زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز     

سلول انفرادى

زمستان ٦٤ است و هوا خيلى سرد است. نگهبانان سر هر چيزى ما را اذيت مى‌کنند. حالا نوبت اتاق ماست که از دستشويى استفاده کنيم. نگهبان ما را تنها نمى‌گذارد و ما نمى‌توانيم در اتاقهاى ديگر را باز کنيم. هنوز ٢٠ دقيقه هم از وقتمان نگذشته که نگهبان مى‌گويد وقتمان تمام شده. بايد به دستشويى بروم، در صف دستشويى مى‌ايستم تا نوبتم برسد. نگهبان به من مىگويد‌ به داخل اتاق بروم به او مى گويم  ‌ که در صف دستشويى هستم و نمىتوانم‌ به اتاق بروم و ٨ ساعت ديگر براى دستشويى صبر کنم. نگهبان از بقيه هم مى‌خواهد که به اتاق بروند ولى کسى به حرف او گوش نمى‌کند. نگهبان در اتاق را مى‌بندد و شروع مى‌کند به فحش دادن. نامهايمان را مى‌پرسد و يادداشت مى‌کند. در اتاق را باز مى‌کند و از بقيه چادر و چشم‌بند برايمان مى‌گيرد و از ما مى‌خواهد که با او برويم. مى‌دانيم که مى‌خواهند کتکمان بزنند. همچنان که از راهروها مى‌گذريم تا به دفتر برسيم، يکى از زندانيان در گوشم مى‌گويد وقتى حاجى حلوايى را ديدى خيلى صاف بايست که وقتى به پشت گردنت مى‌زند بتوانى تعادلت را حفظ کنى. عادت داره که پشت گردن بزنه.

در راهروى اصلى منتظر مى‌مانيم، اين هم صف کتک است. بعد از چند ساعت انتظار از ما مى‌خواهند که يکى‌يکى به نوبت وارد دفتر بشويم. نمى‌توانم بشنوم که در دفتر چه مى‌گذرد تا نوبت خودم مى‌رسد. مردى اسمم را مى‌پرسد، بعد از اينکه خودم را معرفى مى‌کنم در حالى که منتظرم به پشت گردنم بکوبد، چيز سنگينى به صورتم مى‌خورد. وقتى به خودم مى‌آيم مى‌بينم که سه متر آنطرفتر از جايى که ايستاده بودم، زير يک ميز دارم با صورت به زمين مى‌خورم. قبل از اينکه دماغم با زمين تصادف کند دستهايم را روى زمين مى‌گذارم. مرد از من مى‌خواهد که بايستم و چادر را که در گوشه ديگرى افتاده سر کنم. صورتم به شدت مى‌سوزد، دستش را مى‌بينم که مثل يک سينى بزرگ و کلفت است. مى‌گويد از پله‌ها برو پائين، مى‌دانم امشب با تو چکار کنم. از در دفتر بيرون مى‌روم، نگهبان از من مى‌خواهد که به دنبالش از پله‌ها پائين بروم. و در آن هواى سرد يک گوشه‌اى بايستم. احساس سرماى شديدى مى‌کنم. فقط دمپايى به پا دارم و جوراب نپوشيده‌ام. ژاکتى هم به تن ندارم، نگهبان اجازه نداد که لباس بپوشيم. احساس سرما مى‌کنم، به اطرافم نگاه مى‌کنم زندانى ديگرى را نمى‌بينم، نگهبانان در حال رفت و آمد هستند. يکى از آنها سرم داد مى‌زند سرت را بلند نکن، از زير چشم‌بند نگاه نکن. تازه بعد از ظهر است نمى‌دانم تا کى بايد اينجا بايستم. نمى‌دانم امشب چه اتفاقى خواهد افتاد، حلوايى گفت که امشب شکنجه‌ام مى‌کند. وقت خيلى آرام مى‌گذرد. از روشنايى که کم کم از بين مى‌رود و هوا که سردتر مى‌شود، احساس مى‌کنم عصر شده است. از يکى از نگهبانانى که مى‌گذرد مى‌پرسم:

- من تا کى بايد اينجا بايستم، سردم است؟

- تا وقتى که حاج آقا بگن.

دلم مى‌خواهد بخوابم، احساس درد مى‌کنم، بخصوص در پاها و انگشتان پاهايم.

حالا کاملا شب شده و هوا خيلى سرد است. اوين در کوههاى شمال تهران بنا شده و سردتر از شهر است. به ياد راز و بقيه مى‌افتم، چه اتفاقى براى آنها افتاده؟ آيا آنها هم در سرما ايستاده‌اند و يا آنها را به سلول برده‌اند؟ نمى‌توانم پاسخى به خودم بدهم، احساس مى‌کنم که سرما طاقت فرسا شده است. سعى مى‌کنم به آن فکر نکنم.

حالا بايد نيمه شب باشد، احساس گرسنگى به سرما اضافه شده است. به نگهبانى که مى گذرد مى‌گويم غذا مى‌خواهم و او چيزى نمى‌گويد و مى‌گذرد. مدتى مى‌گذرد، نگهبانى مى‌آيد و از من مى‌خواهد که به دنبالش بروم. پاهايم را که کرخت شده‌اند و به سختى حرکت مى‌کنند مى‌کشم. از تعدادى پله بالا مى‌رويم، داريم به بند ٢٠٩ يعنى بند سلولهاى انفرادى مى‌رويم. با نگهبان زنى حرف مى‌زند و مرا آنجا مى‌گذارد و مى‌رود. نگهبان از من مى‌خواهد که به دنبالش بروم. در سلولى را باز مى‌کند که داخل شوم. قبل از آنکه در را ببندد کارتى را که روى زمين است نشانم مى‌دهد و مى‌گويد اگر کارى داشتى اين کارت را از زير در بيرون بگذار، نبايد در بزنى.

چادر و چشم‌بند را بر مى‌دارم، در يک سلول کوچک هستم. به اندازه دو متر در يک متر و نيم است. يک توالت فرنگى و يک روشويى کوچک با شير آب هم در کنار در است. يک شوفاژ کوچک به ديوار چسبيده است. کنار شوفاژ مى‌نشينم، انگشتان پاهايم خيلى دردناک هستند. از زندان کميته مشترک تا به حال در سلول نبوده‌ام. سلول تميز نيست و تعدادى پتوى سياه بد‌بو براى خواب هست. جاى خوابى درست مى‌کنم و طورى مى‌خوابم که پاهايم به شوفا‌ژ چسبيده‌اند. با اينکه درد شديدى دارم ولى سريع خوابم مى‌برد.

صبح شده است از درد پا و انگشتان پاهايم و از گرسنگى بيدار مى‌شوم. انگشتان پاهايم خيلى زشت شده اند، قرمز و باد کرده‌اند. نمى‌توانم به آنها دست بزنم، نمى‌دانم چکارشان بايد بکنم. به اطرافم نگاه مى‌کنم، پنجره اى روى ديوارها نيست ولى پنجره‌اى روى سقف است. و آنقدر شيشه‌اش کثيف است که مانع وارد شدن نور به سلول است. با اينکه صبح است ولى سلول تاريک است و نور کافى در آن نيست. صداى باز و بسته شدن در سلولها مى‌آيد. در سلول باز مى‌شود، نگهبانى مى پرسد که آيا چايى مى‌خواهم يا نه. در برابر جواب مثبت من يک ليوان چايى مى‌دهد و مى‌رود. ليوان اينجا هم مثل بند پلاستيکى است و اين طور که پيداست زمانى قرمز بوده است. روى ديواره آن و زير آن اسامى زيادى با سوزن کنده کارى شده‌اند. نمى‌دانم چند نفر قبل از اعدام از آن نوشيده‌اند و سعى کرده‌اند اسمشان را روى آن بنويسند.

گرسنه هستم، از ديروز ظهر تا به حال چيزى نخورده‌ام. کارتى را که در سلول است از زير در بيرون مى‌گذارم. بعد از مدتى در باز مى‌شود و زنى درشت هيکل جلوى در مى‌ايستد. سلام مى‌کند و من با تعجب نگاهش مى‌کنم. اين اولين بارى است که نگهبانى به يک زندانى سلام مى‌کند. ما هرگز به آنها سلام نمى‌کنيم، آنها هم هرگز به ما سلام نمى‌کنند. او را نمى‌شناسم، دوباره سلام مى‌کند و من همچنان نگاهش مى‌کنم، بار ديگر سلام مى‌کند. نمى‌فهمم چرا اين کار را مى‌کند، مى‌گويم ديشب غذايى نخورده‌ام و امروز براى صبحانه همين يک ليوان چايى را به من داده‌ايد. بى‌آنکه جوابى به من بدهد در را مى‌بندد و مى‌رود. صدايش را مى‌شنوم که در راهرو دارد فحش مى‌دهد. ظهر نگهبان ناهار مى‌دهد. غذا را که خيلى کم است مى‌خورم و دو باره مى‌خوابم.

چند روزى است که در اين سلولم و از همه دنيا بى‌خبر هستم. طريق استفاده از مورس را هم بلد نيستم و نمى‌توانم با همسايه‌هايم تماس برقرار کنم. هر چند مى‌دانم که سلولهاى کناريم خالى هستند. چون در وعده‌هاى غذا درهايشان باز نمى‌شود. گاهى وقتى که نگهبانان در راهروها نيستند صداى مورس را مى‌شنوم ولى نمى‌توانم آنرا بخوانم. از خودم عصبانى هستم که در عرض اين چند ساله در زندان مورس زدن را ياد نگرفته‌ام. انگشتان پاهايم هنوز دردناک و حساس هستند و دلم براى دوستانم تنگ شده است. سعى مى‌کنم به تنها بودن عادت کنم. به ياد مى‌آورم که برخى زندانيان بهم گفته بودند که از بودن در سلول انفرادى وحشت داشتند. برايم ترسناک نيست ولى حوصله‌ام سر رفته است. کسى نيست که با او حرف بزنم، کتاب يا روزنامه‌اى براى خواندن ندارم و سنگى ندارم که روى آن کار کنم. برنامه مى‌ريزم که روى مسائلى که مشکل داشتم فکر کنم و سعى کنم به نتيجه برسم. بالاخره در اينجا حداقل آرامش دارم، کسى نيست که مرا ضد انقلاب يا خائن بنامد.

بايد به موضوع "دنباله‌روى" فکر کنم. اين واقعيتى که در زندان شاهد آن هستم. آدمها به دنبال يکديگر و يا جو غالب مى‌افتند. به همين دليل ايستادن روى پاى خود و دنبال بقيه نرفتن خيلى سخت است. درمورد خيلى چيزها بايد فکر کنم. چرا آدم در سلول انفرادى احساس تنهايى مى‌کند يا حوصله‌اش سر مى‌رود يا دچار وحشت مى‌شود؟ بايد به اين فکر کنم که چرا در آن بند پر جمعيت احساس تنهايى مى‌کردم. چرا بخاطر دنباله‌روى نکردن از بقيه بايکوت شده بودم. چرا اگر طبق نظر خودم حرکت کنم ضد انقلاب خوانده مى‌شوم. بايد به بحثهايم با نينا فکر کنم، اينکه به جاى دنباله‌روى از مسائلى که رژيم برايمان طرح مى‌کرد بايد براى خودمان برنامه داشته باشيم.

٭ ٭ ٭

حدود دو ماه است که در اين سلول هستم. احساس تنهايى نمى‌کنم و حوصله‌ام سر نرفته است. در واقع خوشحالم که در اينجا هستم و وقت فکر کردن به خودم و ضعفهايم را دارم. هر روز ورزش مى‌کنم و در اين سلول کوچک قدم مى‌زنم، هرچند قدم زدن در فضاى کوچک سرگيجه مى‌آورد. براى همين سعى مى‌کنم هر دو ساعت يک بار کمى قدم بزنم، آنقدرى که سرگيجه نگيرم. هر روز صبح و شب سعى مى‌کنم ورزش کنم. مشغول درست کردن يک کيف کوچک براى راز هستم. نخهايش را از پتو مى‌کشم. نخها را مى‌تابانم و بعد از آنکه تعداد کافى آماده کردم به حالت گليم آنها را مى‌بافم.

در رابطه با مسائلى که داشتم به اين نتيجه رسيدم که نبايد به اين که ديگران چه نظرى در باره‌ام خواهند داشت فکر کنم. بايد کارى که به نظرم درست است انجام دهم و به عکس‌العمل ديگران هم اهميت ندهم. علت اينکه خيلى‌ها بنابر نظر ديگران عمل مى‌کنند اين است که تائيديه آنها را مى‌خواهند و اين نقطه ضعفشان است. احساس مى‌کنم حالا اعتماد بنفس بيشترى براى انجام کارى که فکر مى‌کنم درست است دارم. عدم دنباله‌روى‌ام از ديگران و راه خودم را رفتن کاملا درست بوده است.

ولى حالا بايد فکر کنم که وقتى کسى اشتباه مى‌کند چطور مى‌توانم اشتباهش را به او نشان دهم. چرا نتوانستم نينا را قانع کنم به روشى که درست مى‌داند يعنى چادر مشکى سر کردن، عمل کند. چرا قادر نيستم روى محيطم تاثير بگذارم. چگونه مى‌توانم تفاوت برخورد کمونيستى را از روش چپى‌ها نشان دهم. بايد نظرات مخالف را براى خودم بگويم و آنها را نقد کنم. بايد اين بار که به بند مى‌روم بتوانم ديگران را قانع کنم با توجه به بالانس قدرت بين خودمان و رژيم دست به عمل بزنند.

روز ملاقات است. خانواده‌ام مى‌پرسند هنوز در سلول انفرادى هستم يا نه. به نظر مى‌رسد نگرانم هستند. به آنها مى‌گويم که جاى نگرانى نيست. حالا فقط ملاقات است که فضاى سلول را مى‌شکند و کمى هيجان به زندگى‌ام مى‌دهد. وقتى در بند بودم بعد از هر ملاقات اخبار زيادى مى‌شنيدم. اخبار اعتصابات کارگرى، مبارزات مردم در کردستان و زندانيان زندانهاى ديگر. ولى در اينجا متاسفانه اخبار خيلى محدود است. اگر مى‌توانستم مورس بزنم، اخبار بيشترى بدست مى‌آوردم.

در مورد تاثيرات سلول انفرادى و شکنجه فيزيکى فکر مى‌کنم. مى‌دانم که بعضى‌ها شکنجه فيزيکى را راحت تر از تنها بودن در سلول تحمل مى‌کنند. و برخى ديگر بر عکس، سلول را راحت‌تر از شکنجه فيزيکى تحمل مى‌کنند. چه چيزى باعث اين تفاوت مى‌شود؟ چرا بعضى‌ها در سلول انفرادى روانى مى‌شوند؟ مشغله فکرى ندارند؟ و يا از تنهايى به اين خاطر مى‌ترسند که مجبور مى‌شوند با خودشان روبرو شوند؟ نمى‌توانند به کتابهايى که خوانده‌اند فکر کنند؟ يا مشکلشان چيز ديگريست؟ رويا گفت که احساس مى‌کرد که شرايط قبر پايان پذير نيست و همين باعث بريدن او شد. مى‌دانم که علت بريدن افراد زير شکنجه از هر نوع، يعنى شکنجه فيزيکى يا روانى، بخاطر خود شکنجه است. يعنى همان افراد اگر به زير شکنجه نمى‌رفتند ممکن بود که سالها يا تا پايان عمرشان براى ايده آلهايشان مبارزه کنند. علت اينکه برخى زير شکنجه نمى‌برند چيست؟ چرا مى‌توانند شکنجه را تحمل کنند؟ چطور مى‌توانند تحمل کنند؟ علت آن شخصيتشان است؟ وضعيت روانى؟ مطالعاتشان؟ وضعيت طبقاتى‌شان؟ نظرات سياسى‌شان؟ طريقه نگرششان به دنيا؟ سنشان؟ گذشته اجتماعى‌شان؟ فرهنگشان؟ انتظارى که احساس مى‌کنند ديگران از آنها دارند؟ و يا انتظارى که خودشان از خودشان دارند؟ چرا برخى شکنجه را مى‌توانند تحمل کنند در حاليکه بقيه نمى‌توانند؟ فکر مى‌کنم همه دلايل فوق يا برخى از آنها تعيين کننده مقاومت هستند.

ولى مبارزه و سازماندهى مبارزه چيست؟ چه چيز باعث مى‌شود که فردى در زندان نه تنها مقاومت کند بلکه مبارزه را هم پيش ببرد؟ در حاليکه بقيه فقط به مقاومت فکر مى‌کنند، برخى مى‌خواهند مبارزه را پيش ببرند. مبارزه در زندان چيست؟ آيا مبارزه در زندان همان نپذيرفتن شرط آزادى است؟ آيا نرفتن به حسينه براى گوش دادن به انزجار شکست خورده‌ها و روضه آخوندهاست؟ آيا نه گفتن به رژيم است؟ کار مثبتى کردن است؟ کار تازه‌اى انجام دادن است؟ اگر همه اينها مبارزه‌اند چگونه بايد آنها را سازماندهى کرد؟ سازماندهى مبارزه در زندان يعنى رشد دادن روشهاى مبارزاتى. يعنى کمک به آنهايى که احساس مى‌کنند توانايى ادامه مبارزه را ندارند، براى اينکه دوباره روى پاهايشان بايستند. سازماندهى مبارزه در زندان يعنى قوى کردن خودمان با رشد نظرات سياسى‌مان و روابطمان. اين به معنى اين نيست که به دنبال رژيم بدويم و نگذاريم چيزهايى را که براى ما ارزش خاصى ندارند و او مى‌خواهد از ما بگيرد از دست ندهيم. به اين معناست که نظرات و اهداف خودمان را روشن کنيم و بنابر ارزشهاى خودمان حرکت کنيم. اين کارى است که من دوست دارم در زندان بکنم، سازماندهى مبارزه.

٭ ٭ ٭

صبح زود است، طبق معمول از گرسنگى بيدار مى‌شوم. بايد نزديک پخش چايى باشد. در جايم خوابيده‌ام و آسمان را از پشت شيشه کثيف پنجره روى سقف نگاه مى‌کنم. صداى باز شدن در سلولها را مى‌شنوم که نگهبان براى چايى دادن به زندانيان آنها را باز و بسته مى‌کند. شروع به شمارش مى‌کنم تا ببينم چند نفر در سلول انفرادى هستيم. هفته پيش ٤٩ نفر بوديم، ببينم حالا کمتر هستيم يا بيشتر. نگهبان به هشت تا سلول چايى داده است. نهمين در را باز مى‌کند، صداى عجيبى به گوش مى‌رسد. گويى کترى بزرگ از دستش افتاد و صداى خفه‌اى از او مى‌شنوم. احساس مى‌کنم صدايش را خورد که کسى متوجه نشود. صداى دويدن نگهبان ديگرى به ته بند، جايى که نگهبان اولى شروع به دادن چايى کرده بود به گوش مى‌رسد. صداى حرف زدنشان مى‌آيد ولى معلوم نيست چه مى‌گويند. انگار يکى‌شان گريه مى‌کند، شايد هم با ديدن چيزى شوک شده است. با ديدن چه چيز؟ بايد زندانى‌اى را در سلول بر دار ديده باشد. آره حتما کسى خودکشى کرده است. در غير اينصورت چرا با باز کردن در يکى از سلولها کترى از دستش افتاد؟ با چسباندن گوشم به در سعى مى‌کنم که صداهاى بيرون را بشنوم. صداى نگهبانان را مى‌شنوم که در بند رفت و آمد مى‌کنند و حرف مى‌زنند، کاملا غير عادى است. صداى يکى از نگهبانان را مى‌شنوم که مى‌گويد ساعت پنج آنها را چک کردم، الان ساعت شش است. بايد بعد از چک من اين کار را کرده باشد. ديگرى مى‌گويد مهم نيست، ناراحت نباش، از اين اتفاقات مى‌افتد.

٭ ٭ ٭

اکنون حدود سه ماه است که در اين سلول هستم. نزديک سال نو است. اينرا با تغيير هوا و صداى آواز زيباى پرندگان که صبحها بيدارم مى‌کنند، احساس مى‌کنم. يکى از نگهبانان در سلول را باز مى‌کند و مى‌پرسد که آيا شيرينى مى‌خواهم و من مى‌گويم آرى.

- چقدر مى‌خواهى؟

- ميزانى که بهم مى‌رسد.

- خيلى زياد است، خيلى از زندانيان نخريدند. هر چقدر بخواهى مى‌توانى بخرى.

سه جعبه شيرينى مى‌خرم، دو تا جعبه براى خودم که بخورم، يک جعبه هم براى اينکه براى دوستانم نگه دارم که وقتى به بند رفتم ببرم. اميدوارم که براى عيد ما را به بند برگردانند. مى‌دانم که در بند کسى شيرينى نمى‌خرد. دوستانم در سلول هم احتمالا نمى‌خرند، چون خريد بورژوايى است! حالا احساس مى‌کنم که اعتماد بنفس کافى براى خريدن و بردن آن به بند براى دوستانم را دارم. به آنها خواهم گفت که سال ديگر هم هر جا که باشم خواهم خريد و برايم مهم نيست که ديگران موافق يا مخالف باشند. حالا همه‌اش شيرينى مى‌خورم و با اينکه غذا خيلى کم است احساس گرسنگى ندارم.

صبح يک روز بى‌هيجان است، کاش روزنامه و مجله داشتم و يا يک راديو. کيف کوچکى که براى راز مى‌بافم، دارد تمام مى‌شود. در سلول باز مى‌شود، تظاهر به اين مى‌کنم که کارى نمى‌کردم. کار‌دستى ممنوع است، و اگر نگهبان ببيند آنرا با خود مى‌برد. نگهبان مى‌گويد براى بازجويى آماده شوم. تپش قلبم تندتر مى‌شود. کسى دستگير شده؟ اگر نه پس چرا براى بازجويى صدايم مى‌کنند؟ نگهبان مرا از ساختمان ٢٠٩ بيرون مى‌برد و در آنجا نگهبان مردى از من مى‌خواهد که به دنبالش بروم. مرا به ساختمان بازجويى مى‌برد و مى‌گويد که منتظر باشم. در راهرو نشسته‌ام که نوبتم برسد. مدتى طولانى است که منتظرم و پاهايم بى‌حس شده‌اند. حوصله‌ام سر رفته، نگهبان را صدا مى‌کنم و مى‌پرسم براى چى مرا به اينجا آورده است. اسمم را مى‌پرسد و مى‌گويد منتظر باش. وقتى نگهبان مى‌رود صدايى مى‌گويد تو را بخاطر من به بازجويى صدا کرده‌اند. او مرا با شنيدن صدايم مى‌شناسد. از زير چشم‌بند نگاهش مى‌کنم، بهار است، باورم نمى‌شود که او اينجاست. وقتى من دستگير شدم بازجو اسم بهار را که اسم واقعى‌اش نبود مى‌دانست و آدرس خانه‌اش را از من مى‌خواست. من گفته بودم هميشه او را در خيابان مى‌ديدم. دلم مى‌خواهد که بپرم و ببوسمش ولى بايد خودم را کنترل کنم.

- کى دستگير شدى؟ چرا دستگير شدى؟

- چند روزى است. مى‌دانم که چهار سال پيش مرا لو ندادى، نمى‌دانم چطور ازت تشکر کنم. ولى اگر حالا مرا بشناسند اينجا نگهم خواهند داشت. من منکر هر نوع فعاليت سياسى شدم. در مورد تو از من پرسيدند و من منکر شناختن تو شدم. حالا از تو همان سوالهايى را که چهار سال پيش پرسيدند، دوباره مى‌پرسند.

فکر مى‌کنم که آنوقت در مورد او چه گفته‌ام، ولى به ياد نمى‌آورم. هر چند هميشه سعى مى‌کردم که هر چه را گفته‌ام مرور کنم. فقط يادم مى‌آيد که در مورد مشخصات ظاهرى‌اش چيزهاى کاملا متفاوتى با واقعيت او گفتم. بهار قدى بلند دارد، گفته بودم قدش کوتاه است. از بهار مى‌پرسم که بازجو به او چه گفته است؟ بهار حرفهاى بازجو را تکرار مى‌کند و همين باعث مى‌شود که به ياد بياورم چه گفته‌ام. به او مى‌گويم نگران نباش همه حرفهايى را که قبلا زده‌ام تکرار خواهم کرد و خواهم گفت تو را نم‌ شناسم. بهار تشکر مى‌کند و از وضعيت زندان مى‌پرسد. مقدارى برايش مى‌گويم و در مورد خودش و پدرش مى‌پرسم، پدرش را هميشه دوست داشتم. هرچند هيچ وقت در مسائل سياسى هم نظر نبوديم ولى هميشه مرا مى‌خنداند. به آخوندها مى‌گفت بابون، از زمان شاه از هواداران حزب توده بود. بهار مى‌گويد:

- هنوز در همان کارخانه کار مى‌کنم.

- پدرت چطوره با اون بابونهاش؟

- بعد از مصاحبه تلويزيونى کيانورى سکته کرد و همان موقع مرد.

- متاسفم، خيلى متاسفم هميشه دوستش داشتم.

دوست دارم بيشتر حرف بزنيم ولى نگهبان مى‌آيد و هر دو ساکت مى‌شويم. نگهبان مرا براى بازجويى مى‌برد. آنها در مورد بهار که در پرونده‌ام بود مى‌پرسند و من همان جوابهاى چهار سال پيش را مى‌دهم. از من مى‌خواهند که او را در حالى که چشمهايش بسته است ببينم و بگويم که اوست يا نه. نگاهش مى‌کنم و مى‌گويم نه. بعد از من مى‌خواهند که چشم‌بند را بردارم و چشمهايم را بسته نگاه دارم و از او مى‌خواهند که مرا نگاه کند ببيند مرا مى‌شناسد يا نه و او مى‌گويد نه. نگهبان از من مى‌خواهد که به دنبالش بروم و مرا به سلولم بر مى‌گرداند. نگران بهار هستم، چکارش خواهند کرد. ممکن است آزادش کنند؟ از اينکه هنوز فعال است خوشحالم، اميدوارم آزاد شود.

نگهبان مى‌گويد که با تمام وسايلم آماده باشم. خوشحالم، مى‌دانم که به بند و به نزد دوستانم خواهم رفت. از اينکه مدتى با خودم تنها بودم خوشحالم. احساس مى‌کنم که اين مدت سلول انفرادى نقش زيادى در زندگى‌ام خواهد داشت. احساس مى‌کنم بخاطر فشارهاى درون بند اعتماد بنفسم را تا حدى از دست داده بودم. حالا احساس مى‌کنم که اعتماد بنفس آنرا دارم که عليرغم نظر ديگران هر کارى که از نظرم درست باشد بکنم. وسايلم را جمع مى‌کنم و آماده‌ام. نگهبان در را باز مى‌کند و از من مى‌خواهد که بدنبالش بروم. از زير چشمبند تشخيص مى‌دهم که زندانيان ديگرى هم هستند. اميدوارم راز هم همراهمان باشد. نگهبان جلوى ما از بند بيرون مى‌رود و از پله ها بالا مى‌رود. حالا ديگر خيلى خوشحالم چون اين پله‌ها تنها به بندها ختم مى‌شوند. نمى‌دانم هنوز در اتاقها بسته است يا درها را باز کرده‌اند. نگهبانان دفتر ما را بازديد بدنى مى‌کنند و از ما مى‌خواهند به همان بندى که بوديم برويم. داخل بند مى‌شوم. در اتاقها باز هستند و زندانيان در راهرو قدم مى‌زنند، دوستانم را مى‌بوسم. دور هم جمع مى‌شويم و اخبار را رد و بدل مى‌کنيم، برخى از اخبار ناراحت کننده هستند. يکى از خبرها اين است که رژيم تعدادى زندانى عادى را به اتاق آنهايى که حاضر به سر کردن چادر مشکى نبودند مى‌برد. و بخاطر همين تعدادى از آنها مى‌پذيرند که چادر مشکى سر کنند و تعدادى اعتصاب غذا مى‌کنند. حدود ده نفر هنوز در اعتصاب غذا هستند. تعدادى از آنهايى که بعد از ٢٨ روز اعتصابشان را خاتمه دادند با چادر مشکى به بند برگشته‌اند.

به محض دريافت وسايلم شيرنيها را از ساکم در مى‌آورم و به دوستانم مى‌دهم. آنها مى‌خورند و از اينکه خودشان نخريده‌اند مى‌خندند. به آنها مى‌گويم که حدس مى‌زدم آنها نخرند براى همين زياد خريدم. کاش به جاى سالى يکبار در سال نو، هر بار با ليست فروشگاه مى‌شد شيرينى خريد. هنوز همه از گرسنگى رنج مى‌بريم، با اينکه غذا مى‌خوريم ولى از آنجا که خيلى کم است هميشه دلمان شيرينى مى‌خواهد. از فروشگاه خرما و کشمش مى‌خريم و با آنها کيک درست مى‌کنيم ولى مزه‌اش با شيرينى بيرون خيلى فرق دارد. خرما و کشمش خوش مزه نيست ولى گرسنگى را رفع مى‌کند.

روز ملاقات است، طبق معمول هيجان زده‌ام، قدم مى‌زنم و فکر مى‌کنم. بعد از ظهر خبرهاى زيادى از بيرون به گوشمان خواهد رسيد، و حتما برخى از آنها برايم جالب خواهند بود. دنياى بيرون مثل چيزى در دور دست به نظر مى‌رسد. يک خيال قشنگ که دوست دارم در آن غوطه‌ور شوم. وقتى ناراحت هستم براى اينکه خودم را سر حال بياورم ذهنم را به تخيلات مى‌سپارم. از ديوارهاى بلند پرواز مى‌کنم، سيمهاى خاردار را نگاه مى‌کنم که قادر نيستند صدمه‌اى به من بزنند. خنکى نسيم را بر پوست صورتم احساس مى‌کنم و بوى گلها به مشامم مى‌رسند. به موسيقى گوش مى‌دهم و سعى مى‌کنم که ريتم را از دست ندهم.

نوبت من است که به ملاقات بروم، به محض ديدنم خانواده‌ام مى‌گويند که بهرام برايم سلام فرستاده است. از خوشحالى چشمانم پر از اشک مى‌شوند. اين اسمى است بين من و بهار. باورم نمى‌شود که آزاد است، ولى آزاد است. مى‌پرسم آيا او را ديديد مى‌گويند آرى تمام مدت در سلول انفرادى بوده است. او را به اين علت آزاد کردند که سندى نداشتند که ثابت کنند همان کسى است که با تو بوده است و مدرکى هم از او نداشتند. فکر کردند که او را اشتباهى گرفته‌اند. فکر آزادى بهار احساس شيرينى در وجودم بر مى‌انگيزد. احساس اميدوارى و تداوم مبارزه براى آزادى را برايم دارد. حتما بعد از چند ماه زندگى در سلول انفرادى، آزادى برايش مزه‌اى متفاوت از گذشته خواهد داشت. آزادى خودم را تجسم مى‌کنم.

٭ ٭ ٭