زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
بوى خون
در راهرو پلههايى قرار دارند که به هواخورى ختم مىشوند. يک شعار روى دسته چوبى نردهها حک شده است که جديد به نظر مىرسد. شعار "فروغ جاويدان"، بايد مجاهدين آنرا نوشته باشند. از برخوردهايشان و بحثهايشان که گاهى به گوشمان مىرسد، به نظر مىرسد که خوش بين هستند که سازمانشان قدرت را در ايران بگيرد. آنها در بين خودشان اين بحث را داشتهاند و از طريق برخى از آنها به ما رسيده است. آنها در مورد اينکه آيا مردم هم آنها را مىخواهند يا نه فکر نمىکنند. مردم بوسيله رژيم سرکوب مىشوند و قدرت گرفتن مجاهدين و يا جابجايى رژيم با رژيمى ديگر انتخاب مردم نيست. به نظر مىرسد که مجاهدين زندان با سازمانشان رابطه دارند و اين رابطه بايد از طريق توابين احيا شود. مىشنويم که پايگاهشان در عراق است. آنها فکر مىکنند که سازمانشان مىتواند با گرفتن قدرت به زودى آنها را آزاد کند. مىتوانم تصور کنم که اگر همين امروز آنها قدرت را بگيرند، وضع ما کمونيستها هيچ فرقى نخواهد کرد. فقط نگهبانانمان تغيير خواهند کرد و آنها هم بهتر از اينها با ما رفتار نخواهند کرد. يادم می آید سال ۶۱ در اخبار گزارشى ديدم در مورد دو پاسدارى که توسط مجاهدين قبل از کشته شدن شکنجه شده بودند. فکر کردم پس مجاهدين هم شکنجه را قبول دارند و از آن استفاده مىکنند. هيچ جريان انسانىاى نمىتواند شکنجه و اعدام را قبول داشته باشد. حتى شکنجه و اعدام بدترين آدمهاى دنيا يعنى شکنجه گران را. اگر از من بپرسند که در مورد سرنوشت بازجوهايى که شکنجهام کردهاند نظر بدهم، جوابم چه خواهد بود؟ مىخواهم که آنها را در مقابل دوربينهاى تلويزيونى بگذارند که همه دنيا قيافههايشان را ببينند و براى همه شناسايى شوند. از آنها بپرسند که چرا شکنجه کردند و چه احساسى موقع شکنجه کردن داشتند.
به ملاقات مىرويم و مىشنويم که اعتراضات ضد رژيمى بيشتر شده. مىشنويم که اعتصابات کارگرى زيادى بر عليه شرايط زندگى و کارى در جريان هستند. حالا حدود دو سال است که تحرکات جديدى در بين کارگران وجود دارند.
وقت اخبار است، طبق معمول همه از اتاقها بيرون آمده و در راهرو نشسته و به اخبار گوش مىدهند. چرا که در مورد حرکت مجاهدين از عراق به طرف مرزهاى ايران است. آنها مسلح هستند و به طرف شهرهاى مرزى در حرکتند. گويى اين خبر همه را از خواب بيدار کرده است، زندانيان يکديگر را نگاه مىکنند و مىپرسند موضوع چيست؟ ولى کسى جوابى ندارد. خمينى با نوشيدن "جام زهر" به جنگ پايان مىدهد و منتظرى را از جانشينى ولايت فقيه برکنار مىکند.
نمىدانيم موضوع چيست، اوايل مرداد است، امروز نگهبانان مرد به بند آمده و تلويزيون را بردند و روزنامه هم ديگر دريافت نمىکنيم. از نگهبان در مورد روزنامه مىپرسيم و او مىگويد که تا وقتى که رئيس زندان اجازه ندهد روزنامه نخواهيم داشت.
از وقتى که روزنامه را قطع کرده و تلويزيون را بردهاند، گاهى اخبار راديو از طريق بلندگوى اتاقها پخش مىشود. نمىدانم چه اتفاقى خواهد افتاد، آيا ملاقات خواهيم داشت؟ احساس خوبى ندارم، به نظر مىرسد همه به نوعى نگرانند ولى کسى به روى خودش نمىآورد. همه از يکديگر سوال مىکنيم ولى کمتر جوابى دريافت مىکنيم. کسى نمىداند چه اتفاقى خواهد افتاد، چرا نبايد تلويزيون داشته باشيم. در مورد آخرين خبرى که در تلويزيون ديديم يعنى حمله مجاهدين از عراق به ايران حرف مىزنيم و فکر مىکنيم که رژيم مىگذارد آنها به مرزهاى ايران برسند بعد آنها را به زير رگبار گلوله بگيرد. ولى حمله مجاهدين چه ربطى به ما دارد که تلويزيونمان را بردند؟ مجاهدين بر عکس ما خيلى خوشحالند. به نظر مىرسد که آزادى را مىبينند، ولى ما نه تنها آزادى را نمىبينيم بلکه بدبين و نگران هستيم.
روز ملاقات است ولى کسى را براى ملاقات صدا نمىکنند. همه عصبى و نگرانند ولى هر کس سعى دارد آنرا در خود دفن کند و بروز ندهد. امکانات خبرىمان خيلى کم است، مثل آدمهايى مىمانيم که در جزيرهاى گم شدهاند. ما در مورد دنياى بيرون هيچ نمىدانيم و خانوادههايمان هم از ما بىخبرند. حتما خانوادههايمان بخاطر نداشتن ملاقات خيلى نگرانند.
چند روزى است که مجاهدين را براى بازجويى صدا مىکنند و آنها مىروند و بر مىگردند. امروز يکى از آنها در حالى که گريه مىکرد از بازجويى برگشت. مىشنويم که گفته است آنها همهمان را خواهند کشت، مردها را بعد از بازجويى مىکشند. بعد از نيم ساعت دوباره او را براى بازجويى صدا مىکنند، او مىرود و برنمىگردد. به نظر مىرسد چيزى ديده بوده که بخاطر آن نگهبانان نخواستند که در بند بماند. ما چيز زيادى نمىشنويم چون رابطهاى با مجاهدين نداريم و اخبار را از ديگران مىشنويم. نگران کننده است، هر چند مجاهدين اصلا نگران نيستند. آنها هنوز فکر مىکنند که به زودى آزاد خواهند شد. ولى با قطع ملاقات بايد منتظر شرايط بدترى باشيم.
در هواخورى تنها قدم مىزنم. در حال تماشاى تعدادى از مجاهدين هستم، احساس مىکنم که رفتارشان غير عادى است. مىبينم که از بالاى ديوار هواخورى که خيلى بلند است چيزهايى به درون ريخته مىشود، قند هستند. مىدانم که علامت هستند ولى براى کى و چه خبرى را حامل هستند؟ چطور با هم رابطه برقرار مىکنند؟ اطرافم را با دقت بيشترى نگاه مىکنم و متوجه مىشوم که جنب و جوش درون مجاهدين عادى نيست. تعدادى از آنها به درون ساختمان دستشويى توى هواخورى مىروند. از پنجره آن مىتوان بخشى از تهران و کوههاى اطراف آن را ديد و ما از آنجا براى پنهان کردن بستههاى بزرگ مثل کتاب براى يکديگر استفاده مىکنيم. تعدادى از آنها دم در مراقب ايستادهاند که اگر نگهبان آمد به بقيه خبر دهند. شايد از طريق پنجره از توابينى که در بين بندها کار مىکنند مثل آشپزها و يا نظافت چىها با نخ چيزى دريافت مىکنند. بند ديگرى در کنار بند ما قرار دارد که زندانيان مرد در آن هستند. مجاهدين با آنها هم مىتوانند رابطه داشته باشند، ولى چطور؟ پس بايد رابطه با خارج از بند و از طريق دستشويى قديمى باشد که الان داخل آنند. مجاهدين از طريق توابها با تشکيلات بيرون رابطه دارند و اخبار به آنها مىرسد. زنجيرى که يک سر آن مجاهد است و سر ديگرش تواب، از حلقه رژيم مىگذرد.
روز جمعه است، بلندگوى اتاق روشن مىشود و نماز جمعه را پخش مى کند. آخوند رفسنجانى بعد از نماز شروع مىکند به بحث سياسى کردن. در نيمههاى حرفش مىگويد: زندانيان، ضد انقلابيون، لامذهبها بايد کشته شوند. و حزبالله با شعارهاى خود خواست او را تاييد مىکنند. در کنار راز نشستهام، به يکديگر نگاه مىکنيم. احتياجى به حرف زدن نيست، هردو مىدانيم که چه مىشنويم و بايد منتظر چه باشيم. با قطع ملاقاتها درهاى زندان را بستهاند که قصابىمان کنند. احساس تنهايى شديدى در اين دنياى وحشى وجودم را در بر مىگيرد. راز مىگويد واقعا همهمان را خواهند کشت؟ پاسخى به او نمىدهم، نمىخواهم آنچه را که شنيدم باور کنم. مىگويم بگذار ببينيم چه پيش مىآيد. زندانيان کمتر در مورد آن حرف مىزنند ولى به نظر مىرسد همه واقعيت را مىبينند ولى نمىخواهند باورش کنند.
٭ ٭ ٭
مىشنويم عملياتى در جريان است، که رژيم مشغول کشتن زندانيان مرد است. هرچند مجاهدين به يکديگر تبريک مىگويند ولى بوى خون در هوا پخش شده است. از مجاهدين مىشنويم که سازمان مجاهدين در حال پيشروى در شهرهاست و در همه جا رژيم را از پا در آورده است و به تهران نزديک مىشود.
احساس مىکنم که بخشى از اخبار درست است و آن کشتار زندانيان است ولى بخش ديگرش تحت تاثير ذهنىگرايى مجاهدين درست شده است. اگر خبر کشتار درست باشد بخاطر شکست مجاهدين است نه پيروزيشان. نمىدانم چطور کشتار زندانيان را باور کنم، در واقع نمىخواهم باور کنم که رژيم دارد انسانهايى را مىکشد که سالها در زندان بودهاند. بخشى از آنها حتى حکم ندارند و فقط بخاطر نپذيرفتن شرط آزادى در زندان هستند. با دوستانم حرف مىزنم و به اين نتيجه مىرسيم که اگر رژيم نمىخواست دست به کشتار زندانيان بزند، ملاقاتها را قطع نمىکرد. شرايط بدى است، به ياد زمانى مىافتم که منتظر اعدامم بودم. در آن وقت اصلا ناراحت نبودم، آمادگى آنرا داشتم، ولى حالا خيلى غمگينم. نمىدانم علت آن اين است که حالا همهمان را مىکشند و يا اينکه حالا دوست دارم زنده بمانم. دوست ندارم بمىرم. زندگى را بيشتر از هميشه دوست دارم.
٭ ٭ ٭