اين مبارزان جديد را به قزل حصار مى‌آورند و اينها در اينجا هم به مقاومت‌شان ادامه دادند. آنها خيلى از شکنجه‌ها را به راحتى تحمل مى‌کردند و روحيه خوبى داشتند. روحيه بالاى آنها حتى بعد از شکنجه‌هاى حاجى روى زندانيان قديمى که بريده بودند و نماز مى‌خواندند تاثير مى‌گذارد و خيلى از قديمى‌ها هم در نقض قوانين به اين جديدى‌ها مى‌پيوندند. اين مبارزان جديد فکر مى‌کردند که با مبارزه و مقاومت در زندان مى‌توانند قوانين را تغيير دهند و شرايط بهترى را در زندان حاکم کنند. يکى از کسانى که اين نظر را داشته جهان است که توانست واحد را تحمل کند. تعدادى ديگر از آنها به مرور بريدند يا تواب شدند. به نظر مى‌رسد در آن زمان آنهايى که کتاب خوانده‌تر بودند توانستند بقيه را تحت تاثير خود قرار داده و به دنبال خود بکشند. اين يکى از ضعفهاى جنبش ما بود که افرادش به خاطر جوانى و يا بخاطر اينکه يکباره وارد شرايط انقلابى شدند، نه درس خوانده بودند و نه کتاب. در نتيجه به دنبال کسى که چهار تا کتاب خوانده بود و مى‌توانست خوب حرف بزند مى‌افتادند. براى چند ماه اين زندانيان قوانين را رعايت نکردند و از حاجى و نگهبانان کتک خوردند و کوتاه نيامدند. تا اينکه يک شب حاجى از آنها مى‌خواهد که گليم بند را بياورند توى راهروى زندان بيندازند و روى آن نشسته و به مصاحبه توابان گوش کنند. آنروز کارگرى روز با چپى‌ها بوده است و آنها حاضر نمى‌شوند که گليم را به بيرون برده و پهن کنند. آنها مى‌گويند که ما توبه نمى‌کنيم و حاضر هم نيستيم که توبه ديگران را بشنويم و براى کسانى که مى‌خواهند توبه ديگران را بشنوند فرش پهن نمى‌کنيم. آن شب حاجى و نگهبانان آنها را از بند بيرون مى‌کشند و در راهروى زندان آنها را سخت مى‌زنند. خون به ديوار مى‌پاشد و صداى ناله در راهرو مى‌پيچد. تا صبح آنها را مى‌زنند. بعد نگهبانان هر چند تاى آنها را در يک اتاق مى‌گذارند. بعد حاجى قبرها را مى‌سازد. دور يک اتاق را چوب مى‌کوبد و اين تختهاى سه طبقه را طورى روى زمين مى‌گذارد که يک نفر بتواند در بين آنها بنشيند.

 زندانيان را از صبح تا شب با چادر و چشمبند در بين اين تختها مى‌گذارند و نگهبانان مراقب بوده‌اند که آنها تکان نخورند و اگر کسى تکان مى‌خورد و يا صدايى از خود در مى‌آورد، او را به شدت مرگ مى‌زدند. چند روز اول آنها سعى کردند که با مورس با هم حرف بزنند ولى نگهبانان و حاجى آنقدر آنها را زدند که ديگر کسى چنين کارى نکرد. حاجى قبرها را در مهر     ٦٢ بر پا کرد و به مرور اتاقهاى بيشترى را به همان شکل درست کدو زندانيان بيشترى را از بندها به آن اتاقها برد. بعد از مدتى تعدادى بريدند و به حاجى گفتند که حاضرند هر کارى بکنند تا در آنجا ننشينند. تعدادى از آنها در حاليکه در آنجا نشسته بودند ديوانه شدند. يک روز وقتى حاجى به واحد مى‌رود که آنهايى را که تکان خورده بودند بزند، يکى از زندانيان از جايش بلند مى‌شود و به حاجى مى‌چسبد و به او التماس مى‌کند که او را ببخشد و بگذارد که از آنجا برود. حاجى او را مى‌برد و از او مى‌خواهد که توبه و اعتراف کند و قوانين را رعايت کند، او هم مى‌پذيرد. بعدا حاجى از کسانى که مى‌خواستند از آن شرايط خلاص شوند بيشتر مى‌طلبيد. حاجى از بعضى‌ها که حاضر به همکارى براى نجات از قبرها بودند مى‌خواهد که نگهبان آنجا شوند و اينان از پاسداران بدتر بودند. آنها فشار بيشترى روى زندانيان مى‌آوردند و از حاجى مى‌خواستند که آنها را بزند. آنها مى‌خواستند که بقيه هم مثل خودشان بشوند. آنها از اين مى‌ترسيدند که بقيه آن شرايط را تحمل کنند و به نشستن ادامه دهند. دى و بهمن ماه سال پيش خيلى ها مى‌برند و شرايط را مى‌پذيرند و در مصاحبه‌ها اعتراف مى‌کنند. همه اينها از بلندگو براى آنهايى که نشسته بودند پخش مى‌شود. برخى از آنها حتى اطلاعاتشان را که تا آن زمان نگه داشته بودند به حاجى مى‌دهند که نشان دهند که تواب واقعى هستند. آنها بر عليه پدر و مادر و خواهر و برادر خود نوشتند و در نتيجه تعدادى دستگير شدند. بعضى‌ها شروع به همکارى با رژيم کردند تا حدى که مسئول يک بند شدند. البته همه هم حاضر نبودند مسئول بند شوند. حاجى هم حاضر نبود هر کسى را مسئول بند کند. از بعضى ها که اطلاعات مى‌دادند، مى‌خواست که در بندهاى ٣ و٤ مسئول اتاق شوند. کيانوش مسئول يکى از بندهاى بزرگ شد تا در مورد آزادى و يا تنبيه زندانيان نظر بدهد. او زندانيان را از اتاقشان به راهرو مى‌برد که شکنجه شوند. او با حاجى در مورد سياست بحث کرد و به او کمک کرد تا با واژه‌ها و جريانات سياسى که هرگز نمى‌شناخت، آشنايى پيدا کند. جالب اينکه يکى از دوستانم مى‌گويد حتى او هم همه اطلاعاتش را نداده است.

وقتى که زندانيان براى اثبات تواب شدنشان اطلاعات مى‌دادند، حاجى تصميم مى‌گرفت که کدام يک بايد براى بازجويى شدن بخاطر اطلاعاتى که از بيرون از زندان دارد به بازجويى فرستاده شود. آنها مى‌بايست در مورد دوستانى که در زندان داشتند مى‌نوشتند و در مورد اين که در قبر با فرد ديگرى رابطه‌اى داشته‌اند بنويسند. بخاطر همين وقتى يک نفر بلند مى‌شد و اطلاعاتش را مى‌داد يک نفر ديگر در بند و يا در قبر زير بازجويى و شکنجه مى‌رفت. گاهى براى اينکه بگويند تواب شده‌اند نقش بازى مى‌کردند. يک روز يک نفر داد زد خدايا، بعد گفت نور مى‌بينم، نور مقدس را مى‌بينم، به خدا رسيدم. نگهبانان او را بيرون بردند، ابتدا مى بايست اطلاعاتش را بدهد. بعد توابها يک دست از لباسهايش را مى‌شستند تا پاک شود. بعد مى‌بايست خودش را مثل مسلمانان بشويد، يعنى غسل کند و بعد نماز بخواند. يکى از موثرترين اعترافات مال سيبا بوده است، که در بين حرفهايش گفته:

- ما مثل توابهاى معمولى نيستيم، ما فرق داريم. ما تواب صفر کيلومتر هستيم. ما بايد قرآن را بخوانيم و آن را تفسير کنيم تا آنرا بفهميم.

وقتى مصاحبه او را پخش مى‌کردند بيشتر زندانيان در حاليکه در قبرها نشسته بودند گريه مى‌کردند. سيبا بعد از مصاحبه‌اش تعدادى از زندانيان قبرها را بازجويى کرد. زندانيانى مثل سيبا خيلى بيشتر از نگهبانان براى رژيم نفع داشتند. سيبا مثل پاسدارها لباس مى‌پوشيد. چادر مشکى با يک مقنعه زير آن و کسى که او را نمى‌شناخت فکر نمى‌کرد که او تا مدتى پيش پاسدار نبوده است. شايع است که سيبا آزاد شده و با پاسدارى ازدواج کرده است. مى‌شنوم که زرى هم که با من در کميته مشترک هم سلولى بود در قبرها تواب شده است.

٭ ٭ ٭

تعداد بيشترى از زندانيان خودشان را مى‌خارانند. صحنه‌هاى خنده دارى هم به چشم مى‌خورد، برخى از زندانيان در حاليکه قدم مى‌زنند مدام دستشان به باسنشان است و آنرا مى‌خارانند. گويى اصلا متوجه کارشان نيستند و خود بخود اين کار را مى‌کنند. از وقتى که به اين بند آمديم من در سلول ٧ بودم ولى امروز تصميم گرفتيم که سلولها را بنا بر درجه مشکل پوستى زندانيان تقسيم بندى کنيم. سلول ٨ متعلق به آنهايى است که بدترين وضع پوستى را دارند. هر چند من مدت زيادى نيست که با اين افرادى هستم که اين مشکل پوستى را دارند ولى من هم جزو آنهايى هستم که وضعشان بد است. من در مقابل ديگران خودم را نمى‌خارانم ولى وقتى احساس مى‌کنم که ديگر نمى‌توانم خودم را کنترل کنم و احتياج دارم که خودم را بخارانم، به کابين حمام مى‌روم و لباسهايم را در مى‌آورم و حسابى خودم را مى‌خارانم. آنقدر مى‌خارانم تا خون از پوستم بيرون مى‌زند و احساس مى‌کنم که خارشم کم شده است. آنوقت از کابين حمام بيرون مى‌آيم و به کارهايم ادامه مى‌دهم. تمام بدنم بخاطر خارش زخم است. احساس مى‌کنم آنهايى که تنشان نمى‌خارد مى‌ترسند به ما نزديک شوند و با ما حرف بزنند. فکر مى‌کنند ممکن است بگيرند. مدام به نگهبان مى‌گوييم که مى‌خواهيم به بهدارى برويم. بالاخره امروز نگهبان ما را به بهدارى مى‌برد. دکتر احمقى که هيچ چيزى در مورد بيمارى پوستى نمى‌داند ما را معاينه مى‌کند. به من مى‌گويد علت اين زخمها بايد تراشيدن موهاى پاهايت با تيغ باشد. در حاليکه نمى‌توانم جلوى خنده‌ام را بگيرم مى‌گويم ما تيغ نداريم، از داروى نظافت استفاده مى‌کنيم. مى‌گويد نه اين بايد حساسيت به تيغ باشد، به او مى‌خندم و او با عصبانيت نگاهم مى‌کند.

٭ ٭ ٭

يک روز پائيزى سال ٦٣ است، نينا از اوين به بند ما منتقل مى‌شود. بيشتر از ٧ ماه است که او را نديده‌ام. در مورد پسرش مى‌پرسم و او مى‌گويد که در يکى از ملاقاتهايش او را به خانواده‌اش داده است. از ديدن نينا خيلى خوشحالم. هنوز کمر درد و سردرد آزارش مى‌دهند. در مورد دستگيرى برادرش و اعدام او که در اين چند ماهه اتفاق افتاده است برايم مى‌گويد. نينا در مورد بازجويى خودش که چند ماه پيش داشت برايم مى‌گويد:

- مرا براى بازجويى به شعبه ٧ بردند. بعد از يک ساعت انتظار به يکى از نگهبانان گفتم که بايد اشتباهى پيش آمده باشد، مرا معمولا به شعبه ٦ براى بازجويى مى‌برند. او مشت محکمى به سرم زد و گفت در شعبه درستى هستى. نيم ساعت بعد بازجويى آمد و گفت چشم‌بندت را بردار ولى چشمهايت را بسته نگه‌دار. متوجه شدم که براى شناسايى است، احساس کردم کسى نگاهم مى‌کند. بازجو از او پرسيد دختر عمويت است؟ زندانى گفت آره. بازجو به او گفت چيزهايى را که در مورد من مى‌داند بگويد. پسر عمويم به من گفت يادت مى‌آد از من خواستى که به پيکار بپيوندم؟ مى‌خواستم توضيح بدهم ولى بازجو گفت فقط بگو آره يا نه. گفتم نه. پسر عمويم ادامه داد ولى تو از من پرسيدى، خونه شما بودم و تو از من خواستى که به پيکار بپيوندم و يک نفر را به من معرفى کردى. وقتى متوجه شدم که او مى‌خواهد بازجو را به اين کار قانع کند، گفتم من خواستم ولى تو نشدى. پيکار تو را قبول نکرد، به تو شک داشتند و قبولت نکردند. بازجوها او را بردند و مقدارى کاغذ به من دادند که هر چه در موردش مى‌دانم بنويسم. چيزى روى کاغذها ننوشتم. بعد از مدتى يکى از بازجوها آمد و کاغذها را نگاه کرد و شروع کرد به زدن من، گفت چرا هيچى ننوشتى. گفتم چون چيزى در موردش نمى‌دانم. بازجو گفت هر چه که مى‌دانى بنويس. نوشتم که پسر عمويم بود، با هم بزرگ شديم، در دانشگاه درس مى‌خواند و من هيچ چيزى در مورد گرايشات سياسى او نمى‌دانستم. همانطور که گفت پيکار هم او را قبول نکرد. من در راهرو نشسته بودم و پسر عمويم با آنها در يکى از آن اتاقها بود. صداى کتک زدن نمى‌آمد ولى صداى فرياد ناشى از درد پسر عمويم مى‌آمد. نمى‌دانم با او چه مى‌کردند که آنطور از درد نعره مى‌کشيد. من خودم بازجويى شدم و شاهد بازجويى ديگران هم بوده‌ام. صداى فرياد از روى درد زياد شنيدم، ولى نعره‌هاى او با همه فريادهايى که شنيده بودم فرق داشت. نمى‌دانم با او چه مى‌کردند. نمى‌توانستم او را ببينم، فقط مى‌توانستم بشنوم. حتى بوى سوختگى هم نمى‌آمد. چند بار صدايش را شنيدم که مى‌گفت مى‌گويم و براى چند لحظه جيغ نمى‌کشيد، معلوم بود که کارى را که با او مى‌کردند ديگر نمى‌کنند. شايد مى‌خواست با اين شيوه چند لحظه از شکنجه در امان باشد و توانى بگيرد. تا اينکه باز صداى فريادش، نه، نعره‌اش بلند مى‌شد. بازجويى ساعت ده صبح شروع شد، ساعت دوازده غذا پخش مى‌کردند، کسى از من نپرسيد که غذا مى‌خواهم يا نه. يکى از بازجوها آمد و کاغذ را از من گرفت و مرا با لگد زد و گفت که آشغال نوشته‌ام. به من گفت فکر نکن اينجا شعبه ٦ است، اينجا ما مى‌کشيمت. صداى نعره‌هاى پسر عمويم همچنان بطور وحشتناکى به گوش مى‌رسيد و هيچ صدايى از بازجوها هم به گوش نمى‌رسيد. ساعت يک يکباره صداى نعره او قطع شد، هيچ صدايى نمى‌آمد، سکوت بود، هيچ صدايى نبود. نمى‌دانم چه اتفاقى براى رضا پسر عمويم افتاد که يکباره صدايش قطع شد. احساس کردم که در همان لحظه مرد. يک هفته بعد با خانواده‌ام ملاقات داشتم و آنها به من گفتند که خانواده رضا براى ملاقات رفته بودند و به آنها گفته بودند که او خودکشى کرده است. پرسيدم که آيا جسدش را به خانواده‌اش داده‌اند و يا عکسى از او نشان آنها داده‌اند و خانواده‌ام گفتند نه فقط شماره قبرش را دادند. مطمئن بودم که رضا زير شکنجه مرده است، به خانواده‌ام گفتم که رضا خودکشى نکرده است و او را کشته‌اند. مطمئن هستم که او در مورد خودش و فعاليتهايش و کارهايى که من هم با او همکارى داشته‌ام چيزى نگفته است، وگرنه وضع من هم خراب مى‌شد. رضا چند ماه ابتداى دستگيريش براى رژيم ناشناخته ماند، تا اينکه از او مى‌خواهند که در حسينيه در مقابل توابان خود را معرفى کند. در آنجا او را شناسايى کرده بودند. ملاقاتهايش را قطع کردند و دوباره زير بازجويى رفت. اينها را خانواده‌ام در يکى از ملاقاتها با لب خوانى گفتند. روى هم رفته رضا يک سال و ده ماه در زندان بود تا اينکه زير شکنجه مرد.

 نينا در مورد دستگيرى و اعدام برادر و دايى‌اش برايم مى‌گويد و احساس مى‌کنم که شرايط خيلى بدى را از سر گذرانده است.

٭ ٭ ٭

شب است، روى طبقه سوم تخت دراز کشيده‌ام و کتاب مى‌خوانم، سر وصداى زيادى در بند مى‌پيچد. به راهروى بند خيره مى‌شوم. تعدادى را از زندان گوهردشت به بند ما آورده‌اند. آنها مبارزانى هستند که براى مدت طولانى در سلولهاى انفرادى گوهر دشت بوده‌اند. علاوه بر آنها، تعدادى را که تا آخرين لحظه در قبرها بوده‌اند و يک ماه پيش به بند سه برده شده بودند نيز به بند ما آورده‌اند. همچنان که دراز کشيده‌ام نگاهشان مى‌کنم. بعضى از آنها بيش از يک سال در سلول انفرادى بوده‌اند. اينها با مقاومت در مقابل فشارهاى رژيم براى تواب کردن زندانيان، مفهوم سلول انفرادى را تغيير داده‌اند. ديگر کسى ترسى از سلول انفرادى ندارد. شايد زمانى سلول انفرادى يکى از بدترين شکنجه‌ها بوده است و شايد همين الان هم در کشورهايى همين مفهوم را داشته باشد. يعنى سلول انفرادى به معناى اين باشد که فرد در آن روانى مى‌شود. ولى اينها با ماهها در انفرادى بودن و خندان و سرحال برگشتن نشان مى‌دهند که سلول را هم مى‌توان تحمل کرد. حالا که سياست تواب سازى رژيم با شکست روبرو شده است، رژيم با ما چه مى‌کند؟ آيا مى‌گذارد راست راست راه برويم و مبارز بمانيم؟ و يا سعى مى‌کند از روشهاى ديگرى براى بريدن و شکاندن زندانيان استفاده کند؟ سياست تواب سازى با استفاده از شکنجه بخاطر مقاومت زندانيان با شکست روبرو شده است. ديگر رژيم هم مى‌داند که با فرستادن زندانيان به سلول نمى‌تواند همه آنها را عقب بنشاند. آيا روش ديگرى انتخاب خواهد کرد؟

 متوجه مى‌شوم که مرى اولين مسئول تشکيلاتى‌ام هم در بين جديدى‌هاست. او يک سال قبل از من دستگير شده بود و من بعد از دستگيريم هميشه در مورد او پرسيده‌ام و دوست داشتم او را ببينم. شنيدم که بخاطر مبارزه براى حفظ حقوق مدت طولانى است که در گوهردشت است. حالا مى‌دانم که از نظر سياسى خيلى با من فاصله دارد و همه دوستانش که از قبل در بند هستند از من خوششان نمى‌آيد. حتما او هم بخاطر تفاوت روش مبارزاتى‌مان از من خوشش نمى‌آيد. آنقدر هم شجاع نيستم که بروم و او را ببوسم. هر چند دوست دارم بغلش کنم و ببوسمش ولى همچنان دراز کشيده با تاسف نگاهش مى‌کنم. نگاهم مى‌کند مطمئنم که مرا شناخته است ولى چيزى نمى‌گويد. در بين جديدى‌هايى که در قبرها بوده‌اند و بدون کوتاه آمدن از آن بيرون آمده‌اند، نازلى هست. صدايشان را مى‌شنوم، مى‌گويند که در يکى از اتاقهايى بودند که براى قبرها استفاده مى‌شد. آنها با تعدادى از مجاهدين تشکيلات بندى‌ها بوده‌اند که چند تايشان تا چندى پيش با ما بودند. نازلى مى‌گويد:

- در آن اتاق ما با اين توابها با هم زندگى مى‌کرديم. ما همش چند نفر بوديم و تعداد آنها خيلى بيشتر بود. تا آن موقع ما مدام با چادر و چشمبند نشسته بوديم، و گويى تازه بدنيا آمده بوديم. حالا مى‌توانستيم ببنيم، نگاه کنيم، ولى مى‌بايست آنها را مى‌ديديم، توابينى را که آنقدر له‌شان کرده بودند که ما را دشمن خود مى‌ديدند و مدام به ما فحش مى‌دادند. به ما مى‌گفتند که ما مسئول جنگ ايران و عراق و همه بدبختى‌ها هستيم. بشدت عصبانى بودند و به جز ما به کسى نمى‌توانستند فحش دهند. بعد از ماهها بى‌خبرى از دنيا وقتى به ما روزنامه قديمى دادند که براى آشغال از آنها استفاده کنيم، برخى از ما شروع به خواندن آنها کرديم. خواندن آن روزنامه‌ها بدون اجازه نگهبان به نظر اين توابها بزرگترين گناه آمد. در اتاق را مى‌کوبيدند و رئيس زندان را صدا مى‌کردند که گزارش ما را بدهند. يکبار مجيد انصارى ملا براى بازديد آمد، اين توابها به او گفتند، اين چپى‌ها، اين نجسها روزنامه مى‌خوانند. اينها تشکيلات دارند، شما نمى‌فهميد؟ چرا هيچى به اينها نمى‌گوييد؟ گويى از اينکه خودشان له شده بودند و مى‌ديدند که ما همچنان سر حال و مبارز مانده‌ايم و رژيم هم نمى‌تواند ما را له کند، حرص مى‌خوردند. از چشمهايشان مى‌باريد که مى‌گويند چرا ما را له کرديد ولى اينها را له نمى‌کنيد؟

 چون شب است و دير وقت، زندانيان شروع مى‌کنند به آماده شدن براى خواب و دو يا سه نفرى در گوشه‌اى روى جاى خوابى در حال حرف زدن هستند. ديگر صدايشان را نمى‌شنوم. شايد بتوانم روزهاى آينده در مورد قبرها از نازلى و يا بقيه تازه واردها چيزهاى بيشترى بپرسم.

٭ ٭ ٭

صبح است و جديدى‌ها توى بند مى‌چرخند و با دوستان قديمى‌شان حرف مى‌زنند. من هميشه دوست داشتم که در مورد چگونگى دستگيريمان بدانم. اينکه رژيم چطور ما را در تور گرفت، مى‌دانم که نازلى يکى از کسانى بود که مدتى در تور بوده است. فکر مى‌کنم موقعش هست که پاسخ سوالاتم را بگيرم. تصميم مى‌گيرم به سراغ نازلى بروم و از او در مورد دستگيريمان بپرسم. نازلى با اينکه پنج ماه در قبر بوده است خيلى سر حال است. نگاهش مى‌کنم، با کسان ديگرى مشغول است.

توى پنجره سلولم که ٥٠ سانتى متر در ٥٠ سانتى متر است نشسته‌ام و غروب را تماشا مى‌کنم. آسمان خيلى زيباست، در بخشى از آن ابرها چنان در هم رفته‌اند و اشکال و رنگهاى جالبى ساخته‌اند که تغير و محو شدنشان را دوست ندارم. مى‌بينم که نازلى دارد در تنهايى قدم مى‌زند، قبل از اينکه کسى به او بپيوندد به پائين مى‌پرم و به سراغ او مى‌روم. خودم را به او معرفى مى‌کنم و به او مى‌گويم که مى‌دانم که در تور رژيم بوده است و مى‌خواهم که خودش برايم بگويد. مى‌گويد:

- ما احساس مى‌کرديم که دستگيريهايى دارد اتفاق مى‌افتد و من يک پيغام براى رابطم سايه که هنوز در مناطق آزاد کردستان بود فرستادم. آنها فهميدند که قبل از اينکه تهران را ترک کنند در تور بوده‌اند و اگر برگردند دستگير خواهند شد. به خاطر همين تصميم گرفتند که برنگردند. البته تعدادى برگشتند که کار سازماندهى تشکيلات در تهران را انجام دهند. تعدادى از آنها به من گفتند که بايد به کردستان بروم چون جانم در خطر است. به من گفتند که پنهان شوم تا اينکه قرار رفتنم به کردستان را بهم بدهند. نمى‌دانستيم که در تور هستيم. رژيم براى ماهها مرا دستگير نکرد تا سايه و بقيه بر گردند. من به خانه خواهرم رفتم، حدس مى‌زدم که تحت تعقيب هستم. به خاطر همين چند بار جهتم را تغيير دادم و قبل از اينکه به خانه خواهرم بروم در خرابه‌اى پنهان شدم. به خانه خواهرم رفتم و در مورد دستگيريها و فردى که حدس مى‌زدم مرا تعقيب مى‌کند به او گفتم. به خواهرم گفتم برو ببين آن مرد در بيرون هست يا نه. او رفت و آمد و گفت آرى با تعداد ديگرى در بيرون ايستاده است. فهميدم که مدتى طولانى است که در تورشان هستم و خانه خواهرم را مى‌دانند. فکر مى‌کردم که همان لحظه مى‌آيند و مرا دستگير مى‌کنند و بيرون رفتن از خانه فايده‌اى ندارد. جايى براى رفتن نداشتم، سرم را روى ميز گذاشتم تا فکر کنم که اگر بيايند و دستگيرم کنند و در مورد سايه و بقيه بپرسند چه بايد بگويم. مادرم آنجا بود، فکر کرد که ترسيده‌ام. گفت، چى شده چرا ترسيدى؟ مبارزه دستگيرى و زندان دارد، نترس. تو از اول هم مى‌دانستى که زندان در انتظارت است. از عکس‌العمل او لذت بردم، بغلش کردم و بوسيدمش. آنشب اتفاقى نيفتاد، ولى آنها همانجا بودند. صبح خواهرم رفت بيرون که نان بخرد، وقتى برگشت گفت که آنها همانجا هستند و او را بدقت نگاه کرده‌اند که ببنند خودش است يا من هستم. ما نقشه‌اى ريختيم. او دوباره بيرون رفت و سيگار خريد. او چند بار بيرون رفت و چيزهاى مختلفى خريد. يکبار به او گفتم حالا لباسهايت را بده من بپوشم. لباسهايش را پوشيدم و عينکى شبيه مال او زدم، آنوقت لنز استفاده مى‌کردم. قيافه‌ام را شبيه خواهرم کردم. از خانه بيرون رفتم، همسايه فکر کرد که خواهرم هستم، جلو آمد و همچنان که راه مى‌رفتيم شروع کرد به حرف زدن. يک دفعه متوجه شد که من هستم، با تعجب نگاهم کرد. دستش را گرفتم و تظاهر به اين کردم که هيچ اتفاقى نيفتاده است. آنها را ديدم که براى لحظه‌اى ما را تماشا کردند و بعد به حرف زدنشان ادامه دادند. فهميدم که فکر کرده‌اند خواهرم هستم، توى صف خريد ايستادم. آنها را نگاه مى‌کردم حواسشان به خانه خواهرم بود که ببينند من بيرون مى‌آيم و يا غريبه‌اى داخل مى‌شود. تاکسى‌اى نزديک خودم ديدم، پريدم توى آن. راننده با تعجب پرسيد کجا مى‌روى. گفتم هر جا که تو برى، ته خيابان، هر طرف. او راه افتاد و من فکر کردم که از دستشان فرار کردم، به خانه دايى‌ام رفتم. آن شب خانواده خواهرم بيرون مى‌روند و طى مدتى که در خانه نبودند، پاسدارها با شکستن يکى از شيشه‌ها داخل خانه مى‌شوند. صبح من خانه دايى را ترک کردم و همانروز به خانه‌اش ريخته بودند. خودم را ساعتها چک کردم بعد از اينکه مطمئن شدم که تحت تعقيب نيستم به خانه دوستم رفتم. براى سه روز در آنجا مخفى بودم. روز سوم دوستم گفت که تعداد ديگرى دستگير شده‌اند. به من گفت که بايد از خانه‌اش بروم، او مى‌دانست که هيچ جايى براى رفتن ندارم و رژيم عکسم را دارد. به من گفت به خانه‌اى بروم که قبلا آنجا بودم و تحت کنترل رژيم بود. به او گفتم که آن خانه امن نيست، شنيده‌ام که يک دوربين در خانه مقابل آن گذاشته‌اند و رفت و آمدها را فيلمبردارى مى‌کنند. گفت امن است. مى‌دانستم که شرايط سختى است و نمى‌توانم به او اصرار کنم که مرا در خانه‌اش نگه دارد. فکر کردم اگر وقتى که به اينجا آمدم تحت تعقيب بوده‌ام، پس خانه او را هم مى‌دانند، رفتن من از اينجا چه فايده‌اى دارد. مى‌دانستم که قرار رفتن به کردستان را هم او مى‌بايد به من بدهد. نگاهش کردم و در ذهنم به او گفتم که اين کار را با من نکن. ولى نتوانستم چيزى به او بگويم. فکر کردم خودم مبارزه را انتخاب کردم و بايد با عواقب آنهم روبرو شوم. به آن خانه رفتم. در آنجا بودم تا اينکه روزى زنگ زد و گفت که مى‌خواهد مرا ببيند که قرار را بهم بدهد. مى‌دانستم که پسر مادر مستوره قرار است مرا به کردستان ببرد. به محض اينکه از خانه بيرون آمدم دستگير شدم. آنها نوار حرفهايمان را که گفته بودم به خانه دوستم مى‌روم، برايم گذاشتند و از من خواستند که خانه او را نشان دهم.

- خودت خونه نداشتى؟

 - داشتم ولى بعد از قانون سال ٦١ که همه صاحبخانه‌ها مى‌بايست در مورد مستاجرانشان گزارش بدهند و تعدادى دستگير شدند، خانه‌ام را ترک کردم. بعد از آن آواره بودم، در خانه فاميل و دوستانم بودم. وقتى رژيم شروع به دستگيرى کرد، خيلى روزها هيچ جايى نداشتم که بروم و در اتوبوس مى‌نشستم و از سر شهر به ته شهر مى‌رفتم و دو باره بر مى‌گشتم. يکبار غروب بود و هيچ جايى نداشتم که بروم. دوستى داشتم که در دوره دانشگاه با هم بوديم. مرا دوست داشت و دلش مى‌خواست که با هم ازدواج کنيم ولى بخاطر اينکه هدف زندگى مان متفاوت بود با او ازدواج نکردم. من مى‌خواستم با رژيم مبارزه کنم و وقتى او مطمئن شد که با او ازدواج نمى‌کنم با دختر خوبى ازدواج کرد. دختر همه چيز را در مورد من و او مى‌دانست. آن شب فکر کردم که خانه آنها تنها جاى امن براى من است. به خانه آنها رفتم و به آنها گفتم که هيچ جايى ندارم که شب را بگذرانم. گفتند که مى‌توانم آنجا بمانم. ولى پدر و مادر دختر قرار بود که به خانه‌شان بيايند و آنها از رابطه من و دامادشان قبل از عروسى‌اش خبر داشتند و نمى‌بايست مرا مى‌ديدند. آنها مرا زير تخت خودشان پنهان کردند، اتاق ديگر در اختيار پدر و مادر دختر بود. تمام شب را زير تخت آنها خوابيدم. صبح مرا در کمد پنهان کردند، براى بيست و چهار ساعت در کمد بودم.

- خانه مادرت هم تحت کنترل بود؟

- آره، خانه همه فاميل‌هايم تحت کنترل بود، چون من تحت نظر بودم و محمد هم شهريور همانسال دستگير شده بود. به نظر مى‌آيد آنهايى که مرا تحت تعقيب قرار داده بودند از وضعيتم خبر داشتند. منظورم نداشتن جايى براى پنهان شدن است. بازجويم بهم گفت، من همه جا دنبالت آمدم، بيشتر از دوستانت بهت اهميت دادم.

نازلى ساکت مى‌شود. از او تشکر مى‌کنم و به او مى‌گويم که دوست دارم در مورد قبر هم با هم حرف بزنيم. مى‌پذيرد و مى‌گويد که هم در مورد قبر و هم در مورد بازجويى در اوين برايم خواهم گفت.

٭ ٭ ٭

روز ملاقات است، تصميم مى‌گيريم که با خانواده‌هايمان در مورد مشکل پوستى‌مان حرف بزنيم و از آنها کمک بخواهيم. شايد اگر آنها مقامات را تحت فشار قرار دهند برايمان دکتر متخصص بياورند و درمانمان کنند. شبها از خارش نمى‌توانم بخوابم، چند ساعت از شب را در راهرو قدم مى‌زنم، من تنها نيستم که از خارش نمى‌توانم بخوابم و قدم مى‌زنم. پوست تمام بدنم زخم است و جايى براى خاراندن نمانده. در ملاقات به خانواده‌ام مى‌گويم که از وقتى که به اين زندان آمده‌ام بيمارى پوستى پيدا کرده‌ام و خيلى‌ها مثل من هستند و برايمان دکتر متخصص نمى‌آورند. پدرم از من مى‌خواهد که آستينم را بالا بزنم و دستم را به او نشان دهم. دوست ندارم اين کار را بکنم، مى‌دانم که حساس است و ناراحت مى‌شود. اصرار مى‌کند من هم آستينم را بالا مى‌زنم. به محض آنکه پوست دستم را مى‌بيند اشکش سرازير مى‌شود و شروع مى‌کند به فحش دادن به رژيم. مى‌گويد اين کثافت‌ها شکنجه‌ات مى‌کنند، مى‌خوان يواش‌يواش بکشنت. چرا با يک تير خلاصت نمى‌کنند. مى‌گويد که پيش مقامات خواهد رفت و شکايت خواهد کرد. از اينکه مجبور شدم به خانواده‌ام بگويم و ناراحتشان کنم متاسفم، ولى چاره ديگرى نداشتم.

اتفاقات تازه‌اى دارد رخ مى‌دهد. هما نگهبان بند اعلام مى‌کند:

 - اگر روزنامه مى‌خواهيد نمى‌توانيد آرشيو بيشتر از دو هفته را داشته باشيد. اگر هر روز روزنامه‌هاى دو هفته قبل را تحويل دهيد، ما هم روزنامه روز را بهتان مى‌دهيم.

اين هم يک قانون جديد است، ولى من دوست ندارم بخاطر داشتن آرشيو و يا حق آرشيو روزنامه را از دست بدهم. در مورد اينکه آيا مى‌شود با حفظ حق آرشيو روزنامه هم داشت با هم حرف مى‌زنيم. فکر مى‌کنيم که نمى‌توانيم مبارزه‌اى براى حفظ آرشيو بکنيم، رژيم نمى‌دهد. بالانس قدرت طورى نيست که بتوانيم رژيم را در مبارزه براى حق آرشيو شکست دهيم. تعدادى مى‌گويند که داشتن آرشيو حق‌مان است و در دفاع از اين حق از اين به بعد روزنامه نمى‌خريم. هر کس با ديگرى حرف مى‌زند و خيلى‌ها دوست ندارند که به قيمت از دست دادن آرشيو روزنامه داشته باشند. ما فکر مى‌کنيم که اگر روزنامه نخريم، هم آرشيو را از دست داده‌ايم و هم روزنامه را. چرا که آرشيو از اين به بعد را نخواهيم داشت. ولى با خريد روزنامه فقط آرشيو را از دست مى‌دهيم. با نخريدن روزنامه بخاطر حق آرشيو، در واقع خودمان را از روزنامه محروم مى‌کنيم. ما افرادى که روزنامه را به داشتن آرشيو ترجيح مى‌دهيم تصميم مى‌گيريم که براى خودمان بخريم. بقيه به عنوان خائن به ما نگاه مى‌کنند. مبارزه آنها دفاع از حقوق است بى آنکه اين حقوق را به دست بياورند. دفاع آنها از حقوق بخاطر حقوق است، نه بخاطر نفعى که ممکن است برايشان داشته باشد. وگرنه الان در دفاع از حق آرشيو با روزنامه نخريدن چه نفعى مى‌برند؟ آنها انرژى‌اشان را در مبارزه براى اين حقوق از دست مى‌دهند بدون اينکه اين حقوق را هم بدست آورند. شايد بشود گفت مبارزه‌اى هم نمى‌کنند فقط خودشان را از داشتن روزنامه محروم کرده‌اند. چرا که رژيم آنها را به انتخاب بين روزنامه و آرشيو خوانده و آنها آرشيو را انتخاب کرده‌اند. آنهم نه آرشيو از اين به بعد را، بلکه تنها آرشيوى را که تا به حال داشته‌اند. به رژيم چه فشارى مى‌آيد اگر همه بند هم روزنامه نخرند؟ شرايط بدى در بند حاکم شده است. خيلى‌ها روزنامه نمى‌خرند چون دوستانشان نمى‌خرند، نه اينکه خودشان به چنين مبارزه‌اى معتقد باشند. من هميشه از دنباله روى بدم آمده است و هميشه کارى را که درست دانستم کردم. در اينجا هم خوشبختانه در دايره دوستانى هستم که هر کس هر طور که درست مى‌داند عمل مى‌کند.

 مرزبندى‌هاى بين آدمها و جريانات درون بند شديدتر شده است. نه فقط بخاطر مشکل پوستى و امکان سرايت آن بلکه بخاطر برخورد ما به قوانين، بخاطر همين ما روابطمان به خودمان محدود شده است. سعى مى‌کنم به اين مسئله که نمى‌توانم با همه حرف بزنم اهميت ندهم، بيشتر وقتم را به خواندن مى‌گذرانم. نينا در عمل بيشتر به آنهايى که از حق آرشيو دفاع مى‌کنند سمپاتى دارد، و من از اين بابت ناراحت نيستم. او رابطه‌اش را با من حفظ کرده است ولى مى‌بينم که بقيه از اينکه او با من حرف مى‌زند خوششان نمى‌آيد. احساس مى‌کنم که رژيم در شکست سياست تواب‌سازى براى خلاص شدن از دست ما اين سياست را پيشه کرده است. سياستى که حداقل تاثير آن جبهه بندى در درون بند و پلوراريزه کردن جنبش در درون زندان است. شايد با اين سياست مى‌خواهند زندانيان را در مبارزه براى حقوقى که قادر به کسبش نيستند خسته کنند. و بعد چه؟ نمى‌دانم اين سياست به کجا ختم خواهد شد؟ آيا رژيم در اين سياست هم مثل قبلى شکست مى‌خورد؟ يعنى برخى با همه دوندگى بدنبال حقوقى که بدست نمى‌آورند از پا نخواهند افتاد؟ حتما خيلى از کسانى که امروز حاضر نيستند روزنامه را به قيمت نداشتن آرشيو بخرند، همچنان مبارز باقى خواهند ماند. هرچند اين تازه آغاز روندى است که رژيم با بردن توابها از بند شروع کرده است. شايد با اين روش مى‌خواهند ما را هم به جان يکديگر بيندازند. به هر حال هدف رژيم هرچه باشد عکس العمل زندانيان نيز متفاوت است.

ميثم رئيس زندان مرا صدا مى‌کند. نگهبان مرا به دفتر او مى‌برد. ميثم در مورد بيمارى پوستى‌ام مى‌پرسد. مى‌گويم:

- همه در بند خودشان را مى‌خارانند و به يک متخصص نياز داريم که بيمارى را تشخيص دهد.

- اگر بخواهى مى‌توانم امروز تو را براى درمان به اوين بفرستم.

- اين تنها مشکل من نيست، مشکل همه بند است.

- پس بايد منتظر باشى که يک متخصص پيدا کنيم.

 به بند بر مى‌گردم و به دوستانم گفتگويم با ميثم را مى‌گويم. زندانيان ديگرى حرفهايم را مى‌شنوند و مى‌گويند:

 - کار خوبى کردى حاضر نشدى براى درمان به اوين بروى. اين کار را هم قبلا کرده‌اند، يک نفر را که خانواده‌اش شکايت کرده بود به اسم درمان به اوين بردند و در سلول انفرادى نگه داشتند تا مشکل را از سر خودشان باز کنند. بعد از مدتى زندانى با وضع بدترى به اينجا بر گشت.

هر روز مرى و من يکديگر را مى‌بينيم، از کنار يکديگر رد مى‌شويم و تنها يک صبح بخير مى‌گوييم. گويى هرگز يکديگر را نمى‌شناخته‌ايم. گاهى از خودم مى‌پرسم چه چيز ما را تا اين حد از خود بيگانه کرده است؟ به خودم جواب مى‌دهم که او را دوست دارم، او هم مثل من يک مبارز است. پس چرا با هم حرف نمى‌زنيم؟ فکر مى‌کنم اگر براى حرف زدن با او قدم پيش بگذارم، او مرا تحويل نخواهد گرفت و تحقير خواهم شد. چرا که افرادى مثل من در نظر دوستانش و احتمالا در نظر خودش نه تنها مبارز نيستيم، بلکه ضد انقلاب هم هستيم. بهتر است جلو نروم، او هم جلو نمى‌آيد.

وقتى هواخورى داريم مى‌توانيم با توپ واليبال بازى کنيم. گاهى غروبها آتش روشن مى‌کنيم و دورش مى‌نشينيم. تماشاى آتش مرا از زندان بيرون مى‌برد و از فشارهايى که از برخى از زندانيان احساس مى‌کنم دورم مى‌کند. حالا هم يکى از آن غروبهاى خنک است که گرماى آتش از پوست مى‌گذرد و به تخيل مى‌رسد. در تنهايى‌ام به نظاره آتش نشسته‌ام. تفاوت رنگ هر شعله با شعله کنارى و حتى تفاوت رنگ هر نقطه يک شعله با نقطه ديگر برايم جالب است. شايد بخشى از زيبائيش در همين يکرنگ نبودن شعله‌هاست. در هم پيچيدن عاشقانه‌شان را در حالى که يکديگر را مى‌سوزانند نگاه مى‌کنم.

٭ ٭ ٭