زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

ديوار گالين دوپول

صبح است، به راهروى اصلى مى‌رويم که چايى‌مان را بياوريم و چيز عجيبى مى‌بينيم. در بين راهروى ٢١٦ يک ديوار است، که آنرا نصف کرده است. حالا در هر طرف ديوار فقط دو در هست که هر يک به يک بند دو طبقه راه دارد. ديوار را براى اين رژيم کشيده است که بتواند ما را از چشم گروه حقوق بشر پنهان کند. حالا وقتى که گروه به راهروى ٢١٦ بيايند تنها دو در مى‌بينند، دو درى که به بندهاى يک و دو منتهى مى‌شوند. رژيم تاکتيک جالبى براى پنهان کردن ما از چشم آنها زده. گروه حقوق بشر در بندهاى يک و دو تعدادى تواب خواهند ديد که اعتراضى به رژيم و کشتارهايش ندارند. ولى خانواده‌ها اسامى ما را به گروه داده‌اند. اگر گروه تعدادى از اين اسامى را به رژيم بدهد و خواهان ديدار با آنها باشد رئيس زندان چه جوابى خواهد داد؟

نگهبان اسم يکى از زندانيان را که سال پيش همسرش اعدام شده است مى‌خواند که براى بازجويى آماده باشد. مطمئن هستيم که اين بايد در رابطه با گروه حقوق بشر باشد، حتما خانواده‌اش اسم او را به گروه داده‌اند. زندانى با چادر و چشم‌بند پشت در آماده است ولى نگهبان نمى‌آيد که او را ببرد. بازديد گروه حقوق بشر بايد امروز باشد. به هر حال گالين دوپول، نماينده حقوق بشر سازمان ملل در ايران امروز از زندان بازديد کرد. و شايد نداند که بخشى از زندان را و زندانيان را نديده است.

٭ ٭ ٭

صبح است و وقت سکوت. هر کس مشغول خواندن چيزيست. صداهايى از راهرو مى‌آيد، بايد زندانيان جديدى را به بند آورده باشند. از صداها پيداست که به اتاق چهار دارند مى‌روند. دوست داريم که بدانيم آنها چه کسانى هستند. آيا از دوستانمان هستند؟ خيلى طول نمى‌کشد که بفهميم، يک ساعت از انتقالشان نگذشته است که صدايشان از هواخورى به گوش مى‌رسد. همه به طرف پنجره‌ها مى‌رويم و هواخورى را نگاه مى‌کنيم. حدود ده تا زن بسيار جوان هستند، زيبا با لباسهاى قشنگ و گران قيمت. از سنشان احساس مى‌کنيم که نبايد سياسى باشند. نازنين به بالاى پنجره مى‌رود و از آنها سوالاتى مى‌کند. يکى از آنها مى‌گويد مراقب باش يک جاسوس بين ماست. به نظر مى‌رسد که به ما خيلى راحت اعتماد مى‌کنند ولى به خودشان اعتماد ندارند. همان شخص بعد از کمى قدم زدن و جک گفتن با دوستش شروع مى‌کند به پاسخ دادن به سوالات نازنين. مى‌گويد:

- همه‌مان در يک خانه‌اى بوديم که مال آقايان وزرا بود. مرتب به خانه مى‌آمدند و دوستانشان را هم مى‌آوردند و ما از آنها پذيرايى مى‌کرديم. آنها برايمان لباس مى‌خريدند و در سالى که گذشت مشکلى نداشتيم. نمى‌دانم چرا ديشب پاسداران به خانه‌مان حمله کردند و همه ما را دستگير کردند.

نازنين سن او را مى‌پرسد.

- پانزده  سال دارم.  همه ما بین ۱۴ تا ۱۷ سال هستیم.

به نظر مى‌رسد که مى‌دانند زياد در اينجا نخواهند ماند، چون شادند و بازى مى‌کنند و مى‌خندند. بالاخره وزرا دلشان برايشان تنگ مى‌شود و پول مى‌دهند و آزادشان مى‌کنند. دستگيريشان بايد بخاطر اختلافات جناحى رژيم باشد. هر جناحى گاهى بر عليه جناح ديگر کارى شبيه کشف و دستگيرى اينها انجام مى‌دهد تا امتيازى نسبت به ديگرى پيدا کند.

يک روز از دستگيرى زندانيان اتاق چهار مى‌گذرد. وقتى به دستشويى مى‌رويم متوجه مى‌شويم که لوله برخى از آفتابه‌ها خونى است. آفتابه ها را تميز مى‌کنيم و استفاده مى‌کنيم. بعد از دستشويى يکى از هم اتاقى‌ها مى‌گويد که بايد مراقب شيوع بيمارى باشيم. اگر امکان دارد آفتابه‌هايى را که اتاق چهار استفاده مى‌کنند استفاده نکنيم. برخى مى‌پرسند چرا و او مى‌گويد بخاطر اينکه لوله برخى از آفتابه‌ها خونى بوده‌اند و اگر ما از آنها استفاده کنيم ممکن است بيمارى بگيريم. باورم نمى‌شود که اين دختران جوان آفتابه را با آقاى وزير يکى گرفته‌اند. شايد هم فرق آنچنانى‌اى برايشان نداشته باشند.

بيشتر اوقات زندانيان اتاق چهار در هواخورى هستند و شلوغ مى‌کنند، يا بازى مى‌کنند و يا با يکديگر دعوا مى کنند. کارهاى خنده‌دارى مى‌کنند که ما تا حالا نديده‌ايم. دامنهايشان را بالا مى‌زنند و تنشان را به يکديگر نشان مى‌دهند. بالاخره خيلى جوان و پر انرژى هستند. نگهبان پشت بام آنها را نگاه مى‌کند و آنها هم چيزهايى به او مى‌گويند و با يکديگر مى‌خندند.

روز ملاقات است. از خانواده‌مان مى‌شنويم که گروه حقوق بشر از اوين ديدن کرده است و از ما مى‌پرسند که آيا آنها را ديده‌ايم يا نه. با شنيدن اينکه رژيم ديوارى در راهروى ٢١٦ کشيده که ما را از چشم آنها پنهان کند، عصبانى شده و مى‌گويند که به گروه خبر خواهند داد. ما اعتقادى به گروههايى که از سازمان ملل مى‌آيند، نداريم. ولى خانواده‌هايمان اميدوارند که شايد چنين گروهى بتواند فشار آورده و منجر به آزادى ما شوند. خانواده‌هايمان نمى‌دانند که سرنوشت ما بيشتر از هرچيز در دست مردم است. اگر کارگران براى حقوقشان بلند شوند و خواهان آزادى ما نيز بشوند، قبل از هر فشار بين‌المللى آزاد خواهيم شد.

مى‌شنويم که يکى از زندانيان که بخاطر بيمارى در بيمارستان بسترى بوده، آزاد شده است. به اين ترتيب که خانواده‌اش از رئيس زندان مى‌خواهند تا او را موقتا آزاد کنند. رئيس زندان او را براى دو ساعت به خانه مى‌فرستد. وقتى که بر مى‌گردد به او و خانواده‌اش مى‌گويند که اگر انزجار بنويسد آزادش مى‌کنند و او هم مى‌نويسد.

زندانيان اتاق چهار بايد در حال آزاد شدن باشند، چون سر و صداهاى زيادى از راهرو مى‌آيد. کمتر از دو هفته در اين اتاق بودند، و حالا هم مى‌روند که از آقايان وزرا پذيرايى کنند. چه کسى مى‌داند تا کى اين وضع را خواهند داشت و کى با شرايطى روبرو خواهند شد که هيچ نوع حمايتى نخواهند داشت. چه زمانى براى طولانى مدت به زندان خواهند افتاد و يا سنگسار خواهند شد؟ نمى‌دانم که آيا خودشان هم به اينکه چقدر دارد از آنها سو استفاده مى‌شود واقفند يا نه.

هفته‌اى يکبار هواخورى داريم که بعد از ساعت دستشويى است. هر بار نگهبان مى‌گويد که وقت دستشويى‌مان تمام شده و در دستشويى را مى‌بندد و مى‌گويد که مى‌توانيم به هواخورى برويم. بيشتر اوقات تنها من و نازلى و سار و دو يا سه نفر ديگر به هواخورى مى‌رويم که قدم بزنيم. بقيه نمى‌آيند چرا که تعدادى هنوز در دستشويى هستند. همه مى‌دانيم که وقت دستشويى کم است. هيچ چيز در اينجا به اندازه کافى نيست، حتى هوايى که آنرا تنفس مى‌کنيم و يا غذايى که به ما مى‌دهند. جايى که هر کس دارد برايش کافى نيست، ولى نبايد هفته‌اى يک بار هواخورى را هم در اعتراض به کم بودن وقت دستشويى از دست بدهيم. از آنجايى که ما دوست داريم به هواخورى برويم وقتى که نگهبان مى‌گويد که وقت تمام شده در دستشويى نمى‌مانيم. اين هم شايد مربوط به نگاه متفاوتمان به مبارزه است که هر کجا که مى‌رويم برخوردمان به مسائل متفاوت است. حتى زندگى شخصى‌مان هم يعنى برخوردمان به غذا خوردن و خوابيدن و کتاب خواندن و استفاده از وقت و رفتارمان با دوستانمان هم متفاوت است. آنها مبارزه را در محدوديتهايى که رژيم برايمان تعيين مى‌کند، پيدا مى‌کنند. از اينرو اين هم وسيله‌اى براى مبارزه مى‌شود. و ما سعى مى‌کنيم که از شرايطمان حداکثر استفاده را کرده که مبارزه و خودمان را رشد دهيم.

دوختن کوبلن تمام شده است، يک تابلوى زيباست و آماده آزادى. روز ملاقات است آنرا به يکى از دوستانمان که ملاقات حضورى دارد مى‌دهيم که به خانواده‌اش بدهد. او از ملاقات بر مى‌گردد و مى‌گويد که به پدرش داده است و به فردى که بايد برسد، خواهد رساند. از اينکه توانستيم آنرا به بيرون زندان بفرستيم خوشحاليم. در مورد آن حرف مى‌زنيم و اينکه متاسفانه نتوانستيم چيز زيادى بنويسيم چون يک تابلوى کوچک بود. تصميم مى‌گيريم که يک نامه ديگر بنويسيم و در مورد روش جاسازى آن و طريقى که بتوانيم بيشتر بنويسيم حرف مى‌زنيم. تصميم مى‌گيريم که يک تل پهن درست کنيم که با دوختن طرح روى پارچه مى‌توانيم چيز زيادى هم روى آن بنويسيم. شروع به کار روى آن مى‌کنيم، براى آنکه پارچه مناسب را پيدا کنيم. از آنجايى که دنيا و نينا در بند ما نيستند و نمى‌توانم برايشان بنويسم، وقت بيشترى دارم که مى‌توانم از آن براى دوختن تل استفاده کنم.

در اتاق باز مى‌شود، پاسدار مى‌گويد سفارش ميوه بدهيد. چند ميوه را نام مى‌برد، توت فرنگى هم جزو آنهاست. مسئول فروشگاه اتاق قيمت ميوه‌ها را مى‌پرسد. قيمت توت فرنگى ارزان است. ما چهار نفر يک کيلو توت فرنگى سفارش مى‌دهيم. بقيه اتاق که خريدشان با هم است در مورد خريد توت فرنگى بحث مى‌کنند. دو نفر از آنها از بقيه مى‌خواهند که توت فرنگى بخرند. استدلالشان اين است که از بقيه ميوه‌ها ارزان‌تر است. نمى‌گويند که از بقيه ميوه‌ها خوشمزه‌تر هم است. بقيه مخالفت مى‌کنند.

ميوه‌ها را تحويل مى‌گيريم. چون نمى‌شود توت فرنگى را زياد نگه داشت، همه‌اش را شسته و مى‌خوريم. از اينکه بقيه زندانيان اين ميوه خوشمزه را نمى‌خورند متاسفم. آنها بخاطر اين آنرا نخريدند که فکر مى‌کنند خريد توت فرنگى بورژوايى است. نمى‌دانم توت فرنگى هم خودش مى‌داند که بورژوا بدنيا آمده است يا نه. دلم براى آن دو نفرى که اصرار داشتند توت فرنگى بخرند، مى‌سوزد. آن دو در جمعى هستند که ابتدا ترين حقوق آنها را هم به رسميت نمى‌شناسد. چه اشکالى داشت که براى آن دو نفر مى‌خريدند و بقيه نمى‌خريدند؟ آيا اين جزو حقوق آن دو نبود که بنابر نظر و تمايلشان خريد کنند؟ چرا آن دو نفر مى‌بايست به نفع بقيه کوتاه بيايند؟ آيا مسئله اقليت و اکثريت در يک جمع، آنهم در مورد خصوصى‌ترين مسئله يعنى خوردن را هميشه بايد به اين طريق با راى‌گيرى حل کرد؟ آيا بايد هميشه اقليت در مقابل نظر اکثريت کوتاه بيايد؟ نمى‌شود که هر کدام نظر خود را عملى کنند؟ بخصوص در چنين مسئله‌اى که خريد توت فرنگى توسط دو نفر و يا براى دو نفر صدمه‌اى به بقيه نمى‌زد.

صبح است و ساعت سکوت، هر يک از ما هم مثل بقيه زندانيان مشغول خواندن و يا کارى هستيم. من و نازلى و سار و زيبا در کنار يکديگر نشسته‌ايم و هر يک مشغول کار خودمان هستيم. يکباره مى‌شنوم که يکى از چپى‌ها مشغول فحش دادن به سار است. متعجبم، چرا اينکار را مى‌کند. بعد از جدا شدن از توابها يعنى سالهاست که شاهد چنين صحنه‌اى نبوده‌ام. ما هرگز به يکديگر فحش نمى‌دهيم حتى اگر از دست هم عصبانى باشيم. سار مى‌خواهد که فحشهاى او را پاسخ دهد. قبل از اينکه دهان باز کند به او مى‌گويم:

- توجهى نشان نده، نگاهش هم نکن، کار خودت را ادامه بده، و هيچى نگو.

سار با برافروختگى مى‌پرسد:

- چرا؟ دارد بى‌خود مى‌گويد. اتهام مى‌زند، چرا نبايد جوابش را بدهم؟

- ما با آنها دعوا نداريم. او خيلى عصبانى است، اگر جوابش را بدهى ممکن است بيايد و تو را کتک بزند. تو هم او را خواهى زد؟

نازلى به سار مى‌گويد:

- به نظر مى‌رسد که او مى‌خواهد با ما دعوا کند و تو تنها يک بهانه هستى که دعوا را شروع کند. ما نبايد دنبال او بيفتيم، بهتر است محل نگذاريم.

بيچاره سار، از ناراحتى سرخ شده است و خيلى ناراحت به نظر مى‌رسد ولى به کتاب خواندنش ادامه مى‌دهد. هرچند همه مى‌توانند حدس بزنند که سار نمى‌داند چه مى‌خواند. جواهر به فحش دادن ادامه مى‌دهد. آرام به سار مى‌گويم:

- جالب است که ببينيم در پاسخ ندادن ما عاقبت چه خواهد کرد.

جواهر بايد از نظر روانى وضع بدى داشته باشد. بعد از مدتى فحش دادن به سار و پاسخ نگرفتن از سار، به گريه مى‌افتد و با صداى بلند گريه مى‌کند. دوستانش سعى مى‌کنند که او را آرام کنند، ولى او احتياج دارد که خشمش را بيرون بريزد، براى نيم ساعت گريه مى‌کند. سار آرام به ما مى‌گويد:

- هيچ چيزى نمى‌توانستم به او بگويم که باعث شود اين همه گريه کند.

٭ ٭ ٭

در بحثهايمان در مورد شرايط جديد حرف مى‌زنيم. اينکه چرا رژيم در اين بند تنها دو اتاق را با ما اشغال کرده و در بند ٣ هم دو اتاق را با زندانيانى که حکمشان تمام شده و بقيه اتاقها خالى هستند و تعدادى هم در سلولهاى انفرادى هستند. اينکه ضرورت اين شرايط چه بوده است و چه ربطى به بازديد گروه حقوق بشر دارد. بازيدى که يکبار انجام شده و قرار است بار ديگرى هم صورت گيرد. ما نمى‌دانيم که بازديد بعدى‌شان کى خواهد بود ولى خانواده‌هايمان گفتند که گروه به آنها گفته‌اند که بزودى بازديد ديگرى خواهند داشت. شرايط جديدى را که قبلا وجود نداشت مى‌بينيم. يکى فشار بين‌المللى که خود را در بازديد اين گروه حقوق بشر نشان مى‌دهد. ديگرى جدا کردن ما از يکديگر است، طورى که نتوانيم با هم ارتباط داشته باشيم. چرا؟

من و نازلى نامه ديگرى براى حزب نوشته‌ايم. البته به شکل رمز که يک تل زيباست. بايد اين يکى را هم مثل قبلى‌ها بيرون بفرستيم. هنوز نمى‌دانيم که آيا بلوز و يا تابلو به دست سايه رسيده است يا نه. شايد در ملاقات بعدى بفهميم. نوشتن اين نامه‌ها خيلى سرحالم آورده‌اند، بخصوص اينکه در مقابل چشمان نگهبانان سعى کرده‌ايم به بيرون از زندان نامه بدهيم. اين کار قدرت تشکل را بيشتر به من نشان مى‌دهد، حتى اگر اين تشکل تنها از چند نفر تشکيل شده باشد. هرچند هميشه در زندان در روابط سازمان داده شده بوده‌ام. روابطى که مى‌توانستيم براى يکديگر در اتاقها و بندهاى ديگر بنويسيم ولى ارتباط برقرار کردن با بيرون از زندان چيز ديگرى است.

٭ ٭ ٭