زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
وقتى تواب نگهبان مى شود
از نازلى در مورد قبرها مىپرسم اينکه چطور توانست آنرا تحمل کند، در حاليکه خيلىها نتوانستند. نازلى مىگويد:
- بهمن ماه ٦٢ بود که مرا به قبر بردند و براى پنج ماه يعنى تا وقتى که خود رژيم آنرا برچيد آنجا بودم. قبل از انتقال به قبر در اوين بودم، من و چند نفر ديگر را که هميشه سر قوانين با نگهبانان جر و بحث داشتيم با هم به قبرها آوردند. وقتى مرا صدا کردند تعدادى شعر را که هميشه با خودم داشتم و خيلى دوستشان داشتم، همراهم برداشتم. وقتى به قزل حصار رسيديم، حاجى در مورد جرياناتمان پرسيد و گفت، مىبرمتان يک جايى که حق نداشته باشيد ناخنتان را هم لمس کنيد. باورم نشد، فکر کردم تهديدمان مىکند. طولى نکشيد که ديدم واقعيت بدتر از چيزى است که او گفته بود. روز انتقالى حاجى نگاهى به من کرد و گفت، اين مادرشان است.
- چرا حاجى اين برخورد را کرد؟ تو که سنت بيشتر از بقيه نيست؟
- نمىدانم، شايد بخاطر جريانم، اتحاد مبارزان کمونيست (امک). آن موقع طرفداران برنامه امک رهبران مبارزه در زندان بودند. بعد شروع کردند ما را زدند، نمىدانستيم موضوع چيست. بعد ما را به اتاقى براى گشتنمان بردند. من شعرها را در باسنم گذاشتم و سعى کردم که آنرا نگه دارم. نگهبان بعد از اينکه بدنم را گشت، از من خواست که شورتم را هم پائين بکشم. با ترس شورتم را پائين کشيدم ولى شعرها نيفتادند. نگهبان مرا به جاى تاريکى برد و گفت که بنشينم، چشمبند داشتم.
- نگهبان پاسدار بود و يا تواب؟
- من پاسدارى در آنجا نديدم، همه تواب بودند. اگر گاهى پاسدار مىآمد خوشحال بودم چون رفتارشان با ما بهتر از توابها بود. مرا در جايى گذاشتند که دو طرفم ديوار چوبى و بالاى سرم آهن بود. ساعت ده شب تا هفت صبح مىتوانستم بخوابم. تمام روز مىبايست با چادر و چشمبند بنشينم و به مصاحبههاى اعصاب خورد کن توابها که از بلندگو پخش مىشد گوش دهم. در هر وعده غذايى، نگهبان بشقاب غذا را در پشت سرم مىگذاشت و من مى بايست بدون هيچ سر و صدايى آنرا بردارم و وقتى غذايم را مىخوردم، ظرف خالى را کنارم بگذارم. نگهبان ظرفها را جمع مىکرد و در حمام مىگذاشت. هر يک از ما را که به دستشويى مىبردند مىبايست يک ظرف را بشوريم. سه بار در روروز نگهبان مرا به دستشويى مىبرد و هفتهاى يک بار براى بيست دقيقه مىتوانستم از حمام براى شستن خودم و لباسهايم استفاده کنم. هر بار حالت تهوع پيدا مىکردم چون مىبايست با سرعت لباسها و خودم را بشورم. يکبار متوجه شدم که همسايهام موقع حمام غش کرده است. بعد از حمام نگهبان لباس شسته دفعه قبل را بهم مىداد. آنها به تمام وسايل ما دسترسى داشتند، و خودمان هيچ دسترسى به وسايلمان نداشتيم.
حاجى مىآمد و ما را با چکمههايش مىزد و مىگفت فکر کردى چکمه آمريکايى است؟ نه چکمه ايرانى است، مال کفش ملى است. و يا مىگفت حالا جوان و تازه هستيد، بعد از مدتى پير و زشت خواهيد شد و کسى حاضر نخواهد شد که باهاتون ازدواج کند. او قدم مىزد و اين حرفها را مىگفت و نگهبانان که همه توابين بودند در حاليکه زندانيان را به او نشان مىدادند به او مىگفتند که اين يکى عطسه کرد و يا آن يکى دماغش را بالا کشيد. حاجى هم به جان آنها مىافتاد و تا نفس داشت لگد مىزد. آنوقت به جاى سکوت هميشگى، صداى لگد و ناله به گوش مىرسيد. گاهى بعد از ظهرها که فکر مىکردم نگهبان خوابيده است، شعرها را بيرون مىآوردم و مىخواندم. آنها را در جورابهايم پنهان کرده بودم و به چند قسمت تقسيمشان کرده بودم که به راحتى بتوانم آنها را بيرون بياورم و بخوانم. در يک بعد از ظهر که داشتم با مراقبت زياد آنها را از زير چادر مىخواندم، ناگهان نگهبان که کنارم ايستاده بود گفت، اين چيه؟ اين چيه؟ و مرا به حمام برد و تمام بدنم را گشت. بقيه شان را در دهانم گذاشتم که حفظشان کنم ولى احساس کردم که الان مىگويد دهانت را باز کن و آنها را قورت دادم. آنقدر از دست دادن آنها ناراحتم کرد که نتوانستم جلوى اشکم را بگيرم. وقتى حاجى آمد نگهبان به او گفت و حاجى باورش نمىشد. حاجى با عصبانيت مرا مىزد که چطور توانستهام تمام اين مدت آنها را حفظ کنم.
يادم مىآيد يکبار حاجى آمد و به نگهبان گفت چطوره که اجازه بديم بعداز ظهرها يک ساعت بخوابند؟ نگهبان گفت، به شرطى که يک ساعت در شب ديرتر بخوابند. حاجى گفت باشه، هر چى تو بگى. آرزو مىکردم که نگهبان پاسدار بود، در آن صورت بدون اينکه يک ساعت از خواب شب را از دست بدهيم مىتوانستيم يک ساعت هم بعد از ظهر بخوابيم. آخه روزها خيلى دراز بودند و خسته کننده. حاجى مىخواست که رفرم کند که ما يک ساعت بيشتر بخوابيم ولى اين توابها اجازه ندادند. من سعى مىکردم که روزها خودم را با رياضيات و کارهاى فکرى مشغول کنم. داستانهايى را که قبلا خوانده بودم براى خودم تکرار مىکردم. تصور مىکردم که زمينى دارم که مثلا صد متر مربع است و بايد خانهاى در آن درست کنم. وقت زيادى را صرف تقسيمبندى زمين به اتاقها و آشپزخانه و حمام و دستشويى مىکردم. به اينکه پنجرهها را کجا بايد گذاشت و دکوراسيون خانه چطور بايد باشد، فکر مىکردم. گاهى از لباسم نخ مىکشيدم و با آن روى زمين اتاقهاى کوچک درست مىکردم. تصور مىکردم که چطور مىتوانم يک باغچه قشنگ درست کنم. گاهى تصور مىکردم که در حال رانندگى هستم، از روشن کردن ماشين تا حرکت ماشين از خانهام تا رفتن به خانه خواهرم. همه خيابانها، چراغ قرمزها و پيادهروها را تصور مىکردم. سعى مىکردم شعرهايى را که قبلا خوانده بودم به ياد بياورم. سعى مىکردم که خودم را مشغول کنم و ذهنم را مشغول نگه دارم. تازه يک ماه بود آنجا بودم که يک بار نگهبان عکس خواهر زادههايم را آورد و به دستم داد. نگاهشان کردم و نتوانستم اشکم را نگه دارم، توى عکس مىخنديدند. مىدانستم که نگهبان مىخواهد که من عکس آنها را ببينم و به فکر در آمدن از آن شرايط بيفتم. ولى وقتى به عکسشان نگاه مىکردم در ذهنم به آنها گفتم که بهشان خيانت نمىکنم. نگهبان عکس را گرفت و برد و من صورتم را با اشک خيس مىکردم.
ماه آخر کمى بهتر بود. بهمان جارو مىدادند که جايمان را تميز کنيم. هرچند همهاش کمتر از يک متر در دو متر بود و در حاليکه چشمبند به چشممان بود مىبايست آنجا را تميز مىکرديم. يکبار چند تا از ساقههاى جارو را در آوردم و نگه داشتم. بعد با خمير نان يک گلدان درست کردم و ساقههاى جارو را در آن گذاشتم. نگهبان آنرا ديد و وقتى که حاجى براى بازديد آمد به او گفت. حاجى در حاليکه با عصبانيت مرا مىزد مىگفت، نگاش کن، توى قبرش هم گل مىسازه. يکبار خيلى حوصلهام سر رفته بود فکر کردم با همسايهام تماس بگيرم. نمىدانستم کيست ولى همهاش دو متر از هم فاصله داشتيم. شروع کردم با مورس زدن گفتم نازلى هستم، تو کى هستى؟ او جواب مورسم را نداد و نگهبان آمد و گفت مورس هم مىزنى. گزارشم را به حاجى داد، حاجى مرا صدا کرد بيرون. به نظر مىآمد که گناه بزرگى کردهام. حاجى گفت چشمبندت را بردار، مىخواست صورتم را ببيند. حاجى همچنان که جلو مىآمد حرف مىزد، و من مدام عقب مىرفتم که تنش به تنم نخوره. اين عادتش بود که وقتى با کسى حرف مىزد بطرفش حرکت مىکرد. آنروز هم خيلى مرا زد و مرا به قبر برگرداند. در قبر ما حق نداشتيم تکان بخوريم، سرفه و يا عطسه بکنيم. يک بار سرما خورده بودم و بينىام روان بود و دستمال کاغذى هم نداشتم. نمىدانستم که با آب ريزش بينىام چه کنم. دستمال کاغذى خواستم بهم ندادند و بخاطر صداى بينىام مرا زدند. از چادرم براى گرفتن بينىام استفاده کردم. از نظر روانى خيلى بد بود، براى يک هفته بينىام روان بود و من مىبايست با لباسم آنرا بگيرم، خيلى تحقير آميز بود. قوانين تحمل کردنى نبود. طى شب وقتى خواب بودم مىچرخيدم و به ديوار چوبى مىخوردم. آنها مرا مىزدند که چرا صدا در آوردهام. من عادت دارم در خواب حرف بزنم، در قبرها هر شبى که در خواب حرف مىزدم، همان نيمه شب نگهبان مىآمد و مرا به باد کتک مىگرفت و مىگفت با همسايهات خواستى تماس بگيرى. صبح هم به حاجى گزارش مىداد و حاجى هم مىزد. دو ماه اول حق استفاده از مسواک را هم نداشتيم، بعد مىگذاشتند که فقط شبها استفاده کنيم. از همه چيز بدتر مصاحبههايى بود که از بلندگو پخش مىشد. حرفهايشان فرق داشت، مىگفتند که خيلى احمق بودهاند و همه چپها با هم ديگر رابطه جنسى داشتهاند.
- خيلى خندهدار است، اين توابها خودشان هم مىدانند که دروغ مىگويند. و بخاطر حاجى اين حرفها را مىزنند. همه ما مىدانيم که چپىها در رابطه با مسائلى چون رابطه جنسى چقدر مذهبى بودند. چپىها احساساتشان را سرکوب مىکردند و دنبالهروى فرهنگ سنتى و عقب ماندهاى بودند که مىگويد سکس بد است، بخصوص براى زنها، مگه نه؟ کاش چپىها آنقدر روشنفکر بودند که مىتوانستند خارج از ازدواج با کسى که دوستش داشتند وارد رابطه شوند.
- ما مىدانيم که دروغ مىگويند و در عمل چپىها بر عکس آن چيزى بودند که اينها مىگويند. در بين چپىها افراد مىبايست مواظب رفتارشان باشند، در غير اينصورت بوسيله دوستانشان و يا تشکيلاتشان به زير انتقاد کشيده مىشدند. ولى حاجى دوست داشت که آنها اين حرفها را بزنند چون در ذهنيت مذهبى خودش مهم بود. برنامه ديگرى که از بلندگو پخش مىشد نقد مارکسيسم بود که به حالت بحث و يا کتاب خوانى بود. برنامه ديگرى که برخى مىگويند قبرها را برايشان غيرقابل تحمل کرده بود، پخش برنامه جوانان طرفدار رژيم بود که به جبهه جنگ مىرفتند. اين جوانان به جبهه جنگ مىرفتند و با راه رفتن روى زمينهاى مينگذارى شده خودشان را به کشتن مىدادند. برنامه را طورى پخش مىکردند که فرد دور از همه دنيا فکر کند که اين جوانهاى مسلمان خودشان را به کشتن مىدهند و ما کمونيستها حاضر نيستيم جانمان را به خطر بياندازيم.
- ولى کمونيستها دارند در کردستان در دفاع از آزادى با رژيم مىجنگند و در اين جنگ طبعا کشته هم مىشوند. خيلىها هم دستگير و اعدام شدند، چطور ما خودمان را به خطر نمىاندازيم؟ مسئله اين است که آدم براى چه چيز زندگىاش را به خطر مىاندازد. ما مثل مسلمانها عاشق مرگ و کشته شدن نيستيم و زندگى را دوست داريم، شادى و خوشى را دوست داريم، حالا اگر در اين راه و در مبارزه برايش به دست دشمنان زندگى کشته شديم، اين از عشق ما به کشته شدن نيست از دشمنى ديگران با عاشقان زندگيست.
- وقتى تو توى شرايطى مثل قبر هستى فقط حرفهاى رژيم را مىشنوى و با همان چيزهايى که مىشنوى قضاوت مىکنى. بخصوص اگر به دنبال بهانهاى براى نجات از شکنجه باشى، به خودت مىقبولانى که درست مىگويد، بخصوص وقتى هر روز و مرتب اين حرفها از بلندگو تکرار مىشود.
نازلى يکى از زندانيان را که از دوستان جهان است نشانم مىدهد و مىگويد:
- او به من گفت که بعد از مدتى نشستن در قبر و گوش دادن به بلندگو و شنيدن اينکه چپىها احمق بودند، احساس مىکردم که آره ما احمق بوديم. او گفت که به خدا اعتقاد پيدا نکردم ولى اعتقادم را به خودمان از دست دادم. او مىگفت که طرفدار رژيم و يا تواب نشدم ولى ديگه به خودم هم اعتماد نداشتم. براى همين شرايط بلند شدن از قبرها را مىپذيرد و به بند مىرود و نماز مى خواند و سعى مىکند که بىطرف بماند يعنى نه با رژيم باشد و نه با مبارزان. تا مدتى پيش هم که توابها در بند بودند نمازش را مىخواند. البته گفت اطلاعاتى که به حاجى داده تازه نبوده و منجر به دستگيرى کسى نشده است. مىگفت فکر مىکرده اين تنها راه خلاص شدن از واحد است، اگر نمىخواهد تواب و نگهبان شود. مىگفت خودم را در قبر از دست رفته احساس کردم و بريدم. وقتى بيرون آمدم سعى کردم خودم را دوباره پيدا کنم.
- وقتى تو اين چيزها را از بلندگو در مورد کمونيستها مىشنيدى چه احساسى داشتى؟
- هر بار که اين چيزها را مىشنيدم، سعى مىکردم در ذهنم با آن جدل کنم و به آنها جواب بدهم. مثلا در مورد تشکيلاتمان که فکر مىکردم، هم نکات منفى و هم نکات مثبت آنرا مرور مىکردم. کار ديگرى که کردم اين بود که سعى کردم تمام پروسه شکلگيرى و تکامل چپ را در ايران مرور کنم. سعى کردم پروسهاى را که با تمايل به روسيه شروع شد و بعد گرايش به مائو و بعد تمايل به کوبا را تجزيه و تحليل کنم. در واقع تاثير چپ جهانى را روى چپ ايران بررسى مىکردم. براى درک بهتر آن کمون پاريس را در ذهنم مرور کردم و به تاثير آن روى مبارزات مردم در دنيا فکر کردم. بعد از هر برنامهاى که از بلندگو پخش مى شد ذهنم مثل يک موتور کار مى کرد. تا وقتى که جواب سوالاتى را که آن برنامه برايم ايجاد کرده بود پيدا نمىکردم آرام نمىگرفتم. بعد از يافتن جواب احساس آرامش مىکردم و مىتوانستم شکنجه با چشمبند نشستن را تحمل کنم.
- در مورد اين ادعا که همه چپىها با هم رابطه جنسى داشتند چى فکر مىکردى؟ فکر مىکردى که رابطه جنسى خارج از ازدواج بد است و دوست ندارى بهت اينطورى نگاه کنند؟
- مىدانستم که دروغ است و چپىها آنقدر باز نبودند که چنان روابطى داشته باشند. ولى فکر مىکردم تازه داشته باشند چه اشکالى دارد؟ چرا وقتى اينها مىخواهند برعليه ما حرف بزنند به رابطه جنسى مىپردازند؟ متوجه شدم که علتش بايد اين باشد که در مورد آن روشن نيستيم و اعتماد بنفس نداريم. اينکه ما چپىها عليرغم آنچه باور داريم رفتارمان نسبت به سکس و عشق مثل مسلمانان است. بعد به ازدواج فکر کردم و اينکه چه جايگاه مقدسى در اسلام دارد. نبايد از اينکه رژيم مىخواهد ما را قانع کند که ارزشى براى ازدواج قائل نيستيم تعجب کنيم، ما نبايد ارزشى براى ازدواج قائل بشيم.
- درست است بعضىها ممکن است بگويند که مردم آمادگى شنيدن چنين چيزهايى را ندارند، ولى فکر مىکنم که مشکل مردم نيستند. مشکل طرز فکر خودمان است که قادر نيستيم تابوها را دور بريزيم.
- من هيچوقت فکر نمىکردم که داشتن رابطه جنسى خارج از ازدواج غلط است. خودم هم که ازدواج کردم باکره نبودم. دليل ازدواجم هم اين بود که براى جلوگيرى از دستگيرى دستور تشکيلاتى آمد دختر و پسرهايى که با هم زندگى مىکنند بهتره ازدواج کنند. من هم با کسى که داشتم زندگى مىکردم ازدواج کردم. ولى در قبرها بخاطر تبليغات زيادى که بر عليه ما مىشد من هم مجبور شدم که طرز فکرم را مرور کنم. بايد بگويم که روى خيلىها که آنجا نشسته بودند تاثير داشت، حتى آنهايى که بلند نشدند و تا به آخر نشستند. بعد از قبرها ما را در يک اتاقى گذاشته بودند يعنى قرنطينه بوديم. در آنجا نيکو به من گفت که او آدم خوبى نيست چون پسر عمويش را دوست داشته است. مىدانستم اين حرف او نتيجه همه آن تبليغات برعليه عشق است که توى مغز ما کرده بودند. نگاهش کردم، فکر کردم زمانى که در قبرها نشسته بوده است حتما دچار تناقض شده و خيلى اذيت شده است.
- از دوران بعد از قبرها بگو.
- بعد از تمام شدن دوران قبرها وسايلمان را بهمان دادند، ولى عکس خواهر زادههايم توى وسايلم نبود. يک روز ديدم که آن عکس در دست يکى از توابان مجاهد است. به او گفتم که اين عکس مال من است. او گفت نه مال خودم است. گفتم پشتش را بخوان اسمشان نوشته شده است و من وقتى در بند بودم آنرا دريافت کردم. او گفت، ولى خواهر زادههاى من هم همين اسمها را دارند و هم سن اينها هستند، يکىشان هم موهاى فرى دارد، خيلى وقته که نديدمشان و اين مىتونه عکس آنها باشه. به سختى عکس را به من داد. مطمئن نبود که خواهر زادههايش هستند يا نه. در واقع در تخيلاتش مىديد که آنها خواهر زادههايش هستند.
٭ ٭ ٭
نگهبان از سلول ما که بدترين وضع پوستى را دارد مىخواهد که براى ديدن متخصص به بهدارى برويم. من سومين نفرى هستم که دکتر مىبيند. دکتر مرد ميان سالى است و به نظر مىرسد کاملا وارد است. به او مىگويم تمام بدنم حتى گردن و بخشى از صورتم هم خارش دارد. از من مىخواهد قسمتى از پوست بدنم را به او نشان دهم. آستينم را بالا مىزنم و او مىپرسد آيا پاهايم هم همانطور است. پاچههاى شلوارم را بالا مىکشم، به محض آنکه چشمش به پاهايم مىافتد مىبينم که حالت صورتش تغيير مىکند. از اتاق بيرون مىرود و صدايش را مىشنوم که مىگويد:
- نمىخواهم کس ديگرى را ببينم، ميثم کو؟ بايد زندان را ضد عفونى کنيد، همهشان گال دارند. ديگر صدايش بگوشمان نمىرسد. نگرانم که ميثم رئيس زندان نگذارد ما را درمان کند. مدتى مىگذرد، دکتر دوباره پيش ما مىآيد و مىگويد:
- نيازى نيست که تکتکتان را ببينم، همهتان گال داريد و براى خلاص شدن از آن بايد دارو استفاده کنيد. بعد از حمام بايد مايع را روى تمام بدنتان بريزيد.
دکتر در مورد گال و عمکرد و شيوعش توضيح مىدهد. بعد در مورد ضرورت استفاده از دارو مىگويد:
- بايد براى مدتى هر پانزده روز براى سه روز پشت سر هم مايع را به روى تنتان بريزيد. اين کار را بايد تا زمانى که احساس مىکنيد که تنتان مىخارد انجام دهيد. متاسفانه دارو پوستتان را مىسوزاند ولى چارهاى نداريد.
به دکتر مىگويم:
- چند ماه است که صابون هم نمىتوانم استفاده کنم، چطور مىتوانم چنان مايع سوزندهاى را به پوستم بزنم؟
- مى دانم که استفاده از آن دارو برايت خيلى سخت است چون پوستت را مىسوزاند، ولى مجبورى که استفاده کنى، وگرنه ازش خلاص نمىشى. متاسفم پوستت خيلى خراب شده و الان من نمىتوانم هيچ کارى برايت بکنم. بايد تحمل کنى و مايع را استفاده کنى بعد براى درمان پوستت بيايى پيشم.
نازلى در مورد دورانى که از کميته مشترک به اوين منتقل شده بود مىگويد:
- وقتى مرا به اوين بردند، مثل تو و بقيه براى بازجويى به شعبه ٦ رفتم. در آنجا به من کاغذ دادند که در مورد جريانم و روابطم و فعاليتهايم بنويسم. پسرى جلوى من نشسته بود. بازجو به سراغ او رفت و من صداى پسر را مىشنيدم که مىگفت، وقتى من دستگير شدم نمىخواستم همکارى کنم. بخشى از اطلاعاتم را زير شکنجه گفتم و بخشى را حفظ کردم. بعدا متوجه شدم که بايد همه اطلاعاتم را بدهم و دادم. بعد از آن به اسلام اعتقاد پيدا کردم و تواب شدم و آماده همکارى بودم. براى همين وقتى به بند رفتم به آنهايى که در رابطه با اتحاد مبارزان کمونيست دستگير شده بودند گفتم که بايد تشکيلات بزنيم. حالا در بند تشکيلات داريم. بازجو از او در مورد اسامى افراد و کارهايى که مىکنند پرسيد. از چيزهايى که مىشنيدم مىلرزيدم. نمىدانم چند نفر را به جوخه اعدام فرستاد.
- در مورد ورزشهاى فکرىات در قبر برايم بگو.
- سعى مىکردم در مورد چيزهاى خوبى که داشتهام فکر کنم. لحظاتى را که از زندگى لذت برده بودم را به خاطر مىآوردم. به دوستانم و به خانوادهام فکر مىکردم. و گاهى متوجه مىشدم که احساساتم نسبت به آدمها تغيير کرده است. قبل از آنکه به قبر بروم فکر مىکردم که مادرم را دوست دارم و عاشق همسرم هستم. ولى در آنجا متوجه شدم که عاشق مادرم هستم و همسرم را فقط دوست دارم. کار ديگرى که مىکردم اين بود که تصور مىکردم آنهايى را که مىشناسم اگر در چنين شرايطى قرار گيرند، چه خواهند کرد. آيا شکنجه را تحمل خواهند کرد و يا مبارزه را رها خواهند کرد؟ مثلا در مورد سايه فکر کردم، منظورم رابطم است، که اگر در چنين شرايطى قرار گيرد چه مىکند. و فکر مىکردم که مبارزه را رها خواهد کرد، تحمل شکنجه را نخواهد داشت. باربد را در آن شرايط تجسم کردم و به نظرم آمد که تحمل خواهد کرد و مبارزه را رها نخواهد کرد، چون او هميشه عاشق بود. در قبر شخصيت آدمها برايم برجسته و مهم بودند. خصوصيات فردىاى که باعث مىشود يک نفر شکنجه را تحمل کند و ديگرى مبارزه را رها کند، برايم مطرح بودند.
- براى چه مدت مادرت را ملاقات نکردى؟
- تمام مدتى که در قبر بودم و مدتى بعد از آن يعنى ٩ ماه ملاقات نداشتم. بعد از آن وقتى که به ملاقات رفتم، مادرم مىدانست که چه اتفاقى براى ما افتاده است و کجا بودهام. در ملاقات گفت که نمىخوام تواب بشى و اين با ارزش ترين حرفى بود که مىتوانستم از او بشنوم. حرف او خيلى خوشحالم کرد و به او گفتم که در اين چند ماهه متوجه شدم که عاشقش هستم. به او گفتم که من همان نازلى چند ماه پيش هستم. از اينکه مىديد مىخندم و سر حال هستم خوشحال بود.
- بايد به مادرت افتخار کنى، او هميشه طرف توست. کاش مادر من هم مثل مادر تو بود.
- مادرم هيچوقت دوست نداشته که مرا خورد شده ببيند. هميشه دوست داشته که من در مقابل رژيم محکم بايستم.
- تجربهات از دورانى که در قبر بودى چيست؟
- بخشى از خودم را در قبر ديدم که هرگز به آن واقف نبودم. منظورم قدرتم است، هرگز نمىدانستم که از شرايطى مثل قبر نه تنها تميز بيرون مىآيم بلکه مىخواهم مبارزه را ادامه دهم. فکر نمىکنم که آدم بتونه بگه که من مىتونم شکنجه را تحمل کنم، بخصوص اگر پايان شکنجه مشخص نباشه. آدم نمىتونه بگه که من مىخوام قهرمان باشم، پس زير شکنجه نمىبرم. وقتى فشار زياده ، تو به درستى و غلطى کارت فکر نمىکنى و شخصيتت کار خودش را مىکنه. در قبر آن بخش از شخصيتم را ديدم که هرگز نديده بودم.
- فکر مىکنم براى آنهايى هم که تواب شدند همين اتفاق افتاده است. آنها هم بخشى از خودشان را ديدند که تا بحال به آن واقف نبودند. قبلا مجبور به ديدنش نبودند، منظورم ضعفشان است. براى همين به نظر تحقير شده مىآيند، هم از خودشان و هم از ديگران متنفرند. آنها به همه با تنفر نگاه مىکنند چون از خودشان متنفر هستند. آنها نمىتوانند کسى را دوست داشته باشند چون خودشان را ديگر دوست ندارند. آيا در مورد نظراتت وقتى که در قبرها بودى بازجويى شدى يا نه؟
- آره، يکبار نزديک پايان قبرها بود که همانطور که نشسته بودم آمدند ازم پرسيدند که در مورد مارکسيسم چه فکر مىکنم و من براى اولين بار از آن دفاع کردم. اين تنها کارى بود که مىتوانستم بکنم، دفاع از نظرم. اختيارى روى بدنم که تکانش بدهم نداشتم ولى اختيار نظرم در دست خودم بود. جالب اينکه از چند روز قبل از اينکه به قبرها خاتمه دهند، ما که نمىدانستيم ولى نگهبانان مىدانستند. آنها شروع کرده بودند به حرکتهاى احمقانه، مثلا يکبار پرسيدند کى مىخواد گل بو کنه؟ يک بار ديگر يکى از نگهبانان پرسيد کى مىخواد خودش را وزن کنه؟ اواخر قبرها زندگىمان يک کمى نظم بيشترى داشت مثلا من مىدانستم که سه شنبهها نوبت حمامم است. و اين خيلى خوبه که آدم بدونه امروز حمام مىره. يک چيز ديگرى که در قبرها برايم جالب بود اين بود که لباس نگهبانان، منظورم توابها تغيير کرده بود. همانطور که حاجى دوست داشت لباسهاى زنانه مىپوشيدند. حتى با لباس پوشيدنشان هم مىخواستند بگويند که تواب هستند. نمىخواستند لباسهايى را که وقتى مبارز بودند بپوشند. نزديک اواخر قبرها يک بار از ما عکس گرفتند، نور را ديدم و احساس کردم. فکر مىکنم در رابطه با اختلافات دو جناحىشان خواستند ازش استفاده کنند. بعد يک شب گفتند بلند شويد و وسايلتان را جمع کنيد.
- باور مىکردى؟
- نه، باورش سخت بود. هر چند حدس مىزدم که تمام شده ولى بعد از آن شرايط سخت و رفتار وحشيانهاى که با ما داشتند باور کردنى نبود. نگهبانان از ما خواستند دنبالشان برويم، در راه با هل دادن ما عصبانيتشان را خالى مىکردند. يکى از نگهبانان مرد سينهام را گرفت. ما را به يکى از اتاقهايى بردند که براى قبرها استفاده مىشد. قبل از اينکه وارد اتاق شويم نگهبان چشمبندها را مىگرفت. چشمبند را به او دادم و وارد اتاق شدم. باورم نمىشد که بدون چشمبند دارم راه مىروم و آدمهاى ديگرى هم دارند بدون چشمبند راه مىروند. باور اينکه تمام شده است سخت بود، براى مدتى طولانى با چشمبند زندگى کرده بودم، عادت نداشتم که چشمم باز باشد. دوستى را ديدم، هر دو همزمان گفتيم اين تويى؟ اکثر آدمها از هم فرار مىکردند. در همان حال که ما وارد اتاق مىشديم و يکديگر را مىديديم، نگهبانان داشتند تختههاى زمين را مىکندند و از اتاق بيرون مىبردند. به نظر مىرسيد که دستور فورى براى پايان دادن به قبرها به آنها رسيده بود. براى همين نگهبانان آمادگى نداشتند و جايى را براى ما آماده نکرده بودند. به همين دليل همان موقع داشتند چوبها را از زمين مىکندند. همه متعجب بوديم و از چشم همديگر فرار مىکرديم، کسى نمىدانست موضوع چيست. روز بعد حاجى آمد و گفت، فکر نکنيد آزادين، نه، فقط داريم امتحانتون مىکنيم. مىخواهيم ببينيم در اينجا چه مىکنيد تا باهاتون چه کنيم. بعد بهمون فحش داد و رفت، اين فقط براى ترسوندن ما بود.
بعد از آن حاجى را نديديم. نگهبان آمد دم در و گفت ظرف براى چايى بدين. همه به هم نگاه کرديم، منظورش چيه؟ بعد از روزها که مىبايست صبحها يک ليوان چايى از پشتت بردارى و بعد از نوشيدن آن ليوان را در کنارت بگذارى، حالا اين برخورد غريبى به نظر مىآمد. دچار نوعى از خود بيگانگى شده بوديم. نگهبان دوباره گفت که ظرفى براى چاى بدين ولى کسى تکان نخورد، فقط همديگر را نگاه مىکرديم. بعد نگهبان نان و پنير آورد، حالا يک کسى مىبايست آنرا بين همه تقسيم کند. حدود ده نفر چپى بوديم که از قبرها جان سالم بدر برده بوديم و تعدادى مجاهد که در شرايطهاى متفاوت بريده بودند و با تنفر به ما نگاه مىکردند. من و يک نفر ديگر به بقيه گفتيم که بايد اتاق را تميز کنيم ولى کسى گوش نداد. گفتيم براى نظافت بايد يک گروه تشکيل بديم و تقسيم کار کنيم. مجاهدين از ساختن هر گروهى وحشت داشتن. حتى چپىها هم دوست نداشتند حرکت و يا کارى کنند. انگار توان زندگى متفاوت از قبرها را نداشتند، به نظر مىرسيد که زندگى در زندان يادشان رفته بود. هنوز فکر مىکردند در قبر هستند و نبايد اداى زندهها را در بياورند. ما شروع به نظافت کرديم و بعد چپىها يکىيکى آمدند و تميز کردند. ولى مجاهدين در هيچ گروه کارى شرکت نکردند، آنها هر وقت دلشان مىخواست نظافت مىکردند ولى نه در گروه. تميز کردن اتاق و چيدن ساکها خيلى وقت گرفت چون آنها با روش نظافت ما موافق نبودند.
- اتاق را از همه وسايلى که در دوران قبرها در آن بود خالى کردند؟
- در قسمتى از اتاق هنوز پتوهايى بود که ما در زمان قبرها روى آنها مىنشستيم. در مدت قبرها اتاقها اين طور درست شده بود که وسط اتاق خالى بود و اطراف آن را با فاصله يک متر تخته چوبى کوبيده بودند و در بين اين تختهها يک پتو بود که هر يک از ما روى يکى از آنها نشسته بوديم. نشستنهايمان را هم به شکل زيگزاک تنظيم کرده بودند که نتوانيم با هم تماس بگيريم. يعنى يک نفر نزديک ديوار و ديگرى دور از ديوار نزديک انتهاى تخته نشسته بود. حالا تختهها را برده بودند ولى پتوها به همان شکل سابقشان روى زمين بود و کسى به آنها دست نمىزد. تا زمانيکه ما در آن اتاق بوديم پتوها به همان شکل سابقش يعنى به شکل قبرها دور اتاق بود. مجاهدين در مورد ما گزارش مىنوشتند و به نگهبانان مىدادند ولى نگهبانان هم برايشان جالب نبود که اين گزارشها را بگيرند. نگهبانان همه پاسداران مرد بودند. مىدونى حاجى هم مثل زندانيان در طى دوران قبرها تغيير کرد. مىگفت که هى پيچيدهتر و پيچيدهتر مىشم. بعضى توابها به او در مورد سياست و چپ ياد دادند تا حدى که او مىتوانست با زبان خودمان با ما حرف بزند. توابها به او ياد دادند که با زندانى متفاوت برخورد متفاوتى داشته باشد. با اين برخورد او در شکستن زندانيان قبرها موفق بود.
٭ ٭ ٭
از وقتى که توابها را از بند بردهاند هر از چند گاهى مسئله جديدى طرح مىشود که منجر به مرزبندى بيشترى در بين زندانيان مىشود. چرا که تا وقتى که توابها در بند بودند تمام مسئوليتها را آنها به عهده داشتند. مسئوليت روزنامه، فروشگاه و غيره همه به عهده آنها بود و حالا برخى در قبول اين مسئوليتها مشکل دارند. امروز هما نگهبان بند اعلام کرد که يک نفر براى مسئوليت فروشگاه انتخاب شود و ليست فروشگاه يعنى ليست مواد مورد نياز بند را به دفتر بياورد. مسئول فروشگاه بايد وسايل را از دفتر تحويل بگيرد، آنها را بين سلولها تقسيم کند، پول آنرابگيرد و به دفتر تحويل دهد. کار راحتى هم نيست. ١٢ سلول در بند است که در هر يک ١٥ زندانى است. به نظر من مسئوليت فروشگاه بايد چرخشى باشد و هر بار پنج نفر آن را انجام دهند. يکى از آنها بايد نقش رابط با دفتر را هم بازى کند. بعضى ها هر کارى را که تا به حال کار توابها بوده است دوست ندارند انجام دهند. برايشان مهم نيست که اين کار خودشان هم هست يا نه. ما با يکديگر حرف مىزنيم و منتظريم که نظر بقيه را بشنويم. از نظر ما مسئول فروشگاه شدن هيچ اشکالى ندارد. از آنجا که همه موافق پذيرفتن مسئوليت فروشگاه نيستند، بخشى از ما فروشگاهمان را از کمون جدا مىکنيم. من و راز و بهناز و چند نفر ديگر جمع فروشگاه خودمان را تشکيل مىدهيم. حالا چند تا کمون خريد هست، هر چند نفر که توافق سر فروشگاه و خريد دارند با هم جمع شدهاند. ما خريد از فروشگاه را قبول داريم چون برايمان فرق نمىکند که مسئول فروشگاه کيست. بخشى از چپىها خريد نمىکنند، معلوم نيست براى چه مدت.
يادم مىآيد وقتى در اوين بودم و بند پر از تواب بود تنها آرزويم اين بود که بند ما را از توابها جدا کنند. يادم مىآيد يک روز من و راز حرف مىزديم و مىگفتيم که اين اتفاق خواهد افتاد و بند بدون تواب را، اگر اعدام نشويم، خواهيم ديد. هرچند فکر مىکرديم که اعدام خواهيم شد و خودمان چنان بندى را نخواهيم ديد. فکر مىکرديم اگر زنده بمانيم و چنان بندى را ببينيم کارمان بحثهاى سياسى خواهد بود و لذت بردن و استفاده کردن از وقتمان. ولى حالا آنقدر تحت فشارم که گاهى احساس مىکنم نمىتوانم تحمل کنم. احساس مىکنم برخى از زندانيان نمىدانند چه مىکنند انگار مىخواهند به رژيم ثابت کنند که هنوز مبارزند. هر چه که رژيم بگويد آنها برعکس عمل مى کنند.
برخى دوست دارند به سلول انفرادى بروند، چون فکر مىکنند جاى يک مبارز در بند نيست و در سلول انفرادى است. طرز فکر خندهدارى است ولى وجود دارد. ما هر روز براى چند ساعت مىتوانيم از هواخورى استفاده کنيم. وقتى نگهبان مىگويد هواخورى را تخليه کنيد همه به داخل بند مىآيند. امروز بعد از اينکه نگهبان از همه خواست که هواخورى را ترک کنند يکى از زندانيان در هواخورى ماند و به داخل بند نيامد. نگهبان آمد و از او خواست هواخورى را ترک کند و او توجهى به حرف او نکرد. به نظرم همه متوجه شدند که او دوست دارد به سلول فرستاده شود. بعد از مدتى نگهبان آمد و او را براى بازجويى صدا کرد و وسايلش را هم بعدا گرفت. او را منتقل کردند. به کجا؟ حتما به سلول، همانجايى که خودش مىخواست برود. از اينکه افرادى مثل او در بند زياد نيستند، کسانى که فکر مىکنند جاى يک مبارز در سلول است، خوشحالم.
راه و روش مبارزاتى اين چپ که امروز در زندان مىبينم و احساس مىکنم که خودم هم هنوز بطور کلى از آن کنده نشدهام، يکى از مسائل فکرى ام شده است. اين همان راه و روشى است که در جامعه با مسائلى از قبيل سفارت و جنگ پلوراريزه شد. آنجايى که بعضى از جريانات چپى در دفاع از "برادر خط امام" جلوى سفارت امريکا به صف شدند. و يا آماده رفتن به جبهه شدند که در دفاع از "وطن" عراقىها را بکشند. در آن زمان به خودم گفتم که کمونيست نبودن سازمان را در اين زمينهها که توى صورتم خورده مىبينم. در زمينههاى ديگر کمونيست نبودنش را نمىبينم. حالا هم احساس مىکنم که خودم هم با اينکه دوست دارم که کمونيست باشم ولى گاهى با ديدن روش سياسى چپىها به خودم شک مىکنم. از خودم مىپرسم آيا من هم مثل اينها به دنبال خورده کارى نيفتادهام؟ آيا مثل بعضى از اينها به جاى عشق به انسانيت با مرزبندىهاى سياسى آدم ها را نگاه مىکنم؟
داروى درمان گال را وارد بند مىکنند. مىبينم که زندانيان آنرا با درد و ناله استفاده مىکنند. از راز مىخواهم کمکم کند، وضع پوست او بهتر از من است. خودم را با آب مىشويم و بعد از راز مىخواهم داروى مايع را روى بدنم بريزد. خودم نمىتوانم، خيلى دردناک است. بعد در کابين مىنشينم تا سوزش پوستم تمام شود و بتوانم لباسم را بپوشم. بخاطر سوزش پوستم دوست دارم لخت راه بروم ولى مجبورم لباس بپوشم.
٭ ٭ ٭
احساس خوبى نيست وقتى آدم ميوهاى مىخورد ولى ديگرى نمىخورد. ولى چه مىتوانيم بکنيم؟ اگر نمىخواهيم راه آنها را که به نظرمان درست نيست برويم پس بايد اين احساس ناخوشايند را هم تحمل کنيم. بخاطر فشارهاى عصبى معدهام ناراحت شده ولى کاريش نمىتوانم بکنم. مدتى است که معده درد دارم و بعضى روزها نمىتوانم غذا بخورم. خوشبختانه شير خشک داريم و هر روز چند ليوان شير درست مىکنم و مىخورم. ديروز متوجه شدم که خونريزى دارم مطمئن هستم از معدهام است ولى نگهبان مرا به دکتر نمىبرد. در پنجره سلولم نشستهام، در فضايى که نيم متر در نيم متر است و به آسمان زيبا نگاه مىکنم. گاهى در اينجا مىنشينم و آسمان را نگاه مىکنم و به ياد گذشته غرق مىشوم. در اينجا آسمان خيلى وسيع و بزرگ است. عظمت آن آدم را تحت تاثير قرار مىدهد. بند ٨ طرف راستم است و هواخورى در بين بند ما و بند ٨ قرار دارد. بخاطر پرده آهنى کلفتى که جلوى پنجرههاى ما و پنجرههاى بند ٨ زدهاند هيچ کس در سلولهاى بند ٨ پيدا نيست. به آسمان نگاه مىکنم و به اين فکر مىکنم که خانوادهام و دوستانم هم دارند به همين آسمان نگاه مىکنند. ولى آيا آنها هم همان چيزى را مىبينند که من مىبينم؟ براى آنها آسمان بخشى از زندگى شان است، براى من دور از زندگىام است. چيزى است که تخيلاتم را تحريک مىکند، من همه لحظاتش را دنبال مىکنم و تغييراتش را مىنوشم. منتظرم که ابرها سرخى خورشيد را بگيرند و بعد طلائى شوند و بعد بىرنگ و با رفتن خورشيد خاکسترى. دور از محيط هستم که صداى هما نگهبان بند را مىشنوم براى چندمين بار از من مىخواهد که به بازجويى بروم. سر بر مىگردانم، جلوى سلول ايستاده است و نگاهم مىکند. نمىدانم چرا بايد بروم، چادر سر مىکنم که بروم. راز و دوستانم دورهام مىکنند و مىپرسند موضوع چيست. مىفهميم که نگهبان همه کسانى را که توى پنجره و يا روى تخت سه بودهاند براى بازجويى صدا کرده است. دوستانم نگرانند که برنگردم.
سه نفر هستيم که نگهبان ما را پيش ميثم رئيس زندان مىبرد. جلوى ما به ميثم مىگويد که اينها داشتند از پنجره سلولشان با بند ٨ تماس مىگرفتند. تعجب مىکنم و به اين فکر مىکنم که چرا دارد دروغ مىگويد. حتما از اينکه مثل خودش تواب نيستيم ناراحت است و به دنبال هر بهانهاى مىگردد که ما را به سلول بفرستد. او که وضع خوبى در زندان دارد پس چرا مىخواهد به رئيس زندان نشان دهد که با ما بد است؟ کسى هست که نداند او تواب است؟ ميثم بعد از اينکه حرفهاى او را مىشنود از ما مىپرسد:
- با بند ٨ تماس مىگرفتيد؟
مىگويم: شما پرده آهنى جلوى پنجره ما را نديدين؟ اگر ما بخواهيم تماس بگيريم، نمىتوانيم چون کسى را نمىتوانيم در بند هشت ببينيم.
- پس چرا پشت پنجره نشسته بودى؟
- براى اينکه غروب را ببينم. هما، نگهبان بند دوباره شروع مىکند به گفتن اينکه اينها داشتند با بند هشت تماس مىگرفتند. ولى ميثم حرف او را قطع مىکند و از او مىخواهد که ما را به بند برگرداند. هر چند شرايط خوبى در بند ندارم ولى از اينکه به ميان دوستانم بر مىگردم خوشحالم.
نگهبان از ما مىخواهد که به هواخورى بند چهار برويم که بندمان را ضد عفونى کنند. بعد از ظهر از ما مىخواهند که يکىيکى به بند برگرديم. وقتى از در بند مىگذريم ما را هم مثل حيوانات ضد عفونى مىکنند. يک قابلمه بزرگ به بند مىآورند که لباسهايمان را در آن بجوشانيم. کار سختى است، بخصوص اينکه هوا سرد است و بعد از جوشاندن لباسها بايد آنها را در هواخورى پهن کنيم. ولى مجبوريم که اين کار را بکنيم تا از شر گال خلاص شويم.
در اين بند بر عکس اوين کتابهايى براى خواندن است. در راهرو روبروى در ورودى نشستهام و کتاب پاولف را مىخوانم. نگهبان پرده جلوى در را عقب مىزند و سپيده وارد بند مىشود. با خوشحالى از اينکه از سلول انفرادى بر گشته است به او سلام مىکنم. جواب سلامم را نمىدهد و با کينه نگاهم مىکند، گويى دشمنش را ديده است. با نگاهش مىگويد که خفه شو، نگاه پر از کينهاش مرا به ياد نگاه توابها در اوين مىاندازد. احساس تنفر توابها را نسبت به خودم مىفهمم، آنها را شکسته بودند و آنها مرا دشمن خود مىديدند. ولى سپيده چرا مرا دشمن خودش مىداند، او که يک مبارز است. بخاطر اينکه روش مبارزه و افکار سياسىمان متفاوت است نبايد مرا دشمن خود بداند. ولى از آنجا که او هم يکى از چپىهايى است که "دفاع از حقوق هرروزه" را براى خودش دگم کرده و مرا همراه خود نمىبيند، بنابر منطقشان که هرکس با ما نيست پس برعليه ماست، مرا دشمن مىبيند.
تنها و غمگينم. روابطم محدود به چند نفر است. بخاطر تفاوت تفکر و روش سياسىام بعضى از زندانيان با من حرف نمىزنند. خيلىها دارند توى هواخورى بازى مىکنند ولى من حوصله اينکه حتى برم آنجا و نگاهشان کنم را ندارم. معدهام درد دارد. توى پنجره سلول نشستهام، هم آنها را مىببينم و هم افق را. بعضىها دارند بقيه را خيس مىکنند و مىخوان به همه آب بپاشند. صدايشان حسابى بلند شده و هيجان زده به هر طرف مىدوند و يکديگر را خيس مىکنند. دو نفر از آنها به سلول مىآيند و از من مىخواهند که به آنها بپيوندم ولى من رد مىکنم. اين دو نفر هيچ وقت با من حرف نمىزنند، حتى از سلام و احوالپرسى هم پرهيز مىکنند. آنها مرا يک بورژواى بريده مىدانند ولى حالا از اينکه تنها نشستهام و تماشايشان مىکنم دلشان سوخته و مىخواهند که من هم بروم که خيسم کنند. خيلى جدى به آنها مىگويم که نمىآيم، آنها هم جرات نمىکنند که بزور مرا با خود ببرند و سلول را ترک مىکنند. مىبينم که ديگران را به زور مىبرند و خيس مىکنند. نمىدانم چرا احساس خوبى ندارم. نگهبان را مىبينم که آمده و تماشايشان مىکند و از آنها مىخواهد که صدايشان را پائين بياورند.
احساس بدى دارم، بعد از سالها در زندان بودن به نظرم مىرسد که شرايط را از هواى زندان مىتوان حس کرد. احساس مىکنم که لحظات بدى خواهيم داشت و احتمالا بخاطر اين آب بازى برخى را شلاق بزنند. در زندان اسلام، ما بايد ساکت باشيم و نبايد بازى کنيم. خنديدن حرام است. در اين زندان اسلام، قوانين پشت قوانين براى اين است که زندانى مثل يک انسان زندگى نکند. زياد طول نمىکشد، نگهبان از همه مىخواهد که هواخورى را ترک کنند. احساس مىکنم که اتفاق شومى رخ خواهد داد. اين طور که پيداست نگهبان که تواب است و در قبر بريده، نمىتواند خنده و شوخى دوستان سابقش را ببيند. نگهبان مىآيد و اسامى کسانى را که بقيه را خيس مىکردند مىخواند. قلبم به شدت مىزند و احساس مىکنم درد معدهام بيشتر شده است. چگونه آنها را شکنجه خواهند کرد؟ آنها را دم در بند نگه مىدارند، تعدادى مرد داخل بند مىشوند، شلاق و تخت با خود دارند. همه ما در سلولها نشستهايم. از ما مىخواهند که برويم در راهرو بنشينيم و شلاق زدن آنها را تماشا کنيم. کسى از سلول بيرون نمىرود ولى ما صداى شلاق را مىشنويم. بعضىها با گذاشتن آينه به حالتى خاص همه صحنه را مىبينند. تخت را توى راهرو مىگذارند و از زندانيان که رديف ايستادهاند يکىيکى مىخواهند که روى تخت بخوابند و به نوبت آنها را با شلاق مىزنند. سکوت است و تنها صداى شلاق که سکوت هوا را مىشکند و بر روى کمر زندانى مىنشيند، به گوش مىرسد. گريه ناگهانى زن ميانسالى که در يکى از سلولهاى روبروست و نمىتواند شلاق خوردن زندانيان را بخاطر آب بازى تحمل کند به گوش مىرسد. شلاق زن با هر ضربه شلاق خدا و پيغمبرش را صدا مىکند تا نيروى بيشترى براى ضربه بعدى به او بدهند.
شلاق تمام مىشود و در هواخورى دو باره باز مىشود. مىروم و غمگينانه شروع به قدم زدن مىکنم، دلم مىخواهد گريه کنم ولى نمىشود. همه دارند غمگينانه قدم مىزنند. شهرزاد از کنارم رد مىشود و يک گل لالهعباسى را که از باغچه کنده به دستم مىدهد. او يکى از آنهايى است که قبر را تحمل کرده ولى مثل بقيه با کسى حرف نمىزند. گل را مىگيرم ولى چيزى نمىگويم، اگر حرفى بزنم ممکن است نتوانم جلوى گريهام را بگيرم. از کنار هم رد مىشويم، گل را نگاه مىکنم و احساس مىکنم که در زندگىام هرگز اينقدر غمگين نبودهام.
٭ ٭ ٭
يک بعد از ظهر آرام است و هر کس مشغول کاريست، يکدفعه بند پر از نگهبان و تواب مىشود و از ما مىخواهند که به هوا خورى برويم. حدس مىزنيم که بايد گشت باشد. بعضى از چيزهايى را که نمىخواهيم از دست بدهيم پنهان مىکنيم. نگهبانان مىگويند عجله کنيد و ما را به طرف هواخورى هل مىدهند. به نظر مىآيد که يکى از توابها نازلى را ديده که در حال پنهان کردن چيزى است. همه در هواخورى هستيم و تعداد زيادى دارند بند را مىگردند. در هواخورى باز مىشود و نگهبان از نازلى مىخواهد که با او برود. نازلى مىرود و بر نمىگردد. گشت تمام مىشود و ما به بند مىرويم که ببينيم چه نبردهاند. بعد از هر گشتى بايد ساعتها جمع کنيم و تميز کنيم. متوجه مىشوم که نقاشىاى که براى يکى از زندانيان کشيده بودم که روز تولد ديگرى به او بدهد از ديوار کنده و برده شده است. نقاشى کوه بود با مداد سياه، چقدر احمقانه است که آنرا هم بردهاند.
هر دو هفته يک بار براى سه روز داروى مايع را استفاده مىکنم. ولى انگار گال نمىخواهد پوست مرا رها کند. هنوز گاهى متوجه مىشوم که ناخودآگاه دارم خودم را مىخارانم. پوستم به شدت حساس شده و حتى با آب هم مىسوزد. وقتى داروى مايع را استفاده مىکنم براى چند دقيقه احساس مىکنم که در آتش دارم مىسوزم.
روژين از گوهر دشت بر گشته است، سر حال است فقط کمى لاغر شده است. از نازلى و بقيه کسانى که در سلول هستند خبر دارد. مىگويد که نگهبانان بعد از اينکه نازلى را از بند بردند او را زدند ولى در مورد نوشتههايش که پيدا کرده بودند با او حرفى نزدند. او را چند روز بدون غذا در قزل نگه داشته بودند و بعد به گوهر دشت فرستادند. روژين مىگويد:
- تعدادى زندانى در سلولهاى انفرادى در گوهر دشت هستند که روزنامه ندارند. يکى از آنها اعلام اعتصاب غذاى نامحدود براى روزنامه و چيزهاى ديگر کرد. وقتى که زندانى داشت مىمرد به او گفتند که تحقق خواستهايش را مىپذيرند و براى سه روز به او روزنامه دادند. بعد از سه روز که او اعتصابش را شکسته بود و غذا مىخورد ديگر به او روزنامه ندادند. رئيس زندان براى بازديد آمد و گفت شما همه چيز داريد، توالت داريد، ديوارهايتان سفيد هستند، وضعيت خوبى داريد، ديگه چه چيز مىخواهيد؟ براى انتخابات نگهبانان در هر سلولى را باز مىکردند و از ما مىپرسيدند که مىخواهيد در انتخابات شرکت کنيد. بعد از اينکه زندانى مىگفت نه و در سلول را مىبستند، همه زندانىها بلند مىخنديدند.
٭ ٭ ٭
بيشتر وقتم صرف خواندن کتاب مىشود، و يا حرف زدن سر مسائل مختلف با راز و نينا و چند نفر ديگر و کلا روابطم خيلى محدود شده است. کتاب جالبى در مورد تکامل انسان در بند هست. ولى از آنجا که همه مىخواهند آنرا بخوانند، وقت کمى به هر کس براى خواندن آن مىرسد. من روزى يک ساعت مىتوانم از آن استفاده کنم. با راز حرف مىزنم و از او مىپرسم که اگر موافق است کتاب را در وقت خواندنى که داريم بنويسيم و يک کپى از آن درست کنيم که هر وقت که خواستيم آنرا بخوانيم. راز مىگويد فکر خوبى است و با بقيه دوستانى که وقت خواندن کتاب را دارند حرف مىزنيم و نوشتن کتاب را شروع مىکنيم. راز و يک نفر ديگر مىگويند که مىتوانند در شب هم که کسى آنرا استفاده نمىکند، بنويسند. وقت زيادى نمىبرد و در عوض ما هم يک کپى از کتاب خواهيم داشت و مىتوانيم آنرا با يکديگر بخوانيم و در مورد آن حرف بزنيم.
روژين هم خودش را هم نظر آنهايى مىبيند که مبارزه را عکسالعمل خودبخودى در دفاع از حقوقى مىدانند که رژيم مىگيرد. خيلىها دوست دارند خودشان را با آنها تعريف کنند. نمىخواهند تنها بمانند و کسى به آنها محل نگذارد و ايزوله شوند. از طرف ديگر، از نظر فکرى هم نمىتوانند با آن شيوه مبارزه مرزبندى کنند. خودشان ايده مشخصى از مبارزه ندارند و وقتى رژيم مسئلهاى طرح مىکند نگاهشان به ديگران است و روشى را که بيشترين طرفدار را دارد انتخاب مىکنند. آنها تيپى هستند که دوست دارند اين فرد و يا آن گروه را دنبال کنند و به اين که بعد چه پيش خواهد آمد فکر نمىکنند. آنها آينده را نمىبينند و نمىخواهند ببينند. چقدر حيف نه تنها براى اينکه وقتشان را از دست مىدهند، بلکه ممکن است انرژى و اهدافشان را هم از دست بدهند. مثل رويا او هم مثل اينها فکر مىکرد و عمل مىکرد. او تنها به احساساتش گوش مىداد و به هر چه که رژيم تعيين مىکرد بدون اينکه بالانس قدرت را ببيند مىگفت نه. تا آنجا که به قبر رفت و بعد اعتماد بنفسش را از دست داد. مىبينم که رويا خودش را همانقدر که قبل از شکستن با ارزش مىديد نمىبيند. احساس مىکنم که بقيه هم همان راهى را مىروند که رويا رفت. ولى رويا در قبر شکست، آنها کجا مىشکنند؟ کاش نشکنند؟ کاش آنها رويا را مىديدند و از او درس مىگرفتند و مىفهميدند که بهتر است بجاى هدر دادن انرژى شان، آنرا ذخيره کنند.
با اينکه از داروى مايع استفاده مىکنيم هنوز پوستمان مىخارد و از ناراحتى پوستى رنج مىبريم ولى ما را به بهدارى نمىبرند. به نگهبان مىگويم که دکتر گفته است که بعد از استفاده از اين دارو بايد ما را ببيند و پوستمان را درمان کند. نگهبان مىگويد به ميثم رئيس زندان مىگويم ولى جوابى در کار نيست.
٭ ٭ ٭