زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
وقت کتک خوردن
هر کس به کارى مشغول است، برخى کتاب مىخوانند و برخى با يکديگر حرف مىزنند و تعدادى هم در حمام مشغول شستن خود هستند. من و راز کنار يکديگر نشسته و آرام حرف مىزنيم. صداى مردانهاى از پشت در اتاق مىگويد چادر سر کنيد و مىآيد توى اتاق. جنب و جوش اتاق را در بر مىگيرد، هر کس به طرفى مىدود که چادرش را بردارد. هنوز همه چادر سر نکردهايم که حلوايى و چند پاسدار ديگر که هر کدام يک تکه چوب در دست دارند در اتاق هستند. همهشان به نظر وحشى و عصبانى مىآيند، شروع به زدن مىکنند و با فحش ما را از اتاق بيرون کرده و به سالن چسبيده به بند مىفرستند. نگهبانان زن در سالن منتظرند و با ديدن ما شروع به مسخره کردن مىکنند و از ما مىخواهند که کنار هم در سالن بنشينيم. کيسههاى آشغال توى سالن هستند و بوى بدى مىدهند. نمىدانيم موضوع چيست، فقط از صداى زدن و فحش دادنها به نظر مىرسد که اتاق به اتاق همه را دارند با کتک به سالن مىفرستند. صداى حلوايى مىآيد که داد مىزند: "بيائيد بيرون، وقت حمام کردن نيست، الان وقت کتک خوردن است، زود بياييد بيرون." صداى حلوايى مىآيد که از نگهبانان پتو مىخواهد و به نظر مىرسد که در حمام است. ولى گوشهايم را باور نمىکنم، چطور جرات مىکند که داخل حمام شود، در حالى که تعدادى دارند خود را مىشويند؟ مدتى طول مىکشد تا همه را با کتک در سالن جمع مىکنند. سالن براى جمعيت بند خيلى کوچک است ولى آنها مىخواهند همه را در سالن جا دهند. حلوايى آنهايى را که بيرون از سالن هستند کتک مىزند که بروند داخل سالنى که جا نيست. آنها را مىزند و به طرف سالن هل مىدهد، همه به هم چسبيده نشستهايم که جا براى بقيه هم باشد و کتک نخورند. حلوايى هشدار مىدهد و خط و نشان مىکشد و بالاخره بعد از سه ساعت مىروند. به داخل بند مىرويم، تعدادى با پتو به دورشان به طرف حمام مىدوند. قيافه خندهدارى دارند. مىروم که نينا را ببينم، چون مىدانستم که او در حال شستن لباسهايش بود ولى وقتى آنها ريختند توى اتاق فرصتى براى رفتن و خبر دادن به او نبود. نينا مىگويد نمىدانستم موضوع چيست، داخل يکى از کابينهاى حمام داشتم لباس مىشستم. يکدفعه ديدم حلوايى در کابين را باز کرده و به من مىگويد بيا بيرون. من بيرون آمدم و به طرف اتاق آمدم که چادرم را بردارم. از حمام تا اتاق حلوايى با من آمد و با چوبش بر سرم مىزد و فحش مىداد. تعدادى مىگويند که وقتى حلوايى وارد حمام شد آنها لخت زير دوش بودند. تعدادى مجبور شدند با بدن صابونى و با پوشاندن خودشان توى يک پتو از حمام بيرون بيايند.
٭ ٭ ٭
از وقتى که به اين بند آمدهام ذهنم مشغول اعتصاب غذا بعنوان يک عمل اعتراضى و اعتصاب غذا و يا هر نوع عمل اعتراضى بر عليه بودن با زندانى عادى است. در هواخورى قدم مىزنم و در مورد اين دو مسئله فکر مىکنم. شنيدم که زندانيان عادىاى که به اتاق نينا فرستاده بودند تن فروش بودهاند. تنفروشى در ايران منجر به دستگيرى مىشود، در حالى که اين انسانها در کشورى مثل انگليس آزادند. اگر رژيم اسلامى نبود اينها هم حالا در زندان نبودند و از آنها به عنوان وسيلهاى براى فشار به زندانى سياسى هم استفاده نمىشد. ولى چرا زندانيان سياسى بر عليه اين هستند که در کنار زندانى عادى قرار داده شوند؟ اگر مرا هم در کنار آنها قرار دهند چه بايد بکنم؟ آيا بايد با اعتصاب غذا به اين کار رژيم اعتراض کنم؟ ولى چرا به بودن در کنار آنها اعتراض دارم؟ هيچ دليلى پيدا نمىکنم. آنها هم مثل ما نمىبايست در زندان باشند، آنها هم مثل ما به کسى صدمهاى نرساندهاند. چرا آنها ارزش در کنار ما بودن را ندارند؟ جوابى پيدا نمىکنم، آنها هم به اندازه ما ارزش دارند و ما هيچگونه برترى نسبت به آنها نداريم. شرايط اجتماعى تعيين کننده اين است که آنها چه زندگىاى داشته باشند. شانس اينکه کجا بدنيا مىآيند، در چه خانوادهاى بدنيا مىآيند، فرهنگ و وضع مالى خانواده نقش مهمى در سرنوشت هر انسانى دارد. ما يعنى زندانيان سياسى و آنها يعنى زندانيان عادى بخاطر زندگى در شرايط متفاوت به اين دو راه کشيده شدهايم. و حالا به دلايل متفاوت در زندان هستيم. احساس مىکنم که يک تفکر مذهبى پشت اعتراض به هم بند بودن با زندانى عادى است، بخصوص با زندانىاى که تنفروش بوده است. از نظر مذهب کسى که تنفروشى کرده است نجس و بد است، لفظ "خراب" را هم در رابطه با آنها همين فرهنگ اختراع کرده است. اين چپ هم لابد اين آدمهاى شريف را که از ناچارى به تنفروشى روى آوردهاند نجس و يا بد مىداند که نمىشود کنارشان زيست!
و اما خود اعتصاب غذا بعنوان يک حرکت اعتراضى را نمىفهمم. اعتصاب غذا چه نفعى براى زندانى دارد؟ آيا باعث ضعيف شدن زندانى نمىشود؟ رژيم با ندادن غذاى کافى به ما مدام سعى دارد ما را از نظر جسمى ضعيف نگه دارد. پس چرا اعتصاب غذا يک وسيله مبارزاتى شده است؟ به ياد بابى ساند مىافتم، زندانى ايرلندىاى که سال پيش بخاطر پاسخ ندادن به خواستههايش با اعتصاب غذا جان باخت و عکسش را در اخبار تلويزيون ديدم. شنيدهام که اعتصاب غذا يک وسيله مبارزاتى براى زندانيان زمان شاه هم بوده است. رژيم از کشتن سير نمىشود، برخى را هم در زندانها رها کرده که بخاطر بيمارى و يا گرسنگى بمىرند. فايده اعتصاب غذا براى رژيم مرگ زندانى است، براى زندانى چيست؟ آيا جان انسان آنقدر بىارزش است که بايد براى اعتراض از آن مايه گذاشت؟ تفاوت اعتصاب غذا با آنهايى که جانشان را با انجام عمليات انتحارى بر باد مىدهند چيست؟ فرقى نمىبينم. اين يکى در خاموشى جان مىدهد، آن يکى با بستن نارنجک و يا بمب به خودش و کشتن چند دشمن به زندگى خود پايان مىبخشد. احساس مىکنم در ايده چنين حرکاتى جان انسان يک وسيله است و بس.
پس ما چطور مىتوانيم رژيم را تحت فشار قرار دهيم بىآنکه به خودمان صدمه بزنيم؟ در زندان قدرت مانور زيادى نداريم ولى شايد بتوانيم از ملاقات بعنوان يک وسيله فشار بر عليه رژيم استفاده کنيم. اگر براى خواستهايى به ملاقات نرويم، خانوادههايمان رژيم را تحت فشار قرار خواهند داد. ولى خود ملاقات نرفتنمان فشار زيادى به خانوادههايمان مىآورد. در مورد اعتصاب غذا و اينکه اگر با زندانيان عادى قرارمان دادند چه بايد بکنيم، با بقيه حرف بزنم؟ نه، اين باعث مىشه که بيشتر ايزوله بشوم. از اين گذشته، هنوز مسئله مطرح شدهاى نيست.
احساس مىکنم که دوران خوبى را در اين بند مىگذرانم، هر چند اختلاف نظرات در مورد مسائل کم نيستند. دوستان خوبى دارم و نگرانم که با جابجايى از هم جدايمان کنند. احساس مىکنم که در زندان هيچ چيز مهمتر از دوست خوب، نيست. با نينا و راز و دنيا و چند نفر ديگر هر وقت که بخواهم بحث و گفتگو دارم، چون توابى در بند نيست و نگرانىاى براى گزارش نداريم. تصميم دارم که از اين به بعد هر وقت که وقت اضافى دارم انگليسى کار کنم. حالا چند تا کتاب انگليسى هم در بند داريم. هنوز يک چيزهايى يادم مىآيد و نمىخواهم که کاملا فراموش کنم. با سونيا حرف مىزنم که با هم انگليسى کار کنيم و او موافق است. او مدتى است که انگليسى مىخواند ولى من تا حالا وقت اين کار پيدا نکرده بودم، ولى تصميم دارم که شروع کنم.
٭ ٭ ٭
بعد از هر ملاقات اخبارى به گوشمان مىرسد. امروز اخبار کمى متفاوت هستند. برخى از کارخانهها در اعتصابند. به نظر مىرسد که کارگران يک دوره مبارزاتى ديگر را دارند شروع مىکنند. دنيا مىگويد معلوم مىشود که هرچند انقلاب شکست خورد ولى مبارزه زنده است. رژيم نتوانست مبارزه را بکشد و دير يا زود تحولى ديگر را شاهد خواهيم بود.
از وقتى که به اين بند آمدهايم احساس مىکنم برخى از زندانيان برخورد متفاوتى نسبت به قبل با امثال من دارند. قبلا ما را مبارز نمىديدند ولى انگار رفتن به دنبال حرکت چادر رنگى و عدم موفقيتشان نظرشان را روى ما تا حدى تغيير داده است. البته اينها رهبران حرکت چادر رنگى نيستند، بلکه آنهايى هستند که بنابر نبض بند تصميم مىگيرند که چه کنند. حتما مىبينند که ما به همان اندازه قبل سر حال و بشاش هستيم ولى برخى از آنهايى که ما را رد مىکردند حالا دچار افسردگى هستند. هر چند بيشتر زندانيان مثل قبل حرکت مىکنند، همان روش قبلشان را براى اثبات مبارز بودنشان دارند و ما هم همان اختلاف نظرهاى قبلى را با آنها بر سر مبارزه داريم. من دوست دارم کتاب بخوانم و با بقيه حرف بزنم و تجربيات ديگران را بشنوم. در حالى که برخى منتظرند نگهبان بگويد فلان کار را نبايد بکنيد تا بکنند. به زندگى آنهايى که مرا ضدانقلاب مىخواندند با دقت بيشترى نگاه مىکنم. نااميدى و بىهدفى را واضحتر در چشمانشان مىبينم. گفتنش راحت نيست ولى احساس مىکنم که خيلى از آنها در پايان راهشان هستند و متاسفانه حاضر هم نيستند که راه مبارزهشان را تغيير دهند. چه اتفاقى برايشان خواهد افتاد؟ آيا همچنان مبارز مىمانند و يا در پيچ بعدى مبارزه را کنار خواهند گذاشت؟ احساس مىکنم که حرکت چادر رنگى و شکنجههايى که بخاطر آن شدند تاثير زيادى روى آنها داشته است. باعث شد که تَرَک بخورند هرچند هنوز نشکستهاند. اين را با نگاه کردن به مرى احساس مىکنم، او همان فرد قبلى نيست. مثل قبل با شانههايى به عقب کشيده قدم نمىزند. دنيا به افکار من مىخندد و مىگويد اگر آنها روش مبارزاتىشان را تغيير ندهند دير يا زود مبارزه را رها خواهند کرد.
يکى از چيزهايى که در عرض چند روز گذشته مىخوانديم خاطرات طبرى بود که در عرض چند ماه گذشته که من در سلول انفرادى بودم در روزنامه چاپ شده بود و حالا بصورت آرشيو از آن استفاده مىکرديم. طبرى تئوريسين اصلى حزب توده بود که چند سال پيش بعد از دستگيريش ادعاهاى رژيم را مبنى بر جاسوس بودن حزب توده و گنديدگىاش تائيد کرد. امروز نوبت من است که خاطرات او را بخوانم. به قسمتى که نفر قبلى بعد از خواندن آن مى بايست آنرا در آنجا بگذارد سر مىزنم ولى پيدايش نمىکنم. به مسئول آرشيو مىگويم خاطرات طبرى سر جايش نيست و او مىگويد خبرى در مورد آن ندارد. او از فردى که قبل از ما مىبايست خوانده باشد مىپرسد و او مىگويد آنرا پيدا نکرده است ولى به مسئول آرشيو هم خبر نداده است. نفر قبلى که مدعى است آنرا پيدا نکرده است يکى از توده ايهاست. مشخص است که آنرا از بين بردهاند که کسى نتواند آنرا بخواند و از آن بر عليهشان استفاده کند.
امروز زندانى جديدى داريم. مثل بقيه به او نزديک مىشوم که حرفهايش را بشنوم، جوان و زيباست. مىگويد اسمش آنا است و در رابطه با حزب کمونيست دستگير شده است. بقيه حرفهايش را نمىشنوم، هميشه آرزويم بود که زندانىاى از حزبى که معتقد به بوجود آوردنش بودم ببينم. حزبى که قبل از بوجود آمدن آن و در راه درست کردنش، همراه خيلىهاى ديگر دستگير شدم. مىگذارم که سوالهاى اوليه را از او بکنند بعد به او مىگويم بيايد قدم بزنيم تا بند را به او نشان دهم. در مورد فعاليتهاى خودم قبل از دستگيرى براى آنا مىگويم و از او مىپرسم که از رابطهاش با حزب برايم بگويد.
- همسرم در زندان است و من به ملاقاتش مىآمدم و هر بار اطلاعاتى در مورد زندان و زندانيان از طريق خانوادهها جمعآورى مىکردم و به فردى که در رابطه با حزب بود مىدادم.
- آيا برنامه حزب را خواندهاى؟
- آرى.
- برايم بگو.
با ناراحتى نگاهم مىکند و مىگويد:
- هيچى ازش يادم نيست.
مىخندم و مىگويم اينهم شانس ما.
نمىدانم چرا زندانيان دوست ندارند با آنا رابطه داشته باشند. زهرا مىخواهد که با من حرف بزند، تعجب مىکنم چون ما رابطهاى با هم نداريم. زهرا مىپرسد:
- چرا با آنا حرف مىزنى؟
- چون آدم خيلى خوبى است. از يک خانواده کارگرى است و حرفهايش از دنياى بيرون برايم جالب هستند. خيلى وقت است که زندانى جديدى نديده بودم، دليلى نمىبينم که با او حرف نزنم.
- از کجا مىدانى که جاسوس نيست؟
- نگران نباش، اطلاعاتى به او نمىدهم. من فقط با او حرف مىزنم همانطور که با تو و ديگران حرف مىزنم. او هيچ چيزى در مورد من و يا ديگران نمىداند و به نظرم جاسوس نيست. زهرا از من مىخواهد که سوالى از آنا بکنم و من به او مىگويم خودش مىتواند از او بپرسد. از اينکه مىخواهد از من استفاده کند در حالى که به آنا اعتماد ندارد، خوشم نمىآيد. از زهرا جدا مىشوم و تازه به ياد مىآورم که چند روز پيش دنيا و راز به من گفتند که زندانيان از اينکه من با آنا رابطه دارم خوششان نمىآيد.
٭ ٭ ٭