زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
کشتار دسته جمعى زندانيان
مىشنويم که رژيم تمام مجاهدين مرد را کشته است و حالا در حال برخورد به زندانيان غيرمذهبى است. مىشنويم که برخورد به غيرمذهبىها متفاوت است. يعنى رژيم شرايطى پيش پاى آنها گذاشته است و آنهايى که شرايط را مىپذيرند اعدام نمىشوند. آنهايى که شرايط را نمىپذيرند بلافاصله اعدام مىشوند. باور آن خيلى سخت است ولى اتفاقى که امروز افتاد نشان از حقيقت آن دارد. چهار تا نگهبان براى سرکشى وارد بند شدند، چيزى که سابقه نداشته است. نگهبانان به شدت ترسيده به نظر مىرسند، آنها ديگر به هيچ وجه تنهايى وارد بند نمىشوند. حالا حتما سه و يا چهار نفره وارد بند مىشوند و در کنار هم قدم مىزنند. قبل از اين عمليات آنها به تنهايى براى سرکشى به بند مىآمدند. رفتارشان که خيلى از ما مىترسند چيز کاملا جديدى است و هرگز نديده بودم. ولى اگر آنها در حال کشتن ما هستند چرا اينقدر از ما مىترسند؟ شايد از کارى که مىکنند يعنى کشتار انسانهاى بىگناه مىترسند. از اين مىترسند که روزى بايد پاسخگوى آن باشند.
مى شنويم که دادگاههايى در جريان هستند. از زندانى در مورد توحيد و اسلام مىپرسند. اگر زندانى بگويد قبول ندارد، بلافاصله اعدام مىشود. اگر بگويد مسلمان است، از او در مورد نماز مىپرسند، اينکه مىخواند يا نه. اگر بگويد نماز نمىخواند بلافاصله اعدام مىشود. رژيم دارد زندان را تصفيه مىکند.
نيمههاى شب است، از صدا بيدار مىشوم. صداى شعار و راهپيمايى و کوبيدن چکمه به زمين مىآيد. صدا از محوطه زندان مىآيد. بايد پاسدارها باشند. شعار مىدهند:
- "مرگ بر منافق، مرگ بر کمونيست."
آيا از کشتار مىآيند؟ آيا براى بالا بردن روحيهشان شعار مىدهند؟
مىشنويم که شرايط زنده ماندن از اين قرار است: انزجار دادن در بين زندانيان، انزجار نسبت به جريانات سياسى بخصوص جريانى که فرد در رابطه با آن بوده است. اعلام اينکه رژيم خوب است، قبول اسلام و نماز خواندن و بالاخره رفتن به راهپيمايى در مقابل دفتر سازمان ملل. مىشنويم که بيشتر زندانيان مرد شرايط را نپذيرفتهاند و اعدام شدهاند. مىشنويم که بخشى از زندانيان شرايط را زير شکنجه پذيرفتهاند. معلوم مىشود که فقط بازجويى و اعدام در کار نيست، شکنجه هم در کار است.
نگهبانان از ما مىخواهند که در اتاقهايمان باشيم. آنها مىآيند، چهار تا با هم براى سرشمارى مىآيند. در اتاق ما از همه در مورد اتهام، نظر در مورد رژيم، اعلام انزجار، اسلام و نماز خواندن مىپرسند. آنها از همه اين سوالها را مىکنند و چون اين سوالها جديد نيستند اکثر افراد همان جوابى را که تا بحال مىدادهاند، مىدهند. نگهبان از نازنين در مورد حکمش مىپرسد، اينکه به چند سال محکوم شده است و نازنين پاسخ مىدهد:
- تا وقتى که شما در قدرت هستيد.
ما مىخنديم، او حکم ابد دارد.
نگهبان در مورد نظر نازنين مىپرسد و او پاسخ مىدهد:
- مارکسيست هستم. مواظب رفتارت باش، روزى خواهد رسيد که بايد به مردم در مورد رفتارت پاسخ دهى. زمانى که ديگر هيچ قدرتى نداريد.
نگهبان به شدت بر افروخته شده و عرق کرده است. جوابش به نازنين نشان دهنده عمق ترس اوست، مىگويد:
- يک روز هم نوبت تو خواهد بود.
خنده زندانيان اتاق را در بر مىگيرد و نگهبان بيشتر در خودش مىپيچد. تغير حالت چهرهاش را به راحتى مىتوان احساس کرد. قادر نيست ترس را در نگاهش پنهان کند. چهرهاش همچون آينه روحش تمامى حالتهايش را به نمايش گذاشته است. ترس و استيصال بيشترين چيزى است که مىتوان در چهرهاش ديد. آنقدر هول شده که فراموش کرده است که خودش در قدرت است و نازنين زندانيش است. گويى اعتماد بنفس نازنين به نگهبان الغا کرده است که تناسب قوايى بين آنهاست. احساس ضعف نگهبان در مقابل برخورد نازنين باعث شد که براى يک لحظه فراموش کند که نوبت نازنين براى زندانى بودن همين الان است و با پايان يافتن اين دوره، نوبت خود زندانبان است که بايد پاسخ کارهايش را بدهد. برخورد نازنين در اين موقعيت که بعضى از زندانيان تعديلهايى در پاسخ هايشان دادهاند، جالب است. خونسردى و بى تفاوتىاش به فضاى پر از شکنجه و اعدام تحسين برانگيز است.
مجاهدين خود را براى سلول آماده مىکنند، نه براى اعدام. فکر مىکنند که به سلول منتقل خواهند شد و با کوتاه کردن موهايشان خود را براى آن آماده مىکنند. نمىخواهند با موهاى بلند و کمبود امکان شستشوى آن در سلول مشکل داشته باشند.
نگهبان از بلندگوى بند تعدادى از مجاهدين را براى بازجويى صدا مىکند. نگهبان آنها را با خود مىبرد و ما رفتنشان را تماشا مىکنيم. آيا بر خواهند گشت؟
چند روز است که عصرها صداى نگهبانان را مىشنويم که مىدوند و شعار مىدهند. چرا اين کار را مىکنند؟ آيا براى روحيه گرفتن اين کار را مىکنند؟ نمىخواهم باور کنم که اين دخترانى که از بندمان بردند اعدام شدهاند. نه نمىخواهم باور کنم که در اين دنيا انسان آنقدر بىارزش است که مىتواند به خاطر نظرش کشته شود. رژيمى که اين دختران را مىکشد بايد خيلى ضعيف باشد. وگرنه احتياجى به کشتن اين جوانانى که نمىدانند حتى چطور مىتوان مبارزه کرد، نداشت. بعضى از آنها آنقدر ساده هستند که هر کارى را که مسئولشان به آنها بگويد حاضرند بکنند. آنها آنقدر جوان مىميرند که حتى عشق و تنفر واقعى را هم نتوانستند در زندگىشان احساس کنند. وقتى دستگير شدند دانش آموز بودند. حالا بعد از پنج و يا شش سال در زندان اعدام مىشوند. چه شانسى داشتند که در اين بخش از دنيا متولد شدند و در بخش ديگرى از آن بدنيا نيامدند.
وضع بند خوب نيست، اکثر آدمها افسرده هستند. برخى تمام روز را مىخوابند، فقط براى فرار از واقعيت تلخ. تمام کتابهايى که زمانى در دست زندانيان مىگشت و مىبايست برايش وقت گرفت، در قفسه کتاب هستند. کسى حوصله کتاب خواندن را ندارد. بعضىها خود را با دور هم نشستن و داستان گفتن سرگرم مىکنند. ترجيح مىدهند که خود را با يکديگر سرگرم نگه دارند تا کتاب بخوانند که تمرکز بيشترى مىطلبد. ما سعى مىکنيم که زندگى روزانه خود را داشته باشيم. مدتى است که روى رابطه سياست و اقتصاد و فلسفه کار مىکنيم. با يکديگر در مورد آن بحث مىکنيم و آنچه را که در کتابها بدست مىآوريم به يکديگر مىدهيم. در مورد آن فردى و جمعى مىخوانيم، مىنويسيم و حرف مىزنيم.
زندانيانى که مشکل روانى داشتند وضعشان بدتر مىشود. تيمى تشکيل مىدهيم تا مراقب آنها باشيم که دست به خودکشى نزنند. هر چند ساعت يک نفر مراقب آنهاست و هر کس که نوبتش تمام مىشود مسئوليتش را به نفر بعدى تحويل مىدهد. به نظر مىرسد که مهين همه چيز را مىداند و نگران است. احتمالا او به اين فکر مىکند که چون يک بار وقت دستگيريش نتوانسته شکنجه را تحمل کند و اطلاعاتى داده است که منجر به دستگيرى يک نفر شده است، حالا هم نخواهد توانست شکنجه را تحمل کند. هر چند او شرايط طاقت فرساى قبر را تحمل کرد ولى به نظر مىرسد که توانايى خودش را نمىبيند. احتمالا به همين خاطر حالش روز به روز بدتر مىشود، چون مطمئن نيست که بتواند شکنجه را تحمل کند. شايد هم تحت تاثير همسرش قرار گرفته است. تا قبل از اينکه ملاقاتها قطع شوند هر بار همسرش به او مىگفت که شرايط آزادى را بپذير و بيا بيرون مبارزه را ادامه بده. نمىتواند تناقضى را که گلويش را مىفشارد حل کند و روز به روز وضعش بدتر مىشود. با خودش حرف مىزند و غذا نمىخورد. ديروز بعد از اينکه دوش گرفت لباس قشنگى را که همسرش برايش آورده بود پوشيد ولى نتوانست بيشتر از چند دقيقه با آن بماند. رفت و لباسش را دوباره عوض کرد. طى روز مهين سعى مىکند با تکهاى شيشه رگ دستش را بزند ولى خوشبختانه مراقبش به موقع متوجه شده و با کمک زندانيان ديگر مانع از آن مىشوند. مهين موفق به زدن رگش نمىشود ولى پوست و گوشت بخشى از دستش را بريده است. فرى که دکتر است و با ما زندانى است، دستش را مىبندد.
دختر ديگرى در بند است که رفعت نام دارد از مجاهدين و خيلى جوان است. وضع روحى خوبى نداشت ولى حالا وضعش بدتر شده است. به نظر مىرسد رابطهاى بين اميال جنسى و دورى از واقعيتهاى تلخ و سخت است. از زمانى که بخاطر وضعيت روحىاش در دنياى ديگرى زندگى مىکند، نيازهاى جنسىاش فعال شدهاند. و از آنجايى که کنترلى روى حرکاتش ندارد نمىتواند جلوى بروز اين نوع نيازهايش را بگيرد. گاهى سينههايش را از لباسش بيرون مىگذارد. برادرش سال پيش بعد از شکست در مبارزه براى ورزش جمعى دست به خودکشى زد و مرد.
نيمههاى شب پيش، کسى که مراقب مهين و رفعت است متوجه مىشود که مهين زير پتو در حال تقلا است. پتو را کنار مىزند، مىبيند مهين سعى مىکند با سنجاق سر رگهاى آن قسمت دستش را که قبلا پاره کرده بود، بيرون بکشد. سنجاق را از مهين مىگيرد و مهين زير لب به او فحش مىدهد.
امشب نوبت من است که بيدار بمانم و مراقب مهين و رفعت باشم که صدمهاى به خودشان نرسانند. مىبينم که رفعت دارد به اتاق ما مىرود. اتاق او جدا است. به دنبالش مىروم. بالاى سر سار رفته است و مىخواهد او را بيدار کند. سريع به سراغ او مىروم و قبل از اينکه سار بيدار شود از رفعت مىخواهم که از اتاق بيرون بيايد. نمىخواهد از اتاق بيرون بيايد، به او مىگويم که اين اتاق او نيست و بايد از اتاق بيرون بيايد. او را به آرامى به طرف بيرون اتاق هدايت مىکنم. او بيرون مىآيد ولى مرا تهديد مىکند. مىگويد خواهى ديد.
در راهرو قدم مىزنم و در مورد علت روانى شدن رفعت و مهين فکر مىکنم. رفعت را نمىشناسم اين اولين بارى است که با او در يک بندهستم. ولى مهين را مىشناسم، هميشه دوستش داشتم. مهين زيباست، صورتى بچگانه دارد که بيگناهى از آن مى بارد. مىدانم که وقتى دستگير شده است او را شکنجه مىکنند و او که به شدت ترسيده بوده، اطلاعاتش را مىدهد که منجر به دستگيرى يک نفر مىشود. بعد از آن مهين از کارى که کرده بوده آنقدر ناراحت مىشود که براى تلافى آن به دفاع از مارکسيسم مىافتد. شايد دفاع از مارکسيسم منجر به اعدامش شود، ولى به او حکم ابد دادند. او هميشه از مارکسيسم دفاع کرد و هميشه خودش را بخاطر آوردن آن فرد به زندان سرزنش نمود. آرزو مىکرد که اعدام مىشد تا از سرزنش خود آزاد شود ولى اين اتفاق نيفتاد و او مىبايست به مبارزه ادامه دهد. او را به قبرها فرستادند و او آن شرايط را براى ماهها تحمل کرد، هر چند وقتى از قبرها آمد تا حدى از نظر روانى لطمه خورده بود. يادم مىآيد که وقتى به بند ٧ قزل رفتم او تازه چند روزى بود که از قبرها برگشته بود. رو به ديوار تنها مىنشست. گويى نمىتوانست کارى را که روزها و روزها از او خواسته بودند بکند، براحتى کنار بگذارد. يادم مىآيد که ساعتها به تنهايى قدم مىزد. بارها خواستم با او حرف بزنم ولى با لبخندى مهربان عذرم را خواست.
روز بعد هر جا که مىروم رفعت تعقيبم مىکند. کمى مىترسم، هر چند خندهدار هم به نظر مىرسد. نمىدانم که آيا واقعا قصد حمله به من را دارد و اگر حمله کند چه بايد بکنم. تنهايى به هواخورى نمىروم که اگر رفعت به دنبالم آمد تنها نباشم. من و راز قدم مىزنيم، رفعت به دنبالمان مىآيد ولى کارى نمىکند.
نگهبان از طريق بلندگوى بند نام بقيه مجاهدين را مىخواند که براى بازجويى آماده شوند و از بند بيرون بروند. آنها آماده مىشوند ولى عجلهاى براى رفتن ندارند، هيچ کس عجلهاى براى مرگ ندارد. نگهبانان به دنبالشان مىآيند و آنها را با خود مىبرند. آنها را در حال رفتن نگاه مىکنم، احساس مىکنم که خودشان نمىدانند چه چيز در انتظارشان است. شايد اطلاعات درستى به آنها نرسيده است. به نظر خيلى نگران نيستند. حالا هيچ مجاهدى در بند نيست، ولى هرگز راضى به نبودشان به اين شکل نبودهام. چند روز پيش باز يکى از آنها به ديگرى مىگفت که سازمان به زودى به تهران مىرسد و ما را نجات مىدهد، رژيم چطور مىتواند ما را بکشد، آنها در راه هستند. شايد هم همه اين حرفها و حالتهايشان تظاهر به بىخبرى است و همه چيز را مىدانند. شايد به اين طريق مىخواهند روحيهشان را حفظ کنند که ايستاده بمىرند.
نگهبان رفعت را به بند ٢ برد. مىدانيم که بزودى در آنجا خودش را خواهد کشت، چون کسى مراقب او نخواهد بود.
نامهاى از دنيا که هنوز در اتاق در بسته است دريافت مىکنم، نوشته است:
- نمىخواهم باور کنم که رژيم همه زندانيان مرد را که شرايط را نپذيرفتهاند کشته است، ولى اين واقعيت اين دوران است. رژيم درهاى زندانها را بسته است تا بدون هيچ مزاحمتى همه ما را بکشد. همه مجاهدين را از اتاق من و بقيه اتاقها بردهاند تا بکشند. هرچند خودشان نمىدانستند که مىروند تا اعدام شوند. آنها سارا را هم به همراه مجاهدين بردند، هر چند بارها به رژيم اعلام کرده بود که ديگر مجاهدين و اسلام را قبول ندارد. او مىدانست که مىرود اعدام شود و گفت که هيچ کارى نمىتواند بکند تا مانع آن شود. دلم برايش تنگ شده است، وقتى او را مىبردند به او گفتم که من هم بعد مىآيم و او گفت اميدوارم که نيايى. سارا آخرين آرزويش زنده ماندن ما بود. از اينکه آن ماهىهاى سرخ و سياه کوچولو را که با هم درست کرده بوديد، در چند ملاقات پيش به خانوادهاش داد، خوشحالم. ديروز چيزى شنيدم که مطمئن شدم که همه آنهايى را که بردند کشتهاند. اميدوارم که تعدادى از ما زنده بمانيم و در مورد اين روزها براى مردم بگوييم. ولى اگر زنده ماندنمان مشروط به پذيرش آن شرايطى باشد که برايم نوشته بودى و من هم در اينجا شنيدهام، من هم زنده نخواهم ماند. ديروز گوشم را به درز در گذاشته بودم و صداى رفت و آمد و حرف هاى نگهبانان را گوش مىدادم که شنيدم پاسدار مومنى به پاسدار حميدى مىگفت بيا بريم، حاج آقا منتظر است. اگر دير بريم عصبانى مىشود، بيا بايد بريم. حميدى به او مىگفت نمىتونم، بوى خون حالم را بهم مىزنه، ديگه نمىتونم ادامه بدم. چرا آنها را مىکشيم؟ چرا ما بايد جنازههاشون را توى کاميون بريزيم. من از روحشان مىترسم، شايد ما را نفرين کنند. صداى گريه حميدى را مىشنيدم. مومنى به او گفت لوس نشو، بزودى تمام مىشه، حالا بايد بريم. نمىخواهى که حاج آقا را عصبانى کنى، مىخواهى؟ صداى گريه حميدى در صداى پايشان که مىرفتند گم شد. نمىدانم که در بند شما چه خبر است ولى در اتاق ما زندانيان در مورد شرايط زنده ماندن حرف مىزنند و اينکه تا کجا مىتوانند کوتاه بيايند يعنى چه شرايطى را مىتوانند بپذيرند. مىدانم که برخى از ما همان پاسخهايى را خواهيم داد که تا به حال در بازجويىها دادهايم و کشته خواهيم شد. پرواز عزيزم، دوستت دارم و الان يکى از آن شرايطى است که بيشتر از هميشه احتياج دارم که پيش تو بودم و با هم حرف مىزديم. شايد در کنار هم بمىريم، ولى بيشتر از هميشه دوست دارم که زنده بمانيم و بيرون از زندان مبارزه براى برابرى و آزادى را ادامه دهيم. هر چند چنين چيزى ديگر يک خواب يا تجسم زيباست و بس. دوستت دارم، دنيا.
به هواخورى مىروم تا از حالت خفگى که با خواندن نامه دنيا بهم دست داده رها شوم. به مجاهدينى فکر مىکنم که تا چند روز پيش با ما بودند و اعدام شدهاند. نمىخواهم باور کنم که سارا اعدام شده است، نه نمىتوانم اعدام او را باور کنم. رژيم سارا را هم همراه مجاهدين اعدام کرد، هر چند مىدانست که او ديگر يک کمونيست است ولى نگذاشت او را با ما اعدام کند. براى رژيم هر چه زودتر يکى کم شود بهتر است. آيا مردم مىدانند که در اينجا چه مىگذرد و هيچ کارى نمىکنند؟ شايد نمىدانند. بزودى با تمام شدن عمليات پاکسازى زندانها خواهند فهميد. آيا آنوقت مردم کارى خواهند کرد؟ و يا به اين خشونتها عادت داده شدهاند؟
کتابهايى را که در رابطه با کشتار کمونيستها و جهودها در آلمان در دوران جنگ جهانى دوم خوانده بودم به ياد مىآورم. سکوت دنيا دست هيتلر و دولت آلمان را باز گذاشت تا هزاران هزار انسان را بخاطر طرز فکرشان بکشند. اگر دنيا سکوت نکرده بود خيلىها زنده مىماندند. در هر گوشهاى از جهان به مردم ياد دادهاند که فقط به خودشان فکر کنند و اهميتى به شرايط زندگى ديگران ندهند. دفعه پيش که کشتار دسته جمعى در ايران روى داد سال ٦٠ بود. رژيم انسانهاى زيادى را در خيابانها و يا زندانها به رگبار گلوله بست ولى هيچ کس صدايش هم در نيامد که بگويد در ايران چه مىگذرد. اگر سازمانى در جهان وجود داشت که واقعا مسئلهاش دفاع از حقوق بشر بود چنين کشتارهايى روى نمىداد. احمقانه است که سرنوشت هر انسانى به اين بسته است که در کدام گوشه دنيا متولد شده است. انسان در اروپا بخاطر طرز فکرش زندانى نمىشود ولى در ايران اعدام مىشود. در دنياى احمقانهاى زندگى مىکنيم، حتى در اروپا هم کسى که در يک خانواده ثروتمند بدنيا مىآيد سرنوشت متفاوتى نسبت به کسى که در يک خانواده فقير بدنيا آمده خواهد داشت. به ياد پدرم مىافتم، هميشه مىگفت که بايد زودتر از زندان بيرون بيايى و از ايران فرار کنى. پدرم فکر مى کرد که ماندن در زندان برابر با اعدام شدن خواهد بود و من به او مىخنديدم.
راز مىگويد بهناز نوشته است که در اتاق او برخى از زندانيان در مورد شرايط زنده ماندن حرف مىزنند و به نظر مىرسد که برخى از آنها پاسخهايشان را به سوالات تغيير خواهند داد.
نگهبان از بلندگو مىگويد همه زندانيان با چادر و چشم بند از بند بيرون بيايند. از يکديگر مىپرسيم نوبت ماست؟ حالا ما را خواهند کشت؟ کسى جوابى ندارد. از بند بيرون مىرويم، ما را به ساختمان ديگرى مىبرند. تعدادى از مديران و مسئولين زندان آماده ايستادهاند. همان سوالها را از همه مىکنند. برخى پاسخهايشان را تغيير مىدهند. برخى به سوال آيا مارکسيست هستى پاسخ آرى مىدهند. آنها فکر مىکنند حالا که دارند بخاطر مسلمان نبودن و نماز نخواندن اعدام مىشوند بهتر است از مارکسيسم دفاع کنند. پاسخ من در مقابل سوالات نظرى مثل هميشه "جواب نمىدهم" است.
٭ ٭ ٭