زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
مبارزه براى چادر رنگىروز ملاقات است نگهبان مىگويد که قانون جديد است که همه بايد با چادر مشکى از بند بيرون بروند. تا بحال مىبايست با چادر از بند بيرون برويم و رنگ آن مسئلهاى نبود. حالا دارند يک قانون از آن درست مىکنند. همه دارند در مورد آن حرف مىزنند. اولين عکسالعمل بعضى از چپىها اين است که ما هرچه دلمان بخواهد سر مىکنيم، يعنى چادر رنگى سر مىکنيم. نگران هستم، احساس مىکنم اين ديگر مثل مسئله فروشگاه و روزنامه نيست و نمىگذارند که اين يکى را رعايت نکنند. فکر مىکنم چادر لباسى نيست که من دوست داشته باشم و يا به آن باور داشته باشم. چادر لباس مسلمانان است و من از آن بدم مىآيد. اگر سرم مىکنم بخاطر اين است که در زندانم و از روزى که دستگير شدم آنرا سرم کردند. در زندگىام هيچوقت دوست نداشتم که چادر سر کنم. فقط چند بار بخاطر اينکه قيافهام را عوض کنم بيرون از زندان سر کردم. در آن چند بار هم چادر را در کيفم گذاشته بودم و در ماشين در آخرين لحظات سر مىکردم.
یادم می آید وقتی حدود ۹ سالم بود مادرم مجبورم می کرد چادر سر کنم و من احساس حقارت می کردم. براى همين هر روز بعد از اينکه از در خانه بيرون مىرفتم آنرا در کيفم مىگذاشتم و بدون چادر به مدرسه مىرفتم و وقت برگشتن درست پشت در خانه آنرا از کيفم در مىآوردم و سرم مىکردم و زنگ خانه را مىزدم. تا اينکه يک روز وقتى به خانه رسيدم در حياط باز بود و مجبور نبودم که زنگ بزنم براى همين وارد خانه شدم و در حياط چادر را از کيفم بيرون آوردم و سرم کردم. وقتى خواستم راه بروم ديدم مادرم توى باغچه ايستاده است و با دهان باز نگاهم مىکند. مادرم عصبانى شد و با هم دعوا کرديم. بعد از آن نتوانست مرا مجبور کند که با چادر به مدرسه بروم. آنزمان دوران شاه بود و حجاب اجبارى نبود ولى خانوادهها مىتوانستند بچهها را مجبور کنند که چادر سر کنند. رژيمى هم نبود که از آزادى بچهها دفاع کند و نگذارد که پدر و يا مادر نظر خودشان را روى بچهها اعمال کنند. انگار بچه بيچاره ملک پدر و مادر است نه عضو مستقل جامعه. نه قانونى براى دفاع از حقوق کودک بود و نه کودک در جامعه رسما حقى داشت. وگرنه چگونه مادر مىتوانست به راحتى چادر سر بچهاش کند و خرافات به خوردش بدهد؟ در آن زمان هم مثل حالا پدر و مادر حق داشتند مذهب و سنت و هر چه مزخرفات است به خورد بچه دهند، چرا که بچه بيچاره "مال" آنها بود. هيچ مرجع قانونىاى هم نبود که بچه بتواند اعتراض کند؟ براى همين من مىبايست به تنهايى با مادرم بجنگم. در آن زمان مبارزه را بردم ولى حالا بردن و باختن معنى ندارد. چون مبارزه سر پوشيدن و نپوشيدن آن نيست، سر رنگ آن است. در چه دنياى کثيفى زندگى مىکنيم آنوقت بچه بودم. حالا ۲۷ سالم است. آنوقت برعليه آن مبارزه کردم ولى حالا نمىتوانم بر عليه چادر مبارزه کنم. به هر حال مسئله مهم چادر است که همه ما ناچارا پذيرفتهايم سر کنيم. مثل شکنجهاى که ناچار شدهايم تحملش کنيم، ديگرچه فرقى مىکند که سياه سر کنيم يا رنگى، همين الان هم خيلىها دارند سياه سر مىکنند. تا حالا رنگ چادر مهم نبود ولى حالا که قانون شده که بايد مشکى سر کنيم رنگ آن مهم است. احساس مىکنم که رنگ چادر براى رژيم فقط بهانهاى براى سرکوب ماست و ما نبايد اهميتى به آن بدهيم.قبل از اينکه وقت کافى پيدا کنيم که با هم حرف بزنيم نگهبان ليست اسامى را مىخواند که با چادر مشکى به ملاقات بروند. خيلى از زندانيان حاضر نيستند که با چادر مشکى به ملاقات بروند. من و راز هم تصميم مىگيريم که اين بار نرويم تا با بقيه حرف بزنيم و اگر امکانش بود همه با هم سر کنيم. از آنهايى که از ملاقات بر مىگردند مىشنويم که خانوادههايمان خيلى ناراحتند و گفتهاند که تا ما را نبينند زندان را ترک نخواهند کرد. بعد از ظهر نگهبان از ما مىخواهد که براى مکالمه تلفنى با خانوادهمان از بند بيرون برويم. با چادرهاى رنگى مىرويم. با خانوادهام حرف مىزنم و علت نيامدن به ملاقات را توضيح مىدهم. آنها نگرانند و از ناراحتى پوستىام مىپرسند. به آنها مىگويم که بهتر است، لااقل حالا کمتر مىخارد. بيشتر از دو دقيقه نمىتوانيم حرف بزنيم، تلفن قطع مىشود.
با نينا حرف مىزنم و مىبينم که هم نظر هستيم ولى نينا مىگويد اگر آنها سر نکنند او هم سر نمىکند. به او مىگويم فايدهاش چيه؟ اگر تناسب قوا طورى بود که مىشد چادر سر نکرد و براى سر نکردن چادر مبارزه کرد خوب بود. ولى مبارزه براى تعيين رنگ آن، مثل مبارزه براى تعيين رنگ زنجيرمان مسخره است. در نهايت هم آنها را مىبرند شکنجه مىکنند، بعد آنها هم مىپذيرند و با چادر مشکى بر مىگردند. نينا با نظرم مخالف نيست ولى من هم نمىتوانم قانعش کنم که کارى را که به نظر خودش درست است بکند. نينا هم با آنهاست. همه به نظر عصبى مىآيند. همه با هم حرف مىزنند ولى قانع کردن آدمها به انجام کارى که دوست ندارند راحت نيست. روژين و سونيا هم با آنها هستند.
شايد اينها چادر رنگى را خودمانى و مردمى بدانند چون بخشهايى از مردم سنتى تر و مذهبى تر در جامعه از چادر استفاده مىکنند. اين چپ که خيلى از سنتهايش ريشه در مذهب و جامعه سنتى دارد، بعيد نيست که رابطهاش هم با چادر بد نباشد. يادم مىآيد همين جريانات چپ، در دوره اول حمله رژيم براى قانونى کردن حجاب، زمانى که زنان آزاديخواه تظاهرات کردند، از مبارزه آنان حمايت نکردند. گفتند حجاب براى زنان بورژوا مسئله و مشکل است، نه براى مردم کارگر و زحمتکش. يادم مىآيد در يک تظاهرات بر عليه حجاب اجبارى پاسداران و اراذل و اوباش رژيم ما را مورد حمله قرار داده بودند. آنها در حاليکه ما را مىزدند که پراکندهمان کنند، ما را "فاحشه" و "خراب" مىناميدند. بعد از آن تظاهرات در حاليکه خيلى عصبانى بودم به چهار راه دمکراتيک که در آنجا ميز کتاب داشتم رفتم و روى يک مقواى بزرگ نوشتم: پاسداران زنانى را که در دفاع از آزادى پوشش دست به تظاهرات زده بودند به زير کتک گرفتند. يادم مىآيد متن کوتاهى در مورد آن واقعه و دفاع از آزادى پوشش زنان روى مقوا نوشتم و به ديوار زدم. يکى از افراد جريانات چپى که کنار من ميز کتاب داشت گفت، درست نيست اينرا به ديوار زدهاى. پرسيدم چرا؟ گفت ما نمىدانيم اين زنانى که تظاهرات کرده بودند از چه قشر و طبقه اى بودهاند. گفتم چه اهميتى دارد؟ مهم اين است که آنها براى دفاع از آزادى جمع شده بودند و نيروهاى رژيم آنها را به زير کتک گرفتند. آنها از من خواستند که پلاکارد را پايين بياورم، من هم زير بار نرفتم. تا اينکه مهرداد آمد و آنها با او حرف زدند و راضىاش کردند که پلاکارد را پائين بکشد. از نظر اين نوع چپ، کارگر و زحمتکش عاشق زندگى مدرن و فرهنگ امروزى نيستند و داشتن يک سرپناه فقيرانه و غذايى بى کيفيت و لباسى مندرس تنها چيزى است که دل شان مىخواهد! به ياد تيپهاى اين چپ در بيرون از زندان مىافتم که سعى مىکردند لباسشان مرتب نباشد. قيافههايشان معمولا سنتى بود، آرايش کردن و رنگ قشنگ و شاد پوشيدن فرهنگ زندگىشان نبود و اگر کسى به سازمانشان مىپيوست مىبايستى ريخت و سر و وضعش را مثل آنها کند. يادم مىآيد روزى با يکى از دوستانم که در يک جمع بوديم براى خريد لباس رفتيم. يک مدل بلوز را انتخاب کرديم، او سرمهاى برداشت و من سفيد. بعد به خاطر رنگ بلوزم که سفيد بود به من مىگفتند سوسول.
کندن از ديدگاههايى که به ارث بردهايم آسان نيست. جدلى سخت مىطلبند تا درک شوند و زدوده شوند. کارى که در اينجا نه وقتش است و نه کسى ارزشى براى آن قائل است. هر از چند گاهى وقتى که عملکرد خودم را نگاه مىکنم مىبينم که من هم از اين چپى که بعضى از کارهايش برايم آزار دهنده است بطور کلى کنده نشدهام. بخشى از اينها مرا راست و ضدانقلاب مىدانند چون حاضر نيستم نسبت به حقوقى که رژيم ديروز به ما داده و امروز از ما مىگيرد عکسالعمل خودبخودى نشان دهم. چون حاضر نيستم در دفاع از حقوقى که رژيم يک روز مىدهد و روز ديگر مىگيرد خودم را در اين بازى قرار دهم. چون بالانس قدرت و احتمالات و شرايطمان و اولويتهايمان را در هر مسئلهاى مىسنجم. براى برخى ديگر چپ و آنارشيست هستم چون مخالف انزجار دادن و آزادى مشروط هستم. براى بعضى از افراد اين دو طيف اين موضعهاى سياسى مطلقهايى هستند که اگر من در رابطه با آنها در کنارشان قرار نمىگيرم پس ارزش دوستى در هيچ سطحش را ندارم. حالا مىبينم که من هم اين نوع نگاه سفيد و سياهى را داشتهام. يادم مىآيد که وقتى دستگير شده بودم، کسى که زير شکنجه همکارى کرده بود، برايم ضدانقلاب بود. سطح همکارى و علت همکارى برايم مهم نبود. هرکس هم که مىبريد از نظرم ارزش دوستى نداشت ولى واقعيت زود به صورتم زد. فهميدم کسى که زير شکنجه اطلاعاتى داده است و از آن هم پشيمان است ضدانقلاب نيست. فهميدم نبايد کسى را که مبارزه را رها کرده تحقير کرد. چرا که گذشته از اينکه هرکس بايد آزادى انتخاب داشته باشد، همه اين عقب نشستنها بخاطر شکنجه است. شايد براى کسى لازم نبود که دستگير شود و در شرايط زندان قرار بگيرد تا واقعيت را درک کند. ولى متاسفانه براى من چون در مورد آن فکر نکرده بودم و کسى در موردش نگفته بود و ننوشته بود، اينطور بود که مىبايست در شرايطش قرار بگيرم تا همه واقعيت را ببينم. تا قبل از آن تنها ضعف را مىديدم و علت آن يعنى شکنجه را نمىديدم. شرايط و تاثير آنرا روى انسانها نمىديدم. اوايل دستگيريم هم بخاطر همان نگاه مطلق، اصولگرايانه و خشک به مبارزه، برخوردم با آنهايى که زير شکنجه بريده بودند دوستانه نبود. ولى حالا مسئله اينها حتى برخورد يک مبارز به يک غير مبارز هم نيست. آنها کسانى را که همراه خودشان و هم سياست خودشان نيستند ضدانقلاب مىبينند. بعضىها با دوست ديروزشان اگر امروز نظر و پراتيکش متفاوت شود، دشمن مىشوند. با او سلام و احوالپرسى هم نمىکنند، چرا که فکر مىکنند که در جبهه ضدانقلاب قرار گرفته است. شايد مبارزه از نظر اينها يک چهارچوب معين و اصولى خدشه ناپذير است، يک دگم است که يا بايد پذيرفت يا رد کرد. همين برخوردشان هم شايد علت دنبالهروى خيلىهاست. آنهايى که نمىخواهند دوستانشان را از دست بدهند راهى را مىروند که اعتقادى به آن ندارند.
روزها مىگذرند و مرزبندىها شديدتر مىشوند. نينا ناراحت است مىگويد:
- مونا به من مىگويد تو چطور مىتوانى با پرواز دوست باشى، او يک ضدانقلاب است. به او گفتم که اين واقعيت ندارد. تو را به من نشان داد و گفت نگاش کن، واقعا فکر مىکنى که او اعتقادى به مبارزه داره؟
- اين خيلى تنگ نظرى است که مبارز بودن يا نبودن کسى را با مبارزه سر رنگ چادر بسنجيم.
- مىدانم ولى اين طرز فکر آنهاست.
- نينا جان اين همان چپى است که سر هر مسئلهاى مرزبندىهاى انقلاب و ضدانقلاب را همان جا و سر همان مسئله تعيين مىکند. همان چپى که با اعتقاد به ملىگرايى و احترام به مذهب بالاى دار رفت. همان چپى که جامعه بىطبقه مىخواهد ولى درکى از کمونيسم ندارد. فکر مىکند مذهبى نيست ولى براى رنگ چادرش مبارزه مىکند، چادرى که سمبل مذهبىها است. من شهامت و مقاومتشان را مىبينم ولى مسئله اينه که نيرو روى بيهودگى مىگذارند. روى چيزى نيرو مىگذارند که اصلا ارزش ندارد، رنگ چادر هيچ ارزشى ندارد. رژيم امروز رنگ چادر را طرح کرده، وقتى پيروز شود، چيز ديگرى را طرح خواهد کرد که بقيه کسانى که امروز در مبارزه براى چادر رنگى نبريدند، با دويدن به دنبال مسئله بعدى انرژى مبارزاتىشان را از دست بدهند. ما چرا بايد به دنبال مسائلى بيفتيم که رژيم برايمان طرح مىکند؟ رژيم اين تيلهها را مىاندازد که با به مبارزه کشاندن ما براى آنها، ما را خسته کند. هدف رژيم سرکوب ماست. مىخواهد به اين وسيله ما را زير فشار قرار دهد که عقب بنشينيم. با بردن توابها مسئله فروشگاه و روزنامه و چيزهاى ديگر را طرح کرد. حالا هم رنگ چادر، بعد از آن هم اين نوع سر دواندن را ادامه خواهد داد چون مىبيند که در آن موفق است. ما چرا بايد به دنبال رژيم بيفتيم؟
از اينکه نينا با آنهاست دلخورم ولى به روى خودم نمىآورم. به هر حال اين حق اوست که با هر کس که مىخواهد دوست باشد. براى ملاقات بعدى ما آمادهايم که چادر مشکى سر کنيم و مىدانيم که بعد از آن فشار رويمان بيشتر خواهد شد.
تعدادى از زندانيان که تا بحال بطور خودبخودى و اينکه چون چادرشان سياه بود، چادر سياه سر مىکردند، حالا سر نمىکنند چون دوستانشان سر نمىکنند. شيلا يکى از آنهاست که مسئلهاى سر رنگ چادر ندارد ولى بخاطر دنبالهروى از بقيه حاضر نيست سر کند. مطمئن هستم که روزى او هم با چادر مشکى به بند خواهد آمد ولى نمىدانم آنوقت خودش و افرادى مثل او چطور به کارشان نگاه مىکنند. بالاخره اين خواست خودشان نبوده، اينها فقط دنبال دوستانشان افتادند. بعضىها هم با اينکه حرکت را قبول ندارند ولى فکر مىکنند بهتر است از بقيه حمايت کنند. سونيا يکى از آنهاست. شايد هم اين استدلال چپىها که اگر همه با هم در حرکت شرکت کنيم رژيم نمىتواند شکستمان دهد، قانعش کرده است.
روز ملاقات است، من و راز و چند نفر ديگر به ملاقات مىرويم. با اينکه ملاقات يکى از بهترين پديدهها در زندان است ولى غمگينم.
عصر است در حال قدم زدن در راهرو هستم و به ملاقاتم که امروز صبح بود، فکر مىکنم. مونا و نيکى پشت سرم راه مىروند و در باره من حرف مىزنند به طورى که بشنوم. مرا ضد انقلاب خطاب مىکنند. مونا در حاليکه يک دستش را روى شانه نيکى گذاشته است و دست ديگرش را روى شانه دوست ديگرش از آنها مىپرسد، قيچىاش بکنيم؟ همان بازىاى که وقتى بچه بوديم براى خنده با دوستانمان مىکرديم. چيزى نمىگويم، راهم را تغيير مىدهم و به جاى ديگرى مىروم که بتوانم تنها باشم. ولى چطور مىتوانم تنها باشم با اين همه آدم دورم، گرچه در عين حال احساس تنهايى هم مىکنم. تنها بودن با احساس تنهايى کردن فرق دارد، در اينجا من دلم مىخواست که گاهى مىتوانستم تنها باشم، در حالى که اکثر اوقات احساس تنهايى مىکنم.
تعدادى از آنهايى که بعد از اعلام قانون چادر مشکى يعنى دفعه اول به ملاقات رفتند اين بار به ملاقات نرفتهاند. علت آنرا از نينا مىپرسم و او مىگويد:
- مونا و برخى ديگر نظر آنها را تغيير دادهاند. ولى پروين امروز به ملاقات نرفت چون دفعه قبل پدرش به او گفت، وقتى که دوستانت به ملاقات نمىآيند تو چرا مىآيى؟ براى همين بعد از ملاقات قبلى او تصميم گرفت که ديگر به ملاقات نرود.
از اينکه پروين به جاى آنکه بنابر نظر خودش عمل کند به دنبال برخورد پدرش مىافتد تعجب مىکنم. خشم پدرش را نسبت به رژيم بخاطر اعدام دختران و پسرانش درک مىکنم. ولى اگر او قادر نيست بيرون از زندان با رژيم مبارزه کند درست نيست که از دخترش بخواهد که داخل زندان براى چادر رنگى با رژيم مبارزه کند. آنهم مبارزهاى که به جايى نخواهد رسيد. شايد هم پدر پروين مسئله را اينطورى نمىبيند.
کسانى که حاضر نيستند چادر مشکى سر کنند از امکانات بهدارى هم محروم هستند. رئيس زندان به بند مىآيد و سعى مىکند که زندانيان را تحت فشار قرار دهد. مىگويد مسئله چادر رنگى مسئله تنفروشان است. مىخواهد بگويد اگر ما هم آزادى پوشش مىخواهيم تن فروش هستيم.
نينا بحثهايشان را در مورد اينکه نبايد چادر مشکى سر کنند برايم مىگويد:
- آنها مىگويند که دفاع از حقوقمان هويت ما را تشکيل مىدهد. اگر نمىخواهيم با رژيم مبارزه کنيم پس چرا اينجا هستيم؟ مىگويند بايد قوانين را رعايت نکنيم و بخاطر مبارزهمان شکنجه را تحمل کنيم.
- راه مبارزهاى که انتخاب مىکنى بهت نمىگه که چکار بايد کرد؟ چرا ما بايد برعکس هر کارى که رژيم مىگويد بکنيم؟ چرا ما نبايد خودمان برنامه داشته باشيم و تعيين کنيم که چکار مىکنيم؟ چرا بايد رژيم تعيين کند که براى چه چيز مبارزه کنيم؟ چرا ما نبايد انرژىمان را صرف کمک به يکديگر بکنيم؟ چرا نبايد کار فکرى کنيم و از هم چيز ياد بگيريم و به هم کمک کنيم که زندان را قابل تحمل سازيم؟ چرا نبايد انرژىمان را براى مقابله با خواست رژيم براى انزجار دادن ذخيره کنيم که مهمترين مسئله در زندان است؟ چرا انرژىمان را صرف چيزهايى مىکنيم که هر بار بعد از مقدارى فشار همه قبول مىکنند؟
- اين بحثها را با آنها داشتهام و فکر مىکنند که اين حرفها بهانه پاسيوهاست.
نينا براى مدتى مکث مىکند و ادامه مىدهد:
- گاهى رفتارشان را نمىتوانم تحمل کنم، خيلى تنگ نظرانه است. ديروز يک شپش پيدا کرده بودند، يکى از آنها گفت بايد ببريمش دفتر. ديگرى گفت، بايد چادر مشکى سرش کنيم و بفرستيمش پيش رئيس زندان.
نگهبان مىگويد که با چادر باشيم يعنى مردى به بند خواهد آمد. همگى با چادر در سلولهايمان نشستهايم. پاسدار بخش با چهار تا تواب زن با تخت و شلاق وارد مىشوند، يک زندانى همراهشان است. پاسدار از ما مىخواهد که از سلولها بيرون رفته و به تماشاى شکنجه بنشينيم. کسى بيرون نمىرود. با استفاده از آينه نگاه مىکنيم، نازلى است. از نازلى مىخواهند که روى تخت بخوابد. چهار تا تواب مىخواهند دست و پاهاى او را بگيرند. نازلى مىگويد نمىخواهم کسى دست و پايم را بگيرد. پاسدار مرد مىگويد تکان مىخورى و بلند مىشى. صداى نازلى را مىشنوم که مىگويد تکان نمىخورم.
صد ضربه شلاق به کمر نازلى مىزنند. صدايى از او در نمىآيد و سکوت را تنها ضربههاى شلاق است که مىشکنند. صداى ضربهها در مغزم مىپيچند. سرم را روى زانوهايم مىگذارم تا تنهايى و دورى دروغينى از محيطم را براى خودم بوجود بياورم. سعى مىکنم به ضربهها فکر نکنم، سعى مىکنم آنها را نشنوم. احساس مىکنم کف پاهايم تحريک شدهاند و ناراحت هستند. دارند به کمر نازلى مىزنند ولى چون وقتى زير بازجويى بودم به کف پاهايم زدند، آنرا در کف پاهايم احساس مىکنم. کاش بعد از شلاق بگذارند که پيش ما بماند. کاش مىشد پشتش را کرم ماليد که کمتر درد بکشد. شلاق تمام مىشود، نازلى بلند مىشود. صدايش را مىشنويم که مىگويد اين فقط جسم من بود. شکنجهگر تخت را بر مىدارد و همراه توابها و نازلى از بند بيرون مىرود.
٭ ٭ ٭
روزها مىگذرند، شرايط سختى است. بخصوص بعد از هر ملاقات، وقتى ما از ملاقات بر مىگرديم طورى ما را نگاه مىکنند گويى خائن ديدهاند. ما يعنى کسانى که قبول نداريم براى رنگ چادر مبارزه کنيم، با اينکه همهمان يک نظر نداريم و اختلافات زيادى داريم، ولى از طرف آنهايى که براى رنگ چادر مبارزه مىکنند يک دست ديده مىشويم و طرد شدهايم. از نظر آنها همه ما مثل هم هستيم و دوست ندارند خبرى از ملاقاتهاى ما بشنوند. بخشى از آنهايى که حاضر نيستند براى رنگ چادر مبارزه کنند آنهايى هستند که در قبرها نبريدند و با کسى به جز يکى دو نفر از خودشان باکسى حرف نمىزنند. آنها جهان را رهبر خودشان مىبينند و هر وقت مسئلهاى پيش مىآيد با او مشورت مىکنند. طريق زندگيشان، اينکه دوست دارند هميشه تنها باشند، اين احساس را به من مىدهد که کس ديگرى را نمىبينند. در مورد بعضى از آنها احساس مىکنم که هنوز از فشارى که در قبر به آنها آمده رنج مىبرند ولى در مورد جهان چنين احساسى ندارم.
با نينا سر روشهاى مبارزاتى که در زندان در جريان است حرف مىزنيم. نينا مىگويد:
- يکى از دلايل شکست حرکتهاى ما در زندان اين بوده است که همه بند يک دست وارد حرکت نشدهايم. حتى آنهايى که وارد حرکت شدهاند، کمکم از آن دست کشيدهاند. براى همين فشار آوردن رژيم روى بقيه راحتتر بوده است.
- يعنى فکر مىکنى ما با سر کردن چادر مشکى در شکست خوردن مبارزه شما براى چادر رنگى نقش داريم؟
- آره، اگر از اول سر مىکرديد بهتر بود. رژيم نمىداند که تحليل شما از سر نکردن بار اول و بعد سر کردن چادر مشکى چه بوده است. شما بحث کرديد و به اين نتيجه رسيديد که حرکت درستى نيست. رژيم علت را نمىداند. فقط مىبيند که بار اول خيلىها به خاطر سر نکردن چادر مشکى ملاقات را تحريم مىکنند. بعد مىبيند که هر بار به تعداد افرادى که چادر مشکى سر مىکنند اضافه مىشود. اين باعث تضعيف حرکت مىشه.
- اينکه هر بار تعدادى نظرشان تغير مىکند و چادر مشکى سر کرده به ملاقات مىروند، اجتنابناپذير است. زندانيان يک نظر و برنامه مشخص ندارند و حول هيچ چيز مشترکى متشکل نيستند. طبيعى است که تعدادى حرکتى را شروع مىکنند و بخشى از آدمها به آنها مىپيوندند. بعد به مرور زمان نظر آدمها تغير مىکند و از حرکت کنده مىشوند. در يک تشکل هم ممکن است اين مسئله پيش بيايد، چه رسد در بين ماهايى که سر هر مسئلهاى هر کس نظر متفاوتى دارد.
- مىدونم که اجتناب ناپذيره ولى رژيم اينرا مىبينه که يک تعدادى عقب نشستهاند و فکر مىکنه که به مرور و يا با فشار مىتواند بقيه را هم عقب بنشاند. اگه يادت باشه سر مسئله فروشگاه هم کسانى که از ابتدا مسئوليت گرفتن آنرا قبول نداشتند و حاضر نشدند خريد کنند، به مرور عقب نشستند. همين باعث شد که به حرکت لطمه بخورد.
- من مسئله را از اين زاويه نمىبينم. نه بخاطر اينکه از ابتدا مشکلى با گرفتن مسئوليت فروشگاه در صورت چرخشى بودن آن نداشتم، بخاطر اينکه همه يک برنامه و اهداف مشخصى نداريم. علت شکست در غلط بودن حرکتهاست، نه در عدم انسجام آن. اگر همه کسانى که از ابتدا چادر مشکى را سر نکردند، همچنان سر نمىکردند چيزى تغيير نمىکرد. باز هم همه را رژيم به زير فشار مىبرد که به قبول آن بنشاند. بيست و يا سى نفر کمتر و يا بيشتر تغيرى در سرنوشت حرکت نمىتوانست داشته باشد.
- اشتباه مىکنى. اگر رژيم مىديد که به هيچ عنوان نمىتواند ما را پراکنده کند و يا تصميمان را تغيير دهد خودش کوتاه مىآمد. به هر حال عقب نشينى سريع غلط است.
- من فکر مىکنم اشکال عمده شماهايى که داريد براى چادر رنگى مبارزه مىکنيد اين است که به هيچ عنوان نمىخواهيد که از گذشته درس بگيريد. همانطور که خودت گفتى سر مسائل مختلف زندانيان به مرور عقب نشستند. خوب ما بايد از اين روندهاى عقب نشينى درس بگيريم. بايد آنها را ريشهيابى کنيم و سعى کنيم روندهاى تاريخى را تکرار نکنيم.
به حرفهايم با نينا فکر مىکنم و بعضى بحثهاى ديگر که ديگران با راز کردهاند. شايد براى من هم در ابتدا اين نوع شور مبارزاتى جالب بود ولى به مرور ديدم که مثل شعلهاى مىماند که هيزمى به آن افزوده نمىشود. شعلهاى که تاريکى آنرا مىبلعد. و ما از آنجا که در تاريکى قادر نيستيم واقعيت را ببينيم، سعى مىکنيم شعلهاى ديگر برپا سازيم که اميدهايمان را از دست ندهيم. و چه حيف که بعضىها شعلههايى مىسازند که هيزمش خودشان هستند. آنها همراه آتشى که برپا کردهاند خاموش مىشوند و اين همان چيزيست که رژيم مىخواهد.
چند ماه از جريان قانون چادر مشکى مىگذرد. من و نينا در گوشهاى از راهرو نشستهايم و در مورد مسئله چادر رنگى و برخوردمان به آن حرف مىزنيم. طبق معمول نمىتوانم نينا را قانع کنم که در همراهى چپىها اشتباه مىکند و او هم بحثى قوى ندارد.
نگهبان مىآيد و ليستى از افراد را مىخواند و مىخواهد که با تمام وسايلشان از بند بيرون بروند. آنها همه آن کسانى هستند که حاضر به سر کردن چادر مشکى نشدند، حدود ٦٠ نفر. احساس بدى دارم به نينا مىگويم:
- مطمئن هستم با چادر مشکى به بند برخواهى گشت. فايده اين کار چيه؟ اين فقط هدر دادن نيروست و خودت هم مىدانى که خيلى از اينها نظرى روشن به کارى که مىکنند ندارند. آنها فقط به دنبال دوستانشان مىروند که تنها نمانند، که لقب ضد انقلاب نخورند. آنها چادر رنگى را هويت خودشان نمىبينند، اين برايشان وسيلهاى است براى ماندن در بين دوستانشان. چه اتفاقى براى آنها خواهد افتاد اگر به زير شکنجه وحشيانه رژيم بروند؟ مطمئنم که همهتان بعد از شکنجه سر مىکنيد. نمىخواهم بگذارم نينا برود، نمىخواهم دوباره او را از دست بدهم. ولى او بايد برود و آماده شود تا به سوى سرنوشتش برود، سرنوشتى که او آنرا در دست رژيم گذاشته است. آنها وسايلشان را جمع مىکنند و آماده رفتن هستند. غم شديدى تمام وجودم را در برگرفته است، با برخى از آنها روبوسى مىکنم. آنها مىروند و ما مىمانيم، من و راز در گوشهاى از هواخورى ايستادهايم. راز مىگويد:
- فکر مىکنم ما هم مىبايست با آنها مىرفتيم.
با تعجب نگاهش مىکنم، مىگويم:
- ولى ما قبول نداشتيم که براى رنگ چادر مبارزه کنيم.
- آره ولى مىتوانستيم فعلا آنرا بپوشيم و با آنها برويم و وقتى تحت فشار قرار گرفتند با آنها حرف بزنيم، آنوقت با ما موافقت مىکردند.
- فکر نمىکنم چنين کارى به آنها کمک مىکرد. تنها واقعيت به آنها کمک مىکند، يعنى برگشتن با چادر مشکى. ما مىدانيم که آنها بالاخره چادر مشکى را قبول مىکنند. قوانينى مثل رنگ چادر ارزش مبارزه کردن ندارد. ما پذيرفتهايم که چادر سر کنيم رنگ آن چه فرقى مىکند؟ ما نمىتوانيم مبارزهمان را بنابر مبارزه زندانيان ديگر مشخص کنيم، ما هدف بزرگترى داريم.
٭ ٭ ٭
آسايش بيشترى بر بند حاکم است، من هم آرامش بيشترى احساس مىکنم. بيشتر کتاب مىخوانيم و با هم بحث داريم، هرچند تعدادمان زياد نيست. پروين و برخى ديگر که براى مدتى به دلايل مختلف چادر مشکى سر نکردند در بند هستند. چون بعد از چند بار نرفتن به ملاقات دوباره تصميم گرفتند که چادر مشکى سر کنند و به ملاقات بروند. فشارى را که از طرف خانواده و دوستان به امثال پروين مىآيد را احساس مىکنم. دلم براى نينا تنگ شده و نگرانش هستم، هرچند مطمئنم که هر مسئلهاى پيش بيايد او سر حال به بند بر خواهد گشت. بخاطر آرامشى که دارم درد معدهام کم شده و گاهى روى يک سنگ کار مىکنم. سنگ کوچکى درست مىکنم و روى آن يکى از نقاشىهاى ون گوک را مىکشم. سنگ را از حياط در آوردم. سنگ سبز زيبايى است. ابتدا با سائيدن آن به زمين هواخورى صافش کردم و بعد يک سوراخ براى رد کردن نخ در آن ايجاد کردم. احساس مىکنم کار روى سنگ هر چند سخت است ولى آرام بخش هم هست. بوسيله آتش کبريت يک خودکار و يک سوزن خياطى را به هم چسباندهام و اين مهمترين وسيله کارم است، بعلاوه تيغ تراش که آنرا هم به کمک آتش به سر يک خودکار جوش دادهام. طرحم را ابتدا با مداد روى سنگ مىکشم و بعد با سوزن روى آنرا مىخراشم. و هر بار که با سوزن روى آن مىکشم آنرا بيشتر حک مىکنم. تا اينکه بين طرح و اطراف سنگ درهاى ايجاد مىشود. با کمک تيغ اطراف سنگ را مىتراشم و به اين طريق طرح را برجسته مىکنم. بعد با کار روى خود طرح آنرا به شکلى که دوست دارم در مىآورم.
هوا سرد است و همانطور که از قبل برنامه ريزى شده وقت نظافت بند است. از آنجا که تقريبا نيمى از زندانيان را بخاطر چادر رنگى بردهاند و تعداد زيادى در بند نيستيم، کار سختى خواهد بود. بعلاوه فکر مىکنم که ما را هم به اوين منتقل مىکنند، نه براى تنبيه بلکه براى ماندن در آنجا. به بقيه مىگويم که ديوارها و همه جاى بند را نشوريم چون ما را منتقل خواهند کرد و اين کار فقط هدر دادن انرژيمان است. من موافق اين شيوه نظافت نيستم بعلاوه انرژى زيادى هم ندارم. بقيه زندانيان مىگويند براى دو هفته نظافت را عقب مىاندازيم ولى نه بيشتر از آن و همين باعث خوشحالى من مىشود.
روزها با خواندن کتاب و بحث مىگذرد. در ملاقات از خانوادهام در مورد نينا مىپرسم و آنها مىگويند که خانوادهاش گفتهاند که ملاقات ندارد و از او بىخبرند. به آنها مىگويم که او را با تعداد زيادى به اوين بردهاند که شکنجه کنند و بهتر است که خانوادهاش براى ملاقات او به رئيس زندان فشار بياورند.
روز جمعه است و ما در حال نظافت همه بند هستيم. تمام سلولها را از سقف تا کف مىشوريم. در حال شستن هستم و لباسهايم خيس هستند که صداى نگهبان بند را مىشنوم. ليستى را مىخواند که با وسايلشان از بند بيرون بروند. من و راز هم در ليست هستيم. ما فکر مىکرديم که جمعه نقل و انتقالى صورت نخواهد گرفت براى همين امروز را براى نظافت انتخاب کرديم. همه کار را رها مىکنند و ما مشغول جمع کردن وسايلمان مىشويم. از آنجايى که وقتى نينا و بقيه مىرفتند همه پولمان را به آنها داديم، هيچ پولى نداريم. و اگر ما را به سلول ببرند براى مدتى مشکل خواهيم داشت. صابون و نواربهداشتى و بعضى مواد غذايى را مجبوريم از فروشگاه بخريم. وقتى پول نداريم از داشتن آنها محروم مىمانيم. پروين به سراغم مىآيد، ما رابطهاى به جز صبح بخير با هم نداريم، دوستان او کسانى بودند که بخاطر چادررنگى زودتر از بند رفتند. مىگويد:
- مىدانم که پول کم داريد، اين پول را بگير.
- ولى اگر شماها را هم فردا منتقل کنند چى؟ خودتون احتياج دارين.
- ما به اندازه کافى داريم.
از او تشکر مىکنم، يکديگر را مىبوسيم. پول را بين خودمان تقسيم مىکنيم. بقيه را مىبوسيم و از بند بيرون مىرويم.
نگهبانان بعد از بازديد بدنى از ما مىخواهند که سوار اتوبوس شويم. ساکهايمان را مىگردند که نوشته و يا کار دستى پيدا کنند. نوشتههايى را در جاهايى مخفى کردهام و چند کار دستى هم جاسازى کردهام که اميدوارم پيدا نکنند. اتوبوس حرکت مىکند و از همان راهى که کمتر از يک سال پيش به زندان قزل حصار آمد بر مىگردد. به کرج مىرسيم که جاده تهران را در پيش بگيريم. بعد از ظهر است ولى بخاطر اينکه جمعه و تعطيل است مردم زيادى در خيابانها هستند. آنها را تماشا مىکنم، کاش من هم در بين آنها بودم و مىتوانستم آزادانه قدم بزنم. ولى آيا واقعا آنها آزادند؟ نه کسى در جامعه اسلام زده آزاد نيست. در تخيلاتم غوطه ور هستم که به تهران مىرسيم و اتوبوس راه شمال تهران را در پيش مىگيرد. احساس هيجان مىکنم، حالا در مورد نينا و بقيه خواهم شنيد. اينکه چه مىکنند و آيا سلامت هستند. مردم در خيابانها قدم مىزنند، برخى عجله دارند، کاش مىدانستند که ما زندانى هستيم. حالا در خيابانهاى شمال تهران هستيم، شمال ثروتمند که کاملا با جنوب تهران فرق دارد. اتوبوس در مقابل در اوين مىايستد، کنترل مىشود و به داخل حرکت مىکند. به هر يک از ما چشمبندى مىدهند که قبل از پياده شدن از اتوبوس آنرا ببنديم.
٭٭٭
حالا در يک اتاق در بسته در بند ١ اوين هستيم. نگهبان مىگويد در را براى رفتن به دستشويى و غذا گرفتن باز خواهد کرد. جمعيت اتاق ٣٠ نفر است و بايد با زحمت همه وسايلمان را طورى بچينيم که جا براى نشستن وخوابيدن هم داشته باشيم. به نظر مىرسد که پنج اتاق ديگر هم پر از زندانى هستند و در اتاقهايشان بسته است. آنها کى هستند، آيا نينا هم اينجاست؟
يک روز است که در اين اتاق هستيم. منتظر نوبت دستشويى هستيم. از سر و صداهاى داخل راهرو متوجه مىشويم که اتاق کنارى در حال استفاده از دستشويى و حمام است. در اتاق باز مىشود، سرهاى زيادى از در بداخل اتاق مىآيند و ما را نگاه مىکنند. اينها زندانيان اتاق کنارى هستند. به نظر مىرسد که نگهبان براى چند لحظه آنها را تنها گذاشته است. از جايم مىپرم و به سراغشان مىروم و در مورد نينا و اينکه در اتاق آنهاست يا نه، مىپرسم. يکى مىگويد نه، نينا با آنهايى است که چادر مشکى سر نمىکنند. آنها در بند زيرزمين ٢٠٩ هستند. از او مىپرسم که خبرى از آنها دارد؟ مىگويد که در وضع خوبى نيستند. ناگهان همهشان مىروند و يکى از آنها در را مىبندد و ما در پشت در مىمانيم. با چسباندن گوش به در سعى مىکنيم که چيزى بشنويم و متوجه مىشويم که نگهبان نمىداند چه خبر است. تصميم مىگيريم اين کار را در نوبت دستشويى خودمان بکنيم و خبرى بگيريم.
در نوبت ما نگهبان مىگويد نيم ساعت وقت داريد و به دفتر مىرود. من در گوشه راهرو که شبيه L است مىايستم که اگر نگهبان بيايد ببينم. راز در يکى از اتاقها را باز مىکند و مشغول حرف زدن با آنها مىشود. بعد از مدتى مىبينم که نگهبان دارد مىآيد، داد مىزنم مسواکم را بيار. راز در اتاق را مىبندد و هر کدام مشغول کارى مىشويم تا اينکه وقتمان تمام مىشود. به داخل اتاق مىرويم و راز خبر مىدهد که برخى از زندانيان اتاقهاى ديگر از زيرزمين آمدهاند. آنها به راز گفتهاند که چند روز پيش رئيس اوين با تعدادى از نگهبانان به زير زمين مىروند و آنها را در سالن جمع مىکنند. فکور و حلوايى يکى از زندانيان را شلاق مىزنند و از بقيه مىخواهند که نگاه کنند. زندانيان نگاه نمىکنند، نگهبانان از آنها مىخواهند که نگاه کنند، زندانيان نگاه نمىکنند. نگهبانان شروع مىکنند به زدن زندانيان با کابل و مشت و لگد. تعدادى از زندانيان بيهوش مىشوند، تعدادى سرشان مىشکند. خون به همه جا پاشيده مىشود. تعدادى از آنها کابل به سرشان مىخورد ولى سرشان نمىشکند ولى از آنوقت سردرد دارند. سر ٩ نفر مىشکند و همهشان شکنجه مىشوند.
نگرانم، نمی دانم که نینا و بقیه در زیرزمین ۲۰۹ چه می کنند. به نظر می رسد که رژیم آنها را تحت فشار قرار داده که چادر مشکی سر کنند. در ملاقات، خانوادههايمان در مورد آنها مىپرسند که براى خانوادههايشان خبر ببرند. سعى مىکنيم به آنها بگوييم که تحت فشار زيادى هستند و احتياج به کمک دارند.نگهبان در اتاق را باز مىکند و مىگويد که با چادر آماده باشيم. همه با چادر دور اتاق نشستهايم. نگهبانان با چادر توى راهرو قدم مىزنند. اين طور که پيداست در تمام اتاقها باز است. مدتى مىگذرد بعد صداهايى از بلندگوى راهرو به گوش مىرسد. صداى شلاق زدن است که به گوش مىرسد. کسى و يا کسانى زير شلاق هستند. اين طور که پيداست آنها در اتاقها را باز کردهاند که ما صدا را از بلندگوى راهرو بشنويم. راز کنارم نشسته است، از او مىپرسم فکر مىکنى واقعى است و يا نوار شلاق زدن را دارند برايمان پخش مىکنند؟ راز مىگويد بايد نوار باشد وگرنه ما را به محل شکنجه مىبردند که شاهد باشيم. به هر حال مىخواهند ما را با صداى شکنجه بترسانند. صداى شلاق زدن نيم ساعت طول مىکشد و عصبى شدن زندانيان را مىشود به راحتى در چهرههايشان ديد. صداى شلاق تمام مىشود، نگهبان در اتاق را مىبندد.
٭ ٭ ٭