زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
مبارزه با مرگ
صبح است اشتهاى صبحانه را ندارم، ولى بخاطر نوبت دستشويى مىخورم، حالت تهوع پيدا کردهام. پشت در منتظر نوبت دستشويى ايستادهام که بروم و بالا بياورم. نگهبان در را باز مىکند و من به طرف دستشويى مىدوم. وارد يکى از کابينهاى دستشويى مىشوم و بالا مىآورم، احساس مىکنم که بهتر شدهام. ولى وحشت تمام وجودم را در بر مىگيرد، چون همهاش خون است، خون بالا آوردهام، خون تازه. تمام زمين را خون پوشانده است، دوست ندارم نگاهش کنم، ولى مجبورم آنرا تميز کنم. زمين را با آب مىشويم، و از کابين بيرون مىآيم و دهانم را مىشويم. دهانم بوى خون مىدهد، چند بار دهانم را با آب مىشويم. پيش فرى مىروم و به او مىگويم که چه اتفاقى افتاده است. فرى مىگويد:
- به نگهبان بگو که خون بالا آوردى، بايد برى دکتر.
به نگهبان مىگويم و او مىگويد باشد براى دکتر صدايت مىکنيم. به دستشويى بر مىگردم و نامههايم را بر مىدارم.
تخت سه خالى است، از آن بالا مىروم و در آنجا نشسته و شروع به خواندن نامههايم مىکنم. مىدانم که اخبارى در آنها خواهند بود چون ديروز ملاقات داشتيم. راز نوشته است:
- خانوادهام خوب بودند. اتفاقى در کردستان افتاده است. صديق کمانگر از اعضاى رهبرى حزب کمونيست و از رهبران محبوب مردم در کردستان، بوسيله محافظش کشته شده است. او در جريان قيام و بعداز آن، در شهر سنندج به مثابه رهبر شهر عمل کرد و تقابلش با جريان اسلامى مفتىزاده و مرتجعين شهر و نيروهاى رژيم، او را به محبوبيت بالايى رساند. محافظش قبلا پيشمرگ بوده است و بعدا تسليمى تواب شده بوده. بعد از آزادى پيش دوستانش برمىگردد و از آنها مىخواهد که او را ببخشند و آنها هم به او شانس ديگرى مىدهند. او دوباره به گروه مىپيوندد، براى مدتى تحت نظر بوده است، تا اينکه فکر مىکنند که او آدم خوبى است. بعد از سه سال مىگذارند که محافظ صديق کمانگر شود. در لحظهاى که آن دو تنها بودهاند، به صديق تيراندازى کرده و او را مىکشد. به نظر مىرسد که رژيم از او خواسته است که به حزب بپيوندد و اعتماد آنها را کسب کند تا بتواند در موقع مناسب صديق را بکشد.
نامه راز را کنار مىگذارم و به فکر فرو مىروم. صديق کمانگر را هيچوقت نمىشناختم ولى دخترش را در زندان کميته مشترک ديده بودم. گلاله کمانگر را همراه عمهاش بعنوان گروگان دستگير کرده بودند که صديق کمانگر خودش را تسليم رژيم کند. حالا گلاله بايد ده سال داشته باشد، اميدوارم بتواند از دست دادن پدرش را تحمل کند. باورم نمىشود که حزب به افرادى که تواب شده بودند تا اين حد اعتماد کند. که بتوانند در حزب باشند در حاليکه براى رژيم دارند کار مىکنند. اينکه فرد حق داشته باشد بر عليه رژيم مبارزه کند متفاوت از اين است که امکان دوبارهاى به او داده شود که به انقلاب ضربه بزند. هر کس حق دارد که بر عليه رژيم مبارزه کند، عليرغم اينکه در گذشته چه کرده است. ولى ما نبايد به کسى که قبلا دشمنىاش را نشان داده اعتماد کنيم.
اخبارى هم در نامههايم در مورد اعتصابات کارگرى هست که با خواندن آنها احساس خوبى بهم دست مىدهد. فکر اينکه مردم بعد از آنهمه سرکوب دوباره دست به اعتراض مىزنند دل گرم کننده است. به ياد زوئى مىافتم که با سخت شدن شرايط و دستگيرى تعداد زيادى از کارگران کمونيست، نامش را تغيير داد و شناسنامه ديگرى درست کرد. او با اسم جديد باز هم مشغول کار شد تا به متشکل کردن کارگران ادامه دهد.
وقت نامه نوشتن براى دوستانم است ولى برايم راحت نيست که اين کار را بکنم. معدهام درد مىکند و حالت تهوع دارم، دوست دارم بخوابم. به زور خودم را نگه مىدارم و نامههاى کوتاهى مىنويسم. اواسط روز ديگر حالم خيلى بد شده، احتياج به دستشويى دارم ولى بايد تا نوبت بعدى صبر کنم، دوست ندارم از سطل استفاده کنم. دوست ندارم غذا بخورم ولى کمى مىخورم که ضعيف نشوم. در را براى دستشويى مىزنم ولى نگهبان باز نمىکند، اسهال دارم. فرى به سراغم مىآيد و حالم را مىپرسد و مىگويد:
- از سطلى که در اتاق است و براى آنهاييست که احتياج دارند، استفاده کن. تا وقت دستشويى صبر نکن، از سطل استفاده کن.
- نه، نمىتوانم.
بالاخره در براى دستشويى باز مىشود و متوجه مىشوم که اسهال خونى دارم. به نگهبان مىگويم که بايد پيش دکتر بروم و او هم مىگويد باشد.
تنها يک روز از خون ريزى معدهام گذشته است ولى آنقدر احساس ضعف دارم که به زور مىنشينم و کارهاى نوشتنى و خواندنىام را مىکنم. اسهالم بدتر شده است و همراه خون است. نمىتوانم غذا بخورم، با خوردن غذا بلافاصله بالا مىآورم. دوباره به نگهبان مىگويم که احتياج به دکتر دارم. احساس مىکنم که حالم بدتر است، معده درد شديدى دارم، بىاختيار مىخوابم.
پنج روز از اولين خون ريزى معدهام مىگذرد و همچنان خون ريزى دارم. در اين مدت چيزى نخوردهام و درد نمىگذارد کارى کنم، بيشتر مىخوابم. نوبت دستشويى اتاق ماست، از دوستانم نامه دارم، آنها را بر مىدارم و روى در با رمزى که بين خودمان است برايشان مىنويسم که تا اطلاع بعدى برايم نامه ننويسند.
نوبت بعدى دستشويى مىبينم که دنيا روى در با رمزمان برايم نوشته است:
- براى دستت احتياج به بانداژ دارى؟ شيوا مىگويد که حتما مچ دستت درد مىکند.
دوست ندارم به آنها بگويم که حالم خوب نيست، براى همين مىنويسم:
- من احتياجى به بانداژ ندارم ولى فکر کنم شيوا براى زبانش لازم دارد، براى او بفرست. آنها در يک اتاق نيستند و ارتباط آنها هم با نامه است. چقدر دلم برايشان تنگ شده است. به اتاق مىروم و سعى مىکنم که نامههايى را که صبح برداشتهام بخوانم ولى نمىتوانم. کمى مىخوانم و مىخوابم، دوباره بعد از مدتى مقدارى ديگر از نامهام را مىخوانم و دوباره مىخوابم.
روزها مىگذرند و من نه غذا مىخورم و نه آب، اگر بخورم بالا مىآورم. وقتى غذا و بخصوص چايى را به اتاق مىآورند بالا مىآورم. بوى آنها باعث مىشود که بالا بياورم، اسيد معده را بالا مىآورم که مثل زهر تلخ است و گلو و دهانم را مىسوزاند و تلخ مىکند. فرى معاينهام مىکند و مىگويد:
- زخم اثنى عشر است، بايد به دکتر برى، احتياج به درمان دارى.
مىگويم:
- بارها به نگهبانان گفتم و آنها مىبينند که حالم بد است ولى اهميتى نمىدهند.در نوبت دستشويى فرى به نگهبان مىگويد که وضع من خيلى وخيم است و احتياج به دکتر دارم. نگهبان مىگويد باشد ولى براى دکتر صدايم نمىکنند. روز بعد نازلى از نگهبان مىپرسد چرا مرا پيش دکتر نمىبرند. نگهبان مىگويد:
- به من مربوط نيست، خانم رحيمى مسئول بند تصميم مىگيرد.
اتاق خيلى گرم است، آرزوى يخ دارم. دوست دارم يخ روى شکمم و توى دهانم بگذارم ولى به ما هيچ وقت يخ نمىدهند. هر بار که در براى غذا و چاى باز مىشود بالا مىآورم. بوى کافور چايى به شدت حالم را به هم مىزند. هيچ وقت تا حالا بوى آنرا اينطورى احساس نکرده بودم با اينکه خودم هم آن را مىنوشيدم. هر بار مايع سبز تلخى را بالا مىآورم که گلويم را مىسوزاند و مزه تلخى آن بيشتر حالم را بهم مىزند. احساس ضعف شديدى مىکنم و ديگر نمىتوانم به تنهايى دوش بگيرم، نازلى مرا به حمام مىبرد و مىشويد. ديگر به دستشويى رفتنم هم با کمک دوستانم است. مدام خوابيدهام و نازلى سعى مىکند که با يک پارچه خيس خنکم کند. احساس مىکنم که وضعيتم روى بقيه اتاق تاثير گذاشته است، و آنها از ديدن اينکه يک نفر در مقابل چشمشان دارد مىميرد، ناراحتند.
٭ ٭ ٭
نازلى مىگويد:
- امروز روز ملاقات است و تو بايد به خانوادهات بگى که احتياج به پزشک و دارو دارى.
- باشه ولى آنها به حرف خانوادهام هم گوش نمىکنند، هر کارى که دوست دارند مىکنند.
به ملاقات مىروم و خانوادهام با ديدن من وحشت مىکنند، مىپرسند چه اتفاقى افتاده است که اينقدر لاغر و رنگ پريده شدهام. به آنها مىگويم که خون ريزى معده داشتهام و مرا به دکتر نبردهاند. پدرم بشدت عصبانى شده است و به رژيم فحش مىدهد، مىگويد:
- اگر مىخواهند تو را هم بکشند چرا مثل بقيه با يک گلوله خلاصت نمىکنند؟ چرا اينطورى شکنجهات مىکنند؟
از اينکه خانوادهام را اينطور ناراحت مىبينم متاسفم ولى نمىدانم چه بگويم. آنها با چشمان گريان کابين ملاقات را ترک مىکنند. مىدانم که پدرم به سازمانها و افراد زيادى رجوع خواهد کرد تا مرا به بيمارستان ببرند.
اتاق خيلى گرم است، تنها هواکش اتاق هم کار نمىکند، دلم مىخواهد يخ بجوم. تمام وقت خوابيدهام و نازلى مراقبم است. فرى او را راهنمايى مىکند و از اينکه دکتر است ولى نمىتواند کمکى به من بکند، ناراحت است. حالا مدتى است که بدون کمک نمىتوانم راه بروم.
صبح است نگهبان از من مىخواهد که آماده رفتن به بهدارى شوم. نازلى مرا تا دم در اتاق کمک مىکند، نگهبان مرا به بهدارى مىبرد و در يکى از اتاقها مىخواباند. دکترى مىآيد، بايد پاسدار باشد، ريشو است. سوالاتى مىکند و مرا معاينه مىکند، به او مىگويم که بيشتر از دو هفته است که خون بالا آوردهام و درد شديد دارم و نمىتوانم آب و غذا بخورم. دکتر از نگهبان مىخواهد که آزمايشاتى از من بکند و سرم بهم وصل کند. آزمايش مدفوع خونريزى را تائيد مىکند و آنها سرم به من وصل مىکنند. در واقع درمانى در کار نيست و فقط از طريق سرم به بدنم آب مىرسانند. هرچند روز يکبار لباسهاى کثيفم را به نگهبان مىدهم که به اتاق برده و لباس تميز بياورد. مىدانم که دوستانم آنها را خواهند شست و لباس تميز برايم خواهند داد. دکتر به نرس مىگويد که روزى دو بار، يکى صبح يکى شب بهم مسکن تزريق کنند. دو شيفت نرس هستند، يک شيفت پاسدارى است که حاضر نيست دستش به من بخورد. وقتى به او مىگويم که وقت آمپول مسکنم است مىگويد باشه، به يکى از نگهبانان زن مىگويم بيايد و بهت تزريق کند. اکثر اوقات در اين شيفت نگهبان زنى که بتواند تزريق کند پيدا نمىشود و يا حاضر نيست بيايد. درد را تحمل مىکنم و سعى مىکنم بخوابم. شيفت ديگر يک پسر جوان است، حدود ١٩ ساله که با دقت سرمم را عوض مىکند و آمپول مسکن به من مىزند. احساس مىکنم که با ديگران فرق دارد، به نظر مىرسد که در يک خانواده فقير بزرگ شده است. از او مىپرسم:
- چرا در بهدارى زندان کار مىکنى؟
- بخشى از خدمت سربازىام است، ماه ديگر تمام مىکنم. چند وقت است که در زندان هستى؟
- حدود هفت سال.
احساس مىکنم که حالت صورتش تغيير مىکند. با ناراحتى مىپرسد:
- چرا؟
- براى اينکه غذا را براى همه مىخواستم نه فقط براى پولدارها. آزادى و برابرى براى مردم مىخواستم، براى زن و مرد و بچه، براى همه. خواست بدى است؟
نگاهش مىکنم، سعى مىکند صورتش را مخفى کند. بىآنکه حرفى بزند از اتاق بيرون مىرود.
روزها مىگذرند و من با سرمى که در دست دارم خوابيدهام. براى رفتن به دستشويى بايد از اتاق بيرون بروم. نگهبان زن به اتاق آمده که لباسهاى کثيفم را با خود به بند ببرد. در واقع او براى ديدن نرسى مىآيد که حاضر نيست به من آمپول مسکن بزند. در گوشى با هم حرف مىزنند و ريسه مىروند، من بهانه خوبى براى او هستم که از بند به ديدن اين موجود زشت و احمق بيايد. شير سرم را مىبندم و به دستشويى مىروم. در دستشويى متوجه مىشوم که شير باز شده و خون دارد بيرون مىريزد. زمين و لباسهايم خونى شدهاند، هول مىشوم دستم را بالا مىگيرم خونريزى قطع مىشود. بيرون مىآيم، آنها در راهرو نشستهاند. با ديدن من که دستم و لباسم خونى است به سراغم مىآيند و سرم را دوباره وصل مىکنند. بلوز زيبايم که پدر سار برايم فرستاده بود خيس خون است ولى چون سبز تيره است نشان نمىدهد. لباسهايم را عوض مىکنم و در نايلونى مىگذارم که نگهبان ببرد. نگرانم که وقتى دوستانم لباسهايم را مىشويند و آب تشت خونى مىشود چه احساسى بهشان دست مىدهد. به نگهبان مىگويم که احتياج به دوش گرفتن دارم و او مىگويد که دفعه آينده که مىآيد مرا براى دوش گرفتن خواهد برد.
بيشتر از يک هفته است که در بهدارى هستم، در اين اتاق خالى که خستهام کرده است. کاش پيش دوستانم بودم. شيفت کارى نرس احمق است که حاضر نيست به من آمپول بزند. پيرمردى که تلفنچى بهدارى است به اتاقم مىآيد و مىگويد اگر مىخواهى آمپولت را بزنم. مىگويم بزند، در حالى که آمپولم را مىزند مىگويد:
- به کسى نگو که من زدم. من تلفنها را جواب مىدهم و چند روز پيش تلفن پدرت را به بهدارى وصل کردند که به او بگويم تو اينجا هستى و تحت درمانى. من نمىتوانستم به پدرت بگويم که تو را اينجا گذاشتهاند که بمىرى، تلفن کنترل مىشد. اگر شماره تلفن خانهتان را بهم بدى از بيرون زنگ مىزنم و با پدرت حرف مىزنم. به او مىگويم که درمانى در کار نيست و اينجا گذاشتنت که بمىرى.
نگاهش مىکنم، احساس ناراحتى را در صورتش مىبينم. براى اولين بار احساس ديگرى نسبت به او پيدا مىکنم، همسن پدرم است. مىگويم:
- متاسفانه شماره تلفن را بياد نمىآورم. کاش بياد مىآوردم ولى يادم نيست.
- اگر بعدا يادت آمد بهم بگو، از اين به بعد هم در اين شيفت من بهت آمپول مىزنم.
٭ ٭ ٭
نگهبان مىآيد و مرا به بند مىبرد که سر فرصت براى دوش گرفتن صدايم کند. نازلى کمکم مىکند تا دوش بگيرم. در حين دوش گرفتن در مورد لباس خونىام مىپرسد و برايش توضيح مىدهم. مىپرسد که آيا هيچ درمان مىشوم يا نه. به او مىگويم که فقط سرم بهم وصل کردهاند. در حاليکه نازلى مرا مىشويد، نگهبان پشت در کابين ايستاده و مرتب مىگويد سريعتر. به نازلى مىگويم عجله دارد که زودتر پيش آن پاسدار کريه برود. با دوش گرفتن سرحال مىآيم و دوباره به اتاق بهدارى بر مىگردم.
هرچند روز يکبار جاى سرم را عوض مىکنند. امروز نرس سعى مىکند که سرم را وصل کند ولى نمىتواند. خونم سفت شده است و آب وارد خونم نمىشود. دست ديگرم را امتحان مىکند ولى فايدهاى ندارد. جاهاى مختلف دستانم را با فرو بردن سوزن در آن امتحان مىکند، و من فقط نگاه مىکنم. يکدفعه عصبانى مىشود و مىگويد هيچى هم نمىگويد. اتاق را ترک مىکند. براى آنها عجيب است که با فرو کردن سوزن به جاهاى مختلف دستم عکسالعملى نشان نمىدهم. نمىفهمند که در مقايسه با درد معدهام درد سوزن هيچى نيست. نرس با يک دکتر بر مىگردد، دکتر چند بار سوزن را به جاهاى مختلف مىزند ولى به خاطر سفت شدن خون فايدهاى ندارد. بالاخره پايم را امتحان مىکند و آب وارد خونم مىشود.
صبح است، بيدار شدهام و به در نگاه مىکنم شايد کسى به درون اتاق بيايد. يکى از نگهبانان طبق معمول صبحانه برايم مىآورد، با اينکه مىداند که نمىخورم، اگر بخورم بالا مىآورم. متوجه چشمانش مىشوم که سرخ هستند. به نظر مىرسد که خيلى گريه کرده است، با اينکه در زندان کار مىکند، احساس دارد و چيزى ناراحتش کرده، ولى چى؟ نمىدانم. پاسدار مرد مىآيد که سرمم را که دارد تمام مىشود عوض کند. اين هم گريه کرده است، چشمانش سرخ و ورم کردهاند. چى شده؟ کسى مرده؟ کى؟ نکنه خمينى مرده؟ حتما او مرده وگرنه چرا همه شان گريه کردهاند؟
طى روز همهشان عصبانى و وحشى هستند، کسى حاضر نيست مسکن مرا تزريق کند و به من فحش مىدهند. عصر به من مىگويند که وسايلم را جمع کرده و به بند بر گردم. وسايلم را جمع مىکنم و يکى از نگهبانان مرا به اتاق بر مىگرداند. دوستانم با ديدن من تعجب مىکنند چون حالم بهتر نشده و مرا برگرداندهاند. مىپرسم:
- خمينى مرده که همهشان ناراحت و وحشى شدهاند؟
- آرى ولى چرا تو را به اتاق بر گرداندهاند؟
احساس ضعف شديدى دارم. روز ملاقات است و از اينکه خانوادهام مرا اينطورى مىبينند ناراحت هستم. پوست و استخوان شدهام و اگر آنها مرا اينطورى ببينند خيلى ناراحت خواهند شد. روى تخت يک خوابيدهام و آرام بالا مىآورم. معمولا اواسط روز نوبت ملاقاتم است ولى امروز صدايم نمىکنند، همه به ملاقات مىروند به جز من. نازلى از ملاقات آمده مىگويد:
- به مادرم گفتم که به خانوادهات بگويند که رژيم تو را در اتاق رها کرده که بمىرى. از مادرم خواستم کارى کند.
بعضى از زندانيان به خانوادههايشان گفتهاند که شاهد مرگ من هستند. يکى از زندانيان از ملاقات بر گشته مىگويد:
- پدرم گفت که نگهبانان به خانوادهات گفتهاند که امروز ملاقات ندارى. و خانواده تو هم گفتهاند بدون ملاقات زندان را ترک نخواهند کرد و اگر ملاقات به آنها ندهند خودشان را آتش خواهند زد. از شنيدن اين حرفها براى خانوادهام ناراحت هستم. رژيم نمىخواهد که خانوادهام مرا به اين حال يعنى در حال مرگ ببينند.
عصر شده است فکر مىکردم که ديگر امروز ملاقات نخواهم داشت. نگهبان در اتاق را باز کرده و مرا براى ملاقات صدا مىکند. نازلى کمکم مىکند تا دم در بروم و نگهبان مرا به سالن ملاقات مىبرد. اتاق نينا در حال استفاده از دستشويى و حمام هستند. مىشنوم که زندانيان نينا را صدا مىکنند که بيايد و مرا ببيند. صداى نينا را مىشنوم که ناراحتى از آن مىبارد، ناراحت از اينکه نگهبان مرا مىبرد و خودم قادر به راه رفتن نيستم. در سالن ملاقات صندلىاى برايم مىآورند چون قادر به ايستادن نيستم. کاش خانوادهام هرگز مرا اينطورى نمىديدند. با ديدن من وحشت زدهاند و باورشان نمىشود. مىپرسند که چرا درمانم نمىکنند. مىگويم چون شغلشان کشتن است يا با گلوله و يا با عدم درمان. پدر و مادرم گريه مىکنند، برادرم سعى مىکند که گريه نکند. به آنها مىگويم که نگران نباشيد خوب مىشوم و خودم هم مثل آنها مىدانم که دارم به آنها دروغ مىگويم ولى چه کنم؟ پدرم به رژيم فحش مىدهد و مىگويد که به ادارات مختلف رفته است و آنها قول دادهاند که درمانم کنند.
براى مدتى نمىتوانم قيافه خانوادهام را در حالى که کابين ملاقات را ترک مىکردند فراموش کنم. نمىدانم احساس از دست دادن من را مىشد در صورتشان خواند، و يا درد اينکه کارى از دستشان ساخته نيست. احساس مىکنم که تنها من زير شکنجه نيستم، خانواده و دوستانم هم هستند. حالا يک ماه مىشود که هيچ آب و غذايى به بدنم نرسيده و مدام بالا مىآورم. حالم وخيمتر شده است. فرى از زندانيان مىخواهد که با من حرف نزنند تا انرژى از دست ندهم. هر بار که در براى دستشويى باز مىشود دوستانم از نگهبان در مورد من مىپرسند که چرا مرا به بيمارستان نمىبرند و نگهبان مىگويد که دست او نيست. درد شديد دارم ولى ديگر به خوابيدن در حالى که درد دارم عادت کردهام. نازلى در حال حرف زدن با فرى است، مىگويد نمىفهمم، هيچى نمىخورد ولى بالا مىآورد و احتياج دارد که به دستشويى برود. نمىتوانم حرفهايشان را دنبال کنم، نمىتوانم ذهنم را کنترل کنم. دهانم آنقدر خشک است که نمىتوانم حرف بزنم، مىخوابم.
دو روزى است که مرتب نگهبان در اتاق را باز مىکند و مرا نگاه مىکند و دوباره در را مىبندد و مىرود. گويى منتظر مرگم هستند. شايد به رئيس زندان گزارش مىدهند.
بيدار مىشوم، نازلى کنارم نشسته است. شروع مىکند به نوازش موهايم و چقدر دوست دارم. اين چيزى است که در اينجا نداريم. در روزهاى اوليه زندان دست زدنمان به يکديگر به معناى همجنسگرايى بود و مىتوانست منجر به شکنجه شدنمان شود. حالا ما آنچنان عادت کردهايم که با اينکه توابى در اتاق نيست، دست به هم نمىزنيم. عادت کردهايم که احساساتمان را به يکديگر بروز ندهيم، هرگز يکديگر را بغل نمىکنيم. همهمان از کمبود محبت رنج مىبريم ولى نشان نمىدهيم. نازلى موهايم را نوازش مىکند و من به گذشته و آينده فکر مىکنم که ديگر هر دو برايم خاکسترى هستند، معنى زيادى ندارند. به نازلى مىگويم:
- خسته شدهام.
- از چى خسته شدى؟
- از زندگى مرده مانند. نمىتوانم هيچ کارى بکنم. از اين همه خوابيدن خسته شدهام. کاش تمام مىشد.
٭ ٭ ٭
غروب است، حالا نزديک چهل روز از شروع بيمارىام مىگذرد. نگهبان در اتاق را باز مىکند و از من مىخواهد که با او بروم. کمکم مىکند، از راهرو مىگذريم. مرا به دفتر مىبرد و روى صندلى مىنشاند. رحيمى رئيس بند پشت ميزى نشسته است. نگهبان بيرون مىرود، رحيمى مىگويد:
- مىدانم چرا معدهات خونريزى کرده است. بخاطر اختلافاتى است که در اتاق داريد. علت آن فشارى است که در اتاق روى توست.
- علت خونريزى معدهام کمبود غذا در ماه رمضان بود. معدهام درست بعد از آن خونريزى کرد. چون در آن يک ماه به اندازه کافى غذا نداشتيم.
- به هر حال اگر بخواهى مىتوانى به خودت کمک کنى. اگر بر عليه سازمان انزجار بنويسى درمانت مىکنيم، شايد هم آزادت کنيم. چند دقيقه پيش زمانى رئيس زندان با من حرف زد و گفت که اگر انزجار بنويسى خودش تو را فردا صبح به بيمارستان خارج از زندان خواهد فرستاد. و بعد هم از بيمارستان آزاد خواهى شد.
- حق من است که درمانم کنيد. شما زندانيان را يا با گلوله مىکشيد و يا با عدم درمانشان. براى من مهم نيست که چطور مرا مىخواهيد بکشيد، ولى چيزى نخواهم نوشت که درمانم کنيد.
- خودت مىدانى، برو و فکر کن.
- احتياجى به فکر کردن ندارم. خيلى وقت پيش در موردش فکر کردهام.
فکر مىکنم که آرى من حتى قبل از دستگيريم به آن فکر کرده بودم که هرگز بر عليه نظرم و احساسم حرفى نزنم. به اتاق بر مىگردم و گفتگويم را با رحيمى براى اتاق مىگويم.
صداى نازلى را مىشنوم که به فرى مىگويد با نگهبان حرف بزن و بعنوان يک دکتر به او بگو که بايد به او سرم وصل بشود وگرنه مىميرد. فرى مىگويد:
- ديگه براى سرم ديره، حالا احتياج به بيمارستان دارد. خونش سفت شده و سرم نمىگيرد.
نازلى گريه مىکند.
يادم مىآيد که سال پيش هم از يکى از زندانيان خواستند که انزجار بدهد تا بتواند برود و مادرش را ببيند. مادرش در حال مرگ بود و نمىتوانست براى ملاقات به زندان بيايد. او مىدانست که تنها آرزوى مادرش ديدار اوست و تنها آرزوى او هم ديدار مادرش بود ولى شرط را نپذيرفت. بعد از مدتى مادرش مرد. رژيم هر وقت که بتواند از انزجار بعنوان يک اسلحه براى خرد کردن زندانيان استفاده مىکند.
از برخورد رحيمى يک روز گذشته است، فرى در کنارم مىنشيند و در مورد پيشنهاد رحيمى حرف مىزند. مستقيما نمىگويد که شرط درمان يعنى انزجار را قبول کنم ولى احساس مىکنم که به نظرش بايد شرط را بپذيرم که نمىرم. به او مىگويم که ترجيح مىدهم بميرم تا انزجار بنويسم. مىگويد:
- فکر مىکنم بايد بدانى که نهايتا تا دو روز ديگر هشيار خواهى بود. بعد قبل از اينکه بمىرى براى چند روز بيهوش خواهى بود.
چيزى نمىگويم و او آنقدر ناراحت است که نمىتواند حرف ديگرى بزند. مىرود و تنها مىنشيند که در قلبش گريه کند، طورى که کسى صداى گريهاش را نشنود. نگاهش مىکنم، هميشه دوستش داشتهام. هرچند احساساتش را نشان نمىدهد ولى خيلى حساس و مهربان است. به حرفهايش فکر مىکنم اينکه تا هفته آينده زنده نخواهم بود. ولى آدم چقدر سريع مىميرد. بعضىها که اعتصاب غذا کردند تا هفتاد روز هم نمردند. شايد علت اينکه من بعد از چهل و چند روز مىميرم اين است که همچنان خونريزى معده دارم. يعنى نه تنها غذا به بدنم نمىرسد بلکه خون از دست مىدهم. به آنهايى که در زندان بخاطر عدم درمان مردهاند فکر مىکنم و آنهايى که سال پيش بخاطر عدم انزجار اعدام شدند و دوستانم که سالهاى ٦٠ و ٦١ جان باختند. احساس مىکنم آدم وقتى از نظر جسمى ضعيف مىشود عاطفىتر مىشود و بيشتر به محبت نياز دارد. به مرگم فکر مىکنم که پايان درد خواهد بود. به فرى نگاه مىکنم، با اشاره سر به او مىگويم که پيشم بيايد ولى او خيلى ناراحت است و نگاهم مىکند ولى تکان نمىخورد. با اشاره دوباره از او مىخواهم که پيشم بيايد. مىآيد و نگاهم مىکند، منتظر است که حرف بزنم. با صدايى که از ته چاه مىآيد مىگويم:
- رژيم مىخواهد مرا بکشد و من نمىخواهم بميرم. کمکم کن آب و غذا بخورم، تصميم گرفتهام که ديگر بالا نياورم.
نگاهم مىکند. گويى ديوانهاى را مىبيند، دستش را روى معدهام مىگذارد و معاينهام مىکند، مىگويد:
- معدهات ناآرام است، نمىتوانى کنترلش کنى، به محض نوشيدن آب بالا خواهى آورد. چند روز پيش امتحان کرديم يادت نيست؟ تو بايد به بيمارستان بروى. درمان درست و حسابى لازم دارى.حرف زدن برايم سخت است، انرژى زيادى ازم مىگيرد و حالت تهوع بهم دست مىدهد. نگاهش مىکنم و به سختى مىگويم:
- بيا فکر کنيم که بالا نمىآورم. چطور مىتوانى طورى بهم آب بدهى که اصلا تکان نخورم؟ بهت مىگم بالا نخواهم آورد، بيا امتحان کنيم.
نگاهم مىکند، ناباورى در صورتش پيداست، مىگويد:
- باشه، بهت طورى آب مىدهم که تکان نخورى.
فرى کمى عسل در آب حل مىکند و به نازلى و دوستان ديگرم مىگويد که سرم را کمى به آرامى بلند کنند. بعد يک قاشق چايخورى آب عسل را به دهانم مىريزد. آب شيرين بوى خوبى مىدهد. آنها به آرامى سرم را دوباره روى زمين مىگذارند که آب در معدهام تکان نخورد، بالا نمىآورم. حالت تهوع دارم ولى سعى مىکنم که بالا نياورم. از قدرت تمرکزم استفاده مىکنم. چشمانم را مىبندم و به چيزهايى فکر مىکنم که مرا از محيطم دور مىکنند. ديگه غرق شدن در تخيلات برايم آسان است، کارى که در لحظات سخت بهم کمک مىکند، بخصوص وقتى درد دارم. هر دو ساعت يک بار دوستانم مرا بلند مىکنند و فرى يک قاشق آب عسل به دهانم مىريزد و من به خواب و يا تخيلاتم فرو مىروم تا قاشق بعدى. احساس مىکنم که همه افراد اتاق به مبارزهاى که با مرگ دارم چشم دوختهاند، مىخواهند ببينند که رژيم يعنى مرگ موفق مىشود يا من.
٭ ٭ ٭
سه روز است که آب عسل مىخورم و احساس مىکنم که دارم زنده مىشوم. از وقتى که تصميم گرفتهام که بالا نياورم، فقط دوبار بالا آوردهام. يکبار وقتى که داشتم آب عسل را قورت مىدادم و در باز شد و بوى کافور چايى در اتاق پيچيد و بار ديگر امروز وقتى که کمپوت خوردم.
چيزهاى جديدى به رژيم غذايىام اضافه مىشوند. حالا کمى پنير هم در روز مىخورم. فرى چيزهاى تازهاى را به رژيم غذايىام اضافه مىکند ولى نمىتوانم غذايى را که بقيه مىخورند بخورم. مدتهاست که به معدهام غذا نرسيده است و به آن عادت ندارد. اگر در سلول انفرادى بودم تا حالا مرده بودم. مطمئنم که دليل زنده بودنم اين است که در بين دوستانم هستم، بخصوص فرى و نازلى.
مدام در حال خوردن هستم. هر ساعت فرى چيزى مىآورد که بخورم. نازلى روى در کابين يکى از دستشويىها براى دوستانمان نوشت:
- پرواز دارد زنده مىشود، عسل و کمپوت لازم دارد.
بار ديگر که در براى دستشويى باز مىشود، مىبينيم که قفسه کنار اتاق که براى دمپايىهاست پر از عسل و کمپوت است. نگهبانان مىدانند که براى من است ولى چيزى نمىگويند، دوستانم آنها را به داخل اتاق مىآورند. خوشحالم، دوستانم با من حرف مىزنند و برايم روزنامه مىخوانند و مجبور نيستم که مدام بخوابم، هرچند ضعيفم و مدام دراز کشيده ام.
حدود يک هفته است که چيزهايى مى خورم ولى قادر به خوردن غذاى گرم نيستم. امروز ملاقات داريم و من هيجان دارم که هر چه زودتر خانوادهام را ببينم. آنها زودتر آمدهاند، نگهبان صدايم مىکند و من با پاهاى خودم هرچند آرام از اتاق بيرون مىروم. خانوادهام با ناباورى نگاهم مىکنند و مىبينند که بهتر از بار پيش هستم. خواهرم از چگونگى درمانم مىپرسد و از اينکه حالم بهتر است خوشحال است. فکر مىکنند که درمانم کردهاند، چون پدرم پيش افراد مختلفى رفته است. به پدرم مىگويم متاسفم که آنقدر اين در و آن در زدى ولى مرا درمان نکردند. و به من گفتند که اگر انزجار بدهم درمانم خواهند کرد. پدرم مىگويد پيش آنهايى که بهم قول دادند که تو را به بيمارستان خواهند برد مىروم و بهشان مىگويم که دروغگو هستند. به او مىگويم که ديگر احتياجى به آنها ندارم و حالم خوب است. به آنها مىگويم که اگر در سلول انفرادى بودم حتما مىمردم، شانس آوردم که پيش دوستانم بودم.
گرماى تابستان طاقت فرساست. اخبار درجه هوا را ٤٢ سانتى گراد اعلام کرد. ولى اين هواى بيرون است، هواى اتاق خيلى گرمتر از بيرون است. همه بى حال افتادهاند. با اينکه نمىتوانم راه بروم ولى دلم مىخواهد که هواکش را تعمير کنم. کنارش مىنشينم و با يک پيچگوشتى سعى مىکنم که پيچهايش را باز کنم تا درش را بردارم. مىدانم که از برق سر در نمىآورم، ولى کمى فيزيک در زندان خواندهام. تا حالا هم کار اينطورى نکردهام ولى اتاق خيلى گرم و غير قابل تحمل است. معدهام همچنان داغ است و مىسوزد، دلم مىخواهد که يخ بجوم. اگر بتوانم هواکش را تعمير کنم مىتواند يک کمى خنکم کند. سعى مىکنم که پيچها را باز کنم ولى زورم نمىرسد، نيرويش را ندارم. يکى از زندانيان به سراغم مىآيد، معمولا با يکديگر حرف نمىزنيم. همسرش سال پيش در کشتار دسته جمعى اعدام شد، در حالى که هشت سال حکم داشت و زندانى زمان شاه هم بود. او فيزيک خوانده است و شايد بداند که اين هواکش چطور کار مىکند. مىپرسد:
- چکار مىخواهى بکنى؟
- مىخوام هواکش را تعمير کنم.
چيزى نمىگويد، پيچگوشتى را از دستم مىگيرد و پيچها را باز مىکند. در را پائين مىگذاريم، فرى مىآيد پيشم و مىگويد:
- نبايد خودت را خسته کنى، اين جور کارها را نبايد بکنى. بايد انرژىات را نگه دارى، هنوز خيلى ضعيف هستى، بايد دراز بکشى و استراحت کنى.
- مىدانم ولى از دراز کشيدن خسته شدهام، دوست دارم کارى بکنم و بيشتر از هرچيز خيلى داغم و بايد هواکش را تعمير کنم.
- باشه ولى خيلى خودت را خسته نکن.
داخل هواکش را نگاه مىکنيم، از هم اتاقىام مىپرسم:
- مىدانى اين چطورى کار مىکند؟
- نه.
حدسهايمان را به يکديگر مىگوييم، بعد برق را قطع مىکنيم و کمى دستکارى مىکنيم، آب در آن مىريزيم و راههاى مختلفى را امتحان مىکنيم. يکبار که برق را وصل مىکنيم مىبينيم که کار مىکند. خيلى خوشحالم، جلوى آن مىنشينم، فقط قسمتى از اتاق را خنک مىکند، از کنارش نمىروم. از بيرون خنکم مىکند و مانع از آن مىشود که داغى معدهام را مثل قبل احساس کنم.
مزه خيلى چيزها را ديگر نمىتوانم تحمل کنم، مزه آب هم برايم تهوع آور است. نازلى پيشنهاد خريد سن کوئيک از فروشگاه را مىدهد که با آب قاطى کرده و بتوانم آنرا بنوشم. هرچند برخى از زندانيان مثل همان سالهاى اوليه زندان اين نوع خريدها را بورژوايى مىبينند. ولى ما اهميتى نمىدهيم، خيلى از آنهايى که تئوريزه کننده چنين نظراتى بودند که چه بايد خريد و چه نبايد خريد تا حالا آزاد شدهاند. هر چند سنتها باقى مىمانند و هر کسى جرات شکاندنشان را ندارد. از نازلى در مورد دوستانمان در اتاقهاى ديگر مىپرسم، احساس مىکنم که مدتى طولانى است که از آنها بىخبرم. نازلى مىگويد:
- همه خوبند، ولى راز رابطهاش را با من قطع کرده است.
با تعجب مىپرسم:
- چرا؟
- با جهان دوست شده است. دو هفته پيش، ده روز بعد از آخرين نامهاى که براى او داده بودم، وقتى برايش دوباره نامه داده و پرسيدم چرا پاسخ نامهام را نداده است، و آيا بيمار است، برايم نوشت که نمىخواهد به رابطهمان ادامه دهد. به خاطر اينکه مرا انقلابى نمىبيند و بهتر است که رابطهاى نداشته باشيم. همين، بعد از آن من هم برايش نامه ندادم. فکر کردم او اينطورى مىخواهد.برخورد راز را باور نمىکنم، رابطهاش را با جهان و ديدن ما به عنوان ضدانقلاب باور کردنى نيست. فکر مىکردم که او هرگز نمىتواند آن ايدئولوژى را که برخى گروهها مثل گروه جهان دارند که هرکس با ما نيست، دشمن ماست و دشمن، ضدانقلاب است، بپذيرد. ولى انگار نظرات هم مثل آتشاند و ممکن است به بام هر خانه سياسى رخنه کنند و آنرا بسوزانند. و شايد فقط بام را ويران نکند. دوستان راز به کدام سو خواهند رفت؟ با او خواهند ماند يعنى نظرات جهان را خواهند پذيرفت و يا راز را رها کرده و با ما مىمانند. نمىدانم، هرچند برخى از آنها شخصيت رفتن با نظرات جهان را ندارند. کسى مثل سونيا ممکن است نتواند از نظر ايدئولوژيک جهان را رد کند ولى شخصيت انساندوستانهاش مانع از پذيرش نظرات جهان است. سونيا نمىتواند انسانها را از دريچه ايدئولوژى قضاوت کند براى همين نمىتواند از نظر تئورى با راز برود.
وضع جسمىام بهتر شده است، به گروه کارى اتاق پيوستهام و برخى از کارها را که قادر به انجام آنها هستم مىکنم. براى نينا و دنيا نامه مىنويسم و از آنها مىخواهم که برايم بنويسند ولى کوتاه بنويسند چون هنوز نمىتوانم براى مدت طولانى روى چيزى متمرکز بشوم. دوست داشتم براى برخى ديگر هم نامه بدهم، مثل سونيا، ولى فعلا قادر نيستم. نامههاى دنيا و نينا خوشحالم مىکنند. براى راز نامه نمىدهم. دوست ندارم حرفى بين مان رد و بدل شود که رابطهمان را خرابتر از اين کند. اگر خواست خودش برايم مىنويسد. ولى او که حتما حالا مىداند حالم بهتر است برايم نمىنويسد. مىشنوم که راز با سونيا هم که در يک اتاق هستند حرف نمىزند و اين برايم ناراحت کننده است. هم براى سونيا و هم براى راز نگرانم.
نازلى يک حلقه طلايى زيبا نشانم مىدهد و مىگويد که يکى از دوستانش که در يکى از اتاقهاى ديگر است، آنرا برايش از يک سکه پنج تومانى درست کرده است. خيلى قشنگ است و کاملا اندازه انگشتش است. باورم نمىشود که با دست چطور آنرا صيقل دادهاند. بايد ماهها کار برده باشد.
کمکم دارم زندگى عادىام را شروع مىکنم. نگهبان مىگويد که براى بهدارى آماده شوم. دلم مىخواهد که به او بگويم که احتياجى ندارم ولى از آنجايى که مىدانم مشکلم کاملا رفع نشده و ممکن است دوباره معدهام خون ريزى کند، چيزى نمىگويم. فرى مىگويد:
- از دکتر بخواه که برايت غذاى مخصوص بنويسد، نمىتوانى براى هميشه فقط عسل و پنير و نان بخورى. بدنت احتياج به غذا دارد، به دکتر بگو که نمىتوانى غذاى زندان را بخورى.
همراه نگهبان زن وارد اتاق دکتر مىشوم، پاسدار نيست. دکتر متخصص است، به نظر مىرسد که فعاليتهاى پدرم موثر واقع شدهاند. به نظر مىرسد که آقاى دکتر نمىداند که در زندان جمهورى اسلامى نشسته است. معاينهام مىکند و در مورد خونريزى و درمانى که شدهام مىپرسد. وقتى مىگويم که چون من قبول نکردم انزجار بدهم درمانم نکردند، مىگويد:
- بايد آندوسکپى شوى، بدون گزارش آن من نمىتوانم وضعيت فعلى معدهات را بفهمم. تا بار ديگر که بعد از آندوسکپى مىبينمت فقط غذاى مخصوصت را بخور، ويتامينهايت را هم حتما بخور.
- کدام ويتامين؟ کدام غذاى مخصوص؟ من فقط پنير و عسل با نان مىخورم که از فروشگاه مىخريم.
با تعجب نگاهم مىکند و مىپرسد:
- غذاى مخصوص بهت نمىدهند؟
- نه.
- وقتى به سالن غذا خورى مىروى که غذايت را بخورى، روى ميز کنار بشقابت قرصهاى ويتامين آماده نيستند که تو بخورى؟
نگاهش مىکنم، براى يک لحظه فکر مىکنم مسخرهام مىکند، ولى حالت نگاهش بهم مىگويد که کاملا جدى است.
- ما نه سالن غذاخورى و نه ميز و نه ويتامين داريم، ما روى زمين غذا مىخوريم.
با ناراحتى نگاهم مىکند و مىپرسد:
- هر روز بهت ماست مىدهند؟
- نه.
نگهبان به صدا در مىآيد:
- دروغ مىگويد، هر هفته به آنها ماست مىدهيم.
- راست مىگويد، هر هفته دو قاشق ماست به ما مىدهند. ولى حالا يخ بيشتر از هر چيزى احتياج دارم چون معدهام خيلى داغ است و اگر يخ داشتيم مىتوانستم با جويدن آن معدهام را خنک کنم. مىشه برايم يخ بنويسيد؟
- حتما، ولى بايد گوشت هم بخورى، الان خيلى برايت لازم است.
- ولى ترجيح مىدهم که نخورم چون اسهالم را شديدتر مىکند و با سه بار دستشويى رفتن در روز نمىتوانم آنرا با دردى که دارم تحمل کنم.
با تعجب نگاهم مىکند و مىپرسد:
- چرا بيشتر از سه بار به دستشويى نمىروى؟
احساس مىکنم که خيلى از دنياى زندان دور است. مىگويم:
- چون در اتاقمان بسته است و نگهبانان سه بار در روز براى نيم ساعت در را باز مىکنند که از دستشويى و حمام استفاده کنيم. يکبار هم نيمه شب در را باز مىکنند که همهمان خواب هستيم. به هر حال اين تعداد دستشويى رفتن برايم کافى نيست. به اندازهاى که احتياج به آب دارم نمىتوانم بنوشم و از وقتى که نان و پنير مىخورم اسهالم شديدتر شده. و انتظار براى دستشويى خيلى دردناک است.
با ناراحتى مىپرسد:
- چه مدت است که در اين شرايط هستى؟ يعنى پشت درهاى بسته.
- اين دوره اخير هشت ماه مداوم است.
دکتر سرش را تکان مىدهد، احساس مىکنم که قيافهاش با لحظهاى که وارد اتاق شدم کاملا متفاوت است، درد را مىشود در صورتش ديد. فکر مىکنم که زندان را تنها در فيلمهاى غربى ديده است که در مقايسه با شرايط ما آنها زندگى خوبى دارند. او در ليستى که برايم نوشته يخ را هم نوشته و اضافه کرده است که مانع از خون ريزى دوباره معدهام خواهد شد. نوشته است که بايد هر وقت احتياج به دستشويى دارم بتوانم از آن استفاده کنم. او ليست را مىخواند و من مىخندم چون ليست چيزهايى است که مردم فقير هم در ايران ندارند. واى به حال ما که در زندانيم، ليست چيزهايى که از وقتى که در زندانم آنها را نديدهام. مىپرسد:
- چرا مىخندى؟
- چون اينها را به من نخواهند داد.
نگهبان با تنفر نگاهم مىکند و مىگويد:
- دروغگو، بيا، بايد بريم.
در حاليکه نگهبان چادرم را مىکشد که مرا با خود ببرد، به دکتر نگاه مىکنم و از او تشکر مىکنم. دکتر مىگويد:
- معدهات وضع خوبى ندارد، بايد مراقبش باشى وگرنه ممکن است دوباره خونريزى کند. موفق باشى.
لبخندى به دکتر مىزنم و به دنبال نگهبان مىروم. نگهبان مرا به بند برده در اتاق را باز مىکند و مرا به درون اتاق هل مىدهد.
بنابر دستور دکتر غذاى مخصوص بهم مىدهند. برنج با مرغ و يا گوشت قرمز. ولى مرغ را اصلا نمىتوانم بخورم چون کبود است و حالم را بهم مىزند. انگار قبل از کشتنش شکنجهاش کردهاند. ماست هم به من مىدهند و مىتوانم از فروشگاه کمپوت و نان سوخارى بخرم. فرى مراقب خوردن و نوشيدنم است. از وقتى که پنير مىخورم، همه دوستانم پنيرشان را براى من نگه مىدارند. هرچه به آنها مىگويم که به آن ميزان پنير احتياجى ندارم گوش نمىدهند و مىگويند که آنها مىتوانند چيزهاى ديگر بخورند و احتياجى به آن ندارند. از آن موقع نازنين هم پنيرش را برايم کنار گذاشته است. او از من مىخواهد که پنير او را هم استفاده کنم به او مىگويم که به اندازه کافى دارم و نيازى به بيشتر از آن ندارم. ناراحت مىشود و مىگويد:
- اگر نخورى من به حساب اختلاف سياسىمان مىگذارم.
- ولى من هيچ مشکلى با تو ندارم.
- پس آنرا هم استفاده کن.
قبول مىکنم و از او تشکر مىکنم. نمىدانم دوستانش چه عکسالعملى به کار او نشان خواهند داد. نازنين هم يکى از چريکهاست ولى با بقيهشان فرق دارد. خصوصيات خاص خودش را دارد. زندانى شاه هم بوده است و با بقيه متفاوت است. همين کارش که اگر کارى را بخواهد بدون در نظر گرفتن نظر بقيه انجام مىدهد، رفتارى است که در بقيهشان نمىبينى. بقيهشان مرا ضدانقلاب مىبينند که نبايد با من حرف بزنند. در اين روزها که خوابيده بودم هيچ کدام پيشم نيامدند که حالم را بپرسند. يک پرده نامرئى بين ما است و حالا نازنين که هميشه بنا بر احساسات انسان دوستانهاش رفتار مىکند از من مىخواهد که پنيرش را، يعنى بخشى از غذايش را بخورم. مطمئن هستم که دوستانش کارش را قبول ندارند. نازنين تنها کسى است که همه نگهبانان و رئيس زندان را يعنى از بالا تا پائين همهشان را مسخره مىکند. او تيپى نيست که تنها آن نگهبانانى را که در بين خود نگهبانان هم توسرى خور هستند، مسخره کند. اعتماد بنفسش بالاست و سلول انفرادى را بىهيچ مشکلى تحمل مىکند. با لبخند به سلول مىرود و با خنده بر مىگردد. گاهى احساس مىکنم که به فعاليتهاى من و نازلى آگاه است. خيلى از شبها که همه خوابند و من و نازلى تا دير وقت بيدار مىمانيم و نامه مىنويسيم، او هم کتاب مىخواند.
نگهبان مرا به بهدارى مىبرد که از معدهام عکسبردارى کنند. دو تا پاسدار مرد زشترو در اتاق هستند، از من مىخواهند که لباس مخصوص بهدارى را بپوشم. هرچند با آنها راحت نيستم ولى هرچه مىگويند انجام مىدهم. از من مىخواهند که براى عکسبردارى يک مايع سفيد غليظ را بخورم. خوردن آن برايم امکان پذير نيست ولى مىگويند که بدون آنکه آنرا بخورم نمىتوانند معدهام را عکسبردارى کنند. يکى از آنها ديگرى را دکتر خطاب مىکند، هرچند به قيافهاش نمىآيد که دکتر باشد. يک ليوان از آن مايع را مىنوشم، مىگويند کافى نيست، يک ليوان ديگر هم مىنوشم و آمادهام که بالا بياورم. از من مىخواهند که پشت دستگاهى بايستم و خودشان از طرف ديگر داخل آنرا نگاه مىکنند و حرف مىزنند. چيزى را به يکديگر نشان داده و ريسه مىروند. حالت تهوع شديد دارم و مىخواهم بالا بياورم و آنها مىگويند يک دقيقه مانده که تمام شود. بعد از مدتى ديگر نمىتوانم تحمل کنم به طرف سطل آشغال مىدوم و بالا مىآورم. از من مىخواهند که دوباره از آن مايع بخورم و من قبول نمىکنم، اعتمادى بهشان ندارم. در حاليکه حالت تهوع دارم مرا به اتاقم مىفرستند.
زندگى در اتاق دربسته خيلى برايم سخت شده است. گاهى براى فرار از درد و اسهال مىخوابم. فرى مىگويد:
- نبايد خودت را خسته کنى، بيشتر استراحت کن. بدنت هنوز به وضعيت قبل از خون ريزى نرسيده است.
به او مىگويم باشه. ولى در عمل به او گوش نمىدهم و نيمههاى شب بيدار مىشوم که نامههايم را بخوانم و يا بنويسم و يا کتاب بخوانم. گاهى به نازلى نگاه مىکنم و آرزو مىکنم که سلامتى و قدرت او را داشتم. با اينکه در قبر بوده و بارها در سلول انفرادى بوده است، ولى وضع جسمى خوبى دارد.
در ملاقات به خانوادهام در مورد دکتر متخصص مىگويم و سوالات او در مورد اتاق غذا خورى و ويتامين. پدرم مىگويد که پيش افراد متفاوتى رفته است و در مورد وضعيت من با آنها حرف زده است. با اينکه مىدانم که ديدن دکتر متخصص فقط بخاطر دوندگىهاى او بوده است به او مىگويم که اين کارها را نکند. مىگويد هر کارى از دستش بر بيايد مىکند که مرا از زندان بيرون ببرد. پدرم مىگويد که گروهى از حقوق بشر به ديدن زندانها خواهند آمد. به او مىگويم که خيالت راحت باشد، رژيم نمىگذارد که آنها ما را ببينند. تنها توابها را به آنها نشان خواهند داد. خواهرم مىگويد که آنها نام مرا بهمراه نامهاى ديگرى دارند و از رژيم خواهند خواست که ما را هم ببينند.
نازلى از ملاقاتش مىگويد:
- مادرم گفت زهرا را بخاطر ناراحتى روانى آزاد کردهاند و او گاهى به ديدن مادرم مىرود. بيشتر اوقات حالش خوب است ولى گاهى که حالش بد مىشود، شروع به شکستن پنجرهها مىکند و مىخواهد که به خودش صدمه برساند. در اين مواقع خانوادهاش او را به بيمارستان مىبرند و بسترىاش مىکنند. براى مدتى در بيمارستان مىماند تا حالش خوب شود. زهرا در يک کارخانه کار مىکند و برايمان سلام رسانده است.
به ياد حرفهاى زهرا مىافتم، سال پيش که از سلول به اتاقش برگشت مىپرسيد صداى مردم را نمىشنويد؟ دارند شعار مىدهند زندانى سياسى آزاد بايد گردد. کاش مىتوانستم بفهمم که چطور چنين صدايى را در مغزش مىشنيد. فکر مىکنم چيزى در مورد مغز انسان و قدرت آن نمىدانم. اينکه چگونه کار مىکند و چطور مىشود که انسانهايى مثل زهرا و يا مهين دچار اختلالات روانى شوند؟ چه تغييراتى در مغز باعث مىشود که رفتار يک نفر در مدت کوتاهى تا اين حد تغيير کند؟ چطور او صداى تظاهرات کنندگان را مىشنيد و برايش عجيب بود که ديگران صدا را نمىشنوند؟
٭ ٭ ٭
نگهبان مرا براى بهدارى صدا مىکند ولى از ساختمان٢١٦ بيرون مىرويم. همراه يک نگهبان زن در ماشينى مىنشينم، پاسدار مسلحى به جز راننده در ماشين است. خيابانها را پشت سر مىگذاريم، احساس غريبى دارم. گويى هرگز اين بيرون را نديدهام. همه چيزش برايم جالب است. انگار هرگز آدم نديدهام. احساس دورى شديدى نسبت به آنچه که مىبينم، مىکنم. احساس مىکنم که دور از دسترسى است، دست نيافتنى است. رنگها و درختان و مردم و آسمان را با چشمانم مىنوشم. ولى سير نمىشوم. تشنهترم مىکند. همه چيز برايم تازگى دارد، لباس مردم، رنگ صورتشان، رنگ در خانهها و تزئين مغازهها. احساس مىکنم از کره ديگرى آمدهام. نمىدانم اين احساس فاصله از دنياى بيرون بخاطر اعدامهاى سال پيش است و يا دوره بيماريم که تا لب مرگ رفتم و برگشتم. به ميدان تجريش مىرسيم و به بيمارستان تجريش مىرويم. مرا به يکى از بخشها مىبرند. دستبند به دستانم نيست ولى از زير چادر نگهبان زن محکم مچ دستم را گرفته است. بيمارستان شلوغ است، مردم را نگاه مىکنم. آنها هم مرا نگاه مىکنند ولى نمىدانند که زندانى هستم. با اينکه از کنارشان رد مىشوم ولى احساس مىکنم که فرسنگها فاصله بين من و آنهاست. فاصلهاى نامرئى، فاصلهاى که مچ دستم را به درد آورده است. دلم مىخواهد که فرياد بزنم و بگويم که از قتلگاه انسانها مىآيم. به اتاقى مىرسيم، به نظر مىرسد که آنها منتظرمان هستند. پاسدار مسلح با نرس حرف مىزند. نرس دخترى زيبا، جوان، خوشرو و مهربان به نظر مىآيد. نرس با دکتر که جوان و اصلاح کرده و خوش تيپ است حرف مىزند. نرس بر مىگردد و به من مىگويد که داخل شوم، نگهبان زن مىخواهد که وارد اتاق شود. نرس مىگويد:
- متاسفم شما نمىتوانيد داخل شويد. دکتر حاضر نيست جلوى پاسدار مريض را ببيند. مريض بايد تنها وارد اتاق شود.
پاسدار مسلح مىگويد:
- نگهبانش بايد داخل شود، ما اينجا مىايستيم ولى او بايد همراهش بيايد تو. نمىتوانيم زندانى را براى يک دقيقه هم دور از چشممان بگذاريم، خطرناک است.
با شنيدن لفظ خطرناک بىاختيار مىخندم، نرس نگاهى به من مىکند و مىگويد:
- بايد با دکتر حرف بزنم.
نرس بعد از چند لحظه بر مىگردد و مىگويد:
- متاسفم، اگر شما داخل اتاق شويد دکتر مريض را نمىبيند. فقط مريض مىتواند داخل اتاق بيايد.نگهبانان با يکديگر حرف مىزنند و بالاخره مىگذارند که تنها داخل اتاق شوم. با خوشحالى وارد اتاق مىشوم. از اينکه دکتر در مقابل پاسدارها کوتاه نيامد احترامم را بر مىانگيزد. نرس دستم را مىگيرد و در مورد آندوسکپى و کارى که دکتر مىخواهد بکند، توضيح مىدهد. رفتارش با من با عشق و محبت است. من بيشتر از اينکه متوجه حرفهايش بشوم محو رفتار دوستانهاش هستم. مىپرسد:
- چند سال است که در زندان هستى؟
- هفت سال.
مىبينم که اشک در چشمانش جمع مىشود. در مورد کشتار سال پيش مىپرسد:
- خيلىها را کشتند؟
- آره. حداقل دوسوم زندانيان مرد را کشتند. همه مجاهدين بند ما را هم کشتند.
دکتر با محبت نگاهم مىکند، با آنها احساس راحتى مىکنم. از گلويم لولهاى را به معدهام مىفرستند، دکتر کامپيوترى را نگاه مىکند و نت بر مىدارد. نرس پشت سرم ايستاده و با دستش، دستم را نوازش مىکند. گلويم درد گرفته است، نرس مىگويد که براى مدتى گلويم درد خواهد داشت. برايم آرزوى موفقيت مىکنند و از من مىخواهند که مراقب خودم باشم و من هم از آنها تشکر مىىکنم. بعد از سالها با احساس غرور و خوشى خاصى از اتاق بيرون مىآيم. تمام اين سالها رژيم ما را تحقير کرده است و حالا براى اولين بار مردم عادى را مىبينم که رفتارشان همراه با عشق و محبت و احترام است.
در راه برگشتن به زندان مردم را که از خيابانها مىگذرند نگاه مىکنم. برايم مهم نيست اگر به بيمارستان آمدنم هم منجر به درمانم نشود، همينکه آمدم از نظر روانى خيلى از زخمهايم را ترميم کرد. ديدن رفتار سرد و بدون احترام دکتر و نرس با پاسدارها و رفتار محبتآميزشان نسبت به من برايم خيلى دوست داشتنى بود. تفاوت رفتارشان با من نسبت به پاسدارها و بعد رفتار دوستانهشان با من مثل مرهمى بود که بر روى زخمهايم گذاشته باشند. زخمهايى که ديده نمىشوند و نتيجه زندگى در زندان و تحقير شدن مداوم هستند. شرايطى که مرا مقصر مىداند و تاثيرش بر من آنچنان بوده است که خودم را براى چيزهايى که خارج از کنترلم هستند سرزنش کنم. به اتاقم مىروم با گفتنىهاى زيادى در مورد نرس، دکتر و مردمى که در خيابانها ديدم.
٭ ٭ ٭
نامهاى از سونيا دارم نوشته است:
- از اينکه حالت بهتر شده است خيلى خوشحالم. فکر مىکردم از دستت مىدهيم و خيلى ناراحت کننده بود. من خوبم ولى خوش نيستم، در واقع وضع خوبى ندارم. مىدانى که در اين اتاق به جز من و راز کسى ديگر از دوستانمان نبود. حالا راز هم با جهان دوست شده است و با من حرف نمىزند، هيچ رابطهاى نداريم. با اينکه سر سفره راز و جهان مىنشينم ولى باهام حرف نمىزنند. از رابطهاى که با راز داشتم هيچ نمانده. گويى مرا نمىبيند، هيچ حرفى با من نمىزند. مىدانى که اکثر زندانيان در اين اتاق چپىهايى هستند که با من حرف نمىزنند. جهان همه به جز دنبالهروهايش را ضدانقلاب مىبيند. من هم تنهاى تنها هستم. فقط کتاب مىخوانم، کاش اين وضعيت زودتر تمام شود.
خيلى براى سونيا ناراحت مىشوم ولى براى راز هم متاسفم. گاهى احساس مىکنم جهان با بىاعتنايى به ديگران و ضدانقلاب خواندنشان دارد از آنها انتقام مىگيرد. انتقام چه چيز را؟ ديگران با او چه کردهاند؟ شايد او هم نياز دارد فشارى را که رژيم به او آورده به شکلى تخليه کند و چه کسى بهتر از بقيه زندانيان؟ ولى چطور راز به دام او افتاده است؟ راز حتى جزو آنهايى نبود که تنها مقاومت کند، او به مبارزه در زندان اعتقاد داشت. از ابتداى دستگيريمان من و راز فکر مىکرديم که مىتوانيم مبارزه را در زندان ادامه دهيم و در اين راه فعاليت مىکرديم. بينش ما از مبارزه و مقاومت با بقيه متفاوت بود. هدف زندانيان ديگر مقاومت بود و نهايتا سازماندهى مقاومت که بنظرم بيشتر اوقات هم موفق نبودند. چون آنها با جهان بينى ديگرى به مقاومت نگاه مىکردند و ما قادر بوديم که اينرا ببينيم. ما مىدانستيم که آنها شکست خواهند خورد و هدف ما متفاوت بود. ما به تشکل فکر مىکرديم، به سازماندهى مبارزه در زندان فکر مىکرديم. به اينکه بحثهايمان چه بايد باشند و اينکه چگونه از نظر روحى به زندانيان کمک کنيم فکر مىکرديم. مشغله فکرى ما سازماندهى روابط پايدار در زندان بود. حالا راز هم همه اين مبارزه را به اتهام ضدانقلابى بودن رها کرده است. ديگر به اينکه بقيه چه مىکنند اهميتى نمىدهد، محيطى که در آن زندگى مىکند برايش مهم نيست. وقتى به دوستان قديمىاش يعنى من و سونيا اهميت نمىدهد، چطور مىتواند به محيطش اهميت بدهد؟ وقتى من و راز با هم بوديم، هر دو فکر مىکرديم که جهان قدرت تخريبى دارد و قادر است انسانى را ديوانه کند و يا بشکند. هيچ وقت فکر نمىکردم که با جهان دوست شود. نگرانش هستم چون فکر نمىکنم که يک رابطه ساده باشد. رابطه با جهان نقطه عطفى براى وارد شدن به گروه اوست. و هر کس که با او دوست شود بعد از مدتى پشت به دوستان قبلىاش مىکند. همه اينها با اين ذهنيت اتفاق مىافتند که بقيه ضدانقلاب هستند. فرد به اين دليل با دوستانش قطع رابطه مىکند که توسط گروه جهان پذيرفته شود. برايم عجيب است که فردى مثل راز که توانايىهاى زيادى دارد به گروه جهان پيوسته است.
٭ ٭ ٭