زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

شرايط عادى مى‌شود؟

نگهبانان از ما مى‌خواهند که به اتاقهايمان برويم. چند نگهبان مرد تلويزيونى را آورده و در جاى آن که قبل از کشتار دستجمعى قرار داشت مى‌گذارند و مى‌روند. به نظر مى‌رسد که زندانيان خوشحالند، به هر حال داشتن و نداشتن تلويزيون هم نشانه‌اى از شرايط بود. هربار وقت اخبار همه در راهرو جمع مى‌شويم و در مقابل تلويزيون مى‌نشينيم. مثل قبل گويى چيزى در اينجا تغيير نکرده است. از دريچه تلويزيون دنياى خارج از زندان مثل قبل است. گاهى در بين اخبار گزارشاتى در مورد دورانى که ما تلويزيون نداشتيم مى‌بينيم. مثلا حمله مجاهدين از عراق به ايران، که فروغ جاويدان نامش را گذاشتند و چيزى جز راه مرگ نبود. يک دام و يا خيال، تصور گرفتن قدرت و بعد مواجه شدن با ارتش ايران. تلويزيون نشان مى‌دهد که اجساد مجاهدين دختر و پسر در خيابان‌ها ريخته است. حالت تهوع پيدا مى‌کنم و از رهبران مجاهد که چنين تاکتيکى را ريختند و نيروهايشان را به کشتن دادند در حاليکه خودشان زنده‌اند، بدم مى‌آيد. نمى‌دانم باقى مانده نيروى مجاهدين که زنده‌اند به چنين تاکتيکى چطور فکر مى‌کنند، تاکتيک فرستادن نيروها به مرگ.

بلندگو روشن مى‌شود و سخنرانى خمينى پخش مى‌شود. او در سخنرانى‌اش زندانيان را مورد عفو قرار مى‌دهد. به يکديگر نگاه مى‌کنيم، سوال موضوع چيست از صورت اکثر آدمها مى‌بارد.

به نظر مى‌رسد که شرايط بند به حالت عاديش بر مى‌گردد. زندانيان سعى مى‌کنند که زندگى روزانه‌شان را همانطور مثل قبل از اعدامها بگذرانند. هرچند هيچ يک از ما ديگر همانى نيستيم که بوديم، ما شرايطى را از سر گذرانديم که بعضى‌ها تحمل کابوسش را هم ندارند. شايد بعضى از ما را قوى‌تر کرد و بعضى‌ها را هم ضعيفتر. يک بعد از ظهر سرد بهمن ماه سال ٦٧ است. نگهبان از بلندگو مى‌خواهد که همه براى بازجويى آماده باشند. يکباره شرايط بند متفاوت مى‌شود، کسى نمى‌داند که کجا و چرا مى‌رويم. زندانيان از يکديگر مى‌پرسند، عمليات پاکسازى زندان تمام نشده؟ از بند بيرون مى‌رويم و به ساختمان ديگرى وارد مى‌شويم. رئيس زندان و چند پاسدار زشت روى منتظرمان ايستاده‌اند. از ما مى‌خواهند که بنشينيم و رئيس زندان شروع به سخنرانى مى‌کند. مى‌گويد مهم نيست که حکمتان چقدر است و چند سال از آن مانده است. هرکس که اعلام انزجار بر عليه گروهش بکند آزاد خواهد شد. اين حکم عفو زندانيان توسط امام خمينى است. رئيس زندان همچنان حرف مى‌زند و از ما مى‌خواهد که به آن فکر کنيم.

به بند بر مى‌گرديم، احساسى دارم ولى جرات بيان آنرا ندارم. احساس مى‌کنم که بخاطر اعدامها فشار زيادى روى رژيم است و مى‌خواهد از دست ما خلاص شود. رژيم سعى کرد که ما را به پذيرش شرط آزادى بکشاند ولى موفق نشد. حالا از روشهاى ديگرى استفاده مى‌کند ولى در انتها ممکن است بگذارد بدون شرط برويم. در راهرو قدم مى‌زنم و فکر مى‌کنم. وقت خواب است و بند ساکت است، بيشتر زندانيان خوابند. راز به من مى‌پيوندد و مى‌پرسد:

- به چى فکر مى‌کنى؟

نگاهش مى‌کنم و مى‌گويم:

- احساس مى‌کنم که وارد دوره ديگرى مى‌شويم. منظورم اين است که دير يا زود ما را هم آزاد خواهند کرد. مى‌بينى آنهايى را که حکمشان هم تمام نشده با انزجار آزاد مى‌کنند. بعد از آن ممکن است آنهايى را که حکمشان سالهاست تمام شده بدون شرط آزاد کنند و بعد از آنها نوبت ما خواهد بود. ولى کى؟ نمى‌دانم، ممکن است سالها طول بکشد.

اخبار از تلويزيون پخش مى‌شود و خيلى از زندانيان در راهرو نشسته‌اند و آنرا نگاه مى‌کنند. هر چند که ممکن است فکرشان جاى ديگرى باشد، ولى جسمشان اينجاست، کنار ما. اخبار نشان مى‌دهد که بعد از حکم عفو خمينى، تعدادى از زندانيان در مقابل دفتر سازمان ملل راهپيمايى دارند. دوربين سعى مى‌کند که چهره‌هايشان را نشان دهد در حاليکه دارند از ماشين پياده مى‌شوند. زندانيان سعى مى‌کنند که صورتشان را پنهان کنند، نگهبانان به آنها مى‌گويند که صورتشان را نشان دهند. يکى از زندانيان سعى مى‌کند که صورتش را زير کلاهش پنهان کند و يکى از نگهبانان به او مى‌گويد که کلاهش را بردارد و زير آن قائم نشود. احساس مى‌کنم که تحقير مى‌شوند، نگهبانان آنها را در دايره خود دارند. دوربين‌ها سعى مى‌کنند که صورت آنها را نشان دهند. نمى‌دانم که مردم مى‌دانند که آنها بخاطر شکنجه و اعدام نشدن به آن تظاهرات آمده‌اند يا نه. آيا حالا مردم مى‌دانند که اگر دست خود اين زندانيان بود حاضر نبودند به آن تظاهرات بيايند؟ دوربين زندانيان زن را نشان مى‌دهد ولى اين بار آنها شانس آورده‌اند چون چادر به سر دارند و کسى نمى‌تواند چهره‌شان را تشخيص دهد. آنها هم سعى مى‌کنند که چهره‌شان را بپوشانند، آنها به تظاهرات رفتند که آزاد شوند.

آنهايى که همسر و يا برادرشان اعدام نشده‌اند مى‌توانند با آنها ملاقات داشته باشند. برخى از زندانيان از رفتن به ملاقات آنها خوشحال نيستند. آنها فکر مى‌کنند که برادر و يا همسرشان نمى‌بايست که شرايط اعدام نشدن را بپذيرند. با يکى از زندانيان که دوست ندارد به ملاقات همسرش برود و اين بار دوم است که مى‌تواند به ملاقات او برود ولى از اين کار خوددارى مى‌کند، حرف مى‌زنم. از او در باره آن مى‌پرسم و اينکه بالاخره چه مى‌خواهد بکند. مى‌گويد:

- نمى‌دانم، بعد از اينکه اين همه کشته شده‌اند چون شرايط را نپذيرفته‌اند، برايم راحت نيست که بروم او را ببينم که با قبول شرايط زنده مانده است. هرچند نازلى باهام حرف زد و بهم گفت که برخوردم نسبت به او درست نيست. نازلى گفت که رژيم آنها را تحقير کرده است و تو هم دارى او را تحقير مى‌کنى و با اين کار او را به طرف رژيم هل مى‌دهى. او در مورد برادرش باهام حرف زد که شش سال پيش شرط اعدام نشدن را پذيرفت و بعد متوجه شد که اشتباه کرده است. نازلى گفت که مى‌توانم کار او را بعنوان يک اشتباه ببينم و چه اشکالى دارد که بروم و او را ببينم؟ بهش فکر مى‌کنم، شايد بار ديگر بروم و او را ببينم.

مى‌شنويم که خانواده‌هاى آنهايى که اعدام شده‌اند هر جمعه به خاوران مى‌روند و گل مى‌برند و سرود مى‌خوانند. پاسدارها به آنها حمله مى‌کنند و مراسم آنها را به هم مى‌ريزند. مى‌شنويم که مجاهدين را چون مسلمان بوده‌اند در بهشت زهرا دفن کرده‌اند.

در حال خواندن کتابى هستم، نازلى مى‌آيد و کنارم مى‌نشيند. مى‌گويد:

- اشکالى ندارد کنارت بنشينم؟

مى‌گويم نه. او مشغول نوشتن چيزى مى‌شود، من هم کتاب مى‌خوانم. نيم ساعت بعد نازلى نفسى از ته دل مى‌کشد و با شيطنت مى‌گويد:

- تمام شد.

مى‌گويم، ولى من تمام نکردم. مى‌گويد:

- مى‌دانى براى کى داشتم مى‌نوشتم؟ داشتم پاسخ سوالاتى را که سودى ازم کرده بود، مى‌نوشتم.

با تعجب نگاهش مى‌کنم و مى‌پرسم، با او رابطه دارى؟ نازلى مى‌گويد:

- هم آره و هم نه. يک رابطه کتبى است، هيچ کس نمى‌داند و دوستانش نمى‌توانند تحت فشارش قرار دهند.

- خيلى جالب است، چند وقته که اين کار را مى‌کنيد؟

- سالهاست. او از من سوال مى‌کند و يا برايم مى‌نويسد و نامه‌اش را زير ساک من مى‌گذارد. بعد من آنرا بر مى‌دارم و برايش نامه مى‌نويسم و زير ساک او مى‌گذارم. ما هرگز با هم حرف نمى‌زنيم. مى‌دانى که در روابط آنها حرف زدن با ما خيلى بد است. يک بار او نامه‌اى برايم نوشت و سوالاتى کرد و ما اين رابطه را ادامه داديم. هردويمان مى‌دانيم که اگر با هم حرف بزنيم، دوستانش را از دست خواهد داد و مجبور به قطع رابطه خواهد بود.

نمى‌توانم جلوى خنده‌ام را بگيرم.

- هردويتان خيلى زرنگ هستيد.

نازلى مى‌رود و مى‌بينم که با نگاهى به اتاق و ديدن اينکه کسى حواسش نيست، نامه را زير ساکى مى‌گذارد که بايد ساک سودى باشد. سودى يکى از چپيها است که در دفاع از چادر رنگى به تنبيه رفت. او هم يکى از آنهائيست که مبارزه را تنها در دفاع از چنين حقوقى مى‌بينند و در اين راه دوستان زيادى را از دست داده‌اند. برخى از همراهان آنها کلا انرژى‌شان را از دست داده و با قبول شرايط آزاد شده‌اند و برخى مثل نازلى با تغيير بينششان از آنها جدا شده و به ما پيوستند. روابط در اينجا موضوع جالبى براى فکر کردن است. برايم باور کردنى نيست که آدم رابطه‌اى را اينطور مخفى نگه دارد که دچار مشکلاتى در روابط ديگرش نشود. آنهم نه مشکلى از طرف رژيم بلکه از طرف دوستان. از اينکه روابطم کاملا با آنها متفاوت است خيلى خوشحالم. ما هرگز تائيديه از يکديگر براى روابطمان و يا کارى که مى‌کنيم، نمى‌خواهيم. هر کس در روابطش و کارى که مى‌کند آزاد است. يادم مى‌آيد که گاهى اوقات برخى از دوستانم ايراد مى‌گرفتند که چرا با فلان آدم حرف مى‌زنم و يا با فلان کس دوست هستم و من هم هميشه مى‌گفتم به خودم مربوط است. ولى چقدر تاسف انگيز است که آنها در بين خودشان هم آزاد نيستند. وقتى آزادى را براى خودشان هم به رسميت نمى‌شناسند، چطور ممکن است براى مخالفانشان به رسميت بشناسند؟

انگار زمستان امسال سردتر به نظر مى‌رسد، شايد بخاطر اينکه برخى از دوستانمان امسال با ما نيستند. يا اعدام شدند و يا دست به خودکشى زدند و يا شرايط را در دوره اعدام و شکنجه پذيرفته و يا بعد از آن پذيرفتند و آزاد شدند. زندانيانى مثل شيلا که هميشه به همراه باد حرکت کرده اند، و بنابر شرایط و با نگاه به بقیه دست به عمل زده اند، حالا شرایط را پذیرفته و یا آزاد شده اندو یا در بند دو منتظرند که آزاد شوند. شیلا هم حالا در بند دو است، او شرایط را پذیرفته که بر علیه گذشته اش و سازمانی که با آن کار می کرد بنویسد تا آزاد شود.  ولى بازجو از او بيشتر خواست، از او خواست که در تظاهرات مقابل سازمان ملل شرکت کند. شيلا ابتدا آنرا نپذيرفت تا اينکه به او ملاقاتى با همسرش دادند. در آن ملاقات همسرش به او گفت که دست از اين حرکات بردارد. او به شيلا گفته بوده است:

- شرکت در راه پيمايى در مقابل سازمان ملل را قبول کن، من هم مى‌روم. اگر تو هم بيايى ما را آزاد خواهند کرد و مى‌توانيم برويم و دوباره با هم زندگى کنيم. من به تو احتياج دارم، دوستت دارم و نمى‌خواهم که بدون تو برم. بچه قشنگى داريم، دست از اين کارها بردار. خواهش مى‌کنم به تظاهرات بيا.

بعد از ملاقات شيلا قبول مى‌کند که به راهپيمايى برود، همان که از تلويزيون پخش شد. شيلا نمونه زندانى‌اى است که يا به دنبال شرايط و يا بدنبال اين و آن مى‌افتد. افرادى مثل او که نمى‌دانند چه مى‌خواهند و چه بايد بکنند و مدام به ديگران نگاه مى‌کنند و يا گوش مى‌دهند تا تصميم بگيرند، متاسفانه کم نيستند. فکر مى‌کنم خودشان هم از رفتار خودشان رنج مى‌برند، دنباله‌رو بودن بخصوص در شرايطى مثل زندان به خود فرد بيشتر از ديگران ضربه مى‌زند ولى به نظر مى‌رسد که نمى‌توانند جز اين عمل کنند. آنها اينطورى تربيت شده‌اند و شخصيتشان به اين شکل ساخته شده است.

٭ ٭ ٭

نوبت هواخورى بند ماست، خيلى سرد است. مى‌روم و قدم مى‌زنم تا وقت مناسبى برسد و نامه‌ام را از جاسازى در آورده و به بند بروم و آنرا بخوانم. مى‌بينم که شيرين در حال قدم زدن است و احساس مى‌کنم که مراقبم است. خيلى سرد است بعد از مدتى تصميم مى‌گيرم که به بند برگردم و بعد که شيرين به بند برگشت دوباره به هواخورى بيايم و نامه‌ام را بردارم. بالاى قفسه مى‌نشينم و در حالى که کتاب مى‌خوانم هواخورى را از بين پرده‌هاى آهنين چک مى‌کنم تا ببينم شيرين هواخورى را ترک مى‌کند يا نه. ولى او همچنان قدم مى‌زند، مى‌ترسم که وقت را از دست بدهم و در هواخورى بسته شود بى‌آنکه نامه دنيا را برداشته باشم. دوباره به هواخورى مى‌روم، خيلى سرد است، کاش يک دستکش گرم داشتم. چند بار کارهايى مى‌کنم فقط براى اينکه شيرين را امتحان کنم ببينم مرا مى‌پايد يا نه و متوجه مى‌شوم که آرى مراقبم است. خيلى عصبانى هستم، نمى‌دانم چه کنم. خوشحال بودم که توابى در بندمان نيست و هر کارى که دوست دارم مى‌توانم انجام دهم. ولى حالا کسى پيدا شده که از روى فضولى مى‌خواهد جاسازى نامه‌ام را ياد بگيرد و شايد هم بخواهد بار ديگر نامه‌ام را بردارد. هرچند او نمى‌تواند آنرا بخواند چون با رمز نوشته شده است ولى نمى‌خواهم جاسازى‌ام را از دست بدهم. من قدم مى‌زنم و او هم قدم مى‌زند، تنها ما دو نفر در هواخورى هستيم. هوا تاريک مى‌شود و سردتر، اگر مى‌توانستم راز را صدا کنم مى‌توانستم از او بخواهم که مراقب آمدن نگهبان باشد و خودم به درون باغچه بروم و بدون اينکه شيرين جاسازى را بفهمد آنرا برداشته و بيرون بيايم. ولى من و راز سر مسئله‌اى بحث داشتيم و از هم دلخور هستيم، بخاطر همين از او کمک نمى‌گيرم.

نمى‌دانم از دوستانم چه کسى الان بيکار است که صدايش کنم. بهتر است طورى که شيرين متوجه نشود بداخل باغچه بروم و نامه‌ام را بردارم. نگاهش مى‌کنم و در لحظه‌اى مناسب به درون باغچه مى‌روم و نگاهش مى‌کنم. او مرا نمى‌بيند ولى من او را از پشت شاخه‌ها و برگها مى‌بينم. دارد اطراف را نگاه مى‌کند، به اين فکر مى‌کند که کجا غيبم زده است، به بند مى‌رود. با خوشحالى نخ نامه را مى‌کشم ولى نخ تکان نمى‌خورد. سعى مى‌کنم که نامه را در بياورم ولى خاک يخ زده است و دستهايم هم يخ زده‌اند، قادر نيستم نامه را در بياورم. بايد به بند برگردم و يک پيچ گوشتى بياورم که خاک را بکنم. به بند مى‌روم، شيرين دم در ايستاده است و با ديدن من نمى‌تواند تعجب خود را نشان ندهد. به اتاقم مى‌روم و پيچ‌گوشتى را در جيبم مى‌گذارم و به هواخورى مى‌روم. شيرين که همچنان دم در بند ايستاده بود پشت من به هواخورى مى‌آيد. براى نيم ساعت قدم مى‌زنم احساس مى‌کنم که تا مغز استخوانم يخ زده است، دلم مى‌خواهد گريه کنم. هيچ کس به جز من و شيرين در هواخورى نيست او مرا مى‌پايد و من هم در پى فرصتى براى بيرون کشيدن نامه‌ام هستم. در لحظه‌اى که او دور مى‌زند به درون باغچه مى‌روم و بى‌حرکت مى‌ايستم، نگاهش مى‌کنم. دوباره ايستاده است و نگاه مى‌کند، قدم مى‌زند و نگاه مى‌کند. بى‌حرکت مى‌مانم که صدايى توليد نشود و او نفهمد که در باغچه هستم. همچنان که با کنجکاوى اطرافش را نگاه مى‌کند به بند مى‌رود.

شروع به کندن خاک مى‌کنم و به نامه مى‌رسم، مال خودم را مى‌گذارم. نگرانم که مبادا نگهبان سر برسد. کارم را تمام مى‌کنم و به بند بر مى‌گردم، شيرين دم در ايستاده است. با ديدن من باز هم نمى‌تواند تعجب خود را پنهان کند. خوشحالم ولى احساس مى‌کنم که دلم مى‌خواهد گريه کنم. گريه از تنهايى، از سرما، از اينکه کسى تعقيبم مى‌کند که در مورد او نمى‌توانم به همه بگويم. به خودم مى‌گويم انتظار اينکه همه زندانيان مثل هم باشند غلط است. به هر حال زندانى بودن به معناى هيچ چيزى نيست. برخى از عناصر رژيم کنونى زمان شاه زندان بودند. آيا چون در زندان بودند باعث شد که به ملاها نپيوندند و در قدرت سهيم نشوند؟ لاجوردى هم در زندان بود و حالا او از هر کس بيشتر مشغول کشتن زندانيان است. او سالها رئيس اوين بود و حالا رئيس سازمان زندانهاست. زندانى بودن فرد او را انقلابى نمى‌کند. مهم اين است که اهداف او چيست و چه ربطى به منافع و زندگى مردم دارد. حالم بهتر است، کتابى بر مى‌دارم و نامه دنيا را در بين آن مى‌گذارم و شروع به خواندن مى‌کنم. اين کارم يعنى گذاشتن نامه در بين يک کتاب و خواندن آن مرا به ياد بچگى‌ام مى‌اندازد. در آن زمان خانواده‌ام درک درستى از مطالعه نداشتند و من مجبور بودم کتاب داستان را در بين کتاب درسى‌ام بگذارم و بخوانم. خانواده‌ام فکر مى‌کردند تنها بايد کتاب درسى را خواند و من براى اينکه دچار مشکل نشوم و در سوالات پدر و مادرم گير نکنم همين کار را مى‌کردم که در اينجا مى‌کنم. يادم مى‌آيد يک بار کتاب خيلى هيجان‌انگيز بود و من ساعتها در حال مطالعه‌اش بودم. پدرم که فکر مى‌کرد دارم کتاب درسى‌ام را مى‌خوانم، چون آنرا مى‌ديد، به من گفت حالا يک کمى هم خستگى در کن. و من خنده‌ام گرفته بود چون او هميشه از اينکه من به درس خواندن اهميت نمى‌دادم ناراضى بود.

روزهاى سال نو است، آنهايى که معمولا براى سال نو چيزهايى آماده مى‌کردند، دوست ندارند امسال تدارکى ببينند. فکر مى‌کنند که دوستان زيادى را از دست داده‌ايم و نبايد جشن بگيريم. عيد را جشن نمى‌گيرند. نازلى و مهسا مقدارى سبزه سبز کرده‌اند تا بهار را خوش آمد گفته باشند. دو تا سبزه به شکل ستاره سبز مى‌کنند که يکى از آنها خوب رشد مى‌کند. و يکى از آنها خراب مى‌شود. انگار يکى سمبل آنهايى بود که در دوران اعدامها جان باختند و ديگرى سمبل ماست که هنوز زنده‌ايم. نازلى و مهسا با خرما و کشمش کيک درست مى‌کنند و سعى مى‌کنيم خوش باشيم.

٭ ٭ ٭

اوايل فروردين ٦٨ است. فردين يکى از توده‌اى هايى را که حکم اعدام داشت صدا مى‌کنند. تمام اين سالها او را اعدام نکردند. حتى سال پيش هم او را با بقيه اعدام نکردند که بتوانند بگويند هيچ زن غيرمذهبى را اعدام نکردند. حالا او را اعدام مى‌کنند، ماهها بعد از اعدام دسته جمعى. نمى‌دانم چند نفر مثل سارا در بين اعدام شدگان بودند که رژيم هم مى‌دانست مجاهد نيست.

تا قبل از کشتار جمعى ما هر شش ماه يکبار بازجويى داشتيم ولى حالا هر چند روز يکبار بايد به سوالاتى مبنى بر اينکه نظرمان چيست و يا حاضريم انزجار بدهيم يا نه، پاسخ دهيم. امروز هم دوباره نگهبانان از همه پرسيدند که اگر کسى حاضر است که شرايط آزادى را بپذيرد همين امروز آزاد خواهد شد.

نگهبانان از همه بند مى‌خواهند که وسايلمان را جمع کرده و به بند يک برويم. مثل هميشه نگران جدا شدن از يکديگر هستيم. هرچند من خوشحالم چون نزديک دنيا و بقيه دوستانم که در بند يک هستند خواهم بود، ولى دوست ندارم که در اتاق در بسته باشم. سه تا از اتاقهاى بند يک پر از زندانيانى هستند که مدتهاست حکمشان تمام شده و سه تاى آنها خالى هستند. ما را هم در سه اتاق ديگر جا مى‌دهند. راز و نينا و سونيا در اتاق من نيستند. من و نازلى و سار و چند تا از دوستان ديگر در کنار يکديگر هستيم. دوباره اتاق را تميز مى‌کنيم و هر چيز را طورى مى‌گذاريم که کمترين جا را بگيرد. اتاق کوچک است و مشکل وسايلمان را داريم. کارگران روز از ساکنين اتاق مى‌خواهند که همه بنشينند و در مورد ساکها تصميم بگيرند که با آنها چه کنيم، کجا بگذاريم که کمتر جا را اشغال کنند. يک تخت سه طبقه در اتاق هست که مثل هميشه از تخت وسط براى وسايل آشپزخانه مثل ظروف استفاده مى‌کنيم. تخت سه و يک مى‌توانند براى نشستن در روز و خوابيدن در شب استفاده شوند. و استفاده از آنها در شب نوبتى است و همه آنرا دوست دارند بخصوص تخت سه را که با رفتن به آن آدم احساس مى‌کند که تنهاست. مى‌نشينيم که حرف بزنيم، هر کس پيشنهادى مى‌دهد، همه ساک دارند. بيست نفر هستيم و موقع خواب بايد کنار هم مثل ماهى ساردين در قوطى بخوابيم. شايد سه نفر بتوانند در اين اتاق به راحتى زندگى کنند. کارگران روز در مورد ساکها مى‌پرسند و همه مى‌گويند چاره‌اى به جز اينکه روى تخت سه بچينيم نداريم. فکر مى‌کنم خيلى وحشتناک مى‌شود، نامه‌هايم را به دنيا و راز و نينا کجا بنويسم؟ نازلى هم به آن احتياج دارد. مى‌گويم مى‌توانيم يک فاصله‌اى بين تخت و ديوار بگذاريم و با کمک طناب و چوب ساکها را در آن فاصله تا سقف بچينيم. مى‌توانيم با ايجاد سوراخهايى در سقف و رد کردن طناب مانع از افتادن ساکها شويم.

به جز دوستانم همه مخالفت مى‌کنند و من هم مى‌دانستم که مخالفت خواهند کرد ولى چاره‌اى نداشتم. وقت نبود که به کس ديگرى بگويم که او پيشنهاد کند تا مخالفت نکنند. قبل از اينکه موضوع طرح شود به آن فکر نکرده بودم براى همين نتوانستم از دهان کس ديگرى آنرا پيشنهاد کنم که مورد قبول واقع شود. در مواقع ديگر وقتى که خواسته‌ام کارى صورت گيرد هرگز خودم آنرا پيشنهاد نکرده‌ام، چون مى‌دانستم که راى نخواهد آورد. هميشه قبل از جلسه اتاق آنرا به سونيا و يا کس ديگرى مى‌گفتم که پيشنهاد را طرح کند و خودم هم عکس‌العملى نشان نمى‌دادم، اينطورى همه زندانيان با آن موافقت مى‌کردند. بخاطر دلايل سياسى آنهايى که تصميم مى‌گيرند و بقيه قبول مى‌کنند، هرگز حرف مرا نخواهند پذيرفت. حالا هم مى‌گويند نه، امکان نداره اونطورى بشه درستش کرد. بعضى‌ها به پيشنهادم مى‌خندند که کسى با آن موافقت نکند. ولى من نمى‌توانم بگذارم که تخت سه را با ساکها اشغال کنند. مى‌گويم مطمئن هستم که مى‌توانيم ساکها را طورى که گفتم بچينيم، و با توجه به اينکه اتاق کوچک است و جاى کافى براى خواب نداريم بهتر است که آنرا امتحان کنيم. دوستانم مى‌گويند آره بهتر است امتحان کنيم. کارگران روز از من مى‌پرسند:

- مى‌تونى خودت اين کار را بکنى؟

مى‌خندم چون اين طور که پيداست هيچ يک از کارگران روز حاضر نيستند کمک کنند. در حالى که اين کاريست که هميشه کارگر روز مى‌کند. کار سختى است، اکثر ساکها خيلى سنگين هستند و ما ماهى يکبار آنها را باز مى‌کنيم. مى‌گويم نمى‌توانم تنها اين کار را بکنم. نازلى مى‌گويد او هم کمک مى‌کند ولى کافى نيست. معمولا اين کار را پنج نفر انجام مى‌دهند. سار و مهسا هم مى‌گويند حاضرند کمک کنند. به نظر مى‌رسد که بايد با دوستانم اين کار را بکنم. اتاق تصميم مى‌گيرد که براى امروز آنرا به ما بسپارد و اگر نتوانستيم آنرا بچينيم، کارگران فردا آنها را روى تخت سه خواهند چيد. همه اتاق از گروههاى متفاوت چپى هستند و مى‌بينم که آنها هميشه تصميم‌شان را قبل از اينکه پيشنهادى را بشنوند گرفته‌اند، بخصوص اگر پيشنهاد کننده از خودشان نباشد.

ما احتياج به طناب داريم و بايد سقف را سوراخ کنيم که با نشستن روى تخت سه سخت نيست. بين سقف ما و کف اتاق بند بالايى يک فاصله است. با سوراخ کردن سقف مى‌توانيم يک چوب و يا يک تکه آهن را در آن طورى بگذاريم که بتواند طناب را نگه دارد. با چوب و با کمک طنابهايى که از سقف آويزان کرده‌ايم در فاصله بين تخت و ديوار طبقه‌هايى مى‌سازيم. ساکها را طورى مى‌چينيم که کاملا امن باشند و امکان افتادن نداشته باشند. جاى اضافى هم براى چيزهاى ديگر درست مى‌کنيم و ظاهر ساکهاى چيده شده هم خوب است. جاى خيلى کمى گرفته‌اند، در واقع آنها را در هوا قرار داده‌ايم. همه زندانيان به جز آنهاييکه از نظر سياسى مرا قبول ندارند مى‌گويند خيلى جالب است. خيلى خوشحالم، احساس مى‌کنم که شکست خوردند، هم در تحقير پيشنهادم و هم در اشغال تخت سه.

٭ ٭ ٭

دوباره سعى مى‌کنم که خودم را با شرايط تطبيق دهم. زندگى در اتاق دربسته و شلوغ، خواندن کتاب و نامه نوشتن راحت نيست، همينطور حرف زدن با دوستانم. نزديک پايان ماه رمضان سال ٦٨ است. ماه رمضان براى ما ماه گرسنگى است. به اندازه کافى غذا نداريم و در طى روز غذاى کمى به بدنمان مى‌رسد. هرچند اهميت نمى‌دهم، تا زمانيکه مى‌توانم کار سياسى‌ام را بکنم، يعنى براى دوستانم بنويسم و نامه دريافت کنم، شرايط برايم مهم نيست.

امشب قرار است جاهاى خواب تغيير کنند. جاهاى خواب هفته‌اى يک بار مى‌چرخند. من کنار ديوار را انتخاب مى‌کنم. به نظر مى‌رسد که کسى آنرا دوست ندارد چون نزديک پنجره است و موش از اينجا وارد اتاق مى‌شود. ولى من اينجا را دوست دارم چون مى‌توانم در طى شب بنشينم و به ديوار تکيه داده و نامه بخوانم و يا بنويسم. هرچند امشب نمى‌توانم اين کار را بکنم چون چراغ اتاق خراب است و چشمک مى‌زند. امشب مجبورم زودتر بخوابم، بعد از تمام کردن نامه راز و بسته بندى آن و گذاشتن آن در جيبم که صبح زود در نوبت دستشويى بتوانم آنرا در جاسازى دستشويى بگذارم که بهترين وقت براى اين کار است چون هم نگهبان و هم زندانيان خواب آلود هستند. مى‌خوابم، قبل از اينکه چشمم را ببندم مى‌بينم که رطيلى دارد از رختخوابم رد مى‌شود، در يک لحظه که چراغ چشمک مى‌زند آنرا مى‌بينم. سعى مى‌کنم که آنرا با دستم بکشم چون چيز ديگرى ندارم، ولى قبل از آن، رطيل دستم را مى‌زند. دردش باور کردنى نيست، نمى‌توانم آنرا تحمل کنم و بطور ناخودآگاه محکم جاى گزيده شده را مى‌مالم که از درد بکاهم ولى فايده‌اى ندارد. نمى‌توانم بخوابم و نمى‌دانم که چه کنم. نازلى کنارم خوابيده است و فرى که دکتر است کنار او خوابيده است. ولى نمى‌توانم خودم را راضى کنم که يکى از آنها را بيدار کنم و خوابشان را بهم بزنم. وقت مى‌گذرد و من نشسته‌ام و دستم را مى‌مالم. نزديک باز شدن در اتاق براى دستشويى است. فرى بيدار مى‌شود و به ساعتش نگاه مى‌کند، منتظر باز شدن در مى‌نشيند. از من مى‌پرسد:

- نخوابيدى؟

- نه.

نگهبان در را باز مى‌کند. فرى از من مى‌پرسد:

- چرا بيدارى؟

- يک رطيل نيشم زد و خيلى درد دارد.

فرى از من مى‌خواهد که با او بيرون رفته که دستم را در نور مناسبى ببيند. دستم قرمز شده و باد کرده است. فرى مى‌گويد:

- مى بايست مرا بيدار مى‌کردى، مى‌توانستم زهر را با مکيدن بيرون بکشم. چرا بيدارم نکردى؟ به نگهبان بگو که فردا اول وقت به بهدارى ببرتت.

دستم را به نگهبان نشان مى‌دهم و به او مى‌گويم که درد دارم و بايد به دکتر بروم. مى‌گويد باشد.صبح مى‌شود و من که نتوانسته‌ام از درد بخوابم از نگهبان مى‌خواهم که مرا به بهدارى زندان ببرد. ولى نگهبان مرا براى دکتر صدا نمى‌کند. بعدازظهر به نگهبان اين شيفت مى‌گويم که درد دارم و بايد به دکتر بروم. دستم را که باد کرده و قرمز است به او نشان مى‌دهم و او هم مى‌گويد باشد. ولى مرا براى دکتر صدا نمى‌کنند، روز بعد هم همينطور، کسى اهميت نمى‌دهد. چند روز طول مى‌کشد تا درد دستم مى‌رود.

روز ملاقات است، من و سار را با هم صدا مى‌کنند. پدر سار به کابينم مى‌آيد و حالم را مى‌پرسد. مى‌گويد که برايم لباس داده است. از او تشکر مى‌کنم. جوان و سرحال است و احساس مى‌کنم که مدرن و روشن است. خانواده‌ام در مورد راز و نينا مى‌پرسند و به آنها مى‌گويم که در اتاق ديگرى هستند ولى مى‌دانم که حالشان خوب است. جالب است حالا بعد از نزديک به هفت سال در زندان بودن، خانواده‌هايمان با هم دوست شده‌اند. به هر حال مشکل همه‌شان يکى است و شايد بهتر يکديگر را درک مى‌کنند. بعد از هر ملاقات براى يکديگر مى‌نويسيم و من تعدادى نامه براى خواندن دارم که بخاطر آنها خيلى خوشحالم. براى همين منتظر فردا هستم که نامه‌هايم را بردارم. لباسهايى را که خانواده هايمان برايمان داده‌اند دريافت مى‌کنيم. پدر سار برايم يک بلوز زيباى سبز تيره و يک شلوار سبز روشن داده است.

٭ ٭ ٭