زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

جدايى

نگهبان از بلندگو اعلام مى‌کند که همه افراد بند با تمام وسايلشان آماده انتقال باشند. از يکديگر مى‌پرسيم که آيا همه را به بند ديگرى خواهند برد و يا تقسيممان مى‌کنند؟ شديدا نگرانم که دوباره دوستانم را از دست بدهم. در اينجا دوست از دست دادن به معنى آن است که ممکن است ديگر آنها را نبينم. همه آماده‌ايم، نگهبانان از ما مى‌خواهند که به راهروى اصلى رفته و منتظر باشيم. همه نگرانيم، کسى نمى‌خواهد که از دوستانش جدا شود، و در زندان دوست يعنى همه چيز. بخاطر همين است که برخى متفاوت از نظر خودشان عمل مى‌کنند تا دوستانشان را از دست ندهند. نگهبانى مى‌آيد و چند اسم را مى‌خواند، اسم من هم در ليست است. او از ما مى‌خواهد تا برويم و در قسمت ديگر راهرو منتظر باشيم. بعد از بقيه مى‌خواهد تا به دنبال او بروند، دوستانم را مى‌بوسم و با ناراحتى دور شدنشان را مى‌نگرم.

خيلى ناراحتم، ولى چه مى‌توانم بکنم؟ بالاخره زندان است. به خودم دلدارى مى‌دهم که هر جا که بروم مى‌توانم ياد بگيرم، مثل سال پيش که در سلول انفرادى بودم. در سلول هم با فکر کردن در مورد نظراتم و احساسات و روابطم چيزهاى زيادى ياد گرفتم. با دلخورى به آينده نامعلوم فکر مى‌کنم که با صداى نگهبان به خودم مى‌آيم. حالا فقط ما چند نفر در راهرو هستيم. نگهبان مى‌گويد که به بند چهار برويم. مى‌دانم که بند چهار بند توابهاست. مى‌گويم من نمى‌روم. احساس مى‌کنم بعد از دو سال جدا بودن از توابها ديگر نمى‌توانم با آنها در يک بند باشم. ديگر تحمل‌شان را ندارم. ترجيح مى‌دهم مرا به سلول انفرادى بفرستند تا به بند توابها. نگهبان از من مى‌خواهد که به دنبال او به بند چهار بروم و من مى‌گويم که نمى‌روم. نگهبان به بقيه مى‌گويد که بروند و برخى حاضر نيستند که به بند توابها بروند. نگهبان ما را تنها مى‌گذارد. حدس مى‌زنيم که مدير زندان حلوايى بيايد و با کتک ما را به سلول انفرادى بفرستد. ولى اين اتفاق نمى‌افتد. تعدادى نگهبان زن مى‌آيند و از ما مى‌خواهند که برويم و ما قبول نمى‌کنيم. آنها دستهاى ما را مى‌گيرند و ما را به طرف بند چهار مى‌کشند. نگهبانى که مرا مى‌کشد قد کوتاه و چاق است، نامش را گارسيا گذاشته‌ايم. گارسيا دستهايم را مى‌گيرد و مرا مى‌کشد. روى زمين مى نشينم و کشيدنم براى او سختر مى‌شود. صحنه خنده‌دارى است. سعى مى کنم نخندم ولى نمى‌توانم جلوى خنده‌ام را بگيرم. راهرو خيلى دراز است و او مثل يک اسب که گارى‌اى را بکشد مرا مى‌کشد. گارسيا در حال کشيدن، نفس‌نفس زنان فحش مى‌دهد، چادر و مقنعه‌اش از روى سرش کنار رفته‌اند. سعى مى‌کنم نخندم ولى صحنه خيلى خنده‌دار است و او دارد از عصبانيت مى‌ترکد. به بند چهار مى‌رسيم، مرا به داخل بند هل مى‌دهد و نگهبان ديگرى در بند را مى‌بندد. گارسيا مى‌ايستد تا نفسى تازه کند و بعد شروع به فحش دادن مى‌کند.

وسايلم در راهرو مانده است. وسائل چهار نفر ديگر هم که با زور نگهبانان به داخل بند آورده شدند در راهرو مانده است. نگهبانان هم وسايلمان را نمى‌آورند. نمى‌دانيم که ندادن وسايلمان يک نوع تنبيه است و يا مسئله ديگرى در کار است. ولى مهم نيست چون ما در هر انتقالى مسواک و وسايل ضرورى را در جيب لباسمان مى‌گذاريم. شب است به يکى از اتاقها مى‌روم که بخوابم. احساس بيگانگى شديدى مى‌کنم. با آرزوى ديدن خواب دوستانم و يا زندگى خارج از زندان به زير پتو مى‌خزم.

صبح است و مشغول خوردن صبحانه هستيم، توابها طورى به ما نگاه مى‌کنند گويى که موجودات خطرناکى ديده‌اند. نگهبان از بلندگو تعدادى اسم مى‌خواند که با تمام وسائل از بند بيرون بروند. اسامى همه ما که از بند ديگر آمده بوديم بعلاوه تعدادى از بند چهار در ليست است. به نظر مى‌رسد که افرادى که از بند چهار خوانده شده‌اند آنهايى هستند که اداى توابها را در مى‌آورند و تواب واقعى نيستند. از بند بيرون مى‌رويم، نمى‌دانم موضوع چيست. حتما ما را به زندان ديگرى مى‌برند، ولى کدام زندان؟ زندانيان زن را ديگر به قزل حصار نمى‌برند. تنها جايى که احتمالا ما را خواهند برد گوهردشت است. زندانى که در بد بودن مشهور است و دنيا که دلم برايش خيلى تنگ شده از آن برايم گفته است.

براى مدتى در راهرو منتظر مى‌شويم. بالاخره نگهبانان مى‌آيند و از ما مى‌خواهند که به دنبالشان برويم. من هم وسايلم را از راهرو بر مى‌دارم و همراه بقيه از ساختمان  خارج مى‌شوم. در فضاى باز نگهبانان از ما مى‌خواهند که وسايلمان را روى زمين بگذاريم و داخل اتوبوس شويم. اتوبوس به حرکت در مى‌آيد و همه‌مان مى‌دانيم که به گوهردشت مى‌رويم، ولى چرا؟ معمولا وقتى زندانى قوانينى را رعايت نمى‌کند و يا کار خلافى مى‌کند، او را به گوهردشت مى‌برند. ولى در مورد ما مسئله خاصى پيش نيامده و بيشتر افرادى که همراه ما هستند مجاهدينى هستند که هميشه خودشان را تواب معرفى کرده‌اند. چرا آنها را هم منتقل مى‌کنند؟ از بين دوستان دور و نزديکم روژين در کنار من نشسته است. تا زمان چادر مشکى با آنهايى بود که مبارزه را دفاع از حقوقى مثل چادر رنگى مى‌ديدند. بعد از آنکه با چادر مشکى از زيرزمين برگشت با راز وارد رابطه نزديکترى شد. به نظر مى‌رسد که راه مبارزه‌اش را تغيير داده است. در عرض چند ماه گذشته بحثهايى با راز داشته است. حالا با از دست دادن راز احساس مى‌کنم که مى‌خواهد آن رابطه را با من داشته باشد. من هم او را دوست دارم، او يکى از آنهائيست که با شانه‌هايى صاف راه مى‌رود و از مبارز بودن لذت مى‌برد. روژين زيباست و احساس مى‌کنم که دوست دارد زيبا و تميز باشد. او متفاوت از برخى است که فکر مى‌کنند يک مبارز نبايد به خودش برسد. روژين که کنارم نشسته است، مى‌پرسد فکر مى‌کنى چرا ما را دارند به گوهردشت مى‌برند و من پاسخ مى‌دهم نمى‌دانم. به ما گفته‌اند که پرده‌هاى شيشه‌هاى ماشين را کنار نزنيم تا مردم ما را نبينند. از فاصله کمى که بين پرده و چهارچوب پنجره است مردم را و درختها را نگاه مى‌کنم، ولى فکرم مشغول اين است که در گوهردشت چه خبر است که آنها ما را به آنجا مى‌برند. از اينکه روابطم را به اين زودى از دست داده‌ام دلخورم. فکر مى‌کنم حالا روابطى دارم که مى‌توانم روى آنها حساب کنم و از اينکه در چند ماه گذشته رابطه‌اى جدى با راز نداشته‌ام احساس ناراحتى مى‌کنم.

به زندان بزرگى در ميان زمين وسيع لختى مى‌رسيم که خارج از شهر گوهردشت است. زندان از يک راهروى اصلى تشکيل شده که دو طرف آن بندهاى زيادى قرار دارند. در بين هر دو بند يک هواخورى بزرگ است. بندها سه طبقه هستند و بندهاى طبقه اول استفاده نمى‌شوند. ما را به بند ٨ مى‌برند و در آنجا زندانيان جديد زيادى را مى‌بينم. در اين بند جديد تعداد ما غيرمذهبى‌ها ده نفر است و هشتاد نفر مجاهد هستند. يک بازجويى مختصر مى‌شويم. در جواب به اتهام همه مجاهدين مى‌گويند که در رابطه با منافقين دستگير شده‌اند. آنها به اين برخوردشان به عنوان تاکتيک نگاه مى‌کنند.

در اين بند ٤٠ سلول است و بعضى از سلولها را بايد دو و يا سه نفره استفاده کنيم. من و روژين و شهناز در يک سلول قرار مى‌گيريم. شهناز را که تازه مى‌بينم، در رابطه با حزب کمونيست دستگير شده است و فکر مى‌کند چون به يک خط مشى تعلق داريم بايد با من در يک سلول باشد. وسايلمان را در سلول مى‌گذاريم و در بند مى‌چرخيم تا افراد ديگر را ببينيم. نگهبان مى‌گويد که مى‌توانيم از هواخورى استفاده کنيم. هواخورى بزرگى است، احساس مى‌کنم که در بند کنارى که بند مردان است زندانيان پشت پرده‌هاى کرکره‌اى آهنين ايستاده‌اند و ما را تماشا مى‌کنند. پنجره‌ها طورى درست شده‌اند که ما نمى‌توانيم از بيرون کسى را ببينيم ولى آنها مى‌توانند ما را ببينند. قدم مى‌زنم و به آسمان بزرگ بالاى سرم و به سلولهاى دو طرف هواخورى نگاه مى‌کنم. مى‌بينم که پنج و يا شش نفر از زندانيان روى سکويى که ته هواخورى است نشسته‌اند و مشغول حرف زدن با زندانيان پشت پنجره هستند که ما نمى‌توانيم آنها را ببينيم. طورى قدم مى‌زنم که بتوانم صدايشان را بشنوم. يک نفر از سازمان اکثريت از کسى که پشت پنجره است مى‌خواهد که يک نفر از سازمان او را صدا کند. حالا آنها مشغول رد و بدل کردن اخبار تعداد زندانيان هر بند و اينکه ما کى آمديم و چرا آمديم و غيره، هستند. زندانى‌اى که طرف ماست به آن يکى مى‌گويد:

- آيا شما هم در بندتان وضع ما را داريد؟ آيا چپى‌ها با شما رابطه بر قرار نمى‌کنند؟

- نگران نباش رفتارشان بعد از مدتى تغيير خواهد کرد و با شما حرف خواهند زد. برخى از آنهايى که قبلا با ما حرف نمى‌زدند حالا حرف مى‌زنند. بالاخره هميشه تعدادى سکتاريست هستند که هيچ وقت رفتارشان را تغيير نخواهند داد و با ما حرف نخواهند زد.

نمى‌توانم جلوى خنده‌ام را بگيرم. روژين در حالى که مى‌خندد کنارم قرار مى‌گيرد. همچنان که قدم مى‌زنيم به روژين مى‌گويم:

- جالب است اينها فکر مى‌کنند که ما بايد با آنها رابطه داشته باشيم چون همه‌ زندانى هستيم. اينکه آنها نقش وزارت اطلاعات را براى رژيم بازى کردند و خيلى‌ها را لو دادند که دستگير و اعدام شوند اصلا مهم نيست.

- تازه هرگز نگفتند که همکاريشان با رژيم و اينکه رژيم را قبول داشته‌اند اشتباه بوده است. فکر مى‌کنند که آنقدر احمق هستيم که گذشته‌شان را فراموش مى‌کنيم. گذشته‌اى که آينده‌شان را هم در بر خواهد داشت. آنها بايد بخاطر همکاريشان با رژيم براى شکست دادن انقلاب، محاکمه شوند. آنها به سازمان خود افتخار مى‌کنند، در حاليکه بايد خجالت بکشند.

- تازه روابط ما در زندان بر مبناى روابط تشکيلاتيمان نيست. کسى که انقلابى و مبارز باشد با هم خط امروزى‌اش دوست مى‌شود يعنى با کسى که فعاليت سياسى‌اش به او نزديک است. هر کس با هم نوع خودش دوست مى‌شود و اين همنوعى الزاما داشتن گذشته يکسان نيست. مسئله اين است که اينها هميشه خط اکثريت را پيش برده‌اند که ضربه زدن به انقلاب بوده است. من و تو از دو سازمان کاملا متفاوت آمده‌ايم. ولى در حال حاضر منافع مشترکى را در زندان دنبال مى‌کنيم و از آنجا که رفتارمان نسبت به رژيم يکى است در کنار هم هستيم. آنها فکر مى‌کنند زندانى بودن کافى است که افراد با هم دوست باشند. ولى وقتى مسئله اى پيش مى‌آيد و تو راه متفاوتى را انتخاب مى‌کنى آنها به عنوان ضد انقلاب به تو نگاه مى‌کنند.

تعدادى از چپى‌ها هم روى سکو نشسته‌اند و از صداى پشت پرده آهنين مى‌خواهند که افراد سازمان آنها را صدا کنند. آنها اخبارى را با هم رد و بدل مى‌کنند. شهناز که در کنار آنها بود و سعى مى‌کرد که کسى را از حزب کمونيست صدا کند و موفق نشد، به سراغ من مى‌آيد و مى‌گويد:

- دوست ندارى با يک نفر از حزب حرف بزنى؟

- خيلى دوست دارم ولى نه از اين طريق، فعلا بگذار شاهد باشيم و به فکر راه تماس بهترى باشيم. بلدى سريع مورس بزنى؟

- آره.

نگهبان از ما مى‌خواهد که به داخل بند برويم. بعد از ظهر من و روژين به يکى از سلولهاى ته بند مى‌رويم و با کمک انگشتانمان براى بند روبرو مورس مى‌زنيم و پاسخ مى‌گيريم. مى‌خواهيم با فرد مشخصى که مى‌شناسيم حرف بزنيم و او مى‌آيد و بعد از چند سوال مى‌فهميم که خودش است. در مورد شرايط گوهردشت مى‌پرسيم و او مى‌گويد:

- شرايط خيلى بد است. مجاهدين شروع به مبارزه براى ورزش رزمى و يا جمعى کرده‌اند. مدتى است که رژيم آنها را تهديد کرده که دست از اين کار بردارند و برخى از آنها را شکنجه کرده.

مى‌پرسيم آيا چپى‌ها هم آنها را حمايت مى‌کنند و در اين حرکت هستند و او پاسخ مى‌دهد:

- برخى از چپى‌ها هم دارند سر آن بحث مى‌کنند که آنها را حمايت کنند. توده‌اى‌ها و اکثريتى‌ها که حمايتشان را از آنها اعلام کرده‌اند.

- نظر خودت و هواداران حزب چيه؟

- ما نبايد دنبال مجاهدين بيفتيم. ما تعدادى هستيم که هرگز به دنبال مجاهدين نمى‌افتيم. راه مبارزاتى ما کاملا متفاوت از آنهاست، مثل زمانى که بيرون بوديم. تا چند وقت پيش اينها خودشان را تواب معرفى مى‌کردند و حالا يک دفعه شروع کرده‌اند که قدرتى داشته باشند. آنها دچار توهم نسبت به سازمان هستند. فکر مى‌کنند که سازمانشان قدرت شکست دادن رژيم را دارد.

- فکر مى‌کنى چرا رژيم ما را به اينجا منتقل کرده است ؟

- نمى‌دانم، هر چند ما فکر مى‌کنيم که رژيم برنامه سرکوب دارد تا ورزش جمعى را مانع شود. تا حالا هم رژيم و مجاهدين اعصاب ما را با اين موش و گربه بازى‌ها خرد کرده‌اند و نمى‌گذارند زندگى روزمره‌مان را داشته باشيم. مجاهدين بند شما هم ورزش جمعى مى‌کنند؟

- در عرض يک سال گذشته ما با آنها نبوده‌ايم و چيزى در موردشان نشنيده‌ايم. در اوين بند پائين ما مجاهدين بودند ولى ما نديديم که ورزش جمعى کنند. امروز هم در هواخورى ورزش جمعى نکردند. زندانيان بند پائين شما کى هستند؟

- آنها حدود صد نفر هستند، همه پسرهاى جوان که زير بيست سال هستند. بيشترشان سالهاى سالهای ۶۰ و ۶۱ دستگیر شده اند که وقت دستگيرى نوجوان بوده‌اند. اکثر آنها در دادگاه محکوم نشده‌اند ولى بخاطر توبه نکردن و کلا نپذيرفتن شرايط آزادى در زندان مانده‌اند. شهناز خبر مى‌دهد که نگهبانان به داخل بند آمده‌اند. علامت اتمام مورس را مى‌دهيم و از سلول بيرون مى‌آييم.

٭ ٭ ٭

چند روزى است که در اين بند هستيم. در راهروى بند قدم مى‌زنم، مى‌بينم که نگهبان به درون بند مى‌آيد و چيزى به اولين سلول که مجاهدين هستند مى‌گويد و مى‌رود. دوباره در باز مى‌شود و اين بار نگهبان با دستمالى، چشمى را از داخل بند پاک مى‌کند تا از بيرون بتواند داخل بند را بخوبى ببيند. براى اينکه داخل بند و اينکه زندانيان چه مى‌کنند از بيرون پيدا نباشد، زندانيان کمى روغن روى چشمى مى‌مالند.

ناهار پلو مرغ داريم. کمى در بشقابم مى‌گذارم، از بوى آن خوشم نمى‌آيد. يک قاشق مى‌خورم و نمى‌توانم ديگر بخورم. بوى آن حال آدم را به هم مى‌زند، به بقيه مى‌گويم که نخورند و اينکه غذا اشکالى دارد. ولى همه گرسنه هستند و کسى به حرفم گوش نمى‌دهد. مى‌روم مقدارى خرما از انبار مى‌آورم و با نان مى‌خورم، در حالى که دلم براى يک غذاى گرم لک زده است. نيم ساعت از وقت غذا خوردن نگذشته است که همه بند براى دستشويى صف کشيده‌اند. همه درد و اسهال دارند. عصر تعدادى از زندانيان حالشان خيلى بد است، استفراغ مى‌کنند و ما در بند را مى‌کوبيم ولى کسى آنرا باز نمى‌کند. بالاخره شب دير وقت نگهبان در را باز مى‌کند و آنهايى را که حالشان خيلى بد است به بهدارى مى‌برد.

در بند باز مى‌شود و دو نگهبان زن وارد بند مى‌شوند و به در سلولها نگاه مى‌کنند و در تمام سلولها را مى‌بندند. از آنها علت آنرا مى‌پرسم و اينکه وسايلمان در سلول است و يکى از نگهبانان مى‌گويد تو بهتر از من مى‌دانى.

با يکديگر حرف مى‌زنيم ولى سر در نمى‌آوريم که موضوع چيست. دوباره از نگهبانان مى‌پرسيم که موضوع چيست و يکى از آنها مى‌گويد:

- ما از شما خواستيم که اسمتان را روى در سلولتان بنويسيد که ما اسم هر کس را بنابر شماره سلول يادداشت کنيم و بدانيم هرکس در کدام سلول است. و شما گفتيد که اين کار را نمى‌کنيد. مدير زندان هم دستور داده است که در همه سلولها را ببنديم.

از نگهبان مى‌پرسيم چه کسى اين را به ما گفته است؟ و يکى از آنها مى‌گويد:

- ما به اولين سلول گفتيم.

- پس شما به ما نگفتيد و نبايد در سلول ما را ببنديد.

- به من دستور داده‌اند که در هر سلولى که اسم روى آن نيست ببندم.

نگهبانان از بند بيرون مى‌روند و ما به شدت عصبانى هستيم. بايد مثل حيوانات زندگى کنيم. صد نفر در راهرو، نه جاى کافى و نه آرامشى. با يکديگر مشورت مى‌کنيم. برخى معتقدند که اعلام اعتصاب غذاى نامحدود کنيم. روژين و شهناز به سراغم مى‌آيند و مى‌پرسند چه بايد بکنيم. به آنها مى‌گويم که بايد در مورد آن فکر کنيم و درست نيست حالا که عصبانى هستيم تصميم بگيريم. به اين فکر مى‌کنم که من اعتصاب غذا را قبول ندارم چون ما را ضعيف مى‌کند و فشارى هم به رژيم نمى‌آورد. داستانهاى زيادى در مورد اعتصاب غذا و بازى رژيم با زندانيان شنيده‌ام. احساس مى‌کنم اگر ندانيم چه مى‌کنيم رژيم مى‌تواند با ما هم بازى کند. از طرف ديگر شرايطمان مثل زندگى خوکهاست. خيلى تحقير‌آميز است. نمى‌توانيم زندگى روزمره‌مان را داشته باشيم، کارهايى مثل کتاب خواندن، بحث و رابطه با بندهاى ديگر امکان پذير نخواهد بود. با روژين که نقش رابط را بين ما ده نفر بازى مى‌کند حرف مى‌زنم. به او مى‌گويم که موافق اعلام يک اعتصاب غذاى محدود هستم.

- ديگران اعتصاب غذاى محدود را دوست ندارند ولى من هم فکر مى‌کنم بهتر از نامحدود است. با آنها حرف خواهم زد و خواهم گفت که من و تو موافق يک اعتصاب غذاى محدود هستيم.

روژين مى‌رود و بعد از مدتى که با ديگران بحث مى‌کند مى‌آيد و مى‌گويد:

- آنها هم موافق هستند. تعجب مى‌کنم چون آنها هيچ وقت حرکتشان را با تو تنظيم نمى‌کردند. شايد علت آن اين است که آنها هم نمى‌دانند که در اين جا چه مى‌گذرد.

همه به اين توافق مى‌رسيم که اعلام سه روز اعتصاب غذا کنيم. به طرف در بند مى‌رويم و در مى‌زنيم. يکى از نگهبانان در را باز مى‌کند، دورش را مى‌گيريم. به نگهبان مى‌گويم:

- ما اعلام سه روز اعتصاب غذا در اعتراض به شرايطى که برايمان فراهم آورده‌ايد مى‌کنيم. شرايطى که اصلا انسانى نيست. ما مشکلى در مورد اينکه اسامى‌مان را روى در بنويسيم نداشتيم و شما ما را به عمد در اين شرايط قرار داده‌ايد.

نگهبان پاسخ مى‌دهد:

- من به اولين سلول گفتم و آنها مى‌بايست به شما بگويند.

- آنها به ما نگفتند و وظيفه آنها نبود که بگويند، خودتان مى‌بايست به ما مى‌گفتيد.

- پيغام شما را به مدير زندان خواهم داد.

مجاهدين که حدودا ٩٠ نفر هستند اعلام اعتصاب غذاى نامحدود تا باز شدن در سلولها مى‌کنند. عکس‌العمل مجاهدين خيلى غيرعادى است. از روژين مى‌پرسم آيا در جامعه و يا در زندان اتفاقى افتاده است که ما متوجه آن نشده‌ايم؟ چرا رفتار آنها اينقدر تغيير کرده است و کاملا متفاوت با قبل عمل مى‌کنند؟ ولى ما نمى‌توانيم پاسخى به سوالاتمان بدهيم. تا بحال همه‌شان تظاهر به تواب بودن مى‌کردند، هرچند برخى از آنها خود را تواب تاکتيکى قلمداد مى‌کردند. حالا يک دفعه شروع کرده‌اند به حرکتهاى اعتراضى، برخوردى که در سالهاى گذشته هيچ وقت نکرده‌اند.

با اينکه فقط دو روز از اعتصاب غذا مى‌گذرد ولى خون‌ريزى داخلى پيدا کرده‌ام و درد شديد معده و روده دارم. روز سوم است و روز ملاقات است و ما قصد داريم که از خانواده‌هايمان بخواهيم که در زندان بمانند و از رئيس زندان در مورد علت اينکه ما را در اين شرايط غير انسانى قرار داده‌اند بپرسند. ولى به ما ملاقات نمى‌دهند و اين خيلى ناراحت کننده است. بيچاره خانواده‌هايمان بايد خيلى نگران باشند. براى آمدن به گوهردشت خانواده‌ام بايد راهى طولانى را بيايند و خيلى برايشان خسته کننده است. اين همه راه را مى‌آيند و مى‌روند بدون اينکه مرا ببينند.

هر وقت نگهبان ما را صدا مىکند که برویم غذایمان را بگیریم، ما برای ۱۰ نفر غدا بر‌ مى‌داريم. امروز رئيس زندان از بند بازديد دارد. ملاى کريه شکلى است. از بين ما که در دو طرف راهرو نشسته‌ايم رد مى‌شود بى آنکه حرفى بزند. مى‌رود، نيم ساعت بيشتر طول نمى‌کشد که نگهبانان از ما مى‌خواهند که وسايلمان را جمع کرده و منتظر انتقال باشيم. از اينکه از اين شرايط خلاص مى‌شويم خوشحاليم.

ما را به بندى مى‌برند که سه اتاق و يک سالن بزرگ دارد. بند ما به يکى از بندهاى بزرگ چسبيده است. ما ده نفر اتاق متوسط را که چسبيده به سلولها است بر مى‌داريم. بیست تا سلول انفرادی طرف چپمان است و چون در آخرين بند زندان هستيم، روبرويمان بيابان است. اتاق کوچک را توده‌اى‌ها و اکثريتيها برداشتند و بزرگترين اتاق را مجاهدين. کنار پنجره مى‌روم و سرود انترناسيونال را با سوت مى‌زنم که اگر کسى در سلول هست بداند که ما آمده‌ايم. پسرى بلوزش را از پنجره اولين سلول به بيرون آويزان مى‌کند. بر روى بلوزش نوشته است که دو سال است که در آن سلول است. او شروع به حرف زدن با ما مى‌کند ولى چند لحظه بيشتر طول نمى‌کشد که متوجه مى‌شويم که دچار اختلالات روانى است.

در اتاق جديد با سارا آشنا مى‌شوم. در رابطه با مجاهدين در سال٦٠ دستگير شده ولى در زندان به نفى خدا و مذهب و مجاهدين رسيده است. حالا هم چون خودش را کمونيست مى‌داند با ما زندگى مى‌کند. دخترى زيبا، کم سن، محکم و با اعتماد بنفس بنظر مى‌رسد. شخصيت جالبى دارد، خيلى زود با هم دوست مى‌شويم. در مورد مجاهدين و اينکه چرا دوست ندارد با آنها باشد و با آنها تعريف شود برايم حرف مى‌زند.

- مجاهدين مى‌توانند به همان راحتى که يک پاسدار کسى را مى‌کشد، تو را بکشند. آنها هر کار براى سياستشان مى‌کنند، برايشان هم مهم نيست کارى که مى‌کنند چقدر غيرانسانى باشد. آنها فقط قدرت مى‌خواهند که مثل ملاها رفتار کنند. بالاخره نظراتشان هم با رژيم يکى است، هر دو مسلمانند.

از سارا که به خاطر اتهامش به اجبار تا به حال در بند توابين بوده است، در مورد آزادى آنها مى‌پرسم. اينکه آيا خيلى از توابين آزاد شده‌اند؟ مى‌گويد:

- آره، در عرض دو سال گذشت خيلى از توابين را که عمدتا از مجاهدين بوده‌اند آزاد کرده‌اند. براى همين ديگه از قزل حصار هم استفاده نمىکنند‌ و همه را توانسته بودند در بندهاى ٢١٦ اوين جا دهند.

- سارا جان از ابتدايى که به اوين آمدم يک سوال دارم که تا به حال نتوانستم از هيچ کس بپرسم، چون مجاهدها حاضر نيستند واقعيت را بگويند و غير مجاهدها هم پاسخش را نمى‌دانند. سوالم اين است که سياست تواب تاکتيکى در بين مجاهدين چطور راه افتاد. آيا به طور خودبخودى راه افتاد و يا يک دستور تشکيلاتى بود؟ مى‌دانى وقتيکه من دستگير شدم، اکثر افراد بند که بيشترشان هم مجاهد بودند تظاهر به تواب بودن مى‌کردند. وقتى که از زندانيان قديمى پرسيدم که موضوع چيست گفتند که بعد از سرکوب شديد سال ٦٠ ابتدا مجاهدين و بعد بخشى از چپى‌ها تواب تاکتيکى شدند. سوال من اين است که اين سياست چطور راه افتاد و آيا سياست تشکيلات مجاهدين بود؟

- من هم سال ٦٠ دستگير شدم. در ابتدا جو زندان هم مثل بيرون انقلابى بود يعنى زندانيان حاضر نبودند حتى اسم و يا آدرسشان را بدهند. اکثر زندانيان هم خيلى جوان بودند، بيشتر مجاهد و محصل بودند. پاسدارها هم جرات برخوردهاى الان را نداشتند. ولى بعد از ٣٠ خرداد٦۰ که ر‌ژیم سرکوب شدیدی را شروع کرد و هر روز تعداد زیادی از زندانیان را اعدام  مى‌کرد و شکنجه‌ها خيلى وحشيانه شد، از طرف تشکيلات اين رهنمود آمد که بهتر است دست از حرکتهاى تا کنونى برداريم و بطور تاکتيکى تواب شويم. دليلشان هم حفظ نيرو بود. مى‌گفتند اگر تواب تاکتيکى نشويم همه مان را مى‌کشند. همين باعث شد که برخوردها تغيير کند. از آن به بعد همه مجاهدين در پاسخ به اين سوال که اتهامت چيست مى‌گفتند "منافق". در صورتيکه تا قبل از سياست تواب تاکتيکى همه در مقابل آن سوال مى‌گفتند، سازمان مجاهدين خلق ايران.

٭ ٭ ٭

بعد از ظهر گرم و گرفته‌اى است. بيشتر زندانيان خوابيده‌اند. کتاب جالب خواندنى نداريم، کتابهايى هم که به کتابخانه سفارش داده‌ايم هنوز دريافت نکرده‌ايم. کنار پنجره مى‌نشينم، هيچ کس در سلولهاى کنارمان نيست، به جز همان پسرى که در سلول يک است. در طرف راستم يک برج نگهبانى است که پاسدارى در آن نشسته است. به نظر مى‌رسد که پنجره‌هاى ما را نگاه مى‌کند. فکر نمى‌کنم که براى اين نگاه مى‌کند که اگر کسى خواست فرار کند ببيند. چون پنجره‌ها را پرده کرکره زخيم فلزى پوشانده‌اند و امکان فرار صفر است. احتمالا مراقب است که زندانيان با يکديگر تماس نگيرند. پاسدار داخل برج را نگاه مى‌کنم، گاهى مى‌ايستد و گاهى روى صندلى مى‌نشيند. پشت برج نگهبانى هيچ چيز بجز زمين لخت به چشم نمى‌خورد. نه درختى، نه ساختمانى، نه حتى يک خيابان. بيابان است و بيابان. دوست دارم آنچه را که مى‌بينم طراحى کنم. کاغذ و مدادى بر مى‌دارم. برج نگهبانى و پاسدار را مى‌کشم بعلاه بیست تا سلول طرف چپم را. زمين پشت نگهبانى را به شکل بيابان گونه با بوته‌هايى که اينجا و آنجا روى زمين در آمده‌اند مى‌کشم. در مقابلم در دور دست جاده‌اى است و ساختمانهايى، آنها را به روى کاغذ مى‌آورم. بیست تا پنجره سلولها را دقیقتر مى‌کنم. سعى مى‌کنم تمام جزئياتى را که مى‌بينم روى کاغذ بياورم. احساس خستگى مى‌کنم، نزديک يک ساعت است که دارم نگاه مى‌کنم و طراحى مى‌کنم. چشمانم درد گرفته‌اند چون بايد از بين پرده کرکره يعنى از يک درز کوچک بيرون را ببينم. احساس مى‌کنم که پاسدار توى برج نگهبانى دارد پنجره مرا نگاه مى‌کند. نمى‌دانم که آيا تشخيص مى‌دهد که کسى پشت پنجره است يا نه. به گوشه‌اى از اتاق مى‌روم و مى‌نشينم. ناگهان نگهبان زنى آرام وارد اتاق مى‌شود و به کنار پنجره مى‌رود. نگهبان پنجره را چک مى‌کند و بعد از اينکه مطمئن مى‌شود که شکسته نشده و محکم سرجايشان است، به اطراف اتاق نگاه مى‌کند و آرام از اتاق بيرون مى‌رود. احساس مى‌کنم خواب مى‌بينم. همه‌اش چند لحظه است که نشسته‌ام، اگر نگهبان کمى زودتر آمده بود مچم را گرفته بود. براى چى؟ براى کشيدن سلولهاى کنارى و پاسدار توى برج نگهبانى؟ يکى از زندانيان مى‌گويد خيلى شانس آوردى، وگرنه امشب را در سگ‌دانى مى‌گذراندى. متوجه مى‌شوم که همه چيزهايى را که در مورد اين زندان شنيده بودم فراموش کرده‌ام. سگ‌دانى اتاقک يک متر در يک مترى است که زندانى تنها مى‌تواند در آن بنشيند و کاملا تاريک است. دنيا در مورد آن برايم گفته بود، او چند روزى را در آن گذرانده بود.

٭ ٭ ٭