زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
اتاق دربسته
زمستان سال ٦٦ است و حدود يک ماه از انتقال به اين سلول مىگذرد. روزنامه و تلويزيون نداريم و با رونويسى لااقل از وقتمان استفاده مىکنيم. نگهبانان دوباره از ما مىخواهند که وسايلمان را جمع کنيم و آماده انتقال باشيم. خيلى خوشحاليم، فکر مىکنيم اين بار ديگر پيش دوستانمان مىرويم. ماهها است که از آنها دوریم و دلمان خیلی تنگ شده است. به ساختمانى مىرسيم که برايم تازگى دارد. اينجا را آسايشگاه مىنامند. نگهبانان ما را به اتاق پنج بند يک مىبرند و در اتاق را هم مىبندند. ما ٥ نفر غيرمذهبى هستيم با ٣٥ نفر مجاهد در اتاقى که ظرفيت ٥ نفر آدم را دارد. سارا هم همراه من و روژين در اين اتاق است. متاسفانه فاطى هم در اين اتاق است. اتاق خيلى کوچک است، وسايلمان هم جا مىگيرند، مشکل نشستن و خوابيدن خواهيم داشت. گوشه چپ اتاق را ما غيرمذهبىها در اختيار مىگيريم. جاى خواب و نشستنمان همينجاست و بقيه اتاق متعلق به مجاهدين است. اولين شب فاطى جاى خوابش را کنار جاى ما مىاندازد. من و روژين هم با صداى بلند به همه مجاهدين مىگوييم که فاطى حق ندارد کنار ما بخوابد. فاطى فکر نمىکرد که ما در مورد او علنا حرف بزنيم وگرنه دست به چنان کار احمقانهاى نمىزد. ما کارگرى يک روز را انجام مىدهيم و آنها کار پنج روز را. چرا که فقط جمعيت سالم اتاق کار مىکنند. زندگى با مجاهدين به همان سختى زندگى با توابين است. رژيم هم مىداند که ما دوست نداريم با آنها هم اتاق باشيم و عمدا ما را در کنار هم قرار مىدهد. حالا بعد از سالها دوباره در کنار هم هستيم.
دنيا با رمز مخصوص بين خودمان که کسى چيزى از آن نمىفهمد به ديوار مورس مىزند. او به همراه برخى از دوستانم در اتاق کنارى است. به يکديگر مىگوييم که در کجا براى هم نامه خواهيم گذاشت و علامت اينکه نامه گذاشتيم را تعيين مىکنيم. علامتهايى که کاملا علنى هستند ولى نه براى رژيم و نه براى مجاهدين و نه براى کس ديگرى مفهومى ندارند. متوجه مىشوم که بهناز و برخى ديگر از دوستانم در اتاقهاى ديگر هستند. براى آنها نامه مىنويسم و جاهايى را براى گذاشتن و برداشتن نامه تعيين مىکنيم. همه آنها خيلى وقت است که حکمشان تمام شده است و به همين دليل از ما حکمدارها جدا نگه داشته مىشوند. علت اينکه عليرغم پايان يافتن حکمشان در زندان هستند اين است که با شرط آزادى موافق نيستند. حالا شرط آزادى امضاء برگه توبه نامه است. قبلا شفاهى بود ولى حالا کتبى شده است. براى آزادى آنها بايد نامهاى را امضا کنند که متعهد مىشوند کار سياسى نخواهند کرد. بايد برگهاى را امضا کنند مبنى بر اينکه رژيم را قبول دارند و از جريانات سياسى متنفر هستند و گذشتهشان را محکوم مىکنند. چهار تا اتاق پر از آنهاست، زندانيانى که حاضر نيستند شرايط آزادى را بپذيرند. نمىدانم چندتاى آنها و براى چه مدت تن به شرايط آزادى نخواهند داد.
نينا، نازلى، آنا و راز در بند بالا هستند. وقتى به هواخورى مىآيند به هم مورس مىزنيم. و اگر آنها بتوانند به کنار پنجره ما مىآيند و برايم نامه مىآورند و نامه مرا مىگيرند. ما هنوز هواخورى نداريم. اگر به ما هم هواخورى بدهند مىتوانيم به نامه نگاريمان نظم بدهيم.
دنيا در يکى از نامههايش از من مىپرسد که آيا با راز رابطه دارم يا نه. دنيا مىنويسد:
- يادم مىآيد وقتى که به گوهردشت منتقل مىشدى رابطهاى با هم نداشتيد. اگر هنوز با هم رابطهاى نداريد در مورد آن فکر کن. راز دختر خوبى است، وقتى تو نبودى هر وقت احتياج داشتيم به ما کمک مىکرد.
نامه دنيا مرا به فکر فرو مىبرد و تصميم مىگيرم که رابطهام را با راز از سر بگيرم. به نظر مىرسد که راز هم موافق است. امروز که آنها هواخورى داشتند و وقتى نگهبان در هواخورى نبود و آنا به کنار پنجره آمد که با من حرف بزند، وقت رفتنش به او گفتم که راز را صدا کند. راز آمد و با هم کمى حرف زديم، از او خواستم که برايم نامه بدهد و برايم از کارهايى که در ٩ ماه اخير کرده بنويسد. به او گفتم که من هم برايش مىنويسم.
دوباره من و راز با هم رابطه داريم و برخى از روابطمان را با همديگر تنظيم مىکنيم. بهناز در اتاق ديگر بند ماست و اتاقش پنجرهاى به هواخورى ندارد. ارتباط گيرى بهناز و راز سخت است چون بايد با نخ نامه را از بالا به پايين بفرستند و کار مشکلى است. براى همين من مسئوليت گرفتن و دادن نامههاى آنها را به عهده مىگيرم.
نزديک يک هفته است که در اين اتاق هستيم و داريم کم کم جا مىافتيم. در عرض اين يک هفته تمام سعى من سازمان دادن به روابطم بوده است. بعد از هر انتقال تا چند روز از نفس مىافتم ولى اين بار حالم بهتر است چون نزديک دوستانم هستم. هر بار که نگهبان در اتاق را براى دستشويى باز مىکند، بعد از چند دقيقه در اتاق و دستشويى را مىبندد و بيست دقيقه بعد دوباره باز مىکند که به اتاق بر گرديم. هر بار تعدادى از مجاهدين در اتاق مىمانند. احساس مىکنم که هربار ما در دستشويى هستيم وسايلمان گشته مىشوند. ولى مطمئن نيستم، بايد مطمئن شوم، بار ديگر که به دستشويى مىروم قبل از رفتن وسايلم را به طريقى مىگذارم که اگر دست بخورند بفهمم. به دستشويى مىروم و وقتى بر مىگردم متوجه مىشوم که وسايلم دست خوردهاند، خيلى عصبانى مىشوم. با روژين حرف مىزنم، مىگويد بهتر است که دوباره امتحان کنيم. موافقت مىکنم و از او مىخواهم که خودش اين کار را بکند. وقتى از دستشويى بر مىگرديم روژين مىگويد که وسايلش را گشتهاند. با هم حرف مىزنيم که چه بايد بکنيم. روژين مىگويد بايد به آنها بگوييم که ما مىدانيم آنها وسايلمان را مىگردند و بايد دست از اين کار بکشند. به او مىگويم درست نيست تنها ما دو نفر در مورد اين کارشان علنى حرف بزنيم. تازه مىتوانند بگويند که دروغ مىگوييم. به بقيه هم مىگوييم و آنها هم خودشان امتحان مىکنند.
براى اولين بار هر پنج نفر دور هم جمع مىشويم و در مورد آن حرف مىزنيم. به اين نتيجه مىرسيم که بايد موقع شام به آنها بگوييم که ما به کارى که مىکنند واقفيم و بايد دست از اين کار بردارند. موقع شام که همه در حال غذا خوردن هستيم شهره رو به آنها مىگويد که مىخواهد چيزى بگويد. همه سکوت مىکنند، آنها شهره را نگاه مىکنند و شهره آنها را. شهره مىگويد:
- ما مىدانيم که در نوبتهاى دستشويى وسايل ما را مىگرديد. ديگه بس است، اين کار را نکنيد.
مىبينم که تعدادى از آنها از خجالت سرخ شدهاند. زن ميانسالى در بين آنهاست، مىگويد:
- ما هرگز چنين کارى نمىکنيم.
شهره مىگويد:
- زمانى که وسايل ما گشته شدهاند به جز دوستان شما هيچ کس در اتاق نبوده است. براى مثال امروز وقتى ما در دستشويى بوديم وسايل من گشته شده است. مىگوييد رژيم اين کار را کرده است؟ ما مىدانيم که تعدادى از شما اين کار را کردهايد. از زمانى که ما به اينجا آمدهايم اين کار را داريد مىکنيد. حالا هم بحثى سر آن با شما نداريم فقط بهتان مىگوييم که دست از اين کار بکشيد.
زن ميانسال به گريه مىافتد، به نظر مىرسد که براى او سخت است باور کند چه دوستانى دارد.
٭ ٭ ٭
بعد از ظهر است و برخى از زندانيان خوابيدهاند. من هم مشغول نوشتن نامه هستم. روژين مشغول مورس زدن با اتاق کنارى است. روژين دست از مورس زدن مىکشد و به من خبر مىدهد که دوستش مىگويد که زهرا مىخواهد به من مورس بزند. تعجب مىکنم و گوشم را به ديوار مىچسبانم. مجبورم مورس معمولى بزنم چون تا بحال رابطهاى با زهرا نداشتهام و رمزى با هم نداريم. به اطرافم نگاه مىکنم و احساس مىکنم که موقع بدى نيست. با اينحال پتويى به دور خودم مىپيچانم و دستم را زير پتو قرار مىدهم که کسى نتواند حرکت دستم را بشمارد و از محتواى گفتگو خبردار شود. حال زهرا را مىپرسم. زهرا مىگويد:
- نوشتههايى از جريانات راست در مورد ما در زندان مىچرخند. همينطور نقدهايى در مورد برنامه حزب کمونيست. خوب است که ما هم در مورد اين جريانات راست و نقدهاى آنها از برنامه بنويسيم.
پاسخ مىدهم:
- من هم دو تا از اين نقدها را خواندهام، هر چند براى من نبودند و من از طريق روابطم گرفتم. ولى فکر نمىکنم که درست باشد علنا به آنها پاسخ دهيم و علنا چيزى بنويسيم و پخش کنيم. ما مىتوانيم در مورد برنامه آنها و نظراتشان و مبارزهشان بخصوص در زندان هر جا و در هر رابطهاى که لازم باشد بحث کنيم. لازم نيست در مورد آنها بنويسيم و به همه بدهيم که بخوانند. بالاخره ما در زندان هستيم و ممکن است براى فعاليتهايمان به زير بازجويى برويم.
- ولى شرايط فرق کرده است، کارگران زيادى در جامعه در حال اعتصاب هستند. مردم در جامعه خيلى باز بر عليه رژيم حرف مىزنند. ما هم مىتوانيم نظراتمان را علنا بنويسيم، همينطور در مورد سياستهاى حزب کمونيست.
- نمىدانى کجا هستى؟ اگر رژيم يک نوشته آنچنانى پيدا کند ما را به زير بازجويى مىبرد. اولا شناساندن خودمان به رژيم کار درستى نيست. دوما من نمىتوانم در مورد سياستهاى حزب کمونيست بنويسم. شش سال است که از آنها دور هستم و سياستهايشان را نمىدانم. چطور مىتوانم بجاى آنها حرف بزنم؟ وقتى من دستگير شدم هنوز تشکيل نشده بود. مىدانم که فعال هستند ولى من چيز زيادى در مورد آن نمىدانم. من مىتوانم در مورد نظرات خودم حرف بزنم، هر چند حاضر نيستم علنا نظراتم را بگويم. به تو هم پيشنهاد مىکنم که اين کار را نکنى.
- من فکر کردم که ما مىتوانيم با هم اين کار را بکنيم. ولى اگر تو حاضر نيستى اين کار را بکنى خودم به تنهايى مىکنم.
- در موردش بيشتر فکر کن.
- آيا نوشته مرا خواندهاى؟
- آرى.
- نظرت چيست؟
- همهاش را نخواندم، خيلى زياد بود و من هم خيلى کار داشتم. مسئله اين است که نمىشود در مورد اين چيزها با مورس تبادل نظر کرد. اگر در يک اتاق بوديم مىتوانستيم در موردش حرف بزنيم. شايد در آينده در کنار يکديگر قرار بگيريم و بتوانيم حرف بزنيم.
- دارم چيز ديگرى مىنويسم، آنرا بخوان و بگو که با آن موافقى يا مخالف.
- باشه.
نگران زهرا هستم، يکباره تصميم گرفته است که يک تنه و علنى نمايندگى حزب کمونيست را در زندان بعهده بگيرد.
مدتى است که فکرم مشغول اين است که چطور رابطهام را با دوستانم در بند سه تنظيم کنم. اگر با يکى از آنها رابطه داشته باشم کافى است که از همه شان نامه دريافت کنم. ولى مسئله اين است که نمىخواهم موقع هواخورىشان از پنجره استفاده کنم، استفاده از نخ هم در شب خيلى عاقلانه نيست. همه اتاق مىفهمند موضوع چيست و من به مجاهدين اعتماد ندارم. احساس مىکنم که آنها اگر زير فشار بروند به راحتى بر عليه ما حرف خواهند زد تا خودشان را حفظ کنند، همانطور که سالهاى اوليه کردند. اگر ما هم هواخورى داشتيم مىتوانستم ارتباط را تنظيم کنم. نمىدانم تا کى در اين اتاق در بسته بدون هواخورى خواهيم بود.
صبح است و بند سه در هواخورى هستند. من براى راز نامه دارم، نامه من براى او و آنا بعلاوه نامههاى بهناز و روژين براى او. آنها را در يک قوطى داروى خيلى کوچک جاسازى مىکنم که اگر کسى آنرا ببيند نتواند حدس بزند که جاسازى است. بلوزم را از پنجره آويزان مىکنم، اين علامت اين است که نامه دارم. راز مشغول قدم زدن است و منتظر وقت مناسب است که بيايد و بگيرد ولى نگهبان از جايش تکان نمىخورد. يک ساعت مىگذرد و آنها بايد هواخورى را ترک کنند. راز نزديک باغچه جلوى پنجره ايستاده و با مورس به من مىگويد که آنرا به طرف او پرت کنم. مىگويم کار درستى نيست. مىگويد نگهبان نگاه نمىکند پرت کن، هرجا بيفتد مىآيم و بر مىدارم. احساس مىکنم که او عجله دارد که نامهها را حتما امروز بگيرد ولى به او اعتماد مىکنم و قوطى را پرت مىکنم. روى زمين مىافتد، جايى بين پنجره ما و باغچه. آنرا نگاه مىکنم دلم شور مىزند که اگر نتواند بيايد و ببرد، چه اتفاقى خواهد افتاد. نامههاى من و روژين با رمز نوشته شدهاند و کسى چيزى از آنها نمىفهمد. ولى نامه بهناز با خط عادى نوشته شده است و نمىدانم مضمون آن چيست، آيا اطلاعاتى در آن است؟ خيلى ناراحت هستم، صداى نگهبان را مىشنوم که از زندانيان مىخواهد که هواخورى را ترک کنند، و قوطى همانجاست. حالا نوبت بند دو است که به هواخورى بيايند و اگر آنها آنرا پيدا کنند حتما به نگهبانان مىدهند. زندانيان بند دو يا تواب هستند و يا بريده. هواخورى تمام وقت در اختيار آنهاست، وقتى بند سه هواخورى دارد آنها به داخل بند مىروند. بند سه روزى يک ساعت هواخورى دارد و بقيه وقت در اختيار بند دو است. مىبينم که راز مىرود در حاليکه به پنجره اتاقم نگاه مىکند، احساس مىکنم که اشتباه بزرگى کردم.
زندانيان بند دو در هواخورى هستند، مىبينم که زندانيان در همان قسمتى که قوطى افتاده است قدم مىزنند. عصر نگهبان از آنها مىخواهد که به داخل بند بروند، خيلى غيرعادى است. چند لحظه بيشتر طول نمىکشد که پنج مرد به داخل هواخورى مىآيند. آنها پشت پنجرههاى ما قدم مىزنند و انگار اندازهگيرى مىکنند. حتما نگهبانان قوطى را پيدا کردهاند و حالا اين مردها دارند با محاسبه جايى که قوطى افتاده بود و فاصله آن با پنجره ها سعى مىکنند بفهمند که از کدام اتاق انداخته شده است. خيلى نگرانم ولى چه کار مىتوانم بکنم؟ در نوبت بعدى دستشويى براى بهناز مىنويسم که نامهاش به دست نگهبانان افتاده است. از او مىپرسم که آيا چيز مهمى در آن نامه بوده است؟ روز بعد پاسخ بهناز را مىگيرم، نوشته است جاى نگرانى نيست و چيزى که به رژيم کمکى بکند در نامهاش نيست. حالم کمى بهتر شده است، هر چند ممکن است همين باعث شود که همهمان را بيشتر کنترل کنند و ارتباط برقرار کردن سختتر شود.
بعد از واقعه پرت کردن قوطى نامهها، سه روز است که بند سه هواخورى ندارند. فقط زندانيان بند ٢ از هواخورى استفاده مىکنند. امروز روز سوم است که يک ديوار پلاستيکى بزرگ در مقابل پنجرههاى ما دارند مىگذارند و به اين طريق پنجرههاى ما را از هواخورى جدا مىکنند و ديگر زندانيان بند ٣ نمىتوانند به کنار پنجرههاى ما بيايند. حالا ديگر مطمئن هستم که آنها نامههاى ما را پيدا کردهاند و خيلى ناراحت کننده است. احساس مىکنم که وضعيت جديد تقصير من است. روژين مىگويد:
- ناراحت نباش، اين اتفاق مىتوانست براى هر کسى بيفتد. اين ديوار را هم دير يا زود مىگذاشتند.
نامهاى از دنيا دارم که نوشته است زهرا با نگهبانان در مورد وقت استفاده دستشويى درگير شد و او را به سلول انفرادى بردند. براى او متاسف مىشوم، هر چند او بارها و براى مدتهاى طولانى به سلول رفته است و حتما مىتواند آنرا تحمل کند.
چهار روز از واقعه پرت کردن قوطى نامهها مىگذرد. صبح است از صداهايى که از هواخورى مىآيد متوجه مىشوم که بند سه در هواخورى هستند. با خوشحالى بالاى پنجره مىروم که با راز مورس بزنم. هرچند مىدانم که او چه خواهد گفت ولى آرزو مىکنم که چيز ديگرى بگويد. در گوشهاى از هواخورى طورى با نازلى ايستاده است که هر کس مىتواند فکر کند که دارند با هم حرف مىزنند. ولى او دارد با من مورس مىزند. راز مورس مىزند:
- نگران نباش، نامهها را دارم. متاسفم که اصرار کردم آنرا پرت کنى. نمىتوانستم برايت پيغام بدهم که قوطى بدستم رسيده است.
باورم نمىشود، با خوشحالى روژين را صدا مىکنم و خبر را به او مىدهم. با مورس از راز مىپرسم:
- چطور قوطى را بدست آوردى؟
- دوستى در بند دو دارم، از او خواستم که برود بردارد و برايم بياورد.
هرچند خيلى خوشحالم که نامهها به دست رژيم نيافتادهاند و من مسئول ديوارى که جلوى پنجره مىکشند نيستم، ولى احساس بدى از درون مرا مىخورد. احساس مىکنم بدون اينکه مطمئن باشم براى خودم ذهنى گرايى کردهام. احساس مىکنم که جاى تنگ و روابط محدود مغز آدم را کوچک و بسته مىکند. اين اولين بارى است که اينطور ذهنىگراييم را به وضوح مىبينم. نمىدانم که تاثيرات ديگر زندان چيست و يا چه خواهد بود.
٭ ٭ ٭
حدود يک ماه است که در اين اتاق هستيم. اتاقى که در بسته است و من بايد مراقب غذا و آب خوردنم باشم. مىدانم که چه ساعتهايى در براى دستشويى باز مىشود، و هميشه نيم ساعت قبل از باز شدن در آب مىخورم. هميشه احساس مىکنم که تشنه هستم ولى آب نمىخورم، در غير اينصورت نمىتوانم به کارهايم برسم و بايد تا باز شدن در اتاق براى دستشويى به خودم بپيچم. زندگى صبحها برايم سختتر است. چون وقتى بيدار مىشوم خيلى تشنه هستم ولى آب و چايى نمىخورم تا ساعت يازده، چون در اتاق ما ساعت يازده و نيم باز مىشود. بعضىها هر وقت که دلشان مىخواهد غذا مىخورند و آب مىنوشند. اين افراد تمام روز پشت در اتاق منتظر هستند که در باز شود و به دستشويى بروند. آنها مدام تکان مىخورند که بتوانند ادرارشان را کنترل کنند، هيچ کار ديگرى نمىکنند. بعضى از زندانيان هم عليرغم نخوردن چايى و آب و با آنکه غذا را مىشورند که چربىاش را نخورند، بخاطر ناراحتى روده آرامش ندارند. بيشتر غذاها روده آنها را ناراحت مىکند و هر ساعت احتياج به رفتن به دستشويى دارند. متاسفانه چنين کسانى هم بايد درد را در اتاق دربسته تحمل کنند. يک سطل هم در اتاق هست که براى مواقع ضرورى است و معدود زندانيان در بين دو وقت دستشويى از آن استفاده مىکنند. و با اين کارشان نفس کشيدن را غير قابل تحمل مىسازند. من هرگز احساس نکردهام که مىتوانم از سطل استفاده کنم. لبهايم به خاطر کمبود آب هميشه خشک هستند، با اينکه روى آن کرم مىمالم با اين حال آماده به خون افتادن هستند.
غروب است و هر کس مشغول کاريست. من هم دارم کتاب فيزيک مىخوانم. اين تنها کتابى است که مىتواند درکم را از ديالکتيک عميقتر کند. در اتاق باز مىشود و دختر جوانى وارد مىشود. مجاهدينى که دم در نشستهاند دورهاش مىکنند، مىتوانم صداى آنها و سوال و پاسخها را بشنوم. دختر خود را سار معرفى مىکند. قيافهاش صميمى است و اعتماد بنفس از صورتش مىبارد. مجاهدين از او مىپرسند که اتهامش چيست و از کدام زندان مىآيد. صداى سار را مىشنوم که مىگويد:
- عضو حزب کمونيست و پيشمرگه بودم. بخاطر يک عمل جراحى مجبور شدم که مخفيانه به شهر برگردم ولى لو رفتم و دستگير شدم. براى چند ماه در زندانهاى سنندج بودم. حالا به اينجا تبعيدم کردند و من هم همين را مىخواستم.
با تعجب نگاهش مىکنم. يعنى او يک سرباز سرخ است؟ دلم مىخواهد هرچه زودتر با او حرف بزنم، حتما همه نظرات و سياستهاى حزب را مىداند. خيلى جوان است. او را در حاليکه يک کلاشينکف حمل مىکند تجسم مىکنم. بايد دستگيرى برايش ضربه سختى بوده باشد. چون يکباره از اوج قدرت به پايين افتاده است. از موقعيتى که پاسدارها را مىگرفته و گريه و التماس آنها را مىديده است، يکباره تغيير موقعيت دادن و به دست پاسدارها افتادن بايد احساس خيلى بدى باشد. خيلى طول نمىکشد که در اتاق براى دستشويى باز مىشود. از کنار سار رد مىشوم و اسمم را به او مىگويم و مىگويم از يک جريان هستيم. مىبينم که سار خيلى خوشحال مىشود و مىخواهد سوال کند. به او مىگويم بايد تا برگشتن از دستشويى صبر کند و الان نمىتوانم با او حرف بزنم. با عجله به دستشويى مىروم، بايد نامههايم را براى دوستانم جاسازى کنم و نامههاى آنها را طورى که کسى نبيند از جاسازىها بردارم.
از دستشويى به اتاق بر مىگرديم و سار از دوران پيشمرگهاى براى همه مىگويد. برايمان از کوههايى مىگويد که همراه پيشمرگههاى ديگر مىپيموده و هر يک از ما سوالهايى از او داريم. در مورد آن دوستانم که مىدانم به کردستان رفتند مىپرسم. سار در مورد آنهاييکه مىشناسد مىگويد. در مورد صابر مىپرسم که او را از طريق خواهرش مىشناختم. صابر يکى از سازماندهان محصلين معترض سنندج بود و بعد از سرکوبهاى سال ٦٠ رژيم به دنبال دستگيرى او بود. صابر به تهران آمد که دستگير نشود. يکبار با او به سينما رفتم و در يک قنادى بستنى خورديم. مىخواستم با او حرف بزنم که در تهران بماند و درس بخواند. ولى او اصرار داشت که به کوه برود و پيشمرگه شود. هر چه با او حرف زدم فايدهاى نداشت، تصميمش را گرفته بود. به او گفتم که خيلى جوان است، همهاش پانزده سال دارد و نبايد الان چنين تصميمى بگيرد، بگذارد در ١٨ سالگى چنين تصميمى بگيرد. ولى فايدهاى نداشت و گفت وقتى دولت با مردم اين طور رفتار مىکند، من چطور مىتوانم چشمم را ببندم و به مدرسه بروم و درس بخوانم.
سار در مورد صابر مىگويد:
- صابر در گروهى بود که حزب دمکرات به آنها حمله کرد و تعدادى را کشت. صابر در بين کشته شدگان بود. اين اتفاق چهار سال پيش افتاد. بعد از آن براى مدتى با دمکرات در جنگ بوديم. آنها ميگفتند شما اجازه انتقاد از سياستهاى ما را نداريد و به همين دليل مىخواستند فعاليتهاى ما را محدود کنند و خود تنها يکه تاز صحنه سياسى در کردستان باشند. نهايتا هم به نيروهاى ما حمله کردند و جنگى سراسرى عليه ما در کردستان راه انداختند که هدفشان برچيدن ما بود و خوشبختانه به شدت شکست خوردند و ناچارشدند که آتش بس پيشنهادى ما را بپذيرند.
- وقتى صابرجان باخت چند سالش بود؟
- هفده سال داشت، کسى موافق مسلح شدن او نبود ولى خودش اصرار داشت.
از سار در مورد زندانى که در آن بوده است مىپرسم و او مىگويد:
- مثل اينجا بود، هرچند چيزى را که من آنجا ديدم نمىتوانم فراموش کنم و خيلى شبها کابوسش را مىبينم. حدود دو ماه پيش نگهبانان ما را چشمبسته به هواخورى بردند، نيمههاى شب بود. از زير چشمبند ديدم که چراغهاى هواخورى روشن و تعدادى زن و مرد در آنجا هستند. من همراه دوستم بودم، فکر کردم مىخواهند ما را بترسانند. مىدانستم که دوستم منتظر اعدام است ولى هيچ وقت فکر نمىکردم که او را جلوى من بکشند. ما را در يک رديف قرار دادند، بعد از مدتى شروع به تيراندازى کردند. وقتى تيراندازى تمام شد چراغها را خاموش کردند. چشمبند را برداشتم ولى چيزى نمىديدم، خيلى تاريک بود. دوستم را صدا کردم ولى جوابى نمىشنيدم، دوباره صدايش کردم. سعى کردم با دستهايم لمس کنم، نشستم و با دستانم دوستم را لمس کردم. صدايش کردم، جواب نمىداد. لمسش کردم، دستم خيس شد ولى تاريک بود نمىديدم که دستم با خون خيس شده است. شوکه بودم نمىخواستم باور کنم که خون او بر دستم نشسته است. نمىخواستم باور کنم که دوستم در کنارم مرده افتاده است. همچنان که لمسش مىکردم متوجه شدم که موهايش روى صورتش است. موهايش را کنار زدم و صورتم را بر صورتش گذاشتم و براى اولين بار در زندگى با صداى بلند گريه کردم.
٭ ٭ ٭