زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

زندانيان عادى

شب است، آماده خواب مى‌شويم، صداهايى از سالنى که به بندمان چسبيده به گوش مى‌رسد. دم در اتاق مى‌روم و سالن را نگاه مى‌کنم. تعداد زيادى زن پشت در ايستاده‌اند. آنها را نگاه مى‌کنم و آنها هم با تعجب ما را نگاه مى‌کنند. ما نسبت به آنها تميز و شيک به نظر مى‌رسيم. فقر از صورتهاى زرد و رنگ پريده‌شان و لباسهاى کهنه‌شان مى‌بارد. نگهبان مى‌آيد و در را باز مى‌کند و آنها وارد راهرو شده و يکديگر را هل مى‌دهند. از ديدنشان خوشحالم، خيلى وقت است که مردم معمولى را نديده‌ام. سالهاست که اين همه آدم نديده‌ام. يکى از آنها ما را به ديگرى نشان مى‌دهد و مى‌پرسد اينها هم قاچاقچى‌اند؟

زير پتويم مى‌خزم در حاليکه مى‌شنوم که در هر اتاقى چهل نفر جا داده شده‌اند. آنها مخلوطى از قاچاقچى و دزد و تن‌فروش و قاتل هستند. صبح کارگر اتاقمان پيش آنها مى‌رود که در مورد نظافت بند يعنى توالت، حمام و راهرو صحبت کند. نگاهشان مى‌کنم، منيژه در راهرو ايستاده و به آنها مى‌گويد خواهش مى‌کنم گوش کنيد. کسى گوش نمى‌کند، هر کس با ديگرى حرف مى‌زند. منيژه دوباره همان جمله را مودبانه تکرار مى‌کند ولى کسى نمى‌شنود. همهمه اجازه نمى‌دهد کسى صداى او را بشنود. يکى از آنها که شاهد سعى منيژه است، داد مى‌زند خفه شويد، خانم مى‌خواهند با ما حرف بزنند. تمام راهرو را سکوت در بر مى‌گيرد، نمى‌توانم جلوى خنده‌ام را بگيرم. منيژه مى‌گويد:

- بايد با هم بنشينيم و نظافت بند را برنامه ريزى کنيم. اگر شما تعداد افراد سالم خودتان را که قادر به کار کردن هستند بشماريد و يک نفرتان پيش من بيايد مى‌توانيم با هم برنامه نظافت را بريزيم.

آنها موافقت مى‌کنند و دوباره همهمه راهرو را در بر مى‌گيرد. برخى از آنها پيش ما مى‌آيند و مى‌گويند که مواظب وسايلمان باشيم، چون بين آنها دزد هست.

 

نيمه‌هاى شب است، همه خوابيده‌اند، در راهرو قدم مى‌زنم. بخاطر مدت طولانى زندگى در اتاق دربسته دوست دارم قدم بزنم. گاهى آنقدر قدم مى‌زنم که احساس مى‌کنم ديگر پاهايم قادر به برداشتن قدمى ديگر نيستند. حالا هم پاهايم توانشان را از دست داده‌اند بايد بروم و بخوابم، قبل از آن به دستشويى مى‌روم. در حال شستن دستهايم هستم که سايه کودکى را احساس مى‌کنم که در حال شستن دستهايش است. نگاهش مى‌کنم، يک دختر رنگ پريده، به نظر ٩ ساله مى‌آيد. خواب مى‌بينم و يا واقعى است؟ دوباره نگاهش مى‌کنم و مى‌پرسم:

.- اينجا چکار مى‌کنى؟ اسمت چيه؟

براى يک لحظه صورتم را نگاه مى‌کند و سرش را پائين مى‌اندازد. مى‌گويد:

- زندانى هستم. اسمم مهرى است.

- چطور امکان دارد؟ تو بچه هستى، بايد در خانه باشى.

زمين را نگاه مى‌کند و سرش آنقدر پائين است که قوز کرده است. مى‌گويم:

- اتهامت چيه؟

با خجالت مى‌گويد:

- تن‌فروشى.

تعجب مى‌کنم، مى‌پرسم:

- کى گفته؟ چند سالته؟

- دوازده سال.

ناراحتى تمام وجودم را در بر مى‌گيرد. بغلش مى‌کنم و مى‌گويم:

- نگران نباش عزيزم. تو نمى‌توانستى تن فروش باشى، سنش را ندارى. ولى اگر سن يک زن را هم داشتى و تن فروشى کرده بودى باز هم نمى‌بايست خجالت بکشى.

با تعجب مى‌گويد:

- ولى همه آنها از نگهبان خواستند که ما را در بند جدايى بگذارد. مى‌گفتند از بودن با تن‌فروشها خجالت مى‌کشند.

- منظورت چه کسانى است؟

- همه. دزدها، قاتل‌ها و قاچاقچى‌ها.

- چقدر حکم دارى؟

- پنج سال و صد ضربه شلاق.

- براى چى؟

- هر جمعه برادرم مرا مجبور مى‌کرد که به خانه صاحبکارش بروم. دوست نداشتم بروم ولى مجبورم مى‌کرد، اگر نمى‌رفتم مرا مى‌زد. براى دو سال مى‌رفتم، تا شش ماه پيش که پاسدارها به خانه‌مان آمدند و مرا دستگير کردند.

- برادرت را هم دستگير کردند؟

- نه، خانه نبود.

- چند سال مدرسه رفتى؟

با خجالت مى‌گويد:

- مدرسه نرفتم، هميشه کار کردم، لباس مى‌شستم و يا در خانه ها نظافت مى‌کردم.

- حالا اگه بخواهى در زندان وقت دارى که خواندن و نوشتن را ياد بگيرى. حالا دير است و بايد برى بخوابى. من در اتاق يک هستم، فردا بعد از ظهر بيا پيشم که در موردش حرف بزنيم، باشه عزيزم؟

- باشه.

مهرى که انگار خشکش زده تکان نمى‌خورد. مى‌بينم زير چشمى مرا که از دستشويى بيرون مى‌آيم نگاه مى‌کند.

 

صبح در حاليکه صبحانه مى‌خوريم، در مورد مهرى به بقيه مى‌گويم. و تا بعداز ظهر هر از چند گاهى دوستانم مى‌گويند دوست تازه‌ات چک مى‌کند که ببيند هنوز اينجايى يا نه. در اتاق را نگاه مى‌کنم و مى‌بينم که مهرى نگاهى به درون اتاق مى‌اندازد و سريع مى‌رود. بعد از ظهر دوباره مى‌آيد و نگاهى به درون اتاق مى‌اندازد، با اشاره به او مى‌گويم که صبر کند و با او به گوشه‌اى رفته و مى‌نشينيم. مى‌پرسم آيا دادگاهى شده است. مى‌گويد:

- آره. ماه گذشته دادگاه داشتم.

- در خانه حسين چى بود؟ چه اتفاقى مى‌افتاد؟

با صدايى پائين مى‌گويد:

- چيزهاى بدى بود. هر بار التماسش مى‌کردم که کارى با من نداشته باشد، ولى گوش نمى‌داد. مى‌گفت ساکت باشم و تلويزيون نگاه کنم، وگرنه شکايتم را به برادرم خواهد کرد.

- حالا هم تو را دستگير کرده‌اند؟ حسين را هم دستگير کرده‌اند؟

- نه. ملا در دادگاه باور نکرد که من نمى‌خواستم بروم و از ترس برادرم مى‌رفتم. مى‌گفت اگر خودم نمى‌خواستم، مى‌توانستم پيش پاسدارها بروم و کمک بخواهم. نمى‌دانستم که مى‌توانستم اين کار را بکنم.

- اگر مى‌دانستى، مى‌رفتى؟

در حاليکه سرش را تکان مى‌دهد مى‌گويد:

- از آنها مى‌ترسيدم.

- تعجبى ندارد، ببين کجا فرستادنت. بچه‌اى به سن تو بايد در مدرسه باشد نه زندان. چرا مدرسه نرفتى؟

- وقتى هفت سالم بود مادرم مرد. مرا به خانه يک سرهنگ فرستادند که کار کنم. بعد از دو سال که برگشتم، برادرم گفت که بايد کار کنم و درآمدى داشته باشم. او جمعه‌ها مرا به خانه صاحبکارش مى‌فرستاد. روزهاى ديگر هم مرا به خانه ديگران مى‌فرستاد که رختشويى کنم و برادرم پولش را مى‌گرفت. يک بستنى هم برايم نمى‌خريد، هربار که مى‌خواستم، مى‌گفت روز بعد خواهد خريد، ولى هيچ وقت نخريد. نمى‌خواستم که دختر بدى باشم، نمى‌خواستم که تن فروش باشم، تقصير من نبود که بدکاره شدم.

- تو بدکاره نيستى، کار بدى نکرده‌اى. برادرت و صاحبکارش و ملا و دادگاه و دولت کارى کردند که تو اذيت بشى. اينکه امروز در زندانى تقصير خودت نيست، تقصير همه آنهاست. تمام رنجى که کشيدى تقصير آنهاست، اينکه از بچگى‌ات لذت نبردى و بازى نکردى و مدرسه نرفتى تقصير آنهاست. هيچکدام از ما بد نيستيم، و هيچ کدام از ما نمى‌بايست در زندان باشيم، حالا هم که اينجايى، مى‌توانى خواندن و نوشتن را در اينجا ياد بگيرى.

- چطورى؟ کسى که مرا دوست ندارد. همه زنهاى اتاقم فحشهايى را به من مى‌دهند که پاسدارها مى‌گويند. کسى با من حرف نمى‌زند. چه کسى به من درس مى‌دهد؟

- من.

سرش را بلند مى‌کند و به صورتم زل مى‌زند، سرخ شده است. مى‌گويد:

- ولى نگهبانان به ما گفتند که نبايد با زندانيان اتاق شما حرف بزنيم. به شما هم گفته‌اند که با ما حرف نزنيد؟

- نه، به ما نگفتند چون مى‌دانند که به حرفشان گوش نمى‌کنيم. ولى ما بايد مراقب باشيم که پاسدارها ما را با هم نبينند. مى‌توانيم بعد از ظهرها زير طناب لباسها همديگر را ببينيم.

- باشه.

- از هم اتاقى‌هات برام بگو.

مهرى زنى را که در حال قدم زدن است با انگشت نشانم مى‌دهد، قدبلند و کمى چاق است.

- اسم او فيروزه خانم است، يکبار يکى از نگهبانان را وقتى که بهش فحش داد، کتک زد. بعدش توى سالن در مقابل همه شلاقش زدند. ما را مجبور کردند که نگاه کنيم، چاره ديگرى نداشتيم. خيلى بد بود، دست و پاهايش را به تخت بستند و پنج تا پاسدار مرد به نوبت با يک شلنگ کلفت بهش مى‌زدند. همه‌شان عرق مى‌ريختند. مى‌بايست به نوبت بزنند، براى خودشان هم سخت بود. شلاق را دور سرشان مى‌چرخاندند و در حاليکه على و حسين و فاطمه را صدا مى‌کردند، به کمر او مى‌زدند. صداى فيروزه خانم در نيامد، فقط خوابيده بود، تکان هم نمى‌خورد. فکر کردم که مرده است، اشکهايم بى‌اختيار جارى بودند. صداى شلاقها خيلى وحشتناک بود، گوشهايم را با دستهايم گرفته بودم ولى باز هم صداى شلاق را مى‌شنيدم. مطمئن بودم که فيروزه را کشته‌اند. پاسدارى که از او کتک خورده بود، ماده سگ، نشسته بود و تماشا مى‌کرد. آرزو داشت که فيروزه خانم گريه کند. داشت براى صداى ناله فيروزه خانم مى‌مرد. مى‌خواست ببيند که گريه مى‌کند و جيغ مى‌کشد، فيروزه خانم هم مى‌دانست. صد ضربه شلاق به او زدند و او تکان نخورد. وقتى تمام شد، بلند شد، چادرش را تکان داد و در مقابل آن ماده سگ نشست. آنجا نشست و به او زل زد، خيلى جالب بود. نگهبان خيلى عصبانى بود، در حاليکه فحش مى‌داد فرار کرد. بعد يکى از زنها خواست که به پشت فيروزه خانم کرم بزند. يکى از آنها پيرهنش را بالا زد، پشتش را ديدم. کاملا سرخ و سياه بود، جاى شلاقها را مى‌شد ديد. وقتى ديدم حالم بهم خورد. ولى او به روى خودش هم نمى‌آورد که درد دارد، اکثر زنها عصبى بودند. بهش مى‌گويند فيروزه خانم، نميگويند فيروزه.

احساس مى‌کنم که يکى از دوستانم را پيدا کرده‌ام، دلم مى‌خواهد که هرچه زودتر با او حرف بزنم. نگهبانى وارد راهرو مى‌شود و مهرى مى‌گويد که بهتر است برود. از هم جدا مى‌شويم.

مى‌بينم که فيروزه خانم در هواخورى تنها قدم مى‌زند، راهم را عوض کرده و در کنارش راه مى‌روم و مى‌گويم:

- در مورد شکنجه‌اى که در جلوى زندانيان شدى شنيدم و اينکه خيلى شجاعانه تحملش کردى.

با لبخندى مى‌گويد:

- اتاق يکى هستى، مگه نه؟

- آره.

- توى هواخورى بوديم، نگهبان هم به هواخورى آمد. برخى از زندانيان در مورد وضعيتمان شروع کردند با او حرف زدن. اينکه غذاى کافى نداريم و وسايل نظافت و غيره نداريم. نگهبان طبق معمول شروع کرد به آنها فحش دادن. گفت، شما تن‌فروشيد، همه‌تان را مى‌بايست مى‌کشتيم. نمى‌بايست شما "فاحشه"‌ها را زنده نگه مى‌داشتيم که حالا غذا بخوريد. عصبانى شدم، نزديکتر رفتم و گفتم، فکر مى‌کنى خودت کى هستى؟ اگه اسلحه نداشتى الان شلوارت را خيس کرده بودى. نگهبان گفت، مواظب دهنت باش "فاحشه". نفهميدم چکار مى‌کنم، يقه‌اش را گرفتم و روى هوا بلندش کردم و به زمين کوبيدمش. زندانيان ديگر مرا از روى او بلند کردند، ولى دير شده بود از دماغش خون مى‌آمد. در حاليکه فرار مى‌کرد گفت، به گريه ات مى‌اندازم. من هم داد زدم، خواهيم ديد.

- خيلى درد داشت؟

- آره، ولى تو بايد بيشتر از آن شکنجه شده باشى، همه‌تان تجربه‌اش کرده‌ايد مگه نه؟

- نه. همه نه. برخى از ما هم تجربه کرده‌ايم. از اتهامت برام بگو.

- قاتل همسرم را کشتم.

با تعجب نگاهش مى‌کنم. محبت از صورتش مى‌بارد. چگونه مى‌تواند قاتل باشد؟

- خيلى دوستش داشتى، نه؟

- آره. مرد متفاوتى بود. انتخابش کرده بودم، همديگر را مى‌خواستيم. جوان که بودم روزى به خانه رفتم و به مادرم گفتم روز جمعه يک آقايى براى غذا به خانه‌مان مى‌آيد. گويى مطمئن نبود درست شنيده است، مادرم پرسيد، کى؟ گفتم مردى که مى‌خواهم باهاش ازدواج کنم. مادرم ديوانه شد، او هميشه مى‌خواست که مرا به اين و آن شوهر دهد ولى من زير بار آنگونه ازدواج نمى‌رفتم. عاقبت آنچنان ازدواجى را در زندگى پدر و مادرم و دوستانم ديده بودم. مى‌خواستم براى عشق ازدواج کنم و همين کار را هم کردم. همديگر را دوست داشتيم، همه چيزم بود. پانزده سال با هم زندگى کرديم و او هرگز يک کلمه نامهربانانه به من نگفت، هيچ وقت صدايش را يا دستش را به رويم بلند نکرد. برعکس دوستانم که هرچند وقت يکبار از دست همسرانشان کتک مى‌خوردند، همه‌شان بهم حسودى مى‌کردند. براى همين وقتى که کشتنش، مکث نکردم. اسلحه‌اى پيدا کردم و قاتلش را کشتم، هيچوقت هم از کارى که کردم پشيمان نشدم. يک شب هم بخاطرش دچار بى‌خوابى نشده‌ام. مى‌دانستم کارى که مى‌کنم درست است، عدالت را پياده کردم.

- چرا قاتلش را به دادگاه نکشوندى؟

- کشوندمش. يک سال هم طول کشيد ولى جناب قاضى را خريد و نظر دادگاه اين شد که مدرکى بر عليه او ندارند. او راست راست مى‌گشت و همسر من زير خاک بود. تو تا حالا کسى را کشته‌اى؟

- نه.

- هيچ يک از سياسى‌هاى اتاقتان هم آدم نکشته‌اند؟

- نه.

- پس براى چى دستگيرتون کردن؟

- همه ما را بخاطر طرز فکرمان دستگير کردن. خيلى‌ها بخاطر نظرشان اعدام شدند. چند ساله که اينجايى؟

- پنج ساله، ده سال ديگه هم بايد بکشم. اولش فکر مى‌کردم که نمى‌تونم دوام بياورم.

٭ ٭ ٭

احساس خوبى دارم، در عرض چند روز گذشته دوستان خوبى پيدا کرده‌ام. دوست دارم با آنها حرف بزنم و به نظر مى‌رسد آنها هم همصحبتى با مرا دوست دارند. ولى نگرانم، برخى از هم اتاقى‌هايم قصد اعتصاب غذا بخاطر هم‌بند بودن با زندانيان عادى را دارند. فکر مى‌کنم از شنيدن خبر اعتصاب غذا خيلى ناراحت بشوند. سونيا مى‌گويد آنها امروز اعتصاب غذايشان را اعلام خواهند کرد.

رژيم ما را با زندانيان عادى قاطى مى‌کند که تظاهر به اين کند که زندانى سياسى ندارد. ولى اينکه رژيم چه بگويد، مهم است؟ از کى ادعاهاى رژيم اهميت پيدا کرده‌اند؟ رژيم اسلامى تا کنون هزاران انسان را تنها بخاطر عقايدشان و يا بخاطر اينکه لامذهب بوده‌اند کشته است. اين رژيم منکر اعدام آنها بخاطر عقايدشان است. اين رژيم هميشه گفته است که زندانى سياسى ندارد. ولى مردم مى‌دانند و همه دنيا مى‌داند که دروغ مى‌گويد. اين ادعاى همه رژيمهاى ديکتاتورى است. اگر رژيم با گذاشتن ما در کنار زندانيان عادى مى‌خواهد ما را تحقير کند، اشتباه مى‌کند. چون من از بودن در کنار اينها اصلا احساس حقارت نمى‌کنم لذت هم مى‌برم. اينها مردمى هستند که بخاطر فقر دست به دزدى و تن‌فروشى زده‌اند. رژيم بايد با داشتن چنين زندانيانى احساس حقارت کند. اگر ما هدف رژيم را درک کنيم، مى‌توانيم آنرا به ضد خودش تبديل کنيم. رژيم نمى‌خواهد که ما با اين زندانيان حرف بزنيم. آنها را هم تهديد کرده‌اند که با ما حرف نزنند. رژيم ما را از جامعه جدا کرده که با مردم حرف نزنيم و حالا خودش مردم را کنار ما گذاشته.

توى هواخورى قدم مى‌زنم، فيروزه مى‌آيد و با من قدم مى‌زند، احساس مى‌کنم ناراحت است. مى‌پرسم:

- چرا پکرى؟

- کاش ما را اينجا نمى‌آوردند. هرچند بودن در کنار تو باعث افتخارم است و مى‌توانم تا آخر عمرم چنين شرايطى را تحمل کنم. ولى اين يک حقيقت است که ما مثل هم نيستيم و بودن ما در بند موجب تحقير شماست.

- چى مى‌گى؟ چرا فکر مى‌کنى که ما اينقدر با هم فرق داريم و با بودن با شماها احساس حقارت مى‌کنم؟ تو گفتى که بيشتر هم اتاقى‌هايت تن فروش هستند. من هم بهت گفتم که من تن‌فروشها را آنطورى نمى‌بينم که آدمهاى مذهبى آنها را مى‌بينند. مگر اين بيچاره‌ها در زندگى‌شان به کى زور گفته‌اند و ضرر رسانده‌اند؟ اينها آدمهاى شريف جامعه‌اند که از سر فقر و بد بختى و بيکارى و ندارى به اين روز افتاده‌اند و هيچ تقصيرى در زندگى خودشان و جامعه ندارند. به خودت نگاه کن، اگر عدالت انجام شده بود و قاتل همسرت را دستگير مى‌کردند تو الان اينجا بودى؟ چرا فکر مى‌کنى که ما با هم فرق داريم؟ اگر عدالتى در کار بود هيچ يک از ما اينجا نبوديم، نه من و نه تو.

- اگر اينطور فکر مى‌کنى پس چرا به خاطر بودن با ما اعتصاب غذا کرده‌ايد؟

- من در اعتصاب غذا نيستم. برخى از هم اتاقى‌هايم هستند و من از ته قلب مخالف اين کارشانم.

چهره فيروزه تغير مى‌کند، خنده به لبانش مى‌نشيند و مى‌گويد:

- ولى من شنيدم که زندانيان اتاق يک در اعتصاب غذا هستند، نمى‌دانستم که همه‌تان نيستيد.

نمى‌دانم چه جوابى بدهم، در سکوت قدم مى‌زنيم.

- چرا آنها اعتصاب کردند و شماها نکرديد؟

- ابتدا بايد بگم که کلا خيلى از افکار و روش مبارزه ما با هم متفاوت است. در مورد اين مسئله هم آنها فکر مى‌کنند که با بودن در کنار زندانى عادى هويت سياسى‌شان را از دست مى‌دهند. فکر مى‌کنند که حقشان است که بعنوان زندانى سياسى به رسميت شناخته شوند، نه زندانى عادى.

- تو اينطور فکر نمى‌کنى؟

- نه. من هويتم را از رژيم و يا بودن با اين و آن نمى‌گيرم. هيچ دليلى هم براى جدا بودن از زندانى عادى نمى‌بينم. اگر من قدرت انتخاب داشتم اصلا نمى‌خواستم که در زندان باشم و يا سالهاى اوليه مى‌خواستم که از توابها جدا باشم و در سالهاى بعدى از مجاهدين. اگر قدرت اين را داشتم که سلول و بندم را خودم تعيين کنم مى‌خواستم که از آنها جدا باشم، چون بودن با آنها برايم خيلى سخت بود ولى بودن با شماها به من زندگى مى‌دهد. توابها مدام مراقبمان بودند و در موردمان گزارش مى‌دادند که چه مى‌کنيم. خيلى‌ها بخاطر گزارشات آنها شکنجه شدند و هيچ يک از زندانيان سياسى و منجمله همينها که عليه بودن با شما دست به اعتصاب غذا زده‌اند، براى جدا شدن از آنها اعتصاب غذا نکردند. چون آنها به اصطلاح سياسى بودند، ولى وقتى با زندانى عادى قرار مى‌گيرند اعتراض دارند حتى اگر هيچ صدمه‌اى هم به آنها نزنند. چطور من مى‌توانم چنين سياستى را بپذيرم؟ وقتى که با توابها و مجاهدين بوديم خيلى اذيت شدم ولى حالا احساس مى‌کنم که در جامعه زندگى مى‌کنم. بودن و يا نبودن با زندانى عادى نقشى در هويت من ندارد. تازه اين بحث هم مسخره است که گويا رژيم ميخواهد به اين شيوه ادعا کند که زندانى سياسى ندارد. دنيا مى‌داند اينها کارشان فقط زندان و شکنجه و کشتار است و نسلى را نابود کرده‌اند.

- از اينکه در اعتصاب نيستى خوشحالم. وقتى شنيدم که اتاق يک در اعتصاب غذا است چنان احساس بى‌ارزشى کردم، که در زندگى‌ام نکرده بودم. آرزو کردم که مرده بودم. کاش من هم يکى از شماها بودم.

- در چشم من تو يکى از ما هستى. اگر فکر مى‌کنى نيستى، سعى کن که بشى. سعى کن که حقوقت را بشناسى و براش مبارزه کنى و اين کاريه که تا حالا هم کرده‌اى. طورى که تو در مورد همسرت حرف زدى به من اين ايده را داد که خواهان برابرى زن و مرد هستى. اگر سعى کنى که با چنان فکرى زندگى کنى که هيچ مردى حق زدن همسرش را ندارد، تو هم يکى از ما هستى.

فيروزه مرا مى‌بوسد و مى‌گويد:

- تو به من اميدوارى و قدرت مى‌دى، دلم مى‌خواد که بيرون از زندان ببينمت.

در سکوت قدم مى‌زنيم، پس از مدتى مى‌پرسم:

- هميشه تهران زندگى کردى؟

- وقتى با خانواده‌ام بودم آره، نزديک کارخانه شير پاستوريزه زندگى مى‌کرديم. ولى بعد از ازدواج به کرمانشاه رفتيم. دوست داشتم تهران بمونم، هم بخاطر خانواده‌ام و هم اينکه آنجا را بيشتر دوست داشتم ولى نمى‌تونستيم از پس خرجمون بر بياييم.

- چرا از کرمانشاه خوشت نمى‌آمد؟

- اعدامهاى خيابانى در ميدان اصلى شهر که همه ببينند.

از طرز نگاه کردنم احساس مى‌کند که باورش نمى‌کنم و باور هم نمى‌کنم. مى‌پرسم:

- منظورت اينه که رژيم زندانيان را در جلوى چشم مردم اعدام مى‌کرد؟

- آره. آنجا رسم بود. هرچند وقت يک بار مردم را در آنجا آويزان مى‌کردند. دليلشان هم اين بود که وقتى مردم ببينند، ديگر کار خلاف نمى‌کنند.

- عکس العمل مردم چه بود؟ از ديدن چنان صحنه‌هايى عصبانى نمى‌شدند؟

- همه براى تماشا نمى‌رفتند. بعضى‌ها که حزب‌اللهى بودند، بعضى‌ها هم کنجکاو بودند که ببينند و به طرف ميدان مى‌دويدند که ببينند چطور دارشان مى‌زنند.

- بعدا برام بيشتر بگو. الان با مهرى قرار درس خواندن دارم.

در حاليکه ذهنم به دار زدن در ملا عام مشغول است و اينکه رژيم با اين کارش روحيه وحشى‌گرى را در بين مردم مى‌برد، به زير طنابهاى لباس در هواخورى مى‌روم، جايى که قرار است مهرى را ببينم و کلاس داريم. مهرى منتظرم نشسته است ولى افسردگى از صورتش مى‌بارد، به صورتم نگاه نمى‌کند. از حالت ناراحتى‌اش احساس مى‌کنم که بايد بخاطر اعتصاب غذا باشد. مى‌پرسم:

- حالت خوبه؟

- آره همه تمرينهايى را که داده بودى انجام دادم.

دفترش را باز مى‌کند. مى‌پرسم:

- چرا اينقدر ناراحتى؟

- براى اينکه تو دوست ندارى با ما باشى. هم اتاقى‌هايم گفتند که اتاق يکى‌ها بخاطر همبند شدن با تن‌فروشان دست به اعتصاب غذا زده‌اند.

- من در اعتصاب نيستم، برخى از هم اتاقى‌هايم هستند. گوش کن مهرى براى من بودن با يک تن‌فروش و يا دوستى با يک تن‌فروش خجالت‌آور نيست. اگر براى پاسدارها و برخى از هم اتاقى‌هات، بودن با تن‌فروشها خجالت‌آور است اين مشکل آنهاست، مشکل من نيست. مسئله ديگه اينه که هم اتاقى‌هاى من هم نمى‌خواهند که فشارى به شماها بياورند، مى‌خواهند به رژيم فشار بياورند. آنها فکر مى‌کنند که رژيم با گذاشتن ما در کنار هم مى‌خواهد داشتن زندانى سياسى را نفى کند و فکر مى‌کنند که بايد در مقابل اين کار رژيم اعتراض کنند. به هرحال من با بحثشان موافق نيستم و هيچوقت هم بخاطر بودن با يک زندانى دوست داشتنى مثل تو اعتصاب غذا نکرده‌ام.

حالت صورتش خيلى سريع تغيير مى‌کند، مى‌گويد:

- پس تو غذا مى‌خورى؟

- آره.

- يک دقيقه صبر کن.

مهرى به طرفى مى‌دود، مى‌بينم که دارد با چند تا از هم اتاقى‌هايش حرف مى‌زند. آنها که زنانى مسن و هر يک در زمينه‌اى ماهر هستند در حال خوردن چيزى هستند و مقدارى از آن را به او مى‌دهند. مى‌بينم که مهرى با ترديد مى‌گيرد، بر مى‌گردد و مى‌گويد:

- بهشون گفتم که تو در اعتصاب غذا نيستى ولى باور نمى‌کنند. به من کشمش دادند و گفتند که از تو بخواهم که بخورى.

احساس مى‌کنم که مهرى از اينکه با او بازى مى‌کنند خيلى ناراحت است و هم اتاقى‌هايش هم دارند نگاه مى‌کنند. دست او را باز مى‌کنم و مقدارى کشمش بر مى‌دارم و مى‌خورم، مهرى مرا و بعد آنها را نگاه مى‌کند. مى‌گويم:

- خودت را اذيت نکن، به حرف ديگران گوش نده، کارى را که خودت فکر مى‌کنى درسته بکن. اجازه نده که آنها با احساساتت بازى کنند. تو عمرى طولانى در پيش دارى، در حاليکه بچگى را هم تجربه نکرده‌اى. سعى کن خونسرد باشى و نذارى که اذيتت کنند. اين رژيم کثيف تو را در بين اين همه زن ميانسال که هر يک در يک چيزى مهارت دارند و سعى مى‌کنند با تو بازى کنند، گذاشته. تو مى‌بايست در يک جاى امن باشى، که ازت مراقبت بشه، نه در اين زندان کثيف.

- مى‌ترسم که ما را از هم جدا کنند.

- متاسفم ولى اين اتفاق دير يا زود خواهد افتاد. شنيده‌ام که رژيم شروع به آزاد کردن آنهايى کرده که حکمشان سالهاست تمام شده، بعد ما را هم آزاد خواهد کرد. تو بايد سعى کنى که قوى باشى، اميدوارم قبل از اينکه از اين بند برم تو خواندن و نوشتن را ياد بگيرى. در اينصورت ناراحت جدايى‌مان نخواهم بود.

به خواندن و نوشتن ادامه مى‌دهيم، احساس مى‌کنم که دوستش دارم. احساس لذت بخشى است، به سختى چنين احساسى را در زندان داشته‌ام. ما هميشه احساساتمان را سرکوب کرده‌ايم و گاهى فکر مى‌کنم که ديگر احساس هم نمى‌کنم. حالا احساس مى‌کنم اين دختر کوچولو را که نياز شديدى به توجه دارد، دوست دارم. گويى من هم احتياج به کسى براى محبت کردن و محبت ديدن، دارم. ياد گرفتن خواندن و نوشتن به او اعتماد به نفس خواهد داد، چيزى که شديدا کم دارد و باعث خوشحالى من هم مى‌شود.

 

توى هواخورى قدم مى‌زنم و به اعتصاب غذا فکر مى‌کنم. اين سنتى که در بعضى از کشورهاى ديگر هم هست. سنتى که فرد در آن به جاى سازماندهى مبارزه، به گروگان‌گيرى جسم خود روى مى‌آورد. اعتصاب هم شبيه خودکشى است که به خود فرد صدمه مى‌زند. در اين سنت، ضربه زدن به خود وسيله رسيدن به هدف است. چرا برخى فکر مى‌کنند که زندگى‌شان هيچ ارزشى ندارد و بايد خودشان را بخاطر اهداف جزئى‌شان بکشند؟ يادم مى‌آيد وقتى که ما گال گرفته بوديم و تقريبا همه بند از خارش رنج مى‌بردند و مسئولين زندان دکتر متخصص برايمان فراهم نمى‌کردند، تصميم گرفتيم که از خانواده‌هايمان بخواهيم که اعتراض کنند. تعدادى از خانواده‌ها از جمله پدرم پيش ميثم رئيس زندان رفتند و همين باعث شد که برايمان متخصص بياورند و بند را ضد عفونى کنند. به اين طريق بعد از تقريبا يکسال از دست گال نجات پيدا کرديم. چرا در ابتداى بيمارى‌مان از خانواده‌هايمان نخواستيم که اعتراض کنند؟ چرا براى مسائل ديگر اين کار را نکرديم؟ چرا در دفاع از حقوقمان، زندانيانى پيشنهاد اعتصاب غذا را مى‌دهند و حاضرند تا مرگ هم بروند؟ ولى کسى پيشنهاد سازماندهى خانواده‌ها و مردم را نمى‌دهد؟ علت آن بايد ترکيبى از ناتوانى و بى‌اعتقادى نسبت به سازماندهى اعتراض اجتماعى مردم باشد. شايد همين ضعف باعث مى‌شود که فرد به نيرو و توان جسم خود برگردد و آنرا به گرو بگذارد. به ميزانى که اين بى‌اعتقادى به سازماندهى مبارزات مردم بيشتر است، سنتهايى چون اعتصاب غذا بيشتر عمل مى‌کنند.

عملکرد امروز ما در زندان نمى‌تواند جدا از عملکردى باشد که در بيرون داشتيم. در بيرون از زندان هم گروههايى که هر يک از ما با يکى از آنها بوديم، کارى به سازماندهى مبارزات مردم نداشتند. در ابتداى انقلاب سازمان فدائى بعنوان بزرگترين نيروى چپ، توانست مردم زيادى را به خيابان بکشاند. ولى از سازماندهى شان براى تغيير جامعه ناتوان بود. حرف و برنامه‌اى برايشان نداشت. نتوانست مردمى را که آماده مبارزه براى رفاه و آزادى بودند، سازماندهى کند. بقيه سازمانهاى چپ ديگر هم به همين طريق ناتوان از سازماندهى مبارزات مردم بودند. مثلا زنان در اعتراض به قوانين ضد زن بيرون ريختند و اين گروهها بى‌تفاوت از کنارشان گذشتند. طبيعى است که کار سياسى را در سازمانى که بوديم ياد گرفتيم. و از آنجايى که اين گروهها در بيرون از زندان عاجز از سازماندهى امرى در جامعه بودند، ما هم نمى‌توانستيم چنان مشغله‌اى، آنهم در زندان داشته باشيم.

چطور مى‌توانستيم جز اين کنيم؟ جنبش چپ سالها زير اختناق شاه مجبور بود در جمعهاى کوچک خود را سازمان دهد. براى همين بعد از انقلاب هم نتوانست عادت حاشيه‌نشينى خود را کنار گذاشته و درگير سازماندهى مبارزات مردم شود. و اين ناتوانى در سطح اجتماعى مصادف شد با پروسه‌اى که رژيم با سرکوبهاى روزمره‌اش انقلاب را شکست داد.

مايى که در بيرون از زندان قادر به سازماندهى مردم نبوديم طبيعى بود که در زندان هم يا چنين مشغله‌اى را نداشته و يا قادر به چنان کارى نباشيم. در غير اينصورت ما بهترين کانال ارتباط‌گيرى با مردم را داريم. خانواده‌هاى ما مى‌توانند فاصله ما را با مردم پر کنند. ما دهها هزار زندانى با همين تعداد خانواده‌مان، در اين سالها مى‌توانستيم مردم را در دفاع از حقوق زندانى سياسى به خيابان بکشانيم. البته اگر درکش را داشتيم. مى‌توانستيم کميته‌ها، انجمن‌ها و جمع‌هاى متعدد دفاع از خود را در بين آنها ايجاد کنيم. مى‌توانستيم از آنها بخواهيم که دسته جمعى همه جا بروند و اعتراض کنند. اين کار را نکرديم، چون مشغله‌مان نبود. شايد اگر چنان می کردیم، در سال ٦۷ بلافاصله بعد از بسته شدن در زندانها و قطع ملاقاتها خانواده هایمان مىتوانستند با فشارهاى متشکلمتشکلشان به رژيم، مانع از آنهمه کشتار شوند. شايد اگر در اين سالها جريانى در بيرون از زندان وجود داشت که مشغله‌اش سازماندهى مردم در اعتراضاتشان بود، مى‌توانست در سازماندهى خانواده‌هايمان در کميته‌هاى دفاع از زندانيان سياسى هم نقش بازى کند. و به اين طريق ما نيز چشممان به مبارزه‌اى متفاوت باز مى‌شد. در آنصورت شايد عمليات سال ٦٧ رژيم با اعتراضات جهانى و داخلى روبرو مى‌شد و در نطفه خفه مى‌شد. به هر حال ما هم از جنبشى مى‌آييم که همچنان مبارزه‌اش ربطى به سازماندهى مبارزات مردم ندارد. به همين خاطر هم براى اعتراض به راه انداختن تنها و تنها به نيروى در بند خود مراجعه مى‌کنيم و به فکر اعتصاب غذا مى‌افتيم. اين کار از اراده و قدرت ما نيست، از ضعف و ناچارى و ناتوانى در سازماندهى اجتماعى است.

٭ ٭ ٭

اکثر زندانيان عادى که با آنها حرف مى‌زنم بر عليه يکديگر حرفهايى مى‌زنند که يک جور هستند. يکديگر را متهم به همجنس‌گرايى مى‌کنند و به من مى‌گويند که مراقب باشم. برايم خنده‌دار است چرا که فکر نمى‌کنم هيچ يک از آنها بخاطر همجنس‌گرا بودن با من حرف بزنند. علت اينکه دوست دارند با من حرف بزنند اين است که کنجکاوند بدانند که يک زندانى سياسى چطور فکر مى‌کند و چطور زندگى مى‌کند. با اينکه پاسدارها به آنها گفته‌اند که با ما حرف نزنند ولى فيروزه در مقابل پاسدارها با من حرف مى‌زند. هر وقت که فيروزه مرا مى‌بيند شکل تفنگ به دستش ميدهد و با آن تفنگ خيالى به طرفم بوسه شليک مى‌کند. به او مى‌گويم اين کار را نکند ولى گوش نمى‌دهد و مى‌گويد چرا؟ دوستت دارم. دوست داشتن گناهه؟

دختر زيبايى به تازگى به اتهام تن فروشى به زندانيان عادى پيوسته است. مى‌بيند که با برخى از آنها حرف مى‌زنم، خودش مى‌آيد و برايم حرف مى‌زند. مى‌گويد:

- تا چند سال پيش زندگى خوبى داشتم، همسرم در يک اداره کار مى‌کرد. چند سال پيش کارش را از دست داد. تا قبل از آن موافق کار کردن من نبود، ولى با از دست دادن کارش موافقت کرد که من هم بدنبال کار بگردم. نتونستم کارى پيدا کنم ولى مدتى که به دنبال کار مى‌گشتم مردى بهم پيشنهاد کرد که با پذيرايى از مردان پول بگيرم. در آن زمان من پيشنهاد او را رد کردم و يک چرخ خياطى خريدم و شروع به دوختن لباس کردم. همسرم هم کارى پيدا کرد ولى حقوقش کم بود و پولى که من در مى‌آوردم با حقوق او روى هم بزور خرجمان را مى‌گذراند. بچه‌ام مريض شد و ما پول خريد دارو نداشتيم، نمى‌دانستم چه بکنم. به آن مرد زنگ زدم و به او گفتم که به پول احتياج دارم. به من گفت او را ببينم و عکسى از خودم به او بدهم. گفت به محض اينکه مردى مرا بخواهد با من تماس خواهد گرفت. عکس مرا هم در آلبومش گذاشت که دور مى‌چرخاند و مردان از روى آن زنى را انتخاب مى‌کردند و او ترتيب ملاقاتشان را مى‌داد. بعد از آن دو يا سه بار در هفته مرا صدا مى‌کرد، البته در طى روز که همسرم خانه نبود. من به خانه‌اى مى‌رفتم که مال او بود و در يکى از اتاقها براى چند ساعتى بودم و از مردى که مى‌خواست، پذيرايى مى‌کردم. به همسرم مى‌گفتم که پول حاصل کار خياطى است. براى دو سال همه چيز معمولى بود. يک روز در آن اتاق منتظر يک مرد احمق بودم که بيايد و به من بشاشد و برود، که در باز شد و همسرم آمد تو. ديوانه شده بود، مى‌خواست مرا بکشد، جيغ کشيدم و آن مرد به کمکم آمد. بعد از آن نتوانستم به خانه بروم. ازم شکايت کرد و حالا هم اينجا هستم.

- همسرت چطور فهميد که در آن خانه کار مى‌کنى؟

- دوستانش به او گفته بودند که مى‌تواند مثل خودشان با زنى باشد. او هم از صاحبکارم مى‌خواهد تا آلبوم را به او نشان دهد که يکى را انتخاب کند، او هم عکس مرا شناخته و مرا انتخاب مى‌کند، آن مرد هم به من زنگ زد که در آن روز آنجا باشم. نمى‌دانم که بار اولش بود که به سراغ تن فروشها مى‌رفت يا نه، چون صاحبکارم چند تا آلبوم داشت.

درکش مى‌کنم، تنش را بخاطر خريدن دارو براى بچه‌اش فروخته است و حالا بايد زندانى بکشد. مى‌پرسم دادگاه رفته است يا نه، مى‌گويد:

- نه.

- همسرت را دوست داشتى؟

طور خاصى نگاهم مى‌کند که انگار ديوانه‌اى ديده است و مى‌گويد:

- من براى عشق ازدواج نکردم، هيچ کس براى عشق ازدواج نمى‌کند. من هم ازدواج کردم چون مجبور بودم، نمى‌تونستم بيشتر از آن در خانه پدرم بمانم. همسرم هم مثل بقيه هميشه به من مى‌شاشيد. هيچ لذتى از زندگى با او نبردم. همه‌شان مثل هم هستند، فقط از ما استفاده مى‌کنند. ما هم مثل بقيه با هم زندگى مى‌کرديم، ولى اين به اين معنى نيست که عاشقش بودم. نه هيچ وقت عاشقش نبودم، فقط عاشق بچه‌ام بودم که حالا بايد زير دست نامادرى بزرگ بشه.

احساس ناراحتى برايش مى‌کنم ولى نمى‌دانم چه بگويم. احساس مى‌کنم که هميشه هر چه را که به او گفته‌اند پذيرفته است براى همين تنفر و عصبانيت دو چيزى است که بيشتر از هرچيز مى‌شود در او ديد. گويا قيافه‌ام ناراحت ديده مى‌شود، مى‌گويد:

- ببخشيد، نمى‌خواستم که ناراحتت بکنم، اين زندگى من است و آينده هم برايم مهم نيست. شايد تا پايان زندگى‌ام در اينجا بمانم، اهميت نمى‌دم سعى مى‌کنم خوش باشم. حالا هم به اتاقم مى‌رم و با بقيه مى‌رقصم.

مرا تنها مى‌گذارد، احساس غمى تمام وجودم را در برگرفته است. انسانها را نگاه مى‌کنم، چرا آنها اينجا هستند؟ اينها مى‌بايست بيرون باشند و آزاد باشند که به هر شکلى که دوست دارند زندگى کنند. با چنين رژيم اسلامى فقط مخالفان سياسى نيستند که تحت فشارند، همه مردم در عذابند. چه اشکالى داشت که اينها هم آزاد مى‌گشتند. بالاخره اين گناه خودشان نيست که تن‌فروشند، تقصير دولت است که تامينشان نکرده است. اگر اين سيستم نبود خيلى از اينها الان اينجا نبودند.

 

روزها مى‌گذرند و من سعى مى‌کنم که از شرايطم لذت ببرم. زنى به نام آسمان در اينجاست که در آشپزخانه کار مى‌کند، ساکت است و از صبح تا شب مشغول کار است. قدى بلند با هيکلى تقريبا لاغر دارد و سنش بايد حدود چهل سال باشد. حکمش همراه کار اجبارى است، او يکى از آنهايى است که به همه بندها مى‌رود. از فيروزه در مورد او مى‌پرسم و او مى‌گويد که قابل اعتماد است. به سراغش مى‌روم و از او مى‌پرسم که آيا مى‌تواند نامه مرا به دوستم در بند ديگر بدهد و او پاسخ مثبت مى‌دهد. با اينکه بار اولى است که با هم حرف مى‌زنيم ولى برخوردش خيلى دوستانه است، انگار مرا مى‌شناسد. نامه‌ام را به او مى‌دهم و از او مى‌خواهم که به دنيا بدهد. عصر در حاليکه از کنارم رد مى‌شود، مى‌گويد که نامه را داده است.

دو روز از نامه دادنم براى دنيا مى‌گذرد. آسمان از کنارم رد مى‌شود و مى‌گويد که به دنبالش بروم، در جلوى ديگران حرف نمى‌زند. به دستشويى مى‌رود و من هم به دنبالش مى‌روم، کسى در اينجا نيست. دستش را باز مى‌کند و چيزى در دستم مى‌گذارد و سريع از دستشويى بيرون مى‌رود. نمى‌دانم که تشکرم را شنيد يا نه. نامه نينا است، بخشى از آن ناراحت کننده است. نوشته است:

- آفتاب در اتاق ماست، مى‌دانى که او يکى از دوستان راز بود. من و او از بيرون يکديگر را مى‌شناختيم و در زندان هميشه با هم حرف مى‌زديم. مدتى پيش به سراغم آمد و گفت که ديگر نمى‌خواهد با من حرف بزند و در گروه ما نخواهد ماند چون افراد گروه ضدانقلاب هستند. همان داستان قديمى گروه جهان. به او گفتم که اشتباه فکر مى‌کند ولى هر طور که درست مى‌داند عمل کند. بعد از آن آفتاب خودش را از ما جدا کرد و با نيکو هم که زمانى دوست صميمى بودند حرف نمى‌زند. نيکو هم از اين کار او آنقدر عصبانى است که مدام در پى بهانه است که با او دعوا کند. به نيکو مى‌گويم که برخورد آفتاب به خودش مربوط است و او نبايد دخالت کند ولى گوش نمى‌دهد. آفتاب غذايش را از کارگر اتاق نمى‌گيرد و مى‌خواهد که در قابلمه بماند که خودش آنرا بردارد. وقتى که نيکو کارگر اتاق است، غذاى آفتاب را در قابلمه نمى‌گذارد و تقسيم مى‌کند. آفتاب هم در اين روزها غذا نمى‌خورد. نمى‌دانم چکار کنم، از نيکو پرسيدم که چرا از اينکه آفتاب غذا نخورد، لذت مى‌برد و او گفت، او هم مى‌تواند غذايش را مثل بقيه از کارگر اتاق بگيرد. پريروز به طرف يکديگر بشقاب پرت کردند و زندانيان عادى داشتند از پشت پنجره نگاهمان مى‌کردند، باور کردنى نبود. خيلى احمقانه است، آفتاب خودش را کاملا ايزوله کرده است، با من هم حرف نمى‌زند. يادت هست که ما با هم مرتب بحث و برخورد داشتيم، با هم کتاب مى‌خوانديم. حالا او حاضر نيست ادامه دهد که براى من هم مهم نيست، ولى نگرانش هستم. او سعى مى‌کند که مرزش را با ديگران هرچه پر‌رنگ‌تر کند و بقيه هم سعى مى‌کنند او را اذيت کنند، اميدوارم اين شرايط زياد دوام نياورد.

به روابط گروه جهان فکر مى‌کنم. وقتى که راز جهان را پذيرفت، دوستانش هم مى‌بايست يا نظرات و پراتيک جهان را بپذيرند و يا مى‌بايست کنار گذاشته شوند. بنابراين برخى از آنها ترجيح دادند که با قهرمانشان بمانند و بقيه را دشمن ببينند. تمام روابطشان شکل رهبر و دنباله‌رو را دارد. جهان رهبر شماره يک است و راز و چند تاى ديگر دنباله‌روهاى صف اول هستند. براى فردى مثل آفتاب حالا جهان رهبر اول است و راز رهبر دوم است، و شايد هم براى او راز تنها قهرمان باشد. اين روابط بالا و پائينى يک رابطه دو طرفه است که هر دو طرف رابطه را راضى نگه مى‌دارد. يکى دوست دارد که به دنبالش بيفتند و ديگرى احتياج به اين دارد که به دنبال کسى باشد که به او احساس امنيت مى‌دهد. شکستن اين حلقه باعث از دست دادن چيزى براى رهبر است و دنباله رو هم بخاطر از دست دادن امنيتش دچار افسردگى مى‌شود. شايد چنين روابطى به دنباله‌رو اعتماد بنفس مى‌دهد و به رهبر احساس قدرت، و همين باعث مى‌شود که چنين روابطى مدام بازسازى شوند.

آسمان با من حرف نمى‌زند، برايم قابل درک است. او نمى‌خواهد که نگهبانان و يا بقيه زندانيان به او مشکوک شوند. معمولا به يکديگر صبح‌بخير و شب‌بخير مى‌گوييم. امروز نامه‌اى از دنيا برايم آورد و گفت که آنها را امروز از بند به سلول مى‌برند. آسمان تمام وقت در حال کار کردن است، با آدمهاى کمى حرف مى‌زند. وقتى غذا تقسيم مى‌کند، اول به اتاق ما مى‌دهد. حالت برخوردش با ما ناراحتم مى‌کند، اکثرشان مثل او ما را برتر از خودشان مى‌بينند.

به رمزى که فقط خودمان مى‌فهميم دنيا نوشته است:

- پرواز عزيزم، مى‌دانم که دير يا زود بيرون خواهم بود. شايد قبل از تو، چون به نظر مى‌رسد که فعلا دارند زندانيانى را آزاد مى‌کنند که حکمشان سالهاست تمام شده است. به خانه‌تان خواهم رفت و به خانواده‌ات خواهم گفت که به رئيس زندان فشار بياورند و کارى کنند که زودتر آزاد شوى. فکر مى‌کنم که حالا فشار خانواده‌ها تاثير دارد. از اينکه بعد از ٩ سال بدون شرط از زندان آزاد مى‌شوم و مى‌توانم به مبارزه ادامه دهم خوشحالم. مرا هم به زودى به سلول خواهند برد تا بعد از مدتى آزادم کنند. همانطور که مى‌دانى زندانيان را قبل از آزاديشان چند ماهى در سلول مى‌گذارند. پرواز عزيزم علت نوشتن اين نامه‌ام اين است که يکى از دوستانم که فاميلم هم است، دستگير شده است و در بند پائين توست. ما سالها با يکديگر دوست بوديم و بعد از دستگيريم هميشه به خانواده‌ام سر زده است و اگر آنها احتياج به چيزى داشته‌اند دريغ نکرده است. نامش روشنک است و فکر مى‌کنم که از نظر روحى وضع خوبى ندارد، مى‌توانى با او حرف بزنى؟ مى‌دانم که در يک بند نيستيد و بايد برايت سخت باشد که با او تماس بگيرى ولى فکر مى‌کنم که او لازم دارد در مورد ما بداند. در ضمن ترسيده است و حرف زدن با تو ممکن است برايش خوب باشد. شش ماه در سلول انفرادى بوده است و فکر مى‌کند که همراه همسرش اعدام خواهد شد. سلام مرا به او برسان. مى‌بوسمت، دنيا.

 

وقت درس خواندمان با مهرى است، تمرينهايش را آنقدر زياد انجام مى‌دهد که فکر کنم هرگز آن لغات را فراموش نخواهد کرد. احساس مى‌کنم از ياد گرفتن خواندن و نوشتن خيلى لذت مى‌برد. من هم از اينکه مى‌بينم تلاش مى‌کند، خوشحالم. اميدوارم قبل از اينکه از زندان بيرون برود بتواند خواندن و نوشتن را ياد بگيرد. درس را تمام مى‌کنيم و از دنياى بيرون حرف مى‌زنيم. دنيايى که مى‌بايست دور از دستگيرى و دلهره باشد. دختر جوانى به طرفمان مى‌آيد و سلام مى‌کند. مهرى مى‌گويد که او سه روز پيش دستگير شده است. از او مى‌پرسم:

- چند سالت است؟

- سيزده.

- چرا دستگير شدى؟

- با يک مردى زندگى مى‌کردم.

متوجه نمى‌شوم، مى‌پرسم:

- ببخشيد ولى نمى‌فهمم، خانواده نداشتى که باهاشون زندگى کنى؟

- داشتم، ولى دو ساله که باهاشون زندگى نمى‌کنم. يازده سالم بود که از خانه فرار کردم.

- چرا؟

- هر روز و يا يک روز در ميان مادرم مرا مى‌زد، خيلى بد مى‌زد. ديگه نمى‌توانستم تحمل کنم. يک روز که مرا خيلى بد زد و خون از بينى‌ام روان بود از خانه فرار کردم. همينطور قدم زدم و زدم، عصر يک روز تابستانى بود. صبح روز بعد وقتى بيدار شدم ديدم که زير درختهايى در پارک هستم. مى‌ترسيدم که پليس مرا دستگير کند و به خانواده‌ام بدهد تا مادرم آنقدر مرا بزند که بميرم. تا چند روز توى پارک و يا اطراف آن پنهان مى‌شدم. وقتى که گرسنه‌ام بود از نانوايى‌ها و يا مغازه‌ها گدايى مى‌کردم که چيزى بدهند بخورم. بعد از چند روز يکى از مغازه‌دارها شروع کرد به سوال کردن از من. اسم واقعى‌ام را بهش نگفتم و در مورد خانواده و آدرسم به او نگفتم. او گفت که به زودى پليس مرا پيدا خواهد کرد. التماسش کردم که به پليس نگويد، گفت نمى‌گويم ولى اگر در خيابان باشى پليس پيدايت خواهد کرد. به من گفت که مى‌توانم به خانه‌اش بروم و او مراقبم خواهد بود من هم قبول کردم. او تنها زندگى مى‌کرد، از من مى‌خواست که خانه‌اش را تميز کنم و برايش غذا درست کنم. بهم گفت که از خانه بيرون نروم که کسى مشکوک نشود. دو روز بعد يک شب که خواب بودم به من تجاوز کرد، داشتم از ترس مى‌مردم. گريه مى‌کردم و جيغ مى‌کشيدم و کمک مى‌خواستم، او دستش را روى دهانم گذاشت و هر کارى که مى‌خواست کرد. به خون‌ريزى افتادم، روز بعد چون خون ريزى‌ام قطع نمى‌شد مرا به دکتر برد و دکتر چند تا بخيه اون پائين زد. براى چند روز همه‌اش خوابيده بودم و حالم بد بود. از او هم خيلى مى‌ترسيدم ولى جايى براى رفتن نداشتم. بعد از آن به من گفت که نمى‌خواهد مرا اذيت کند و حالا يک زن هستم. براى چند روز کارى بهم نداشت ولى بعد از آن دوباره شروع کرد و هر شب بهم تجاوز مى‌کرد. اگر به حرفش گوش نمى‌دادم مرا مى زد. بعد از مدتى ديگر برايم مهم نبود چکار مى‌کند و مى‌گذاشتم هر کار که مى‌خواهد بکند. بعد از شش ماه يک شب مرا با خودش بيرون برد و مرا به مردى ديگر سپرد. آن مرد مرا به خانه‌اش برد و همان کارى را با من کرد که مرد قبلى کرده بود. از آن به بعد براى شش ماه او مرا به آدمهاى مختلف مى‌داد که همان کار را با من بکنند. مريض و خيلى ضعيف بودم، نمى‌دانستم چه کنم و يا کجا بروم. از پاسدارها مى‌ترسيدم، از خانواده‌ام هم مى‌ترسيدم. يک روز که او در مغازه‌اش بود از خانه‌اش فرار کردم و به خيابان اصلى آمدم که به تهران بيايم. از راننده ماشينى که مى‌گذشت خواستم و او هم قبول کرد. او تنها بود، سوالات زيادى مى‌کرد که نمى‌توانستم جواب بدهم. مى‌پرسيد کجاى تهران مى‌روى و سوالات ديگر و من نمى‌توانستم جواب بدهم، چون هيچ جاى تهران را بلد نبودم. بعد پرسيد چرا صورتت را زير چادر قايم کرده‌اى؟ چادرم را از سرم کشيد و گفت تو که خيلى جوانى. سنم را پرسيد و من دروغکى گفتم پانزده سالم است. از من پرسيد مى‌خواهم او مراقبم باشد و کمکم کند و من چون جايى نداشتم گفتم آره. او گفت با خانواده‌اش زندگى مى‌کند و نمى‌تواند مرا به آنجا ببرد. مرا به خانه‌اى برد که در آنجا چهار تا دختر جوان ديگر هم بودند. هفته‌اى دو بار او به همراه مردانى ديگر مى‌آمد و هر کار که مى‌خواستند با ما مى‌کردند و مى‌رفتند. بعد از چند روز مردى آمد و بعد از آنکه هر کار خواست با من کرد، با آن مرد حرف زد و مرا به خانه خودش برد. تا سه روز پيش در خانه او بودم، او از من استفاده مى‌کرد ولى به بدى مرد اولى نبود. خانه‌اش را تميز مى‌کردم و برايش آشپزى مى‌کردم. مرا نمى‌زد ولى شبها خيلى بد بود، نمى‌گذاشت بخوابم.

نگاهش مى‌کنم، صورت زردش محروميت کشيدگى روانى و فيزيکى شديدى را نشان مى‌دهد. نمى‌دانم چه بگويم، فقط نگاهش مى‌کنم، مشغول حرف زدن با مهرى است. به مهرى نشان مى‌دهد که مى‌تواند بخواند، هرچند غلط مى‌خواند ولى مهرى تشخيص نمى‌دهد. با هم مى‌خندند، با هم شوخى فيزيکى مى‌کنند و هم ديگر را هل مى‌دهند. به آنها لبخند مى‌زنم ولى غم تمام وجودم را در بر گرفته است.

٭ ٭ ٭

وقت درس خواندن با مهرى است، به جايى که قرارمان است مى‌روم، ولى او غايب است. نگرانم، مى‌روم و داخل اتاقش را نگاه مى‌کنم. بعد از ظهر است و وقت خواب نيست ولى تعدادى زير پتو هستند، نمى‌دانم آيا مهرى هم يکى از آنهاست يا نه، صورتشان را نمى‌بينم. همه جا را نگاه مى‌کنم، دستشويى و حمام، همه جا را ولى پيدايش نمى‌کنم. فيروزه را هم نمى‌بينم، آسمان را مى‌بينم از او در مورد مهرى مى‌پرسم و او پاسخ مى‌دهد:

- توى اتاقش زير پتوست. از صبح تا حالا داره گريه مى‌کنه. نگهبان امروز صبح با او حرف زد، بهش گفت که اگر يکبار ديگر در کنار تو بنشيند و يا با تو حرف بزند، حکم شلاقش را اجرا خواهند کرد. به او گفت که صد ضربه شلاقى را که بايد قبل از آزاديش بخورد حالا به او خواهند زد. از صبح دارد گريه مى‌کند، از اينکه نمى‌تواند با تو باشد و شلاق نخورد ناراحت است. ما هم نمى‌تونيم جلوى گريه‌اش را بگيريم.

- مى‌تونى بهش بگى که مى‌خوام ببينمش؟

- به دستشويى دوم برو و در را ببند و تابلوى شستن را بزن.

به دستشويى مى‌روم و در را مى‌بندم. سه تا کابينت است که هر سه پر هستند، زندانيان بيرون مى‌آيند و از دستشويى بيرون مى‌روند. علامت شستن را هم پشت در گذاشته‌ام که کسى وارد نشود. مهرى مى‌آيد، چشمانش باد کرده‌اند و مثل بچه‌اى مى‌ماند که دارد مى‌ميرد. بغلش مى‌کنم و سعى مى‌کنم که آرامش کنم، هق‌هق مى‌کند. سعى مى‌کنم گريه نکنم، هرچند آنقدر دلم پر است که دوست دارم با صداى بلند گريه کنم. احساس مى‌کنم در چنان دنياى کثيفى زندگى مى‌کنيم که هيچ کسى حتى با عشق هم نمى‌تواند آنرا تميز کند. مهرى همچنان گريه مى‌کند، موهايش را نوازش مى‌کنم و به او مى‌گويم:

- فکر کردى کجا هستيم؟ زندان يعنى جدايى، زندان يعنى در کنار هم بودن ولى اجازه حرف زدن و لمس کردن نداشتن. بهت گفته بودم که دير يا زود ما را از اينجا خواهند برد. چه اهميتى داره اگر براى چند روز آينده هم با هم حرف نزنيم؟ نگران نباش ما درسمان را ادامه نخواهيم داد و تو هم شلاق نخواهى خورد. هنوز خيلى جوانى که به زير شکنجه بروى.

مهرى در حاليکه گريه مى‌کند، مى‌پرسد:

- آنها تو را شکنجه کردند؟

- آره.

- خيلى درد داشت؟

- آره، ولى همانطور که مى‌بينى زنده هستم، زير شکنجه نمردم.

به او نمى‌گويم که تعدادى زير شکنجه مردند، براى مهرى زود است که بداند. مى‌پرسد:

- چرا تو را زدند؟

- دوستانم را مى‌خواستند.

- چيزى را که مى‌خواستند گرفتند؟

- نه، ترجيح مى‌دادم که بمى‌رم تا اينکه دوستى را به اينجا بياورم.

همچنان که در بغلش هستم فشارم مى‌دهد و مى‌گويد:

- توى خيالم مادرم هستى، کاش مادرم بودى.

- من هم همين احساس را نسبت به تو دارم، احساس مى‌کنم دخترم هستى. حالا هم با هم دوستيم، حتى اگر اجازه نداريم با هم حرف بزنيم. اين يک احساس در قلبمان است، آنها نمى‌توانند احساسمان را از ما بگيرند. مى‌تونن؟

- نه، نمى‌تونن.

- پس سعى کن قوى باشى، نذار تو را ضعيف ببينند. نذار که فکر کنند تو را با قوانين و يا قدرتشان خرد کرده‌اند. سعى کن که زنده بمونى و از زندان بيرون برى. زندگى درازى در پيش دارى، بايد سعى کنى از آن لذت ببرى، نذار زندگيت را خراب کنند.

- ولى فکر مى‌کردم که دارم خوندن و نوشتن ياد مى‌گيرم. اينطورى، بى‌سواد از خودم متنفرم.

- خوشحالم که اين را مى‌شنوم، اگر از بيسواد بودن متنفرى، با آن مبارزه خواهى کرد. حالا سعى خواهى کرد که خواندن و نوشتن را ياد بگيرى. از هم اتاقى‌هايت بپرس ببين کى مى‌تونه بهت خواندن و نوشتن ياد بده. اگر بخواهى بزودى ياد مى‌گيرى، من بهت به اندازه کافى دفتر و مداد و خودکار خواهم داد، برو يک معلم براى خودت پيدا کن.

همه اين حرفها در مقابل آسمان زده مى‌شود. هرچند سعى مى‌کند که خودش را مشغول شستن دستشويى جلوه دهد ولى مى‌بينم که تمام حواسش پيش ماست. آسمان مى‌گويد:

- ببخشيد ولى من بايد به آشپزخانه بروم، الان هم دارم دير مى‌روم.

مهرى را مى‌بوسم و از آسمان تشکر مى‌کنم. آسمان بيرون دستشويى را نگاه مى‌کند و به من مى‌گويد که بروم.

٭ ٭ ٭

زندانيان بند پائين را نگاه مى‌کنم، دخترى تنها قدم مى‌زند. او بايد تنها زندانى سياسى بند پائين باشد. وقتى زندانيان بند پائين در هواخورى هستند ما نبايد به هواخورى برويم. از سونيا مى‌خواهم که مراقب باشد و اگر نگهبان آمد با پرتاب کردن چيزى به قسمتى که نشسته‌ام خبرم کند. به هواخورى مى‌روم و به سراغ روشنک، خودم را به او معرفى مى‌کنم و به او مى‌گويم که دنيا از من خواسته است که با او حرف بزنم. با تعجب و کمى شک نگاهم مى‌کند. به او مى‌گويم:

- دنيا در بند ديگرى است ولى برايم در مورد رابطه‌اش با تو نوشته است. نگران حکمت نباش، اعدام نخواهى شد.

- ولى همسرم را حتما مى‌کشند.

خيلى غمگين به نظر مى‌آيد، مى‌گويم:

چرا اينقدر مطمئن هستى؟ الان شرايط با وقتى که ما دستگير شديم فرق کرده. در آن زمان اصلا مهم نبود که چند سال فعاليت سياسى دارى. اگر از نظر سياسى جوان بودى و گذشته‌ات را با اعلام انزجار رد مى‌کردى زنده مى‌ماندى، در غير اينصورت مثل بقيه اعدامت مى‌کردند. ولى حالا شرايط فرق کرده، بين ما يک پيشمرگه است که سه سال پيش دستگير شد و انزجار هم نداده است و ده سال حکم گرفته است. او مبارزه مسلحانه با رژيم کرده، در حاليکه در دوره ما اگر در پرونده کسى اسم اسلحه استفاده نشده بود حکمش اعدام بود. مطمئن هستم که حکم همسرت هم اعدام نخواهد بود.

قانع نمى‌شود، خيلى ترسيده است و مى‌بينم که خيلى شکنجه شده است. از او مى‌پرسم که آيا دادگاه رفته است، مى‌گويد:

- آره، منتظر گرفتن حکم هستم.

- خوشحالم که تا حالا فعال بوده‌اى. آيا کارگران و يا مردم زيادى در حال مبارزه‌اند؟

- آره، خيلى‌ها فعالند. ولى چون حق تشکل نداريم مبارزه خيلى سخت است و همه کارها را بايد مخفيانه انجام دهيم. حقوقمان کفاف زندگى‌مان را نمى‌دهد و ديگر نمى‌توانيم از پس مخارج دور هم جمع شدنمان هم بر بياييم. منظورم جمع شدن به اسم جشن تولد براى بحث و سازماندهى کارهايمان است. حالا جمع شدنهاى اينطورى خيلى گران است، اين وضع مبارزه را سخت‌تر کرده است.

- دوست دارى باز هم با هم حرف بزنيم؟

- آره، خواهش مى‌کنم پيشم بيا. کسى را که بتونم در مورد اين مسائل با او حرف بزنم در اينجا ندارم.

- مى‌دانى که اگر نگهبان ما را با هم ببيند برايت بد مى‌شود؟

- برايم مهم نيست، جايى بدتر از زندان نيست که بخواهند مرا به آنجا ببرند، هست؟ اگر خودت هم بخواهى دوست دارم که بيايى و با هم حرف بزنيم.

- براى من خيلى با ارزش است که با تو حرف بزنم. بيشتر از سه سال است که هيچ زندانى جديدى نديده‌ام. دوست دارم برايم از دنياى بيرون و مبارزاتش بگى.

 

نگهبان امينى به اتاقمان آمده و مى‌گويد اگر کتاب بخواهيم مى‌توانيم سفارش دهيم. اين اولين بارى است که ما در زندان مى‌توانيم کتاب بخريم. سالهاى قبل وقتى در قزل حصار بودم توابها چنين امکانى داشتند ولى ما هرگز نداشتيم. مسئول فروشگاه از اتاق مى‌خواهد که هر کس نام کتابى را که مى‌خواهد به او بدهد که او همه را يکجا به نگهبان بدهد، هر کس مى‌تواند فقط يک کتاب بخرد. من و سونيا، سار، منيژه و راز دور هم جمع مى‌شويم و تصميم مى‌گيريم که هر يک کتاب متفاوتى را که فکر مى‌کنيم جالب است، سفارش دهيم. مى‌گويم:

- من دوست دارم کتابى را سفارش دهم که هميشه دلم مى‌خواسته بخوانم، هرچند مى‌دانم که آنها برايم نخواهند خريد. ولى دوست دارم آنرا سفارش دهم، که هم به آنها نشان بدهم که ژست دمکرات نمى‌توانند بگيرند و هم اينکه من هنوز کمونيستم. کتاب ديالکتيک طبيعت، اثر فردريک انگلس را سفارش مى‌دهم.

ما کتابهايى را که مى‌خواهيم در يک کاغذ نوشته و به فرد مسئول فروشگاه مى‌دهيم. اين در حالى است که در مقابل اسم کتابى که خواسته‌ام، اسم خودم را هم نوشته‌ام. بعد از مدتى مى‌آيد و مى‌گويد:

- من نمى‌توانم اين را به نگهبان بدهم.

- مسئله‌اى نيست من مى‌دهم.

ليست کتابها را به امينى مى‌دهم، او ليست ما را مى‌گيرد و ليست اتاق را هم مى‌گيرد. او مى‌داند که وقتى دو تا ليست سفارش است معناى آن اين است که در مورد آن اختلاف نظر بوده است.

 

چند روزى از سفارش کتابها مى‌گذرد، امروز کتابها را آورده‌اند، همانطور که مى‌دانستم کتاب من جزو آنها نيست. برايم مهم نيست، چون مى‌خواستم بعد از آنهمه که دستشان را در خون شستند، ببينند که مبارزه را نتوانسته‌اند از بين ببرند.

به سونيا مى‌گويم که مراقب باشد و به ديدن روشنک مى‌روم. حالا هر وقت که به هواخورى مى‌آيد بالا را نگاه مى‌کند، پنجره ما را. به هواخورى و پيش او مى‌روم. تعجب مى‌کند و خيلى خوشحال مى‌شود. به او مى‌گويم که برويم پشت سکوى لباسشويى ته هواخورى بنشينيم که کسى ما را نبيند و در عين حال بتوانيم قله کوه را ببينيم. در مورد خودم و در مورد دنيا مى‌پرسد، وقتى به او مىگويم  که دنيا جزو آنهايى بود که هرگز حکمى دريافت نکرد و بخاطر انزجار  ندادن ۹ سال است که در زندان است، ناراحتى تمام صورتش را پر مى‌کند. مى‌گويد:

- يعنى مدرکى بر عليه او پيدا نکردند؟

- نه، خودش زير بازجويى چيزى نگفت. آنها هم مدرکى بر عليه او پيدا نکردند. ولى با اين حال شرط آزاديش را اعلام انزجار گذاشتند که او حاضر به انجام آن نشد.

- تو هم لو نرفتى و حکم نگرفتى؟

- وضع من فرق داشت. من براى دو سال فعاليت سياسى ٠١ سال حکم گرفتم.

براى چند دقيقه‌اى در سکوت قله کوه را نگاه مى‌کنيم. مى‌پرسم، بچه دارى؟ مى‌گويد:

- آره، دخترم ٩ سالش است، وقتى که دنيا دستگير شد من در مرخصى براى وضع حمل بودم.

- از دخترت برام بگو.

- من هيچوقت با او در مورد حجاب، منظورم روسرى و اينکه چقدر از آن بدم مى‌آد حرف نزدم، ولى او هم از آن متنفر است. دوست ندارد سرش کند. سال پيش مدير مدرسه‌اش صدايم کرد و به من گفت که دخترت به محض بيرون رفتن از مدرسه روسريش را بر مى‌دارد. به من گفت که با او حرف بزنم و بگويم که نبايد اين کار را ادامه دهد. به مديرش گفتم که او بچه است و من نمى‌توانم به او اين حرف را بزنم، و چه اشکالى دارد اگر آنرا درست سر نمى‌کند؟ مدير گفت اگر او به اين کارش ادامه دهد ما سال آينده او را ثبت نام نخواهيم کرد چون روى بچه‌هاى ديگر هم تاثير مى‌گذارد. مجبور شدم به او بگويم که بايد روسرى را روى سرش نگه دارد تا وقتى که به خانه مى‌رسد، وگرنه نمى‌گذارند که درس بخواند.

- مدرسه ديگرى نبود؟

- چرا، ولى همه‌شان مثل هم هستند. مدرسه‌هاى ديگر خيلى از ما دور بودند. نمى‌توانستم او را به مدرسه ديگرى ببرم، بخاطر خرج راه و بخاطر زمانى که مى‌برد. من مى‌بايست بعد از گذاشتن او در مدرسه به کار بروم. اگر مى‌خواستم او را به مدرسه دورترى ببرم، کارم را از دست مى‌دادم.

- دختران جوانى که روسرى را دوست ندارند زيادند؟

- خيلى هستند، ولى مى‌دانى که اگر بخاطر بدحجابى کسى را دستگير کنند شلاقش مى‌زنند. قانونا  ٧٤ ضربه شلاق برایش گذاشته اند . دختران زيادى را بخاطر اينکه روسريشان را عقب مى‌زنند دستگير مى‌کنند. اين دختران روسرى را دوست ندارند ولى سر کردنش اجبارى است. يک بار خواهرم را مامورين نهى از منکر نگه داشتند و به او گفتند که روسريش را جلو بکشد و او نکشيد. يکى از آنها که يک مرد جوان بوده، خودش روسرى خواهرم را جلو مى‌کشد و با پونز فيکسش مى‌کند. خون روى صورت او روان مى شود و او به همراه دوستانش به آنها فحش مى‌دهد و تعدادى پسر به نهى از منکرى‌ها حمله مى‌کنند. خلاصه درگيرى مى‌شود و تعدادى هم دستگير مى‌شوند، خوشبختانه مردم خواهرم را فرارى داده بودند. اتفاقات اينطورى در محله‌ها زياد مى‌افتد ولى چون در روزنامه‌اى نوشته نمى‌شود، فقط مردم محل خبردار مى‌شوند.

٭ ٭ ٭

روز ملاقات است، مى‌دانم که خانواده‌ام از مسافرت آمده‌اند و حتما برايم کلى خبر دارند. به سالن ملاقات مى‌روم و هيجان دارم. به کابين مى‌روم، تلفن را برداشته‌ام و منتظرم که خانواده‌ام زودتر بيايند. صداهايى بگوش مى‌رسد، يعنى در ورودى سالن خانواده‌ها را باز کرده‌اند. خانواده‌ها در حال دويدن هستند که دقيقه‌اى را هم از دست ندهند. پدرم دارد مى‌آيد، به نظر خوشحال نيست. از او مى‌پرسم که آيا سفر خوبى داشته است؟ جواب مى‌دهد:

- در حاليکه مى‌دانستيم تو هنوز در زندانى چطور مى‌توانستيم خوش باشيم؟ مى‌دانى که دارند زندانيان را اگر انزجار بنويسند آزاد مى‌کنند؟

از اين حرف پدرم خيلى تعجب مى‌کنم، اين اولين بار است که با من اينطورى حرف مى‌زند. مى‌گويم:

- آره مى‌دانم. اگر مى‌خواستم من هم بنويسم، سالها پيش مى‌نوشتم.

اشک پدرم روان مى‌شود و مى‌لرزد، مى‌گويد:

- دوستان سابق تو را به من نشان دادند و به من گفتند که آنها در اروپا دارند خوش مى‌گذرانند. ديسکو مى‌روند و مى‌رقصند در حاليکه تو اينجا پشت ميله‌ها هستى. به خودت فکر کن، همانطور که آنها به خودشان فکر مى‌کنند.

مى‌فهمم که احتمالا کسانى که فکر مى‌کنند من براى ديگران مبارزه مى‌کنم پدرم را تحت تاثير قرار داده‌اند. شايد هم از نوع همين توابين زندان بوده‌اند منتها از نوع خارج کشورى‌اش. به اين شيوه به جاى محکوم کردن سرکوبگرى رژيم، امثال مرا نادان جلوه مى‌دهند و پدر بيچاره‌ام را هم عليه من تحريک کرده‌اند. حالا يادم مى‌آيد که بازجويى به يکى از زندانيان گفته بود، شما در زندان داريد مى‌پوسيد و رهبران‌تان دارند در خارج کيف مى‌کنند. به اين شيوه هم عليه من و باورهايم و هم عليه زندانيان ديگر تبليغ منفى مى‌کنند. مى‌گويم:

- گوش کن، يادت هست من هم در انگليس بودم، من هم به ديسکو مى‌رفتم و مى‌رقصيدم. همانوقت که من در آنجا در خوشى زندگى مى‌کردم، انسانهايى در همين زندان بودند. منظور تو اين است که من نمى‌بايست در آن زمان خوش باشم چون مردمى در زندان بودند؟ اگر دوستانم دارند در اروپا در خوشى زندگى مى‌کنند من خيلى خوشحالم. خوشحال‌تر مى‌شوم اگر بدانم که مى‌رقصند، يعنى اينقدر زنده دل هستند. اگر من هم به جاى آنها بودم سعى مى‌کردم که خوش باشم. آيا آنوقت از من مى‌خواستى که خوش نباشم؟ چرا فکر مى‌کنى که کارى که آنها مى‌کنند درست نيست؟ چرا فکر مى‌کنى که بايد ناراحت باشند و يا خودکشى کنند چون ما در زندان هستيم؟ اين که من اينجا هستم تقصير آنها نيست و من نمى‌خواهم که آنها برايم ناراحت باشند. آرزويم اينه که آنها زندگى خوشى داشته باشند. مى‌دانم که يک نفر اين حرفها را به تو زده است که تو و مرا ناراحت کند ولى تو نبايد به حرف ديگران گوش کنى.

پدرم گريه مى‌کند و مى‌گويد:

- از آمدن و ديدن تو پشت ميله‌ها خسته شده‌ام. تا زمانى که اينجا هستى، امنيت نخواهى داشت. يک روز هم ممکن است ساک وسايلت را به دستم بدهند و به من بگويند که بعد از اينهمه سال تو را هم کشته‌اند. ديگه تحمل اين وضع را ندارم.

- از شنيدن آن متاسفم ولى اگر اينطورى فکر مى‌کنى به ديدنم نيا. مى‌خوام که شاد باشى، نمى‌خوام که اينطورى ناراحت ببينمت و به من بگى کارى را بکنم که سالهاست رژيم مى‌خواد بکنم. ترجيح مى‌دهم که ملاقاتى نداشته باشم تا اينکه اينطورى داشته باشم. ولى مى‌خواهم بدانى که اگر کمى بيشتر تحمل کنى، آنها ما را آزاد خواهند کرد. شايد تا سال ديگر ما اينجا نباشيم. ولى اگر به من فشار بيارى آنها هم اينرا مى‌بينند و ممکن است مرا بدون شرط آزاد نکنند و باعث مى‌شود که بيشتر در اينجا بمانم.

- آنها با ما حرف زدند، گفتند که اگر بچه‌هايتان توبه کنند همين امروز آزادشان مى‌کنيم. گفتند که بدون انزجار نوشتن آزاد نمى‌کنند.

- گوش کن، آنها دارند روى شماها فشار مى‌آورند که ناراحتتان کنند که روى ما فشار بياوريد. چون بايد ما را آزاد کنند، پس تحمل داشته باش، بهت قول مى‌دم که تا عيد بيرون خواهم بود.

تلفن قطع مى‌شود، نفهميدم چرا مادرم نيامده بود. پدرم اشک ريزان مى‌رود، ديدن او به اين وضع قلبم را به درد مى‌آورد.

بعد از ملاقات مى‌فهمم که پدر سار اعدام شده است. او نمى‌داند و خانواده‌اش نمى‌خواهند به او بگويند. خانواده‌اش به او مى‌گويند که پدرش در زندان است. در صورتيکه يک ماه بعد از دستگيريش اعدام شده است. فکر مى‌کنم که اين کار خانواده‌اش که به او نمى‌گويند، درست نيست، حق اوست که بداند. سار در مورد پدرش فکر مى‌کند، در مورد او حرف مى‌زند. پدرش در تخيلات او نقش يک انسان زنده را بازى مى‌کند. او بايد بداند که پدرش اعدام شده است ولى من دل گفتنش را به او ندارم. فکر مى‌کنم خانواده‌اش بايد به او بگويند، من نمى‌توانم اين کار را بکنم.

 

روزها مى‌گذرند و من وقت خواندن کتابهاى جالبى که خريده‌ايم را دارم. با فيروزه حرف مى‌زنم و او در مورد زندگى‌اش، عشقش و لحظات سختى که داشته است برايم مى‌گويد. با زندانى ديگرى که خيلى پير است حرف مى‌زنم، او قاچاقچى مواد مخدر بوده است و خودش هم معتاد بوده است. از او در مورد روشهاى جاسازى مواد مى‌پرسم. مى‌خندد و مى‌گويد:

- مى‌خواهى در آينده قاچاقچى بشى؟

او در مورد دورانى که در زندان گوهردشت بوده است مى‌گويد:

- در آنجا بوسيله يکى از نگهبانان به ما مواد مى‌رسيد. نگهبان به يکى از زندانيان مرد در بند پائين مى‌فروخت و او هم طى شب بين ما پخش مى‌کرد و پولش را هم مى‌گرفت. با آمدن به اينجا آن امکان را هم از دست داديم و چند روز اول خيلى برايم سخت بود.

- چطور سهمتان را از بند پائين از او مى‌گرفتيد؟

- راحت، يک نخ از پنجره آويزان مى‌کرديم و او بسته را به آن مى‌بست و نخ را سه بار مى‌کشيد. ما هم نخ را بالا مى‌کشيديم و جشن مى‌گرفتيم.

به اين فکر مى‌کنم که ما هم از همين روش براى گرفتن و رساندن نامه به دوستانمان استفاده مى‌کرديم. ولى خريد مواد مخدر از نگهبان در زندان خيلى جالب است.

٭ ٭ ٭

نگهبان به در اتاق مى‌آيد و مى‌گويد که وسايلمان را جمع کرده و از بند بيرون برويم. از يکديگر مى‌پرسيم به کجا؟ فکر مى‌کنم که به سلول انفرادى مى‌رويم که بعد از مدتى آزاد شويم. سعى مى‌کنم به سرعت وسايلم را جمع کنم که وقت ديدن مهرى و فيروزه را هم قبل از رفتن داشته باشم. پيش فيروزه مى‌روم که براى آخرين بار او را ببينم. کمى حرف مى‌زنيم، مى‌گويد:

- اوين اسمش بزرگ است ولى خودش کوچک است. اما با همه کوچکى‌اش آدمهاى بزرگى را در خود دارد. آشنا شدن با تو يکى از بهترين خاطرات زندگى‌ام است که هرگز فراموش نخواهم کرد.

يکديگر را مى‌بوسيم و من از او مى‌خواهم که مراقب مهرى باشد. با آرزوى موفقيت براى يکديگر از هم جدا مى‌شويم. مى‌روم که مهرى را پيدا کنم، آسمان را مى‌بينم، از من مى‌خواهد که به دنبالش بروم. مهرى در دستشويى منتظرم است، گريه مى‌کند. آسمان در دستشويى را مى‌بندد و بيرون مى‌ايستد که اگر نگهبان آمد خبرمان کند. مهرى را بغل مى‌کنم و از او مى‌خواهم که مراقب خودش باشد و سعى کند که خواندن و نوشتن را ياد بگيرد. کاغذى بهم مى‌دهد و مى‌گويد:

- براى تو درستش کردم.

کاغذ را مى‌گيرم و بازش مى‌کنم، يک نقاشى بچه گانه است. کبوترى در حال پرواز است. زير آن نوشته شده است:

- به تنها دوستم.

- ولى من تنها دوست تو نيستم، فيروزه و آسمان هم دوستانت هستند. بهتره که همين حالا که در کنارشان هستى بدانى که دوستانت هستند. سعى کن خوش باشى، اين چيزى است که رژيم دوست ندارد و بخاطر شاد نبودن تو را در اينجا گذاشته است. بايد سعى کنى که خوش باشى، نگذار که تحقيرت کنند، به خودت افتخار کن. تو انسان خوبى هستى.

احساس بدى دارم، احساس مى‌کنم که بچه‌ام را در دنياى بدى مى‌گذارم و مى‌روم. احساس مى‌کنم که در اينجا نخواهم بود که کمکش کنم، هرچند وقتى هم که در اينجا بودم اجازه کمک کردن به او را نداشتم. يکديگر را مى‌بوسيم و من مى‌روم و مهرى در کابين دستشويى مى‌ماند که دل سير گريه کند، احتياج به گريه دارد. از آسمان تشکر مى‌کنم، بغلم مى‌کند و آرزوى آزادى برايم مى‌کند، من هم برايش آرزوى آزادى مى‌کنم.

٭ ٭ ٭