زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

شب آخر زندان

شب است، آماده مى‌شوم که بخوابم، صداهايى از پشت در و از راهرو به گوش مى‌رسند. رختخوابم را پهن مى‌کنم و روى آن مى‌نشينم و گوش تيز مى‌کنم. احساس مى‌کنم که در راهرو خبرهايى است. در سلول باز مى‌شود، يکى از نگهبانان زن مى‌گويد:

- چادرت را سر کن، رختخوابت را جمع کن، حاج آقا اينجا هستند.

- وقت خوابه.

صداى سرفه مردانه‌اى از پشت در مى‌آيد. چادر را سر مى‌کنم و مى‌ايستم، دست به رختخوابم نمى‌زنم. پيشوا در مقابل در ظاهر مى‌شود و من بى‌اختيار به ياد هيتلر مى‌افتم. بخاطر نامش، به هيتلر هم مى‌گفتند پيشوا، ولى اين پيشوايى که دم در سلول ايستاده فقط مى‌تواند کاريکاتور آن يکى باشد. هيچ شباهت قيافه‌اى و ابهت هيتلر را ندارد. لاغر و قد کوتاه است و جثه کوچکى دارد. چند تا پاسدار ريشوى احمق هم همراه او هستند و چنان در و ديوار سلول را برانداز مى‌کنند که انگار سلول نديده‌اند. و يا شايد به شورتم که از طنابى در وسط سلول آويزان است زل زده‌اند. و يا شايد گلهاى بنفش خوشگلى که توى يک شيشه مربا هستند و پشت پنجره است چشمشان را گرفته است. گلها را هفته پيش بعد از ملاقات يواشکى از باغچه نزديک سالن ملاقات چيدم. پيشوا شروع به حرف زدن مى‌کند و پنج تا نر ديگر چشم از شورتم که بالاى سرم آويزان است بر نمى‌دارند. پيشوا مى‌گويد:

- مادرت مريض است، پدرت را امروز ديدم و از من خواست که تو را آزاد کنم. به او قول داده‌ام که اگر انزجار بنويسى آزادت مى‌کنم. حاضرى بنويسى؟

- نه.

- مادرت برايت مهم نيست؟

- به خودم مربوط است. در مورد آن بحثى با شما ندارم.

يکى از همراهانش مى‌گويد:

- هنوز کمونيسته، مى‌خواد به جريانش وفادار بمونه.

پيشوا با نگاه و گفتن چيزى زير لب از او مى‌خواهد که خفه شود، مرد حرفش را تمام نکرده مى‌رود پشت پيشوا مى‌ايستد. پيشوا مى‌گويد:

- در حالى که تو به خانواده‌ات اهميت نمى‌دهى، من دلم برايشان مى‌سوزد. اگر تقاضاى مرخصى بنويسى مى‌گذارم بروى.

- نمى‌نويسم.

- به نظر مى‌رسد که دوست ندارى بيرون بروى و ما بايد به زور از زندان بيرونت کنيم.

- دوست دارم برم بيرون، و هروقت که در را باز بگذاريد بيرون خواهم رفت. ولى براى آزاديم هيچ شرطى را نمى‌پذيرم.

- ولى ما بايد يک کاغذى داشته باشيم که نشان دهد که تو در زندان نيستى. اگر فردا يک کسى بيايد و بخواهد تو را ببيند، من چطور مى‌توانم بگويم که در زندان نيستى؟ بايد کاغذى باشد که نشانشان دهم که از زندان رفته‌اى.

به دليل احمقانه‌اش فکر مى‌کنم و خنده‌ام را در دل نگه مى‌دارم. به او مى‌گويم:

- وقتى که آزاد شوم مى‌توانم برگه خروج از زندان را امضا کنم.

پيشوا به چشمانم نگاه مى‌کند، من هم به چشمانش نگاه مى‌کنم. بعد از مکثى مى‌گويد:

- باشه، فردا مى‌رى خانه.

سعى مى‌کنم عکس‌العملى نشان ندهم، همچنان نگاهش مى‌کنم. ولى از خوشى در پوستم نمى‌گنجم.

از سلول بيرون مى‌رود و در بسته مى‌شود. باورم نمى‌شود. دوست دارم فرياد بزنم و به دنيا بگويم، به دوستانم بگويم، به همه بگويم که اين آخرين شب زندانم است. به ديوارها نگاه مى‌کنم، اين ديوارها بايد شاهد زندانيان زيادى بوده باشند. شاهد زندانى شدن چه کسانى در آينده خواهند بود؟ بعد از من چه کسى به اين سلول خواهد آمد؟ به پنجره نگاه مى‌کنم و به آن گلهاى وحشى بنفش، چقدر قشنگ هستند، انگار هيچوقت اينقدر زيبا نديده بودمشان. يعنى فردا شب در اين سلول نمى‌خوابم. يعنى فردا شب زندانى نخواهم بود. سلولم را با دقت بيشترى نگاه مى‌کنم. انگار سلول هم زيبا به نظر مى‌رسد، گويى همان سلول ديروزى نيست. ديوارها هم همان ديوارهاى ديروزى نيستند. از سلولم بدم نمى‌آيد. آينه‌ام را از ساکم در مى‌آورم و به آن نگاه مى‌کنم، چقدر تغيير کرده‌ام؟ هشت سال پيش که به زندان آمدم موهايم سياه بود، حالا نصفشان سفيد است. ولى دوستشان دارم، سفيديش زيباست. نمى‌دانم چه کنم، نمى‌توانم بخوابم، دوست دارم برقصم ولى نبايد اين کار را بکنم، اگر نگهبان از چشمى ببيند؟ نه دوست ندارم احساسم را بدانند. گوش تيز مى‌کنم، ديگر صدايى از راهرو نمى‌آيد. نمى‌توانم ساکت بمانم بايد به ديگران هم بگويم که امشب آخرين شبى است که در اين سلول، در اين زندان خواهم بود. از پنجره بالا مى‌روم و همسايه‌ام را صدا مى‌کنم. او هم يکى از آن چپى‌هايى است که مبارزه براى چادر رنگى را با اعتصاب غذاى طولانى پايان داد. ولى ما هميشه با هم سلام و عليک داشته‌ايم. او به بالاى پنجره مى‌آيد و من با خوشحالى تمام گفتگويم با پيشوا را برايش مى‌گويم و او مى‌گويد:

- پس قبول کردى که امضا کنى.

- نه، من خودم پيشنهاد امضاء برگه خروج از زندان را به او دادم. من برگه‌اى را بر عليه نظراتم و يا نظرات ديگران امضا نمى‌کنم.

به او شب بخير مى‌گويم و پايين مى آيم، احساس عصبانيت و دلخورى مى‌کنم. حالا زندانيان ممکن است فکر کنند که من دارم مشروط بيرون مى‌روم. ولى چه اهميتى دارد که آنها چه فکرى خواهند کرد؟ مهم اين است که من دارم بدون شرط آزاد مى‌شوم. بايد خوشحال باشم، بالاخره دارم به شکلى آزاد مى‌شوم که هميشه آرزويش را داشته‌ام. به رختخوابم مى‌روم ولى نمى‌توانم بخوابم، بايد سعى کنم که بخوابم، که فردا سر حال باشم. ولى نمى‌توانم بخوابم، خنده‌دار است، من هرگز مشکلى با خوابيدن نداشته‌ام ولى حالا خوابم نمى‌برد. هيجان نمى‌گذارد بخوابم. به بيرون فکر مى‌کنم، به خانه، به باغچه، به گلهاى لاله‌عباسى باغچه‌مان، به همسايه‌ها، به خيابانها و به موسيقى. بايد سعى کنم موسيقى کار کنم، خوانده‌ام که به رشد مغز کمک مى‌کند. سالها در يک محيط کوچک بودن و دوستان محدود داشتن باعث محدود نگرى‌ام شده است و بايد به خودم کمک کنم که تغيير کنم.

صبح خيلى زود بيدار مى‌شوم، قبل از اينکه نگهبان چايى تقسيم کند. متفاوت از روزهاى ديگر که وقتى در سلولم را باز مى‌کند، بيدار مى‌شوم. بايد لباسم را عوض کنم. بايد زيباترين لباسم را بپوشم. بلوز زيبايى را که نينا به من داده بود با شلوار مشکى که راز به من داده بود، مى‌پوشم. کمى کرم به صورتم مى‌زنم، دوست دارم زيبا باشم، جورابهاى تميزى مى‌پوشم و آماده مى‌نشينم. زمان برعکس من عجله‌اى ندارد. نگهبان در را باز مى‌کند و يک ليوان چاى بو گندو به من مى‌دهد و دوباره در را مى‌بندد. نمى‌دانم کى براى آزادى صدايم خواهند کرد. نمى‌دانم چطور به خانواده‌ام خواهند گفت که بيايند و مرا ببرند. فکر دنياى بيرون از سرم بيرون نمى‌رود. ديگر نمى‌توانم به زندان فکر کنم، هرچند هنوز در اينجا هستم ولى احساس مى‌کنم که متعلق به اينجا نيستم. زمان آهسته مى‌گذرد. ساعت ده صبح نگهبان در را باز مى‌کند و مى‌گويد:

- چيزهايى را که مى‌خواهى با خودت ببرى جدا کن و بقيه را توى ساکت بگذار و در سلول بگذار بماند.

جلوى در ايستاده و تماشايم مى‌کند. نمى‌دانم از آزاد شدن من خوشحال است يا ناراحت، شايد هم احساسى نداشته باشد. هر چند احساساتش را نشان نمى‌دهد ولى نبايد خوشحال باشد که اعدام نشده‌ام و حالا آزاد مى‌شوم. او هم يکى از آنهايى است که زندانيان را مى‌زد و يکى از آنهايى است که جنازه‌هاى زنان اعدام شده را طى کشتار دسته جمعى مى‌بايست در کاميون بگذارد. آماده مى‌شوم، مقدار کمى از وسايلم را در يک کيسه پلاستيکى مى‌گذارم و بقيه را در ساک که در سلول بماند. بلوز زيبايى که پدر سار برايم داده بود با خودم مى‌برم. به کيفى که ساختم نگاه مى‌کنم و احساس مى‌کنم که دوست ندارم آنرا بردارم، احساس مى‌کنم که متعلق به زندان است. با اينکه مى‌دانم که ديگر بر نخواهم گشت و وسايلم را هم به من نخواهند داد ولى بيشتر وسايلم را مى‌گذارم که بمانند. فقط سنگى را که براى هستى درست کرده‌ام در کف دستم مى‌گيرم که اگر مرا گشت نتواند آنرا پيدا کند. از سلول بيرون مى‌روم و او بدنبالم مى‌آيد. وسايلم و بدنم را مى‌گردد و بعد مرا از بند بيرون برده و به نگهبان مردى که در بيرون بند منتظر است، مى‌سپرد. مى‌بينم راز هم اينجاست به همراه يک زندانى ديگر. من و راز سعى مى‌کنيم که در کنار يکديگر راه برويم، نگهبان اهميتى نمى‌دهد، شروع به حرف زدن مى‌کنيم. راز مى‌پرسد:

- فکر مى‌کنى کجا داره ما را مى‌بره؟

- آزادى. امروز آزاد خواهيم شد!

- در مورد چى حرف مى‌زنى؟ از کجا مى‌دانى؟

- ديشب پيشوا پيش تو نيامد؟

- نه.

- ديشب به سلول من آمد و به من گفت که امروز آزاد خواهم شد. نمى‌دانى که خيلى‌ها بدون قيد و شرط آزاد شده‌اند؟

- مى‌دانم.

به ساختمانى مى‌رسيم، نگهبان از ما مى‌خواهد که در جايى بنشينيم و خودش مى‌رود. من و راز مشغول حرف زدن هستيم، نگهبانان از ما مى‌خواهند که حرف نزنيم ولى ما گوش نمى‌دهيم. نگهبانى راز را به قسمت ديگر سالن مى‌برد و مرا به اتاقى مى‌برد که به سالن چسبيده است. از زير چشم‌بند سعى مى‌کنم که اتاق را ببينم. از زير چشم‌بند مى‌بينم که زنى در گوشه‌اى نشسته است. مى‌پرسم:

- تازه دستگير شدى؟

- نه. دو روز پيش دستگير شدم، تا حالا هم توى کميته بودم، امروز به اينجا آوردنم. نمى‌دانم با من چه خواهند کرد.

- علت دستگيريت چيه؟

- با مردى بودم، گفتند که شلاقم مى‌زنند، تو را هم شلاق زده‌اند؟ خيلى درد دارد؟

- درد دارد ولى مى‌توانى تحمل کنى، من هم تحمل کردم، نگران نباش، فکرش بيشتر از خودش آدم را مى‌ترساند.

- تو هم با مردى بودى؟

- در جريان ما مرد هم بود، راستش بيشتر مرد بودند.

- چه جريانى؟

- گروه کمونيستى.

- کمونيست هستى؟

- آره.

- کى دستگير شدى؟

- هشت سال پيش.

- شوخى مى کنى. هشت سال اينجا بودى؟

- فقط در اين زندان نبودم، ولى آره ٨ سال در زندان بودم.

- چطور تونستى تحمل کنى؟ امکان نداره من بتونم تحمل کنم.

- مى‌تونى.

نگهبان مى‌آيد و داد مى‌زند:

- خوش مى‌گذره؟ نمى‌دانيد که نبايد حرف بزنيد؟

نگهبان زندانى را با خود مى‌برد و من در اين اتاقکى که دو طرفش با شيشه درست شده است تنها هستم. از زير چشم‌بند مى‌توانم مردمى را که در سالن نشسته‌اند ببينم که منتظر نوبتشان نشسته‌اند. بعد از مدتى نگهبان به سراغم مى‌آيد و مى‌گويد:

- بيا به خانواده‌ات تلفن کن و بگو که دو تا ضامن و سند يک خانه بياورند و تو را با خود ببرند.

- شماره تلفنشان را نمى‌دانم.

- خوب ما چکار مى‌تونيم بکنيم؟ شماره هيچ يک از افراد خانواده و فاميلت را مى‌دانى که زنگ بزنى و شماره خانه‌تان را بگيرى؟

- نه، هيچ شماره‌اى را به ياد نمى‌آورم. ولى خانواده راز شماره تلفن خانواده مرا دارند. از راز بخواهيد که شماره مرا هم از خانواده‌اش بگيرد.

پاسدار طورى نگاهم مى‌کند که انگار ديوانه مى‌بيند. صدايش را مى‌شنوم که دارد با پيشوا حرف مى‌زند و گزارش حرفهاى مرا به او مى‌دهد. پيشوا به او مى‌گويد که مرا به همراه راز به پاى تلفن برده و بگذارد که شماره‌ام را از خانواده او بگيرم. نگهبان از من مى‌خواهد که به دنبال او بروم، راز را هم مى‌آورد. در اتاق کوچکى هستيم، به راز مى‌گويد که مى‌تواند به خانواده‌اش زنگ بزند و بگويد که به قيد ضمانت آزاد خواهد شد. من هم از راز مى‌خواهم که شماره تلفن مرا هم از آنها بگيرد. راز زنگ مى‌زند و بعد از توضيح آنکه مى‌خواهند آزادش کنند و بعد از اينکه خانواده‌اش از شوک بيرون مى‌آيند، شماره مرا هم مى‌گيرد. نوبت من است که زنگ بزنم، هيجان تمام وجودم را در بر گرفته است. شماره را مى‌گيرم، دستم مى‌لرزد، احساساتى دارم که هرگز نداشته‌ام. صداى زنگ تلفن را مى‌شنوم، مادرم گوشى را بر مى‌دارد، مى‌گويد:

- الو؟

- مامان جان، سلام؟

او صدايم را نمى‌شناسد و مى‌گويد:

- سلام.

- مامان جان چطورى؟

- خوبم، تو چطورى؟

- من خوبم، بهتر از هميشه هستم. مى‌توانم امروز به خانه بيايم اگر،

- بفرمائين، ما خانه هستيم.

- مامان جان اين من هستم، پرواز.

- حال شما خوبه؟ مامان اينها خوبند؟

- مامان جان من پرواز هستم.

باز هم مرا با کس ديگرى اشتباه مى‌گيرد و سراغ خانواده‌ام را مى‌گيرد. مى‌گويم:

- مامان من پرواز هستم از زندان زنگ مى‌زنم.

- تو پرواز من هستى؟

- آره مامان، دارم ميام خانه.

مادرم دچار هيجان شده و نمى‌تواند حرف بزند. خواهرم را صدا مى‌کند و به او مى‌گويد:

- بيا اين پروازه، نمى‌فهمم چى مى‌گه، داره مى‌آد خونه، تو باهاش حرف بزن. ببين چى مى‌گه.

خواهرم گوشى را مى‌گيرد و مى‌پرسد:

- دارن آزادت مى‌کنن؟ دارى مى‌آيى خونه؟

- آره، با ضمانت حاضرند آزادم کنند، دو نفر ضامن مى‌خواهند و سند يک ملک.

خواهرم قربان صدقه‌ام مى‌رود و با هيجان مى‌گويد:

- باشه، تو خوبى؟ هيچ جايى نرو، همانجايى که هستى باش، ما تا دو ساعت ديگه آنجا خواهيم بود که تو را بياريم خونه.

- باشه، پس مى‌بينمت.

مرا از پشت تلفن مى‌بوسد.

راز را نگاه مى‌کنم و مى‌بينم که مثل من خيلى خوشحال است. راز ٨ سال پيش يک روز قبل از من دستگير شد و هر دو در يک گروه فعال بوديم، حالا هم در يک روز آزاد مى‌شويم. نگهبان از ما مى‌خواهد که به سالن برگشته و دور از يکديگر بنشينيم. يک ساعت مى‌گذرد، سالن خيلى شلوغ شده است. نگهبان از ما مى‌خواهد که به سلول برگشته تا خانواده‌مان که آمدند صدايمان کنند. هر دوى ما را به سلول برده که منتظر بمانيم ولى اين يک انتظار معمولى نيست، زمان در سلول من نمى‌گذرد. نمى‌دانم چه کنم، راه مى‌روم. دوباره مى‌نشينم، دوباره بلند مى‌شوم و راه مى‌روم. نمى‌توانم فکرم را روى يک چيز متمرکز کنم. به همه چيز فکر مى‌کنم. نمى‌توانم آرام بگيرم. بر خلاف زندگى هر روزه‌ام در سلول که نظمى داشت، امروز سرگردانم.

عصر نگهبان در را باز مى‌کند و از من مى‌خواهد که با او بروم و مرا به يک نگهبان مرد در بيرون از بند مى‌سپرد. خانواده‌ام بايد در زندان باشند، هوا تاريک شده است. به ساختمان مى‌رسم، نگهبان از من مى‌خواهد که قبل از وارد شدن به سالن چشم‌بند را به او بدهم. وارد سالن مى‌شوم، پدرم را مى‌بينم، مادرم، خواهرم و پسر عمويم توى سالن هستند. مادرم مرا بغل مى‌کند و مى‌بوسد، نمى‌تواند حرف بزند، انگار شوکه است. پدرم را که اين بار از خوشى اشک مى‌ريزد، مى‌بوسم، همينطور خواهرم را. با پسر عمويم دست مى‌دهم همانطور که سالها پيش با يکديگر دست مى‌داديم. در حالى که دستم را مى‌فشرد مى‌گويد:

- ما نبايد دست بدهيم.

- چرا؟

مى‌خندد، متوجه مى‌شوم که بنابر قوانين اسلامى ما نبايد دست بدهيم، مى‌خندم. به خانواده راز سلام مى‌کنم، مادر راز مى‌آيد و يکديگر را مى‌بوسيم. پدرم پيشوا را نشان مى‌دهد که دارد از دور ما را تماشا مى‌کند، و مى‌گويد دارد نگاه مى‌کند. پيشوا را نگاه مى‌کنم و به پدرم مى‌گويم:

- نگران نباش ما آزاديم.

بنظر مى‌رسد که خانواده‌ام نگرانند که او نظرش را عوض کند. خواهرم مى‌گويد:

- از صبح ما را منتظر نگه داشتند تا بازديد گالين دوپول از زندان تمام شود.

- پس علت آزادى ما فشار جهانى است.

نگهبان از من مى‌خواهد که برگه خروجم را امضا کنم.

در حاليکه از در زندان بيرون مى‌رويم به آسمان تاريک نگاه مى‌کنم و احساس مى‌کنم که ستاره‌ها روشنتر از وقتى‌اند که توى زندان مى‌ديدمشان. اين چند قدم هم اينقدر تاثير دارند؟ خانواده‌ام مرا به طرف ماشينى راهنمايى مى‌کنند. همسر خواهرم ساعتهاست که در اينجا منتظر است، يکديگر را مى‌بوسيم. داخل ماشين مى‌شوم و قبل از اينکه چيزى ببينم احساس مى‌کنم که روى چيزى نشسته‌ام. يک سبد گل تازه است که بخشى از آنرا له کرده‌ام. مادرم آنرا مى‌گيرد و روى پايش مى‌گذارد و مى‌گويد:

- اشکالى نداره، در خانه هم گل هست. ما اينرا آورديم که وقتى که تو را مى‌بينيم بهت بدهيم ولى نگهبانان نگذاشتند آنرا به داخل بياوريم.

به طرف خانه حرکت مى‌کنيم، از شمال تهران، از اوين که در بين کوهها قرار دارد به طرف شهر مى‌رويم. همچنان که از خيابانها مى‌گذريم احساس مى‌کنم که دارم متولد مى‌شوم. همه چيز را با چشمانم مى‌نوشم، به مردم نگاه مى‌کنم و به خانواده‌ام. در چهره تک‌تک خانواده‌ام اثر فشارهاى ايستادن در صف‌هاى ملاقات و رفتارهاى بد پاسداران و عدم اطمينان از اينکه روزى به خانه بر خواهم گشت را، مى‌بينم. با نزديک شدن به خانه همسر خواهرم دستش را روى بوق مى‌گذارد که خوشحالى و جشنش را به گوش همه برساند. مى‌پرسم:

- آيا همسايه‌ها مى‌دانند که من زندان بودم؟

مادرم پاسخ مى‌دهد:

- نه، من به آنها گفتم که تو به انگليس برگشته‌اى.

- چه خوب، وقتى نزديک خانه مى‌شويم خواهش مى‌کنم که هيچ سر و صدايى راه نيندازيد، تا برسيم داخل خانه. نمى‌خواهم که کسى بداند که در زندان بوده‌ام و حالا آزاد شده‌ام.

خواهرم مى‌پرسد:

- چرا؟

- يادت نيست بعضى از همسايه‌هايمان حزب‌اللهى و پاسدار بودند و اگر آنها در مورد گذشته‌ام بدانند، سعى خواهند کرد که ببينند چکار مى‌کنم و کجا مى‌روم و در موردم گزارش بدهند. ترجيح مى‌دهم که در موردم ندانند، اگر پرسيدند بگوييد که از انگليس برگشته است.

پسر عمويم مى‌گويد:

- به نظر مى‌رسد که نمى‌خواهى دست از مبارزه بکشى.

- معلومه که نه.

پدرم مى‌گويد:

- ولى حالا هيچ کس بر عليه رژيم تظاهرات نمى‌کند. تو هم نبايد زندگيت را به خطر بيندازى، براى تو کافى بود.

- من هم قصد راه انداختن تظاهرات ندارم. حالا مى‌خواهم استراحت کنم و خوش بگذرانم. اگر همسايه‌ها در موردم بدانند ممکن است مزاحمم بشوند.

خانواده‌ام موافقت مى‌کنند که با رسيدن به خانه سرو صدا راه نيندازند و به کسى نگويند که در اين هشت ساله کجا بوده‌ام. جلوى در خانه مى‌ايستيم، وارد خانه مى‌شويم، باغچه زيبايمان را مى‌بينم. خواهر زاده‌ها و برادر زاده‌هايم و برخى از افراد فاميل که در خانه منتظرند، به حياط مى‌آيند و من از دستشان فرار مى‌کنم و به درون خانه مى‌دوم و آنها هم به دنبال من به درون خانه مى‌آيند، يکديگر را مى‌بوسيم. همه تغيير کرده‌اند، در طى اين سالها فقط مى‌توانستم پدر و مادر و خواهر و برادرم را ببينم. خانواده‌ام از خوشحالى گريه مى‌کنند و من فقط مى‌خندم، خيلى خوشحالم.

از پدرم در مورد اينکه چطور پيشوا را قانع کرد که بگذارد من بيرون بيايم مى‌پرسم و او مى‌گويد:

- بعد از ملاقات دفعه پيش وقتى که به خانه برگشتم خيلى خسته بودم، دير هم شده بود. يک راست به رختخواب رفتم و خوابيدم، کابوس داشتم، تو به دام يک مار خيلى بزرگ افتاده بودى و از من کمک مى‌خواستى. با وحشت از خواب بيدار شدم، مى‌دانستم که در سلول تنها هستى. فکر کردم که بايد از آنجا بيرونت بيارم. روز بعد به سراغ برخى از مقامات دولتى رفتم و بالاخره قرار ملاقاتى با پيشوا بهم دادند که ديروز ديدمش. او به من گفت که نمى‌تواند بدون انزجار تو را آزاد کند، به او گفتم که تو نخواهى نوشت. خيلى ناراحت بودم نمى‌توانستم جلوى اشکم را بگيرم. خواهرت با او حرف زد و به او گفت پدرم در راه زندان پير شده است. خواهرت به پيشوا گفت، ما پرواز را مى‌شناسيم، او هرگز کارى را که دوست نداشته باشد نمى‌کند. اگر او را تا آخر عمرش هم نگه داريد بر عليه نظراتش نخواهد نوشت. ولى اگر آزادش کنيد ما با او حرف مى‌زنيم که ديگه دست از مبارزه بکشد. پيشوا هم قبول کرد و گفت اگر که بر عليه رژيم فعاليت کند خيلى زود به اينجا بر خواهد گشت.

براى پدرم ناراحت مى‌شوم، کاش خانواده‌ام بخاطر زندانى شدن من اذيت نمى‌شدند. خانواده‌ام در مورد چيزهاى مختلف زندان مى‌پرسند، در مورد سالهاى مختلف و شرايط مختلف آن. به محض تکان خوردن و يا جابجا شدنم عکس مى‌گيرند.

٭ ٭ ٭