زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
شلاق براى نماز
صبح است، در حال خوردن صبحانه هستيم. نگهبان از بلندگو چند اسم را براى بازجويى مىخواند. همه به هم نگاه مىکنند ولى گويى ديگر جاى سوالى باقى نمانده. انگار همه مىدانند که حالا نوبت ماست، ولى چرا فقط اسامى ده نفر را خواندند؟ چرا همه ده نفر از جريانات حزب توده و اکثريت هستند؟ هر کس سعى مىکند که صبحانهاش را تمام کند. با اينکه صبحانهمان خيلى کم است ولى قورت دادن آن راحت نيست. آنهايى که بايد بروند آماده مىشوند بروند و ما بايد منتظر خبر بمانيم. زمان خيلى آهسته مىگذرد و همه دچار هيجان هستند، هيجان زمان اعدام.
اين بار زياد طول نمىکشد تا بفهميم آنهايى را که از بند بردند در چه وضعيتى هستند. شايد رژيم مىخواهد که ما بدانيم و پاسخهايمان را به سوالات بازجويى تغيير دهيم. مىشنويم که آن ده نفرى که از بند برده شدند در سلول انفرادى هستند و به همراه همه کسانى که تا حالا در سلول بودهاند زير شلاق هستند. به اين شکل که پنجبار در شبانه روز در وقت هر وعده نماز آنها را از سلولهايشان بيرون مىآورند و هر بار پنج ضربه شلاق به کمر آنها مىزنند. آنها تا زمانى که اعلام کنند مسلمان هستند و نماز بخوانند، شلاق خواهند خورد. مىدانيم که بعد از پذيرش اسلام و نماز خواندن، از فرد مىخواهند که انزجار نامهاش را هم بنويسد. آنا هم يکى از آنهايى است که زير شکنجه است، نمىدانم چه خواهد کرد. شرايط بند خيلى بد شده، شرايط اتاق دنيا هم همينطور، در اتاقهاى ديگر هم همه افسردهاند. مىشنوم که برخى آرزوى مرگ و يا اعدام به جاى شلاق خوردن را دارند. واقعا اعدام خيلى راحتتر از شکنجه است. شکنجه يعنى درد ولى در اعدام با اولين گلوله حالت شوک به فرد دست مىدهد و احساس مىکند که دارد پرواز مىکند. در اعدام بخاطر خونريزى آدم احساس درد نمىکند.
مىشنويم که رفعت در بند دو دست به خودکشى زده است. در اتاق نشستهام، نمىدانم آيا چيزى باعث ناراحتى مهين شده است و يا اينکه دچار خيالات شده است. او به دو نفر که در نزديکى او نشستهاند و غرق حرف زدن هستند، فحش مىدهد. خيلى لاغر شده است، غذا نمىخورد. به نظر مىرسد تجسم به زير بازجويى رفتن او را شديدا دچار تناقض کرده است. نمىدانم چطور اخبار به گوش او رسيده ولى انگار اين شرايط همه آن احساساتى را که موقع دستگيرى داشته به او برگردانده است. به نظر مىرسد خيلى ترسيده است. نمىدانم چند بار در روز رفتن خود به زير بازجويى را، مرور مىکند. اين بار شکنجهگران اطلاعات نمىخواهند، مىخواهند که مسلمان باشى و نماز بخوانى. احساس مىکنم که هر بار که در گوشه اتاق مىنشيند و به فکر فرو مىرود، در حال تجسم شلاق خوردن خودش و صداى شنيدن محمد و خدا از زبان شکنجهگر است. به نظر مىرسد که خودش را مىبيند که زير شکنجه اسلام را مىپذيرد، براى همين اصرار دارد که قبل از اينکه چنين اتفاقى بيفتد خودش را بکشد. ولى چرا فکر مىکند که اگر به زير بازجويى برود مقاومت نخواهد کرد؟ اين طور که پيداست تناقض، ترس از شکنجه و عدم مقاومت او را به آن نقطه رسانده است که بايد هر چه زودتر خودکشى کند.
در هواخورى قدم مىزنم، احساس تنهايى آزارم مىدهد. با اينکه در اينجا دوستان خوبى دارم ولى فکر اعدام بخاطر عقايدم باعث شده که احساس کنم در اين دنيا تنهاى تنها هستم. همهمان تنها هستيم، بخصوص آنهايى که در بيرون از زندان همه روز را مىدوند که لقمهنانى بدست آورند. کاش بيرون از زندان بودم و مىتوانستم به همه دنيا بگويم که قيمت زندگى در کشورى که رژيم اسلامى در آن حکومت مىکند اين است. اين عاقبت کسى است که براى يک زندگى انسانى مبارزه مىکند. من هم زير شکنجه جان خواهم داد ولى چيزى را که باور ندارم نخواهم پذيرفت. اگر غير از اين کنم نمىتوانم با خودم زندگى کنم. چطور مىتوانم در حالى زندگى کنم که از خودم بدم مىآيد، که از کارى که کردهام خجالت مىکشم؟ وقتى که به زير شکنجه بروم به آنهايى که دوستشان دارم فکر خواهم کرد و اين باعث مىشود که کمتر درد را احساس کنم. فکر کردن به آنهايى که دوستشان دارم احساسات و مغزم را از جايى که هستم دور مىکند، در حالى که آنها بر جسمم مىکوبند. فکر آنا رهايم نمىکند، اگر با او بودم نمىگذاشتم دست به کارى بزند که به سلول ختم شود. و اگر الان آنجا نبود، زير شکنجه هم نبود. نمىدانم که آيا همسرش زنده مانده است، يعنى شرايط را پذيرفته است و يا جان باخته است. چه دنيايى و چه مذهبى، آدمها را شلاق مىزنند که نماز بخوانند. هر چند اين شکنجهها براى بريدن است، براى دست از مبارزه کشيدن است.
در اين روزها هر چند همه فکر مىکنيم که آخرين روزهاى زندگىمان را مىگذرانيم ولى سعى مىکنيم کارهايى را که هميشه مىکرديم، انجام دهيم. کتاب مىخوانيم و روابطمان را زنده نگه مىداريم و همين باعث مىشود که روحيهمان را از دست ندهيم. متاسفانه بعضىها زندگى عاديشان را رها کردهاند و هر روز بنا بر اخبار روز زندگى مىکنند که باعث مىشود هيجانشان بيشتر شود. يک اتاق در بندمان است که در آن هميشه بسته است. متوجه مىشويم که مىتوانيم در آنرا باز کنيم. تعدادى مراقب مىايستند که اگر نگهبان آمد خبر دهند. وارد اتاق مىشويم که ببينيم چه چيزهايى در آن هست. پرونده، نامه، گزارش و يک راديو در اتاق مىبينم و با ديدن راديو چيزى در دلم فرو مىريزد. شايد بتوان با گوش دادن به راديو فهميد که چه مىگذرد. خاک روى همه چيز نشسته است. اينطور که به نظر مىرسد انبارشان است.
از گفتههاى سار مىدانم که حزب کمونيست راديو دارد ولى موج آنرا نمىدانم. پيش سار مىروم و از او مىپرسم و او در باره وقت راديو و موج آن مىگويد و اينکه با صدا و موج آن آشنايى دارد و بهتر است خودش سعى کند که آنرا پيدا کند. با راز حرف مىزنم و اينکه بايد سعى کنيم راديو حزب را بگيريم و شايد بتوانيم اخبارى کسب کنيم. راز موافق نيست که اين کار را با افراد ديگر بکنيم. به او مىگويم که دو نفرى هم نمىتوانيم آنرا انجام دهيم. حداقل سه نفر بايد مراقب بايستند که اگر نگهبان آمد خبر بدهند، ولى راز موافقت نمىکند. با سار، سونيا و روژين حرف مىزنم و آنها موافقند که اين کار را بکنيم.
از روژين مىخواهم که در راه پلهها بايستد، جايى که اگر نگهبانان از دفترشان بيرون بيايند آنها را ببيند. سونيا مىتواند در راهرو بايستد، جايى که هم روژين را ببيند و هم مرا که در مقابل در اتاق مىايستم. اگر نگهبان از دفتر بيرون بيايد، روژين به سونيا علامت مىدهد و سونيا به من و من مىتوانم بلافاصله سار را از اتاق بيرون بياورم. اين کار را چند بار در زمانهاى متفاوت ولى حدود ساعتى که بنا به گفته سار حزب برنامه دارد، انجام مىدهيم ولى فايدهاى ندارد. راديو برخى از موجها را نمىگيرد و سار موفق به شنيدن آن نمىشود. خبر ناراحت کنندهاى است ولى تصميم مىگيريم يک بار ديگر مراقب بايستيم براى گشتن اتاق. اين بار من به داخل اتاق مىروم، مثل صندوقخانه مىماند که هر چيز را که نخواستهاند آنجا ريختهاند. گزارشات جالبى پيدا مىکنيم. يکى از گزارشات توسط يک نگهبان نوشته شده است:
- آنها را ديگر به تنبيه نفرستيد، به سلول انفرادى نفرستيد. سرحال بر مىگردند و باعث مىشود که ديگران هم روحيه بگيرند. از سلول انفرادى بدون هيچ اختلال روانى و مصممتر بر مىگردند. سلول انفرادى مفهوم ترسناکش را در بين آنها از دست داده است و راحت تر از نسل قبل آنرا تحمل مىکنند.
اين گزارش تاريخ دو سال پيش يعنى سال ٦٥ را دارد. گزارشاتى در مورد زندگى روزمره ما هم هست. به نظر مىرسد که نگهبانان با تماشاى ما وقتشان را هدر نمىدهند. گزارشها نشان مىدهند که آنها هرچه که مىبينند و يا هرچه را که ما از آنها مىخواهيم مىنويسند. يکى از گزارشات در مورد اتفاقى است که براى يکى از نگهبانان افتاده است. از اسم امضا کننده مىفهميم که مربوط به يکى از نگهبانان جوان و تازه کار است که براى رئيسش نوشته است. نوشته است:
- پنج شنبه غروب به يک جشن عروسى رفته بودم. زمانى که در بين مردم در اتاق نشسته بودم متوجه شدم که برخى از مهمانان مرا به يکديگر نشان داده و چيزى در گوشى به يکديگر مىگويند. ابتدا عکسالعملى نشان ندادم ولى بعد از مدتى همه مهمانان جور خاصى نگاهم مىکردند. نمىتوانستم ديگر آنجا بنشينم. جشن را ترک کرده و به طرف خانهام راه افتادم، که متوجه شدم دو تا مرد تعقيبم مىکنند. دويدم و پشت سرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم که آيا مرا تعقيب مىکنند و متوجه شدم که آنها هم به دنبال من مىدوند. سعى کردم مسيرم را تغيير دهم ولى هر جا که مىرفتم آنها هم مىآمدند. خيلى ترسيده بودم، به خانه رفتم و از پشت پنجره ديدم که دارند خانهام را نگاه مىکنند. حالا مىدانند که کجا زندگى مىکنم و از ترس دارم مىميرم. چه بايد بکنم؟ چطور مىتوانم خانهام را عوض کنم؟ خيلى مىترسم. خواهش مىکنم که به من بگوييد که چکار کنم. خواهر شما، فاطمه امامى.
نامه تاريخ چند ماه پيش را دارد. مقدارى کاغذ و تعداد زيادى خودکار بر مىداريم و سيم برق که اگر بشود چايى درست کنيم. با استفاده از قاشق و سيم برق آب را جوش مىآوريم. ولى قاشقى که داريم خوب نيست و در آب حل مىشود و براى سلامتىمان خطرناک است. بنابراين از خير چايى داغ خوردن مىگذريم. بعضى از هم اتاقىهايمان دوست دارند که راديو را به اتاق آورده و به آن گوش کنند ولى همنظرى در مورد آن نيست.
با منيژه که براى مهين خيلى نگران است حرف مىزنم، مىگويد:
- ما با هم دوست بوديم، من به او پول و لباس مىدادم. مىدانى که براى سالها ملاقات نداشت. تا زمانى که همسرش از زندان آزاد شد ملاقات نداشت. سال پيش روزى به من گفت که ديگر نمىتواند با من حرف بزند چون من با برخى از زندانيان دوست هستم که از نظر او ضد انقلاب بودند. قبل از آن در مورد ملاقات با همسرش باهام حرف مىزد، مىگفت که خيلى برايش آزار دهنده است. بعد از هر ملاقات به من مىگفت که ديگر به ديدنش نمىروم، ولى هر بار که بلندگو نامش را براى ملاقات مىخواند، مىرفت. مهين بين احساسات و نظرش در مورد او که بريده بود، دچار تناقض شده بود. به هر حال اين همسرش بود که او را با سياست آشنا کرده بود.
-مىدانى چطور؟
- پسر عموى مهين بود. پدر مهين دو بار ازدواج کرد و مادر مهين آنها را ترک کرد. حتى يک بار هم به ملاقات مهين نيامد. مادر خوانده رفتارش با مهين متفاوت از بچههاى خودش بود. از مهين مىخواست که روسرى سرش کند و مىگفت که او خدمتکار خانه است. وقتى که با پسر عمويش ازدواج کرد با مارکسيسم آشنا شد، هرچند دوست داشت در مورد آن بشنود و قادر نبود در مورد آن استدلال بياورد. هرچه که در مورد مبارزه و مارکسيسم ياد گرفت در رابطه با همسرش بود که رفتارش با او انسانى بود. ولى بعد از دستگيرى تواب و پس از مدتى آزاد شد. از آن ببعد هر وقت که به ملاقات مهين مىآمد از او مىخواست که انزجار بدهد و آزاد شود. مهين نمىتوانست به او بگويد که مبارزه را دوست دارد و مىخواهد راه خودش را برود و اينکه دوست ندارد انزجار بدهد. تناقض او را از درون مىخورد. وقتى در قبر بود حاجى بالاى سر او رفت و نظر او را در مورد مارکسيسم پرسيد. مهين به او گفت، مارکسيسم علم رهايى طبقه کارگر است.
صبح است و در حال خوردن صبحانه هستيم. صداى نگهبان از بلندگو به گوش مىرسد که مىگويد اسامى که خوانده مىشود براى بازجويى از بند بيرون بيايند. سکوت همه جا را در بر مىگيرد، مکث نگهبان تمام نمىشود. نگهبان شروع به خواندن اسامى مىکند، همه سراپا گوش شدهايم. دو باره اسامى ده نفر و همه به جز يک نفر از جريانات حزب توده و اکثريت هستند. تمام چپىهايى که زير شکنجه هستند، آنهايى هستند که مثل آنا از قبل در سلول بودهاند. اين بار همه مىدانيم که اسامى خوانده شده به کجا مىروند و چه سرنوشتى در انتظارشان است. مىدانيم که مىروند شلاق بخورند که يا بمىرند و يا اسلام و نماز را بپذيرند. آنها تا زمانيکه شکنجه را تحمل کنند شلاق خواهند خورد. وقتى که ديگر نتوانند آنرا تحمل کنند بايد شرايط را که پذيرفتن اسلام است قبول کنند. هر بار که اذان از بلندگو پخش مىشود تصور مىکنم که آنا و بقيه زندانيان زير شکنجه هستند.
٭ ٭ ٭