زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

بوى آزادى

روز ملاقات است، با برگشتن اولين سرى ملاقاتى‌ها خبرى در بين همه زندانيان مى‌پيچد. اينکه برخى از زندانيانى که در سلولهاى انفرادى بوده‌اند و حکمشان سالها بود که تمام شده بود، بطور موقت بدون هيچ شرطى آزاد شده‌اند. مى‌شنويم که به خانه‌هايشان رفته و سه هفته ديگر بايد به زندان برگردند که يا انزجار بنويسند و يا به سلول برگردند. برخى از زندانيان يعنى چپى‌ها مى‌گويند که اين هم فشار ديگرى روى زندانيان است که انزجار بدهند. ولى براى من نشان از چيز ديگرى دارد، بوى آزادى، هواى آزادى را دارد. فکر مى‌کنم که رژيم شروع به آزاد کردن زندانيان کرده است و ابتدا آنهايى را آزاد مى‌کند که مى‌بايست سالها پيش با تمام شدن حکمشان آزاد مى‌شدند. فکر مى‌کنم که مى‌توانند بعد از سه هفته به زندان برنگردند. همه زندانيان در مورد اين مسئله حرف مى‌زنند و هر کس نظرى دارد. برخى از زندانيان مى‌گويند که به اين شکل يعنى براى سه هفته بيرون نخواهند رفت. ما با يکديگر حرف مى‌زنيم و مى‌گوييم که هر وقت که رژيم ما را بدون هيچ شرطى آزاد کند بيرون خواهيم رفت. مهم نيست که بعد از مدتى بيايد و دستگيرمان کند ولى خودمان هم به زندان برنخواهيم گشت. براى ما مهم نيست که بهانه رژيم براى اين آزادى چيست، ما فقط حاضر به نوشتن و يا پذيرفتن شرطى براى آزادى‌مان نيستيم. مى‌دانم که همه زندانيان اين نکته را که ما مى‌بينيم نمى‌بينند. اينکه رژيم ديگر نمى‌تواند ما را براى مدت طولانى در زندان نگه دارد و مى‌خواهد هر چه زودتر از شرمان خلاص شود. چپى‌ها فکر مى‌کنند که رژيم هرگز بدون گرفتن انزجار ما را آزاد نخواهد کرد و آزادى ما تنها و تنها به قيام مردم وابسته است.

روزها متفاوت مى‌گذرند، لااقل براى من متفاوتند. احساس مى‌کنم که تمام اميدم براى ديدن دنياى بيرون دارد نزديک مى‌شود. همه زندگى روزمره‌مان را مى‌کنيم ولى احساس مى‌کنم که من انرژى بيشترى دارم، چون اميدوارترم. هرچند نگاه به آينده سايه سال ٦٧ را هم با خود دارد، سال اعدام دسته جمعى زندانيان را مى‌گويم. نمى‌دانم که آيا هرگز قادر به فراموش کردن آن روزها خواهم بود و يا خاطره و زخمهاى آن روزها را تا زنده هستم حمل خواهم کرد. چهره مهين همچنان در خاطرم است که گويى ديروز او را با آن لبخند محوش ديده‌ام. انگار هنوز هم در کنار در اتاق پهلويى ايستاده و با عشق جهان را نظاره مى‌کند.

نگهبان در را باز مى‌کند و مى‌گويد که با چادر باشيم. ناصريان شلاق زن، يکى از جلادان سال٦٧  وارد اتاق مى‌شود و مى‌گويد:

- تصميم داريم زندانيان را با هر حکمى که دارند در صورت تقاضاى مرخصى موقتا آزاد کنيم. کسى هست که حاضر به نوشتن تقاضاى مرخصى باشد؟

توده‌اى‌ها و اکثريتى‌ها دستشان را بالا مى‌کنند، ناصريان اسمشان را يادداشت مى‌کند و از اتاق بيرون مى‌رود. احساس خوشى وجودم را در بر مى‌گيرد همه چيز نشانه آزادى بدون شرط در آينده نزديک دارد. طولى نمى‌کشد که نگهبان به دنبال آنهايى که حاضر شدند تقاضاى مرخصى بنويسند مى‌آيد. آنها مى‌روند و من از خودم مى‌پرسم که آيا آنها را ديگر خواهم ديد؟ شک دارم.

نظر ما نسبت به شرايط کنونى، اينکه رژيم مى‌خواهد همه‌مان را آزاد کند و اين کارها آخرين تلاشش براى شکاندن آنهايى است که ترک دارند. اينکه رژيم دارد تلاش مى‌کند آخرين کسانى را هم که فکر مى‌کنند بدون انزجار آزاد نخواهند شد به دادن انزجار بکشاند. و اينکه بعد از همه اينها ما هم بدون شرط آزاد خواهيم شد به گوش بقيه زندانيان رسيده است. آنها در روابطى که به گوش ما برسد مى‌گويند که خيلى خوش‌بين هستيم و بدون نوشتن انزجار آزاد نخواهيم شد. به دوستى که بحثهاى آنها را برايم نقل مى‌کند، مى‌گويم که خواهيم ديد. مى‌بينم که ما بيشتر از بقيه انرژى داريم و اميدوارتر هستيم. چرا؟ چون به آزادى خوشبين هستيم؟

زمان به ملاقاتهايمان گره خورده است، ملاقات يعنى اخبار آزادى و اخبار تازه. روز ملاقات است، در سالن ملاقات متوجه مى‌شوم که برخى از زندانيان منجمله خودم با خانواده‌هايمان ملاقات حضورى داريم. خوشحالم به کابين مى‌روم و پدر و مادر و برادرم را مى‌بوسم. اين اولين بارى است که پدر و مادرم را بعد از هفت سال و نيم، بدون ديوار شيشه‌اى بينمان مى‌بينم. آنها هيجان زده‌اند، پدرم سعى مى‌کند که گريه نکند و اين باعث مى‌شود که نتواند حرف بزند. فقط نگاهم مى‌کند، نگهبانان در حال قدم زدن و پائيدن ما هستند. در حالى که تظاهر به بوسيدن مادرم مى‌کنم يک گردنبند که از سنگ درست شده است را به گردن او مى‌اندازم. سنگى است که راز در يکى از تولدهايم بهم هديه داده بود. زمانى که هنوز ما را ضد انقلاب نمى‌ديد و يکى از ماها بود. طرح سنگ کره زمين است که يک پيچ دور آن است. خيلى زيباست و خيلى کار روى آن شده است. ماهها پنهانى از چشم من روى آن کار مى‌کرد. مادرم با تعجب نگاهم مى‌کند، به او مى‌گويم اين هديه با ارزشى برايم هست، آنرا برايم حفظ کن. در مورد دنياى بيرون حرف مى‌زنيم و پدر و مادرم مى‌گويند:

- خواهرانت از ما مى‌خواهند که براى ديدن آنها به اروپا برويم. ولى نمى‌توانيم تو را در اينجا رها کرده و برويم.

- من حالم خوب است و خيلى دوست دارم که برويد و از خواهرانم و دوستانم اخبارى براى من هم بياوريد. خواهش مى‌کنم که برويد.

پدرم مى‌گويد:

- چطور مى‌توانم بروم، همه اين سالها به آنها گفتم که به محض آزاد شدن تو خواهم رفت. ولى تو هنوز اينجايى، من چطور مى‌توانم بروم و تو را در اينجا رها کنم، ممکن است تو را هم بکشند.

- شرايط تغيير کرده و فعلا وقت کشتن نيست. خواهرانم هم نياز به ديدن شما دارند.

برادرم مى‌گويد:

- مى‌فرستمشان.

خوشحال مى‌شوم. نگهبان مى‌آيد و مى‌خواهد که جدا شويم، دلم نمى‌خواهد که بروم، هيچ کس دوست ندارد که جدا شود. نگهبان اصرار مى‌کند و ما يکديگر را مى‌بوسيم و جدا مى‌شويم. قبل از رفتن، پدرم مقدارى کاکائو که توانسته از فروشگاه زندان بخرد به دستم مى‌دهد. کاکائو‌ها را مى‌گيرم و از اينکه فراموش نکرده است که چقدر کاکائو دوست داشتم خنده‌ام مى‌گيرد.

مثل هميشه بعد از ملاقات خبرهاى خوب و بد زيادى به گوش مى‌رسد. سار ناراحت است، پدرش دستگير شده است. مى‌پرسم:

- چرا؟

- نمى‌دانم.

- فعاليت سياسى داشت؟

- فکر مى‌کنم داشت. هرچند هرگز نگفت، ولى هميشه فکر مى‌کردم که در رابطه با حزب فعال است.

مى‌شنويم که به نام مرخصى تعداد بيشترى آزاد شده‌اند و برخى از آنها برگشته و انزجار داده‌اند که ديگر در زندان نگه داشته نشوند. مى‌شنويم که زير فشار خانواده بوده‌اند که نمى‌خواستند دخترشان را دوباره از دست بدهند. خيلى ناراحت کننده است، آيا اينها درک نمى‌کنند که وقت آزادى است، که رژيم ما را براى مدت طولانى نگه نخواهد داشت؟ آنها ٧ و يا ٨ سال در زندان ماندند چون نمى‌خواستند که انزجار بدهند. حالا موقع آزادى‌شان بيشتر از هر وقت از ماندن در زندان مى‌ترسند و دارند انزجار مى‌نويسند. روژين و بهناز که ماهها در سلول انفرادى بوده‌اند جزو آنهايى هستند که انزجار داده‌اند که دوباره به زندان برنگردند. به ياد فشارهايى مى‌افتم که آنها تحمل کردند ولى انزجار را نپذيرفتند. اميدوارم از نظر روحى به خاطر انزجار نوشتن در وضعيت بدى نباشند. برايشان متاسفم چون آنها بارها سلول را تحمل کردند ولى به نظر مى‌رسد که ديگر خسته شده‌اند. مى‌شنوم که سپيده هم بعد از چند روز آزادى موقت آمده و انزجارش را داده است. همان کسى که وقتى از سلول انفرادى به زندان قزل حصار آمد و من از ديدنش خوشحال شدم و به او سلام کردم. و او که مرا بخاطر عدم همراهيم در حرکتهاى آنها ضد‌انقلاب مى‌ديد، نه تنها جواب سلامم را نداد، بلکه با نگاهش بهم گفت که خفه شوم. خبر مى‌رسد که مهوش هم انزجار داده و آزاد شده است. حکم او هم سالهاست که تمام شده و فقط بخاطر عدم پذيرش شرط آزادى در زندان مانده بود. هرچند با هم دوست نبوديم ولى هميشه او را دوست داشتم، او هرگز خودش را برتر از ما نمى‌ديد. من حتى وقتى بيمارى داشتم پيش او مى‌رفتم و از او کمک مى‌خواستم. او انسانها را تنها از زاويه تفکر سياسى‌شان نمى‌ديد و بر مبناى آن، با ديگران خط و نشان "انقلابى" نمى‌کشيد. يادم مى‌آيد که يکبار که در سلول بودم، روز ملاقات او را ديدم. او نمى‌بايست با من حرف مى‌زد، به سوى او دويدم و بخشى از پوست صورتم را که مدتى بود به شدت مى‌سوخت به او نشان دادم و از او پرسيدم که چه بايد بکنم. او نگاهش کرد و با دستش پوستم را معاينه کرد و گفت خشک نگهش‌ندار، هميشه کرم بهش بزن. و اين وقتى بود که اگر نگهبان او را مى‌ديد که با من حرف مى‌زند، ممکن بود او را به سلول بفرستد. چون ما در يک بند نبوديم و نمى‌بايست با يکديگر حرف مى‌زديم.

٭ ٭ ٭

مى‌شنويم که از اتاق يک دارند برخى را منتقل مى‌کنند. راز و سونيا هم در آن اتاق هستند، اين همان اتاقى است که راز را در کنار جهان گذاشت و او را آنچنان تغيير داد. من و نازلى با يکديگر حرف مى‌زنيم که ممکن است جدايمان کنند، قبل از آنکه حرفمان تمام شود در باز مى‌شود و نگهبان با يک ليست وارد اتاق مى‌شود. اسامى برخى را مى‌خواند نازلى، فرى و زيبا و تعداد ديگرى در ليست هستند و بايد بروند. من و نازلى يکديگر را مى‌بوسيم و آرزو مى‌کنيم که يکديگر را بيرون از زندان ببينيم. جدايى از نازلى برايم سخت است. او در تمام مدتى که مريض بودم و وضع بدى داشتم کنارم بود. او هر کارى که از دستش برمى‌آمد برايم انجام داد و حالا دلم خيلى برايش تنگ مى‌شود ولى چه مى‌توانم بکنم، زندان يعنى جدايى. فرى را مى‌بوسم و از او براى کمکهايش در دوره‌اى که بيمار بودم تشکر مى‌کنم. آنها مى‌روند و هرچند احساس مى‌کنم که براى طولانى مدت در زندان نخواهيم بود ولى غم تمام وجودم را در بر مى‌گيرد. هميشه از جدايى بدم آمده، و باعث ناراحتى‌ام شده است. دوست ندارم هيچ کارى بکنم، مى‌نشينم و به دنياى بيرون فکر مى‌کنم. در اتاق باز مى‌شود و نگهبان از ما مى‌خواهد که وسايلمان را جمع کرده و به اتاق يک برويم. به اتاق يک مى‌رويم ولى نگهبان در اتاق را نمى‌بندد. يعنى از اين به بعد در اتاقمان باز خواهد بود، اين يکى جاى خوشحالى دارد. سونيا و راز را در اتاق يک مى‌بينم. سونيا از ديدن من خيلى خوشحال است و راز خيلى افسرده است. چرا؟ شايد بخاطر جدايى از جهان ناراحت است، شايد احساس تنهايى مى‌کند. نمى‌توانم او را اينقدر افسرده ببينم، او هرگز اينطورى نبود، هميشه سرحال بود. اين حال او بايد نتيجه رابطه‌اش با جهان باشد.

زندگى ديگرى را در اتاق ١ شروع مى‌کنيم، خوبى‌اش اين است که در اتاقمان باز است. سونيا و راز سر سفره غذاى اتاق نمى‌نشينند. از سونيا در مورد آن مى‌پرسم، مى‌گويد:

- وقتى که از شما جدا شديم راز سر سفره اتاق ننشست. از من هم خواست که ننشينم، من هم قبول کردم هرچند همان موقع هم به نظرم کار احمقانه‌اى مى‌آمد. مثل جهان او هم مى‌خواست اينطورى با بقيه مرز بکشد، ابتدا نمى‌دانستم که اين مرز کشى مرا هم در بر خواهد گرفت. هنوز هم من با او مى‌نشينم چون تنهاست، هرچند با من حرف نمى‌زند ولى برايش ناراحتم.

طريقى که ما غذايمان را مى‌ خوريم هميشه اينطور بوده است که به نسبت تعداد افراد اتاق سفره‌اى به شکل نیم دایره پهن می کنیم. همیشه اینطور بوده که افرادا از جریانات راست به ترتیب از طرف راست سفره مىنشستند، تا اینکه در سر دیگر سفره جای ما بود. شکل نشستنمان در اتاق هم همينطور است، قسمت راست اتاق را هميشه توده‌اى‌ها و اکثريتى‌ها پر کرده‌اند و ما در قسمت چپ نشسته‌ايم. آنهايى که هم با راستها رابطه دارند و هم سعى مى‌کنند که با چپى‌ها رابطه داشته باشند معمولا در وسط اتاق و يا وسط سفره مى‌نشينند.

چند روزى است که در اين اتاق هستيم، تعدادمان نسبت به قبل کمتر است، بيست نفر هستيم. بيشتر دوستانم در اينجا نيستند، فقط سونيا و منيژه و سار هستند. ديدن راز که افسرده است برايم خيلى سخت است. سعى مى‌کنم که دوباره با او وارد رابطه شوم و متوجه مى‌شوم که او هم دوست دارد. با او حرف مى‌زنم و به او کمک مى‌کنم که از حالت تنهايى و افسردگى بيرون بيايد.

٭ ٭ ٭