زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
مبارزان جديد
غروب است و وقت شام خوردن، منتظر تقسيم غذا هستيم. امروز کارگرى اتاق با مجاهدين است. سر سفره نشستهايم، غذا تقسيم مىشود ولى نانى روى سفره نيست. شايد امشب بخاطر کمبود نان به ما نان ندادهاند. از کارگرى علت را مىپرسيم، فرد مسئول مىگويد:
- نان را تواب آورد و ما از دست تواب ديگر چيزى نخواهيم گرفت. اين وظيفه پاسدار است که غذا را تقسيم کند نه تواب.
- چرا به ما نگفتيد که نان را نخواهيد گرفت؟ در حالى که تا ديروز همه چيز از دست تواب مىگرفتيد؟
- وظيفه ما نبود که به شما بگوييم.
- شما نمىبايست به جاى ما تصميم بگيريد و گرفتهايد. ما هيچ مشکلى با گرفتن غذا از دست تواب و پاسدار و رئيس جمهور نداريم. هر کس مختار است که نقش نگهبان ما را بازى کند و ما غذا از دست او مىگيريم. شما با توابين مشکل داريد چون دوستانتان هستند و مىخواهيد به اين طريق آنها را تحت فشار قرار دهيد که به شما بپيوندند. ما مشکلى با توابين نداريم و دفعه آينده وقتى دست به عملى مىزنيد فقط از طرف خودتان عمل کنيد. شما نماينده همه افراد اتاق نيستيد.
ما در اتاق را مىزنيم، نگهبان در را باز مىکند و مىپرسد چه مىخواهيم. مىگوييم نان مىخواهيم. نگهبان مىگويد:
- ما نان آورديم خودتان نگرفتيد.
- ما به شما گفتيم که نان نمىخواهيم؟ شما از ما پرسيديد؟
- کارگر اتاق گفت که نمىخواهيد.
- آنها از طرف خودشان گفتند، شما مىبايست از ما هم مىپرسيديد و نپرسيديد.
- من نمىتوانم از تکتک اتاق بپرسم، اين وظيفه کارگر است نه من. به هر حال اين هم نان. نگهبان يکى از توابان را صدا مىکند تا نان بياورد. ما به تعداد خودمان نان بر مىداريم و نگهبان در را مىبندد. مجاهدين با عصبانيت به ما نگاه مىکنند و تعدادى از آنها مىگويند:
- خجالت بکشيد، ضدانقلابهاى اعتصاب شکن.
با تعجب به آنها نگاه مىکنم و مىبينم که تعدادى از آنها همانهايى هستند که چهار سال پيش من و راز را دوره کرده بودند و با مشتهاى گره کرده شعار مىدادند: "مرگ بر کمونيست، مرگ بر ضد انقلاب." همانهايى که مرا و دوستانم را نجس قلمداد مىکردند و با پاشيدن آب دستمان به آنها مىبايست بروند و دوش بگيرند. نمىتوانم جلوى خندهام را بگيرم، نمىدانم چه بگويم. احساس مىکنم که ارزش پاسخ دادن را هم ندارند، فقط مىخندم و مىخندم. سارا خيلى عصبانى است، در حاليکه به آنها نگاه مىکند مىگويد:
- با کى حرف مىزنيد؟ ما ضد انقلاب و شما انقلابى هستيد؟ فراموش کرديد که شماها هم مثل همين توابى بوديد که ما نان ازش گرفتيم؟ از رجوى چى شنيدهايد که روشتان را تغيير دادهايد؟ شماها آشغاليد، هميشه بودهايد، من شماها را خوب مىشناسم. شما گرفتن غذا از تواب را تحريم کردهايد چون از خودتان است. براى ما او يک نگهبان است.
از سارا مىخواهيم که آرام بگيرد. مجاهدين خيلى دلخورند و هيچ کدام حرفى نمىزنند.
دو نامه اضطرارى براى بهناز و دنيا در مورد تاکتيک جديد مجاهدين مىنويسم که آمادگىاش را داشته باشند. اگر به موقع نامه به دستشان برسد مىتوانند هم زمان با برخورد مجاهدين با نگهبان آنها هم برخورد خودشان را بکنند. دفعه آيندهاى که به دستشويى برويم برايشان مىگذارم.
براى برخى مناسبتها مثل سال نو به يکديگر هديه مىدهيم. هديههايى مثل گردنبندى که يک نخ است که سنگى از آن آويزان است، سنگى که با دست روى آن کار شده است. امسال من مشغول درست کردن دفترهاى کوچکى هستم که روى جلد آن يک ستاره است و درون آن اشعار برشت نوشته شده است. فکر درست کردن آنها زمانى به ذهنم آمد که سار داشت برايم مىگفت که حزب کمونيست برخى از نوشتههايش را در اين اندازههاى کوچک به داخل شهرها مىفرستد.
نگهبان مىگويد که مىتوانيم نامه بنويسيم. به ياد هستى مىافتم و دوست دارم براى او بنويسم، مىدانم که حالا در انگليس زندگى مىکند. آره مىتوانم براى او بنويسم ولى خطاب را به مادرم بگذارم که از سانسور زندان رد شود. خطاب به مادرم مىنويسم و اگر او دريافت کند از او مىخواهم که براى هستى بفرستد. مىنويسم:
- مادر عزيزم، فکر نمىکنم که عمق احساسى را که نسبت به تو دارم درک کنى. احتياج شديد به حرف زدن با تو و گوش دادن به تو دارم. گاهى تصور مىکنم که با من حرف مىزنى. و من مثل يک قايق بر روى امواج درياى حرفهايت روان هستم. به من مىگويى که اين روزها هم خواهند گذشت. حالا تو در بخشى از دنيا زندگى مىکنى که روزهايى خانه من هم بود و چقدر شاد بودم بىآنکه بدانم. آرزوى اينکه همه آدمها بتوانند آنگونه زندگى کنند دلم را سرشار از عشق مىکرد. همان سرزمين هميشه سبز را مىگويم که انسان در آن تا حدى انسان است. سعى کن که به جاى من هم نفس بکشى. وقتى که مه همه جا را در بر مىگيرد به خيابان برو تا مه تو را هم بغل کند. خانهها و درختان را طورى مىبينى که انگار در دنياى ديگريند. گاهى احساس مىکنم که ديگر هرگز يکديگر را نخواهيم ديد. همانطور که برخى از آنهايى را که دوست داشتم براى هميشه از دست دادهام. فکر اينکه هرگز يکديگر را نخواهيم ديد دلم را از غم پر مىکند. هر چند فکر خوبىهاى تو، تجسم شخصيت تو لبخند به لبهايم مىآورند. آرزو مىکنم که از زندگى لذت ببرى. آرزو مىکنم که از زندگى دو برابر لذت ببرى، يکى به جاى خودت و يکى به جاى من. با عشق، پرواز.
٭ ٭ ٭
بند ٣ هواخورى دارند و تعدادى از دوستانمان به پشت پرده پلاستيکى آمدهاند و شعر مىخوانند. به بالاى قفسه مىروم و آنها را تماشا مىکنم. خيلى شادند و سعى مىکنند ما را هم شاد کنند. حالا راز و آنا و تعدادى ديگر دارند واليبال بازى مىکنند، نمىدانم توپ از کجا آوردهاند. شايد زندانيان بند دو آنرا جا گذاشتهاند. حالا بازى را رها مىکنند و قدم مىزنند و به پنجره ما نگاه مىکنند. از هم جدا مىشوند و صدايى مىشنوم که احساس مىکنم از ديوار پلاستيکى مىآيد که جلوى پنجرههاى ما گذاشتهاند. صداى تعدادى ديگر از زندانيان به گوش مىرسد که تشويق مىکنند. به نظر مىرسد کسى کارى مىکند و آنها او را تشويق مىکنند، ولى من چيزى نمىبينم. ديوار پلاستيکى تکان مىخورد و چيزى در دلم فرو مىريزد. دلم شور مىزند، آيا يکى از دوستان من دارد چنين کارى مىکند؟ اميدوارم که اينطور نباشد چون حتما به سلول انفرادى ختم خواهد شد و چه ضرورتى دارد؟ آرى اين آنا است که سعى دارد از شکافى که در ديوار پلاستيکى درست کرده به اين طرف بيايد. کاش مىتوانستم به او بگويم که اين کار را نکند. صداهاى تشويق و هياهو يکباره قطع مىشوند، سکوت حاکم است. بدن آنا را مىبينم که نيمهاش در اين سو و نيمه ديگرش در آن سوى ديوار پلاستيکى است. آنا خود را کنار مىکشد، احساس مىکنم که نگهبان در هواخورى است. خيلى نگرانم، دلم مىخواهد بدانم چه اتفاقى دارد مىافتد، ولى چيزى نمىبينم. روژين مىگويد که از پنجره دور بشوم، نگهبان دارد مىآيد. کنار روژين مىنشينم و قبل از آنکه به او بگويم چه ديدم، در باز مىشود و نگهبان پنجره را نگاه مىکند و چون کسى روى آن و يا کنار آن نمىبيند دوباره در را مىبندد و مىرود. از قفسه بالا مىروم و هواخورى را نگاه مى کنم. راز با ناراحتى قدم مىزند. بلوزم را از پنجره به بيرون آويزان مىکنم که بداند اينجا هستم. راز اطرافش را نگاه مىکند و نازلى را صدا مىکند، تظاهر مىکنند که دارند با يکديگر حرف مىزنند. راز برايم مورس مىزند:
- نگهبان آنا را با خود برد. ولى نگران نباش شايد بعد بگذارند به بند برگردد.
از قفسه پايين مىآيم، خيلى دلخورم. آنا را در سلول انفرادى تجسم مىکنم، به بچه کوچولويش فکر خواهد کرد و به همسرش که در زندان است. به من گفته بود که زندگى سختى داشته است و مىدانم که تنهايى سلول خيلى ناراحتش نخواهد کرد ولى آرزو مىکنم که او را زودتر به بند برگردانند. بند ٣ هنوز در هواخورى هستند و روژين بالاى قفسه است و آنها را نگاه مىکند. روژين مىگويد دوستى به او مورس زده است که همه را قبل از خروج از هواخورى مىگردند. باورم نمىشود، خيلى بد شد. نمىدانم دوستانم با بسته نامههاى ما چه خواهند کرد، نکند آنها را بگيرند. خيلى طول مىکشد همه زندانيان بند را مىگردند و به بندشان مىفرستند. نمىدانم چطور مىتوانم تا فردا که آنها به هواخورى مىآيند صبر کنم تا خبرى بگيرم.
يک روز از واقعه گشتن زندانيان بند ٣ موقع رفتن به درون بند گذشته است. حالا آنها در هواخورى هستند و راز به من مورس مىزند:
- آنا را ديروز به بند برنگردانند، يعنى به سلول فرستادند. در مورد نامهها نگران نباش، آنها را به سلامت به بند برديم. بعد برايت مىنويسم.
نوبت اتاق ماست که براى نيم ساعت هواخورى داشته باشيم. به هواخورى مىروم و به محض اينکه نگهبان حواسش به من نيست نامهام را از زير بوته گل لالهعباسى بر مىدارم. با سرعت قدم مىزنيم که در اين زمان کوتاه بيشتر راه رفته باشيم. ولى زمان سريعتر مىگذرد و نگهبان در را باز مىکند و مىگويد که بايد هواخورى را ترک کنيم. به اتاق مىروم و به محض بسته شدن در نامههايم را باز مىکنم. راز نوشته است:
- براى اتفاقى که براى آنا افتاد متاسفم. اميدوارم براى طولانى مدت در سلول نماند. آنروز نگهبانان شروع به گشتن هر کس که به بند وارد مىشد، کردند. من نمىدانستم تا اينکه وارد راهرو شدم. سونيا پشت من بود و به من گفت که بسته را به او بدهم، او مىتوانست به هواخورى برگردد و آنرا در جايى پنهان کند. يکى از نگهبانان داشت يکى از زندانيان را مىگشت و ديگرى مىخواست مرا بگردد. بسته نامهها در دستم بود، سونيا آنرا گرفت و به هواخورى برگشت. من بالاى پلهها منتظر ماندم، بعد از چند لحظه سونيا با مقدارى لباس که از روى بند جمع کرده بود برگشت. ديدم که نگهبان او را گشت و گذاشت که به بند برگردد. در بند سونيا بسته نامهها را به من داد و در مقابل تعجب من گفت که آنرا در رحمش جاسازى کرده بوده است.
نامه راز تمام نشده است ولى نمىتوانم بيشتر از اين بخوانم، به کار سونيا فکر مىکنم.
زمستان است و هوا سرد. چند روز است که از بلندگوى اتاق ميزگرد توابينى را پخش مىکنند که در مورد خوبىهاى رژيم حرف مىزنند. به آن گوش نمىدهم، چون نه اعترافات شکست خوردگان برايم جالب است و نه وقت آنرا دارم که گوش بدهم. براى همين به کارهاى خواندن و نوشتنم ادامه مىدهم.
شب است در بند ٣ به شدت کوبيده مىشود و زندانيان نگهبانان را صدا مىکنند. صدايى از بند ٣ به نگهبانان مىگويد که:
- يکى از زندانيان بايد به بيمارستان منتقل شود، کسى دارد مىميرد.
احساس نگرانى تمام وجودم را در خود مىپيچاند، آيا کسى دست به خودکشى زده است؟ اگر نه چطور مىتواند حال کسى يک دفعه آنقدر بد شود که در حال مرگ باشد؟ در حالى که افکارم مشغولند سعى مىکنم بخوابم. صداهايى از بيرون مىآيد که معلوم است نگهبانان به بند سه رفت و آمد مىکنند. چشمانم را مىبندم و آرزو مىکنم که خواب دنياى بيرون را، خواب آزادى را ببينم.
صبح است و بند ٣ هواخورى دارند، به بالاى قفسه مىروم و آنها را نگاه مىکنم. همه غمگين قدم مىزنند، روژين به يکى از دوستانش مورس مىزند و پاسخ مىگيرد که پروين ديشب دست به خودکشى زده است. به ياد برخورد خانواده پروين مىافتم وقتى مبارزه براى چادر رنگى شروع شد و پروين ابتدا در حرکت نبود. اولين بارى که بعد از آن جريان به ملاقات رفت پدرش به او گفته بود که چرا همراه بقيه نيست و به ملاقات آمده است. انتظارات خانوادهاش چيزى بودند که او شايد قبول نداشت. فکر مىکنم روابطش هم هرگز راضىاش نمىکردند. يادم مىآيد وقتى که من و دوستانم از قزل منتقل مىشديم او به من پول داد، هرچند رابطهاى به جز احوالپرسى با هم نداشتيم. او بيشتر از اينکه سياسى باشد انساندوست است، يک انسانگراى واقعى است. فکر مىکنم هر انسانى اول بايد انساندوست باشد و بعد سياسى وگرنه سياستش نمىتواند براى کمک به مردم باشد.
فکر خودکشى پروين رهايم نمىکند. خودکشى پديدهاى مربوط به روانشناسى اجتماعى است. پروين با کشتن خودش دنياى اطرافش را محاکمه کرد. زندان را که مثل يک کارخانه مىماند، با اين تفاوت که توليداتش مرگ و جنون است، بخصوص زندان اسلامى را محاکمه کرد. او با پشت کردن به محيطش آنهم با انتخاب مرگ، آن را محکوم کرد. به اين طريق به جامعه گفت که ارزش او را درک نکرده و لياقت داشتنش را نداشته است. پروين ما را تنها گذاشت، ما را رها کرد. شايد انتقام تنهايىاش را گرفت. محيطى که بى آنکه به زبان آورده باشد، تعيين کرده بود که نمىتواند با هر کس که مىخواهد، دوست باشد. محيطى که نه علنا ولى عملا برايش تعيين کرده بود که دوستانش چه کسانى بايد باشند. او را مىبينم که در پهناى آسمان شبش ستارهاى نمىدرخشد و افقش خاکسترى است. پروين را مىبينم که روز به روز، ماه به ماه، سال به سال از نردبان نااميدى بالا مىرود. او را مىبينم که در بالاى نردبان نااميدى ايستاده است و سقف دنيا به سرش فشار مىآورد. تحملش را از دست داده است، دوستى نيست که دستش را بگيرد و او را در پائين آمدن از نردبان کمک کند. نردبان را رها مىکند تا خود را رها کرده باشد. ديگر سرش به سقف دنيا نچسبيده است و فشارى روى آن نيست. در دنيايى زندگى مىکنيم که يک نفر خودش را مىکشد بىآنکه کسى بداند. در اين اتاقهاى شلوغ چقدر انسان تنهاست.
بعد از ظهر است و نوبت هواخورى اتاق ماست. از علامت لباس روى بند مىفهمم که از نينا نامه دارم. به محض برگشتن به اتاق شروع به خواندن مىکنم. نينا نوشته است:
- ديروز در برنامهاى که از بلندگو پخش مىشد، يکى از توابين در مورد همسر پروين حرف زد. او طورى حرف زد که وانمود کند که او با رژيم همکارى کرده است. همسر پروين زندانى زمان شاه هم بود و سه سال پيش اعدام شد. پروين مىدانست که او هرگز با رژيم همکارى نکرده است. پروين و همسرش وقتى دستگير شدند فقط بيست روز بود که ازدواج کرده بودند. بعد از گوش دادن به آن برنامه، پروين به دوستانش گفت که مىخواهد حمام کند. داروى نظافت خورد و به رختخواب رفت و گفت که مىخواهد بخوابد. وقتى دوستانش متوجه شدند که او خون استفراغ مىکند، در بند را زدند که او را به بيمارستان بفرستند. پروين نمىخواست برود، تخت را گرفته بود که نرود. بالاخره او را به بيمارستان بردند ولى نمىدانم آيا براى درمانش کارى خواهند کرد يا او را رها مىکنند تا جان دهد. نمىدانم پروين را مىشناسى يا نه ولى من فکر نمىکنم که علت خودکشىاش شنيدن حرف يک مشت تواب بوده باشد. مىتوانم بگويم که مدتى بود که مرگ را در چهرهاش مىديدم. انگار از پشت يک عکس نگاه مىکرد، نگاه مىکرد بى آنکه ببيند. او مرده بود و فقط احتياج به يک هل دادن داشت تا بدنش را خاک کند. آن خبر در مورد همسرش کار آخر را کرد.
بايد به تو بگويم که در عرض يکسالى که از يکديگر دور بودهايم اين تنها پروين نبود که دچار تناقض و بحران شده بود. برخى بدليل متفاوت دچار بحران شدند، براى مثال مونا که تو را در قزل حصار ضدانقلاب مىخواند، در عرض يک سال گذشته شرايط بدى داشت. او در تناقض بين اينکه به عنوان يک مبارز در زندان بماند و يا شرط آزادى را بپذيرد و برود دست و پا مىزد. براى مدتى وضع بدى داشت، آنقدر که گاهى تشنج بهش دست مىداد، تا اينکه تصميمش را گرفت. حالا حالش خوب است و آماده است که شرايط آزادى را بپذيرد. از نگهبان خواسته است که همراه برخى از دوستانش به بند ٢ منتقل شود و وضع روحىاش خوب است. به هر حال مسئله پروين متفاوت بود، مدام در حال قدم زدن بود و فکر مىکرد. هر کس مىتوانست بفهمد که دارد تصميم مىگيرد و خبرى که در مورد همسرش شنيد او را مصمم کرد. ديشب که مىخواست به حمام برود آب سرد بود و يکى از دوستانش مىبيند که او دارد با خود داروى نظافت مىبرد. از پروين مىپرسد چکار مىکنى و پروين به او پاسخ مىدهد، بچه نشو. شايد هر دوى آنها مىدانستند که در مورد چه چيز حرف مىزنند. فکر مىکنم دوستش مىتوانست حدس بزند که پروين چه قصدى دارد ولى جلوى او را نگرفت. پروين از حمام بيرون آمد و رفت خوابيد در حاليکه نفسش بوى داروى نظافت مىداد. شکمش صدا مىداد. دوستش از او مىپرسد چکار کردى؟ و پروين پاسخ مىدهد، بچه نشو. بالاخره هم اتاقىهايش نگهبانان را صدا مىکنند که او را به بيمارستان ببرند. مىدانى که هيچ يک از ما در اتاق او نبوديم، همه هماتاقىهايش از جريانات مختلف راست هستند. ما فقط شاهد اين بوديم که مىگويد، حالم خوب است و نمىخواست برود. هرچند شکمش داشت مىجوشيد و اطرافيانش صداى آنرا مىشنيدند و بوى داروى نظافت به مشامشان مىرسيد. وقتى داشت مىرفت صورتش را ديدم، مرگ را در صورتش ديدم، مرده بود هرچند درد شديدى داشت.
چند روز از خودکشى پروين گذشته است، مىشنويم که پروين جان باخته است. مىشنويم که چهار روز بعد از خودکشى مرده است. در روز دومى که پروين در بهدارى بوده است يکى از زندانيان که رفته بوده پيش دکتر صداى او را شنيده بوده که در عين حال که از خوردن دارو امتناع مىکرده، مىگفته است: دارم مىسوزم.
٭ ٭ ٭
در رابطه با مجاهدين تغييراتى را مىبينم که نمىفهمم. آنها سعى دارند با نگهبانان مخالفت کنند و رفتارشان کاملا متفاوت با قبل است. حالا هر روز با نگهبانان جروبحث دارند و هيچ چيزى از دست توابين نمىگيرند. نگهبانان سر اين مسئله با آنها بازى مىکنند. يک بار نگهبان غذا را به دم در مىآورد که مجاهدين بگيرند. بار ديگر در اتاق را باز مىکند و از تواب مىخواهد که غذا را بياورد که در نتيجه مجاهدين غذا را نگيرند. در چنين مواقعى که تواب غذا را مىآورد ما غذاى خودمان را بر مىداريم. در اين شرايط گاهى آنها غذا ندارند و خرما و کشمش مىخورند. يکى از مسائلى که در رابطه با آنها دوست ندارم، روابطشان است که کاملا از بالاست. بيشتر روابط در اينجا هم مثل دنياى بيرون طبقاتى است. در بين آنها فرد هيچ ارزشى ندارد، اين سازمان است که همه چيز است، انسان تنها يک شماره است.
روز آخر سال است، تمام چند روز گذشته همهاش آرزو داشتم که براى عيد درهاى اتاقها را باز کنند و به بند ٣ منتقلمان کنند. ولى اين اتفاق نيفتاد، دلخورم. دلم مىخواست که با همه دوستانم در اتاقهاى در باز بودم. يادم مىآيد که از بچگى عيد برايم جالب بود. عيد برابر با شادى بود، شايد بخاطر هديههايش يا تعطيلى مدرسه يا تغيير هوا که سردى آن کاهش مىيافت. به هر حال عيد به معناى شادى برايم بود ولى در اين چند ساله در زندان، روزهاى عيد بدترين روزهايم بودهاند. چون بيشتر از هميشه به ياد خانواده و دوستانم و دور هم جمع شدنهايمان مىافتم. به طور معمول زياد به ياد بيرون نمىافتم و به خانواده و دوستانم فکر نمىکنم. شايد چون سرم به کارهاى ديگر و کلا زندگى روزمره در زندان گرم است. ولى هر سال عيد احساس دلتنگى نسبت به دنياى بيرون از زندان و خانواده و دوستانم پيدا مىکنم. در اين روزها بيشتر از هميشه احساس کمبود مىکنم. کمبود چه چيز؟ عشق؟ توجه؟ خنديدنهاى از ته دل؟ گردش هاى دستجمعى؟ نمىدانم، ولى اگر لااقل در اتاقهايمان باز بود و مىتوانستم در کنار دوستانم باشم خيلى بهتر بود.
هنوز از درد مچم شبها نمىتوانم خوب بخوابم، هر چند مچ بند خوبى از طرف خانوادهام برايم آمده و درد را تخفيف مىدهد. ولى همچنان برخى کارها خيلى برايم دردناک و طاقت فرسا هستند. بايد با درد آن بسازم چون نگهبانان مرا پيش دکتر نمىبرند. گويى با قرار داشتن در اتاق دربسته يعنى حق دکتر هم نبايد داشته باشيم.
٭٭٭
اوايل بهار سال ٦٧ است. تعدادى خوابيدهاند و من هم مشغول خواندن کتاب هستم. حالا بيشتر از پنج ماه است که در اين اتاق هستيم. چند ضربه به ديوار زده مىشود. گوش مىکنم، رمز من است. با تعجب گوشم را به ديوار مىچسبانم و جواب مىدهم، چون من و دنيا معمولا از طريق ديوار با هم حرف نم زنيم. دنيا مورس مىزند:
- الان در اتاق باز شد و زهرا از سلول آمد. خيلى لاغر شده، مىگويد، مىدانيد مردم بلند شدهاند؟ صداى مردم را مىشنويد؟ مردم دارند به طرف اوين مىآيند. مردم دارند شعار مىدهند: مرگ بر رژيم، زنده باد انقلاب، زندانى سياسى آزاد بايد گردد. زهرا مىپرسد، نمىشنويد؟ مردم دارند شعار مىدهند. يکى از زندانيان از او مىپرسد، چرا اينقدر لاغر شدهاى؟ اعتصاب غذا کرده بودى؟ زهرا جواب مىدهد، نه، ولى دستها و پاهايم را با زنجير به لولههاى دستشويى سلول بسته بودند. براى همين نمىتوانستم غذا بخورم. وقتى نگهبان غذا مىآورد از او مىخواستم که دستهايم را باز کند که بتوانم غذا بخورم. نگهبان مىگفت، نمىتونى سرت را مثل سگ توى بشقابت کنى؟ اين کار هم ازت بر نمىآد؟ همه افراد اتاق با ديدن زهرا به اين وضع ناراحت شدهاند. نگهبانان او را از سلول به اتاق آوردهاند که ما او را در اين حال ببينيم.
احساس غمى تمام وجودم را در بر مىگيرد. به ياد چند ماه پيش مىافتم که نوشتههايش دست به دست مىچرخيدند و به دست من هم رسيدند. نوشتههايش برعليه جريانات راست بود و زندانيان آنها را مىخواندند و بدون هيچ مراقبتى به يکديگر مىدادند. يک بار دنيا وقتى داشته به دستشويى مىرفته يکى از نوشتههاى او را پيدا مىکند، از جيب يکى از زندانيان افتاده بوده. برخى از زندانيان او را جدى نمىگرفتند و فکر نمىکردند که اگر يکى از نوشتههايش به دست رژيم بيفتد به زير شکنجه خواهد رفت. در اين مدتى که در سلول انفرادى بود کسانى که از سلول مىآمدند مىگفتند که صداى داد و فرياد و فحش دادنهاى او را به نگهبانان مىشنيدند و همچنين صداهايى که معلوم بود نگهبانان او را مىزنند. ولى چه اتفاقى براى او افتاده که حالا بعد از ٦ سال در زندان بودن يک باره دچار اختلال روانى شده است. کاش بتواند از آن بيرون بيايد، هرچند شک دارم کسى اينجا وضع روحىاش بهتر شود. با او چه کردند که اينطور شده است؟ بارها براى مدت طولانى در سلول بوده است و زمان شاه هم در زندان بوده است. چرا دچار اختلال روانى شده؟
٭ ٭ ٭
چند روز ديگر ماه رمضان شروع مىشود. از اين ماه متنفرم، ماه گرسنگى است، مواقع عادىاش هم به اندازه کافى غذا نداريم واى به حال ماه رمضان. چون ما روزه نمىگيريم غذاى عادى را هم به ما نمىدهند. صداهايى از راهرو مىآيد، شايد کسى براى بازديد آمده است. دنيا سريع برايم مورس مىزند:
- ناصريان دارد از اتاقها يکى بعد از ديگرى بازديد مىکند. احتمالا شما را که حکم داريد ببرند. اگر شما را به بند بالا ببرند جاسازى مان چه باشد؟
برايش مورس مىزنم:
- اگر مرا به بند ٣ فرستادند، نامههايمان را از اين به بعد زير بوته لالهعباسى بکاريم. علامتها را بعدا براى هم بنويسيم.
- باشه. دلم برايت تنگ مىشود.
- من هم همينطور.
سريع يادداشتهايى را که دم دست هستند در جايى جاسازى مىکنم.
نگهبان در اتاق را باز مىکند و از ما مىخواهد که با چادر آماده باشيم. ناصريان وارد اتاق مىشود و از ما مىخواهد که وسايلمان را جمع کرده به بند سه برويم. سارا بايد بماند. او را که به خاطر از دست دادن ما خيلى ناراحت است مىبوسم، مىگويد:
- حالا ديگه بدون شماها خيلى تنها خواهم بود.
- مىتوانى با کمونيستهايى که در اتاقهاى ديگر هستند رابطه برقرار کنى. با دنيا تماس بگير، دوست خوبى برايت خواهد بود. برايت آرزوى موفقيت مىکنم.
آنقدر خوشحالم که نمىتوانم جلوى خندهام را بگيرم، وقتى از کنار ناصريان رد مىشوم با تنفر مىگويد انگار داره عروسى مىره.
دوان دوان به بند ٣ مىروم که دوستانم را که بيش از يکسال از آنها دور بودهام در بغل بگيرم. هرچند احساس دور شدن از دنيا و بهناز و سارا و بقيه ته دلم را مىخورد. گويى در زندان نمىتوانى کسانى را به دست آورى بىآنکه کسانى را از دست بدهى.
از دوستان قديمىام نينا، نازلى، راز، سونيا و تعدادى ديگر اينجا هستند. به محض اينکه به داخل بند مىرويم آنها به کمکمان مىآيند که وسايلمان را به داخل ببريم. به اتاق ١٠٢ مىروم که بيشتر دوستانم آنجا هستند و هيچ مجاهدى در آن نيست. دور هم مىنشينيم و از همه چيز مىگوييم. با اينکه در عرض چند ماه گذشته که من پايين بودم در مورد دورانى که در گوهردشت بوديم و مسايلى که در آنجا ديديم برايشان نوشتهام ولى باز هم سوال مىکنند. آنها از بند ٣٢٥ اوين مىگويند که مدتى در آن بودهاند.
- مثل زندان نبود، مثل يک خانه کوچک زيبا بود. حالا سلطنت طلبها و برخى زندانيان ديگر آنجا هستند. رژيم ما را براى چند ماه آنجا گذاشت که يک سرى جابجايىها را بکند. مىدانى حالا در بندهاى ٢١٦ زندانيان مرد هستند.
نازلى مىگويد:
- نينا يک بلوز خوشگل از طرف همسر عزيزش برايش آمده ولى نمىپوشدش.
از نينا مىخواهم که نشانم دهد. نينا بلوز را از ساکش در مىآورد. رنگ آبى زيبايى است، آبى نيمه شب، خيلى قشنگ است. بخاطر برق زدنش مثل آسمان پر ستاره است. به محض ديدن آن مىپرسم:
- چرا نمىپوشيش؟
- لباس مهمانى شب است نه زندان، خيلى برق مىزند.
- يا بپوشش، يا مىپوشمش.
نينا مىخندد و مىگويد:
- تو بپوش.
به سرعت به حمام مىروم و لباسم را در آورده بلوز نينا را مىپوشم و بر مىگردم، خيلى خوشگل است. نينا راست مىگويد شبيه لباس شب است و جلب توجه مىکند. يقه مردانه است و آستين بلند دارد و قدش تا پائين باسنم است. براى پوشيدن روى يک پيراهن بى آستين قرمز بلند خوب است که آدم را از خنکى شب محفوظ کند. با پوشيدن آن به ياد يک سالى مىافتم که در انگليس بودم و گاهى با دوستانم به ديسکو مىرفتيم و مىرقصيديم. يادم مىآيد يکبار به همراه دوستانم به يک عروسى دعوت شده بودم. دوست داشتم بروم ولى لباس مناسب نداشتم. يکى از دوستانم از من خواست که با هم به عروسى برويم. به او گفتم:
- شايد نيايم.
- چرا؟
- لباس مناسب ندارم. با شلوار لى که نمىشه عروسى رفت.
- من هم ندارم، امروز بعد از ظهر مىرم مىخرم.
- من پول لباس شب خريدن ندارم.
- من هم ندارم. امروز لباس را مىخرم، پس فردا آنرا پس مىدهم. فردا هم آنرا در عروسى مىپوشم.
- باور نمىکنم.
- پس بيا تو هم يک دست لباس شيک بگير، تا باور کنى. من هميشه اين کار را مىکنم.آنروز به همراه دوستم به يکى از فروشگاههاى خوب رفتيم و هر يک بعد از امتحان کردن چند لباس، لباسى انتخاب کرده و پول آنرا پرداخت کرديم. پيراهنى که من انتخاب کردم به رنگ پوستم بود. طورى بود و آسترى به رنگ خودش داشت. بى آستين و يقه باز بود. روز بعد به عروسى رفتيم و زيباتر از هميشه تا نفس داشتيم رقصيديم. روز بعد از عروسى دوستم گفت:
- حالا بيا بريم لباسهايمان را پس بدهيم.
- نه، من نگهش مىدارم. بالاخره آدم بايد يک لباس براى اين برنامهها داشته باشد. تازه از اين لباس هم خوشم مىآيد، دوست دارم نگهش دارم.
دوستم خنديد، با هم رفتيم مال خودش را پس داد و پولش را گرفت.
روزها به خوشى مىگذرند. يک راهروى بزرگ داريم، يک تلويزيون نزديک در ورودى راهرو است، که شبها موقع اخبار همه در راهرو جمع مىشويم و تلويزيون را نگاه مىکنيم. وقتى که هواخورى نداريم در راهرو قدم مىزنم. حرف زدن در حال قدم زدن را دوست دارم. در مورد مسائل مختلف با دوستانم حرف مىزنم.
با آمدن به اين بند اولين کارى که کردم اسمم را در ليست اورژانس براى رفتن به دکتر نوشتم. حالا پيش دکتر آمدهام و به او مىگويم که از مچ درد شبها بيدار مىشوم. به او مىگويم که ٦ ماه است که درد مىکند و علت آن هم پيچاندن آن توسط نگهبان بوده است. حادثههاى ديگر را طبعا به او نمىگويم. مچم را معاينه مىکند و مىگويد بايد عکسبردارى شود. او مرا براى عکسبردارى به بخش ديگر بهدارى مىفرستد.
صداى آژير حمله هوايى به گوش مىرسد و همزمان صداى ضدهوايىها به گوش مىرسند. از درز پنجره شهر را نگاه مىکنيم و مىتوانيم هواپيماهاى عراقى را که بر فراز تهران در حرکتند تا بروند مردم را بکشند بينيم. همانطور که هواپيماهاى ايرانى عراقى ها را مىکشند. از اينجا مى توانيم بخشى از شهر را ببينيم. از بندهاى ٢١٦ نمىتوانستيم شهر و يا خانههايى را ببينيم. اينجا را دوست دارم، جمعهها مىتوانم مردم را ببينم که براى کوهپيمايى عبور مىکنند. البته آنها ما را نمىبينند و ما آنها را خيلى ريز مىبينيم، ولى ديدنشان را دوست دارم. از بين پردههاى آهنين مىتوانيم درخت و ماشينهاى در حال حرکت را ببينيم.
چيزى در روابطم ناراحتم مىکند ولى نمىدانم چيست. مدتى است فکرم را مشغول کرده است. حالا هم به تنهايى قدم مىزنم و به آن فکر مىکنم. يکى از دوستانم به کنارم مىآيد و همراهم قدم مىزند و شروع به حرف زدن مىکند. در مورد نازلى حرف مىزند، اسم نمىآورد ولى هر دو مىدانيم که در مورد او حرف مىزند. سعى مىکند که ذهنيت بدى نسبت به نازلى به من بدهد. از خودم مىپرسم چرا؟ آيا به رابطه ما حسوديش مىشود؟ دلخور مىشوم و يکباره متوجه مىشوم که مسئلهاى که فکرم را به خود مشغول کرده بود همين بوده است. آرى اين برخورد بود، يعنى پشت ديگرى حرف زدن که قبلا در بين دوستانم نديده بودم و حالا در برخى از روابطم مىبينم. بعضى از آنها بر عليه يکديگر حرف مىزنند که يکديگر را خراب کنند، چرا؟ اين رفتار برايم جديد است. جالب اينجاست که عليرغم اينکه پشت سر يکديگر حرف مىزنند با يکديگر هم رابطه خوبى دارند. به او که همچنان مشغول حرف زدن است مىگويم وقتى تو با کسى رابطه دارى و از رفتارش خوشت نمىآيد بايد به خودش بگى تا پشت سرش. از برخوردم خوشش نمىآيد.
در راهرو با نازلى قدم مىزنم، در مورد دورانى که از هم دور بوديم و آدمهايى که ديديم حرف مىزنيم. نازلى مىگويد:
- فرزانه يکى از مجاهدينى بود که بعد از لو رفتن تشکيلات زندان زير بازجويى رفت و روانى شد. مدتى در اتاق ما بود. گاهى تمام لباسهايش را در مىآورد و اداى سکس داشتن را در مىآورد. خودش را تحريک مىکرد. گاهى وقتى مىخواستيم غذا بخوريم اين کار را مىکرد. گاهى پايش را توى قابلمه پر از غذا مىکرد. وقتى که عصبانى بود کسى نمىتوانست مانع او شود، زورش از ده نفر ما هم بيشتر بود. از او مىترسيديم، گاهى از ساکش سنگ در مىآورد و اداى اينرا در مىآورد که مىخواهد به طرف زندانيان پرت کند. گاهى در اتاق ادرار و مدفوع مىکرد. بوى بدى مىداد، نگهبانان هم به حرف ما گوش نمىدادند که او را ببرند و تحت درمان قرار دهند. در واقع او را به ميان ما آورده بودند که ما را تحت فشار قرار دهند. نگهبانان هميشه از او استفاده کردند که ديگران را هم ديوانه کنند. وقتى که در سلول بود، زندانيان ديگر را با او مىگذاشتند که آنها را کتک بزند. بعضى از زندانيانى که با او بودند واقعا اذيت شدند. يکبار نگهبانان خواستند سونيا را پيش او بگذارند. وقتى که سونيا او را در سلول ديده بود، سريع بيرون پريده بود و گفته بود من به سلولى که فرزانه در آن است نمىروم. نگهبانان سعى کرده بودند که او را به داخل سلول هل بدهند ولى نتوانسته بودند و او را در سلول ديگرى گذاشته بودند.
٭ ٭ ٭
از وقتى که اينجا هستم براى دنيا و دوستانى که در بند يک دارم مىنويسم و زير بوته گل لالهعباسى جاسازى مىکنم و از آنها هم به همين طريق نامه دارم. الان مدتى طولانى است که آنها در آن شرايط يعنى در اتاق دربسته زندگى مىکنند. روزى سه بار در اتاقشان باز مىشود و مىتوانند از دستشويى استفاده کنند. بيشتر آدمها در چنان شرايطى دچار مشکل کليه مىشوند و يا با نگه داشتن ادرارشان مشکل پيدا مى کنند.
در اتاقمان مىبينم که مهين هميشه تنهاست. دوستش دارم ولى از آنجايى که دوست ندارد کسى با او حرف بزند مزاحم او نمىشوم. گاهى کتاب مىخواند، گاهى تظاهر به کتاب خواندن مىکند. کتاب در دستش است و آنرا نگاه مىکند، ولى از آنجايى که صفحهاى ورق زده نمىشود، احساس مىکنم که در تخيلاتش غرق است. در اين مواقع احساس مىکنم که عميقا به فکر فرو رفته. دلم مىخواست بدانم به چه چيز فکر مىکند. گاهى فقط کنار اتاق جهان مىايستد تا او را تماشا کند و جهان توجهى به او نمىکند. گويى آنقدر جهان را دوست دارد که تنها آرزويش حرف زدن با اوست. هر کس مىتواند حس کند که جهان تنها قهرمان اوست. آنها با ما و يا کس ديگرى به جز خودشان حرف نمىزنند، براى همين بيشتر اوقات تنها هستند. آيا احساس تنهايى نمىکنند؟ هرچند آنها با يکديگر خيلى کم حرف مىزنند ولى اگر يکى از آنها با ما حرف بزند، از گروه طرد خواهد شد. بعد از آن ديگر او را بعنوان يکى از روابط خود نخواهند شناخت. گويى در روابط آنها فقط يک قانون وجود دارد: تو يا با ما هستى يا با ديگران، اگر با ديگران هستى پس دشمن ما هستى. حالا مىفهمم که چرا يکى از زندانيانى که براى مدتى در روابط آنها بود داشت دچار ناراحتى روحى شد. من سعى کردم که به او نزديک شوم و بعد از مدتى توانستم به او کمک کنم که از تنهايى در آمده و با من دوست شود. حالا حالش بهتر است هرچند کاملا خوب نشده است. به نظر مىرسد وقتى جهان به او نزديک شد او تمام روابطش را کنار گذاشت، چرا که اين قانون رابطه با جهان است. وقتى که او قبول کرد که به جز جهان و گروهش همه افراد بند ضد انقلابى هستند، به حال خود رها شد. تنهايى در اين شرايط که فشار زيادى از طرف رژيم و مسائل داخل بند به افراد مىآيد امکان پذير نيست. هر کس احتياج به دوستانى دارد. او دوستان قديمش را رها کرده بود، جهان هم او را رها کرد. تمام وقت کتاب خواندن و يا قدم زدن و فکر کردن در جايى که پر از انسانهايى است که منتظر شنيدن و حرف زدن هستند، او را افسرده کرده بود. يک روز به سراغش رفتم و با او حرف زدم و رابطهام را ادامه دادم و ديدم که وضع روحىاش تغيير کرد. حالا به طور عادى زندگى مىکند و ديگر فکر نمىکند که اين تنها جهان و روابط او هستند که ارزش دوستى را دارند، به هر حال آنها با او حرف نمىزنند.
به همراه عدهاى ديگر مرا به بهدارى صدا مىکنند، نينا هم در ليست است. مىرويم و منتظر مىنشينيم تا دکتر را ببينيم. پيش دکتر مىروم. دکتر به عکس دستم نگاه مىکند و مىگويد: - يک خط اينجاست، روى استخوان مچت. چهار سانت ترک خورده. ولى به نظر مىرسد که خودش جوش خورده است. شايد خوب جوش نخورده است و همين باعث درد مىشود. يک آمپول کورتون به روى آن مىزنم که درد دستت را کم کند.
دکتر روى مچم يک آمپول مىزند که خيلى دردناک است. مايع داخل آمپول رقيق نيست و او هم عجله دارد که هرچه زودتر آمپول را در دست من خالى کند. براى همين خيلى دردناک است. بعد بانداژى به دستم مىدهد و مىگويد برو و محکم مچت را ببند. جابجاى مچم بخاطر آمپول ورم کرده و خيلى زشت به نظر مىرسد. از ديدنش حالت تهوع بهم دست مىدهد، خيلى هم دردناک است. نمىتوانم خودم آنرا ببندم. در راهروى بهدارى کنار نينا که منتظر نوبتش است مىنشينم. از او مىخواهم که دستم را ببندد. چشم بندش را بالا مىکشد که ببيند. با ديدن مچم مىگويد:
- نه، من نمىتوانم آنرا ببندم.
- خواهش مىکنم ببند، خيلى درد دارم.
- ممکن است بيشتر درد بگيرد.
بانداژ را مىگيرد و شروع به بستن مىکند. احساس مىکنم که از ديدن مچم حالت تهوع به او دست داده است.
- محکم ببند.
او محکم مچم را با بانداژ مىبندد و من احساس مىکنم که کمى بهتر است.
ماه رمضان است و ما ناهارمان را نيمه شب دريافت مىکنيم و از ترس اينکه تا ظهر خراب نشود، آنرا به جاى صبحانه مىخوريم. و صبحانه را به جاى ناهار مىخوريم.
بهار است و خنکى هوا آزار دهنده نيست، لذت بخش است. احساس مىکنم که از شرايطم لذت مىبرم. با نازلى و راز و نينا و دنيا و برخى ديگر روابط خوبى دارم. احساس مىکنم که ياد مىگيرم و ياد مىدهم، انرژى مىگيرم و انرژى مىدهم. بحثهاى مرتبى با يکديگر داريم و در مورد نقدهايى هم که روى برنامه حزب کمونيست به دستمان رسيده بحث مىکنيم. برنامه حزب کمونيست را هم حالا کاملش را داريم. بعضى از زندانيانى که در زيرزمين ٢٠٩ بودند، آنرا همراه کتابهاى ديگرى در اتاقى يافته بودند. احساس مىکنم که آرامش بيشترى دارم و از خواندن بيشتر لذت مىبرم. حالا نوشتههاى زيادى در جاسازى داريم که هر وقت مىخواهيم آنها را مىخوانيم. توابى در بند نيست، بيشتر آنها از بندهاى ديگر هم آزاد شدهاند. اخبارى مبنى بر پايان دادن به جنگ در روزنامهها و تلويزيون هست. به نظر مىرسد که رژيم نمىتواند بيش از اين جنگ را ادامه دهد، مردم بر عليه آنند.
٭ ٭ ٭