زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
انقلاب و ضد انقلاب
رفتار جهان و گروهش نسبت به زندانيان ديگر روز به روز بيشتر تغيير مىکند. آنها همه ما را ضد انقلابى مىبينند و از دست ما غذا نمىگيرند. هر يک از آنها در يک اتاق هستند، ولى غذا از کارگر اتاق غذا نمىگيرند. صبر مىکنند هر بار کارگران اتاقها غذاى اتاقشان را از قابلمه بند بردارند و بعد هر کدام به جداگانه مىروند و غذايشان را از قابلمه بند بر مىدارند. سعى مىکنند که خودشان را در مرزبندى با بقيه زندانيان تعريف کنند. مبارزه جهان آنچنان تنزل کرده است که پتويش را از پتوى اتاق جدا مىکند و يا غذايش را در اتاق نمىگيرد و مرزبندىهايش با هم اتاقىهايش بر سر چيزهايى است که اصلا سياسى نيستند. من کار آنها را بريدگى نمىبينم، اين هم يک طرز فکر و يک نوع مبارزه است، البته نه مبارزه با رژيم. بلکه مبارزه با آنهايى است که با رژيم مبارزه مىکنند. قبول دارم که طيفهاى مختلفى در بند هستند و هر طيفى بنابر نظر خودش با رژيم مبارزه مىکند. طيفهايى که هر يک اشکالات زيادى دارند ولى اينکه حالا کسى به جاى مبارزه با رژيم با اين طيفها مبارزه کند، کارى است که يک جريان کمونيستى نمىکند. چنين کارى تنها مىتواند ريشه در از خود بيگانگى داشته باشد. به هر حال يک نوع ديد است و يک نوع انتخاب صف مبارزه. جهان بعد از قبرها پروسهاى را شروع کرد که حالا روشنتر مىشود.
جهان از نگهبان مىخواهد که به بند پائين که بند توابها و مجاهدين است منتقلش کنند. او و يکى از دوستانش چند بار از نگهبان مىخواهند که به بند پائين منتقل شوند. امروز نگهبان به آنها گفت که وسائلشان را جمع کنند و آماده پشت در باشند. آنها با تمام وسائلشان پشت در منتظرند ولى نگهبان نمىآيد. بعد از ساعتها انتظار دو باره به اتاقشان بر مىگردند. در حالى که بقيه دوستانش هم منتظرند که اگر نگهبان آن دو نفر را برد، بخواهند که آنها هم به بند پائين منتقل شوند. کاش نگهبان آنها را به بند پائين ببرد چون اين چيزى است که آنها مىخواهند. در اين صورت به کار آنهايى هم که هر بار منتظرند که نوبت تقسيم غذا با آنها باشد که غذاى اين گروه را ته قابلمه نگذارند پايان دهد. برخى از زندانيان در روز کاريشان غذاى اين گروه را ته قابلمه بند نمىگذارند و غذاى آنها را در قابلمه اتاقى که در آن هستند مىريزند. توجيه کارشان هم اين است که نمىخواهند به خواستهاى گروه جهان رسميت دهند. بنابراين در چنين روزهايى جهان و دوستانش غذا ندارند بخورند و ديدن چنين صحنهاى جالب نيست. در روز کاريم هميشه غذاى آنها را در قابلمه بند مىگذارم. هر چند که برخوردشان را مثل يک سکت مذهبى مىبينم ولى آنها را به رسميت مىشناسم. توجيه جهان براى رفتن به بند پائين اين است که زندانيان بند ما همه اداى انقلابىگرى را در مىآورند. و ماندن در بند ما و شرکت در تقسيم کار و شکل زندگىمان تقويت مبارزهاى است که او قبول ندارد. در حاليکه خيلى از زندانيان بند پائين با رژيم همکارى داشتهاند و بقيه هم اداى توابين را در مىآورند و جو بند آنها کاملا با بند ما متفاوت است. فکر مىکنم که همه اينها بهانه است، آنها مىخواهند که از بند ما بروند که مجبور به موضعگيرى در مقابل رژيم نباشند. احساس مىکنم که آنها نمىخواهند دوباره در شرايط تنبيهى قرار بگيرند. احساس مىکنم نمىتوان آنها را از گذشتهشان يعنى ماهها زندگى در قبرها جدا ديد. شايد اين تاثير قبر است که همچنان بر رفتار سياسىشان سايه انداخته. خود را از بقيه کنار مىکشند تا نشان دهند که با بقيه متفاوت هستند، و خودشان انقلابىاند و سايرين نيستند. در روابط آنها همه چيز سياه و سفيد است، حتى با خودشان هم حرف نمىزنند. در بين خودشان هم روابطشان برابر نيست، جهان از موضع بالا با همهشان برخورد مىکند و آنها هم او را همچون خدا مىپرستند. روابط طبقاتى را به راحتى مىتوان بين آنها تشخيص داد. بعضى از ما با برخى از آنها روابط خوبى داشتيم ولى يکىيکى روابطشان را قطع کردند. نازلى با يکى از آنها رابطه کتاب خوانى و بحث داشت. او را از بيرون مىشناخت و در زندان هميشه در مورد مسائلى که پيش مىآمد بحث داشتند. ولى ناگهان آن فرد رابطهاش را با نازلى قطع کرد. نازلى مىگويد:
- هر چهارشنبه صبح ما با هم بحث و گفتگو داشتيم. هفته پيش وقتى از خواب بلند شديم او حتى جواب صبح بخير مرا هم نداد. او حتى دليل اينکه نمىخواهد با من رابطه داشته باشد را نگفت، فقط رابطهاش را قطع کرد. همه ما مىدانيم که هر يک از آنها تحت فشار داخل خودشان هستند. براى همين هر يک سعى مىکند براى اينکه طبق اصول درون گروهى رفتار کند، روابط بيرونىاش را قطع کند. يکى از آنها هر چند وقت يک بار به سراغم مىآيد و سر اين بحث مىکند که من هم بايد يکى از آنها باشم. او فردى است که بخاطر رفتارش کسى تمايلى به حرف زدن با او ندارد و بودن با گروه جهان به نفع اوست. هر وقت که او مىگويد بين من و گروه آنها شباهتهايى است عصبانى مىشوم.
احساس مىکنم که اين تنها روابط گروه جهان نيست که طبقاتى است. ياد دوستان خودم مىافتم زمانى که سازمان ما از هم مىپاشيد و مىخواستيم فراکسيون تشکيل دهيم. يادم مىآيد که يک نفر از جريان اتحاد مبارزان کمونيست برخى از دوستان مرا مىديد. وقتى تصميم گرفتيم که گروه را اعلام کنيم و خطوط آن را مشخص کرده بوديم، در مورد تعداد افرادى که مىبايست آنرا امضا کنند بحث داشتيم. من مىگفتم که ما هشت نفر هستيم و بايد خودمان آنرا امضا کنيم و بقيه را دعوت به همکارى کنيم. بقيه اين برخورد را قبول نداشتند و با رفتن به سراغ ديگرانى که هنوز همه برنامه را قبول نداشتند وقت را هدر مىدادند. قرار بود جلسهاى با تعدادى که آنها را نمىشناختم با حضور آن دوست از جريان اتحاد مبارزان کمونيست، داشته باشيم. قبل از آن جلسه دو تا از دوستانم ساعتها با من بحث کردند که مرا قانع کنند و خودشان حاضر نشدند که حتى در مورد پيشنهاد من فکر کنند. به هر حال من قانع نشدم و به جلسه رفتيم. جلسه در يک خانه بزرگ و زيبا در شمال تهران بود. احتمالا خانه فاميل يکى از دوستان بود. هيچ يک از دوستانم چنين خانهاى نداشتند. غذاهاى خوشمزه زيادى برايمان تهيه ديده بودند. وقتى که يکى از دوستان شروع کرد به توضيح دادن اينکه مىخواهيم پلاتفرم را با امضا تعداد زيادى ارائه دهيم، دوستى که از اتحاد مبارزان آمده بود پرسيد: چرا؟ احتياجى به امضا جمع کردن نداريد. آنهايى که برنامه را قبول دارند و آمادهاند بايد اين کار را بکنند. يعنى آن تعداد از شما که الان اينجا هستيد و برنامه را قبول داريد بايد فراخوان را امضا کنيد. هيچ کس برعليه حرفهاى او حرفى نزد. مىخواستند در مورد بقيه مسائل بحث کنند که من وسط حرف پريدم، چون از اينکه بقيه افراد حرف آن دوست را بدون هيچ بحثى پذيرفته بودند به شدت متعجب و عصبانى شده بودم. بر عليه رفتار آنها حرف زدم، اينکه حرف مرا با چند ساعت بحث قبول نکردند ولى حرف او را بدون هيچ بحثى پذيرفتهاند. دوستى که از اتحاد مبارزان کمونيست آمده بود نمىدانست که موضوع چيست و از من خواست که در مورد دوستانم آنطور حرف نزنم و با برخوردش باعث سکوت من شد. آنزمان فکر کردم دليل برخورد متفاوت به من و آن دوست بايد در طرز فکر دوستانم باشد. اينکه مسائل را متفاوت مىبينند و اينکه متوجه نيستند که دارند دنبالهروى مىکنند. حالا که اين دنبالهروى را در گروه جهان و برخى گروههاى ديگر در زندان مىبينم احساس بدترى به من دست مىدهد. وقتى آدم نظر مشخصى ندارد مدام دنبال کسى مىگردد که بهش تکيه کند. و در اينجا مىشود وضعيت دردناک کسانى را ديد که تکيهگاهشان يکباره فرو مىريزد.
٭ ٭ ٭
اواسط بهمن سال ۶۵ است. نگهبان اسمم را از بلندگو براى بازجويى مىخواند. نمىدانم براى چيست، آماده مىشوم و مىروم. نگهبان از من مىخواهد که در راهروى اصلى منتظر باشم. نگهبان مردى مىآيد و مرا به ساختمانى مىبرد که برايم جديد است. مرا در سالنى مىگذارد و مىرود. مثل اداره است و سکوت بر همه جا حاکم است. مردى مىآيد و از من مىخواهد که به دنبالش بروم. صدايش را مىشناسم، ناصريان است. گاهى به اتاقمان براى بازديد مىآيد، هم داديار است و هم بازجوست. او همه کار مىکند، شلاق مىزند، بازجويى مىگيرد و هر کارى که به نظرش لازم باشد انجام مىدهد. مرا به داخل اتاقى مىبرد و از من مىخواهد که روى يک صندلى بنشينم و شروع به بازجويى مىکند. احساس مىکنم کسان ديگرى هم در اتاق هستند. مىپرسد آيا در صورت آزادى حاضرم تعهد عدم فعاليت بدهم. و من جواب مىدهم نه. هر چند به نظرم مىآيد چيزى که او دارد از من مىخواهد متفاوت از انزجار يا توبه نامهاى است که تا به حال از همه خواستهاند. نظرم را در مورد مارکسيسم و رژيم مىپرسد و من مىگويم که به چنين سوالهايى جواب نمىدهم. اين هميشه پاسخ من به سوالهاى مربوط به نظرم بوده است. با سوالهايى سعى مىکند که مرا به حرف بکشد تا در مورد نظراتم حرف بزنم و من هر بار مىگويم جواب نمىدهم. مىگويد چشمبند را بردارم. احساس عجيبى مىکنم، چشمبند را برمىدارم و برادرم را مىبينم که در اتاق است. او را بغل مىکنم و دلم مىخواهد که از بغلم رهايش نکنم. چهار نفر ديگر هم در اتاق هستند، بايد بازجو باشند. من و برادرم در کنار هم مىنشينيم و سعى مىکنيم آنچنان آرام حرف بزنيم که آنها نشنوند. برادرم مىگويد:
- آنها قبول کردهاند در مقابل گرفتن پول تو را آزاد کنند به شرطى که بنويسى که بعد از آزادى فعاليت سياسى نخواهى کرد. آنها از تو نمىخواهند که در مورد گذشتهات انزجار بدهى و يا از رژيم تعريف کنى. فقط از تو مىخواهند که بنويسى که بعد از آزادى با جريانات سياسى رابطه نخواهى گرفت. اينها اين کار را براى پول مىکنند. ولى تو بايد تصميم بگيرى، اگر راضى به امضا آن تعهد نامه هستى، من مىتوانم پول را بدهم و آزادت کنم.
- من آزاديم را بدون شرط مىخواهم.
- هرچه تو بگى، ولى اگر يک روز نظرت تغيير کند ممکن است آنوقت آنها راضى به قبول پول و آزادى تو نشوند. منظورم اين است که ممکن است ديگر دير شده باشد.
- مىفهمم چى مىگى، آره ممکن است اين اتفاق بيفتد. ولى دوست ندارم که مشروط آزاد شوم.
- اگر بيرون بيايى مجبور نيستى که در ايران بمانى و دوباره دستگير بشى. مىتوانى از کشور خارج شوى و در آرامش زندگى کنى.
- ولى الان آمادگى امضا تعهد نامه را ندارم.
- مسئلهاى نيست. مواظب خودت باش.
ما را از هم جدا مىکنند و يکى از آنها مرا به بند بر مىگرداند.
در حالى براى دوستانم تعريف مىکنم که در ملاقات و بازجويى چه گذشت که برخى ديگر نيز مىشنوند و من اهميتى نمىدهم. دوستانم در مورد ناصريان و پول گرفتن او جوک مىسازند و مىخنديم. چند روز به سالروز قدرت گيرى جمهورى اسلامى مانده است.
آنا به سراغم مىآيد خيلى ناراحت به نظر مىرسد، مىگويد:
- مىدانم که زندانيان فکر مىکنند که من جاسوس هستم ولى چرا آنها چنين فکرى مىکنند؟ درست نيست بدون دليل با من مثل يک جاسوس رفتار کنند.
- چرا چنين احساسى کردهاى؟
- براى اينکه تو تنها دوست من هستى، بقيه مىترسند با من حرف بزنند.
- برخوردشان بعد از مدتى تغيير خواهد کرد.
- رژيم از من خواست که همکارى کنم، از من خواست که نقش جاسوس را بازى کنم، ولى نه براى داخل بند، براى بيرون. بازجو از من خواست که بروم و به تمام کارهاى قبلىام ادامه دهم و گاهى به آنها گزارش دهم. ولى من قبول نکردم، وگرنه حاضر بودند بعد از يک هفته مرا آزاد کنند.
نازلى سعى مىکند که برنامه حزب کمونيست را بازنويسى کند. او از زهرا و راز و چند نفر ديگر که حافظههاى بهترى دارند کمک مىگيرد. هر کس بخشى از آنرا به ياد دارد و سعى مىکند که آنرا کامل کند.
با برخى از زندانيان روابط خوبى دارم، در مورد سياست و ضرورت مبارزه با هم بحثهايى داريم. تا بحال رابطه من و راز قلب روابط من و روابط او بود. در مورد مسائل مختلف با هم مشورت مىکرديم و از هم کمک مىگرفتيم. ولى حالا رابطهمان به محکمى وقتى که با توابها بوديم نيست. گاهى همديگر را درک نمىکنيم. فکر مىکنم وقتى راز با کسى برخورد مىکند تا او را سر مسئلهاى قانع کند آنقدر در آن رابطه حل مىشود که ناخودآگاه در کنار فرد قرار مىگيرد. حالا کمتر با يکديگر برخورد داريم تا رابطهمان خرابتر نشود. مدتى است که من و سونيا انگليسى کار مىکنيم. روى هم رفته شرايط خوبى دارم و نگرانم که از دستش بدهم. اين چيزى است که در زندان ياد گرفتهام که هيچ چيز ثابت نيست.
نينا با عصبانيت به سراغم مىآيد و مىگويد:
- مىدانى الان چه شنيدم؟ داشتيم غذا مىخورديم که يکى از زندانيان جلوى من به همه گفت، مىدانيد که ديروز پرواز را به بازجويى صدا کردند و ناصريان از او پرسيده است که آيا مىخواهى به مناسبت سالگرد انقلاب با خانوادهات ملاقات داشته باشى و پرواز گفته بله. و او با خانوادهاش ملاقات داشته است. وسط حرفش پريدم و گفتم همه اين حرفها دروغ است. اولا پرواز ديروز ملاقات نداشت، دوما از او نپرسيدند که به مناسبت سالروز انقلاب ملاقات مىخواهى يا نه؟ فردى که خبر را مىداد گفت، من اينطور شنيدم. و من هم به او گفتم به اينکه بعضىها اخبار را وارونه به تو مىدهند فکر کن.
بعد از مدتى مکث نينا ادامه مىدهد:
- اولين بارى نيست که دروغهاى اينطورى را مىشنوم.
٭ ٭ ٭