زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

زير بوته لاله عباسى

صبح است و مشغول کتاب خواندن هستم، صداى آدمهايى از هواخورى مى‌آيد که متفاوت با زندانيان بندهاى ٢ و ٣ به نظر مى‌رسند. احساس مى‌کنم صداى خنده دنيا را مى‌شنوم. براى اطمينان از قفسه بالا مى‌روم و از لابلاى کرکره‌هاى آهنين هواخورى را نگاه مى‌کنم. زندانيان اتاق ٦ توى هواخورى هستند. آرى دنيا با برخى ديگر از زندانيان در حال حرف زدن و خنديدن است. آنها دارند پنجره ما را نگاه مى‌کنند، دستم را از بين پرده‌ها بيرون مى‌برم و برايشان دست تکان مى‌دهم. آنها هم برايم دست تکان مى‌دهند. بعد از تقريبا يکسال آنها را مى‌بينم. به نظر به همان سرحالى قبل هستند. از قفسه پايين مى‌آيم و به اين فکر مى‌کنم که اگر بعد از اتاق آنها به اتاق ما هواخورى بدهند چه مى‌توانم بکنم. روژين مى‌گويد پس ما هم امروز هواخورى خواهيم داشت. سعى مى‌کنم افکارم را متمرکز کنم و تصميم مى‌گيرم که محلى را براى جاسازى به راز بگويم. ولى بار اول کجا بگذارم که براحتى بتواند بردارد و شک کسى را هم برنيانگيزد؟ نامه‌اى با رمز خودمان مى‌نويسم که از اين به بعد نامه‌هايمان را زير بوته گل لاله‌عباسى خاک کنيم و من نامه‌ام را با نخ قرمز ببندم و او با نخ زرد، و هر کدام با کشاندن نخ نامه را برداريم. در ضمن هر وقت که نامه‌اى براى او دارم بلوز آبى‌ام را در پشت پنجره آويزان خواهم کرد. وقتى هم که او براى من نامه دارد دامن سبزش را روى بند لباس در هواخورى آويزان کند. نامه را سريع مى‌نويسم و آنرا در يک صابون جاسازى مى‌کنم و بعد با آب دهان سوراخ روى صابون را ناپديد مى‌کنم. صابون را در يک جاصابونى مى‌گذارم که به هواخورى ببرم و آنرا در دستشويى هواخورى آويزان کنم. فکر مى‌کنم که صابون شک هيچ کس را برنخواهد انگيخت. تازه اگر رژيم و يا هر آدم فضولى نامه‌ام را پيدا کند نمى‌تواند چيزى از آن بفهمد. هر کس هم يک جاصابونى دارد و آنرا در دستشويى آويزان کرده است.

کنار پنجره مى‌نشينم و منتظر نوبت هواخورى خودمان مى‌شوم. پشت پنجره در هواخورى يک باغچه است. در انتهاى باغچه چند بوته گل لاله‌عباسى هستند که غروبها گلهاى آن باز مى‌شوند. گويى گلهاى لاله‌عباسى به نور حساس هستند چون نزديک غروب باز مى‌شوند و در سپيده دم بسته مى‌شوند. در روز گلهاى لاله‌عباسى که شب پيش باز بوده‌اند مثل مشت بسته هستند. گلهاى ديگرى هم در باغچه هستند ولى من گلهاى لاله‌عباسى را بيشتر از بقيه دوست دارم، چون مرا به ياد خانه‌مان مى‌اندازد. هميشه تعداد زيادى از آنها را در رنگهاى مختلف در باغچه‌مان داشتيم. پدرم هر سال بهار باغچه را پر از گل مى‌کرد و گل لاله‌عباسى هم مى‌کاشت. يادم مى‌آيد غروبها که همه گلهايشان باز مى‌شدند دوست داشتم به کنارشان بروم و لمس‌شان کنم. جاى گلهاى لاله‌عباسى در باغچه هواخورى هم نسبت به گلهاى ديگر بهتر است. در گوشه‌اى قرار دارند که از قسمتهاى ديگر هواخورى کمتر مى‌شود آن قسمت را ديد.

صداى نگهبان به گوش مى‌رسد که از اتاق شش مى‌خواهد که هواخورى را ترک کنند. نيم ساعت هواخورى داشتند، اميدوارم همه‌مان از اين به بعد بطور مرتب هواخورى داشته باشيم. در اتاق باز مى‌شود و نگهبان مى‌گويد که براى نيم ساعت مى‌توانيم از هواخورى استفاده کنيم. با جاصابونى‌ام از کنار پاسدار رد مى‌شوم و به هواخورى مى‌روم. جاصابونى را در دستشويى مى‌گذارم و همراه روژين شروع به قدم زدن مى‌کنم و به پنجره هاى بند سه و اتاق شش نگاه مى‌کنم. تعدادى از دوستانمان پشت پنجره‌هاى بند سه هستند و حرفهايى مى‌زنند که ما را بخندانند. من و روژين در گوشه‌اى طورى مى‌ايستيم که انگار با هم حرف مى‌زنيم. براى راز با رمز بين خودمان مورس مى‌زنم که چيزى در جاصابونى برايت گذاشته‌ام. مى‌پرسد چى؟ مى‌گويم يک صابون که در آن نامه است ولى متاسفانه راز متوجه نمى‌شود. بالاخره روژين را رها مى‌کنم به دستشويى مى‌روم و جاصابونى را برداشته به هواخورى بر مى‌گردم و آنرا رو به پنجره راز در هوا نگاه مى‌دارم. بعد بر مى‌گردم و آنرا در بين بقيه مى‌گذارم. نمى‌دانم چرا اينقدر مطمئن هستم که نگهبانان سر از آن در نخواهند آورد. آنها احمق هستند، نمى‌توانند حدس بزنند که چيزى در آن است. ممکن است فکر کنند که خود جاصابونى که کار دست و هديه است. در مورد بقيه زندانيان هم نگران نيستم، چون وقتى بند سه هواخورى داشته باشد دوستان من اولين کسانى خواهند بود که وارد هواخورى مى‌شوند.

هر روز سار برايمان داستانهايى از مبارزات مردم در کردستان و مبارزات پيشمرگه‌ها در بالاى کوهها و تاکتيکهاى رژيم براى کشتن آنها مى‌گويد. مثلا رژيم افرادى را بعنوان هوادار بين آنها مى‌فرستد تا در موقع مناسب کسى را بکشند و يا با ريختن سم در غذاى عمومى تعدادى را به کشتن دهند. سار در مورد يکى از آنها که توانست سم در غذاى کمپ بريزد مى‌گويد. اينکه تعداد زيادى مسموم مى‌شوند ولى کسى جان نمى‌سپارد. هرچه سار بيشتر در مورد مبارزات پيشمرگه‌ها برايم مى‌گويد بيشتر در مورد آن فکر مى‌کنم. احساسى درونم را مى‌خورد، به اين فکر مى‌کنم که چقدر اين روش مبارزاتى درست است و تا کى مى‌تواند ادامه پيدا کند؟ در طى سالهاى گذشته راز و بعضى‌هاى ديگر گاهى اخبارى از مبارزات پيشمرگه‌ها مى‌آوردند و هر بار که موفقيت‌آميز بود من هم خوشحال مى‌شدم. حالا سار يکى از آنهاست که با اينکه دستگير و شکنجه شده است، همچنان با عشق از شکل مبارزاتى گذشته‌اش حرف مى‌زند. وقتى از جزئيات زندگى و روابط آنها بخصوص روابط زن و مرد مى‌پرسم، سار احساس مى‌کند که آن روابط و روش مبارزاتى را قبول ندارم و مى‌پرسد:

- هرچند نظر نمى‌دهى ولى سوالاتت اين ذهنيت را به من مى‌دهند که روش مبارزاتى ما را قبول ندارى، درست مى‌گم؟

- وقتى انقلاب شکست خورد مردمى که شناخته شده بودند براى اينکه دستگير نشوند به خارج از کشور مى‌رفتند و تعدادى به کردستان رفتند، فکر مى‌کردم که اين کار درست است. فکر مى‌کردم که مى‌توانند مبارزه را در آنجا ادامه دهند، هرچند خيلى هم روشن نبودم. يعنى نه از سر ضرورت سازماندهى مبارزه در کردستان بلکه از سر اجتناب ناپذير بودن فرار مبارزين به کردستان به مسئله نگاه مى‌کردم. حالا که از تو مى‌شنوم که مبارزاتتان چه بوده و چگونه تعداد زيادى جانشان را باختند، فکر مى‌کنم اين راهى نبود که مى‌بايست مى‌رفتيم. اگر مردم در جايى دست به مبارزه بزنند، وظيفه ما سازماندهى و ارتقاء مبارزه‌شان است. ما نمى‌توانيم خودمان انقلاب را از کردستان شروع کنيم. همانطور هم که مى‌بينى مبارزاتى که پيشمرگه‌ها در کردستان بر عليه رژيم کردند منجر به انقلابى نشد. احساس مى‌کنم اين روش مبارزه قديمى است. متعلق به زمانى بود که رژيم ها سلاحهاى کشتار پيشرفته را نداشتند. حالا رژيم مى‌تواند خيلى از پيشمرگه‌ها را با بمب بکشد بى آنکه کسى در دنيا بفهمد. تازه اگر هم بفهمند چه مى‌کنند؟ فکر مى‌کنى هر کس چند سال مى‌تواند روى کوهها مبارزه کند؟ و يا چند سال مبارزه آنچنانى براى سرنگونى يک رژيم لازم است؟ چند درصد از مردم حاضرند براى طولانى مدت چنين مبارزه‌اى را ادامه دهند؟ از همه مهمتر اينکه چرا بايد انسانهاى زيادى جانشان را از دست بدهند؟

سار ساکت است و فکر مى‌کند، مى‌گويد:

- من برادرم را در آن مبارزات از دست دادم و خواهرم هنوز پيشمرگه است. اگر احتياج به عمل جراحى نداشتم حتما همانجا مى‌ماندم. و تا هر وقت که مى‌خواست طول بکشد به مبارزه ادامه مى‌دادم. اين تنها راه مبارزه با رژيم بود. درست است که همه مردم نمى‌توانند اين روش مبارزه را ادامه دهند. هر سال تعدادى صف ما را ترک مى‌کردند و تعداد بيشترى به صفوف ما مى پيوستند. منظورم اين است که برخى مبارزه را رها مى‌کردند و اسلحه را زمين مى‌گذاشتند و به نزد خانواده‌هايشان بر مى‌گشتند. مى‌دانستند که دستگير و شکنجه خواهند شد ولى وقتى اميدشان را از دست مى‌دادند مى‌رفتند. هرچند تعدادى هم بودند که اگر از شرايط مبارزاتى خسته مى‌شدند حاضر به برگشتن نبودند. چون نمى‌خواستند که بقيه و خانواده‌شان به آنها بعنوان کسى که مبارزه را کنار گذاشته يا به دوستانش پشت کرده نگاه کنند.

روزها مى‌گذرند و من و سار و سارا و روژين در کنار هم خوش مى‌گذرانيم. سار متوجه شده است که ما هيچ رابطه‌اى با مجاهدين نداريم. او به من و روژين انتقاد مى‌کند که شبى که وارد اتاق شده بود و مجاهدين او را دوره کرده بودند، به او‌نگفتيم که نبايد با آنها حرف بزند. روژين به او مى‌گويد:

- ما چطور مى‌توانستيم به تو بگوييم که نبايد با آنها حرف بزنى؟ تو بايد تصميم بگيرى که با آنها حرف بزنى يا نه. آنها به تو گفتند که مجاهدينى هستند، نگفتند؟

- گفتند ولى من نمى‌دانستم که شماها با هم حرف نمى‌زنيد.

از سار مى‌پرسم که آيا آنها در زندان قبلى که او بوده با هم حرف مى‌زده‌اند يا نه؟ و سار جواب مى‌دهد:

- آره، ما همه با هم حرف مى‌زديم.

- خوب چه اشکالى دارد که هر کس بنابر نظر خودش عمل کند؟ اگر تو فکر مى‌کنى که کارى درست است همان کار را بکن. به ديگران نگاه نکن که چه مى‌کنند، خودت فکر کن و بنابر نظر خودت عمل کن. من فکر نمى‌کنم که آدم بايد تنها با کسانى که فکر مى‌کنه از نظر سياسى هم خط است حرف بزند. در اينصورت دنيا خيلى کوچک و کسل کننده مى‌شد. آدمها تغيير مى‌کنند، بخصوص در روابط خوب، خيلى‌ها در زندان تغيير کردند. هرچند در رابطه با مجاهدين فقط يک درصد آنها تغيير کردند. سارا را ببين بعنوان يک مجاهد دستگير شد ولى در زندان تغيير کرد و حالا با مجاهدين رابطه‌اى ندارد.

سار با تعجب به سارا نگاه مى‌کند و مى‌گويد من فکر کردم او از اول کمونيست بوده، از خيلى از چپى‌ها، چپ‌تر است.

نوبت رفتن به دستشويى است و همه آماده‌ايم که در باز شود، من هم نيم‌ساعت پيش چايى‌ام را نوشيده‌ام که تا الان احتياجى به دستشويى نداشته باشم. وقت دارد مى‌گذرد ولى نگهبان در را باز نمى‌کند، به نظر مى‌رسد که برايش مهم نيست. من هم کم‌کم درد مثانه‌ام شروع مى‌شود و اگر در را براى دستشويى باز نکند هيچ کارى نمى‌توانم بکنم. آنهايى که مشکل کليه و يا مثانه دارند و يا بخاطر نوشيدن مايعات احتياج به دستشويى دارند از سطل استفاده مى‌کنند. شروع مى‌کنم به در زدن، پاسدار ايمانى در را باز مى‌کند و مى‌پرسد چه مى‌خواهم.

- وقت دستشويى ما گذشته.

- مى‌دانم، برويد داخل اتاق تا خودم در را باز کنم.

من و تعدادى از زندانيان بيرون اتاق هستيم. به داخل اتاق نمى‌رويم و مى‌گوييم نوبت دستشويى‌مان است. ايمانى مچ دستم را مى‌گيرد و مى‌چرخاند و مرا به داخل اتاق هل مى‌دهد. همه را همينطور به اتاق هل مى‌دهد. احساس درد شديدى در مچ دستم مى‌کنم. سعى مى‌کنم که روى چيزى تمرکز کنم ولى خيل سخت است. بالاخره سه ساعت ديرتر در باز مى‌شود. من به طرف دستشويى مى‌دوم و وارد يکى از کابين‌ها مى‌شوم. ولى قبل از اينکه شلوارم را پايين بکشم ادرارم جارى مى‌شود. روژين را صدا مى‌کنم که برايم لباس بياورد، مى‌خندد و برايم مى‌آورد. بعد از پوشيدن لباسهاى تميز به کابينى مى‌روم که بايد نامه دنيا را در آن جاسازى کنم. متوجه مى‌شوم که نامه‌اى از او دارم. ولى نمى‌توانم نامه را بيرون بکشم، سخت است. به اتاق بر مى‌گردم و يک انبردست در جيبم پنهان کرده به دستشويى مى‌روم. به سختى با کمک انبردست آنرا در مى‌آورم ولى کنترل دستم را از دست مى‌دهم و دستم محکم به ديوار مى‌خورد. بى اختيار از درد ناله مى‌کنم، مى‌نشينم تا از شدت درد کم شود. خوشحالم که کسى صداى ناله‌ام را نشنيد و مرا به آن حال نديد.

 به اتاق بر مى‌گرديم، نامه‌ام را مى‌خوانم و بعد دور هم مى‌نشينيم و جوک مى‌گوييم و مى‌خنديم. سارا پيشنهاد مچ انداختن مى‌کند. او از روژين و سار مى‌برد. حالا نوبت من است. سعى مى‌کنم ببرم، ولى سارا خيلى قوى‌تر از من است. سارا دستم را به طرف زمين فشار مى‌دهد و من مقاومت مى‌کنم. بالاخره سارا نه تنها دستم را به زمين رسانده بلکه رويم افتاده است. ناگهان درد شديدى در مچم مى‌پيچد و بى‌اختيار ناله مى‌کنم. سارا خود را کنار مى‌کشد و حالم را مى‌پرسد.

نيمه شب است از درد شديد مچ دستم بيدار مى‌شوم. مى‌نشينم و آنرا ماساژ مى‌دهم و مى‌توانم دوباره بخوابم. ولى هر دو ساعت يکبار از درد بيدار مى‌شوم.

هفته‌اى دو بار براى نيم‌ساعت هواخورى داريم. هر بار بايد نامه‌هايم را که در يک بسته هستند از زير بوته لاله‌عباسى بر دارم و بسته نامه‌هاى خودم را خاک کنم. حالا ديگر بوته لاله‌عباسى برايم تنها يک گل زيبا نيست که مرا به ياد دوران بچگى و حياط خانه‌ام مى‌اندازد. حالا بيشتر از هميشه دوستش دارم. حالا همه اميدم را هربار زير اين گل زيبا چال مى‌کنم تا با آن دوستى را شاد کنم. و هر بار به اميد آنکه نخ زردى زير آن ببينم به هواخورى مى‌روم. هر بار به دنبال موقعيت مناسب پاسدار را مى‌پايم و همراه ضربان قلبم نفس مى‌زنم، تا موقعيت مناسب را از دست ندهم. و هر بار بعد از آنکه نخ زرد را مى‌کشم گويى غذاى روحم را يافته‌ام و بايد بروم که هر چه زودتر آنرا بنوشم. گاهى فکر مى‌کنم بدون اين روابط زندگى در اينجا طاقت فرسا مى‌شد. در اين روابط ياد مى‌گيريم، ياد مى‌دهيم، عشق مى‌ورزيم، اميدوار مى‌مانيم و به مبارزه‌مان ادامه مى‌دهيم. از همه مهمتر زندان را آنطور که هست احساس نمى‌کنيم. وقت احساس کردنش را نداريم.

درد مچم هر روز بدتر مى‌شود و نگهبانان هم مرا به دکتر نمى‌برند. با بعضى کارها دردش غير قابل تحمل مى‌شود. بخاطر همين بعضى از کارهايم را با روژين و سار و سارا عوض مى‌کنم. امروز ملاقات داريم. از خانواده‌ام مى‌خواهم که برايم مچ بند بياورند. خانواده‌ام مى‌پرسند که آيا هنوز درهاى اتاقمان بسته هستند. مادرم طبق معمول گريه مى‌کند و برادرم به او مى‌گويد قول ندادى که گريه نکنى؟

از ملاقات بر مى‌گرديم، هرچند ملاقات خيلى خوشحالم مى‌کند ولى غمى هم در وجودم بر مى‌انگيزد. دلم مى‌خواست مى‌توانستم تنها قدم بزنم ولى جايى براى قدم زدن نداريم، جايى براى تنها بودن هم نداريم. دوست دارم در مورد دنياى بيرون فکر کنم، دنيايى که ديگر تصورش هم راحت نيست، دنيايى که احساس مى‌کنم ديگر نمى‌شناسمش. روژين به سراغم مى‌آيد و مى‌گويد:

- پدرم دوباره گفت که خمينى سرطان معده دارد و حداکثر تا ٦ ماه ديگر زنده است.

هر دو مى‌خنديم، الان حدود شش سال است که هر چند وقت يکبار او مى‌گويد که خمينى به زودى خواهد مرد و شماها هم آزاد خواهيد شد. شايد روزى پيش گويى‌اش درست از آب در بيايد ولى رابطه‌اى که او بين مرگ خمينى و آزادى ما مى‌بيند جالب است.

در برخى از نامه‌هايى که بدستم رسيده است مى‌خوانم که تعدادى از زندانيانى که حکمشان سالها پيش تمام شده بود و تا بحال بخاطر قبول نکردن شرايط آزادى در زندان مانده بودند، حاضرند شرايط را بپذيرند که آزاد گردند. آنها آماده‌اند که در بازجويى بعدى موضعشان را به رژيم اعلام کنند. هر ٦ ماه يکبار همه ما بازجويى داريم و آنهايى که حکمشان تمام شده اگر شرط آزادى را بپذيرند، آزاد خواهند شد. نمى‌دانم آنهايى که به اين نتيجه رسيده‌اند که شرط را بپذيرند و بروند چه وضع روحى دارند. فکر نمى‌کنم وضع روحى خوبى داشته باشند، چون پذيرش شرط آزادى بعد از سالها ماندن در زندان بخاطر عدم پذيرش آن راحت نيست. از دست دادن انگيزه ادامه مبارزه براى آزادى بدون شرط بايد نتيجه پروسه مبارزاتى‌اى باشد که طى کردند. پروسه‌اى که مبارزه براى چادر رنگى گل سر سبد آن بود، و رژيم آنها را سرکوب کرد. هر چند يک سال از مسئله چادر رنگى مى‌گذرد ولى بايد گفت که رسيدن به يک نتيجه، آن هم چنين نتيجه مهمى يک شبه نيست. براى برخى يکساله هم نيست، تناقضى گريبان فرد را مى‌گيرد و آنقدر فشار مى‌دهد که طى پروسه‌اى که زمان نقش تعيين کننده‌اى در آن ندارد، فرد ديگر طاقت ادامه شرايط را ندارد. شرايطى که ممکن است شکنجه‌اى هم در آن نباشد. منظورم شرايط بيرونى فرد نيست، شرايط درونى فرد است. خلاصى از تناقض يا با آلترناتيو مبارزاتى ديگرى امکان دارد و يا با پذيرش شرط آزادى و خلاص شدن از زندان که زمينه تناقض است. بعضى‌ها بعد از حرکت چادر رنگى که اوج مبارزاتى چپى‌ها در زندان بود دست از اين نوع مبارزه کشيدند. اين افراد با انتخاب نوع ديگرى از مبارزه در حال رشد خود و رشد مبارزه در زندان هستند. نازلى و نينا و روژين از اين افراد هستند، براى همين نه تنها در رابطه با شرط آزادى دچار تناقض نمى‌شوند، بلکه انگيزه مبارزاتى‌شان و انرژى‌شان هم بيشتر شده است. برخى از آنهايى که ديگر انرژى و انگيزه ادامه مبارزه قبلى را ندارند حالا حاضر به پذيرش شرط آزادى‌اند. نبايد آنها را سرزنش کرد، آن روش مبارزاتى را که منجر به تخريب آنها شد بايد سرزنش کرد. روش مبارزاتى که اين انسانها را به اينجا کشاند تا شرط آزادى را بپذيرند که معلوم نيست چه تعدادى از آنها در آينده خود را به خاطر اين کار خواهند بخشيد. در نامه‌هايم مى‌خوانم که از همين الان آنهايى که به اين نتيجه رسيده‌اند که شرط آزادى را بپذيرند خيلى غمگينند.

نمى‌دانم جريانات چپى چگونه مبارزه‌اى را در جامعه پيش مى‌برند و آيا اصلا مبارزه‌اى را پيش مى‌برند. تا آنجا که يادم مى‌آيد بخشى از آنها هميشه سعى مى‌کردند که در افراد و جناحهاى مختلف رژيم يکى را پيدا کنند و به آن اتکا کنند و يا از آن حمايت کنند. تئورى‌هايى را هم براى خود ساخته بودند که توجيه کننده حمايتشان از اين آخوند يا آن ملا باشد. شايد علت اينکه آنها هميشه چشمشان به بالاست اين است که اعتقادى به قدرت مردم ندارند. باور ندارند که مردم مى‌توانند و بايد قدرت را در دست بگيرند. نمى‌دانم وقتى که بخاطر حمايت از اين بخش رژيم يا بخش ديگر مردم را در کنار خود نيابند چه خواهند کرد. چگونه قادر خواهند بود مبارزه‌اى را پيش ببرند. و شايد هم مبارزه‌اى را پيش نخواهند برد و به صرف بودن يک محفل خود را مبارز خواهند خواند.

٭ ٭ ٭