زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز   

خاطرات دوران جدايى

دور هم نشسته‌ايم و در مورد دورانى که از هم دور بوده‌ايم حرف مى‌زنيم. نازلى مى‌گويد:

- روز بعد از سر شکستنها ما را از زندان قزل به اوين آوردند. جو بدى بود، نگهبانان خيلى وحشى بودند. ما را به يکى از اتاقهاى زيرزمين هل دادند و وسايلمان را رويمان پرت کردند. اتاق کوچک بود و جاى نشستن نداشتيم، ٣٣ نفر با وسايلمان بوديم. فکور براى بازديد آمد و ديد که همه به سختى کنار هم نشسته‌ايم. نگاهى به ما کرد و گفت جاى کافى هم که داريد. به سختى ساکها را تا سقف طورى در گوشه‌اى چيديم که جاى زيادى نگيرد. وقتى مى‌خواستيم بخوابيم مى‌بايست تمام شب بر عکس يکديگر روى يک دست و به هم چسبيده بخوابيم که حداقل جا را بگيريم. بعضى از زندانيان نمى‌توانستند شب بخوابند و در روز مى‌خوابيدند. آنجا همه چيز مثل فيلم کمدى بود، ما هم هر شب فيلم پانتوميم شرايطمان را بازى مى‌کرديم و مى‌خنديديم. در نوبت دستشويى فقط ٠٣ دقيقه وقت داشتيم که از توالت استفاده کنيم. هيچ وقت به اندازه کافى غذا نداشتيم، هميشه گرسنه بوديم. حرکتى هم نداشتيم، جاى ورزش هم نداشتيم. يک بار پرتقال خريديم و با پوست خورديم که به وضع روده‌مان کمک کند. چون بخاطر بى‌تحرکى وضع روده‌مان خيلى خراب شده بود. از چشمى که روى در بود چک مى‌شديم. ما هميشه منتظر شلاق بوديم.

نينا مى‌گويد:

- گاهى در نوبت دستشويى از توالت پاسدارها که قفل بود استفاده مى‌کرديم. آنها مى‌گفتند که ما نجس هستيم و يکى از توالتها را براى استفاده خودشان گذاشته بودند. ولى ما مجبور بوديم که از آن هم استفاده کنيم چون وقت به همه نمى‌رسيد که از همان دو تا توالت استفاده کنيم. يکبار وقتى که نگهبان در اتاق را باز کرد من به طرف توالت دويدم و داشتم از در توالت سوم که قفل بود بالا مى‌رفتم که داخل آن شوم. وقتى بالاى در توالت بودم، ديدم يکى از نگهبانان داخل توالت ايستاده است که به حرف زندانيان گوش کند. وقتى او را ديدم پريدم پائين و فرار کردم. نگهبان در را از داخل باز کرد و بيرون آمد و به دفتر رفت. زندانيان داشتند با تعجب او را نگاه مى‌کردند. ما اين صحنه را با پانتوميم بازى مى‌کرديم.

از نينا در مورد پروسه چادر مشکى سر کردن مى‌پرسم، پروسه‌اى که به اينجا و سرکردن چادر مشکى ختم شد. مى‌گويد:

- قبول دارم که شکست خورديم. زمانى رسيد که فکر مى‌کردم همه مى‌دانند که شکست خورده‌ايم. ولى اعتراف به آن راحت نبود. براى همين هر کس به دنبال راهى براى فرار کردن از آن شرايط مى‌گشت. اولش فکر مى‌کرديم اگر چادر مشکى سر نکنيم، توى زيرزمين نگهمان مى‌دارند و يا به سلول انفرادى مى‌فرستندمان و ملاقات نخواهيم داشت. فکر مى‌کرديم مهم نيست چقدر طول بکشد، مبارزه است ديگر. ولى وقتى که بازجويى زيبا و نازلى شروع شد و آنها را شکنجه کردند، مسئله تغيير کرد. کسى فکر نمى‌کرد که اين حرکت به بازجويى ختم خواهد شد، هر چند منتظر شکنجه بوديم و در شرايط خيلى بدى هم بوديم. ولى بازجويى چيزى بود که کسى نمى‌خواست داشته باشد. هر چند کسى در موردش حرف نزد ولى نقطه عطفى بود. بعد از آن زندانيان با يکديگر حرف مى‌زدند، در مورد اينکه تا کجا برايش خواهند رفت. فهميديم که در جايى بايد ختم شود، ولى در مورد زمان و يا چگونگى پايان دادن به آن هم نظر نبوديم. رژيم مى‌خواست تمامش کند، ولى ما عجله‌اى نداشتيم. ما مى‌توانستيم شرايط بد را ادامه دهيم ولى رژيم نمى‌خواست که ادامه پيدا کند. براى همين رژيم بازجويى را انتخاب کرد که فشار بيشترى روى ما بگذارد. بعد از مدتى از زيرزمين به سلول انفرادى فرستاده شدم. بعد از چند ماه در سلول ماندن تصميم گرفتم که وضعيتم را با اعتصاب غذا پايان دهم. من اعلام کردم که بخاطر برخورد زندان سه روز اعتصاب غذا مى‌کنم. روز دوم اعتصاب غذايم براى بازجويى صدايم کردند. بازجو پرسيد چرا اعتصاب غذا کرده‌ام، گفتم بخاطر فشارهايى که روى ما گذاشته‌ايد. بازجو پرسيد بعد از اعتصاب غذا چادر مشکى سر مى‌کنى گفتم آره. او مرا به بند فرستاد و وقتى براى ملاقات صدايم کردند با چادر مشکى رفتم.

يکى از زندانيانى که تا به حال در زيرزمين در اعتصاب غذا بوده با چادر مشکى به بند بر مى‌گردد. خيلى لاغر و ضعيف و رنگ پريده شده است. گاهى مى‌لرزد، ديدن اين حالت او اعصاب خرد کن است. مى‌شنوم که ٣٠ روز در اعتصاب غذا بوده است و قبل از پايان دادن به مبارزه‌اش براى چادر‌رنگى سه روز پايانى اعتصاب غذايش را اعتصاب غذاى خشک مى‌کند.

از نازلى مى‌پرسم که چطور چادر مشکى را پذيرفت. مى‌گويد:

- بعد از چند ماه که در زيرزمين بودم مرا براى بازجويى صدا کردند. پرسيدند چرا چادر مشکى سر نمى‌کنم. زيبا هم زير بازجويى بود و او را شکنجه مى‌کردند که چادر مشکى سر کند. از ما همان سوالهايى را که هر شش ماه يکبار از همه مى‌کنند کردند. اينکه نظرت در مورد رژيم و مارکسيسم و جريانت چيه و غيره. من و زيبا در يک اتاق بوديم. آنها از زيبا پرسيدند نظرت در مورد مارکسيسم و رژيم چيه و وقتى که او گفت جواب نمى‌دهم، او را محکوم به شلاق کردند. زيبا را در همان اتاق شکنجه مى‌کردند که از من هم سوال مى‌کردند. وضعيت خيلى ناراحت کننده‌اى بود. وقتى نظر مرا پرسيدند گفتم مارکسيست هستم، اين جوابم از زمان قبرها بود. بازجو پرسيد چرا چادر مشکى سر نمى‌کنى. زيبا زير شکنجه بود و بازجو داشت به من مى‌گفت اين خواست فاحشه‌هاست که چادر‌رنگى سر کنند. بازجو مرا مسخره مى‌کرد و به من مى‌گفت فاحشه. در عين حال مرا مى‌زد و با نفس کشيدنش اداى کسى را در مى‌آورد که در حال سکس است. زيبا همچنان زير شلاق بود و بازجو مى‌گفت خونش دارد مى‌ريزد. صداى شکنجه شدن زيبا را مى‌شنيدم برايم خيلى ناراحت کننده بود. احساس فشارى مى‌کردم که تا حالا نکرده بودم. آنها ما را تحت فشار روانى‌اى گذاشته بودند که نمى‌توانستم فکر کنم. حالت نفس کشيدن بازجو و بوى آن تهوع‌آور بود. زدن من و زيبا و صداى زيبا بعد از هر ضربه، همه اينها غير قابل تحمل بودند. از آنجايى که هر دو چشمبند به چشم داشتيم نمى‌توانستيم واقعيت را آنطور که هست ببينيم و بازجوها سعى مى‌کردند آنرا وحشيانه‌تر جلوه دهند. بعد از بازجويى وقتى زيبا را ديدم متوجه شدم که بخشى از حرفهايشان براى اين بود که من احساس کنم که دارند زيبا را مى‌کشند. وضع پاهايش بد بود ولى نه آنقدر که بازجوها مى‌خواستند من احساس کنم.

- بعد از بازجويى چادر مشکى سر کردى؟

- بعد از آن بازجويى آنها ما را به اتاق در زيرزمين برنگرداندند. ما را به سلول انفرادى فرستادند. در سلول من در مورد چادر مشکى فکر کردم. فکر کردم من دارم چادر سر مى‌کنم، چه فرقى بين رنگش دارد؟ متوجه شدم که دارم به رژيم عکس‌العمل نشان مى‌دهم به جاى آنکه کارى که درست مى‌دانم بکنم. متوجه شدم که چادر مشکى را به دليل اينکه رژيم گفته بود بايد سر کنم، سر نمى‌کردم. در غير اينصورت فرقى بين رنگش نمى‌کرد، مسئله اين بود که مرا وادار کرده بودند که چادر سر کنم. اگر دست خودم بود من نمى‌خواستم چادر سر کنم. اگر من بايد چادر سر کنم و قبول کردم که سر کنم چرا مشکى سر نکنم؟ راستش از سال پيش که در قزل حصار بوديم من در مورد عکس‌العملمان نسبت به رژيم فکر مى‌کردم. منظورم اينه که در مورد نه گفتن به هر چيزى که رژيم مى‌گويد روشن نبودم. در سلول متوجه شدم که اين روش مبارزاتى درست نيست. براى همين تصميم گرفتم که بپوشم ولى نمى‌خواستم همينطورى سر کنم. اعلام يک هفته اعتصاب غذا بخاطر فشارهاى رژيم کردم و بعد از آن سر کردم.

- چه مدتى در سلول انفرادى بود؟

- حدود دو ماه، بعد از آن مرا به اتاقى بردند که تو قبل از رفتن به سلول آنجا بودى. زيبا را هم فرستادند بند و بعد در آنجا وقتى براى ملاقات صدايش کردند چادر مشکى سر کرد.

در مورد ملاقات مى‌پرسم و نازلى مى‌گويد:

- ملاقات نداشتيم. ولى وقتى که زيرزمين بوديم براى اينکه خانواده‌هايمان روى ما فشار بياورند که چادر مشکى را سر کنيم، در يکى از بازجويى‌ها خانواده‌هايمان هم بودند. اول با خانواده هايمان حرف زدند که از ما بخواهند که چادر مشکى سر کنيم و در بازجويى طرف رژيم را بگيرند. آنها طورى با خانواده‌هايمان حرف زده بودند و آنها را بر عليه ما تحريک کردند که باعث شد برخى خانواده‌ها بچه‌هايشان را در مقابل رژيم تحقير کنند. آنها ما را براى بازجويى صدا کردند و هر کدام که با چشم‌بند وارد اتاق مى‌شديم، خانواده‌مان در اتاق بود. برخورد خانواده من بد نبود، خواهرم به من گفت که تو بهتر از من مى‌دانى که چکار کنى، ولى آيا فکر مى‌کنى که اين کار درست است؟ من هم به او گفتم که اين بايد به اختيار خودمان باشد که چه مى‌پوشيم. حلوايى به من گفت که از اتاق بروم بيرون و مى‌شنيدم که به خواهرم مى‌گويند اينطور حرف زدن با من درست نيست. آنها به خواهرم مى‌گفتند که بايد او را مجبور به سر کردن بکنى. دوباره از من خواستند که به اتاق برگردم. خواهرم عصبى بود، نگاهى به من کرد و گفت من نمى‌توانم به تو بگويم که چه کار کنى، تو بهتر از من مى‌دانى. حلوايى به خواهرم گفت که از اتاق بيرون برود. نگذاشتند يکديگر را ببينيم و يا در مورد خانواده حرف بزنيم. وقتى به اتاقم برگشتم خيلى خوشحال بودم که خواهرم در مقابل بازجوها برخوردش با من تحقير آميز نبود. بعضى از زندانى‌ها خيلى ناراحت از ملاقات برگشتند. چون خانواده‌هايشان به آنها چادر مشکى دادند و به آنها التماس کردند که سر کنند و يا به آنها فحش داده بودند. آن خانواده‌ها در تله زندانبانها افتاده بودند و دخترانشان را ناراحت کردند. هر چند فکر مى‌کردند که دخترانشان مى‌دانند که آنها دارند فيلم بازى مى‌کنند. آنها فکر مى‌کردند بر عليه دخترانشان نيستند چون دارند فيلم بازى مى‌کنند ولى آنها باعث ناراحتى دخترانشان شدند.


می شنویم برخی از آنهایی که بر علیه فشار برای سر کردن چادر مشکی اعتصاب غدا کرده بودند، اعتصاب غدایشان را بعد از ۴۸ روز پایان داده اند. نمی دانم چه وضعی دارند، اصلا می توانند راه بروند یا نه.  بايد خيلى ضعيف شده باشند، يکى از آنها در بهدارى زندان است.

٭ ٭ ٭

طبق معمول اختلاف نظرات در مورد کارهاى بند خود را نشان مى‌دهد. نگهبان از کارگران روز مى‌خواهد که آشغالها را به جاى گذاشتن پشت در بند، به راهرو ببرند و برخى از زندانيان دوست ندارند اين کار را بکنند. آنها فکر مى‌کنند که اين کار توابهاست نه کار خودمان، هر چند اين آشغال غذاى خودمان است و خوشبختانه توابى هم در بند نيست. تا قبل از اين برخى کارها مثل بردن آشغال هم به عهده توابها بود. و از زمانى که توابها را از بند ما برده‌اند و خيلى از آنها آزاد شده‌اند، نگهبان از ما مى‌خواهد که خودمان اين بخش از کار را که تا بحال نکرده‌ايم انجام دهيم. بردن آشغالها تا راهرو ربطى به تفکر سياسى ما ندارد چون بخشى از کار بند است ولى بعضى از زندانيان آنرا بعنوان کار اجبارى مى‌بينند و حاضر به انجامش نيستند. اين کار بسته به طرز فکر کارگر روز، بعضى روزها انجام مى‌گيرد و بعضى روزها انجام نمى‌گيرد. من در اتاق يک هستم که نزديکترين اتاق به سالن است و الان چند روز است که آشغالها در سالن مانده است و بوى ناخوش آيندى دارد.

با آدمهاى جديدى آشنا مى‌شوم که به نظرم خيلى جالب مى‌آيند. آنها با نظر من مبنى بر اينکه خودمان بايد برنامه داشته باشيم و تصميم بگيريم که چه کنيم موافقند. آنها هم موافقند که رژيم با گفتن اينکه چکار بايد بکنيم و چکار نبايد کنيم، نمى‌بايد تعيين کننده برنامه و روش مبارزاتى ما باشد. اين طور که پيداست ديد آنها نسبت به مبارزه کاملا متفاوت از آن چيزى است که تا به حال در زندان شاهدش بوده‌ام. دنيا يکى از آنهاست که براى مدت طولانى در زندان گوهردشت و در سلول انفرادى بوده است.

از دنيا در مورد گوهردشت مى‌پرسم و او جواب مى‌دهد:

- چند ماه پيش لاجوردى براى بازديد آمد. نگهبانان يکى بعد از ديگرى درهاى سلول را باز مى‌کردند و لاجوردى با ما حرف مى‌زد. بعد از من به سلول کناريم رفت که يک پسر بود. من هرگز او را نديده بودم ولى با استفاده از مورس خيلى با هم حرف زده بوديم. هرشب بعد از آنکه مطمئن بوديم نگهبانان خوابيده‌اند به هم مورس مى‌زديم. براى همين او را مى‌شناختم و دوستش داشتم. وقتى لاجوردى به سلول او رفت گوشهايم را تيز کرده بودم. شنيدم که لاجوردى از او پرسيد، چه مدتى است که در اين جا هستى؟ پسر جواب داد، يک سال. لاجوردى از او پرسيد، فکر مى‌کنى تا کى بتونى تحمل کنى؟ شنيدم که او جواب داد، بيشتر از سه روز. صداى بسته شدن در سلولش را شنيدم، آنروز همه‌اش منتظر بودم که وقت مناسبى پيش بيايد که از او بپرسم چرا چنان جوابى به لاجوردى داده است. بالاخره از او پرسيدم و گفت، در دوران شاه زندانى بودم و براى مدتى با لاجوردى در يک بند بودم. يک بار نگهبانان لاجوردى و چند نفر ديگر را به سلول بردند و او بعد از سه روز به بند برگشت. او نتوانست بيشتر از سه روز سلول را تحمل کند و شرايطشان را پذيرفت و به بند برگشت. براى همين من فقط خواستم به او بگويم که مثل او نيستم. به او گفتم اميدوارم که شکنجه ات نکند و او گفت حتما مى‌کند. روز بعد نگهبانان او را از سلول بردند، عصر که برگشت گفت که شکنجه‌اش کرده بودند. براى ده روز او را زدند. روز دهم او را با صندلى چرخدار به سلول آوردند. براى چند روز نمى‌توانست حتى مورس بزند، خيلى ناراحت بودم. آرزو مى‌کردم مى‌توانستم پرستاريش را بکنم.

امروز وقتى که مى‌خواستيم به هواخورى برويم نگهبان از ما خواست که روسرى سر کنيم، چرا که نگهبان مرد ممکن است ما را از پشت بام ببيند. من و دنيا روسرى‌هايمان را بر مى‌داريم و به هواخورى مى‌رويم. در گوشه‌اى نشسته‌ايم و حرف مى‌زنيم. در حالى که گرم حرف زدن هستيم مى‌بينم که نگهبان از پنجره کوچکى که در دفتر است و روبه هواخورى باز مى‌شود مشغول تماشاى زندانيان است. ديوارها خيلى بلند هستند و سيمهاى خاردار روى آنها خيلى دور به چشم مى‌خورند. گاهى نگهبان مردى از کنار سيمها رد مى‌شود. تعدادى از زندانيان روسرى‌هايشان را روى شانه‌هايشان انداخته‌اند. گويى نگهبانان منتظر چنين صحنه‌اى بوده‌اند، به طرف هواخورى حمله‌ور مى‌شوند. نگهبانان يقه زندانيانى را که روسريشان روى سرشان نيست گرفته با کتک آنها را به داخل بند پرت مى‌کنند. مى بينم که برخى از زندانيانى که روسرى‌هايشان را برداشته بودند دوباره روى سرشان مى‌گذارند. نگهبانان ايمانى و جبارى با تمام نيرويشان هر کس را که بدون روسرى است مى‌زنند و بعد از همه مى‌خواهند که هواخورى را ترک کنند. تعدادى از توابهايى که بين بندها کار مى‌کنند در کنار نگهبانان ايستاده‌اند و مثل ميمون سعى مى‌کنند اداى ما را در بياورند. به آنها محل نمى‌گذاريم و به داخل بند مى‌رويم. نگهبان در بند را قفل مى‌کند. اقدس يکى از توابها، روى يخچال که در سالن چسبيده به راهروى بند است ايستاده و ادا در مى‌آورد. حرکات او مثل ميمون است و نمى‌توان به او نخنديد.

در اتاق نشسته‌ام، زندانى جديدى مى‌آيد که او را نمى‌شناسم ولى برخى از زندانيان او را مى‌شناسند. سوالهاى زيادى از او مى‌کنند، در مورد افراد از او مى‌پرسند و اينکه چه مدت در سلول انفرادى بوده است. تازه وارد در مورد دوره‌اى که در سلول بوده است مى‌گويد:

- يک سال و نيم در گوهر دشت در سلول انفرادى بودم. شش ماه پيش مرا به اوين آوردند و براى مدتى با نژلا در يک سلول بودم. کاش تنها بودم، وضع روانى نژلا بد است و نگهبانان از او استفاده مى‌کنند که به زندانيان فشار بياورند. هفته‌اى دو يا سه بار مرا به شدت مى‌زد و من مى‌دانستم که او متوجه کارى که مى‌کند نيست، براى همين نمى‌توانستم او را بزنم. يک بار از من خواست که روبه ديوار بايستم بعد گفت که دستهايم را بالا نگه دارم. هر کارى که مى‌گفت من مى‌کردم که عصبانى نشود. آنروز گفت که پاى راستم را هم بلند کنم، کردم. بعد گفت که پاى چپم را هم بلند کنم. به او گفتم که نمى‌توانم، مى‌افتم. ولى نمى‌فهميد. مرا مى‌زد و مى‌گفت پاى چپت را هم بلند کن. آنروز يکى از روزهايى بود که حالش بد بود. مرا خيلى زد و من مدام دستش را مى‌گرفتم که کمتر کتک بخورم. ولى او خيلى قوى بود، همينطور که درگير بوديم توانست مرا به زمين بياندازد و روى سينه‌ام بنشيند. سعى مى‌کرد که گلويم را بگيرد و با تمام نيرويش گلويم را فشار مى‌داد. بعد از مدتى ديگر نمى‌توانستم دستش را پس بزنم. براى چند لحظه احساس کردم که دارم زير دستش خفه مى‌شوم. يکدفعه در باز شد و نگهبان به او گفت چکار دارى مى‌کنى؟ نژلا با وحشت از روى سينه‌ام بلند شد و به نگهبان گفت خودت گفتى که بزنمش. آنروز متوجه شدم که نگهبان از او خواسته که مرا بزند و آنروز هم داشته از چشمى کتک خوردن مرا تماشا مى‌کرده و وقتى که احساس کرده که نژلا دارد مرا مى‌کشد دخالت کرده است. به نگهبان گفتم که اگر ما را از هم جدا نکنيد اعتصاب غذا مى‌کنم چون شما به او گفته‌ايد که مرا بزند. همانروز او را از پيش من بردند و براى چند روز راحت بودم تا اينکه به اينجا منتقل شدم.

از دنيا مى‌خواهم که مورس زدن را به من ياد دهد و او مى‌گويد:

- خيلى راحت است. حروف الفبا ٣٢ تا هستند. آنها را به چهار قسمت تقسيم کن. چهار رديف هشت حرفى خواهى داشت. اينطورى براى هر رديف شماره‌هاى يک تا هشت را دارى و براى چهار رديف هم شماره يک تا چهار. براى مثال اولين حرف الفبا يعنى الف را با يک ضربه مکث و يک ضربه مى‌زنيم. نهمين حرف الفبا که مى‌شه حرف اول رديف دوم را با دو ضربه، مکث، يک ضربه مى‌زنيم. ضربه‌هاى قبل از مکث مال رديفها هستند براى همين هميشه يک تا چهار تا هستند و ضربه‌هاى بعد از مکث براى زدن حرف داخل رديف هستند.

دنيا با مورس چيزى به من مى‌گويد ولى آنقدر سريع مى‌زند که نمى‌توانم بفهمم چه مى‌گويد. فکر نمى‌کنم که هرگز بتوانم با آن سرعت مورس بزنم.

٭ ٭ ٭