زير بوته لاله‌عباسى ،   نسرین پرواز

دستگيرى

يک روز پائيزى گرم و دلپذير سال ٦١ است. يک سال از اعدام مجتبى مى‌گذرد و من هنوز اعدام او را باور نمى‌کنم. خيلى‌ها اعدام شده‌اند، که بعضى از آنها را در ميتينگها و کوه نورديها ديده بودم، ولى اعدام مجتبى را نمى خواهم باور کنم. دوست دارم فکر کنم دوست خوبى به نام مجتبى دارم که هر آن ممکن است پيدايش شود و به حرفهايم گوش دهد. امروز براى آخرين بار به ديدن هوشى مى‌روم. قرار است برايم ترتيبى بدهد که از اين به بعد يک نفر ديگر رابطم باشد. بخاطر تغيير سازماندهى شخص ديگرى را خواهم ديد که بتواند در سازماندهى افرادى که مى‌شناسم کمکم کند. افرادى که من مى‌شناسم کارگران معترض کارخانه‌هاى متفاوتى هستند که در يک منطقه زندگى مى‌کنند. آنها مى‌خواهند براى مبارزه با شرايط غير انسانى محيط کارشان متحد شوند. در عرض چند ماه گذشته در مورد اينکه بايد يک حزب تشکيل دهيم و يا فعاليتمان را به همين شکل يعنى بودن در گروههاى مختلف ادامه دهيم، بحث کرديم. گروهى که من با آنها کار مى‌کنم موافق تشکيل حزب هستند و حالا شکل جديدى از سازماندهى در دستور کار قرار دارد.

يکى از دوستانم "هستى" هم به کردستان رفته است. از طريق تشکيلات، "هستى" يک نامه برايم داده است و من هم توانستم پاسخش را بدهم. هستى که قبلا بارها به کردستان رفته بود برايم نوشته است:

- اينبار خيلى سخت توانستم از شهر خارج شوم. شرايط نسبت به گذشته خيلى سخت شده. همه جا گشتى‌هاى سپاه هستند و اگر به کسى مشکوک شوند او را دستگير مى‌کنند. حالا در مناطق آزاد کردستان، همراه کمونيست‌ها و مردم، آزادانه زندگى مى‌کنم. دلم برايت تنگ شده است. بخصوص اينکه در اينجا اثرى از پاسدار و حزب الله و اسلام نيست و هر طور که دوست داريم زندگى مى‌کنيم. جلسات و تجمعات وسيع برگزار مى‌شود که در آنها مسئولين و فرماندهان کومه‌له براى مردم سخنرانى مى‌کنند. کومه‌له در اينجا، يعنى جنوب کردستان، قدرتمندترين نيروى سياسى است و تحت تاثير فعاليتهايش، مردم وسيعا هوادار‌شان هستند. فعلا شهرها در روز تحت کنترل نيروهاى رژيم و شبها تحت کنترل پيشمرگه‌هاست.

براى هستى نوشتم که احساس امنيت نمى‌کنم، چون دستگيريها زياد است. از او پرسيدم که آيا پرسشنامه‌اى را که تشکيلات براى سازماندهى جديد به همه داده، ديده است يا نه؟ چون من از ديدن و پر کردن آن خيلى ناراحت شدم. سوالات غير ضرورى‌اى در آن بود که فکر مى‌کنم اگر بدست رژيم بيفتند خيلى مى‌تواند از آنها استفاده کند.

 

نام هوشى را به خواهرم مى‌گويم که اگر اتفاقى افتاد به تشکيلات خبر دهد. در حاليکه خواهرم را ترک مى‌کنم به او قول مى‌دهم که شب، قبل از آنکه به خانه بيايم شيرينى دانمارکى بخرم. بايد سوار اتوبوس شوم تا سر قرارم با هوشى بروم. يک روپوش آبى که تا زانوهايم را مى‌پوشاند به تن دارم. يک روسرى کوچک نيز سر کرده‌ام. از ميدان کرج مى‌گذرم و منتظر اتوبوس مى‌شوم. گروهى از نوجوانان شستشوى مغزى داده شده در حال تظاهرات در خيابان اصلى کرج هستند. به طرف ميدان مى‌آيند تا سوار اتوبوس شده و به جبهه بروند که کشته شوند. دلم برايشان مى‌سوزد. بيشترشان حتى موى صورتشان در نيامده يعنى ۱۳ يا ۱۴ ساله هستند. قبل از آنکه مزه زندگى را چشيده باشند، مى‌روند تا بمى‌رند. همه پارچه‌اى به دور سرشان بسته‌اند که روى آن الله نوشته شده است. مى‌انديشم چه چيز به جز خدا و مذهب مى‌تواند آنها را داوطلبانه به سوى مرگ بفرستد؟

 

از اتوبوس پياده شده وارد خيابانى مى‌شوم که با هوشى قرار دارم. من از اين سو قدم زنان به انتهاى آن مى‌روم و او از سوى ديگر خواهد آمد. جايى در نيمه‌هاى خيابان به يکديگر خواهيم رسيد. خيابان درازى است و اينجا و آنجا مغازه‌هايى هستند. مردم قدم زنان در حال رفت و آمدند و ماشين‌هاى زيادى در خيابان در حال حرکت هستند. آفتاب همچنان مى‌تابد و گرماى لذت بخشى دارد. يک ساعت ديگر با دوست ديگرى در محل ديگرى قرار دارم. کارم با هوشى طولانى نيست، بايد قرارم را از او بگيرم و نامه جاسازى شده‌اى را به او بدهم. نامه‌اى که براى هوشى دارم مشخصات کارگرى است که خارج از منطقه من است و مى‌خواهد با افرادى در منطقه خودش ارتباط برقرار کند. اسم او و اسم کارخانه در نامه است تا افرادى که در آن کارخانه هستند با او تماس بگيرند. احساس مى‌کنم که اين شکل سازماندهى يعنى وصل کردن آدمها به يکديگر به اين شکل درست نيست و خطر دستگيرى را افزايش مى‌دهد. ولى چه راهى درست است؟ کارگرى که مشخصاتش را دارم فاميل کوکب است. چه اشکالى دارد که همچنان با کوکب ارتباط داشته باشد؟ احساس بدى دارم، درست نيست چنين نامه‌اى را سر قرار بياورم ولى هوشى گفت که اشکالى ندارد. با اينکه مى‌دانم هوشى پياده مى‌آيد، مدام ماشينها را چک مى‌کنم. حالا در نيمه‌هاى خيابان هستم، جايى که معمولا هوشى را مى‌ديدم. همانطور که ماشينها را نگاه مى‌کنم هوشى را مى‌بينم که عقب ماشينى نشسته است. دو نفر ديگر هم در ماشين هستند، او مرا به فردى که کنارش نشسته نشان مى‌دهد. دلم فرو مى‌ريزد. به اطرافم نگاه مى‌کنم، هيچ راه فرارى نيست. احساس مى‌کنم اسهال دارم و بايد بدستشويى بروم. به نامه‌اى که همراهم است فکر مى‌کنم و اينکه به محض دستگيريم مرا خواهند گشت و با پيدا کردن آن نامه، فردا اول وقت آن کارگر را در محل کارش دستگير خواهند کرد. چه اشتباهى کردم که آنرا با خودم آوردم ولى بايد خونسرد باشم. وقت کافى براى از بين بردنش ندارم. نامه داخل يک سيگار جاسازى شده ولى ممکن است آنها حدس بزنند و آنرا باز کنند.

 ماشين در نزديکى من مى‌ايستد، مردى با لباس شخصى از آن بيرون مى‌آيد و از من مى‌خواهد که با او بروم. از او مى‌خواهم که کارت شناسايى‌اش را نشانم دهد. او کارتش را از جيبش بيرون مى‌آورد و با صورتى تمسخر آميز آنرا در مقابل من نگاه مى‌دارد. نمى‌توانم درست ببينم. به مردمى که از کنارم مى‌گذرند نگاه مى‌کنم. احساس مى‌کنم که دلم براى ديدنشان تنگ شده است. دلم براى آزاديم، براى قدم زدن مثل آنها در خيابان پر مى‌کشد. دلم براى خواهرم که به او قول داده‌ام برايش شيرينى دانمارکى بخرم تنگ شده است. دلم براى قدم زدن روى برگهاى زرد که صداى آهنگينى دارند، لک زده است. به ياد مجتبى مى‌افتم. دلم مى‌خواهد داد بزنم: آى مردم دارند مرا دستگير مى‌کنند، اينجا در مقابل شما دارند مرا دستگير مى‌کنند. گلويم خشک است و صدايم در نمى‌آيد. کاش مى‌توانستم فرار کنم ولى هيچ راه فرارى نيست و مردمى هم که مى‌گذرند نمى‌دانند که من دارم جلوى چشمشان دستگير مى‌شوم. مثل مجسمه ايستاده‌ام و آن مرد در حاليکه آستينم را گرفته است، گويى با نگاهش افکار پريشانم را در صورتم مى‌خواند. از من مى‌خواهد که به داخل ماشين بروم. نگاهش مى‌کنم، قيافه خوبى دارد. قد بلند و بدون ريش و سبيل، کاملا متفاوت با بقيه پاسدارهاست. بوى عطرش را احساس مى‌کنم. بطرف ماشين هلم مى‌دهد و از من مى‌خواهد که سوار شوم. روى صندلى جلو مى‌نشينم، او هم پشت رل مى‌نشيند. هوشى و پاسدار ديگرى با لباس شخصى در پشت نشسته‌اند. ماشين را روشن مى‌کند، به محض آنکه ماشين به حرکت در مى‌آيد، از من مى‌خواهد که سرم را روى زانويم بگذارم. خيلى سخت است که در اين حالت بمانم ولى به محض اين که تکان مى‌خورم، دم اسبى‌ام را مى‌گيرد و بعد از بازى کردن با آن سرم را به روى زانوهايم فشار مى‌دهد. نگران آن نامه کوچک هستم ولى به خودم مى‌گويم که بايد خونسرد باشم.

ماشين در جايى مى‌ايستد و بوق مى‌زند. صداى باز شدن درى را مى‌شنوم. ماشين حرکت مى‌کند و صداى بسته شدن در بگوش مى‌رسد. ماشين دوباره مى‌ايستد. راننده از من مى‌خواهد با چشمان بسته از ماشين بيرون بيايم. از من مى‌خواهد بايستم و داد مى‌زند:

- چشم‌بند.

بعد از چند لحظه چشم‌بندى به من مى‌دهد که ببندم. مى‌گويد به دنبالش بروم. در اتاقى را باز مى‌کند و از من مى‌خواهد داخل شوم.

- اينجا بايست و دست به چشم بند نزن.

احساس مى‌کنم در بسته شد. چشم‌بند را بالا مى‌کشم. در اتاق کوچکى که خالى است و تنها يک بخارى ديوارى در آن است، تنها هستم. به سرعت در کيفم را باز مى‌کنم. بسته سيگار را در مى‌آورم. دستانم مى‌لرزند. سيگار را در مى‌آورم. کاغذ کوچک را بيرون مى‌کشم و آنقدر آنرا ريز مى‌کنم که نوشته‌ها معلوم نشوند. خرده‌هاى کاغذ را پشت بخارى مى‌ريزم. چشم‌بند را مثل قبل پائين مى‌کشم و کنار در مى‌ايستم. خيالم راحت شد. احساس پيروزى مى‌کنم. از خوشى در پوستم نمى‌گنجم.

در باز مى‌شود و راننده از من مى‌خواهد به دنبالش بروم. در ديگرى را باز مى‌کند و مى‌گويد داخل شوم.

- چشم‌بند را بردار که از صورتت عکس بگيريم.

چشم‌بند را برمى‌دارم، تعداد زيادى پاسدار در گوشه‌اى ايستاده اند و به من زل زده‌اند. يک ميز در اتاق است و مرد چاقى در مقابل آن نشسته است. اسم و سن و آدرسم را مى‌پرسد. از سه جهت از صورتم عکس مى‌گيرد. ساعت و کيفم را مى‌گيرد. کيفم را روى ميز خالى مى‌کند و همه چيز را به دقت معاينه مى‌کند. مى گويد:

- چشم‌بند بزن.

در حالى که مى‌خواهم چشم‌بند را بزنم روسرى از روى سرم ليز مى‌خورد و روى شانه‌هايم مى‌افتد. همه پاسدارهايى که در گوشه ايستاده‌اند از خنده ريسه مى‌روند. راننده به من مى‌گويد روسرى را سر کنم و مرا از اتاق بيرون مى‌برد.

در راهرو شروع مى‌کند به بازجويى. مى‌گويم:

- مى‌خواهم به خانواده‌ام زنگ بزنم، آنها نگرانم مى‌شوند و بايد به آنها بگويم که اينجا هستم.

- حالا نمى‌شه زنگ بزنى. در آن خيابان چه مى‌کردى؟

- مى‌خواستم برم خريد، داشتم از آنجا رد مى‌شدم.

- الان وقت ندارم باهات حرف بزنم. برو فکر کن، فردا صدات مى‌کنم.

آهسته با کسى حرف مى‌زند و من نمى‌فهمم چه مى‌گويد. صداى زنى را مى‌شنوم که از من مى‌خواهد با او بروم.

 

از پله‌هاى زيادى بالا مى‌رويم. درى را باز مى‌کند. يک اتاق بزرگ است، مرا تفتيش بدنى مى‌کند. مى‌پرسد آيا عادت ماهانه هستم و نوار بهداشتى‌اى مى‌دهد که نوارم را عوض کنم. وقتى پاهايم را مى‌گردد، از زير چشم بند، سر و صورتش را مى‌بينم. خيلى عجيب است، تا بحال چنين چيزى نديده بودم. صورتش را چنان با مقنعه پوشانده که تنها چشمانش را مى‌توان ديد. کفشهايم را مى‌گيرد و يک جفت دمپايى به من مى‌دهد و مى‌خواهد به دنبالش بروم. درى اتاق را از راهرو جدا مى‌کند. وارد راهرو مى‌شويم که در هر دو طرف آن زنان با چادر و چشم‌بند روى پتوهاى کوچک با فاصله‌اى از يکديگر نشسته‌اند. وسط راهرو يک راه باريک براى رفت و آمد باز است. در حاليکه از کنارشان مى‌گذرم احساس مى‌کنم قلبم به درد آمده است. بعضى‌ها دراز کشيده‌اند با پاهايى آنقدر بزرگ و سياه که تا به حال نديده‌ام. پاهاى برخى باندپيچى است و خون از لابلاى باندها بيرون زده است. وسط راهرو پاسدار زن مى‌گويد روى پتوى خالى‌اى که در آنجاست بنشينم. به او مى‌گويم مى‌خواهم به دستشويى بروم. مى‌گويد به دنبالش بروم. در انتهاى راهرو دو در مقابل هم قرار دارند که هر کدام به فضايى با سه کابين توالت ختم مى‌شوند. وارد يکى از آنها مى‌شوم، مى‌گويد سريع تر. وقتى از توالت بيرون مى‌آيم مرا به همان پتو هدايت مى‌کند و از من مى‌خواهد ساکت بنشينم، اگر چيزى خواستم دستم را بلند کنم. و دست به چشم بند نزنم.

 

روى پتو مى‌نشينم. حالا ديگر شب شده ولى نمى‌دانم چه ساعتى است. به وقايع امروز فکر مى‌کنم و اينکه چطور ديروز اين ساعت در خانه بودم، در کنار خواهرم و غمى نداشتيم. حالا حتما او مى‌داند که ديگر برنمى‌گردم و دستگير شده‌ام. دلم برايش مى‌سوزد، بايد خيلى ناراحت باشد. حتما با کمک خانواده تمام کتابها و نوشته‌هايى را که در خانه داريم از بين مى‌برد. همينطور شيشه‌هاى شرابى را که گاهى با هم مى‌خورديم. هر چند او مى‌داند من آدرس خانه را نخواهم داد ولى مطمئنم خانه را پاکسازى خواهد کرد. همانطور که قرارمان بود آدرس پدرم را دادم، که اگر آنجا بروند کسى را جز او پيدا نخواهند کرد. نزديک يک سال بود که ما در خانه اجاره‌اى ديگرى زندگى مى‌کرديم.

چراغها کم نور شدند، بايد نيمه شب باشد. به خانواده‌ام فکر مى‌کنم و اينکه حالا چقدر ناراحت هستند. به خود اميدوارى مى‌دهم که کاش هوشى را اشتباهى در آن خيابان دستگير کرده باشند. هرچند شک دارم ولى تا مطمئن نشده‌ام که او قرار مرا لو داده است نبايد چيزى بگويم. دراز مى‌کشم. صدايى از بالاى سرم مى‌شنوم، با دقت گوش مى‌دهم. همسايه‌ام است، دختر شجاعى که مى‌پرسد:

- کى دستگير شدى؟

- امروز عصر.

- چرا دستگيرت کردند؟

- نمى‌دانم.

- فردا مى‌فهمى چرا دستگيرت کرده‌اند. وقتى مى‌زننت، زير شلاق مى‌فهمى چرا اينجايى. ولى از زدن نترس، فقط ده ضربه اول درد دارند. اگر ده ضربه اول را تحمل کنى بقيه را هم راحت تحمل خواهى کرد.

صدايى از اتاق چسبيده به راهرو داد مى‌زند:

- خفه شو.

سکوت همه جا را پر کرده است. سعى مى‌کنم بخوابم و خواب خواهر و خانواده‌ام را ببينم. خوابيدن با چشم‌بند راحت نيست. صداى خفيف زندانى‌اى را مى‌شنوم که شعر جان مريم چشمهاتو باز کن، نورى را مى‌خواند. صدايش غمگين است و با شنيدن آن دلتنگيم براى دنياى بيرون بيشتر مى‌شود.

٭ ٭ ٭

صبح شده، زن پاسدارى با کترى چاى مى‌آيد. يک ليوان قرمز رنگ پلاستيکى پر از چاى به من مى‌دهد. زياد داغ نيست ولى آنقدر بد مزه و بد بو است که نمى‌توانم آنرا بنوشم. ليوان پلاستيکى از سرخى، ته رنگى بيشتر برايش نمانده. لايه سياهى همه جاى آنرا پوشانده و خطهايى جا بجاى آن حک شده است. نمى‌دانم چند زندانى تا بحال با آن چايى نوشيده‌اند. تنها سه سال و نيم از عمر رژيم مى‌گذرد ولى تا بحال هزاران هزار انسان زندانى و اعدام شده‌اند. نگرانم و افکارم مغشوش است. به همه چيز فکر مى‌کنم ولى نمى‌توانم براى مدت طولانى به چيزى فکر کنم. مى‌دانم براى بازجويى صدايم خواهند کرد. هنوز نمى‌دانم آيا چيزى مى‌دانند يا نه. زندانبان، زنى با چادرى مشکى در مقابلم مى‌ايستد و از من مى‌خواهد با او بروم. روسرى را سر مى‌کنم و راه مى‌افتم. همانطور که به دنبال زندانبان مى‌روم زنان را مى‌بينم که با چشم‌بند در دو طرف راهرو با فاصله از يکديگر نشسته‌اند. وارد اتاق چسبيده به راهرو مى‌شويم. زندانبان از من مى‌خواهد از در ديگر بيرون بروم و منتظر بايستم.

چند دقيقه‌اى نگذشته که همان راننده ديروزى که ديگر صدايش را مى‌شناسم مى‌پرسد:

- فکرهاتو کردى، حاضرى مثل يک دختر خوب همه سوالات مرا جواب بدى؟

چيزى نمى‌گويم. راننده به همان درى که من از آن بيرون آمدم چند ضربه مى‌زند. زندانبان زن بيرون مى‌آيد و با صداى تحقير شده‌اى مى‌گويد:

- بله برادر؟

- يک چادر بهش بده، من نمى‌تونم اينطورى لخت ببرمش پائين.

- برادر چادر اضافى نداريم.

پاسدار مرد با تحکم مى‌گويد:

- برو چادر يکى از زندانيان را بگير و بيار.

زندانبان مى‌رود، با چادرى برمى‌گردد و به من مى‌دهد. سرم مى‌کنم. راننده مرا به طبقه پائين مى‌برد. از حياطى مى‌گذريم و وارد ساختمان ديگرى مى‌شويم. مرا به اتاقى مى‌برد و از من مى‌خواهد روى صندلى بنشينم. مى‌پرسد چند سال است با اين جريان دارم همکارى مى‌کنم. مى‌گويم نمى‌دانم در مورد چه چيز حرف مى‌زند. مرا تنها مى‌گذارد و مى‌رود، بعد از مدتى با هوشى مى‌آيد و از او مى‌خواهد با من حرف بزند. از زير چشم‌بند تنها پاهاى هوشى را مى‌توانم ببينم که بنظر مى‌آيد هنوز شلاق نخورده‌اند. هوشى مى‌گويد:

- همه دستگير شده‌اند. من هم شب قبل از دستگيرى تو دستگير شدم. اينها همه چيز را مى‌دانند، تو هم بهتره در مورد دوستانت هر چى مى‌دونى بگى. آنها بهار و کوکب را مى‌خواهند.

راننده به صدا در مى‌آيد:

- و بقيه را.

چقدر برخورد و صداى هوشى با گذشته فرق دارد. صدايش مثل يک انسان شکست خورده است. مثل يک انسان ترسيده و نا اميد. هوشى ادامه مى‌دهد:

- بهتره قرارت را بدى.

راننده:

- آدرسشون را.

اينطور که پيداست هوشى فقط اسم همين دو نفر را برده و آنها از بقيه دوستانم خبر ندارند. هوشى حتى بيست و چهار ساعت هم بعد از دستگيريش مقاومت نکرده و بلافاصله قرار مرا لو داده. راننده او را با خود مى‌برد و من دوباره تنها هستم. حالا مى‌دانم هوشى مرا به دست آنها داد که از شکنجه فرار کند. چه بايد بکنم؟ آنها مى‌خواهند مرا هم مثل او کنند. نه موفق نخواهند شد. حاضرم بميرم ولى کسى را به اينجا نياورم. ياد بيرون از زندان مى‌افتم، احساس مى‌کنم تمام سلولهاى بدنم براى هواى بيرون جان مى‌دهند.

صداى بازشدن در مى‌آيد، راننده است، شروع به پرسيدن مى‌کند.

- چه مدتى است که هوشى رابط توست؟ کوکب و بهار کجا زندگى مى‌کنند؟

نمى‌دانم چه بگويم، آنقدر از برخورد هوشى دلخورم که نمى‌توانم فکر کنم. چند دقيقه‌اى با سکوت مى‌گذرد.

- نمى‌خواهى حرف بزنى بچه محصل؟ براى ما خيلى راحته که زبونت را باز کنيم.

مقدارى کاغذ مقابلم روى دسته صندلى مى‌گذارد و مى‌گويد:

- همه چيز را بنويس، در مورد خودت و بقيه‌اى که مى‌شناسى. يک ساعت ديگه مى‌آم و اگر کاغذها را سفيد ببينم مى‌دونم باهات چکار کنم.

مى‌رود و من به فکر دوستانم مى‌افتم که اعدام شده‌اند، بخصوص مجتبى. دستگيرى و شکنجه شدنش را تجسم مى‌کنم، نمى‌دانم که در اين زندان هم بوده، يا فقط در اوين بوده است. دفعه اولى که هوشى را ديدم و در مورد مجتبى حرف زديم، به من گفت چون مجتبى محل کارم را مى‌داند بهتر است کارم را عوض کنم. به او گفتم مطمئن هستم که مجتبى مرا لو نخواهد داد و او گفت: درست نيست اينطورى فکر کنى. آنروز چيزى به هوشى نگفتم ولى مطمئن بودم که مجتبى ترجيح مى‌دهد زير شکنجه بمى‌رد تا اينکه مرا لو دهد، چون او چنين آدمى نبود. او آدمهاى زيادى را مى‌شناخت که براى رژيم خيلى بيشتر از من اهميت داشتند.

وقت سريع مى‌گذرد و من غرق خاطرات تلخ و شيرين هستم. راننده دوباره وارد اتاق مى‌شود. کاغذهاى سفيد را نگاه مى‌کند و از من مى‌خواهد با او بروم. از پله‌ها پائين مى‌رويم و از ساختمان خارج شده و دو باره وارد ساختمان قبلى مى‌شويم. مى‌گويد در گوشه‌اى بايستم. از زير چشم‌بند مى‌بينم که تعدادى مرد هم آنجا ايستاده‌اند. اين بايد صف شکنجه باشد. مى‌انديشم در ايران براى همه چيز صف است، صف نان، روغن، گوشت، مرغ، همه چيز حتى شکنجه. صداهاى عجيبى مى‌شنوم که نمى‌توانم تشخيص دهم ولى احساس مى‌کنم کسى دارد کتک مى‌خورد. صداها قطع مى‌شوند. راننده از من مى‌خواهد به دنبالش بروم. قبل از اينکه وارد اتاق شوم، پاهايى را مى‌بينم که از اتاق بيرون مى‌آيند، سياه و باد کرده‌اند. وارد اتاق مى‌شوم، کوچک است و يک تخت چوبى در آن قرار دارد و بخشى از زمين را خون تازه و خشک شده پوشانده است. بوى خاصى در اتاق پيچيده است. بوى خون، بوى عرق و بوى شکنجه. حال تهوع بهم دست مى‌دهد ولى سعى مى‌کنم حالتم را نشان ندهم. از من مى‌خواهد بروى شکم روى تخت بخوابم. تکان نمى‌خورم، نه آنکه نخواهم، حالت شوک دارم، براى همين توجهى به حرفهاى او نمى‌کنم.

هلم مى‌دهد روى تخت و جورابهايم را در مى‌آورد. در حالى که پاهايم را که بنظرش کوچک مى‌رسند به پاسدار ديگر نشان مى‌دهد با حالت مسخره‌اى مى‌گويد:

- ببين به چى بايد بزنيم.

 در حاليکه خودش دستهايم را گرفته و از يک طرف مى‌کشد، ديگرى پاهايم را به طرف ديگر مى‌کشد و محکم به پائين تخت مى‌بندد. دستهايم را آنقدر مى‌کشد که احساس مى‌کنم از تنم جدا مى‌شوند. دستهايم را با دستبند به بالاى تخت مى‌بندد، درد عجيبى در شانه هايم احساس مى‌کنم. نمى‌توانم نفس بکشم، احساس مى‌کنم که دستهايم از تنم دور مى‌شوند. سعى مى‌کنم دستهايم را بکشم ولى دستبند تنگتر مى‌شود و به مچهايم فشار مى‌آورند. صداى شکافته شدن هوا را مى‌شنوم و ناگهان چيز سنگينى به کف پاهايم مى‌خورد، کف پاهايم بشدت مى‌سوزند. دوباره صدايى هوا را مى‌شکند و ضربات يکى پس از ديگرى بر کف پاهايم فرود مى‌آيند. با هر ضربه به کف پاهايم تنم چون برگى پائيزى که اسير گردبادى شده است، تکان مى‌خورد. گويى بدنم از خودم نيست، انگار يک پارچه درد شده‌ام. احساس مى‌کنم پاهايم در آتش‌اند. صداى "يا زهرا"، "خدايا به نام تو"، "يا على" و "حسين" با هر ضربه شلاق مغزم را مى‌شکافد. تنفر از دين که به شکنجه‌گر، انرژى زدن مى‌دهد، تمام وجودم را پر کرده است. احساس مى‌کنم استخوانهايم، تمام بدنم از هم مى‌پاشند. از شدت درد چنان شوکه شده‌ام که نمى‌دانم آيا هنوز دارند مرا مى‌زنند يا نه. با تکانهايى که با هر ضربه شلاق به بدنم وارد مى‌شود و با نفير شلاق در هوا و نام "على" و "حسين" که گوشم را مى‌آزارند، احساس مى‌کنم دارند مى‌زنند. پاهايم مى‌سوزند، گويى بر آنها آتش گذاشته‌اند. انگار مرا بر روى آتش مى‌دوانند. احساس مى‌کنم دارم مى‌ميرم و اميدوارم زودتر بمى‌رم، چرا که اين درد قابل تحمل نيست. آنها مرا خواهند کشت ولى کاش قبل از اين شکنجه ها مرا مى‌کشتند.

 

شلاق زدن قطع مى‌شود. راننده که نفس نفس مى‌زند روى تخت مى‌نشيند. در حالى که خودش را در گودى کمرم جا داده، دستش را روى پشتم مى‌گذارد و لم مى‌دهد و سيگارى روشن مى‌کند. با فکر اينکه حالا مى‌خواهد با سيگار بسوزاندم مو بر تنم سيخ مى‌شود. صدايش را مى‌شنوم:

- تو خيلى جوانى، زوده که زير شلاق بميرى. بگو بهار و کوکب کجا زندگى مى‌کنند وگرنه امروز مى‌کشمت.

چند دقيقه‌اى صبر مى‌کند تا سيگارش تمام شود يا من حرفى بزنم. دو باره شروع مى‌کند. مثل قبل مى‌زند. خسته مى‌شود و با همکارش جا عوض مى‌کند. ولى از طرز زدن او راضى نيست، دوباره شلاق را مى‌گيرد و مى‌گويد يواش مى‌زنى. محکم مى‌زند و با هر ضربه "خدا" و "پيغمبر" را صدا مى‌کند.

 

نمى‌دانم چه مدتى است که مرا مى‌زنند، سعى مى‌کنم به خاطراتم فکر کنم. به مجتبى، به على و بقيه دوستانم. ولى نمى‌توانم به افکارم تمرکز دهم. درد نمى‌گذارد. از شلاق زدن باز مى‌ايستند. احساس مى‌کنم از نفس افتاده‌اند. دستها و پاهايم را باز مى‌کنند و به من مى‌گويند بلند شوم و از اتاق بيرون بروم. روى تخت مى‌نشينم، پاهايم را مى‌بينم. باورم نمى‌شود پاهاى خودم هستند. خيلى بزرگ و بنفش هستند. ياد على مى‌افتم که سال پيش اعدام شد و يکى از دوستانم بدنش را ديده بود و گفت که بزرگ و بنفش بوده است. از اتاق بيرون مى‌روم و پاهاى ديگرى را مى‌بينم که به داخل اتاق مى‌روند که شلاق بخورند. از اينکه چادر ندارد مى‌فهمم مرد است. از من مى‌خواهند در آن پاگرد کوچک در جا قدم بزنم و اين کار خيلى دردناک است. همچنان که قدم مى‌زنم صداى مرد را که دارد شکنجه مى‌شود، مى‌شنوم. به نظرم اين اتاق مدام در حال استفاده است. نمى‌دانم ديوارهايش شاهد شکنجه شدن و مردن چه تعداد زندانى بوده‌اند. اگر ديوارها مى‌توانستند سخن بگويند، آيا انسانها قادر بودند بشنوند؟

مرا دوباره به اتاق بر مى‌گردانند. دوباره دستها و پاهايم را مى‌بندند. ولى من مثل بار اول شوکه نيستم. از زير چشم‌بند مى‌توانم ببينم که کابلهايى با ضخامتهاى متفاوت از ديوار آويزان هستند. بعضى‌ها کلفت هستند، برخى نازک. حتما دردشان متفاوت است. سعى مى‌کنم به ضربات و نفيرشان در هوا و صداى آنها که با هر ضربه امامان و پيغمبران را صدا مى‌زنند توجهى نکنم. خواهرم را در خانه تجسم مى‌کنم و پدر و مادرم را وقتى که خبر دستگيريم را از او مى‌شنوند. عکس‌العملشان را تجسم مى‌کنم، آنها نمى‌دانستند که من فعاليت سياسى دارم. راننده شلاق را به همکارش مى‌دهد و در حاليکه نفس‌نفس مى‌زند به او مى‌گويد محکم بزن. کنارم مى‌آيد و مى‌گويد:

- نمى‌خواهى حرف بزنى؟ بهتره حرف بزنى وگرنه آنقدر مى‌زنيمت که بمى‌رى.

به خودم مى‌گويم امکان ندارد، من از آنهايى نيستم که دوستانم را لو دهم.

- کرى هرزه؟ نمى‌دونى که مى‌تونيم به حرفت بياريم؟

به خاطراتم بر مى‌گردم. اين هم يک مرد است، مجتبى هم يک مرد بود. چى باعث مى‌شه که آدمها اينقدر متفاوت باشند؟ به فعاليتهاى سياسى‌ام فکر مى‌کنم که به زندگى‌ام معنا مى‌دادند. اينکه وقتى با "کمونيسم" آشنا شدم و آنرا بعنوان تنها ايده‌اى که به برابرى زن و مرد و برابرى انسانها باور دارد، پذيرفتم چقدر به زندگى اميدوار شدم. تازه فکر مى‌کردم که هدفى دارم، فکر مى‌کردم مثل يک گياه از دنيا نخواهم رفت. دنيا را تغيير خواهم داد. دنيايى خواهم ساخت که در آن زنها بخاطر جنسيتشان تحقير نمى‌شوند، هيچ کس بيشتر از ديگرى نخواهد داشت و کسى گرسنه نخواهد خوابيد. دنيايى که در آن زندانى نخواهد بود تا فردى از شکنجه کردن لذت ببرد. دنيايى که در آن خدايى نيست تا انسانى را انرژى شکنجه کردن دهد.

 با ضربه سنگينى که به پايم مى‌خورد و صداى "يا محمد" بخودم مى‌آيم. با هر ضربه شلاق بدنم چنان تکان مى‌خورد که گويى مال من نيست. هيچ اختيارى روى بدنم ندارم. به نظر مى‌رسد حالا مرا با کابل ديگرى مى‌زنند چرا که با هر ضربه بدنم بشدت تکان مى‌خورد. آتش کف پاهايم هرچه بيشتر مى‌شوند. نمى‌دانم چگونه اين سوزش را تحمل مى‌کنم. دلم مى‌خواهد پا در آب، نه، در دريا بگذارم. شايد دريا هم نتواند آتش پاهايم را خاموش کند. آتشى که شعله ندارد ولى تا مغز استخوانم را مى‌سوزاند. به ياد راهنمايى همسايه‌ام مى‌افتم که ديشب به من گفت تنها ده ضربه اول دردناک خواهند بود. مى‌خواست به من توانايى تحمل بدهد وگرنه مطمئن هستم خودش هم مى‌دانست که هر ضربه از ضربه قبلى دردناکتر است. ديگر نمى‌توانم سکوت کنم، بعد از هر ضربه فرياد مى‌زنم و آنها به نفس نفس افتاده‌اند.

 

دست از شلاق زدن مى‌کشند و اتاق را ترک مى‌کنند. وضع ناراحت کننده‌اى دارم. عادت ماهانه هستم و احتياج به دستشويى دارم. بايد نيم ساعتى باشد که مرا همينطور دست و پا بسته رها کرده‌اند و رفته‌اند. درد تمام بدنم را در برگرفته است. آنها برمى‌گردند. مى‌گويم که مى‌خواهم به دستشويى بروم. دست و پايم را باز مى‌کنند و از من مى‌خواهند به دنبالشان بروم. روى تخت مى‌نشينم و سعى مى‌کنم روى پاهايم بايستم. از زير چشم بند پاهايم را مى‌بينم، آنها را نمى‌شناسم. تلاش مى‌کنم دمپايى‌هايم را بپوشم ولى پاهايم در آنها نمى‌روند. هر دو پاسدار مى‌خندند. يکى از آنها مى‌رود و با دمپايى‌هاى مردانه بزرگى بر مى‌گردد. آنها را به سختى مى‌پوشم، باورم نمى‌شود اينها پاهاى خودم هستند، اينقدر بزرگ و سياه و دردناک.

 

بازجو، همان راننده ديروزى از من مى‌خواهد بدنبالش بروم. از اتاق بيرون مى‌رويم، از يکى از درهايى که به راهرو باز مى‌شود عبور مى‌کنيم. وارد راهرويى شبيه راهرويى مى‌شويم که شب قبل در آن خوابيدم. با اين تفاوت که در اين يکى مردها در دو طرف و با فاصله از يکديگر نشسته‌اند. برخى چشم‌بند دارند و برخى کلاهى به سر دارند که تمام سر و صورت آنها را تا شانه‌ها مى‌پوشاند. کسى نمى‌تواند آنها را تشخيص دهد. اکثرشان از درد بخود مى‌پيچند، پاهايشان باندپيچى است، بزرگ و سياه. آنها بايد صداى شلاقها را بشنوند چون فاصله کمى با اتاق شکنجه دارند. حتما فريادهاى مرا هم شنيده و همراه صداى شلاق، شکنجه شده‌اند. ديگر فرياد نخواهم زد. داخل دستشويى مى‌شوم، بازجو بيرون در منتظر مى‌ايستد. عادت ماهانه‌ام قطع شده است، ولى ادرارم قرمز است. پاهايم تا باسن قرمز هستند. بيرون مى‌آيم، بازجو مرا به همان پاگرد پشت اتاق شکنجه بر مى‌گرداند و از من مى‌خواهد در جا قدم بزنم، کارى که خيلى دردناک است.

 

مدتى مى‌گذرد، بازجو بر مى‌گردد و از من مى‌خواهد بدنبالش بروم. دوباره در همان اتاق، دستها و پاهايم را مى‌بندند و محکمتر مى‌زنند. فرياد نمى‌زنم، گاهى بخشى از دستم را که به دهانم مى‌رسد گاز مى‌گيرم. سعى مى‌کنم به درد و شلاق و صداى بازجو که خدا و پيغمبر را صدا مى‌کند گوش ندهم. به مجتبى فکر مى‌کنم، اينکه چطور همه اين شکنجه‌ها را تحمل کرد و بعد هم اعدام شد. شايد هم زير شکنجه او را کشته‌اند.

سعى مى‌کنم روى افکارم متمرکز شوم ولى بازجو با سوالاتش در مورد کسانى که مى‌شناسم حواسم را پرت مى‌کند. بخاطر سکوتم محکم‌تر مى‌زند. بعد از مدتى کابل را به همکارش مى‌دهد و مى‌گويد محکم بزن. صداى باز و بسته شدن در را مى‌شنوم، فکر مى‌کنم بازجو بيرون رفت. به خانواده‌ام فکر مى‌کنم و به شيرينى دانمارکى که قرار بود قبل از به خانه رفتن بخرم. بدنم با هر ضربه به شدت تکان مى‌خورد و واژه هاى "على" و "محمد" ديوانه‌ام مى‌کنند. يادم مى‌آيد يکى از دوستانمان که دستگير شده بود قرار دروغى داده بود و فرار کرده بود. اگر خيلى فشار بياورند مى‌توانم قرار دروغى بدهم. هرچند مى‌دانم که نمى‌توانم فرار کنم ولى تخيلش را که مى‌توانم داشته باشم. دوباره صداى باز و بسته شدن در را مى‌شنوم. بازجو کنارم مى‌نشيند، در حاليکه همکارش در حال زدن است، مى‌پرسد:

- مجتبى احمد‌زاده کيه؟

- سال پيش مسئولم بود.

- الان کجاست؟

- سال پيش اعدام شد.

- مى‌دانم که زوئى را هم مى‌ديدى. کجاست؟ خانه‌اش کجاست؟ مى‌دانم که به خانه‌اش مى‌رفته‌اى، نمى‌رفتى؟

- مى رفتم، ولى هميشه مرا چشم بسته به خانه‌اش مى‌برد. هيچوقت نفهميدم کجا زندگى مى‌کند.

- کدام کارخانه کار مى‌کنه؟

- نمى‌دانم، هيچ وقت به من نگفت کجا کار مى‌کنه.

- بهار و کوکب کجا زندگى مى‌کنند؟

- نمى‌دانم کجا زندگى مى‌کنند. ما هميشه در خيابان يکديگر را مى‌ديديم.

- قرار بعديتان کى هست؟

- فردا، ساعت چهار.

به همکارش مى‌گويد زدن را قطع کند و مى‌پرسد کجا؟

اسم خيابانى را که جزو منطقه‌اى است که از مدتها پيش تشکيلات گفته بود که در آنجا قرار نگذاريم، مى‌گويم. خيابانى وسط تهران که هيچ مبارزى از آن رد نمى‌شود چه برسد به آنکه در آن قرار بگذارد، چرا که از مدتها پيش تحت نظر پاسداران است. اين داستان قرار فردا را درست کردم که از شکنجه فرار کنم. نمى‌دانم فردا وقتى بفهمند قرار دروغ بوده چه بلائى به سرم مى‌آورند. مهم نيست، تقريبا ٢٤  ساعت وقت دارم استراحت کنم.

 مرا به اتاق ديگرى مى‌برند و برايم غذا مى‌گذارند ولى نمى‌توانم بخورم. آنها مى‌روند تا غذايم را بخورم. چشم‌بند را کمى بالا مى‌زنم تا اتاق را بهتر ببينم. به دور و برم نگاه مى‌کنم شايد وسيله‌اى براى خودکشى پيدا کنم. آنها که قرار است بعد از شکنجه مرا بکشند، بهتر است خودم قبل از شکنجه بيشتر خودم را بکشم. چشمم به پريز برق مى‌افتد، با خوشحالى قاشقم را برمى‌دارم و به سراغش مى‌روم. سعى مى‌کنم که پريز را از ديوار جدا کنم تا دستم به سيم برسد ولى کار راحتى نيست. با تمام زورم فشار مى‌آورم، پريز و قاشق هردو مى‌شکنند. با خوشحالى سيمهاى لخت را بدست مى‌گيرم. ولى جريان برق تنها به دستانم منتقل مى‌شود. باورم نمى‌شود که سيمهاى لخت را در دستم گرفته‌ام ولى جريان برق مرا نمى‌کشد. سيمها در دستم هستند که در باز مى‌شود، بازجو وارد مى‌شود. با ديدن من گويى شوکه مى‌شود، در حاليکه هلم مى‌دهد، مى‌گويد:

- چکار مى‌کنى؟ ديوانه هستى؟ رهبرت هم اينقدر شکنجه را تحمل نکرد.

مى‌دانم دروغ مى‌گويد و اين حرف را به همه مى‌زند.

از من مى‌خواهد روى صندلى بنشينم. غذا را کنار مى‌گذارد و کاغذهايى را نشانم مى‌دهد و مى‌پرسد آنها را مى‌شناسم يا نه. يکى از آنها نامه من به هستى است که به تشکيلات دادم که به او برسانند. مى‌گويم نمى‌دانم مال کيست، انگار باور مى‌کند، شايد هم برايش مهم نيست. بخشى از نوشته‌اى را مى‌خواند که تشخيص مى‌دهم مال خودم است. مى‌گويم نمى‌دانم نوشته کيست. مقدارى کاغذ سفيد جلويم مى‌گذارد.

- فعاليتهايت را بنويس. افرادى که مى‌شناسى، چقدر پول به تشکيلات داده‌اى، چند سال است با آنها کار مى‌کنى و در مورد تحصيلاتت.

بازجو مى‌رود و من به فردا فکر مى‌کنم. فردا بعد از آنکه با آنها به آن قرار دروغى مى‌روم چه اتفاقى خواهد افتاد؟

در مورد افراد و فعاليتهايى که آنها مى‌دانند و وقتى زير شکنجه بودم پرسيدند، مى‌نويسم. چيزهايى را مى‌نويسم که هيچ کمکى به آنها نمى‌کند و اطلاعاتى در آنها نيست. در مورد قرار فردا مى‌نويسم و اينکه کوکب يا بهار به سر قرار خواهند آمد. بازجو نمى‌داند که اين دو اصلا يکديگر را نمى‌شناسند. در مورد خيابانى که قرار است يکى از آنها را در آنجا ببينم مى‌نويسم. خيابانى در وسط تهران که آنرا بخوبى مى‌شناسم و چند ماه است هيچ قرارى در آن نداشته‌ام. بعد از مدتى مى‌آيد، کاغذها را نگاه مى‌کند و مى‌گويد هيچ چيز بدرد بخورى ننوشته‌ام.

در مقابلم ايستاده است، کفشهايش را روى پاهايم مى‌گذارد و فشار مى‌دهد. درد وحشتناکى تمام بدنم را در بر مى‌گيرد. بى‌اختيار دستم را روى رانش مى‌گذارم و هلش مى‌دهم. با اين کارم از جا مى‌پرد و خودش را کنار مى‌کشد. متوجه مى‌شوم که دستم را روى رانش گذاشته بودم و شايد بخاطر آن از جا پريد.

مرا به بند بر مى‌گرداند. بخاطر طاولهايى که زير پاهايم بوجود آمده‌اند راه رفتن برايم سخت و دردناک است. پاهايم سنگين شده‌اند و انگار به زمين کوبيده مى‌شوند. او مرا در اتاق نگهبانى مى‌گذارد و مى‌رود. نگهبان زن مرا به سوى پتوى کوچکم مى‌برد. از اينکه اينجا نشسته‌ام احساس راحتى مى‌کنم. از اينکه داستان قرار فردا را درست کرده‌ام خوشحالم. فردا خيابانها و مردم را دوباره خواهم ديد. نمى‌دانم ساعت چند است ولى احساس مى‌کنم شب شده. دراز مى‌کشم. همسايه کنجکاو مى‌پرسد:

- اطلاعاتت را دادى؟

- اطلاعاتى نداشتم که بدهم.

نمى‌دانم چرا اعتماد نمى‌کنم که راستش را بگويم. احساس مى‌کنم شايد کس ديگرى حرفهايمان را بشنود، مثلا يک پاسدار. زود به خواب مى‌روم خيلى خسته‌ام.

٭٭٭

صبح زود بيدار مى‌شوم، صداى برخى از زندانيان را مى‌شنوم که آرام آرام با يکديگر حرف مى‌زنند. ولى نمى‌توانم افکارم را تمرکز دهم و گوش کنم. حواسم به قرار دروغين امروز است و از اينکه مى‌توانم تا بعد از ظهر استراحت کنم، خوشحالم.

بايد حدود ساعت سه باشد، نگهبان از من مى‌خواهد با او بروم. چادر کسى را به من مى‌دهد سر کنم. کسى که ديروز در شلاق زدن به بازجو کمک مى‌کرد منتظر من است. از من مى‌خواهد دنبالش بروم. از پله‌ها پايين مى‌رويم، از راهرويى مى‌گذريم. احساس مى‌کنم در فضاى باز هستم. از من مى‌خواهد که بايستم، رفت و آمد زندانبانان را از کنارم احساس مى‌کنم. مدتى مى‌گذرد، کسى از من مى‌خواهد سوار ماشين شوم. در صندلى عقب نشسته‌ام، احساس مى‌کنم در هر دو طرفم کسانى نشسته‌اند. از من مى‌خواهند سرم را روى زانوهايم بگذارم تا وقتى از ساختمان خارج مى‌شويم کسى در خيابان متوجه من و چشم‌بند نشود. صداى باز شدن درى را مى‌شنوم، ماشين حرکت مى‌کند.

صداى ماشينها از نزديک، صداى آدمها از دور و نزديک به گوش مى‌رسد. کاش مى‌توانستم بروم خانه، کاش همه اين دو روزه يک کابوس بود. بايد در ميان خيابانهاى وسط شهر باشيم. از من مى‌خواهند چشم بند را بردارم و معمولى بنشينم. به محض آنکه چشم بند را بر مى‌دارم متوجه چشمانشان مى‌شوم که به صورتم زل زده‌اند. با ديدنم سرشان را به علامت تاسف تکان مى‌دهند. همه‌اشان جوان هستند، شايد زير بيست سال.

يکى از آنها مى‌گويد:

- اين خيابانى است که کوکب يا بهار قرار است تو را ببينند. کجاى خيابان قرار است منتظرت بايستد؟

- او از انتهاى خيابان شروع به قدم زدن مى‌کند و معمولا يک جايى در اواسط خيابان همديگر را مى‌بينيم.

به جز راننده همه‌اشان کلاشينکف دارند. غير از راننده دو نفر روى صندلى جلو نشسته‌اند، اگر قرار بود من کسى را لو بدهم کجا مى‌گذاشتندش؟ در اين فکرم که متوجه موتور سوارى مى‌شوم که بايد با اين پاسدارها باشد. گاهى در جلو، گاهى در عقب ماشين مى‌راند. به آخر خيابان مى‌رسيم، راننده دور مى‌زند. زنى در پياده رو در حال راه رفتن است.

- اين است؟

- نه.

زن جوانى از دور مى‌آيد و از کنار ماشين رد مى‌شود.

- اين است؟

- نه.

- مطمئن هستى؟

- آره.

بعد از چند بار خيابان را دور زدن مى‌گويند بهتر است برگرديم. از من مى‌خواهند دوباره چشم‌بند بزنم و سرم را روى زانو بگذارم. يکى از آنها مشغول حرف زدن با کسى از طريق بى‌سيم است، گزارش مى‌دهد. نگرانم حالا بازجو با من چه مى‌کند.

به محض آنکه به زندان مى‌رسيم، صداى بازجو را تشخيص مى‌دهم که از من مى‌خواهد به دنبالش بروم.

- هرزه، او را نشان ندادى.

- نيامد.

- دروغگو.

هلم مى‌دهد بطرف پاگرد و بعد به اتاق شکنجه. از من مى‌خواهد روى تخت دراز بکشم و دست و پايم را تا آنجا که مى‌تواند محکم مى‌بندد. به نظر خيلى عصبانى مى‌آيد، داد مى‌زند:

- مى‌دانم با تو دروغگو چه کار کنم. وقتى خواستى آدرسشان را بدهى بگو تا شلاق را قطع کنم. با تمام توانش شلاق را در هوا مى‌چرخاند و بر کف پاهايم فرود مى‌آورد. تنم با هر ضربه مثل برگى که دستخوش توفان شده مى‌پرد. بعد از مدتى از نفس مى‌افتد، کابل را به همکارش مى‌دهد و از او مى‌خواهد که محکم بزند. شروع مى‌کند به حرف زدن با من.

- خيلى احمق هستى، حتى رهبرت هم اينقدر شلاق را تحمل نکرد.

مطمئن هستم دروغ مى‌گويد و اينرا به همه مى‌گويد.

- اعدامت مى‌کنيم.

همکارش نفس‌نفس مى‌زند. خودش شلاق را مى‌گيرد و با تمام توان مى‌زند. اينبار تنها به کف پاهايم نمى‌زنند. از کف پا تا رانهايم را مى‌زنند. چطور يک انسان مى‌تواند انسان ديگرى را بزند؟ زندگى شخصى اينها چطور مى‌تواند باشد؟ همسر و بچه دارند؟ رفتارشان با همسر و بچه‌شان چگونه است؟ آيا از کتک زدن من لذت مى‌برند؟ حتما، وگرنه اينکار را نمى‌کردند. واژه‌هاى خدا و محمد و بقيه پيغمبران با هر ضربه در اتاق مى‌پيچد و من احساس مى‌کنم تا کنون به اين حد از مذهب متنفر نبوده‌ام.

 

مدتى است صداى شلاقى که هوا را مى‌شکند و بر پاهايم اصابت مى‌کند مى‌شنوم. درد مداومى تمام بدنم را در بر گرفته است ولى ديگر مثل قبل با هر ضربه، درد زيادى احساس نمى‌کنم. هرچند هنوز هم با هر ضربه بدنم مثل يک برگ تکان مى‌خورد. مثل برگى بى‌اختيار و ناتوان که زير پاها له شود. صداى شلاق قطع مى‌شود. از زير چشم‌بند مى‌بينم که بازجو پاهام را نگاه مى‌کند. خودکارى در دست دارد و مشغول نوشتن روى کف پاها و انگشتان پاهايم است ولى آنرا هم احساس نمى‌کنم. از اتاق بيرون مى‌روند و من در تنهاييم به دنياى کثيفى که در آن زندگى مى‌کنم مى‌انديشم. چند نفر در اين اتاق جان داده‌اند؟ تا کى مرا خواهند زد؟ به هر حال هر چيزى پايانى دارد ولى پايان شکنجه من دستگيرى دوستانم نخواهد بود.

آنها بدرون اتاق مى‌آيند و دوباره با خودکار بر کف پاهايم مى‌کشند و چون عکس‌العملى از من نمى‌بينند دست و پايم را باز مى‌کنند. از من مى‌خواهند بلند شوم و به دنبالشان بروم. به سختى روى تخت مى‌نشينم. سعى مى‌کنم پاهايم را از روى تخت بلند کرده و به روى زمين بگذارم ولى نمى‌توانم. پاهايم را که سنگين شده‌اند با دستانم بلند مى‌کنم و در مقابلم روى زمين مى‌گذارم. سعى مى‌کنم بايستم ولى قادر نيستم پاهايم را تکان دهم. نمى‌دانم چه اتفاقى افتاده است، نمى‌خواهم ضعف نشان دهم، دستم را به ديوار مى‌گيرم و مى‌ايستم ولى نمى‌توانم راه بروم.

- عصا مى‌خواهى؟

- نه.

در اينجا نمى‌توانم بله بگويم و نمى‌دانم چرا بايد عصا بخواهم. سعى مى‌کنم راه بروم ولى قبل از آنکه به زمين بيفتم روى تخت مى‌نشينم. بازجو بيرون مى‌رود، چند لحظه بيشتر طول نمى‌کشد در باز مى‌شود و پيرمردى را با يک گارى جلوى در مى‌بينم. از من مى‌خواهند روى آن بنشينم. دستم را به ديوار مى‌گيرم و از روى تخت بلند مى‌شوم. روى گارى مى‌نشينم. پيرمرد مرا به راهرو مى‌برد و جلوى پله‌ها از من مى‌خواهد که از روى گارى بلند شوم. يکى از زندانبانان زن منتظر من است، همان که تمام صورتش را پوشانده و فقط چشمانش پيداست. احساس مى‌کنم از نشان دادن صورتش خجالت مى‌کشد، چرا؟ به ياد ديشب مى‌افتم که دو تا از زندانيان در مورد او حرف مى‌زدند. يکى از زندانيان داشت مى‌گفت که او مهرى حيدرزاده يکى از رهبران سازمان پيکار بوده است. آنها سال پيش دستگير شدند و خيلى از آنها اعدام شدند. مهرى تواب شد و حالا با همسرش در يکى از اين سلولها زندگى مى‌کند. مهرى و شوهرش با رژيم همکارى مى‌کنند، هرچند ممکن است که بعد از همه اينها اعدام هم بشوند. مهرى مرا تا بالاى پله ها حمل مى‌کند، برايش سنگين هستم، از نفس افتاده است. نفسى تازه مى‌کند و دوباره مرا روى دست مى‌برد و روى پتو مى‌گذارد.

مى‌گويم مى‌خواهم به توالت بروم. دوباره مرا بلند مى‌کند و به درون يکى از دستشويى‌هاى ته سالن مى‌برد. در يکى از کابين‌ها قرارم مى‌دهد و مى‌پرسد آيا کمک مى‌خواهم. مى‌گويم نه. مى‌رود و در بيرون دستشويى مى‌ايستد. در حالى که به ديوار تکيه داده‌ام يک پايم را با دست به جلو هل مى‌دهم و بعد پاى ديگرم را. به سختى خود را روى دستشويى قرار مى‌دهم. نمى‌توانم روى دستشويى بنشينم براى همين لباسم را خيس مى‌کنم. ادرارم کاملا قرمز است، از ديدن آن وحشت مى‌کنم. قرمزى ادرارم بايد بخاطر شلاق باشد، به خودم دلدارى مى‌دهم که مهم نيست. پاهايم تا بالاى رانهايم سياه و ورم کرده هستند. دوست ندارم نگاهشان کنم. شلوارم را بالا مى‌کشم و نگهبان را صدا مى‌کنم. مهرى مى‌آيد و مرا دوباره بلند مى‌کند و به سر جايم وسط راهرو مى‌برد. به ديوار تکيه داده‌ام و پاهايم خارج از کنترل من دراز شده‌اند و تا وسط راهرو خارج از پتو قرار دارند. فکر مى‌کنم کسى اجازه اينطورى نشستن را ندارد ولى من نمى‌توانم پاهايم را خم کنم و چهار زانو بنشينم. به نظر مى‌رسد زندانيان با پس و پيش کردن سرشان سعى مى‌کنند پاهايم را ببينند.

- اطلاعات دادى؟

- اطلاعاتى نداشتم که بدم.

همسايه‌ام قربان صدقه‌ام مى‌رود و من خوشم مى‌آيد، دلم مى‌خواهد کسى بغلم کند و نوازشم کند. مهرى مى‌آيد و مرا دوباره بلند مى‌کند و به ته راهرو مى‌برد و روى پتويى قرارم مى‌دهد که دور از همه است. کاش همانجا کنار بقيه مى‌ماندم.

بعد از چند لحظه مهرى با جعبه‌اى در دست برمى‌گردد و شروع به پانسمان پاهايم مى‌کند. من دراز کشيده‌ام و از زير چشم‌بند مى‌توانم سر و صورت او را که به غير از چشمانش پوشيده است ببينم. او طاولهاى زير پاها و انگشتانم را با قيچى مى‌ترکاند، خون به طرف او فواره مى‌زند و او به عقب مى‌پرد. به کارش ادامه مى‌دهد و من دردى احساس نمى‌کنم. اگر فلج بمانم خيلى وحشتناک است. به دوستانم که بيرونند فکر مى‌کنم و احساس لذت از اينکه اطلاعاتى نتوانستند از من در آورند تمام وجودم را در بر مى‌گيرد، احساسى که برايم تازگى دارد. هرگز چنين احساسى نداشته‌ام. گويى بايد در چنين شرايطى بود تا لذت چنين پيروزى را حس کرد. احساس قدرت بخاطر حفظ اطلاعاتم تمام وجودم را چنان در بر مى‌گيرد که ترس از فلج شدن رهايم مى‌کند. دوستانم بيرونند، مى‌توانند از آزاديشان لذت ببرند و به مبارزه‌شان ادامه دهند. به محض آنکه پانسمان پايم تمام مى‌شود به خواب مى‌روم.

٭ ٭ ٭

حدود يک هفته است فلج هستم و مدام دراز کشيده‌ام. به دنياى بيرون فکر مى‌کنم، دنيايى که خيلى دور است و شايد هرگز آنرا نبينم. گاهى صداى همسايه‌هايم را مى‌شنوم، آرام با يکديگر حرف مى‌زنند. گاهى مى‌فهمم چه مى‌گويند ولى چون فاصله‌ام با آنها زياد است نمى‌توانم با آنها حرف بزنم. بيشتر مواقع فکرم مشغول دنياى بيرون است. به دوستانم فکر مى‌کنم، به خانواده‌ام و اينکه آيا آنها مى‌دانند من کجا هستم؟ حتما نمى‌دانند، اين زندان وسط شهر است، بغل گوش مردم است. اينجا کميته مشترک زمان شاه است و طورى از آن استفاده مى‌کنند که مردم ندانند مرکز شکنجه زندانيان است.

اگر فلج بمانم چه مى‌شود؟ شايد هيچ، چون من هم دير يا زود مثل مجتبى و على و بقيه اعدام خواهم شد. بعضى وقتها دراز کشيدن آنهم با چشم‌بند خيلى کسل کننده است. احساس مى‌کنم مرا از دنيا جدا کرده‌اند. اجازه ندارم ببينم، اجازه ندارم حرف بزنم و حرفى بشنوم. به جز براى رفتن به دستشويى و يا بازجويى اجازه راه رفتن هم ندارم. هرچند تا دستشويى هم نمى‌توانم راه بروم. بايد براى اين چند قدم يعنى از جايم تا دستشويى هم مرا حمل کنند. کاش کتابهايى براى خواندن داشتم و يا مى‌توانستم نقاشى کنم. يا کاغذ و قلم داشتم و مى‌توانستم براى خانواده و دوستانم نامه بنويسم. کاش راديويى داشتم و مى‌توانستم موسيقى گوش کنم.

به یاد گذشته ها می افتم، پاییز ۵۹. غروب یک روز جمعه بود و هوا دلپزیر. آفتاب مى‌رفت بى آنکه گرماى لذت بخشش را با خود ببرد. از يک کوهنوردى جمعى برمى‌گشتم. تمام عضلاتم در درد شيرينى کشيده مى‌شد و احساس خستگى مى‌کردم. دوست داشتم به خانه بروم و استراحت کنم تا روز بعد سر حال به محل کار بروم. ولى به مجتبى قول داده بودم که او و مهرداد را بعد از کوهنوردى ببينم، مهرداد خواسته بود که مرا ببيند. به مجتبى گفتم که من حرفى با مهرداد ندارم و دوست ندارم او را ببينم. ولى مجتبى خواهش کرد که براى آخرين بار مهرداد را ملاقات کنم. بخاطر مجتبى موافقت کردم. وقتى داشتم به طرف محل قرارمان قدم مى‌زدم آنها را ديدم. توى ماشين منتظر من نشسته بودند. آنها هم مرا ديدند، مهرداد از صندلى جلو بلند شد و به عقب ماشين رفت. روى صندلى جلو نشستم. با هم سلام و احوالپرسى کرديم. از اينکه آنجا بودم و مى‌بايست حرفهاى مهرداد را گوش بدهم خوشحال نبودم. مجتبى ماشين را به طرف بيرون شهر راند، جاده‌ها با درختان سرسبز و گلهاى پراکنده در کوه و دشت زيبايى خاصى داشتند. بوى عرق مهرداد را با اينکه پشت نشسته بود احساس مى‌کردم. بوى عرق او ضد عرق و ادکلن مجتبى را تحت الشعاع قرار داده بود. پنجره را کمى پائين کشيدم که بوى عرق مهرداد آزارم ندهد. هيچکس سکوت را نمى‌شکست. بالاخره مجتبى به مهرداد گفت:

- پرواز خسته است، شروع کن.

- چرا پيشنهاد ازدواج مرا قبول نمى‌کنى؟

- چون دوستت ندارم و نمى‌خواهم ازدواج کنم.

- فکر مى‌کنى پدر و مادر ما وقتى با هم ازدواج کردند همديگر را دوست داشتند؟ چه اشکالى دارد که ما هم ازدواج کنيم؟ وقتى مرا بشناسى عاشقم خواهى شد.

- مسئله اينه که من نمى‌خواهم ازدواج کنم، و مثل پدر و مادر تو نيستم. متوجه نمى‌شى؟

مهرداد همينطور حرف مى‌زد.

- فکر مى‌کنى کجا دارى زندگى مى‌کنى؟ بالاخره يک روز مجبورى ازدواج کنى. چرا ازش فرار مى‌کنى؟

- به خودم مربوطه که چرا نمى‌خوام ازدواج کنم. من با تو ازدواج نمى‌کنم و نمى‌خوام ديگه ببينمت.

- تو با من مثل يک شئى برخورد مى‌کنى، مثل يک جفت کفش و يا يک پيراهن. مثل اينکه رفتى فروشگاه مى‌گى اينرا نمى‌خواهم، آنرا مى‌خواهم. تو نمى‌تونى اينطورى زندگى کنى.

مهرداد همچنان حرف مى‌زد ولى من حرفهايش را نمى‌شنيدم. به ياد برخوردهايش افتاده بودم. او مسئول جمع ما بود و در عرض چند ماه اول من مشکلى با او نداشتم. بعد از مدتى او از من خواست که با هم بيرون برويم و خارج از جمع يکديگر را ببينيم. پسر خوبى بود ولى من احساس خاصى نسبت به او نداشتم، براى همين هر بار به او مى‌گفتم کار دارم و نمى‌توانم او را ببينم. مهرداد از يک خانواده زحمت‌کش مى‌آمد و خودش تحصيلات دانشگاهى داشت. جثه‌اى کوچک داشت با صورتى که هميشه با سبيل تزئين شده بود. گاهى با سبيلش بازى مى‌کرد و من که از اين کارش خوشم نمى‌آمد سعى مى‌کردم نگاهش نکنم. آدمى مهربان و صميمى بود. براى دوستانش حاضر بود هرکارى بکند. خودخواه نبود و خصوصيات خوبى داشت. ولى براى اينکه زن و مردى بتوانند از دوستى و يا زندگى با يکديگر لذت ببرند، خوب بودن دو طرف آنها کافى نيست. خيلى از آدمهاى خوب هستند که نمى‌توانند با هم زندگى کنند. براى من هم مهرداد يکى از آنها بود. ولى متاسفانه او نمى‌توانست با احساساتش برخورد درستى کند. بعد از يکى از جلساتمان به من گفت که بمانم، مى‌خواهد با من حرف بزند. به من گفت که مرا دوست دارد و مى‌خواهد با من ازدواج کند. گفتم از اينکه اين مسئله برايش پيش آمده خيلى متاسفم ولى من احساسى نسبت به او ندارم. از او خواستم مراقب باشد که احساسش در رابطه و کار سياسى‌مان تاثير نگذارد و او قول داد که هيچ تاثيرى نخواهد گذاشت. ولى هربار بعد از جلسه از من مى‌خواست که بمانم و حرفهايش را بشنوم. عملا مرا تحت فشار مى‌گذاشت تا به ازدواج با او رضايت دهم. به او گفتم که اگر آن برخوردها را کنار نگذارد من جمع را ترک خواهم کرد. او توجهى به حرف من نکرد و به من گفت که خيلى خودخواه هستم. آنقدر مرا عصبى کرد که يکبار بعد از اينکه او را ترک کردم تصميم گرفتم که ديگر به جمع او نروم. از آن زمان در گروه مجتبى بودم. و چقدر از اين بابت خوشحال بودم.

آنروز مهرداد مدام حرف مى زد و سعى مى‌کرد مرا راضى به ازدواج با خودش کند. نمى‌دانست که حواسم جاى ديگرى است و حوصله حرف زدن با او را ندارم. يادم مى‌آيد مجتبى حرف مهرداد را قطع کرد:

- هرچه مى‌خواستى بگويى، پرواز شنيد و حرفى نداره که بزنه. بهتره همينجا تمامش کنى.

سکوت دلپذيرى برقرار شد. مجتبى ماشين را نگه داشت و مهرداد با گفتن شب بخير رفت. نگاهش نکردم ولى چشمانم پر از اشک شد. هرچند دوستش نداشتم ولى دلم برايش سوخت. او از آن مردانى بود که به نام آزادى و برابرى، براى زنان تصميم مى‌گيرند. و حتما سهم زن را در ازدواج خدمت گذارى، تمکين و بردگى جنسى مى‌بينند. متوجه نگاه مردسالارانه‌اش به زن و زندگى نبود.

احساس خستگى شديدى مى‌کردم. مجتبى به طرف خانه‌ام رانندگى کرد که مرا برساند. از اينکه مجبور شدم حرفهاى مهرداد را بشنوم، ابراز تاسف کرد. اين برخورد عقب مانده خاص مهرداد نبود. متاسفانه خيلى از مردها نسبت به زنان همين برخورد را دارند. علت آن هم بايد شرايط اجتماعى ضد زن باشد. شرايطى که نابرابرى زن و مرد اولين پايه آن است. شرايطى که در آن زن هيچگونه استقلال اقتصادى ندارد. تا در خانه پدر است وابسته به پدر و يا برادر است. وقتى ازدواج مى کند شوهر بالاسر اوست. اجازه ندارد خودش تصميم بگيرد چرا که از نظر اقتصادى، سياسى و اجتماعى مستقل نيست. در اين شرايط مرد انتخاب مى‌کند. به همين دليل مهرداد هم فکر مى‌کرد که من بايد تسليم انتخاب او شوم. توجهى به احساسات من نداشت. او مى‌دانست که دوست ندارم او را ببينم و حرفهايش را بشنوم ولى کماکان اصرار داشت.

٭ ٭ ٭

سه هفته از بازجويى‌ها مى‌گذرد و احساس مى‌کنم بهتر هستم. مى‌توانم آرام آرام راه بروم هرچند دردناک است ولى از اينکه فلج نمى‌مانم خيلى خوشحالم. در جايى که دارم يعنى در فضاى يک متر در نيم متر پتو قدم مى‌زنم و همچنان احساس ضعف دارم. هفته‌اى يک بار زندانيان را به حمام مى‌برند ولى مرا تا به حال نبرده اند. احساس مى‌کنم بو مى‌دهم، به نگهبان مى‌گويم مى‌خواهم دوش بگيرم.

نگهبان دوکيسه نايلون با کش به من مى‌دهد تا کف پاهايم را تا مچ پاها در آنها بپيچم. شايد براى پيش گيرى از عفونت اين کار را مى‌کنند. پاهايم را با نايلونها مى‌پوشانم و با کش مى‌بندم که زير دوش خيس نشوند. مرا با خود به بيرون راهرو مى‌برد و مى‌گويد منتظر باشم. احساس مى‌کنم زندانيان ديگرى هم منتظر هستند. زندانبان بر مى‌گردد و از ما مى‌خواهد به دنبالش برويم. او مرا با فاصله از بقيه در عقب صف قرار مى‌دهد. به نظر مى‌آيد همه‌شان از يک اتاق هستند، کاش مرا هم به اتاق آنها ببرند. از ساختمان بيرون مى‌رويم، از فضايى عبور مى‌کنيم که در حال ساختمان سازى است. من عقب افتاده‌ام، زندانبان داد مى‌زند تندتر بيا ولى نمى‌توانم. از بقيه مى‌خواهد صبر کنند تا به آنها برسم. داخل سالنى مى‌شويم که به چند کابين تقسيم شده است و جلوى هر کابين به جاى در پرده گذاشته‌اند. هر يک از ما را در يک کابين قرار مى‌دهد و مى‌گويد پانزده دقيقه وقت داريم. سعى مى‌کنم با سرعت خود را بشورم ولى نمى‌توانم، خيلى خسته‌ام. وقت تمام شده است، مى‌گويد بيرون بياييد. بقيه بيرون مى‌روند ولى من زير دوش هستم. به کابينم مى‌آيد پرده را کنار مى‌زند و مرا که زير دوش هستم نگاه مى‌کند.

- اينجا هتل نيست هر طور دلت خواست دوش بگيرى، زود بيا بيرون.

تمام مى‌کنم، بى‌اهميت به او لباس مى‌پوشم و بيرون مى‌آيم. بقيه منتظر هستند، آنها راه مى‌افتند و من هم به دنبالشان مى‌روم. بعد از کمى پياده‌روى از نفس مى‌افتم. دوباره عقب افتاده‌ام، زندانبان با عصبانيت داد مى‌زند تندتر بروم ولى نمى‌توانم. دلم مى‌خواهد به او بگويم خفه شود. آنها منتظر مى‌مانند برسم، پاسدار غر مى‌زند.

 

روزها مى‌گذرند و من در حاليکه چشمهايم بسته است، هيچ عامل بيرونى‌اى براى مشغوليت فکرى و جسمى ندارم. سعى مى‌کنم با روياها و خاطراتم زندگى کنم. حدود يک ماه است در اين راهرو محبوسم. هرچند روبروى بخارى بزرگ هستم ولى هربار که در دستشويى‌ها باز و بسته مى‌شوند باد سردى به داخل راهرو مى‌آيد که تمام بدنم را مى‌لرزاند. فکر نگرانى خانواده، از اينکه ندانند کجا هستم، دست از سرم برنمى‌دارد. به يکى از نگهبانان مى‌گويم که به خانواده‌ام زنگ بزند و يا بگذارد خودم با آنها حرف بزنم. مى‌گويد اين مسئله به بازجويت ربط دارد، اگر مى‌خواهى به خانواده‌ات زنگ بزنى بايد با بازجويت حرف بزنى. به او مى‌گويم به بازجو بگويد که با او کار دارم. تقريبا بعد از دو ساعت پاسدار از من مى‌خواهد به دنبال او بروم و بيرون راهرو منتظر بمانم. صداى بازجو را تشخيص مى‌دهم، از من مى‌خواهد سرِ يک پنج تومانى را که سر ديگرش در دست خودش است بگيرم و به دنبال او بروم. خنده‌دار است نمى‌خواهد دستش به من بخورد. يک ماه پيش خودش دستها و پاهايم را با دستانش مى‌گرفت و به تخت مى‌بست. مرا به ساختمان بازجويى مى‌برد.

- براى چى خواستى منو ببينى؟

- مى‌خواهم به خانواده‌ام زنگ بزنم، آنها نگرانم هستند، لااقل به آنها بگوييد که من اينجا هستم.

- فکر کردم مى‌خواهى به گذشته خجالت آورت اعتراف کنى و در مورد ضدانقلابيون بيرون اطلاعاتى بدى. فکر نکن خيلى زرنگى که به ما اطلاعات ندادى. مى‌تونيم از زبونت بيرون بکشيم. حالا هم اگر آدرس بهار و کوکب را بدى مى‌گذارم با خانوادت حرف بزنى.

- نمى‌دانم کجا زندگى مى‌کنند، من هميشه آنها را در خيابان مى‌ديدم.

ناگهان سرم به ديوار مى‌خورد و ستاره‌هايى در سرم مى‌درخشند. چند لحظه طول مى‌کشد تا تشخيص مى‌دهم که بازجو به سرم کوبيده است و سرم به ديوار اصابت کرده است. اصابت سرم به ديوار باعث شد که آن ستاره‌ها را ببينم، فکر کنم اينها همان ستاره‌هايى هستند که توابين در مصاحبه‌هاى تلويزيونى از آن حرف مى‌زنند. چه اشتباهى کردم که خواستم او را ببينم. خودم را به تله انداختم.

٭ ٭ ٭

آب‌ريزش بينى‌ام قطع نمى‌شود و مدام سرما خورده هستم. زندانبان مى‌گويد که براى بازجويى آماده باشم. احساس بدى دارم، نمى‌دانم براى چه مى‌خواهند بازجويى‌ام کنند. شايد هم مى‌خواهند بگذارند که به خانواده‌ام زنگ بزنم. پاسدار مرا به بيرون راهرو هدايت مى‌کند. حدود يک ساعت منتظر مى‌مانم تا اينکه بازجو مى‌آيد، همان راننده روز اول دستگيرى است. مرا به ساختمان بازجويى مى‌برد، در يکى از اتاقها روى صندلى مى‌نشينم. احساس مى‌کنم زندانيان ديگرى هم آنجا هستند. صدايى را که نمى‌شناسم و بايد صداى يکى از بازجوها باشد مى‌شنوم که از کسى مى‌خواهد تا خودش را معرفى کند. صداى هوشى را تشخيص مى‌دهم هرچند کاملا با صدايى که من به آن عادت داشتم متفاوت است. مثل انسانى که او را شکسته‌اند حرف مى‌زند. از اينکه باعث شکل‌گيرى تشکل‌مان بوده است ابراز پشيمانى مى‌کند. از زير چشم‌بند مى‌توانم چادر زندانى زن ديگرى را ببينم ولى نمى‌دانم کيست. بازجوى هوشى از من مى‌خواهد چشم بند را بردارم. برنمى‌دارم. بازجوى خودم به صدا در مى‌آيد و به من امر مى‌کند که چشم‌بند را بردارم. مى‌گويم، برنمى‌دارم. بازجو مى‌گويد:

- بهت مى‌گم بردار.

بر نمى‌دارم. نمى‌خواهم صورت هوشى را ببينم. اين صورت واقعى او نيست، آنها با فشار شکنجه و تحقير آنرا تغيير داده‌اند. بازجوى هوشى سعى مى‌کند که با دست خود چشم‌بند را از چشمم بردارد و من سرم را عقب مى‌کشم. بازجويم دست او را کنار مى‌زند و از او مى‌خواهد با من کارى نداشته باشد. احساس مى‌کنم مى‌خواهند نسبت به يکديگر قدرت نمايى کنند. بازجويم به او مى‌گويد:

- مهم نيست، ولش کن.

از هوشى مى‌خواهند ادامه دهد. صداى هوشى را مى‌شنوم.

- از وقتى که شنيده‌ام کومله با دولت عراق رابطه داشته و از آن کمک مالى مى‌گرفته خيلى براى خودم متاسف هستم.

همراه حرف زدن گريه مى‌کند. باورم نمى‌شود که اين رفتار اوست. با اينکه دلم برايش مى‌سوزد دلم مى‌خواهد که به او بگويم که خفه شود. فکر مى‌کنم چيزى که شنيده اصلا آنقدر مهم نيست که چنين رفتارى از خودش پيش اين بازجوها نشان دهد. احساس دوگانگى‌اى نسبت به او در خودم احساس مى‌کنم که برايم تازگى دارد و درکش برايم راحت نيست. هم از کارش بشدت بدم مى‌آيد و دلم مى‌خواهد که خفه شود و هم اينکه دلم بشدت برايش مى‌سوزد و ناراحتش هستم.

بازجويم از من مى‌پرسد:

- چى فکر مى‌کنى؟

جوابى نمى‌دهم.

- کرى؟

آب ريزش بينى‌ام ادامه دارد، دماغم را مى‌گيرم.

- گريه مى‌کنى؟

- نه، سرما خورده‌ام.

- پس بعضى وقتها هم مى‌تونى حرف بزنى!

مرا به اتاق ديگرى مى‌برد و خودش اتاق را ترک مى‌کند. احساس مى‌کنم کسى در اتاق نيست. چشم‌بند را بالا مى‌کشم و مى‌بينم تنها هستم. با من چه خواهند کرد؟ بعد از مدتى در باز و بسته مى‌شود. صداى بازجو را مى‌شنوم که همراه عده‌اى ديگر مرا مسخره مى‌کنند. نظرم را در مورد حرفهاى هوشى مى‌پرسد و من سکوت مى‌کنم. در مورد جريانم مى‌پرسد و من جوابى نمى‌دهم. يکى از آنها مى‌گويد:

- لابد زير لفظى مى‌خواد که حرف بزنه، مثل عروسها.

همه‌شان از خنده ريسه مى‌روند. بايد شش يا هفت نفر باشند، مرا دوره کرده‌اند و هر کدام چيزى مى‌گويند. بقيه مى‌خندند.

بعد از مدتى مى‌روند، نگهبان مى‌آيد و مرا با خود مى‌برد. دوباره روى پتوى کوچکم قرار دارم. احساس راحتى مى‌کنم هرچند تحقيرم کردند. چه انتظارى از چنين آدم‌نماهايى مى‌توانم داشته باشم؟ نبايد از رفتارشان ناراحت شوم. دلم مى‌خواست اينجا نبودم. دلم مى‌خواست خانه بودم در کنار خانواده، دلم برايشان تنگ شده، بخصوص براى خواهرم.

يکى از نگهبانان مى‌گويد وسايلم را جمع کنم و منتظر باشم. شايد مى‌خواهد مرا به يکى از سلولها ببرد. از ابتداى دستگيرى آرزو داشته‌ام به يکى از سلولها منتقل شوم تا بتوانم زندانيان ديگر را نيز ببينم و با آنها حرف بزنم. نزديک جاى من سلولى هست که پانزده زندانى در آن هستند. اميدوارم مرا به آنجا ببرد. يک بار که نگهبان بعد از بردن آنها به دستشويى فراموش کرد در سلولشان را ببندد با آنها حرف زدم. آنها در مورد زندانى که در آن هستيم برايم گفتند و همچنين در مورد آن دو نگهبانى که قبلا سياسى بوده‌اند و تواب شدند. آن دو نفرى که صورتشان را کاملا مى‌پوشانند و نمى‌گذارند کسى صورتشان را ببيند. همين کارشان يعنى پوشاندن صورتشان نشان مى‌دهد چقدر از تواب شدنشان شرمنده هستند.