زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
شاهد شکنجه
حالا بعد از بيست روز در اين زندان تازه دارم احساس مىکنم کجا هستم و سعى مىکنم که از شرايطم استفاده کنم. مىتوانيم از کتابخانه کتاب بگيريم و کتابهاى اينجا با کتابهاى اوين و قزل حصار متفاوت هستند. کتابهاى جالبى در کتابخانه اينجا هستند مثل کتابهاى برشت و پاولف که مىتوانيم آنها را سفارش دهيم. غذا خيلى بيشتر از اوين است، حداقل هميشه گرسنه نيستيم. مىتوانيم از فروشگاه وسايل نسبتا بهترى بخريم. تنها چيزى که بد است اين است که آب گرم نداريم و چون هوا خيلى گرم است و پنکه و شوفاژ هم نداريم، مجبوريم که روزى چند بار دوش آب سرد بگيريم. بعلاوه اينکه در اينجا نگهبانان با نگهبانان تمام زندانهايى که تا بحال بودهام متفاوت هستند. نگهبانان اينجا از نظر فيزيکى درشتتر هستند، با دستهاى کلفت و گندهاى که اگر بزنند مىتوانند آدم را بکشند. برعکس نگهبانان زندانهاى ديگر در مورد سياست و جريانات سياسى هم کمى مىدانند. يادم مىآيد يک بار در قزلحصار نگهبانى براى نام نويسى آمده بود و نمىتوانست برخى از نامها را بنويسد و مىبايست برايش هجى کنيم. ولى در اينجا به نظر مىرسد که نگهبانان متفاوت هستند. آنها آموزش ديدهاند که زندانيانشان را بشناسند و خشن باشند و از زدن لذت ببرند.
احساس مىکنم درد پاهايم خيلى بيشتر شدهاند. هر روز درد زيادى در زانوهايم دارم و بلند شدن و نشستن برايم دردناک هستند. از نگهبان مىخواهم که مرا به دکتر ببرد. وقتى به بهدارى زندان مىرسم متوجه مىشوم که دکتر همانى است که در کميته مشترک بود. خودش هم زندانى است ولى احساس نفرت نسبت به مبارزين دارد. انگار با رفتن به جبهه دشمن انسانيت هم در او مرده است. شايد هم ما را دوست ندارد چون گذشته خودش را در ما مىبيند. گذشتهاى که رژيم در او شکانده و او را به موجودى مملو از تنفر تبديل کرده است. مرا معاينه مىکند و مىگويد هيچ مشکلى ندارى، درد هم ندارى. به او مىخندم و او با برافروختگى نگاهم مىکند.
يکى از هم اتاقىهايم مىگويد علت دردناک شدن پاهايم اين است که روزى چند بار دوش آب سرد مىگيرم. به او مىگويم که هوا خيلى گرم و طاقت فرساست و اگر دوش نگيرم تحمل اين همه عرق کردن را ندارم. مىگويد که اگر به دوش آب سرد گرفتن ادامه دهم وضع پاهايم بدتر خواهند شد و فلج خواهم شد. سعى مىکنم که روزى يک بار بيشتر دوش آب سرد نگيرم و احساس مىکنم که وضع پاهايم دارند بهتر مىشوند.
با سارا و روژين و شهناز حرف مىزنم که ما را بعد از مدتى حتما به اوين بر خواهند گرداند و ما نبايد فقط خودمان با خواندن اين کتابها لذت ببريم. بايد آنها را رونويسى کنيم و براى دوستانمان به اوين ببريم. آنها موافقت مىکنند و از لحظهاى که کتابها را دريافت مىکنيم نوبتى از روى آنها مىنويسيم. تا نيمه شب بيداريم و رو نويسى مىکنيم و از اين کار لذت مىبريم. وقت خيلى سريع مىگذرد، شايد چون ما خيلى سرمان شلوغ است. زمانى که در حال نوشتن و يا خواندن نيستم و دارم اخبار تلويزيون را گوش مىکنم روى سنگ کار مىکنم. يک سنگ سفيد دو سانت در سه سانت است. آنرا براى نينا درست مىکنم و طرحى که روى آن کشيدهام به معنى ضرورت رابطه تئورى و عمل است. خود سنگ را به شکل يک کتاب باز شده در آوردهام، خيلى مراقبش هستم. در گشت آنرا با دقت جاسازى مىکنم که نگهبانان پيدايش نکنند.
گاهى نگهبانان ما را از سالن اصلى زندان قدم زنان به هواخورى مىبرند. از پنجرههاى راهرو هواخورىها را مىبينم و زندانيان پسر را که در حال قدم زدن هستند. گاهى دوست دارم بايستم و تماشايشان کنم. گويى فراموش مىکنم که خودم هم زندانىام. هيچوقت نمىشود که با آنها رو در رو حرف بزنيم. تنها يکديگر را نگاه مىکنيم و لبخندى کمرنگ و پنهانى رد و بدل مىشود و از کنار هم مىگذريم. گويى يکديگر را درک و احساس مىکنيم بى آنکه سخنى گفته باشيم. در هواخورى متوجه مىشوم که مجاهدين ورزش جمعى مىکنند. آنها هم ورزش جمعى را شروع کردند چون مردان مجاهد مدتى است که شروع کردهاند. دنباله روى آنها از مردان مجاهد کاملا قابل درک است. مرد سالارى در زندگى و کار سياسى آنها هميشه عريان بوده است. درک رفتار مجاهدين برايم سخت شده است، چون بيشتر آنهايى که دارند دسته جمعى مىدوند کسانى هستند که خودشان را تواب معرفى کرده و به همکارى با رژيم افتخار مىکردند. چطور ممکن است که با اين سرعت تغيير کرده باشند؟ هر چند اين تغيير شخصيت و يا نظر نيست و تغيير تاکتيک است و بس. احساس خوبى ندارم چون ما شاهد سرکوبشان خواهيم بود و از ما هم انرژى خواهد گرفت. ما احتياج به آرامش داريم تنها آرامش ولى رژيم سرکوب آنها را شروع خواهد کرد و ديدن آن و ديدن اينکه آنها چطور ورزش جمعى را کنار مىگذارند اعصاب خرد کن است. از اينکه اين همه شاهد پروسههاى مبارزه براى حقوق و بعد عقب نشينى باشم، خسته شدهام. بخصوص اينکه قدرت دخالت ندارم. ديدن اين پروسهها خيلى ناراحت کننده است بخصوص وقتى چپىها اين کار را مىکنند، مثل جريان چادر رنگى.
٭ ٭ ٭
تا بحال دو بار مجاهدين در هواخورى ورزش دسته جمعى کردهاند. حالا داريم به هواخورى مىرويم، نمىدانم که به کارشان ادامه خواهند داد يا نه، چون خبر داريم که مجاهدين پسر را مىزنند. به هواخورى رسيديم، نگهبان مىگويد چادرهايمان را برنداريم چون لشکرى مىآيد که حرف بزند. همه ايستادهايم، مردى وارد مىشود، مثل غول است. هيکل درشت با دستهاى درشتى دارد رو به مجاهدين صحبت مىکند.
- اگر کسى ورزش جمعى کند به قصد مرگ او را خواهيم زد.
لشکرى مىرود، مجاهدين با يکديگر مشورت مىکنند و ورزش جمعى نمىکنند.
چند روز است که نگهبانان زندانيان مرد را به اتاقى که ته راهروى اصلى زندان قرار دارد و از طرف اتاق مجاهدين به بند ما وصل است، مىآورند. نگهبانان تعداد زيادى زندانى را در آن اتاق چنان جا مىدهند که فقط بتوانند بايستند و جايى براى نشستن نداشته باشند. اتاق پنجره و حتى هيچ درزى براى هواگيرى ندارد. زندانيان اسم اتاق را حمام سونا گذاشتهاند. هر وقت که نگهبانان زندانيان را در آن مىگذارند و در را مىبندند، بعد از چند لحظه زندانيان از کمبود هوا و تنگى نفس مىنالند. زندانيان در را مىکوبند که نگهبانان باز کنند ولى نگهبانان پشت در ايستاده و متلک مىپرانند. زندانيان به شدت عرق مىريزند و در مىزنند مىگويند که برخى حالشان بد شده است. نگهبانان از پشت در از آنها مىخواهند که ورزش جمعى نکنند و به آنها فحش مىدهند. تا آنکه همگى به حالت خفگى مىافتند و يکى از آنها به چانه زدن به نگهبانان مىافتد:
- ورزش براى سلامتى مىکنيم.
- پس چرا گروهى ورزش مىکنيد؟ چرا تنهايى ورزش نمىکنيد؟
- اين يک حرکت گروهى نيست.
وقتى نگهبانان در را باز مىکنند بيشتر آنها قادر به راه رفتن نيستند و روى زمين مىغلطند.
مشغول خوردن شام هستيم که صداهايى از پشت در مىشنويم. از پشت درى که به راهروى اصلى باز مىشود، ولى از زمانى که ما اينجا هستيم از آن استفاده نکردهاند. صداى نگهبانان مىآيد که از زندانيان مىخواهند که حرکت کنند. يکباره صداى زدن مىآيد و صداى ناله. صداهاى زدن بلندتر مىشود و نالهها اوج مىگيرند. کسى نمىتواند غذايش را تمام کند، همه سراپا گوش شدهايم. شنيدن صداها غير قابل تحمل است ولى چه مىتوانيم بکنيم، حتى با بستن گوشهايمان صداها را خواهيم شنيد. صداى گريه و ناله مىآيد، بنظر مىرسد که نگهبانان دارند به شدت زندانيان را مىزنند. احساس مىکنم برخى دست يا پايشان شکسته شده است. نگهبانان با استفاده از شکنجه سعى دارند که زندانيان را از ادامه ورزش جمعى عقب بنشانند. صداها شدت پيدا مىکنند، بعضى از نالهها ضعيف مىشوند، نالههاى بلندترى از زندانيان ديگرى به گوش مىرسد. احساس مىکنم جهنم را حالا دارم درک مىکنم. جهنم همان چيزى است که در راهرو جريان دارد. به جاى آتش با کابل و شلاق و مشت بدنها را مىسوزانند. انگار همه نگاهبانان خدا شدهاند و همانطور که در قرآن آمده است انسان را مىزنند، مىسوزانند و مىکشند و باز هم او را زنده مىکنند تا باز هم شکنجهاش کنند. شايد هم هيچگاه به پاى خدايشان نرسند و نتوانند شکنجههايى را که قرار است در جهنم به انسان بدهند، اينجا عملى کنند. گويى در ددمنشى به رقابت با خدا برخواستهاند. مدتى مىگذرد، تنها صداى ناله به گوش مىرسد. به نظر مىآيد که زندانيان شکنجه شده را به حال خودشان رها کرده و رفتهاند. از بالاى در اصلى بند و با استفاده از آينه راهرو را نگاه مىکنيم. زندانيان زيادى روى زمين افتادهاند، غرق خون هستند و ناله مىکنند. برخى بيهوش هستند، خون به همه جا پاشيده است.
شکنجه و ناله و صداى ضربات هر روزه شده است. هر روز بعد از ظهر نوبت بندى است که آنروز ورزش جمعى کرده است. هر روز صداى کتک زدن و ناله و گريه مىشنويم. دست و پاى زندانيان را مىشکنند و بعضىها را کور مىکنند. صداى شکنجه و ناله اعصاب خرد کن شده است. بعد از چند روز تصميم مىگيرم که به آن گوش ندهم و در جايى بنشينم که کمتر بشنوم. امروز نگهبانى که ما را به هواخورى مىبرد دست راستش را با بانداژ بسته است. معلوم است که در زدن زندانيان دستش ضربه خورده است. هر بار ما را به هواخورى متفاوتى مىبرند. حالا در هواخورىاى هستيم که به بهدارى چسبيده است. زندانيانى روى بعضى از تختها خوابيدهاند. يکى از زندانيان که نزديک پنجره است صورت و يکى از پاهايش باندپيچى است. همچنان که روى تخت خوابيده است با انگشتانش به ما مورس مىزند که:
- بعضى از زندانيان را مثل من کور کردند. دست و پاى تعدادى را مثل من شکستهاند. هر روز بندى را که ورزش جمعى کنند مىزنند. آنها کتک زدن را آنقدر ادامه مىدهند تا ما کوتاه بياييم ولى ما سعى مىکنيم که شکست نخوريم. دوستانمان ادامه خواهند داد.
به نظر مىرسد وقتى انسان اميد و افقى پيدا مىکند توانش خارق العاده مىشود. انگار مجاهدين به اميدى دست يافتهاند که برايش اينقدر توانمند شدهاند. چه اميدى؟
به نظر مىرسد که نگهبانان امروز به عمد ما را به اين هواخورى آوردهاند، که نتيجه شکنجهها و صداهايى را که اين چند روزه شنيدهايم ببينيم. در حاليکه قدم مىزنيم مىبينيم که تعدادى زندانى مرد به هواخورى روبروى ما مىآيند. در بين ما و آنها تنها راهروى اصلى زندان قرار دارد. ما به آنها نگاه مىکنيم و آنها ما را تماشا مىکنند. متوجه مىشوند که ما مجاهد نيستيم چون روسرى سرمان نيست. يکى از آنها مراقب است اگر نگهبان آمد به بقيه بگويد و تعداد ديگرى در مقابل ما ايستاده و يکى از آنها شروع به زدن مورس مىکند. ولى به خاطر هيجانزدگى به جاى مورس زدن با انگشتش، با تمام دستش مورس مىزند و باعث خنده ما شده و نمىفهميم چه مىگويد. بعد از سالها احساس مىکنم که کاش مىشد در کنارشان بنشينم و مثل زمانى که آزاد بودم با آنها حرف بزنم.
مىشنويم که اوضاع همه بندها آرام است. بعد از دو هفته شکنجه هر روزه، زندانيان قانون را پذيرفتهاند. ولى بعضى از زندانيان بخاطر زخمى شدن در شکنجه يا خودکشى، در بهدارى زندان بسترى هستند. بعضى از زندانيان با آتش زدن خود دست به خودکشى زدهاند چون احساس مىکنند که شکست خوردهاند. شرايط بدى است.
يکى از زندانيانى که بين ماست سال پيش دستگير شده است. پيش او مىروم که از اخبار بيرون تا قبل از دستگيريش و جريانى که با آن بوده است بپرسم. مىگويد کار اصلى آنها نقد نظرات حزب کمونيست بوده است. خيلى برايم عجيب است که تشکلى به جاى مبارزه با رژيم با سازمان ديگرى مبارزه کند. از او مىپرسم که آيا فعاليت ديگرى هم به جز نقد حزب داشتهاند يا نه. مىگويد تعدادمان زياد نبود براى همين نمىتوانستيم در همه زمينهها فعال باشيم. باورم نمىشود که با رژيم مبارزه نمىکردهاند، و در واقع با حزبى مبارزه مىکردند که در حال مبارزه با رژيم بوده است. به او مىگويم که من هم يکى از آنها بودم و معتقد به تشکيل حزب بودم، ولى قبل از آنکه حزب تشکيل شود دستگير شدم. از او مىخواهم در مورد نظرات اخير حزب و نقد خودشان برايم بگويد. او برايم از حزب و نظرات و سياستهاى اخيرش مىگويد و من از اينکه کسى را مىبينم که نظرات حزب را مىداند و خودش هم در مورد آن نظر دارد خوشحالم. تمام حرفهايش را يادداشت مىکنم که براى دوستانم به اوين ببرم. او متوجه نيست که مبارزه با حزبى که در حال مبارزه با رژيم است ممکن است به کنار آمدن با رژيم ختم شود. شايد هم جزو سکتهاى چپى است که فکر مىکنند مبارزه با کمونيستها از مبارزه عليه رژيم مهمتر است! شخصيتا آدم خوبى است، نمىدانم چرا و چطور چنين روش مبارزاتى را در پيش گرفته بوده است. انگار وارونه بودن همه چيز در اين دنيا در مورد مبارزان هم صدق مىکند.
در حال خوردن شام هستيم که با شنيدن صداى "چنگک" "چنگک" همه از جا مىپريم و لباسهايمان را از پنجره به داخل اتاق مىکشيم. وقتى ما به اين بند آمديم نگهبانان به ما گفتند که نبايد لباسهاى شستهمان را در بيرون پنجره آويزان کنيم. ولى ما اين کار را مىکنيم چون جايى در اتاق براى آويزان کردن و خشک کردنشان نداريم. هر از چند گاهى نگهبانان از بيرون از زندان با يک چنگک بلند لباسها را پائين مىکشند و به ما بر نمىگردانند. به محض آنکه نگهبانان شروع مىکنند لباسها را با چنگک پائين بکشند، زندانيان به طرف پنجره مىدوند و در حاليکه فرياد مىزنند چنگک، چنگک، لباسها را به داخل مىکشند. به غير از جا نداشتن در اتاق، بخاطر آفتاب مجبوريم که لباسها را بيرون پنجره آويزان کنيم. لباسهايمان بايد با آفتاب ضدعفونى شوند. هواخورىمان هم آنقدر کوتاه است که نمىتوانيم لباسهاى شسته را به آنجا برده و آفتاب دهيم.
نزديک نيمه شب است و آماده خواب هستيم. يک دفعه نگهبانان وارد اتاق شده و از ما مىخواهند که به سالن برويم. نمىدانم کى وارد شدند که ما نفهميديم، امکان پنهان کردن سنگ را ندارم، توى قفسه زير لباسهايم است. نگهبانان مراقبند و حرکات همه را زير نظر دارند. اگر ريسک کنم و به طرف قفسه رفته و آنرا بردارم ممکن است که ببينند و آنرا بگيرند. با ناراحتى به سالن مىروم، اگر پيدايش کنند که احتمالش زياد است، آنرا بر مىدارند و همه کارم به هدر مىرود. همه زندانيان را در سالن جمع مىکنند و تعدادى نگهبان در حال گشتن وسايلمان هستند. از اينکه تمام نوشتهها را مخفى کردهام و چيزى پيدا نخواهند کرد خوشحالم ولى نگران سنگم هستم. تعدادى نگهبان مرد مشغول حرف زدن و متلک پراندن به ما هستند. به نظر مىرسد که کارشان با پسرها تمام شده و حالا از سر بيکارى به سراغ ما آمدهاند. يکى از نگهبانان طورى حرف مىزند که انگار دارد در تاتر نقش بازى مىکند. سعى مىکنم نخندم ولى گاهى نمىتوانم جلوى خندهام را بگيرم چون خيلى احمق جلوه مىکند. اداى دو مجاهد را در مىآورد که از نظر سنى مثل مادر و دختر هستند و هريک سر بر پاى ديگرى گذاشته و گريه مىکنند.
يکى از نگهبانان مىآيد و سنگ مرا در دست او مىگذارد و چيزى در گوشش مىگويد. او نمايش خود را قطع مىکند و سنگ را نشان همه مىدهد و مىپرسد مال کيست. من سکوت مىکنم و او در حاليکه تک تک زندانيان را نگاه مىکند مىگويد بگوييد اين سنگ مال کيست؟ خوشبختانه فقط تعدادى از هم اتاقىهايم مىدانند که مال من است. نگهبان مىگويد ما خواهيم فهميد که اين مال کيست و آن وقت صاحب آنرا حسابى تنبيه خواهيم کرد ولى اگر صاحب آن الان خودش را معرفى کند کارى با او نخواهيم داشت. نگهبان مىگويد طرحى که روى سنگ است طرح يک سازمان است. او به حرف زدن در مورد سنگ و طرح روى آن ادامه مىدهد. به نظر مىرسد که معنى طرح را نفهميدهاند و فکر کردهاند که چيز مهمى است.
بعد از چهار ساعت سر پا ايستادن و گوش دادن به مزخرفات نگهبانان ما را رها مىکنند و مىروند. ما به اتاق مىرويم که وسايلمان را که همه روى زمين در هم بر هم ريخته است جمع کنيم و بعد بخوابيم. حالم حسابى گرفته است، اين اولين بارى است که سنگى را که روى آن کار مىکردم از دست دادهام. ديگر کار سنگ نخواهم کرد.
حدود ٦ ماه است که اينجا هستيم، در اين زندان دست ساز شاه که نمايندگان خدا روى زمين آنرا به ارث بردند و خوب از آن استفاده مىکنند. امروز نگهبانان از ما خواستند که با تمام وسايلمان آماده باشيم. مىدانيم که به اوين بر گردانده خواهيم شد. اينجا ديگر چيز ديدنى براى نشان دادن به ما وجود ندارد، براى همين ما را برخواهند گرداند. دختران مجاهد ورزش جمعى را قبل از آنکه به طور جدى شروع کنند، با تهديد لشکرى تمام کردند. زندانيان مرد شکست خوردند، برخى خودکشى کردند ومتاسفانه جان باختند، برخى از آنها به خاطر شکنجه زخمى هستند. به هر حال آنها هم ديگر ورزش جمعى نمىکنند. حالا همه چيز در اينجا بر وفق مراد رژيم است. ما هم با زخمهايى پنهان بر وجودمان به اوين بر مىگرديم تا از جنايتى که شاهدش بوديم براى دوستانمان بگوييم. شايد هرگز نتوانيم گريه و فرياد زندانيان زير شکنجه را فراموش کنيم. کتابهاى زيادى را که از کتابخانه زندان گرفتيم کپى کرديم تا براى دوستانمان هديه ببريم، بهترين هديهاى که در زندان مىتوان داد و يا گرفت. نگهبانان از ما مىخواهند که از بند بيرون برويم. سوار اتوبوس مىشويم که دوباره به اوين برگرديم. دوباره خيابانها و مردم را مىبينم و احساس مىکنم که همه چيز برايم تازگى دارد. آدمها را، لباسهايشان، حالتهايشان، طريقه راه رفتنشان را نگاه مىکنم. از حالت راه رفتنشان مىشود احساس کرد که شادند و يا افسرده. در چهره اغلبشان شادى نيست، در راه رفتنشان گويى خود را مىکشند. فشار جنگ و فقر و اختناق بايد مردم را خسته کرده باشد. هر بار که از زندانى به زندانى ديگر منتقل مىشوم، تصور مىکنم که مردم جلوى اتوبوس را مىگيرند و ما را آزاد مىکنند. چه تخيل شيرينى، ولى مردم خودشان هم زندانىاند. چطور مىتوانند ما را آزاد کنند؟ اول بايد خودشان را از دست اين رژيم آزاد کنند. برگهاى درختان رو به زردى مىزنند و رنگ طلائى مىرود که همه جا را در برگيرد. زيبايى پائيز با رنگهاى متنوعش را مىشود در بعضى از درختان ديد. انگار بعضى از درختان در مقابل آن مقاومت مىکنند، همچنان سبز ماندهاند.
٭ ٭ ٭
پائيز سال ٦٦ است. به اوين مىرسيم، نگهبانانى که مىشناسيمشان ما را با خود مىبرند. ما را به ساختمان ٢١٦ مىبرند و به بند ٢٠٩ که بند سلولهاى انفرادى است. نمىدانم که سلول خالى کم دارند و يا سياستشان اين است که در هر سلول سه نفر بگذارند. من و روژين و يکى از مجاهدين را در يک سلول قرار مىدهند. من و روژين در مورد تنظيم رابطهمان با فاطى با هم مشورت مىکنيم و تصميم مىگيريم که چون او را نمىشناسيم، رابطه دوستانهاى با او برقرار کنيم. ما تا حالا با يک مجاهد در يک سلول نبودهايم و در اين اواخر اتاقشان در بندها از ما جدا بوده است. و ما هم دوست داشتيم که هميشه از آنها جدا باشيم، چون تا چندى پيش تواب بودند. ولى از آنجايى که فاطى را نمىشناسيم با او حرف مىزنيم، با هم غذا مىخوريم، ما حتى برخى از اخبار را به او مىدهيم و او هم اخبارى را به ما مىدهد. رابطه دوستانهاى با هم برقرار مىکنيم.صداى ريزش آبى را مىشنوم و همچنان که مشغول تمييز کردن سلول هستم، آنرا به شکل يک آبشار تجسم مىکنم. به ياد دارآباد که نبايد از اينجا دور باشد، و آبشار زيبايش مىافتم. خودم را تجسم مىکنم که در بالاى کوههاى دارآباد هستم و گوش به صداى آبشار سپردهام. صداى آب چقدر زيبا و آرام بخش است. از پنجره بالا مىروم که ببينم صداى آب از چيست و مىبينم که يک شير آب باز است. به روژين مىگويم که يک آبشار طبيعى پشت سلول است و خيلى قشنگ است. روژين مشغول مورس زدن با سلول کنارى است و حرف مرا هم مورس مىزند. اينکه يک آبشار زيبا پشت سلول است و آنها مىتوانند آنرا از بالاى پنجره ببينند. آنها مورس را قطع مىکنند که آبشار را ببينند، من از پنجره پايين مىآيم و روژين بالا مىرود.
سلول تميز نيست، تعداد زيادى سوسک در سلول است. همه سوسکها را مىکشيم و قبل از آنکه وسايلمان را باز کنيم سلول را تميز مىکنيم. ولى به نظر مىرسد که تعداد سوسکها تمام شدنى نيستند. هر روز صبح که از خواب بيدار مىشويم تعداد زيادى از آنها توى سلول و روى پتو و لباسمان هستند و روژين از آنها مىترسد. مبارزه با سوسکها هم باعث خندهمان شده و هم مشغله فکرىمان. انگار در شهر سوسکها زندگى مىکنيم. هرچه مىکشيم تمامى ندارند. بزرگند و بالدار و وقتى احساس خطر مىکنند با پريدن به جاى ديگر فرار مىکنند.
سلول خيلى داغ است، چون روى نانوايى است و نفس کشيدن در سلول خيلى سخت است. رابطهمان با فاطى نمىتواند دوستانه باقى بماند. حدود يک هفته است که در اين سلول هستيم. شب گذشته چند بار از خواب بيدار شدم، فاطى داشت به من دست مىزد. هر بار که بخاطر دست زدن او بيدار شدم، به او گفتم که به کارش ادامه ندهد ولى او خود را به خواب مىزد. صبح دلم نمىخواست که قبول کنم که او عمدا مزاحم من مىشد و خواب نبوده است. هيچ وقت نديده بودم که کسى بدون اجازه به ديگرى دست بزند. شب از روژين مىخواهم که وسط بخوابد و در مورد مزاحمتهاى شب قبل فاطى چيزى به روژين نمىگويم. نمىخواهم به او ذهنيت بدهم. بهتر است او امشب وسط بخوابد تا ببينم فردا صبح چه مىگويد.
صبح روژين از من مىپرسد:
- پريشب فاطى مزاحم تو شد؟
- آره، مزاحم تو هم شد؟
- باورم نمىشد، خودش را به من مىماليد و تظاهر به خواب بودن مىکرد. چند بار به او گفتم که مزاحمم نشود ولى فايدهاى نداشت. باز هم به من دست مىزد يا خودش را به من مىماليد. من و روژين تصميم مىگيريم که با او حرف بزنيم. به او مىگوييم حق ندارد شبها مزاحم ما شود. فاطى چيزى نمىگويد و ما خيال مىکنيم که ديگر مزاحممان نخواهد شد. شب من وسط مىخوابم و فاطى دوباره مزاحمم مىشود. چندبار بيدار مىشوم و به او تذکر مىدهم ولى فايدهاى ندارد، خودش را به خواب مىزند. به او مىگويم که خيلى احمق است دست به کسى مىزند که دوست ندارد. به او مىگويم براى من مهم نيست که دختر است و پسر نيست، کار او مثل تجاوز مىماند و نمىگذارم ادامه دهد. قبول مىکند و مىخوابد.
شب بعد روژين وسط مىخوابد و دوباره فاطى خواب او را به هم مىزند و روژين نمىتواند درست بخوابد. صبح من و روژين با هم حرف مىزنيم که چکار کنيم، چون اين وضعيت نمىتواند به همين شکل ادامه پيدا کند. سلول خيلى کوچک است، براى يک نفر درست شده است، وسايلمان هم در سلول است. تا به حال به عرض سلول مىخوابيديم. تصميم مىگيريم که عرض سلول را به سه قسمت کنيم و بخوابيم. با پتوها ديوارى باريک بين جاى خودمان و جاى فاطى مىکشيم. به او مىگوييم که آن قسمت متعلق به اوست و حق ندارد مزاحم ما بشود. تقسيم سلول به اين کوچکى خندهدار است. نگهبانان به محض باز کردن در متوجه تقسيم سلول مىشوند و با دهان باز به آن نگاه مىکنند. ما ديگر با فاطى حرف نمىزنيم، باهم غذا نمىخوريم و وقتى غذا مىگيريم او غذاى خودش را مىگيرد و ما مال خودمان را. به نظر مىرسد که اين تقسيمبندى براى اکبرى رئيس ٢٠٩ خيلى جالب توجه است. هر چند نمىداند که موضوع چيست ولى در سلول را باز مىکند و به فاطى نگاه مىکند و ما را هم نگاه مىکند. از قيافهاش پيداست که دارد از فضولى مىميرد و خيلى دوست دارد بداند بين ما چه اتفاقى افتاده است.
چند روزى در صلح گذشته است و شبها با آرامش خوابيدهايم. ولى دوباره فاطى شروع به آزار ما کرده است. او پايش را از روى پتوى بين ما و خودش به طرف ما مىآورد که ما را لمس کند. نمىدانم بيمار است يا دوست دارد ما را اذيت کند. به فاطى مىگويم:
- اگر دست از کارهاى احمقانهات بر ندارى به نگهبانان مىگويم که ما را جدا کنند وگرنه دست به اعتصاب غذا مىزنم. رژيم خيلى دوست دارد که مشکل تو را بداند و من هم به نگهبانان خواهم گفت که ديگر نتوانى مزاحم ما بشوى. اگر يک بار ديگر يکى از ما را لمس کنى و يا پتو را هل بدهى و يا هر حرکت احمقانهاى بکنى هيچ حرفى به خودت نمىزنم، در سلول را مىزنم و به نگهبانان مىگويم موضوع چيست و از آنها مىخواهم که ما را از هم جدا کنند يا اعتصاب غذا مىکنم.
مثل اينکه اين تنها راهى بود که مىتوانست فاطى را سر جايش بنشاند. با ناراحتى زير پتو مىرود و شب و روز خواب است. دلم برايش مىسوزد که نياز جنسى شديدى دارد وامکان تامين آنرا ندارد. متاسفانه کارى هم نمىتوانيم برايش بکنيم. طى دو سال گذشته که در بندمان تواب نبود متوجه اين نوع رابطه بين بعضى از زندانيان با يکديگر شده بودم. ولى هميشه فکر مىکردم که طرفين آزادانه وارد اين رابطه شدهاند و تصور نمىکردم که روزى کسى بخواهد خودش را به من تحميل کند.
از آنجايى که فاطى ديگر کارى با ما ندارد، دوباره وضعمان عادى شده است. و مشغول رونويسى کتابهايى هستيم که از گوهردشت با خود آوردهايم. تمام وقت در حال رونويسى هستيم، اينطورى هم از وقتمان استفاده مىکنيم و هم تعداد نسخههاى کتابها را بيشتر مىکنيم. امروز ملاقات داريم و قصد داريم که بخشى از کتابهاى دست نوشته شده را با خود ببريم و اگر دوستانمان را ديديم به آنها بدهيم. يکى از دست نوشتهها را که از کتاب برتولت برشت است بين دو تا جوراب مىگذارم و آنرا مىپوشم. روژين هم دست نوشته ديگرى را در خود جاسازى مىکند. به ملاقات مىرويم و در يک چشم به هم زدن و بدون رد و بدل کردن حرفى آنها را به دوستانمان مىدهيم. اگر نگهبانان ببينند که ما با آنها حرف مىزنيم و يا چيزى به آنها مىدهيم شکنجه خواهيم شد. در حالى از ملاقات بر مىگرديم که اخبارى داريم و برخى از دوستانمان را ديدهايم. مشغول مورس زدن و رد و بدل اخبار مىشويم.
بيشتر از دو ماه است که در اين سلول بىهوا و گرم هستيم. نگهبان در سلول را باز مىکند و از ما مىخواهد که با تمام وسايل آماده باشيم. خيلى خوشحال مىشويم، بزودى پيش دوستانمان مىرويم. نگهبان ما را از ساختمان بيرون مىبرد و به يک نگهبان مرد مىسپارد. او ما را به ساختمان جديدى مىبرد که از بيرون به نظر خيلى بزرگ مىآيد. نگهبان زنى ما را به داخل ساختمان مىبرد و از ما مىخواهد به دنبال او برويم. روژين در گوشم مىگويد که به سلول ديگرى مىرويم. نگهبان درى را باز مىکند و از ما مىخواهد وارد شويم. وارد مىشويم و چشمبندها را بر مىداريم. داخل سلولى هستيم متفاوت با قبلى، تازه ساز و تميز. اوقاتمان تلخ است ولى مجبوريم دوباره وسايلمان را باز کنيم. مجبوريم سلول جديد را هم به دو قسمت کنيم که فاطى مزاحممان نشود. تمام روز صداى رفت و آمد مىآيد و معلوم است که همه زندانيان را از سلولهاى ٢٠٩ به سلولهاى اين بند که آسايشگاه نام دارد منتقل مىکنند. اينجا خيلى بهتر است، اميدوارم ديگر از آن سلولها و آن ساختمان استفاده نکنند.
صبح است و مشغول خوردن صبحانه که يک ليوان چاى ولرم همراه يک تکه کوچک نان و يک تکه خيلى کوچک پنير است. چند ضربه به ديوار زده مىشود، براى فاطى است. فاطى جواب مىدهد، بىاختيار همانطور که مشغول خوردن هستم گوش مىدهم. مىشنوم که مورس به فاطى مىگويد که ديروز بند بالا که انفرادى مردان است گشت بوده است و ممکن است امروز ما را بگردند. به روژين مىگويم که ممکن است امروز گشت باشد و بايد هر چيزى را که در جاى امن نيست جاسازى کنيم. ما مشغول رونويسى دوباره کتاب برشت هستيم و بايد نسخه اصلى را پنهان کنيم. فکر مىکنيم که جاى موقتى مىتوانيم آنرا جاسازى کنيم و به فکر هندوانهاى مىافتيم که روز قبل خريديم. هندوانه را سوراخ مىکنيم و مقدارى از آنرا مىخوريم و دست نوشته بستهبندى شده را در نايلون پيچيده و در آن مىگذاريم. روز مىگذرد و گشتى صورت نمىگيرد. روز بعد نوشته را از هندوانه در مىآوريم با تعجب مىبينيم که آب هندوانه به جزوه رسيده و به شکل خيلى عجيب در آمده است. کاغذهاى جزوه شبيه کپى شدهاند. آنها را روى لوله داغ مىگذاريم و يکىيکى بعد از خشک شدن بر مىداريم و جايشان را عوض مىکنيم.
٭ ٭ ٭