زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

روياى آزادى

در سلول انفرادى هستم. بعد از بودن با آنهمه آدمهاى مختلف، تنها بودن زياد جالب نيست. هرچند براى اولين بار است که در سلول همه وسايلم را دارم، کاغذ و مداد و خودکار دارم و مى‌توانم کتاب بخوانم. همه اينها نشانه‌هايى هستند از اينکه در سلول بودنمان نه بخاطر شکنجه بلکه براى آزادى است. نمى‌دانم وقتى که به ملاقات مى‌روم چطور خانواده‌ام را قانع کنم که ما را براى شکنجه به سلول نياورده‌اند. آنها بيشتر از ما از سلول مى‌ترسند، شايد چون مزه‌اش را نچشيده‌اند. هر روز بعد از ظهر به تبادل نظر دو نفر گوش مى‌کنم که بوسيله مورس است. آنها مورس معمولى را استفاده مى‌کنند، تنها جاى رديفها را تغيير داده‌اند. براى همين بدون هيچ مشکلى همه حرفهايشان را مى‌شنوم. در مورد سياست حرف مى‌زنند، به هم خبر مى‌دهند و در مورد حمله صدام به کويت که در حال حاضر در جريان است حرف مى‌زنند. شنيدن مورس آنها براى من خوب است چون از همه دوستانم دور هستم و امکان تماس و خبر گيرى را ندارم. راز در يکى از سلولهاى راهروى ديگر است. زيبا و سونيا در راهروى من هستند ولى در سلولهاى جلويى هستند و خيلى از من دورند. چند بار سعى کردم که با آنها تماس بگيرم، با مورس و يا با حرف زدن و هر بار نگهبان داد زد "خفه شو" و آمد ببيند که کى بوده است. سونيا بسته‌اى برايم فرستاد که کتابى در آن بود که من نخوانده بودم ولى من فکر کردم که کتاب پاولف در آن است که قبلا بود. به نگبهان گفتم که اشتباه شده و از او خواستم که آنرا به زيبا بدهد. سونيا سعى کرده بود که قبل از آن به من بگويد که چه کتابى در بسته است ولى نتوانسته بود. بعد از آنکه من بسته را نگرفتم يک بار که نگهبانان در بند نبودند برايم از راه دور با شيشه مورس زد و من هم جوابش را دادم، ولى ديگر دير شده بود کتاب از دستم رفته بود. اين مورس راه دور جالب است. مى‌شود با بند ديگر هم از اين طريق ارتباط برقرار کرد. البته اگر نگهبانى در بندها نباشد وگرنه همانطور که ما صدا را مى‌شنويم، آنها هم مى‌شنوند. براى مورس راه دور با شيشه مربا محکم به زمين سلول مورس مى‌زنيم. و صداى آن آنقدر بلند است که در تمام بند مى‌پيچد.

روز ملاقات است ولى نگهبانان مرا صدا نمى‌کنند. بعد از ظهر از يکى از نگهبانان مى‌پرسم که چرا براى ملاقات صدايم نمى‌کنند؟ مى‌گويد:

- امروز ملاقات ندارى، چون ديروز مورس زدى و يکى از زندانيان را هم صدا کردى. يادت نيست که حميدى به در سلولت زد؟

خيلى ناراحتم، بخاطر خانواده‌ام و احساسى که حالا دارند، بخصوص اينکه حتما فهميده‌اند که در سلول هم هستم. عصر شده است نگهبان با عصبانيت در را باز مى‌کند و مى‌خواهد که با او بروم. ملاقات دارم، خواهرم مى‌گويد:

- نمى‌خواستند به ما ملاقات بدهند، ما هم گفتيم که بدون ملاقات به خانه نمى‌رويم. در ضمن دنيا و تعدادى ديگر بدون شرط آزاد شده‌اند. دنيا برايت سلام رسانده است.

آنقدر خوشحالم که احساس مى‌کنم هيچ وقت اينقدر خوشحال نبوده‌ام. به خانواده‌ام مى‌گويم که اگر تحمل کنند من هم مثل آنها آزاد خواهم شد. احساس مى‌کنم که حال پدرم بهتر از ملاقات قبل است، ولى مى‌بينم که حرف نمى‌زند، افسرده است. براى خانواده‌ام ناراحتم، ولى چکار مى‌توانم بکنم؟ اميدوارم که بفهمند که اين تقصير رژيم است که آنها هم در کنار من رنج مى‌برند.

 

بعد از ظهر است، زندانيان بند بالا در حال حرف زدن با يکديگر هستند. از يکديگر در مورد پرونده‌هايشان راهنمايى مى‌گيرند و دليل دستگيريشان را مى‌گويند. يکى از آنها از مسئولين سپاه پاسداران است که بخاطر کلاه بردارى دستگير شده است. به نظر مى‌رسد که در سلول انفرادى است و بخاطر همين خيلى ترسيده است و نمى‌تواند تنهايى را تحمل کند. به نظر مى‌رسد که اينها زندانيان جديد هستند که به جاى مورس زدن با هم حرف مى‌زنند. هرچند هر روز بعد از ظهر صداى مورس هم از بند بالا به گوش مى‌رسد که بايد متعلق به زندانيانى باشد که مدتى است که در زندان هستند.

هرچند در سلول و تنها هستم ولى خوشحالم، به دنيا فکر مى‌کنم و شرايط جديدش. به پسر نينا فکر مى‌کنم که حالا بايد به مدرسه برود. نمى‌دانم برخوردش با نينا چطور خواهد بود. هرچند نمى‌داند که نينا ماهها تکان نخورد، راه نرفت که مبادا او را از دست بدهد. به زندگى خودم در بيرون از زندان در ٨ سال پيش فکر مى‌کنم و اينکه حالا با آن بيگانه‌ام. به خانواده‌ام فکر مى‌کنم و احساس مى‌کنم که برايم بيگانه‌اند، احساس مى‌کنم که ديگر آنها را نمى‌شناسم. مى‌روم تا زندگى جديدى را شروع کنم، روابط جديد با افراد خانواده و دوستان قديمى‌ام. مى‌دانم که بعضى از دوستانم در تمام اين سالها به خانواده‌ام سر زده‌اند، ولى احساس مى‌کنم که آنها را نمى‌شناسم. وقتى که به خانه بروم به ديدنم خواهند آمد، چه برخوردى بايد با آنها داشته باشم؟ آيا من هم مثل آنها هستم؟ دوستشان دارم؟ نمى‌دانم، احساس مى‌کنم که آنها را نمى‌شناسم، حالا برايم غريبه هستند. خاطرات زيادى از دوستان و حتى خانواده‌ام به ياد نمى‌آورم و احساس خاصى هم نسبت به آنها ندارم. نمى‌دانم که تاثير زمان طولانى نديدن آنها است و يا تاثير زندان. در حالى از زندان بيرون خواهم رفت که بخشى از وجودم را در اينجا بجا خواهم گذاشت، زبان بيان احساساتم را. عادت کرده‌ام احساساتم را نشان ندهم. احساس مى‌کنم که ديگر نمى‌دانم رابطه عاطفى و يا عشق چيست. ولى آيا روابطى که در اينجا داشتم و دارم عاطفى نبود و نيست؟ پس چرا نسبت به کسانى که در بيرون هستند احساسى ندارم، هرچند دلم مى‌خواهد که هر لحظه بيرون باشم. احساس مى‌کنم دوستانى که در زندان داشته‌ام برايم از تمام روابطم با ارزشتر هستند، هرچند عادت کرده بودم که احساساتم را به آنها نشان ندهم و آنها هم همينطور بودند.

روزها مى‌گذرند. پائيز سال ۶۹ است، بعد از ظهر است و طبق معمول نگهبانان چرت مى‌زنند. همسايه‌هايم طبق برنامه هر روزه بعد از ظهرها در حال مورس زدن هستند و من بى‌آنکه بخواهم مى‌شنوم. دراز کشيده‌ام و گوش مى‌کنم، يکى مورس مى‌زند:

-  نازنین در اعتراض به حمله صدام به کویت در اعتصاب غذا است.

باورم نمى‌شود، ولى حتما حقيقت دارد وگرنه جزو اخبارشان نمى‌بود. به نازنين فکر مى‌کنم، هميشه دوستش داشته‌ام، هرچند مبارزه سياسى‌اش چيزى است که در ذهن من نمى‌گنجد. اميدوارم که اعتصاب غذايش محدود باشد که به جسمش صدمه نرسد. همچنان که فکر مى‌کنم مورس را هم دنبال مى‌کنم. سوال و پاسخ‌ها روشن مى‌کنند که اعتصاب غذاى نازنين  نامحدود است.

٭ ٭ ٭

رژيم زندانيان مرد را که مثل ما بودند اعدام کرد و حالا برايش مهم نيست که ما همانهايى هستيم که بوديم. اينکه ما هنوز کمونيستيم و رژيم بعد از آنهمه کشتار ما را آزاد خواهد کرد. آيا رژيم با آزاد کردن ما مى‌خواهد خودش را دمکراتيک نشان دهد؟ احساس مى‌کنم که برخى از زندانيان نمى‌دانند که اوضاع چيست و نمى‌دانند چه بايد بکنند. آنها هميشه به يک آزادى کلاسيک فکر کرده‌اند، آزادى به دست مردم، شايد بخاطر همين آمادگى رفتن را ندارند. آنها هميشه فکر کرده‌اند تنها بوسيله قيام مردمى امکان آزادى بدون شرط را دارند. تجربه‌شان از زندان شاه هم همين بود، زندانيان بعد از قيام مردم و حمله‌شان به زندانها آزاد شدند. به خاطر همين طرز فکر است که برخى از آنها بعد از سه هفته بيرون بودن آمدند و انزجار نوشتند.

شب است، آماده مى‌شوم که بخوابم، صداهايى از راهرو شنيده مى‌شود. به نظر مى‌رسد که نگهبانان دارند زندانيان جديدى را به سلولهاى خالى مى‌برند. کنجکاوم که بدانم آنها کى هستند، آيا از زندان ديگرى منتقل شده‌اند؟ يا اينکه همين حالا دستگير شده‌اند؟ احساس مى‌کنم که در هر سلولى چند نفر را قرار مى‌دهند. از سلول کنارى من صداى حرف زدن دو نفر مى‌آيد. صداى نگهبانان به گوش مى‌رسد که دارند راهرو را ترک مى‌کنند. با مورس به ديوار مى‌زنم و مى‌پرسم کى هستى؟ آنها هم به ديوار مى‌زنند ولى بدون معنى، معلوم است که مورس نمى‌دانند، مثل وقتى که من دستگير شده بودم. مى‌شنوم که يکى از آنها ديگرى را صدا مى‌کند و از طرف ديگر راهرو صدايى پاسخ او را مى‌دهد. از يکديگر مى‌پرسند که آيا تنها هستند و هر يک مى‌گويند که با يک نفر ديگر هستند. يکى از زندانيان از آنها مى‌پرسد آيا سياسى هستند و آنها پاسخ مى‌دهند نه. آنها را بخاطر بودن با مرد دستگير کرده‌اند و بقيه‌شان مى‌خندند.

حوصله‌ام سر رفته، کتاب جالبى که نخوانده باشم ندارم. ساکم را مى‌گردم، يک تکه چرم پيدا مى‌کنم. آنرا با تيغ مداد تراش به شکل يک کيف مى‌برم و شروع به دوختن آن مى‌کنم. هرچند دوختن برايم سخت است، چون از وقتى که مچم ضربه خورده است برخى کارها برايم دردناک است. سنگ کوچکى هم دارم که مى‌توانم روى آن کار کنم. دو طرف سنگ را با استفاده از سنگ پا صاف مى‌کنم. بعد يک طرف سنگ بخشى از يک شعر برشت را مى‌نويسم. در طرف ديگر يک ستاره دنباله‌دار، يک بچه ستاره مى‌کشم. چند روز طول مى‌کشد تا روى آن کار کنم چون مچم زود درد مى‌گيرد.

بعد از ظهر است و نگهبانان در راهرو نيستند، يکى از زندانيان جديد شروع به خواندن مى‌کند و چه صداى قشنگى دارد. به نظر مى‌رسد دختر جوانى است، دو تا آهنگ با صداى دلنشينش مى‌خواند و سکوت مى‌کند. ناگهان از بند بالا صداى مردانه‌اى شروع به خواندن مى‌کند و چه صداى زيبايى دارد. دلم مى‌خواهد خواندنش تمام نشود، وقتى تمام مى‌کند برايش دست مى‌زنم، ديگران هم دست مى‌زنند. حالا پسر ديگرى شروع به خواندن مى‌کند، هرچند صدايش مثل اولى نيست ولى دوست دارم که بشنوم، سالهاست که چنين آوازهايى نشنيده‌ام. بيشتر آهنگهاى عاشقانه مى‌خوانند، همه سر تا پا گوش شده‌اند، هيچ صدايى به جز آواز به گوش نمى‌رسد. خواننده بند بالا تمام مى‌کند و دوباره دخترى که قبلا هم دو آهنگ خوانده بود شروع مى‌کند. بايد سه تا سلول با من فاصله داشته باشد، يک آهنگ عاشقانه غمگين مى‌خواند. صدايش خيلى زيباست، صداى در توالت در راهرو مى‌پيچد، بايد يکى از سلولهاى سر راهرو آنرا محکم زده باشد که همه بفهمند که نگهبانان به راهرو آمده‌اند. ولى متاسفانه دختر متوجه اين رمز نمى‌شود. با صداى بلند مى‌گويم "هس" کس ديگرى هم هيس مى‌گويد ولى دختر متوجه نمى‌شود. سايه نگهبانان را از زير در مى‌بينم که از کنار سلولم رد مى‌شوند. صداى باز شدن در سلولى به گوش مى‌رسد و صداى نگهبانى که به يک زندانى فحش مى‌دهد. صداى کتک زدن دخترى که مى‌خواند، مى‌آيد. سه تا نگهبان به جانش افتاده‌اند و با زدن او خود را سير مى‌کنند. صداى ناله و گريه زندانى بهمراه کتک به گوش مى‌رسد. نگهبانان آنقدر او را مى‌زنند که خودشان از نفس مى‌افتند. يکى از آنها مى‌گويد اين درسى بود که بفهمى کجا هستى. براى اين بود که بدونى در "فاحشه" خانه نيستى.

روز ملاقات است، خانواده‌ام خوش بين‌تر از هميشه‌اند که ممکن است قبل از پايان حکمم که دو سال ديگر است، آزاد شوم. پدرم مى‌گويد:

- قرار ملاقات با پيشوا رئيس زندان دارم. دنيا بهم گفته است که اگر پيش پيشوا بروم ممکن است آزادت کند. بعضى از خانواده‌ها قرار ملاقات با او دارند. خانواده‌ها مى‌گويند که اگر پيشوا را ببينيم ممکن است با آزادى بچه‌هايمان موافقت کند. در ضمن گروه حقوق بشر با سرپرستى گالين دوپول قرار است به زودى از اوين بازديد کنند.

بعد از ظهر خسته کننده‌اى است، نمى‌توانم افکارم را از دنياى بيرون آزاد کنم. نمى‌دانم در صورت آزادى در بيرون چکار خواهم کرد. بايد به دنبال کار بگردم، چه جور کارى؟ آيا توان هشت ساعت کار و دو ساعت هم رفت و آمدش رادارم؟  بايد توانش را داشته باش نمى‌توانم به خانواده‌ام وابسته باشم. حالا ۳۲ سالم است و بايد روى پاهاى خودم بايستم. ولى چه جور کارى مى‌توانم بکنم؟ چه کارى را بلد هستم؟ دو سال در يک دندانپزشکى کار کرده‌ام ولى حالا آن کار را هم نمى‌توانم بکنم. ديگر نمى‌توانم خون ببينم. با ديدن خون حالت تهوع به من دست مى‌دهد، قبلا اينطورى نبودم. احساس مى‌کنم که زندان خيلى مرا تغيير داده است، مثل قبل قوى نيستم. شايد نبايد حالا به مشکلات بيرون از زندان فکر کنم، هنوز اينجا هستم. ولى مى‌دانم که بزودى بيرون خواهم بود و نمى‌توانم به آن فکر نکنم. فکر بيرون خيلى قشنگ است هرچند دلهره هم دارد. صداى مورس همسايه‌هايم را مى‌شنوم، گوش تيز مى‌کنم که شايد خبرى از نازنين داشته باشند. اخبارى رد و بدل مى‌شود، يک خبر اين است که کاملا موثق است که دنيا و برخى ديگر بدون شرط آزاد شده اند. مورس ادامه مى‌دهد بخاطر پايان جنگ، نازنين اعتصابش را تمام کرده است.

٭ ٭ ٭