زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

دندانم با من حرف مى‌زند

مهين خيلى عصبى است. يک انبردست پيدا کرده و مى‌خواهد با آن دندانش را بکشد. مى‌گويد دندانم با من حرف مى‌زند و جهان گفته است اگر آنرا بيرون بکشم، ديگر با من حرف نخواهد زد. تعدادى از زندانيان سعى دارند که انبردست را از دست او بگيرند ولى مهين تقلا مى‌کند که آنرا از دست ندهد، بالاخره آنرا مى‌گيرند. هر بار که به دستشويى مى‌رود سرش را چنان محکم به دستشويى مى‌زند که عليرغم صداهاى زيادى که در دستشويى و راهرو هست، صداى آن بگوش مى‌رسد. کارش مرا هم عصبى مى‌کند، تا قبل از شروع اعدامها و شکنجه‌ها حالش خوب بود، لااقل نمى‌خواست دست به خودکشى بزند. اگر شرايط تغيير نمى‌کرد، اگر کشتار و شکنجه زندانيان را شروع نمى‌کردند، مهين به اين وضع نمى‌افتاد. ولى حالا ما چه کار مى‌توانيم براى او بکنيم؟ هر بار که به دستشويى مى‌رود بدنبالش مى‌رويم و از او مى‌خواهيم که سرش را به ديوار نکوبد وگرنه به داخل دستشويى مى‌رويم. تنها با تهديد اينکه داخل دستشويى خواهيم رفت دست از اين کار مى‌کشد. مى‌دانم که راهى را براى خودکشى خود پيدا خواهد کرد. هر چند ساعت يک نفر مراقب اوست که صدمه‌اى به خودش نرساند. هيچ وقت در زندگى تا اين حد احساس بيهودگى نکرده بودم. مهين به هيچ کس اعتماد ندارد، شايد تنها به جهان اعتماد دارد که او هم اهميتى به مهين نمى‌دهد. شايد جهان هم دچار مشکلات روحى است که خودش را از ديگران جدا مى‌کند و دوست دارد تنها باشد. هرچند او سعى مى‌کند که تمايلاتش را با سياست رنگ بزند ولى شايد تمام رفتارش تحت تاثير دوران قبر است.هنوز گاهى مهين دم در اتاق کنارى مى‌ايستد و جهان را نگاه مى‌کند. کاش مى‌توانستم بفهمم که با نگاه کردن به جهان چه مى‌بيند. گاهى وقتى جهان را نگاه مى‌کند لبخندى محو صورت و لبانش را تحت‌الشعاع قرار مى‌دهد. مهين به حمام مى‌رود که دوش بگيرد ولى زير دوش شيشه‌اى را مى‌شکند. قبل از اينکه رگ خود را بزند، فردى که مراقب اوست مى‌فهمد و در حاليکه از ديگران کمک مى‌خواهد سريع وارد کابين حمام مى‌شود که شيشه را از او بگيرد. تعدادى تقلا مى‌کنند که تکه شيشه را از دست او در بياورند ولى قادر نيستند. با اينکه روزهاست که مهين غذا نخورده ولى زورش از آنها بيشتر است. بالاخره تکه شيشه را از مهين مى‌گيرند و او با تنفر به آنها نگاه مى‌کند. خيلى ناراحت به نظر مى‌رسد، تنها نشسته است و نگاهش به ما مثل نگاه فردى به دشمنانش است.

منيژه به سراغ جهان مى‌رود و از او مى‌خواهد با مهين حرف بزند، نگذارد دست به خودکشى بزند. جهان به او مى‌گويد متوجه نيستى، او تصميمش را گرفته است و کسى نمى‌تواند تصميم او را تغيير دهد.

روزها خيلى طولانى تر به نظر مى‌رسند، يک هفته مثل يک سال مى‌گذرد. صبح است و دوباره نگهبان از بلندگو اسامى‌اى را مى‌خواند که براى بازجويى بروند. دوباره اسامى ده نفر و همه از حزب توده. به نظر مى‌رسد که به اندازه کافى از چپى‌ها در سلول دارند. ديگر در اين مواقع سوال هم از يکديگر نمى‌کنيم، گويى همه مى‌دانيم که چه آينده‌اى در انتظارمان است. سايه شکنجه وضع عادى بند را به هم ريخته است.

مى‌شنويم که براى چند روز اول نگهبانان زن زندانيان را شلاق مى‌زدند ولى چون نمى‌توانستند به اندازه کافى محکم بزنند، حالا نگهبانان مرد آنها را مى‌زنند. طالقانى را تجسم مى‌کنم، نگهبان پيرى که هميشه مقنعه‌اش را طورى سر مى‌کند که يک تار موهايش هم پيدا نباشد. او هميشه يک تسبيح در دست دارد و در حاليکه با دعا خواندن در بهشت جا مى‌خرد زندانيان را به دستشويى مى‌برد. نمى‌دانم در اين چند روزه که با يک دستش زندانيان را مى‌زده با دست ديگرش هم تسبيح مى‌انداخته يا نه. حتما از هر ضربه‌اى که مى‌زده به همان اندازه تسبيح انداختن لذت مى‌برده است، چون هر دو کار را براى رضايت خدا انجام مى‌دهد. او يکى از مسلمانان واقعى است که من در عمرم ديده‌ام، از کسانى است که قلبا دوست دارد همه کافران را به همان جايى بفرستد که خدايش در دنياى ديگر برايشان تدارک ديده است، به قعر آتش و شکنجه و مرگ.

 نگهبانان زن همراه همکاران مردشان مشغول کشتار مجاهدين بودند و حالا مشغول شکنجه لامذهب‌ها هستند. قبل از اينکه به زندان بيايم هميشه فکر مى‌کردم که زنان متفاوت با مردان هستند. فکر مى‌کردم که زنان به خشنى مردان نيستند و کارهاى غيرانسانى نمى‌کنند. فکر مى‌کردم دليل اينکه دنيا با نابرابرى و اختناق و جنگ و کشتار مهر خورده اين است که مردان حکومت مى‌کنند. ولى به نظر مى‌رسد که اين مسايل ربطى به جنسيت ندارند بلکه ربط به موقعيت اجتماعى فرد دارند. زنان موقعيت آنکه خود را نشان بدهند نداشته‌اند، وگرنه فرقى بين آنها و مردان نيست. حالا مى‌فهمم که با داشتن موقعيت کشتار و شکنجه تفاوتى بين زن و مرد نيست. در واقع مسئله مربوط به قدرت است تا جنسيت. وقتى به کسى قدرت کشتن و شکنجه ديگرى را مى‌دهند و به او مى‌گويند که شغلش است، فرد با توجيه اينکه شغلش است و يا شايد با لذت، شکنجه کند. حالا مى‌فهمم که زنان هم اگر موقعيتش را داشته باشند مى توانند به اندازه مردان خشن باشند و ربطى به جنسيتشان ندارد. بلکه ربط به سيستم دارد، اين سيستم است که فرد را شکنجه‌گر مى‌کند. زنها هم مى‌توانند به همان اندازه که وسيله حفظ اين سيستم هستند مورد استفاده قرار گيرند.

خبردار مى‌شويم که دو نفر از آنهايى که زير شکنجه بودند دست به خودکشى زده‌اند و يکى از آنها جان داده است. مى‌شنويم که تعدادى از آنهايى که زير شکنجه بودند شرايط را پذيرفته و حالا نماز مى‌خوانند که شلاق نخورند. آنا يکى از آنهاست که بعد از چهارده روز شلاق خوردن شرايط را پذيرفته و از نظر روحى ضربه خورده است. کاش او را به بند ما برگردانند ولى شک دارم. رژيم مى‌داند که اگر آنها را به بند ما بياورد بعد از مدتى نماز خواندن را کنار خواهند گذاشت. آنها را به بند دو خواهند برد. بندى که افراد آن هميشه نماز خوانده‌اند و شرايط آزادى را پذيرفته‌اند. مى‌شنويم که در صورت پريود شدن زندانيان، شلاق آنها براى يک هفته قطع مى‌شود. انگار اينهم نعمتى است! قوانين خدا چه رنگارنگ است! زمانى قبل از اعدام به زندانى تجاوز مى‌کنند تا به بهشت نرود. حالا شکنجه همان آدمها را به خاطر پريود بودن يک هفته تعطيل مى‌کنند. واقعا سر در آوردن از اين همه عدالت پيچ در پيچ خدا تخصص بالايى مى‌خواهد!

ساعت ٩ شب است، در راهرو قدم مى‌زنم و غرق افکارم هستم. نوبت سونيا است که مراقب مهين باشد، حال او روز به روز بدتر مى‌شود. مى‌بينم که سونيا طورى که مهين متوجه نشود همه جا به دنبالش مى‌رود. مهين به حمام مى‌رود تا دوش بگيرد، سونيا او را هر دو سه دقيقه از زير کابين چک مى‌کند. سونيا نگران است، به من که قدم مى‌زنم ملحق مى‌شود و مى‌گويد دوش گرفتنش طولانى شده، هر بار از زير در نگاه مى‌کنم که او متوجه نشود، و مى‌بينم که همچنان ايستاده است. سونيا تصميم مى‌گيرد که با گذاشتن صندلى در کابين کنارى و ايستادن روى آن از بالاى کابين مهين را نگاه کند. او مى‌رود و من همچنان قدم مى‌زنم، صداى فرياد کمکى در بند مى‌پيچد. صدا را مى‌شناسم صداى سونياست که فرياد مى‌زند مهين رگش را زده.

 تعداد زيادى به طرف حمام مى‌دوند و سعى مى‌کنند مهين را از کابين بيرون بياورند، مهين مقاومت مى‌کند. فرى هم‌بندى زندانى که دکتر است، مچ او را که خون از آن روان است محکم مى‌بندد. مهين را نگاه مى‌کنم، موهايش خيس است و به زيبايى هميشگى‌اش است. با همه عصبانيتى که به خاطر مزاحمت ديگران در صورتش ديده مى‌شود و با اينکه مى‌خواهد از دست ديگران رها شود و رفتارى وحشيانه از خود نشان مى‌دهد ولى بچگى و بى‌گناهى از صورتش مى‌بارد. فرى مى‌گويد مچش احتياج به بخيه دارد، بايد به بهدارى برود.

همه مى‌دانيم که اگر مهين را از بند ببرند، به بهدارى و يا هر جاى ديگر خيلى زود موفق به خودکشى خواهد شد. چرا که کسى مراقب او نخواهد بود و او زمان و مکان خودکشى را خواهد يافت. ولى ما چکار مى‌توانيم بکنيم؟ با نگه داشتن او در اينجا، بعد از مدتى در کنار ما با از دست دادن خون خواهد مرد. از نگهبان مى‌خواهيم که او را به بهدارى ببرد. نگهبان مى‌آيد که او را ببرد. نگاهش مى‌کنم، زندگى را در چشمانش نمى‌بينم. احساس مى‌کنم آخرين بارى است که او را مى‌بينم. پيش سونيا مى‌روم، خيلى ناراحت است، سعى مى‌کند که جلوى اشکهاى جاريش را بگيرد. سونيا خود را سرزنش مى‌کند که چرا زودتر متوجه آن نشد که مهين دارد با تيغ تراش مچ دستش را مى‌برد.

- چطور مى‌تونستى متوجه بشى؟ نبايد خودت را سرزنش کنى، تو تقصيرى ندارى، به هر حال اين کار را دير يا زود مى‌کرد.

- وقتى از نزديک او را نگاه کردم ديدم زير دوش ايستاده است. چشمانش بسته ولى لبخند پيروزى بر لبانش نقش بسته بود. دوش را با دستهايش گرفته بود که نيفتد و آب خون را از دستش مى‌شست و مى‌برد.

يک روز از خودکشى مهين مى‌گذرد و هيچ خبرى از او نداريم. در اين شرايط که رژيم در حال کشتار زندانيان است چه اهميتى به مرگ او مى‌دهد؟ چه تلاشى براى زنده نگه داشتنش مى‌کند؟ او را تنها خواهند گذاشت که خودش را بکشد. بخشى از مهين که در اين شرايط کشتار دسته جمعى در او قوى شد، او را مى‌کشد. مهين را مى‌کشد که دوباره زير شکنجه نبرد، که همچنان يک مبارز، يک مقاوم بميرد. خودکشى در زندان محصول شرايطى است که فشار بى‌اندازه مى‌شود. مثل سال پيش که بعد از شکست حرکت ورزش جمعى و سرکوب آن توسط رژيم، تعدادى از مجاهدين دست به خودکشى زدند. نااميدى، بى افقى، بى کسى، فشار طاقت‌فرسايى که بى‌پايان به نظر مى‌رسد، باعث مى‌شود که فرد به استقبال آرامش مرگ برود.

منيژه که براى مهين ناراحت است پيش جهان مى‌رود و به او مى‌گويد:

- ما نتوانستيم ديشب بخوابيم.

- چرا؟

- مهين قبل از خودکشى‌اش مى‌خواست که تو باهاش حرف بزنى، جلوى در اتاق تو ايستاده بود و نگاهت مى‌کرد، که شايد تو باهاش حرف بزنى. او با ما حرف نمى‌زد، تو هم نمى‌خواستى با او حرف بزنى. تو تنها کسى بودى که او حاضر بود باهاش حرف بزنه. همه مى‌دانستند که مى‌خواهد خودکشى کند ولى تو با او حرف نزدى و کمکش نکردى که با تناقضش طور ديگه‌اى برخورد کنه. او حتى بخاطر تو با ما حرف نمى‌زد، تو او را به آن شرايط کشيدى.- مردم کارى را که فکر مى‌کنند درست است انجام مى‌دهند. اين ساده انديشى است که فکر کنى کسى مى‌تواند در چنان شرايطى نقشى بازى کند. او بالاخره روزى اين کار را مى‌کرد.

به بند ٢ روزنامه مى‌دهند و راز آنرا طورى که کسى نبيند از دوستش مى‌گيرد. به اين طريق روزنامه بدستمان مى‌رسد، هرچند نه همان روز ولى بهتر از نداشتن آن است. همه صفحات را به دقت مى‌خوانيم ولى چيزى بدرد بخورى در آن نيست. و يا شايد ما به دنبال چيزى مى‌گرديم که هرگز در روزنامه‌هاى رژيم پيدا نخواهيم کرد.

هر روز صبح منتظر هستيم که از بلندگو اسامى ديگرى خوانده شود. همه آماده‌اند که به زير شکنجه بروند. براى خيلى از ما اين اولين بارى نيست که شکنجه را تحمل کرده‌ايم و دست از مبارزه نکشيده‌ايم. تعدادى از زندانيان گفته‌اند که اگر به زير شکنجه بروند شرايط را مى‌پذيرند. هر کس لااقل براى خودش روشن کرده است که وقتى صدايش مى‌کنند چه برخوردى خواهد کرد.

مى‌شنويم که مهين خودش را در بهدارى زندان کشته است.

اوايل مهر سال ٦٧ است. مى‌شنويم که شکنجه براى مسلمان شدن بعد از آنکه سومين گروه هم براى دوازده روز زير شلاق بوده‌اند قطع شده است. مى‌شنويم که تعدادى از کسانى که زير شکنجه بوده‌اند در اعتصاب غذا بسر مى‌برند. از يکديگر مى‌پرسيم که چطور شکنجه را قطع کرده‌اند؟ چرا؟ موضوع چيست؟ حالا مى‌خواهند چکار کنند؟ کسى نمى‌داند. ولى آيا واقعا شلاق را قطع کرده‌اند؟ يعنى ما را شکنجه نخواهند کرد؟ دوباره به يکديگر لبخند مى‌زنيم و به آينده اميدواريم. هرچند زخمهايى را براى هميشه حمل خواهيم کرد، خاطره پروين و مهين و از دست دادن دوستانمان با ما خواهند ماند. براى دنيا مى‌نويسم که شکنجه قطع شده است، مى‌دانم که خيلى خوشحال خواهد شد.

در مورد زندانيانى که از بند براى شکنجه برده شدند حرف مى‌زنيم. اينکه به جز يکى از آنها بقيه متعلق به حزب توده و سازمان اکثريت بودند. سازمانهايى که تا قبل از دستگيريشان با رژيم همکارى مى‌کردند، و حتى در زندان همراه توابين براى جبهه لباس مى‌بافتند و قبول شرايط آزادى را تبليغ مى‌کردند. چپى‌هايى که شکنجه شدند همه از قبل در سلول بودند. چرا رژيم چپى‌ها را از بند نبرد؟ بخاطر اينکه ما را متشکل نمى‌بيند؟ اين واقعيت دارد که همه چپى‌ها متشکل نيستند. ما در گروههاى کوچکى هستيم که گاهى ربطى به سازمانى که با آن بوده‌ايم ندارد. در حالى که زندانيان سازمانهاى راست متشکل رفتار مى‌کنند، روابطشان تشکيلاتى است. فکر مى‌کنيم که علت اينکه رژيم از بند آنها را برد اين بود که آنها متشک‌لاند. از آنجايى هم که آنها متشکل برخورد مى‌کنند عکس‌العمل‌شان هم به شکنجه راحت‌تر بود. برخى از آنها زير شکنجه شرايط را نپذيرفتند. وقتى شلاق متوقف شد برخى از آنها در اعتصاب غذا بودند.

٭ ٭ ٭

صداى نگهبان از بلندگو به گوش مى‌رسد که از همه زندانيان بند مى‌خواهد با چادر و چشم‌بند از بند بيرون بروند. نگهبانان ما را به ساختمان ديگرى مى‌برند. تعدادى از مديران زندان نيز حضور دارند. يکى از آنها رو به زندانيان مى‌گويد آنهايى که مى‌خواهند آزاد شوند و حاضرند نمازشان را بخوانند و بر عليه گروهشان انزجار بنويسند، اينجا بايستند. آنهايى که نمى‌خواهند آزاد شوند به طرف ديگر سالن بروند.

بى هيچ ترديدى به طرف ديگر سالن مى‌روم. ولى اين تنها من نيستم که بى هيچ مکثى به راه افتاده‌ام. از آنجا که در کنار هم راه مى‌رويم و همزمان تصميم گرفته‌ايم که به طرف ديگر سالن برويم گويى همه يک تن هستيم. به پشت سرم نگاه مى‌کنم. تنها يک نفر آنجا ايستاده که با قبول شرايط آزاد شود. به بند بر مى‌گرديم در حاليکه هنوز نمى‌دانيم سرنوشتمان چه خواهد بود. تمام ماههاى گذشته پر از نااميدى بود، ولى براى آنهاييکه مطمئن بودند که شرايط را نخواهند پذيرفت و براى آنکه خودشان باشند خواهند مرد، زندگى راحت‌تر بود. براى آنهايى که مطمئن نبودند چه خواهند کرد و يا تصميم گرفته بودند که اگر براى شکنجه صدايشان کنند شرايط را خواهند پذيرفت، و آنهايى که مطمئن نبودند که بتوانند شکنجه را تحمل کنند، زندگى خيلى سخت بود. گويى آنهايى که مى‌دانستند در هر صورت به شرايط رژيم تن نخواهند داد دلهره کمترى داشتند. چرا که تصميمشان را گرفته بودند و تنها دلهره‌شان مردن بود. مرگى که به هر حال روزى مى‌آيد بخصوص اگر در مبارزه باشى. ولى براى آنهاييکه مطمئن نبودند که آيا شرايط را خواهند پذيرفت و يا تصميم گرفته بودند که در صورت نزديک شدن به اعدام از نظرشان کوتاه بيايند، دوران سختى بود. چرا که آنها از شکستن مى‌ترسيدند، چيزى که در نهايت ممکن بود به آن تن دهند تا زنده بمانند.

آبان ماه است و پائيز را مى‌شود در باغچه هواخورى ديد. برگهايى رو به زردى مى‌روند و برگهايى که قبلا زرد شده‌اند رو به سرخى مى‌روند. گويى سبزى جايش را به رنگهاى آتش مى‌سپارد. باغچه مى‌رود که يکپارچه سرخ و نارنجى و زرد شود.

در بند باز مى‌شود و برخى از آنهايى که زير شکنجه بودند وارد بند مى‌شوند. همه مال اعضاى گروههاى راست هستند. آنهايى که شرايط را نپذيرفته‌اند توسط بعضى از زندانيان دوره مى‌شوند تا وقايعى را که بر آنها رفته است بشنوند. اکثر آنها لاغر شده و درد دارند. بعضى از آنها بخاطر شکنجه و اعتصاب غذا به شدت لاغر و ضعيف هستند.

يکى از آنها زن ميانسالى است که شرايط را زير شکنجه پذيرفته است. مى‌شود احساس کرد که رفتارش تغيير کرده است. او از آن آدمهاى خودخواهى بود که به ديگران از بالا نگاه مى‌کرد. و از آنجايى که موقعيت کاريش به او يک اعتماد بنفس بورژوايى داده بود، عادت داشت که بگويد صد تا مثل شما زير دست من بودند. به نظر مى‌رسد که از درون هم شکسته است. ديگر آن زن خودخواه قبلى نيست و از بالا به ديگران نگاه و برخورد نمى‌کند. بيشتر ساکت است و تنها مى‌نشيند. بنظر مى‌رسد که چيزى را در خود ديده است که قبلا به آن واقف نبود. البته اين رفتار همه آنهايى نيست که زير شکنجه کوتاه آمده‌اند. يکى از آنها که خيلى جوان تر است و عادت دارد که مراقب ما باشد که چه مى‌کنيم، اصلا تغيير نکرده است. همان که در گوهردشت به زندانيان مرد شکايت برخى از زندانيان را مى‌کرد که با او حرف نمى‌زنند. حالا هرچند که شرايط را زير شکنجه پذيرفته است ولى همچنان سرحال است. با اينکه قبول کرده است که نماز بخواند، نمى‌خواند. رژيم قصدش فقط شکاندن زندانيان بود وگرنه مى‌داند که در بند ما کسى نماز نمى‌خواند. همينقدر که آنها زير شکنجه قبول کردند که نماز بخوانند و انزجار بنويسند براى رژيم کافى بود.

با روژين قدم مى‌زنم، حرفهاى عجيبى مى‌زند، شايد هم به نظر من عجيب مى‌آيند. مى‌گويد: - بايد دليلى داشته باشد که رژيم ما را نکشت، ولى همه مردهاى غير‌مذهبى را که شرايط را نپذيرفتند، کشت.

- منظورت چيه؟

- مردها براى رژيم خطرناک بودند، اگر ما هم به همان اندازه برايش خطرناک بوديم، ما را هم مى‌کشت.

- چرا اينطور فکر مى‌کنى؟ همه ما از يک جنبش آمديم و ديديم که در بين مردان زندانى نيز مثل ما گرايشات متفاوتى در رابطه با مبارزه عمل مى‌کرد. شايد فکر مى‌کنى که آنها بهتر بودند چون مرد بودند؟ وگرنه تفاوتى بين ما و آنها نبود. بود؟ چه تفاوتى بود؟

- اگر آنها از ما قوى‌تر نبودند و براى رژيم خطر بيشترى نداشتند، پس چرا همه آنهايى را که شرايط را نپذيرفتند اعدام کرد ولى ما را نکرد؟ چرا همه ما را زير شلاق هم نبرد؟

- اگر دست رژيم بود همه‌مان را مى‌کشت. ولى به نظر مى‌رسد که رژيم احتياج دارد که تعدادى از زندانيان را هم زنده نگه دارد. براى روزى که مى‌خواهد اداى دمکراتيک در بياورد و زندانيان را آزاد کند. البته رژيم سعى کرد ما را هم به يک مشت زندانى حرف گوش کن تبديل کند. رژيم خودش هم ترسيده است. مطمئن هستم که خانواده‌هاى زندانيان به ادارات مختلف رجوع کرده‌اند و علت قطع ملاقات را جويا شده‌اند. طريق نگاه کردن به اينکه ما زنده هستيم آن راهى نيست که تو انتخاب کرده‌اى. من خوشحال‌تر از آنم که برايم مهم باشد چرا رژيم مرا زنده گذاشته است. همانطور که روزنامه کيهان از قول يکى از ملاها نوشته بود، بنابر قران، مردان لامذهب بايد کشته شوند و زنان بايد در هر وعده نماز شلاق بخورند تا اسلام را بپذيرند. ولى اين توجيه آنها براى رفتار غير انسانى‌شان است و ما نبايد به دنبال توجيه آنها بيفتيم. تازه مگه خيلى از زندانيان مرد را قبل از اعدام شکنجه نکردند؟ علت اينکه رژيم همه مردانى را که شرايط را نپذيرفتند اعدام کرد به خاطر برتر بودن آنها نبوده است. رژيم مى‌خواست تصفيه کند و کرد. هر دوى ما مى‌دانيم که مردان برتر از زنان نيستند. تو مدتى طولانى سلول انفرادى را تحمل کردى و من ميزان شلاقى را که بعضى مردان نمى‌توانند تحمل کنند. هر دوى ما برخى از آن مردان را و اين زنان را مى‌شناسيم. جنسيت ربطى به اين مسايل ندارد. بذار يک سوال ازت بکنم، رژيم تمام زنان مجاهد را اعدام کرد، چرا آنها را اعدام کرد و ما را نکرد؟ آيا آنها هم از ما برتر بودند؟ خودت هم مى‌دانى که برخى از آنها بچه بودند که دستگير شدند و وقت اعدامشان جوان و ساده بودند. خودت مى‌دانى که برخى از آنها در سالهاى اوليه تواب بودند و حتى در اعدام زندانيان هم کمک کرده بودند.

روژين چيزى نمى‌گويد ولى احساس مى‌کنم که همچنان فکر مى‌کند که مردان برتر از ما بوده‌اند وگرنه ما هم الان زنده نبوديم. احساس مى‌کنم که برخى از ما زنان هم بدون آنکه بدانيم آلوده به شووينيسم مردانه هستيم. آيا اين طرز فکر را که مردها برترند روژين از جامعه نگرفته است؟

٭ ٭ ٭

مى‌گويند آنا پشت ميله‌هاى بند است و مى‌خواهد مرا ببيند. نمى‌دانم کى به بند دو منتقل شده است، به طرف در مى‌روم. بايد از ميله‌ها بالا برويم، نزديک سقف مى‌توانيم صورت يکديگر را ببينيم و رو در رو حرف بزنيم. کمى برايم سخت است، پاهايم درد مى‌گيرند، آنا بالاى ميله‌هاست. يکديگر را مى‌بوسيم. نگاهش مى‌کنم ضعيف و لاغر شده است.

- حالت خوبه؟

آنا فقط نگاهم مى‌کند، به محض آنکه مى‌خواهد حرف بزند اشک از چشمانش روان مى‌شود.

- خيانت کردم، بيشتر از چهارده روز نتوانستم شکنجه را تحمل کنم.

- کارى که تو کردى خيانت نيست، تو زير شکنجه قبول کردى اداى نماز خواندن را در بيارى. تو اسم و يا آدرس کسى را ندادى، و صدمه‌اى هم به کسى نرساندى. تو بر عليه اميال خودت حرف زدى، ولى چکار مى‌توانستى بکنى؟ زير شکنجه بودى، چهارده روز هم آنرا تحمل کردى. پشتت چطور است؟

- شرايطى بود که خودم را آزمايش کنم، ببينم چقدر انقلابى هستم. ولى نتوانستم شکنجه را تحمل کنم و چيزى هم پيدا نکردم که خودم را بکشم.

- خيلى خوشحالم که وسيله خودکشى پيدا نکردى. به پسرت فکر کن، او به تو احتياج دارد. تحمل شکنجه تنها علامت انقلابى بودن نيست. خودت هم اينرا مى‌دانى. خودت مى‌دانى که برخى از آنهايى که شکنجه را تحمل کرده‌اند اهدافى چندان متفاوت از رژيم ندارند. نتيجه‌گيرى اشتباه نکن. نبايد فکر کنى که شانس مبارزه بر عليه فقر و نابرابرى را از دست داده‌اى. هر وقت که بخواهى مى‌توانى مبارزه را ادامه دهى.

در حاليکه گريه مى‌کند، مى‌گويد:

- نمى‌دانم چطور مى‌توانم با احساساس گناه و خجالتى که دارم زندگى کنم. من شرط آزادى يعنى اعلام انزجار بر عليه حزب را پذيرفته‌ام. پذيرفته‌ام که براى خداى آنها که از آن متنفرم نماز بخوانم. از خودم بدم مى‌آيد.

از فشار گريه نمى‌تواند حرف بزند.

- اين رژيم است که بايد خجالت بکشد نه تو. خودت هم مى‌دانى که اگر شکنجه نبود شرايط را نمى‌پذيرفتى، رژيم هم مى‌داند. مى‌دانى که اگر همه ما را به زير شکنجه مى‌بردند، خيلى از ماها هم سرنوشت تو را داشتيم. وقتى که آزاد شدى به مردم نگاه کن، تشخيص خواهى داد که خيلى از آنها مثل تو هستند. شايد هم اگر اينجا بودند چهارده روز هم تحمل نمى‌کردند. تازه خيلى از زندانيان وقتى که در سالهاى ٦١ تا ٦٣ دستگير شدند به خاطر شرايط بندها که پر از تواب بود، قبول کردند که نماز بخوانند و شرايط آزادى را هم قبول کردند بدون آنکه زير شلاق باشند.

با اينکه آنا همچنان گريه مى‌کند، ولى احساس مى‌کنم که حالش بهتر است. اشکهايش را پاک مى‌کنم و به او مى‌گويم که دوستش دارم.

- من بيشتر دوستت دارم. وقتى که برم کتم را به تو مى‌دهم.

- نه، خودت بيرون به آن احتياج دارى.

- ولى دوست دارم به تو بدمش، اينطورى خوشحال مى‌شم. ولى اگر دوست ندارى آنرا بپوشى، چون من شرايط را پذيرفته‌ام، نگيرش.

به چشمهايش نگاه مى‌کنم و مى‌گويم:

- من کار تو را آنطورى که خودت مى‌بينى نمى‌بينم و مشکلى با اينکه دوست تو باشم و يا اينکه کت تو را بپوشم ندارم. ولى مى‌دانم که ثروتمند نيستى و خودت بيرون به آن احتياج دارى، هوا سرده.

- ولى دوست دارم آنرا به تو بدهم. خواهش مى‌کنم.

- باشه، گرمترين کت بند بود، سعى مى‌کنم ازش لذت ببرم، ممنونم.

يکديگر را مى‌بوسيم، او همچنان گريه مى‌کند و از من مى‌خواهد که در حاليکه او آنجا ايستاده است بروم. طرف چپ او راه پله‌هاست و اگر بيفتد به طبقه پائين سقوط خواهد کرد. يکى از دستانم دست او را گرفته‌اند که ميله‌ها را چسبيده است. با اينکه درد در پاهايم پيچيده است ولى نمى‌روم، به او مى‌گويم:

- زندگى‌ات را با گريه خراب نکن، سعى کن خوش باشى.

- چطورى؟ مبارزه داشت به زندگى‌ام مفهومى مى‌داد که آنرا هم ازم گرفتند. مجبورم کردند که شرايط را بپذيرم.

- اين که بخواهى به مبارزه ادامه دهى يا نه به خودت مربوط است. هيچ کس قادر نيست مبارزه را از تو بگيرد. هيچ ربطى به رژيم ندارد و فکر نکن که ارزش مبارزه کردن را ندارى. تو مى‌توانى هر وقت که دوست دارى مبارزه کنى. فکر نکن که با قبول شرايط زير شکنجه امکان مبارزه را براى هميشه از دست داده‌اى. چيزى که رژيم مى‌خواهد اين است که تو مبارزه را کنار بگذارى ولى تو مى‌توانى کنار نگذارى. اتفاقا تمام فشارى که به تو در اين چند ماهه آورده فقط و فقط براى همين است. براى اين است که تو را قانع کند که دست از مبارزه بکشى. ولى يادت باشه که اگر شلاق نبود تو الان اين احساس را نداشتى.

- اينطورى فکر مى‌کنى؟

- آره، اين دست خودت است که مبارزه کنى يا نه. همه‌اش به خودت مربوط است و بس.

- وقتى اسمم را بخوانند کت را برايت مى‌فرستم. دوستت دارم.

يکديگر را مى‌بوسيم و او مى‌رود. دلم مى‌خواهد که با صداى بلند گريه کنم ولى زندانيان اطرافم هستند، نگاهم مى‌کنند و طبق معمول احساس مى‌کنم که مراقبند که ضعفى ببينند تا بر عليه‌ام از آن استفاده کنند. مثل هميشه سعى مى‌کنم احساساتم را پنهان کنم، به اتاقم مى‌روم، بالاى قفسه مى‌نشينم و به هواخورى نگاه مى‌کنم. آنا را مى‌بينم که با سرى خميده قدم مى‌زند و فکر مى‌کند. در درونم گريه مى‌کنم، گريه‌اى که اشک و صدايى ندارد. گريه از بينى‌ام جارى مى‌شود و آنرا با دستمال کاغذى پاک مى‌کنم. چقدر خوب است که کسى نمى‌داند چه احساسى دارم. امسال چه سالى است. سال شکنجه و کشتار دسته جمعى زندانيان. امسال سال مرگ و ترور است. سالى که هزاران زندانى را تنها بخاطر چگونگى افکارشان کشتند و شکنجه کردند. سالى که بيشتر از هميشه به آزادى خون پاشيدند و سال ٦٠ را در تاريخ ايران تکرار کردند. سالى که يکبار ديگر اسلام را در انسان کشى در کنار نازيسم قرار داد.

٭ ٭ ٭

به نظر مى‌رسد که ديگر کشتارى در کار نيست ولى هر کس مى‌تواند احساس کند که ما ديگر همانهايى که بوديم نيستيم. مى‌شنوم که بند يک را دارند منتقل مى‌کنند. همه آنها زندانيانى هستند که حکمى ندارند و فقط بخاطر عدم قبول شرايط آزادى در زندان مانده‌اند. زندانيان بند دو در هواخورى هستند که نگهبانان از آنها مى‌خواهند که به داخل بند بروند تا زندانيان بند يک بيايند و وسايلشان را جمع کنند. حدس زده مى‌شود که آنها را به گوهر‌دشت مى‌برند. ولى چرا؟ آيا کشتار تمام نشده؟ نگران دنيا و بقيه هستم. کى برخواهند گشت؟ آيا برخواهند گشت؟ منتظر هواخورى خودمان هستم که ببينم دنيا برايم نامه‌اى گذاشته است يا نه.

بالاخره نوبت هواخورى ما مى‌رسد، سريع مى‌روم و علامت نامه داشتن از دنيا را مى‌بينم. بلوزش را روى بند گذاشته است يعنى از او نامه‌اى دارم. بلوز او را بر مى‌دارم و به طرف بوته گل لاله‌عباسى مى‌روم که حالا يعنى در وسط روز گلهايش مثل مشتهاى گره کرده بسته‌اند. دنيا نوشته است:

- پرواز عزيزم، نگهبانان به ما گفتند که وسايلمان را جمع کرده و منتظر انتقال باشيم. ما از آنها خواستيم که وسايلمان را از هواخورى برداريم و تا زمانيکه در اتاق را باز کنند برايت مى‌نويسم. همه فکر مى‌کنند که داريم به گوهردشت منتقل مى‌شويم. همانطور که مى‌دانى زندانيان سياسى را به قزل حصار نمى‌برند. پرواز عزيزم، کاش مى‌شد براى چند لحظه يکديگر را ببينيم و با هم حرف بزنيم. اگر امکان اينرا نداشتم که گاهى تو را از لابلاى پرده‌هاى آهنين نگاه کنم، تا حالا قيافه‌ات را هم فراموش کرده بودم. زندانيان نگران هستند، فکر مى‌کنند که ما را براى اعدام دارند مى‌برند، زمانى که همه فکر مى‌کرديم که کشتار و شکنجه پايان يافته است. هرچند من فکر نمى‌کنم که ما را براى اعدام به آنجا ببرند. مى‌توانند ما را همينجا هم اعدام کنند مثل خيلى‌هاى ديگر. من سالهاى زيادى در گوهردشت بوده‌ام و احساس مى‌کنم که مثل هميشه ما را براى تنبيه به آنجا مى‌برند. اين بار به خاطر اينکه شرايط آزادى را بپذيريم. و تو مى‌دانى که رژيم هم مى‌داند که با بردن ما به آنجا بعضى‌ها شرايط را خواهند پذيرفت. همانطور که تو و تعدادى را سال پيش به گوهردشت بردند و وقتى که از آنجا برگشتيد بعضى‌ها شرايط را پذيرفتند. اين طبيعت شکنجه روانى است که در گوهردشت همه از آن رنج مى‌برند. دوستت دارم، دنيا.

معلوم است وقتى که نگهبان در اتاقشان را باز کرده است دنيا نامه را تمام کرده است. نامه دنيا را جاسازى مى‌کنم. آنرا در چند ناليون مى‌پيچانم و بعد در دل يک ابر ظرف شويى مى‌گذارم و در دستشويى پشت ميله‌هاى پنجره که قابل ديد نيست جاسازى مى‌کنم. بايد آنرا نگه دارم. مى‌ترسم که آخرين نامه‌اش باشد. با حفظ آن مى‌توانم دوباره آنرا بخوانم.

به هواخورى بر مى‌گردم و به پنجره‌هاى خالى اتاق‌هاى پائين نگاه مى‌کنم. به ياد سارا مى‌افتم، پر از زندگى بود. چقدر با شخصيت بود. آيا دنيا و بقيه را خواهند کشت؟ ولى مگر عمليات کشتار تمام نشده؟ پس چرا شلاق زدن براى نماز را قطع کردند؟ اگر عمليات قطع شده چرا آنها را به گوهردشت برده‌اند؟ دايره چراهاى بى‌پاسخ ديوانه‌ام مى‌کنند. اگر روزى زنده بمانم و اين قاتلها به دست مردم بيفتند، من چه رفتارى با آنها خواهم داشت؟ آيا مى‌توانم آنها را بکشم؟ آيا مى‌توانم کسى را که بازجو بود و مرا شکنجه کرد بکشم؟ آيا حاضرم حکم اعدامشان را صادر کنم؟ آيا حاضرم اسلحه در مقابلشان بگيرم و ماشه را بچکانم؟ نه قادر نيستم. نه، من حاضر نيستم کسى را بکشم حتى اين آدم‌کشها را. دوست دارم زندگى ببخشم. زندگى بدهم. نه من مرگ پخش نخواهم کرد. اينها نمى‌توانند مرا هم مثل خودشان آدم‌کش کنند.

ولى اگر روزى سران رژيم به همراه شکنجه‌گران و خلاصه اراذل و اوباش رژيم به دست مردم بيفتند که بالاخره چنان روزى خواهد رسيد و از من هم بپرسند که با آنها چه بايد کرد، پاسخم چه خواهد بود؟ نمى‌توانم به اعدامشان رضايت بدهم. بهترين کار به دادگاه کشاندن آنها است که نمايش آن در همه دنيا پخش شود. اگر دنيا از زبان خودشان بشنود که چه کارها کرده‌اند، کافى است. دادگاهى عادلانه و انسانى مى‌تواند آنها را به اتهام شکنجه و اعدام به زندان‌هاى غير ابد محکوم کند. مخالف زندان ابدشان هم هستم، با زندان ابد اميدشان را از دست خواهند داد. ولى من مخالف زندان هم هستم. کاش سال ٥٧ مردم وقتى به زندانها حمله کردند که زندانيان را آزاد کنند، همه زندانها را هم خراب مى‌کردند. حالا هم بايد همه زندانها را خراب کنند. آنوقت با اين آدم کشها چه بايد کرد؟ مى‌شود همه‌شان را در يک منطقه حفاظت شده جمع کرد تا در آنجا کار کنند و زندگى کنند. اگر جامعه عادلانه و انسانى باشد مى‌توانند در کنار خانواده و مردم زندگى کنند. مخالف انواع زندانهايى هستم که حالا وجود دارند. زندانى بايد از تمامى امکانات موجود در جامعه استفاده کند. زندانى بايد در پروسه‌اى قرار گيرد که بتواند به جامعه انسانى برگردد و براى رسيدن به اين کار نمى‌توان با محروم کردنش از امکانات زندگى به اين هدف رسيد. به اين معنى من به نوعى از زندان رضايت مى‌دهم که منطقه‌اى است که محافظت مى‌شود و زندانى از آن محيط نمى‌تواند بيرون برود. ولى تمامى اعضاى خانواده‌اش بايد بتوانند پيشش بيايند و اگر خواستند با او زندگى کنند. دکتر و درمان و امکانات تحصيل و رفاهى که در جامعه است بايد شامل حال آنها هم بشود.

جامعه‌اى که مى‌خواهد انسانى باشد نمى‌تواند براى اعضاى مجرمش قفس حيوانى درست کند. زندان به معنى واقعى کلمه بايد محل بازيافتن همه توانايى‌ها و خلاقيت‌ها براى زندانى باشد. همه شکنجه‌گران فعلى هم بايد ببينند که مى‌شود جامعه را متفاوت با الگوى آنها انسانى سازمان داد. اگر به جاى سرکار آمدن جمهورى اسلامى حکومت انسانى مى‌آمد و ساواکى‌ها را به جاى اعدام به دادگاهى عادلانه مى‌سپرد، خود شاه هم ناچار مى‌شد گواهى بدهد که جامعه‌اى که او سازمان داده بود شايسته انسان نبود. جمهورى اسلامى به جاى اين کار آنها را به جوخه‌هاى اعدام وحشيانه سپرد تا به اين طريق جناياتشان را هم در گور کرده باشد و مردم چيزى از آن ندانند. جمهورى اسلامى به جاى هزاران ساواکى، صدها هزار جانى و شکنجه‌گر و زندانبان را تحويل جامعه داد. جمهورى اسلامى شکنجه‌گران قبلى را به صفحه تلويزيون نياورد که شکنجه‌گران امروزى با ديدن آنها خود را در آنها نبينند و به کارى که ممکن است به آن بغلتند فکر نکنند. در آنصورت شايد کمتر کسى امروز حاضر مى‌شد نقش شکنجه‌گر را بازى کند. چه مى‌شد اگر دنيا شاهد سيستمى بود که در آن هيچ انسانى در کشتن جنايتکاران و شکنجه‌گران قبلى، خودش به شکنجه‌گر و جنايتکار تبديل نمى‌شد؟ اين تصوير من از جامعه‌اى است که دارم برايش مبارزه مى‌کنم. جامعه‌اى عارى از ستم و زور، اين سوسياليسم من است. جامعه‌اى آزاد، برابر و مرفه.

خنده‌دار است، معلوم نيست که اصلا زنده بمانم و دارم نقشه محاکمه زندانبانان، رئيس جمهور، وزرا و بازجوها را مى‌کشم. شايد هم بخاطر همين که احساس امنيت ندارم و ته دلم هنوز فکر مى‌کنم اعدام خواهم شد، دارم در مغزم انتقام مى‌گيرم. ولى مى‌دانم که من مثل اينها نمى‌شوم. من آدم کش نمى‌شوم. نه! حتى با تکه‌تکه کردنم هم قادر نخواهند بود مرا مثل خودشان بکنند. من در پروسه‌اى که حکم اعدامى صادر شود و ماشه‌اى کشيده شود، هرگز شرکت نخواهم کرد. من به سطح اين آدم کشها تنزل نخواهم کرد. از من چيزى مثل خودشان نخواهند ساخت.

روزها در بى‌خبرى مى‌گذرند. وقتى که هواخورى داريم احساس مى‌کنم که چيزى گم کرده‌ام. به پنجره‌هاى بند يک نگاه مى‌کنم که همچنان با يک ديوار يوناليت پوشانيده شده‌اند. کشتار زندانيان مرد را دوباره احساس و تجسم مى‌کنم. خيلى نگرانم، نمى‌دانم که دنيا و بهناز و بقيه در گوهردشت چه وضعيتى دارند.

از وقتى که بوى خون همه جا را برداشته است و روحيه زندانيان تغير کرده است، انگار هوا براى نفس کشيدن کم مى‌آورم. در فرار از محيطم گاهى خود را به امواج خيالات و روياهايم مى‌سپارم. روياى آزاد بودن و آزاد زيستن، فکر آزاد بودن از همه بندهاى دنيا چقدر شيرين است. در درياى پرتلاطم روياهايم خودم را به دست مردم از زندان آزاد مى‌کنم. انسان ديگرى مى‌شوم، نه، همه مردم مى‌شوم. باشعار زندانى سياسى آزاد بايد گردد، به طرف زندانها رژه مى‌رويم. به طرف زندانهاى اوين، گوهر دشت، قزل حصار، کميته مشترک و زندانهاى ديگر مى‌رويم. قبل از رسيدن به هر زندانى زندانبانان با شنيدن عظمت گامهايمان فرار را بر قرار ترجيح داده و ناپديد مى‌شوند. درهاى زندانها را مى‌شکنيم و زندانيان را در آغوش مى‌گيريم. چقدر اين زندانيان آغوشمان را دوست دارند، گويى سالهاست محبت نديده‌اند. آنگاه موسيقى‌مان قهقهه و دست زدن مردم است و همه مى‌رقصيم. رقص آزادى چه زيباست. در صف‌هاى ميليونى به سر قبر آنانى مى‌رويم که در راه برابرى و آزادى انسانها جان باختند. به آنها قول مى‌دهيم که به يادشان دقيقه‌اى سکوت نکنيم، که همه عمر مبارزه کنيم. به آنها قول مى‌دهيم که در انتقام از اعدامشان به اعدام پايان خواهيم داد. به آنها قول مى‌دهيم که در انتقام براى شکنجه‌هايى که شده‌اند، به شکنجه پايان خواهيم داد. به آنها قول مى‌دهيم که براى پايان دادن به شکنجه، همه زندانها را خراب خواهيم کرد و بر روى آنها پارک خواهيم ساخت با باغچه‌هايى به اندازه سلولهاى انفرادى. و در هر سلول يک گل با رنگى متفاوت مى‌کاريم. فضاى بزرگ اوين را مجسم مى‌کنم که روى آن هر دو متر در يک متر و نيم آن گلهاى رنگى متفاوتى کاشته شده‌اند. يک سلول پر از لاله سرخ خواهيم کاشت، ديگرى لاله زرد، آن يکى رز سرخ و يکى هم به ياد مجتبى پر از رز زرد درشت که گل مورد علاقه‌ام است. در اطراف اين پارکها درختان سرو را به ياد ياران از دست رفته‌مان خواهيم کاشت. به آنها قول خواهيم داد که زندگى‌اى سازمان دهيم که هدفش نه کسب سود که تامين رفاه جامعه است. جامعه‌اى که آزادى فرد مبناى آزادى جامعه است. جامعه‌اى که در آن ابتکار و خلاقيت به جاى رقابت، لذت به جاى حسادت حاکم است. جامعه‌اى که به جاى پول، انسانيت در آن حکومت مى‌کند. جامعه‌اى که هدفى به جز خوشبختى انسانها ندارد. جامعه‌اى که هيچ آدمى مال آدم ديگرى نيست و برابرى زن و مرد و کودک اولين منشور آزادى آن است.

٭ ٭ ٭

در بين خودمان در مورد تاثير حرکت مجاهدين و راه افتادن آنها از عراق به طرف ايران براى فتح حکومت به روش هزاره پيش، حرف مى‌زنيم. اينکه حرکت آنها چه تاثيرى در فراهم آوردن شرايطى که رژيم بتواند زندانيان را اعدام کند، داشت. و يا شرايطى که رژيم مجبور شد بعد از    ٨ سال به جنگ پايان دهد چه بود؟ رژيم شرايط پايان دادن به جنگ را پذيرفت، شرايطى را که هميشه مى‌گفت هرگز نخواهد پذيرفت. شايد رژيم دير يا زود زندانيان را مى‌کشت ولى مى‌بايست شرايط آنرا مى‌يافت. وگرنه چرا تا قبل از اين دست به کشتار زندانيان نزد؟ يادم مى‌آيد يک بار که ما را به زور به حسينيه برده بودند، لاجوردى گفت:

- ما نمى‌گذاريم که شماها زنده از اينجا بيرون برويد. ما اشتباهى را که شاه کرد نمى‌کنيم. در زمان شاه تعداد کمى زندانى آزاد شدند و هر کدام يک گروه درست کردند. اگر يک روز بگذاريم شماها بيرون برويد، سازمان زيادى را درست خواهيد کرد. براى همين، قبل از چنان روزى همه‌تان را خواهيم کشت. ولى رژيم نتوانست قبل از حمله مجاهدين از عراق به ايران و پايان جنگ چنين کند و شايد قادر نمى‌شد بعد از اين هم دست به چنين کشتارى بزند. از طرف ديگر رژيم از حمله مجاهدين و قبول شرايط پايان جنگ که مى‌توانست سالها پيش صورت بگيرد و به جنگ خاتمه دهد، عصبانى است. و چه کسانى مى‌توانند بهتر از زندانيان باشند تا رژيم عصبانيتش را بر سرشان بريزد.

روزنامه دو روز پيش را که راز از دوستش در بند دو گرفته است مى‌خوانيم. اخبارى در رابطه با عفو زندانيان توسط خمينى در روزنامه است. اينکه همه زندانيان به جز هزار نفر که قاتل هستند، در سالروز انقلاب آزاد خواهند شد. مى‌خنديم و مى‌گوييم ما جزو آن هزار نفر هستيم.

٭ ٭ ٭

پائيز ٦٧ است و سرماى پائيز امسال مثل سرماى زمستان است. خبر مى‌رسد که زندانيان بند يک که منتقل شده بودند به بند برگشته‌اند. نمى‌دانم چطور مى‌توانم صبر کنم تا يک نامه از دنيا به دستم برسد که بدانم بر آنها چه گذشته است. خوشحالم که دوباره کنار ما هستند، وقت به کندى مى‌گذرد، ولى بالاخره بعد از ظهر مى‌شود و نوبت هواخورى ما مى‌رسد. با نينا در جايى از هواخورى مى‌ايستم که اگر دنيا به بالاى قفسه برود ما را ببيند. دنيا بوسيله مورس با انگشتانش حال ما را مى‌پرسد. مى‌پرسم حالتان خوب است؟ دنيا مورس مى‌زند آره، ما خوبيم، الان نمى‌شه حرف بزنيم، برايت مى‌نويسم.

نگهبان از بلندگو مى‌گويد که مى‌توانيم نامه‌اى به خانواده‌مان نوشته و از آنها بخواهيم که هفته آينده به ملاقاتمان بيايند. خيلى خوشحالم، بعد از چهار ماه ملاقات خواهيم داشت، ولى احساس مى‌کنم که يک سال است که خانواده‌ام را نديده‌ام. احساس مى‌کنم که خيلى وقت است که ملاقاتها قطع شده‌اند، نمى‌دانم خانواده‌ام چه احساسى دارند. با شنيدن اينکه مى‌توانيم به خانواده‌هايمان نامه بنويسيم که به ملاقاتمان بيايند احساس امنيت مى‌کنم. احساس مى‌کنم که دوران کشتار و شکنجه به پايان رسيده است وگرنه ملاقاتها شروع نمى‌شد.

با ثريا قدم مى‌زنم، به او مى‌گويم بزودى آرش را در ملاقات خواهى ديد، حالا ده سالش است و به همان خوش تيپى.

- مطمئن نيستم که به ديدنم بيايد. آرش دوست ندارد که به زندان بيايد. سالهاى اوليه خانواده‌ام او را قانع مى‌کردند که بيايد. وگرنه خودش دوست نداشت که بياد. وقتى متوجه شدم از خانواده‌ام خواستم که او را به حال خودش رها کنند. به آنها گفتم فقط به او بگوييد که امروز روز ملاقات است و اگر خواست بياريدش، در غير اينصورت از او نخواهيد که بيايد. گاهى براى ماهها او را نمى‌ديدم ولى اينطورى ترجيح مى‌دادم تا ناراحتى او را. چند ماه يکبار به ديدنم مى‌آمد. مى‌دانم که چرا دوست ندارد به ديدنم بيايد. به ياد تمام خاطراتى مى‌افتد که با من در زندان داشت. يعنى آن    ٨ ماهى که با من در زندان بود.

امروز صبح همه اتاقهاى بند يک به نوبت هواخورى دارند، از بالاى قفسه نگاهشان مى‌کنم، از اينکه زنده هستند خوشحالم. بعد از ظهر نوبت هواخورى ما خواهد بود.

نگهبان در بند را براى هواخورى باز مى‌کند و من که پشت در منتظر بودم به سوى هواخورى مى‌دوم. احساس مى‌کنم کارم ناشيانه بوده و با اينکه اولين نفر هستم که وارد هواخورى مى‌شوم ولى به طرف نامه‌ام نمى‌روم و وانمود مى‌کنم که دارم دور هواخورى مى‌دوم. مى‌بينم که نگهبان هم به دنبالم به هواخورى آمده و نگاهم مى‌کند. وقتى که احساس مى‌کند که دارم فقط مى‌دوم به دفترش مى‌رود. ولى ديگر هواخورى شلوغ شده است و نمى‌توانم نامه را بردارم. با راز قدم مى‌زنيم و با خوشحالى حرف مى‌زنيم. زندانيان را نگاه مى‌کنم، احساس مى‌کنم وقت مناسبى است به راز مى‌گويم که به دنبالم بيايد. به قسمت گلهاى لاله‌عباسى مى‌روم و نامه را برمى‌دارم. راز هم از بهناز نامه دارد، به قسمت ديگر هواخورى مى‌رويم و او هم نامه‌اش را بر مى‌دارد. به بند بر مى‌گرديم که نامه‌هايمان را بخوانيم. کتابى را بر مى‌دارم و نامه را در بين آن مى‌گذارم و شروع به خواندن مى‌کنم. در حالى که نامه را مى‌خوانم دلم مى‌خواهد که گريه کنم ولى چطور مى‌توانم؟ ما حتى حق گريه کردن هم نداريم. ما نمى‌توانيم و نبايد احساسات انسانى داشته باشيم. بايد هميشه خودمان را متفاوت با آن چيزى که هستيم نشان دهيم. خودمان را آدمهايى نشان دهيم که هرگز ناراحت نمى‌شويم، هيچ وقت شاد نمى‌شويم. دنيا نوشته است:

- پرواز عزيزم، فکر مى‌کردم که ديگر يکديگر را نخواهيم ديد. نمى‌دانى چقدر خوشحالم که به اينجا برگشته‌ايم. ما را به گوهردشت بردند. اين بار زندان متفاوتى بود. هر کس مى‌توانست خون را بر در و ديوار زندان احساس کند. در بندى که من بودم نامه‌ها و لباسهايى را پيدا کردم که متعلق به زندانيان مرد قبل از رفتن به سوى جوخه‌هاى اعدام بودند. در گوهردشت ما را دوبار بازجويى کردند و به ما گفتند که ما را هم مثل زندانيان مرد خواهند کشت. از ما هم همان سوالاتى را که از مردها قبل از اعدامشان پرسيده بودند، کردند. اسم، اتهام، کى حکم‌مان تمام شده است، مسلمان هستيم و يا مارکسيست، با گروه موافقيم و يا رژيم را قبول داريم، حاضريم نماز بخوانيم و آيا حاضريم شرايط آزادى را بپذيريم؟ لشکرى به ما گفت "همه کسانى را که با ما همکارى نکردند دار زديم. دوستانتان را کشتيم، شما را هم مى کشيم. آنهايى را که گردنشان کلفت بود کشيديم تا گردنشان نازک شد." ما فکر مى‌کرديم که مى‌خواهند ما را هم بکشند. توانستيم با تعدادى از زندانيان مرد که زنده مانده بودند حرف بزنيم. آنها گفتند که ٧٥ درصد از زندانيان مرد را کشته‌اند. بخاطر اينکه يا مجاهد بوده‌اند و يا لامذهب و حاضر نبودند اسلام را بپذيرند و تن به شرايط بدهند. يکى از آنها گفت که ديده است نگهبانان اجساد را که در بسته‌هايى که دو طرف آن بسته شده بوده‌اند، به درون ماشين مى‌انداخته‌اند. و برخى از زندانيان درون کيسه‌ها زنده بوده‌اند و برخى ناله مى‌کرده‌اند. او گفت که هر چند روز يک بار آنها ماشين را پر مى‌کردند و از زندان بيرون مى‌بردند که در جايى خالى کنند. بوى اجساد به مشام آنها مى‌رسيده است. پرواز عزيزم اين چند روز زندگى در گوهردشت تجربه تلخى بود و فکر مى‌کنم که ما را به آنجا بردند که بترسانندمان. حالا برخى که سالها شرايط آزادى را نپذيرفته بودند، آن شرايط را خواهند پذيرفت. عزيزم يکى از نامه‌هايى را که در بند پيدا کردم ضميمه نامه‌ام مى‌کنم، اميدوارم که از خواندن آن ناراحت نشوى. دنيا. نامه ديگر را باز مى‌کنم، به نظر مى‌رسد که با دستانى لرزان نوشته شده است. شروع به خواندن مى‌کنم و اشکهايم سرازير مى‌شوند. از اينکه تعداد کمى از افراد اتاق حضور دارند خوشحالم. نامه اينطور شروع مى‌شود:

- خواهر بسيار عزيزم، حالا من هم مثل بقيه مى‌روم که اعدام شوم. شکنجه را تحمل کردم، هرچند راحت نبود. تحقير آميز و دردناک بود. تمام تنم درد مى‌کند. با شلاق به تمام تنمان زدند. ممکن است فکر کنى که چرا؟ براى اينکه حاضر نيستم نماز بخوانم و به تظاهراتى بروم که براى حمايت از رژيم قرار است راه بيندازند. براى اينکه مى‌خواهم خودم باشم. آنها مى‌خواهند که يکى از آنها بشوم. از مواجه شدن با مرگ مى‌ترسم، هرچند شايد راحت‌تر از آن چيزى باشد که تا بحال با آن مواجه بوده‌ام. هرچند تجربه جديدى خواهد بود! خواهر عزيزم هيچوقت فکر نمى‌کردم که شاهد اعدام انسانها بخاطر طرز فکرشان باشم. من هيچ وقت به خدا اعتقاد نداشتم و نماز نخواندم ولى هيچوقت فکرش را هم نمى‌کردم که اين رژيم به نام خدا و مذهب مردم را بکشد. هيچوقت در زندگى‌ام آنقدر که امروز از مذهب متنفرم، متنفر نبوده‌ام. همه دوستانم اعدام شده‌اند و حالا من هم به آنها مى‌پيوندم. فکر مى‌کنم که همه ما را با هم دفن خواهند کرد در جايى که تو هرگز نخواهى دانست. براى من هم مهم نيست که کجا دفن بشوم. وقتى مرده‌ام مهم نيست کجا خوابيده‌ام. خواهر عزيزم مى‌دانم که هرگز اين نامه بدستت نخواهد رسيد، براى همين هرچه که دلم مى‌خواهد مى‌توانم برايت بنويسم. هرچه را که دوست دارم به تو بگويم مى‌توانم بنويسم بدون آنکه نگران ناراحت شدنت باشم. در اين لحظات بيشتر از هميشه دلم مى‌خواست که کنار هم بوديم. دلم مى‌خواست که مى‌توانستيم مثل آنوقتها که کنار باغچه خانه‌مان مى‌نشستيم و پچ‌پچ مى‌کرديم، حرف بزنيم. بخصوص وقتى که تو از وضعيتى که داشتى ناراحت بودى. من هيچ وقت راضى به رفتار متفاوتى که پدر و مادرمان با تو نسبت به من داشتند نبودم. از اينکه علاقه‌شان را به من نشان مى‌دادند ولى به تو نشان نمى‌دادند خوشحال نبودم. نمى‌گذاشتند که تو آزاد باشى و هر جا که دوست دارى برى. در صورتيکه من آزاد بودم و توجيه‌شان اين بود که تو دختر هستى. يادت هست که من هميشه طرف تو را مى‌گرفتم؟ ماندن در طرف تو يکى از دلايلى است که باعث مى‌شود اعدام را بپذيرم. اگر شرايط آنها را بپذيرم که از اعدام فرار کنم، به طرف آنها رفته‌ام که متضاد با طرف توست. يادت هست که مى‌گفتى اينها در قدرتند که زنها را هرچه بيشتر و بيشتر تحقير کنند؟ خواهر عزيزم نمى‌توانم شرايط آنها را بپذيرم و همچنان سربلند زندگى کنم. براى پذيرش شرايط آنها بايد ابتدا چيزى را در درون خودم بکشم. زندگى در حالى که نيمه زنده‌ام برايم سخت است، نمى‌توانم چنين کارى را بکنم. اگر شرايط‌شان را بپذيرم از خودم متنفر خواهم بود، چطور مى‌توانم زندگى کنم در حالى که از خودم بدم مى‌آيد؟ دوست دارم که با عشق زندگى کنم نه با تنفر. تنفر از خودم منجر به تنفر از ديگران خواهد شد و اين آن چيزى است که من نمى‌توانم تحمل کنم. حالا که براى تو مى‌نويسم حالم بهتر است و بهتر با مرگم روبرو خواهم شد. اميدوارم که زندگى طولانى و خوشى داشته باشى. اميدوارم با خبر اعدام من زياد ناراحت نشوى. مطمئن هستم که اگر در شرايط من قرار داشتى، همين کار را مى‌کردى. با تمام قلبم دوستت دارم.

نامه نام ندارد. گويى زندانى مى‌دانسته که براى خودش، براى خواهرش که در دلش است نامه را مى‌نويسد. گويى مى‌دانسته که خواهرش هم توان خواندن نامه او را نخواهد داشت. شايد هم مى‌دانسته که هرگز به دست خواهرش نخواهد رسيد. شايد هم آنرا بعنوان هر زندانى سياسى نوشته است که به خاطر اعتقاداتش جان مى‌سپارد. اين يکى از آخرين نامه‌هاست. آخرين نامه آخرين نامه‌ها کى و در کدام سرزمين و با چه زبانى نوشته خواهد شد؟ کى انسان آنقدر متمدن خواهد شد که انسان ديگرى را نکشد؟ بايد نامه را در جاى امنى بگذارم که رژيم آنرا پيدا نکند و آب و هوا آنرا از بين نبرند. آنرا با کاغذ و نايلون مى‌پيچانم و در يک ابر مى‌گذارم و در دستشويى پنهان مى‌کنم. براى سالها جايش امن خواهد بود، شايد روزى مردم آنرا پيدا کنند.

٭ ٭ ٭

آذر ماه ٦٧ است. تغيير شرايط پر از وحشت را مى‌شود احساس کرد. نمى‌دانم در عرض اين چند ماهه چه تعدادى از زندانيان را کشته‌اند. چند روزى است که هيچ اتفاق خاصى نيفتاده است. دو روز ديگر ملاقات خواهيم داشت و بعد از مدت طولانى خانواده‌هايمان را خواهيم ديد.

صبح است، از هواخورى بر مى‌گردم که صبحانه بخورم. از پله‌ها بالا مى‌آيم، قبل از اينکه وارد سالنى که به پله‌ها چسبيده بشوم مى‌بينم روى يخچال که روبروى در ورودى است يک گلدان گل سيکلمين قرار دارد. نمى‌توانم چشم از گلهاى گلدان بردارم. احساس مى‌کنم که اين گلها را خيلى دوست دارم، مرا به ياد چيزى مى‌اندازند، چه چيز؟ احساس عجيبى نسبت به آن دارم، دلم مى‌خواهد که ببوسمشان. زيباترين صحنه ايست که در عرض چند ماه گذشته ديده‌ام. سالن خالى است. همه در اتاقهايشان سر سفره صبحانه نشسته‌اند. به آن نزديک مى‌شوم و لمسش مى‌کنم، خيلى زيباست. بويى ندارند، قرمزى گلبرگهايش به سياهى مى‌زنند. سالها پيش وقتى که در انگليس بودم اين گل را بارها و بارها ديده بودم ولى هرگز تا اين اندازه مبهوت زيباييش نشده بودم. جدا از زيبائيش مرا به ياد صحنه‌اى مى‌اندازد که دختران فرار مى‌کردند. مرا به ياد دخترانى مى‌اندازد که در تظاهرات از دست پاسدارها فرار مى‌کردند و موهايشان در هوا موج مى‌زد. تازه يک سال از انقلاب نگذشته بود که رژيم روسرى سر کردن را اجبارى اعلام کرد. به خيابانها ريختيم که اعتراضمان را بر عليه اين قانون نشان دهيم. حزب‌الله، پاسدارها و اراذل و اوباش رژيم به ما حمله کردند، به ما مى‌گفتند تن فروش. زنان فرار مى‌کردند و حزب‌الله به دنبالشان مى‌دويد که آنها را بزند. موى زنان در هوا مثل گلهاى اين گلدان بود. در تخيلاتم هستم که راز به دنبالم مى‌آيد، مى‌بيند که ايستاده‌ام و گلدان را تماشا مى‌کنم. مى‌گويد:

- بيا غذا تمام شد.

- اين گلدان از کجا آمده است؟

- چند تا از زندانيان ملاقات داشتند و نگهبانان به خانواده‌هايشان گفته بودند که مى‌توانند براى بچه‌هايشان گل بخرند. يکى از خانواده‌ها اين را براى دخترشان خريدند، او هم آنرا در اينجا گذاشته است.

عصر است و مشغول خواندن کتاب در باره تاتر برتولت برشت هستم. نگهبان از بلندگو مى‌گويد که آماده باشيم و همه زندانيان يکى‌يکى به دفتر بروند. کتاب را مى‌بندم، از اين شرايط خسته شده‌ام. نزديک ساعت خواب است ولى دست از سرمان بر نمى‌دارند. به راهرو مى‌روم تا ببينم کسى مى‌داند که موضوع چيست. مى‌شنوم که زمانى معاون زندان در دفتر است. زندانيان يکى بعد از ديگرى مى‌روند و با برگشتن اولين نفرها مى‌فهميم که بازجويى است، و همان سوالها. فکر مى‌کردم که شرايطمان مى‌رود تا مثل قبل از اعدامها معمولى شود ولى مثل اينکه امکان پذير نيست. همه عصبى هستند. هرچند مطمئن هستم که امشب هيچ اتفاقى براى ما نخواهد افتاد چون فردا ملاقات داريم و آنها هم مى‌دانند که فردا در ملاقات خواهيم گفت. خوب پس موضوع چيست؟ کسى نمى‌داند و دايره سوالهاى بى‌خاصيت در هوا مى‌چرخد. نوبت من مى‌رسد، مى‌روم و زمانى را مى‌بينم. همان سوالها را مى‌پرسد و من هم مثل هميشه به سوالات نظرى جواب نمى‌دهم. بازجويى تا نيمه شب طول مى‌کشد.

امروز ملاقات داريم، احساس هيجان دارم. عصبى هستم مى‌دانم که خانواده‌ام مثل خيلى خانواده‌هاى ديگر در عرض چند ماه گذشته شرايط سختى داشته‌اند. نگهبان از بلندگو اسامى را مى‌خواند و هربار سکوت بر بند حاکم مى‌شود. به خانواده‌هايى فکر مى‌کنم که به ملاقات فرزندانى که اعدام شده‌اند، مى‌آيند. نمى‌دانم چه تعداد از آنها قادر خواهند بود که خبر را تحمل کنند. اسمم را مى‌شنوم که از بلندگو خوانده مى‌شود. به سالن ملاقات مى‌رسم که به حدود بيست تا کابينت تقسيم شده است. به داخل يکى از کابين‌ها مى‌روم و منتظر مى‌مانم. صداها را مى‌شنوم که نزديک مى‌شوند، نگهبانان درى را که خانواده‌هايمان پشت آن هستند باز کرده‌اند. مى‌بينم که خانواده‌ها دارند مى‌دوند، با عجله داخل مى‌شوند، با درد و ناباورى به داخل کابين‌ها نگاه مى‌کنند تا فرزندانشان را ببينند. مى‌بينم که خانواده‌ام دارند چنان مى‌دوند که براى يک لحظه نزديک است از کابينم رد شوند. مى‌ايستند و نگاهم مى‌کنند، نزديک‌تر مى‌آيند و برادرم گوشى را بر مى‌دارد تا حرف بزنيم. احساس مى‌کنم که خانواده‌ام دوست دارند نگاهم کنند تا ببينند آيا واقعا زنده‌ام. حالت نگاه کردنشان متفاوت از هميشه است. گويى صورتم را مى‌کاوند. گويى مى‌خواهند در صورتم بخوانند که در اين چند ماهه بر ما چه رفته است. پدرم سعى مى‌کند که گريه نکند ولى صورتش خيس اشک است و مدام با دستش آنرا پاک مى‌کند. مى‌گويند:

- مى‌دانستيم که در زندان چه مى‌گذرد، تنها کارى که توانستيم بکنيم اين بود که بپرسيم که تو زنده‌اى يا نه. تازه چند روز پيش فهميديم که زنده هستى، ولى باورمان نمى‌شد. به آنها مى‌گويم که تمام مجاهدينى که در بند ما بودند، اعدام شدند. تلفنم قطع مى‌شود، صداى يکديگر را نمى‌شنويم. يکى از نگهبانان به کابينم مى‌آيد و مى‌گويد:

- در مورد خودت حرف بزن.

تلفن وصل مى‌شود، در حالى که مادرم برايم حرف مى‌زند پدرم سعى مى‌کند که با لبهايش چيزى بگويد ولى چون خيلى هيجان زده است نمى‌توانم لب خوانى کنم. مادرم مى‌گويد:

- نگهبانان گفتند که مى‌توانيم برايت گل بخريم، ولى خانواده‌ها گفتند که فروش گل براى پوشاندن کشتارشان است و ما نبايد بخريم، خيلى‌ها نخريدند. ما هم تصميم گرفتيم که از خودت بپرسيم، اگر مى‌خواهى الان بخريم و از نگهبان بخواهيم که بهت بدهد.

- نه، نمى‌خواهم و از اينکه به حرف ديگران هم توجه کرديد خوشحالم.

تلفنها قطع شدند، نگهبانان از ما مى‌خواهند که سالن را ترک کنيم ولى کسى به آنها گوش نمى‌دهد. همه در کابين‌ها ايستاده‌ايم و خانواده‌هايمان را نگاه مى‌کنيم. نگهبانان طرف خانواده‌ها از آنها مى‌خواهند که سالن را ترک کنند ولى آنها هم از جايشان تکان نمى‌خورند. يکديگر را نگاه مى‌کنيم، اعتماد نمى‌کنيم که همه چيز همينطور خواهد ماند و دوباره دو هفته آينده يکديگر را خواهيم ديد. نمى‌خواهيم يکديگر را از دست دهيم، يکديگر را تماشا مى‌کنيم. نگهبانان خانواده‌ها را به طرف در هل مى‌دهند. خانواده‌ام با دستشان برايم بوسه مى‌فرستند و در حاليکه تا آخرين لحظه مدام بر مى‌گردند و نگاهم مى‌کنند، به طرف در مى‌روند. گويى نمى‌خواهند آخرين لحظه ديدن را هم از دست بدهند. بيچاره خانواده‌هايمان. اينها سمبل مقاومت هستند. بى‌آنکه انتخاب کرده باشند به مبارزه‌اى در غلطيده‌اند. مبارزه‌اى که در آن بيشتر از ما رنج مى‌برند.

در بند بعضى از زندانيان آرام گريه مى‌کنند، به اتاق خودم مى‌روم. نازلى در مورد ملاقاتش مى‌گويد:

- خانواده‌ام خبرى در مورد محمد نداشتند، آنها از من در مورد او پرسيدند. گفتند که برايش پول دادند و نگهبانان هم پول را گرفته‌اند. خانواده‌ام گفتند که براى آخرين بارى که محمد را ديده بودند، او به آنها گفته بوده است که اين آخرين ملاقاتمان خواهد بود. خواهرم به او گفته بوده است که اين هم موج است و مى‌گذرد. محمد به او گفته بوده، نه اين طوفان است، با خود مى‌برد. آخرين ملاقات آنها بعد از ملاقات ما با خانواده‌هايمان بوده است و به نظر مى‌رسد که مى‌دانستند که اوضاع چگونه پيش خواهد رفت.

از نازلى در مورد برادرش، محمد پرتوى مى‌پرسم، کى دستگير شد و چه مدتى زمان شاه در زندان بود و اگر مى‌تواند يکى از نامه‌هايش را برايم بخواند. نازلى مى‌گويد:

- محمد ٧ سال زندانى شاه بود، يکى از نامه‌هايش را برايت مى‌خوانم. اين نامه را در تاريخ ١٦ اسفند سال ٦٦ نوشته است:

"با شروع سالى جديد مرورى بر وقايع سال گذشته کرده و تلخى‌ها و شيرينى‌هايش را به ياد مى‌آورم، نه همچون مسافرى در قطار که تماشاگر طبيعت از پشت پنجره باشد و نه چون نقاشى که در هم رفتگى رنگهاى تصوير را دليلى جز خود نمى‌بيند، بلکه چون قايقرانى در رودخانه پرتلاطم که اگر بداند و اگر بکوشد مى‌تواند نقشى محدود ولى مهم در هدايت قايق و نه تنها قايق، در اين تلاطم را به عهده گيرد. من از تلخى‌ها ريسمانى خواهم بافت و با آن از پستى‌ها و بلندى‌هاى اين راه پر نشيب و فراز خواهم گذشت، نه بدون افتادنى، زخمى و يا شکستى، که چنين آثارى بر بدنهايمان فراوان بوده و خواهد بود. انتظارم، از سختى‌ها نهراسيدن از واقعيت نگريختن و به آن تسليم نگشتن، قدم استوار در راه دنيايى نو برداشتن. اين است آرزو. فرا رسيدن سال نو را تبريک مى‌گويم."

نازلى ادامه مى‌دهد:

- محمد در شهريور ٦١ دستگير شد، چند ماه قبل از آنکه من دستگير شوم. آنها روى همان پاى او که زمان شاه صدمه ديده بود زدند. سال ٥٠ نگهبانان به پاى او شليک کرده بودند و پاى او دو تا گلوله خورده بود. براى مدتها پايش فلج بود، استخوان پايش خورد شده بود.

از نازلى در مورد مصاحبه محمد در حسينيه در سال ٦٢ مى‌پرسم. شنيدم که بعدها از انجام آن متاسف بود. نازلى مى‌گويد:

- آرى، به او گفتند که اگر در حسينيه اعلام انزجار کند اعدام نخواهد شد. بعد از مصاحبه‌اش به ما ملاقات دادند. از او پرسيدم چرا اين کار را کرد؟ و او گفت، چرا نه؟ من يک جمله گفتم و همه مى‌دانند که واقعيت را نگفته‌ام و يک تاکتيک بوده است. چرا بايد يک نفر اعدام شود بخاطر نگفتن آن؟ اگر زنده بمانم مى‌توانم مبارزه را ادامه دهم. ولى اگر اعدام شوم چه فايده‌اى دارد ديگر نمى‌توانم مبارزه کنم. به او گفتم خود عدم اعلام انزجار يک مبارزه است. اصولمان چه مى‌شود؟ من از تو ياد گرفتم که آدم نبايد اصولش را ناديده بشمارد. محمد گفت، آن موقع فرق مى‌کرد، زمان شاه متفاوت بود، اينها خيلى وحشى هستند. به او گفتم. چه فرقى مى‌کند؟ اصول ما يکى است. در بند ما هر روز نگهبان مى‌آيد ما را مى‌زند و يا ما را از بند بيرون مى‌برد که بزند. مهم نيست، مى‌تونم تحمل کنم. با ترديد نگاهم کرد و گفت، واقعا؟ نگهبانان ما را از هم جدا کردند، بعدا از مادرم شنيدم که محمد از ديدن من خيلى خوشحال بوده است و دلش مى‌خواسته که مرا دوباره ببيند. بعد از آن براى مدتى طولانى او را نديدم، چون من در قبر و يا سلول بودم. او را دوباره در سال ٦٥ ديدم، که گفت، در مورد انزجار تو درست مى‌گفتى. آن ملاقات خيلى کوتاه بود و ما همش مى‌خنديديم. نگهبان کنار ما نشسته بود و به ما گفت که در مورد سياست حرف نزنيم. بخاطر اين مى‌بايست طورى حرف بزنيم که مشخص نشه که حرف سياسى مى‌زنيم براى همين خنده‌دار بود، خيلى خوب بود. بعد از آن يک بار ديگر او را ديدم. سال پيش در سالن ملاقات پشت شيشه ملاقات داشتيم. آنروز بهم گفت که با تعدادى ديگر روى برنامه حزب کمونيست ايران کار مى‌کنند و آنرا قبول دارد، ولى تشکيلاتى را که بود نمى‌تواند قبول داشته باشد.

٭ ٭ ٭

زندانيان سعى مى‌کنند که به زندگى روزمره زندان يعنى به کارهايى مثل خواندن و بحث کردن برگردند. ولى به نظر مى‌رسد براى آنهايى که در دوران اعدامهاى دستجمعى عادت گذشته را کنار گذاشته بودند حالا راحت نيست که دوباره به نظم قبلى برگردند. زندانيان هنوز بيشتر حرف مى‌زنند تا اينکه مطالعه کنند. شايد حرف زدن به آنها کمک مى‌کند تا فشارى را که در عرض چند ماه گذشته به آنها آمده است، تخليه کنند. از حالا مى‌دانيم که در بازجويى آينده تعدادى از زندانيان شرايط آزادى را خواهند پذيرفت. همانطورى که دنيا نوشته است برخى از زندانيان که خيلى جوان هستند و حکمشان سالها پيش تمام شده است و در گوهردشت ترسيدند، شرايط آزادى را دير يا زود خواهند پذيرفت. احساس مى‌کنم که بيشتر زندانيان از نظر روانى همانهايى نيستند که قبل از کشتار دسته جمعى بودند. گاهى به گوشه اتاق که جاى نشستن مهين بود نگاه مى‌کنم. نمى‌توانم صورتش را با آن زيبايى و بى‌گناهى که در آن بود فراموش کنم.

حالا دوباره روزنامه داريم و احساس مى‌کنم که زندانيان بيشتر از قبل روزنامه مى‌خوانند و حتى بيشتر از کتاب روزنامه مى‌خوانند. شايد بدون آنکه متوجه باشند به دنبال نشانه مى‌گردند، نشانه تغيير و يا اتفاقى که ممکن است بيفتد. کسى نمى‌داند که بدنبال چه مى‌گردد ولى انگار روزنامه تنها کانال اتصال ما با دنياى خارج است.

امروز دومين ملاقات بعد از کشتار را داريم. همه آنهاييکه همسر و يا برادرانشان در زندان هستند و هنوز خبرى در رابطه با آنها ندارند، منتظر اين ملاقات هستند تا بفهمند آنها زنده‌اند يا نه. صبح است، نگهبان از بلندگو اسامى سرى اول ملاقات را مى‌خواند. بعد از يک ساعت بر مى‌گردند و يکى از زندانيان در حالى که گريه مى‌کند به نازلى مى‌گويد که همسرش اعدام شده است و محمد هم اعدام شده است نازلى مى‌گويد مى‌دانستيم، نبايد گريه کنيم، خيلى‌ها را کشته‌اند، فقط خانواده‌هاى ما را نکشته‌اند.

نازلى از ملاقات برمى‌گردد و مى‌گويد مادرم گفت که به بعضى از خانواده‌ها ساک لباس بچه‌هايشان را دادند، ولى به ما ندادند. اميدوار بود که محمد زنده باشد. به او گفتم که ممکن است همه را کشته باشند. خيلى سعى کردم که نشان ندهم که مى‌دانم که محمد اعدام شده است. خواهرم تلفن را گرفت و به او گفتم که مى‌دانم که محمد اعدام شده است و او گفت که او هم مى‌داند. گفت که به او گفته‌اند که مى‌تواند برود و ساک او را بگيرد ولى او هنوز به مادر نگفته است.

زندانيان زيادى شنيده‌اند که همسرانشان و يا برادرانشان اعدام شده‌اند. همسر فرى هم اعدام شده است. زندانيان به ديدن آنهايى مى‌روند که کسى را از دست داده‌اند، ولى مطمئن نيستم که اين کار به کسى کمکى کند. شايد من جزو معدود کسانى هستم که کسى را در زندان نداشتم و اعدامى نداده‌ام. فضاى بند خيلى بد است. روز کارگرى نازلى است، نينا از او مى‌خواهد که اجازه بدهد بجاى او کار کند ولى نازلى گوش نمى‌دهد و مى‌خواهد خودش کارش را انجام دهد. به نظر مى‌رسد که نينا نمى‌داند که الان کار بهترين چيز براى نازلى است تا از افکارش و غصه از دست دادن برادرش فرار کند. مى‌خواهد که کار کند تا مشغول باشد. مادرانى که در اتاق يک در بند ما هستند و اتهامشان بهايى بودن است به ديدن نازلى و بقيه کسانى که در اتاق ما هستند و کسى از خانواده‌شان را در کشتار دسته‌جمعى از دست داده‌اند، مى‌آيند.

نازلى براى از دست دادن برادرش گريه نمى‌کند، ولى مى‌شود ديد که خيلى ناراحت است. همه ما عادت کرده‌ايم که احساساتمان را سرکوب کنيم. ولى اگر همه کسانى که کسى را در اعدام دسته جمعى از دست داده‌اند گريه مى‌کردند، بند چه وضعى پيدا مى‌کرد؟ از ملاقاتها خبر مى‌رسد که خانواده برخى از اعدام شدگان قبرى دسته جمعى را يافته‌اند و برخى از مادران خاک را کنده‌اند تا جسد پسرانشان را ببينند و اعدامشان را باور کنند. مى‌شنويم که پاسداران به آنها حمله کرده و آنها را کنار کشيده‌اند و خاک آورده و قبر را با خاک بيشتر پوشانده‌اند. مى‌شنويم که جمعه‌ها خانواده‌ها به آنجا مى‌روند و گل مى‌برند. بر سر قبر دسته جمعى مى‌نشينند و در مورد فرزندانشان فکر مى‌کنند و حرف مى‌زنند. قبر دسته جمعى در خاوران است و همه لامذهب‌ها را در آنجا خاک کرده‌اند، خانواده‌ها نام قبرستان را هم خاوران گذاشته‌اند.

هوا سرد است ولى من کت گرم آنا را دارم، مدتى است که او آزاد شده است. متوجه مى‌شوم که فقط من و دوستانم کت آنا را مى‌پوشيم و از آن لذت مى‌بريم. بقيه افراد اتاق حاضر نيستند آنرا بپوشند. از خودم مى‌پرسم چرا؟ تا سال پيش، يعنى تا قبل از اعدامها و شکنجه براى پذيرش اسلام و نماز خواندن، يعنى تا زمانيکه آنا هم در بند ما بود و شرايط آزادى را نپذيرفته بود، همه افراد اتاق کت او را مى‌پوشيدند. در آن زمان هر وقت در هواخورى باز مى‌شد، اولين نفر کت آنا را مى‌پوشيد چون گرمترين کت بود. ولى حالا در قفسه مى‌ماند تا يکى از ما که مى‌خواهيم به هواخورى برويم آنرا بپوشيم. هرچند دوست دارم که هميشه در هواخورى آنرا بپوشم ولى دليلى که ديگران آنرا نمى‌پوشند به نظرم احمقانه مى‌آيد. حالا کت را پوشيده‌ام و به هواخورى مى‌روم، بعد از مدتى نازلى هم به هواخورى مى‌آيد، با هم قدم مى‌زنيم. به نازلى مى‌گويم:

- متوجه هستى که هيچ کس به جز ما حاضر نيست اين کت را بپوشد؟

- آره، آنها دوست ندارند کت کسى را که انزجار داده بپوشند.

وقتى که روزنامه مى‌آيد، به صفحه تسليت نگاه مى‌کنيم که قبلا هيچ وقت اين کار را نمى‌کرديم. به دنبال آگهى تسليت براى اعدام شدگان مى‌گرديم. از متن بعضى از تسليت‌ها پيداست که اعدامى هستند. نازلى عکسى را در روزنامه نشانم مى‌دهد که در صفحه تسليت است و مى‌گويد:

- مى‌دانم که او در کشتار عمومى چند ماه پيش همراه محمد و بقيه اعدام شده است. حالا مادرش عکس او را در روزنامه انداخته است. اسم او منصور است. او دخترى را دوست داشت و آن دختر عاشق او بود. هر دو قبل از اينکه ازدواج کنند دستگير شدند. دختر در بند من و منصور در بند محمد بود. براى مدتى من و محمد پيغامبر آنها بوديم. يک بار قبل از آزاديش از من خواست که از منصور بپرسم که آيا هنوز دوستش دارد و مى‌خواهد که او برايش صبر کند يا نه. منصور پاسخ داد که منتظر من نباش، ما حتى زندگى با هم را شروع نکرديم و نمى‌دانم براى چه مدت در زندان خواهم بود، سعى کن خوش باشى.

٭ ٭ ٭