زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

تلاش براى ارتباط با بيرون

حالم بهتر است و آرزوهايم به کاسه سرم ضربه مى‌زنند. تمام اين سالها يکى از آرزوهايم اين بود که با دوستانم و با حزب در بيرون از زندان ارتباط بگيرم. گاهى از يکى از آنها خواستم که برايم نامه بدهد، نظرات جديد را بدهد ولى هرگز چيزى دريافت نکردم. هميشه آرزو داشتم که نوشته‌هايى از آنها به دستم مى‌رسيد. در اينجا که کتاب و مجله و روزنامه‌هايى که دلم مى‌خواهد را ندارم، هميشه احساس کمبود مى‌کنم. از نازلى مى‌پرسم:

- آيا از دوستان بيرون از زندانت خواسته‌اى که چيزى برايت بدهند؟

- آره، هربار سايه پاسخ مى‌دهد که ممکن است موجب خطر برايم شود.

- فکر نمى‌کنى که مى‌توانيم براى حزب بنويسيم؟ منظورم اين است که مى‌توانيم نامه‌اى براى سايه بدهيم و از او بخواهيم که به حزب بدهد.

- چرا مى‌توانيم اين کار را بکنيم. ولى مسئله اين است که نامه را چطور بنويسيم که اگر به دست رژيم افتاد سر از آن در نياورد.

- مى‌توانيم با مورس بنويسيم و بعد از اينکه نامه به دستش رسيد، کد مورس را برايش بفرستيم.

 - در اين صورت احتياجى به کار دوم نيست، شعرى بود که هر دومان دوست داشتيم. مى‌توانيم آن شعر را به عنوان کد استفاده کرده و وقتى نامه به او رسيد من فقط اسم شعر را به او خواهم رساند.

براى اولين بار احساس آرامش خاصى مى‌کنم. نازلى مى‌پرسد:

- نامه را چطور بنويسيم که شبيه نامه نباشد؟

- بايد فکر کنيم، بلوزى دارم که چهار خانه است مى‌توانيم از آن استفاده کنيم.

با يک خودکار روى بلوز در فاصله‌هاى لازم بين خانه‌ها علامت مى‌گذاريم و تمام پشت بلوز را پر مى‌کنيم. اميدواريم که سايه بفهمد که با رمز نوشته شده است و بتواند آنرا بخواند. توسط يکى از زندانيان که با خانواده اش ملاقات دارد بلوز را به بيرون از زندان مى‌فرستيم.

زمان مى‌گذرد ولى هيچ پيغامى از سايه به ما نمى‌رسد، نمى‌دانيم که چه اتفاقى براى بلوز افتاده است. تصميم مى‌گيريم که نامه ديگرى بنويسيم. اينبار آنرا به شکل يک تابلوى کوبلن بر اساس طرح قايقرانان ونگوک در مى‌آوريم. هر روز يکى از ما به تخت سه مى‌رويم و براى چند ساعت کارمان دوختن کوبلن است. سعى مى‌کنيم که زندانيان هم نبينند که کوبلن مى‌دوزيم، چون اين کارى نيست که ما معمولا مى‌کنيم. کوبلن دوزى معمولا کار آنهايى است که کار ديگرى ندارند انجام دهند. ما سرمان شلوغ تر از آن است که خودمان را با کوبلن دوزى سرگرم کنيم. مشکل اين است که نمى‌توانيم به ديگران بگوييم که اين يک کوبلن معمولى نيست. براى همين نمى‌گذاريم کسى ببيند که چه مى‌کنيم. بخاطر شرايطى که در زندان گذرانديم فکر مى‌کنيم که بايد اين کار را مخفيانه انجام دهيم. هرچند باعث مى‌شود که ديگران برخورد خوبى با ما نداشته باشند ولى اين در مقابل اينکه روزى رژيم بفهمد که ما چکار کرده‌ايم و بخواهد براى آن سرکوبمان کند هيچ است.

نازلى مى‌گويد:

- راز برايم نامه‌اى داده است و کتاب ديويد يافى را خواسته است. برايش نمى‌فرستم، براى اينکه دارد از من استفاده مى‌کند. به من گفت که نمى‌خواهد با من رابطه داشته باشد. ماههاست که از او نامه‌اى نداشته‌ام، حالا از من کتاب مى‌خواهد. به هيچ عنوان برايش نمى‌فرستم، مهم نيست چه فکرى خواهد کرد.

روز بعد نازلى نامه ديگرى از راز دريافت مى‌کند که خيلى ناراحت کننده است. نامه راز مثل برخورد گروه جهان به ماست که فحش مى‌دهد. از اينکه مى‌بينم يکى از آنها شده خيلى ناراحتم.

٭ ٭ ٭

دوباره با نامه نوشتن و خواندن سرم حسابى شلوغ شده. نامه‌هاى دوستانم از اتاقهاى ديگر و نازلى که در يک اتاق هستيم. شايد خنده‌دار به نظر برسد ولى گاهى نوشتن بهتر از حرف زدن است. در نوشتن آدم بيشتر فکر مى‌کند و با دقت بيشترى نسبت به حرف زدن مى‌نويسد. گاهى در خواندن هم آدم توجه بيشترى دارد تا در گوش دادن. بنابراين من و نازلى هم در مورد مسائلى حرف مى‌زنيم و در مورد بعضى مسائل براى هم مى‌نويسيم، هرچند نوشتن وقت بيشترى از هردوى‌مان مى‌گيرد. دارم نامه نازلى را مى‌خوانم، در مورد رابطه من با يکى از دوستانم که در اتاق ديگرى است برايم نوشته است. اينکه با نوشتن و رابطه داشتن با او وقتم را هدر مى‌دهم. نازلى فکر مى‌کند که نبايد در رابطه با آن فرد وقت بگذارم ولى نامه‌اش مرا قانع نمى‌کند.

اواخر سال ٦٨ است و ما همچنان در اين اتاق دربسته زندگى مى‌کنيم. صبح است و ساعت سکوت و وقت مطالعه است، هرکس سرش به خواندن چيزى گرم است. من نزديک قفسه نشسته‌ام که پرده اى آنرا پوشانده است. نازلى کنارم نشسته است، مى‌گويد به يکى از نوشته‌هايى که در جاسازى است احتياج دارد. به او مى‌گويم که مراقب باشد تا من دربياورم. نازلى پرده را طورى مى‌گيرد که کسى متوجه نشود من چکار مى‌کنم. اتاق را نگاه مى‌کند که اگر کسى خواست از قفسه استفاده کند به من بگويد که دست از کارم بکشم. نمى‌خواهيم که ديگران جاسازى‌مان را بدانند. مى‌دانيم که اگر ديگران آنرا ياد بگيرند، آنقدر آنرا به شکل علنى و مبتدى استفاده خواهند کرد که به زودى رژيم هم آنرا کشف خواهد کرد. پشت پرده طورى دراز مى‌کشم که دستم به انتهاى قفسه برسد. کار سختى است ولى بالاخره موفق مى‌شوم ابرى را که در آنجا جاسازى کرده‌ام در بياورم. بسته را از داخل ابر در مى‌آورم و ابر را در ساکم مى‌گذارم. ابر چيز خوبى براى جاسازى است چون مى‌توان آن را در هر فضايى قرار داد. به نازلى مى‌گويم که به اين طرف پرده بيايد و بسته را بگيرد. پرده را کنار مى‌زند، دستم را که بسته در کف آن است باز کرده و به طرف او دراز مى‌کنم. نازلى به کف دستم نگاه مى‌کند و ناگهان جيغى کشيده و فرار مى‌کند. با تعجب نگاهش مى‌کنم که در آنسوى اتاق ايستاده و نگاه مى‌کند، ديگران را نگاه مى‌کنم. احساس مى‌کنم که زندانيان با خشم نگاهمان مى‌کنند گويى دو گناهکار ديده‌اند. نازلى با ناراحتى بر گشته کنارم مى‌نشيند و مى‌گويد ببخشيد، بسته شبيه سوسک بود. بسته را نگاه مى‌کنم، حدود سه سانت در يک سانت است که با نايلون سياه و نخ سياه بسته‌بندى شده است. چهار نخ مشکى آويزان از چهار سوى آن قيافه سوسک را به آن مى‌دهند. نمى‌توانم جلوى خنده‌ام را بگيرم، هردو ريسه مى‌رويم و نمى‌توانيم به يکديگر نگاه کنيم و نخنديم.

٭ ٭ ٭

ما را به بند ٤ از بندهاى ٢١٦ منتقل مى‌کنند، يکى از چهار بندى که تا دو سال پيش در آنها بوديم. بعد از اينکه ما را از اينجا بردند مردها را به اينجا آورده بودند. بعضى از مردها از اين بندها براى اعدام رفته‌اند. نگهبانان ما را در اتاقى جا داده، در را بسته و مى‌روند. فکر کرديم شايد وقتى که انتقالى تمام شود درهايمان را باز مى‌کنند ولى چنين اتفاقى نمى‌افتد. دوباره در يک اتاق شلوغ بدون امکانات دستشويى هستيم. دوباره بايد اتاق را تميز کرده و همه چيز را طورى در جايى بگذاريم که کمترين فضا را اشغال کند. من و نازلى در مورد اينکه مردها در اين بندها بوده‌اند و بايد نوشته‌هايى پنهان کرده باشند حرف مى‌زنيم. بايد اتاق و دستشويى و حمام را خوب بگرديم.

روز بعد از انتقالى است، نگهبان در را براى هواخورى باز مى‌کند، من نمى‌روم و در اتاق مى‌مانم. همه جاى اتاق را مى‌گردم و در زير شوفاژ جايى را پيدا مى‌کنم که چيزى را در آن مى‌توانم تکان دهم. به سختى دو نوشته از آنجا در مى‌آورم. يکى از نوشته‌ها نقد برنامه حزب کمونيست است. در نوشته نمى‌توان نام جريان فرد نقد کننده را ديد ولى از محتواى نقد پيداست که بايد متعلق به اکثريت يا راه کارگر باشد. نوشته ديگر در مورد روابط زندانيان است. و از آنجا که در مورد زندانيان مرد است برايمان مشخص نيست که در مورد چه کسانى است. ولى اين مشخص است که هردو نوشته مال افرادى از يک جريان هستند.

به مرور هر گوشه‌اى از دستشويى و حمام را مى‌گرديم. نقاشى رنگ و روغنى از مسعود رجوى، رهبر مجاهدين پيدا مى‌کنيم. ديدن نقاشى خيلى متاسفم مى‌کند از اينکه فردى چنان ريسکى در زندان بکند و عکس يک آدم را بکشد. نقاشى رجوى فکرم را مشغول کرده است. به اين فکر مى‌کنم که چرا برخى قدرت خودشان را نمى‌بينند و مدام به دنبال رهبر‌سازى و قهرمان‌سازى هستند. رهبر‌سازى منجر به دنباله‌روى از رهبر مى‌شود. اين طريقه زندگى سياسى را در اينجا هم براحتى مى‌توان ديد، که برخى دوست دارند نقش رهبر را بازى کنند و برخى دوست دارند رهبرى پيدا کرده که به آن تکيه کنند. چرا انسانها قادر نيستند يک رابطه دو طرفه که هر دو طرف به نسبت نيازشان در آن رابطه تامين شوند، برقرار کنند؟ نمى‌دانم علت در غلطيدن به يکى از اين دو شخصيت چيست ولى مى‌بينم که مثلا جهان دوست دارد که نقش رهبر را بازى کند. او با ديگران طورى رفتار مى‌کند که اين جايگاه براى خودش حفظ شود. همه دنباله‌روهايش هم او را سجده مى‌کنند. در حالى که در رابطه با ديگران سعى مى‌کنند خودشان هم هرچند کوچک ولى يک رهبر باشند. ولى از آنجا که روش زندگى آنها مورد قبول ديگران نيست و فعاليت سياسى هم ندارند، ايزوله شده‌اند. در حاليکه در مورد يکى از چپى‌هاى ديگر فرق مى‌کند، او هم دوست دارد که نقش رهبر را بازى کند. و از آنجا که روش زندگى و کار سياسى‌اش خودبخودى است مورد پسند خيلى‌هاست. او آينده را نمى‌بيند و درکى از ضرورتهاى مبارزاتى ندارد، ولى ديگران را تشويق به دنباله‌روى از خود مى‌کند. هرچند بعد از جريان چادر رنگى او هم دورش خالى شده است.

من و نازلى همه جا را مى‌گرديم ولى نوشته‌اى از کسانى که از نظر سياسى به ما نزديک باشند پيدا نمى‌کنيم. شايد جاسازى‌هايشان فراتر از تجسم ماست و قادر به پيدا کردن نوشته‌هاى آنها نيستيم. در حاليکه نوشته‌هايى پيدا کرده‌ايم که متعلق به افراد جريانات ديگر است. يک دفترچه از مجاهدين پيدا کرده‌ايم که در آن زندگى روزمره يک مجاهد توضيح داده شده است. اينکه ساعت چند بايد از خواب بيدار شود، چه مدت بايد ورزش کند، کى بايد بخوابد، چه بايد بخواند و کلا از صبح تا شب چه بايد بکند. چند دست لباس بايد داشته باشد، حتى مشخص کرده است که چند تا لباس زير بايد داشته باشد. طريق زندگى‌اى که براى يک مجاهد در اين دفترچه ترسيم شده است از زندگى در ارتش و سربازخانه بدتر است.

بيشتر از يک سال است که در اتاقهاى دربسته زندگى مى‌کنيم و به ندرت آسمان را مى‌بينيم، چون هواخورى هم هفته‌اى يکبار براى نيم ساعت داريم. پنجره‌ها از نيمه آن جوش خورده‌اند که کاملا باز نشوند و شيشه‌هاى آن از هر دو طرف رنگ شده‌اند که بيرون را نبينيم. دلم براى ديدن آسمان بخصوص در شب تنگ شده است. دلم براى گلهاى قشنگ تنگ شده، براى گلهاى لاله‌عباسى باغچه‌مان که هر بهار پدرم در کنارشان گلهاى بنفشه مى‌کاشت. دلم براى گلهاى لاله‌عباسى بند آسايشگاه هم که تا مدتى پيش آنجا بوديم تنگ شده است. باغچه‌اى که نامه‌هايم را در آن جاسازى مى‌کردم. اتاق خيلى شلوغ است و با اينحال گاهى احساس تنهايى مى‌کنم، دلم مى‌خواست که لااقل روزى يک ساعت هم تنها بودم.

نيمه‌هاى شب است با لرزيدن زمين از خواب بيدار مى‌شوم. مى‌نشينم، ديگران هم بيدار شده‌اند. نازلى کنارم خوابيده است، بيدار شده مرا نگاه مى‌کند. مى‌پرسد:

- چى شده؟

- يک جايى زمين لرزه شده.

- چيزى نيست، بخواب.

دراز مى‌کشم ولى ذهنم آرام نمى‌گيرد، مردم را مى‌بينم که در زير ساختمانهايشان در حال جان دادن هستند. احساس مى‌کنم که حالم بد است ولى مجبورم که دراز کش بمانم، جايى براى نشستن و يا راه رفتن نيست.

صبح است، در حال خوردن صبحانه هستيم. بلندگوى اتاق روشن مى‌شود و اخبار پخش مى‌شود. مى‌گويد در اثر زمين لرزه ديشب در شمال ايران تعداد زيادى از مردم جان داده و يا زخمى شده‌اند. مى‌گويد که مردم زخمى احتياج به خون دارند و از مردم مى‌خواهد که خون بدهند. همينطور از مردم مى‌خواهد که غذا و پتو و چيزهاى ديگر براى منطقه زلزله‌زده بفرستند. کسى نمى‌تواند صبحانه‌اش را تمام کند، برخى هنوز شروع نکرده بودند. وقتى که نگهبان در اتاق را براى دستشويى باز مى‌کند، بعضى از زندانيان به او مى‌گويند که حاضرند خون بدهند.

من و نازلى مشغول دوختن کوبلن که در واقع يک نامه زيباست هستيم. مى‌دانيم که هر از چند گاهى زندانيان ملاقات حضورى دارند و ما منتظريم که کوبلن تمام شده و آنرا به يکى از دوستانمان که ملاقات حضورى دارد بدهيم که از طريق خانواده او به دست کسى برسد که قرار است آنرا براى سايه دوست نازلى در خارج از ايران بفرستد. کسى نمى‌تواند بفهمد که رنگ دريا، آسمان و قايقها در کوبلن چيزى مى‌گويند. کسى نخواهد فهميد که کوبلن از شرايطمان مى‌گويد. از نياز به تغذيه فکرى و ضرورت دريافت نظرات جديد حزب مى‌گويد. به جز سايه که با دريافت آن بايد آنرا ترجمه کند.

نگهبان مى گويد ‌که دوباره وسايلمان را جمع کرده و موقتا به بند سه برويم. مى‌خواهند که اتاق را  رنگ کنند. بايد وسايلى را که براى چند روز لازم نداريم در وسط اتاق گذاشته و روى آنها را بپوشانيم. به بند ٣ رفته و دوباره اتاق را تميز مى‌کنيم ولى در وقت شام غذا دريافت نکرده و گرسنه و خسته افتاده‌ايم. از انتقال متنفرم، در اين چند ساله مدام از اين زندان به زندان ديگر و يا از اين اتاق به اتاق ديگر منتقل شده‌ايم و هميشه نفسمان را بريده است. انتقال برايم به معناى از دست دادن دوستانم هم هست، بعلاوه خسته شدن و براى چند روز مريض شدن. هرچند اين بار دوستانم را از دست نداده‌ام، ولى با دنيا و نينا در يک بند نيستيم. آنها هم مثل ما در اتاق دربسته هستند ولى در بندى ديگر. نمى‌دانم چه مى‌کنند و چطورند، امکان نامه نگارى به شکل قبل را از دست داده‌ايم. تنها در مواقع ملاقات و يا جاسازى در بهدارى مى‌توانيم براى يکديگر بنويسيم.

امروز ملاقات داريم، خانواده‌هايمان کمى خوشحالند. مى‌گويند يک گروه حقوق بشر به تهران آمده است و قرار است بيايند ما را ببينند. ولى ما باور نمى‌کنيم که رژيم بگذارد آنها ما را ببينند. خانواده‌هايمان از ما مى‌خواهند که وقتى که به ديدنمان مى‌آيند با آنها حرف بزنيم. آنها خوش بينند که شايد اين گروه روى رژيم فشار بياورد که ما را آزاد کنند.

چند روزى از انتقالمان به اين اتاق گذشته است، دوباره نگهبان از ما مى‌خواهد که وسايلمان را جمع کرده و به اتاق قبلى در بند ٤ برگرديم. براى من بخاطر بيمارى‌ام که از سر گذارندم خيلى خسته کننده است ولى بايد تحمل کنم. به اتاق قبلى بر مى‌گرديم و باز هم پشت درهاى بسته مى‌مانيم. رنگ کردن اتاقها هم بايد بخاطر بازديد گروه حقوق بشر باشد، ولى رژيم نخواهد گذاشت که ما را ببينند. ولى چرا اتاق ما را هم رنگ کرده‌اند؟ آنهم چه رنگ مسخره و بى کيفيتى. وقتى به ديوار دست مى‌زنيم دستمان رنگى مى‌شود. شايد رژيم مى‌ترسد که نتواند ما را از چشم آنها پنهان کند. به هر حال اگر گروه حقوق بشر به ساختمان ٢١٦ وارد شوند و به راهروى اصلى قدم بگذارند خواهند ديد که چهار در به راهرو باز مى‌شوند که هر يک به يک ساختمان دو طبقه منتهى مى‌شوند. هر يک از اين طبقه‌ها يک بند هستند، پس اگر آنها به راهروى ٢١٦ وارد شوند رژيم نمى‌تواند مانع ديدارشان از بند ما شود. در اين حالت رژيم نمى‌تواند به آنها بگويد که فقط بندهاى يک و دو را ببينند که بخشى از آن خالى است و در بخشى از آن توابها هستند.

در بند چند تا از اتاقها خالى هستند و يکى از اتاقها پر از وسايل است. يکبار که نوبت دستشويى‌مان بود ديدم که نگهبان در آن اتاق را باز کرد و چيزى در آن گذاشت و دوباره در را بست. اتاق پر از وسايل آن زندانيانى بايد باشد که يک سال و نيم پيش رژيم اعدام کرد. وگرنه تا قبل از انتقال مردها به اين بند وقتى که ما در اينجا بوديم همه اتاقها پر از زندانى بود. از آنجايى که حالا در اين بند به جز اتاق ما تنها اتاق يک است که پر از زندانى است و اگر به آن نزديک شويم نگهبانان که در دفتر هستند صدايمان را خواهند شنيد، در نوبتهاى دستشويى نگهبان در راهرو نمى‌ماند و به دفتر مى‌رود.

به اين اميد که وسايل نوشتن، کتاب و چيزهاى ديگرى پيدا کنيم نقشه گشتن اتاق را مى‌کشيم. سار در گوشه‌اى از راهرو مى‌ايستد که به محض آمدن نگهبان بتواند او را ديده و ما را خبر کند. نازلى در کنار در مى‌ايستد، در را با قاشق باز مى‌کنم و وارد اتاق مى‌شوم. ميز قشنگى مى‌بينم که معلوم است با دست درست شده است. زندانيان مرد بايد آنرا قبل از اعدامشان درست کرده باشند. ميز را برداشته و به نازلى مى‌دهم که به اتاق خودمان ببرد. قبل از اينکه چيز بدرد خور ديگرى پيدا کنم نازلى صدايم مى‌کند. نگهبان چيزى احساس نمى‌کند و هر يک از ما مشغول کارهايمان مى‌شويم. ميز خيلى خوبى است، براى نوشتن و خواندن مى‌توانيم از آن استفاده کنيم.

چند روزى است که دو تا کبوتر سفيد مشغول ساختن لانه‌اى با شاخه‌هاى خشک در پنجره اتاقمان هستند. با تميز نکردن پنجره مراقب هستيم که نترسانيمشان. امروز درست کردن لانه تمام شد و خانم روى آن نشسته است. به نظر مى‌رسد که مى‌خواهد تخم بگذارد. اين دو کبوتر براى همه افراد اتاق جاجالب هستند. پيداست که کبوتر ماده تخم گذاشته است، کبوتر نر برايش غذا مى‌آورد. ديدن رابطه عاشقانه‌شان زيباست. اين تنها پديده طبيعى است که در اينجا مى‌بينيم.

يک هفته‌اى از خوابيدن کبوتر روى تخمش مى‌گذرد. نيمه‌هاى شب است، با صداهاى ناهنجارى از خواب بيدار مى‌شوم. همه بيدار شده‌اند و به پنجره زل زده‌اند. کبوتر از اين طرف به طرف ديگر مى‌پرد و گربه‌اى چاق و چله در تلاش است که او را بگيرد. از کبوتر خون مى‌چکد. روى پنجره پر ريخته، پنجره را خونى کرده‌اند. همه مان يخ زده‌ايم. گربه و کبوتر هر دو صداهاى ناهنجارى از خود در مى‌آورند. تخم‌هاى کبوتر زير تقلاهايشان مى‌شکنند. انگار خودمان را مى‌بينيم که بوسيله پاسدارها داريم وحشيانه تکه‌تکه مى‌شويم. همه از ديدن اين صحنه افسرده‌ايم، از ديدن خودمان در حال مردن. کبوتر سفيد سمبل آزاديست، مثل خودمان و ما داريم جلوى چشم خودمان مى‌ميريم. سال ٦٧ جلوى چشمم زنده مى‌شود، با زندانيان چنين کردند. گربه کبوتر بيجان و خونين را به دندان گرفته از بين ميله‌ها مى‌رود. شايد مى‌رود که توله‌هايش را غذا دهد و ما مى‌مانيم و پنجره‌اى که به آن خون پاشيده شده است. مى‌خوابم و پتو را به روى صورتم مى‌کشم و در سکوت اشکم را که گويى زندانى بوده، رها مى‌کنم.

٭ ٭ ٭