زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

دنياى بيرون، زندان بزرگ

با اينکه شب دير خوابيدم ولى صبح زود بيدار مى‌شوم، مى‌بينم که پدرم دارد آماده مى‌شود که بيرون برود. مى پرسم:

- کجا مى‌روى؟

- ديروز وقت نشد که برم و يک گوسفند بخرم. حالا دارم مى‌رم که بخرم و بخاطر آزاديت سر ببريم.

از شنيدن حرفش حالم بد مى‌شود، مى‌گويم:

- خواهش مى‌کنم اين کار را نکن، من نمى‌توانم چنين صحنه‌اى را ببينم، دوست ندارم چنين صحنه‌اى را ببينم و يا بهش فکر کنم.

پدرم از ديدن حالت من ناراحت مى‌شود و مى‌گويد:

- باشه، من بخاطر تو مى‌خواستم اين کار را بکنم، اگر تو دوست ندارى، نمى‌کنم.

چه سنت خشنى، چقدر از اين سنتها بدم مى‌آيد. به خواهران و برادران و دوستانم در خارج از ايران زنگ مى‌زنم و آنها از آزاديم خوشحال مى‌شوند. به دوستانم زنگ مى‌زنم، دنيا باور نمى‌کند که اين صداى من است. مى‌گويد که فردا صبح مى‌آيد که مرا ببيند. دوست دارم دوستانم را که آزادند ببينم، فکرم مشغول اين است که حالا چه بايد بکنيم.

هستى به من زنگ مى‌زند و به او مى‌گويم خيلى دوست دارم او را ببينم و اينکه بارها در زندان به او فکر کرده‌ام. او حالا در انگليس پناهنده است. احساساتم نسبت به او همان است که ٨ سال پيش قبل از جدايى بوده است. نمى‌دانم که آيا هنوز مبارزه مى‌کند يا نه، از او مى‌پرسم و او جواب مثبت مى‌دهد و باعث خوشحاليم مى‌شود. دلم مى‌خواهد که هرچه زودتر او را ببينم، خيلى حرف داريم که بزنيم. شرايط او برعکس من بود، او در کردستان آزادى و قدرت داشت. بايد اعتماد بنفس خوبى داشته باشد، برعکس ما که همه چيز براى از بين بردن اعتماد بنفسمان بود. او بايد پيچيده‌تر شده باشد و پر از شوق باشد، متفاوت از من که بخاطر سالها در يک اتاق بودن مغزم کوچک شده است. همانطور که من از پس اعدام هزاران زندانى آزاد شده‌ام، او هم از پس کشته شدن هزاران انسان در کردستان بدست رژيمهاى ايران و عراق زنده مانده است.

چند روزى است که آزاد هستم، به خانواده نازلى زنگ مى‌زنم و خواهرش به ديدنم مى‌آيد. به او مى‌گويم که مى‌توانند به پيشوا فشار بياورند تا نازلى را آزاد کند. آنها به ديدن پيشوا مى‌روند و مى‌توانند نازلى را آزاد کنند. ولى خانواده‌اش نگرانند که دوباره او را به زندان برگردانند. خانواده من هم نگرانند. به آنها مى‌گويم که نبايد زندگى‌مان را با نگرانى خراب کنيم. به ديدن نازلى مى‌روم، خانواده‌اش خيلى خوشحالند. عکس مرد جوانى را روى ديوار مى‌بينم، حدس مى‌زنم عکس محمد باشد. مادر نازلى عکس را از ديوار بر مى‌دارد و به کنارم مى‌آيد، مى‌گويد اين عکس محمد است. چه زن شجاعى است، از دست رفتن بچه‌اش را که پانزده سال او را پشت ميله‌هاى زندان ديده است تحمل مى‌کند. هشت سال در زندانهاى شاه و هفت سال در زندانهاى رژيم اسلامى. احساس مى‌کنم که تنها اميدش آزادى محمد بود که باعث مى‌شد ديدن او را پشت ميله‌ها تحمل کند. ولى حالا او را هم اعدام کرده‌اند، مادر نازلى مى‌گويد:

- هر جمعه به سر قبرش مى‌رم. همه خانواده‌هايى که بچه‌هاشون اعدام شدند مى‌آن. در مورد بچه‌هامون که ديگه با ما نيستند با هم حرف مى‌زنيم.

تعدادى از دوستانم به ديدنم مى‌آيند و در مورد زندگى تازه‌مان با يکديگر حرف مى‌زنيم. زيبا مى‌گويد:

- وقتى از خانواده‌ام خواستند براى آزاديم دو نفر ضامن بياورند، نمى‌دانستند به کى بگويند. کسى را نداشتيم، پدرم در کارخانه‌اش به کارگران مى‌گويد که دخترش بخاطر دو تا ضامن در زندان مانده است. تعدادى از کارگران از او مى‌خواهند که آنها را بعنوان ضامن به زندان ببرد. پدرم با دو تا از همکارانش به زندان آمد و مرا با خودش برد. وقتى به خانه رسيدم مادرم خوابش برد و براى سه روز از خواب بيدار نشد. نگرانش شديم و دکتر بالاى سرش آورديم، دکتر گفت که چيزيش نيست، فقط شوکه شده.

نيکو وقتى دستگير شد ۱۵ سال داشت و حالا بعد از ٨ سال آزاد شده است. او چند ماه زودتر از من آزاد شده چون حکمش خيلى وقت پيش تمام شده بود، مى‌گويد:

- وقتى آزاد شدم، خانواده‌ام مرا از زندان برداشته به طرف خانه آمديم. وقتى به خيابانمان رسيديم، ديدم که خانه‌مان چراغانى شده است و همه جا پر از گل است. همه همسايه‌ها در خيابان بودند و جلوى خانه ما، يک گوسفند در مقابل ماشين‌مان سر بريدند. آنها مرا بوسيدند و وقتى که به درون خانه رفتيم جشن بود. شيرينى پخش مى‌کردند و همه مى‌رقصيدند. از من هم خواستند که برقصم، ولى من بلد نبودم. خيلى هيجان زده بودم، هيچ کس را نمى‌شناختم، وقتى که من دستگير شده بودم همه آنها يا بچه بودند و يا خيلى جوان بودند. تا چند ساعت پيش در سلول انفرادى بودم، براى همين سر و صدا برايم غيرقابل تحمل شده بود. به آشپزخانه رفتم و در پشت يخچال يک جايى پيدا کردم و در آنجا پنهان شدم تا يک کمى آرامش پيدا کنم. بعد از چند دقيقه خانواده‌ام صدايم کردند ولى من جواب ندادم، همه جا را گشتند و بالاخره مرا پيدا کردند. از من مى‌پرسيدند آيا دارم قايم موشک بازى مى‌کنم. درک نمى‌کردند که احتياج به يک فضاى آرام دارم. تا نيمه‌هاى شب در کنارشان نشستم و جشنشان را تماشا کردم.

- سردردت چطوره؟ از پنج سال پيش بعد از آنکه نگهبانان با شلاق به سرت زدند، سر دردهاى شديد داشتى.

- پيش متخصص رفتم و از سرم عکس گرفتند، دکتر گفت که ترکى در کاسه سرم داشته‌ام و به خاطر ضربه کابل خون‌ريزى داخلى داشته‌ام. دکتر گفت که خون تا حد زيادى جذب شده است ولى کاملا جذب نشده و براى چند سال آينده هم نبايد خودم را خسته کنم. حالا دارم نيمه وقت کار مى‌کنم ولى گاهى سردردهاى خيلى شديد مى‌گيرم.

- نمى‌توانى براى مدتى کار نکنى تا بهتر بشى؟

- نه، پدر و برادرهايم در کارخانه کار مى‌کنند، ولى نمى‌توانيم از پس خرجمان بر آييم. نمى‌خواهم که من هم فقط به هزينه اضافه کرده باشم.

 

نازلى را مى‌بينم، مى‌گويد:

- زهرا به ديدنم آمده بود، حالش خوب بود. گاهى حالش بد مى‌شود و در بيمارستان مى‌خوابد. در يک کارخانه کار مى‌کند.

مى‌شنوم که ملاقات نينا قطع شده است و خانواده‌اش نگرانند. مى‌شنوم که پسر عزيزش که آنقدر دوستش داشتم در کنار پدرش در اروپاست. کاش يک روزى ببينمش، نمى‌دانم درک خواهد کرد که مادرش چقدر سختى کشيد تا او را حفظ کند و چقدر دوستش داشت.

يکى از دوستانم که او را از قبل از زندان مى‌شناختم به ديدنم آمده است. دختر کوچکى دارد که به نظر مى‌آيد مشکل دارد. مى‌گويد:

- وقتى که حامله بودم، صداهاى زياد آژير ضد هوايى و صداى انفجار مى‌آمد. هر بار که صداى ضد‌هوايى‌ها مى‌آمد نگران مى‌شدم و مى‌گفتم اين بار نوبت خانه ماست که روى سرمان فرو بريزد. بعد از آنکه بچه‌ام متولد شد و متوجه شدم که ناراحتى دارد، او را به دکتر بردم. دکتر گفت که خيلى از بچه‌هايى که در طى جنگ بدنيا آمدند، مشکل دارند. دکتر گفت که نگرانى‌هاى مادران باردار در دوران جنگ، تاثيرات زيادى روى بچه‌هايشان داشته است.

احساس مى‌کنم که بخاطر در زندان بودن، من جنگ را مانند مردم لمس نکردم. حالا وقتى که مردم مجروح را مى‌بينم که تا قبل از جنگ اينقدر زياد نبودند، احساس مى‌کنم که رژيم تنها اعدام و شکنجه نکرده است. هزاران مجروح جنگى را نيز به جا گذاشته است که احساس مى‌کنند بدنشان را در راه بيهوده‌اى ناقص کرده‌اند.

در بين کسانى که به ديدنم مى‌آيند زن مسنى است که توسط دخترش با او آشنا شده‌ام و در شهر ديگرى زندگى مى‌کند و بعد از آزاديم به من زنگ زد و گفت که به ديدنم خواهد آمد. از او خوشم مى‌آيد. هرچند مذهبى است و مى‌داند که من کمونيست هستم ولى دوست دارد که با هم حرف بزنيم. به من مى‌گويد اين رژيم اسلامى نيست و دخالت مذهب در دولت غلط است. مى‌خواهد مرا قانع کند که اسلام بهتر از آن است که من در زندان ديده‌ام، به او پاسخ مى‌دهم:

- مادر اين اسلام واقعى است، تو باور داشته باشى يا نه، اين اسلام است که آنها دارند عملى مى‌کنند. اگر به يک دختر قبل از اعدام تجاوز مى‌کنند، بنابر قوانين اسلامى است. اگر ما را مى‌زدند چون مسلمان نيستيم بنابر اسلام است.

- ولى اين قوانين براى هزار و چهارصد سال پيش بوده است نه براى الان، آنها دارند از آن سو استفاده مى‌کنند. به هر حال مى‌خواهم به تو بگويم که در ازاى هر سالى که در زندان بوده‌اى، يک هزار متر زمين در بهشت دارى، يعنى هشت هزار متر مربع زمين در بهشت دارى. تو بيشتر از آنهايى که قرار است به جهنم بروند رنج برده‌اى.

نمى‌توانم جلوى خنده‌ام را بگيرم و جالب اينجاست که ناراحت هم نمى‌شود. به او مى‌گويم:

- ولى من نمى‌خواهم که در مرگم ثروتمند باشم، مى‌توانم زمينى را که در بهشت دارم بفروشم؟ تو کسى را که بخواهد زمين در بهشت بخرد مى‌شناسى؟ دوست دارم همه‌اش را بفروشم، پول هم لازم دارم.

مى‌خندد.

 

منيژه به ديدنم مى‌آيد و مى‌گويد:

- يک تاکسى گرفتم که به خانه‌تان بيايم. وقتى که به اينجا رسيدم، پنج تومان به راننده دادم و به او گفتم که بقيه‌اش هم مال خودش. او طور عجيبى نگاهم کرد و گفت، بقيه‌اش مال خودت، کرايه راهت را بده. پرسيدم کرايه‌ام چقدر مى‌شود؟ گفت سی تومن. از او عذر خواهى کردم و گفتم آخرين بارى که اين راه را آمدم ٣ تومن دادم. داشتم پول در مىآوردم‌ که راننده پرسيد، کى بود؟ گفتم ٨ سال پيش. پرسيد اين چند ساله کجا بودى؟ گفتم در زندان. خيلى ناراحت شد و گفت که کرايه نمى‌گيرد، برايم آرزوى موفقيت کرد و رفت.

مى‌شنوم که نينا آزاد شده است، مى‌روم و او را مى‌بينم، در مورد آزاديش مى‌گويد:

- براى يک ماه ملاقات نداشتم و چون در سلول انفرادى بودم خبر آزادى تو را هم نشنيدم. در يکى از روزهاى ملاقات که به من ملاقات ندادند ساعت ٥ بعد از ظهر نگهبان به من گفت که براى بازجويى بروم. بازجويى همان سوالهاى تکرارى در مورد نظرات و در آخر اينکه آيا حاضرى انزجار بدهى، بود. گفتم انزجار نمى‌دهم. گفتند خوب به خانواده‌ات زنگ بزن بگو دو نفر ضامن و يک سند خانه بياورند و تو را ببرند. به آنها گفتم کسى را ندارم که ضامنم بشود و پدرم هم تازگى عمل داشته است و نمى‌تواند اين همه راه را بيايد. ناصريان هم در اتاق بود گفت به خواهران و يا برادرانت زنگ بزن بگو بيايند ضامن بشوند. گفتم من قبلا از آنها پرسيده‌ام و هيچ کس حاضر نيست ضامنم بشود.

- چرا اين حرف را زدى؟

- براى اينکه نمى‌خواستم براى بقيه دردسر درست کنم. مى‌دانستم که خيلى‌ها حاضرند ضامنم بشوند ولى فکر کردم که درست نيست. چون نمى‌خواستم در ايران بمانم و مى‌خواستم هرچه زودتر به همسر و پسرم بپيوندم. ناصريان گفت پس بايد به سلولت برگردى. گفتم باشه و منتظر شدم که مرا به سلولم برگردانند. براى مدتى در اتاق بازجويى تنها بودم، تا اينکه نگهبانى آمد و از من خواست که به دنبالش بروم. فکر کردم مرا به سلول مى‌برد. وقتى که به در زندان رسيديم او به من گفت که برگه‌اى را امضا کنم که سه روز ديگر به زندان بر خواهم گشت. من برگه را امضا کردم، نگهبان زنى بدنم را گشت و بعد در خيابان بودم. پول کمى در جيبم داشتم و دمپايى هاى بزرگ زندان را به پا داشتم. داشتم فکر مى‌کردم که چه کنم. ديدم زن ميانسالى با يک مرد جوان دارند مى‌آيند. آنها که به من رسيدند پرسيدند که من کى هستم و کجا مى‌خواهم بروم. من در مورد آزاديم به آنها گفتم و آنها گفتند که حاضرند مرا به هرکجا که مى‌خواهم ببرند. مرد آمده بود تا ضامن مادرش شود که بخاطر هوادارى از مجاهدين دستگير شده بود. از او پرسيدم که آيا سيگار دارد و او سيگارى بهم داد. بعد از سالها ترک اجبارى سيگار يک دفعه ميل به سيگار در وجودم زبانه کشيد. او يک کاميون داشت و من از او خواهش کردم که اگر ممکن است دم در يک کفش فروشى نگه دارد که کفش بخرم. او مرا به يک کفش فروشى برد و گفت که مى‌خواهد خودش هم بخرد. مى‌دانستم که منظورش اين است که پول کفش مرا بدهد به او گفتم که پول دارم. پرسيد چقدر پول دارى گفتم هزار و دويست تومان. گفت که اين پول را براى رفتن به خانه احتياج خواهى داشت و خلاصه نگذاشت پول کفش را خودم بدهم. وسط تهران از آنها جدا شدم چون هم نمى‌خواستم برايشان مشکل ايجاد کنم و هم اينکه به همه چيز شک داشتم و نگران بودم. به خانه يکى از فاميلهايم رفتم، اين تنها آدرسى بود که مى‌شناختم. در عرض ٨ سالى که در زندان بودم منطقه تغيير نکرده بود. وقتى مرا ديدند شوکه شدند. بعد از چند دقيقه حرف زدن، به برادرم زنگ زدند و او به همراه دوستش براى ديدن و بردنم آمد. خانواده‌ام گفتند که بهتر است سر سه روز با ضامن به اوين برويم ولى من موافق نبودم. خودم تنهابى به اوين رفتم، در حاليکه پدرم در لوناپارک منتظرم بود. در زندان به آنها گفتم که من برگشته‌ام و کسى را هم براى ضمانت ندارم. مرا به همان اتاق بازجويى بردند و ناصريان آمد و گفت که پس بايد به سلول بروى. تا عصر در آنجا منتظر ماندم که مرا به سلول ببرند. شب ناصريان آمد و گفت برو و يک ماه ديگر با ضامن برگرد. برگه‌اى مبنى بر اينکه يک ماه ديگر بر مى‌گردم را امضا کردم و رفتم. تاريک بود، پدرم هم در لوناپارک نبود، به خانه رفتم و ديدم که همه ناراحت‌اند. پدرم بعد از مدتى انتظار به در زندان آمده بوده و در مورد من پرسيده بوده است و آنها به او گفته بودند که دخترت دوباره دستگير شده است. پدرم به خانه مى‌رود و وقتى که چند ساعت بعد مرا ديدند باورشان نمى‌شد.

- حالا دو هفته از يک ماه گذشته است، چه کار مى‌خواهى بکنى؟

- تا زمانى که بايد خودم را معرفى کنم خارج از ايران خواهم بود.

٭ ٭ ٭

سعى مى‌کنم خودم را با شرايط جديدم وفق دهم، به دنبال کار مى‌گردم، هرچند دوست دارم درس هم بخوانم. پدرم مى‌گويد که مجبور نيستم کار کنم و اگر مايلم مى‌توانم درس بخوانم. در مورد رفتن به دانشگاه تحقيق مى‌کنم و متوجه مى‌شوم که بايد برگه‌اى از کميته محل ببرم که نشان دهد که در زندان نبوده‌ام و يا بايد انزجار دهم. راه درس خواندن به رويم بسته است، بهتر است به دنبال کار بگردم. کار پيدا کردن راحت نيست، همه جا برگه از کميته مى‌خواهند. بالاخره کارى در يک اداره خصوصى پيدا مى‌کنم، هرچند حقوقش خيلى کم است و فقط پول رفت و آمد و ناهارم را تامين مى‌کند. ولى کار را قبول مى‌کنم چون بهتر از در خانه نشستن است. بايد تلفن جواب بدهم و گاهى نامه تايپ کنم. هر روز براى ٨ ساعت به محل کار مى‌روم و بيشتر اوقات فقط کتاب مى‌خوانم. دو ساعت هم راه رفتن و برگشتنم طول مى‌کشد و با اينکه در محل کار اکثرا فقط کتاب مى‌خوانم ولى خيلى برايم خسته کننده است. با وجود اين حاضر نيستم آنرا از دست بدهم. شروع به ياد گرفتن پيانو مى‌کنم و براى تمرين يک کيبورد مى‌خرم. فکر مى‌کنم با موسيقى ياد گرفتن بتوانم مغزم را فعال کنم. به يک کلاس تند‌خوانى هم مى‌روم که کمى سرعت خواندنم را بالا مى‌برد. همه اين کارها را بخاطر فعال کردن مغزم مى‌کنم، اميدوارم فايده‌اى داشته باشد.

چند روزى است که تلفن مشکوکى به من مى‌شود. او مردى است که مى‌خواهد با من حرف بزند و مى‌گويد که مرا از قبل از دستگيريم مى‌شناسد. مى‌گويد که با هم دوست بوده‌ايم و من مى‌دانم که دروغ مى‌گويد. از او مى‌پرسم که کجا يکديگر را مى‌ديديم و چه فعاليتى داشتيم. مى‌گويد، بهتر است که همديگر را ببينيم و حضورا با هم حرف بزنيم، مخالفت مى‌کنم. او هر روز زنگ مى‌زند که مرا قانع کند که با او قرار بگذارم. و من مى‌دانم که يکى از بازجوهاى اوين است ولى نمى‌خواهم به او بگويم که من هم مى‌دانم او کيست. هر بار به او مى‌گويم که نمى‌خواهم او را ببينم و از او مى‌خواهم که زنگ نزند ولى گوش نمى‌کند. خانواده‌ام مى‌گويند که بهتر است با او قرار بگذارم و بعد آنها چند نفر را ببرند که او را حسابى بزنند. من مخالفت مى‌کنم، مى‌دانم که او تنها نمى‌آيد. با پاسدارهايى براى دستگيريم مى‌آيد. آدمهايى را در زندان ديدم که براى بار دوم به همين روش و به اتهام اينکه مى‌خواستند با تشکيلاتشان ارتباط بر قرار کنند دستگير شده بودند. او دو‌باره زنگ مى‌زند به او مى‌گويم که دست از اين کار احمقانه‌اش بردارد وگرنه به کميته زنگ مى‌زنم و در مورد او گزارش مى‌دهم. عصبانى مى‌شود و مى‌گويد من يکى از آنها هستم. به او مى‌گويم پس گم شو و بعد از اين مکالمه او ديگر زنگ نمى‌زند. ولى هم خودم و هم نازلى و برخى ديگر از دوستانم متوجه شده‌ايم که تعقيب مى‌شويم.

٭ ٭ ٭

وضع خوبى ندارم و ناراحت هستم، چون با خانواده‌ام زندگى مى‌کنم و هر بار که از خانه بيرون مى روم مادرم مرا بازجويى مى‌کند. به سوالاتش پاسخ نمى‌دهم ولى او نگران است که دوباره دستگير شوم. به او مى‌گويم که دارد نقش نگهبان را بازى مى‌کند و خوب نيست ولى درک نمى‌کند. به او مى‌گويم که احتياج دارم آزاد باشم و در اين خانه آزاد نيستم. مادرم گريه مى‌کند و مى‌گويد که ديگر تحمل دستگيريم را ندارد. نمى‌دانم چه کنم، بايد از آنها جدا شوم. ولى چطور؟ حقوقم کفاف اجاره يک اتاق را هم نمى‌دهد. احساس نااميدى مى‌کنم، نمى‌دانم چه بايد بکنم. خواهرانم از من مى‌خواهند که به اروپا بروم ولى دوست ندارم اين کار را بکنم. دوست دارم در ايران بمانم و به مبارزه برعليه رژيم ادامه دهم.

مى‌شنوم که مهوش در مطبى کار مى‌کند، مى‌روم او را ببينم. مى‌دانم که از نوشتن انزجار ناراحت است. به اتاق مهوش مى‌روم، نمى‌داند که به ديدنش مى‌روم، سر بلند مى‌کند که بيمارش را ببيند. متوجه مى‌شود که من هستم، يکديگر را مى‌بوسيم. در مورد کارش مى‌گويد:

- يک سال است که در اينجا کار مى‌کنم، اعصاب خرد کن است. هر روز حداقل يک دختر جوان مى‌خواهد پرده‌اش را بدوزم که باکره شود. با آنها بحث مى‌کنم که کارشان درست نيست، و اينکه اين حقشان است که قبل از ازدواج سکس داشته باشند. مى‌گويند که بدون باکره بودن نمى‌توانند ازدواج کنند. مى‌گويند اگر باکره نباشند در شب ازدواج به دست خانواده خودشان و يا خانواده شوهر کشته خواهند شد. از يک طرف دوست ندارم آنها را باکره کنم و از طرف ديگر ديدن اين همه جوان که مشکلات اينطورى دارند و بايد با دروغ زندگى‌شان را سامان دهند ناراحت کننده است. ديدن وحشى‌گرى آدمها نسبت به دخترانشان و عدم آزادى زنان آدم را افسرده مى‌کند. به آنها مى‌گويم که براى تثبيت آنچه که هستند مبارزه کنند و به مردانى که قرار است با آنها ازدواج کنند بگويند که باکره نيستند و نبايد بخاطر باکره بودن با آنها ازدواج کنند. ولى فايده‌اى ندارد، مى‌گويند نمى‌توانند چنين کارى بکنند و مردى حاضر به ازدواج با آنها نخواهد بود. به هر حال من هم نمى‌توانم پرده دوزى کنم. فکر مى‌کنم اشکالى ندارد که احتياج به عمل داشته باشد.

نمى‌دانم چه بگويم، احساس مى‌کنم که عصبى است، مى‌گويم:

- هم حق با توست و هم با آنها، اين وضع مردم ماست. اين جوانان نرس و يا دکترى پيدا خواهند کرد که پرده‌شان را بدوزد. بدون آن زنده نخواهند ماند، احمقانه است. نگران نباش، اگر دوست ندارى بدوزى، ندوز. کسان ديگرى هستند که اين کار را براى آنها خواهند کرد. بالاخره چند تا بخيه شرف و اعتبار خانواده‌شان را حفظ خواهد کرد. مى‌دانى که باکره بودن براى آنهايى که زن را بخشى از وسايل خانه مى‌بينند چقدر مهم است. اين نشانه فرهنگ اجتماعى است که زن را انسان نمى‌بيند.

 

روابط جديدى با کارگران کمونيست و مبارزانى در قسمتهاى ديگر جامعه پيدا مى‌کنم. در واقع اينها کسانى هستند که با شنيدن از ديگران به ديدنم مى‌آيند. يکى از آنها اولين بار که همديگر را مى‌بينيم، مى‌پرسد:

- راسته که تو بدون شرط از زندان آزاد شده‌اى؟ يعنى انزجار ندادى؟ يعنى رژيم شماها را با اينکه کمونيست هستيد آزاد کرده؟

- آره.

سوالش برايم جالب است، من هم تا چند سال پيش فکر مى‌کردم که آزادى بدون شرط از زندان جمهورى اسلامى ممکن نيست. از اينکه تمام اين سالها اينها دستگير نشده‌اند، خوشحالم.

حالا که روابط جديدم اميدوارى و شوق زيادى به زندگى‌ام وارد کرده‌اند، تحت تعقيب بودن نگرانم مى‌کند. از خانه‌اى در منطقه کارگرى بر مى‌گردم، براى اطمينان از اينکه تحت تعقيب هستم يا نه به يک مغازه ميوه فروشى مى‌روم. وقتى که وارد مغازه مى‌شوم، پاسدار زشت روى ريشويى که شکل همه پاسدارهاست و گويى که کپى شده بقيه است، وارد مغازه مى‌شود. در حاليکه يک سيب‌زمينى گنده در دست دارد به من نزديک شده مى‌پرسد:

- به نظرت اين خوبه يا نه؟

براى برخى دوستان و کارهايم پوشش مناسبى دارم ولى نه براى همه آنها.

دنيا را مى‌بينم و در باره ديدن مهوش برايش مى‌گويم، مى‌گويد:

- من هم او را ديدم، به من گفت که خانواده‌اش مزاحمش هستند. گفت که خواهرش به او مى‌گويد، من بچه‌ات را بزرگ کرده‌ام و تو را نمى‌شناسد، او فکر مى‌کند که من مادرش هستم. مهوش مى‌گفت که پسرش فکر مى‌کند که اگر او دوستش داشت در زندان نمى‌ماند و بخاطر او بيرون مى‌آمد. مهوش از اينکه هر ماه بايد خودش را معرفى کند ناراحت است. گفت، هر بار بازجويى‌ام مى‌کنند و در مورد بيمارانم مى‌پرسند و در مورد زندگى‌ام. گفت از همه چيز بدم مى‌آيد، هيچ چيزى برايم باقى نمانده، اگر انزجار نداده بودم حالا زندگى‌ام فرق مى‌کرد. انزجار پايان زندگى سياسى‌ام بود، از نظر سياسى مرده‌ام. بخاطر همين هم رژيم هر بار به خودش اجازه مى‌دهد که مرا بازجويى و تحقيرم کند.

دنيا مکث مى‌کند و بعد ادامه مى‌دهد:

- راستش خيلى نگرانش هستم، هيچوقت در زندان او را تا اين حد ناراحت نديده بودم.

به مهوش فکر مى‌کنم و اينکه چرا خودش را نمى‌بخشد. او ٧ سال در زندان بود و بيشتر اين سالها را بخاطر ننوشتن انزجار در زندان ماند. حالا نبايد خودش را بخاطر نوشتن آن سرزنش کند، هر کسى اشتباه مى‌کند. او هم بايد کارش را يک اشتباه ببيند و خودش را ببخشد. برايش متاسفم، او اولين کسى نيست که بخاطر زندانى کشيدن خانواده‌اش بر عليه‌اش هستند. اکثر کسانى که بچه داشته‌اند به نوعى همين مشکل را دارند. يادم مى‌آيد که برخى از پدرها به ديدن فرزندانشان نمى‌آمدند، چون فکر مى‌کردند که بچه‌هايشان نبايد در زندان مى‌ماندند و بايد با قبول کردن انزجار آزاد مى‌شدند. آنها اين حق را براى بچه‌هايشان قائل نبودند که خودشان تصميم بگيرند. براى همين هم بچه‌هايشان را تحت فشار قرار مى‌دادند و رژيم هم اين کارشان را دوست داشت. در واقع رژيم هميشه از خانواده‌هايمان مى‌خواست که ما را تحت فشار قرار دهند که انزجار بدهيم. هرچند حالا مى‌فهمم که وقتى ما در زندان بوديم خانواده‌ها هم تحت فشار زيادى قرار داشتند. خيلى از خانواده‌ها بخاطر از دست دادن بچه‌هايشان و يا ديدن آنها پشت ميله‌ها دچار ناراحتى‌هاى روانى شده‌اند. بايد براى آنها خيلى سخت بوده باشد، ده دقيقه فرصت داشتند که بچه‌هايشان را نگاه کنند و با آنها حرف بزنند. در حاليکه براى آن ده دقيقه مى‌بايست ساعتها در راه باشند و ساعتها در زندان منتظر بمانند. يک روزشان براى ده دقيقه صرف مى‌شد و مى‌بايست برخوردهاى غيرانسانى نگهبانان و مسئولين زندان را هم نديده بگيرند تا خودشان هم دستگير نشوند. سردرد و خستگى بعد از هر ملاقات به مرور دچار افسرده‌گى‌شان کرده است. حالا مى‌فهمم که اين تنها ما نبوديم که بخاطر زندانى بودن اذيت شديم، خانواده‌ها شايد بيشتر آزار ديده‌اند. چرا که ما شايد انتظار زندان را داشتيم ولى آنها انتظار پروسه‌اى را که طى کردند، نداشتند. خيلى از خانواده‌ها بعنوان گروگان دستگير شدند تا بچه‌هايشان خودشان را معرفى کنند. آنها شکنجه شدند و برخى از آنها زير شکنجه مردند.

 

چند ماه است که در اين محل کار مى‌کنم، امروز بهم گفتند که ديگر نيازى به من ندارند. مى‌دانستم که اخراجم خواهند کرد، چون چند روز پيش رئيس به من گفت که کتابهاى غير قانونى براى خواندن به اينجا نياورم. به من گفت که وقتى که بيرون بودم قفسه‌ام را گشته است و ديده است که کتابى آنجاست که قانونا در کتابفروشى‌ها به فروش نمى‌رسد. قبول کردم که کتابهاى قانونى را با خود براى خواندن بياورم. ولى از اينکه در غياب من قفسه‌ام را گشته بود، ناراحت شدم و متوجه شدم که بزودى کارم را از دست خواهم داد. دليل اينکه قفسه‌ام را گشته بود اين بود که تصادفى توسط يکى از دوستانش که براى ديدن او آمده بود فهميد که من در زندان بوده‌ام.

از نينا نامه دارم، نوشته است:

- يک هفته بعد از ديدن تو به خانه يکى از دوستانم رفتم و براى چند روز آنجا بودم. يک قاچاقچى مرا به اروميه برد، مرد پيرى بود براى همين وقتى که پاسدارها اتوبوس را نگه داشتند از من سوالى نکردند. در يکى از روزهاى زمستان ساعت ٨ صبح به اروميه رسيديم. چند روزى در اروميه بوديم. لباس کردى به تن داشتم، براى همين براى يک غريبه مشکل بود که بفهمد کرد نيستم. در خانه‌اى که بوديم پدر بزرگ و مادر بزرگ و بچه و نوه‌هايشان با هم زندگى مى‌کردند و خيلى مهربان بودند. مرد خانه کمى فارسى بلد بود و من هم کمى آذرى بلد بودم و سعى مى‌کرديم با هم حرف بزنيم. وقتى که در مورد زندگى‌ام گفتم و اينکه مى‌روم که به خانواده‌ام بپيوندم، بخصوص به پسرم که وقتى ٩ ماه داشته است مجبور بودم که او را از خودم جدا کنم، خيلى ناراحت شدند و سعى کردند همدردى نشان دهند. سه شب آنجا بودم، قاچاقچى گفت که بعنوان همسرم با من همسفر است و وقتى که پاسدارها جلويمان را مى‌گيرند نبايد حرف بزنم. خيلى سرد بود و برف همه جا را پوشانده بود. قاچاقچى گفت که امروز هيچ گشتى نبوده است و فکر مى‌کند که گشتى نداشته باشيم. کمى که از شهر دور شديم چراغ ماشين گشت را ديدم، قلبم به شدت مى‌زد. فکر کردم که امشب در اوين خواهم بود. ماشين ما از کنارشان رد شد، پاسدارها علامت ايست دادند. ماشين ايستاد و عقب رفت و جلويشان ايستاد. پاسدارها از راننده در مورد مقصدمان پرسيدند و بعد از ما هم همان سوالات را کردند، قاچاقچى جوابشان را داد. بعد از اينکه همان جوابها را شنيدند گفتند که برويم. وقتى که حرکت کرديم به آنها گفتم که خيلى ترسيده بودم و آنها گفتند که خودشان هم ترسيده بودند ولى نقششان را خوب بازى کردند. بعد از دو ساعت رانندگى به طرف مرز ماشين از کار افتاد و آنها نتوانستند درستش کنند. معلوم نبود اشکال ماشين سرماى شديد بود و يا چيز ديگرى. خيلى سرد بود و پاهايم داشتند بى‌حس مى‌شدند. بعد از يک ساعت به طرف خانه يک چوپان راه افتاديم. آنها به من مى‌گفتند که خيلى نزديک است، ولى نزديک نبود. بعد از يک ساعت راه‌پيمايى در برف سنگين به خانه او رسيديم. مرد جوانى به ما کمک کرد، چند پيرمرد و پيرزن هم در آن خانه بودند. قاچاقچى به آنها گفت که شب را بايد در آنجا بمانيم ولى من نگران بودم و نمى‌توانستم قبول کنم. گفتم ماشين را نزديک اينجا رها کرده‌ايم و پاسدارها مى‌توانند اثر پاهايمان را دنبال کنند و به اينجا بيايند. آنها قبول کردند که برويم و دو تا اسب از چوپان قرض کردند. نيمه‌هاى شب بود که به طرف دهکده‌اى در آن نزديکى‌ها حرکت کرديم. براى چهار ساعت اسب سوارى کرديم ولى وقتى که به آنجا رسيديم نمى‌توانستم پاهايم را تکان دهم، پاهايم يخ زده بودند. آن دو مرد مرا به روى شانه‌هايشان گذاشتند و مرا به خانه بردند. اهالى آن خانه هم خيلى مهربان بودند، زنان پاهايم را ماساژ دادند و به من گفتند که پاهايم را در تنور که در آنوقت خاموش بود بگذارم. ولى با اينکه درد شديد داشتم آن کار را نکردم، از درد نمى‌توانستم بخوابم. نزديک صبح خوابم برد و بعد از دو ساعت بيدار شدم و صبحانه خورديم و دوباره حرکت کرديم. اين بار قاچاقچى همراهم نيامد چوپان مرا با خود برد و طى راه با هم حرف مى‌زديم و به من مى‌گفت که پاهايم را تکان دهم. چوپان خيلى مهربان بود، در بين راه نان و پنير خورديم و عصر ساعت ٦ به يکى از دهکده‌هاى مرزى رسيديم. به خانه‌اى رفتيم که ساکنين آن پير بودند و همسايه‌ها به ديدنمان آمدند. از ديدن من که لباس کردى به تن داشتم ولى زبان آنها را نمى‌فهميدم تعجب مى‌کردند. با زن پيرى مى‌توانستم آذرى حرف بزنم. وقتى که داستان زندگى‌ام را برايشان گفتم برايم آرزوى موفقيت کردند، خيلى مهربان بودند. دو روز در آنجا بودم تا قاچاقچى ديگرى بيايد و همه ما را به آن طرف مرز ببرد. يک روز يکشنبه همه‌مان آماده حرکت شديم. آنها يک جفت چکمه بلند براى من تهيه کردند، به همراه جورابها و لباس پشمى. پاهايم را از زير زانوها تا رانهايم را با نايلون پوشاندند. پنج نفر بوديم، پسر جوانى با دو تا قاچاقچى ايرانى و يک قاچاقچى ترک همراهم بودند. يکى از آنها جلوى من راه مى‌رفت و من پاهايم را جاى پاى او مى‌گذاشتم. برف تا باسن من روى زمين نشسته بود و اگر به من کمک نمى‌کردند از سرما مى‌مردم. راه مى‌رفتيم و مى‌رفتيم و همه‌اش برف بود و تپه‌هاى سفيد از برف که تمامى نداشتند. بخاطر سرما نمى‌توانستم چشمم را ببندم، مژه‌هايم از سرما به هم مى‌چسبيدند. هوا خيلى سرد بود ولى من از گرما داشتم مى‌سوختم، در مشتهايم برف مى‌گرفتم تا خودم را خنک کنم. نيمه‌هاى شب به غارى رسيديم و آتش روشن کرديم و چايى و نان و خرما خورديم که به ما انرژى داد. دوباره راه افتاديم، به هر تپه‌اى که مى‌رسيديم يکى از قاچاقچى‌ها قسم مى‌خورد که اين آخرين تپه است و مقصد پشت تپه بعدى است. آنقدر خسته بودم که چند بار ديگر حاضر به قدم برداشتن نبودم و آنها مرا حمل مى‌کردند تا دوباره بتوانم راه بروم. نزديک يکى از دهکده‌هاى ترکيه بوديم که صداى سگها را شنيديم. فکر کردم که رسيديم ولى خطر تمام نشده بود. گله سگها ما را محاصره کردند، نمى‌توانستم تکان بخورم. يکى از قاچاقچيان نان از کيفش در آورد و در جاهاى مختلف پرت کرد و سگها به نانها حمله کردند و آنها مرا کشيدند. ساعت چهار صبح به خانه‌اى رسيديم که ترک بودند. خوشحال بودم هرچند خيلى خسته بودم. روز بعد با يکى از قاچاقچى‌ها به شهر وان و بعد به آنکارا رفتم. بخاطر فعاليتهاى همسر و دوستانم فقط چند روز در ترکيه ماندم. حالا در کنار همسر و پسرم هستم.

٭ ٭ ٭

من و نازلى سعى مى‌کنيم که با حزب کمونيست تماس بگيريم، هرچند حالا مى‌دانيم که يکپارچه نيستند. در واقع نمى‌دانيم آيا کسانى که قبلا مى‌شناختيم با حزب کمونيست هستند و يا جدا شده‌اند. ارتباط گرفتن با آنها راحت نيست، براى سايه پيغام مى‌دهيم و او پاسخ مى‌دهد:

- وضعيت شما الان امن نيست و ما نمى‌توانيم شما و دوستانمان را به خطر بيندازيم.

معنى اين حرف اين است که نوشته‌اى از آنها بدستمان نخواهد رسيد. اين وضعيت خيلى عصبانى‌مان مى‌کند. آنها نمى‌فهمند که چقدر ما احتياج داريم که بدانيم بحثهايشان چيست و علت جدايى چيست و در اين چند ساله بر آنها چه گذشته است. چند تا نامه بوسيله کسانى که به اروپا مى‌روند برايشان مى‌نويسيم. ولى پاسخى نمى‌دهند، به نظر مى‌رسد که يکديگر را درک نمى‌کنيم. از کس ديگرى مى‌شنويم که سايه که رابط ما با حزب بود اصلا فعال نيست. او به ما نگفت که فعال نيست و ما را با اين توجيه که وضعيتمان امن نيست در تاريکى نگه داشت. مى‌فهميم که هيچ يک از نامه‌هايمان که از طريق سايه براى حزب فرستاده بوديم، بدست حزب نرسيده است. سايه حتى نفهميده بود که آنها نامه هستند، فکر کرده بود يادگارى هستند. نامه‌هايى که به آن سختى از زندان بيرون فرستاديم که از طريق سايه به حزب برسد، چه به سرشان آمده؟ شايد آن کوبلن را به عنوان يک تابلو به ديوار اتاقش آويزان کرده است.

در خانه در حال مطالعه هستم، پدرم از بيمارستان برگشته است. وقت دکتر داشت. در حاليکه اشک در چشمانش جمع شده به اتاقم مى‌آيد و مى‌گويد:

- قبل از اينکه وارد بيمارستان شوم، پدر يکى از زندانيان را ديدم که در ملاقاتها مى‌ديدمش. دختر او يک ماه زودتر از تو آزاد شد. ما هميشه در مورد شما از يکديگر مى‌پرسيديم. امروز وقتى او را ديدم و حال دخترش را پرسيدم گفت، آنها را کشتند، همه‌شان را کشتند، نکشتند؟

نمى‌دانم پدر کدام يک از زندانيان را ديده است ولى مى‌توانم درک کنم که پدر آن زندانى آزاد شده از چه مرگى حرف مى‌زند. او انتظار داشته است که دختر ٨ سال پيشش را به خانه ببرد. ولى يکباره متوجه مى‌شود که آن دختر وجود ندارد، آن شخصيت مرده است. شخصيتى ديگر را مى‌بيند که با آن بيگانه است. بخصوص اگر زندانى آزاد شده از آن تيپ‌هاى انزوا طلب باشد، درک او براى خانواده‌اش سخت‌تر است.

با دوستانم در مورد اينکه تعقيب مى‌شويم حرف مى‌زنيم و اينکه بخاطر آن نمى‌توانيم فعاليت زيادى داشته باشيم. خانواده زيبا با ما تماس مى‌گيرند و مى‌گويند که بعد از پنج ماه بيرون بودن، زيبا را دوباره دستگير کرده‌اند. دنيا مى‌گويد که تعقيب مى‌شود. بايد تصميم بگيريم، اگر به اين شکل به مبارزه عليه رژيم ادامه بدهيم خيلى زود دستگير خواهيم شد. تنها دو راه در جلويمان است، يک راه مخفى شدن و زندگى با نام ديگر و نديدن خانواده و دوستان و شروع يک زندگى جديد و روابط جديد است. براى تغيير نام و به قيافه نرس و کارگرى که از شهر ديگرى آمده در آمدن، احتياج به پول زيادى داريم. براى چنين کارى احتياج به روابطى داريم که ما را در بين خود جا دهند و ما نداريم. اگر با حزب رابطه داشتيم با کمک آنها مى‌توانستيم اين کار را بکنيم. اگر قبل از زندان بود به راحتى مى‌توانستيم اين کار را بکنيم چون هر يک از ما روابط زيادى در بين کارگران و مردم مناطق محروم داشتيم. با يکديگر حرف مى‌زنيم و مى‌گوييم که نمى‌توانيم چنين کارى بکنيم، امکانش را نداريم. تنها راه ادامه مبارزه، خارج شدن از ايران است ولى همه‌مان آنقدر پول نداريم که به قاچاقچى بدهيم. مشکل اولمان اين است که همه‌مان ممنوع‌الخروج هستيم. ولى کسانى هستند که مى‌توانند در اين رابطه کمک‌مان کنند. آنهايى که پول دارند مى‌توانند با پيدا کردن قاچاقچى از کشور خارج شوند. آنهايى که پول ندارند سعى کنند که با کمک دوستانشان خارج شوند.

مى‌شنوم که مهوش دست به خودکشى زده است. به مشهد رفته يک اتاق در هتل گرفته و خودش را در اتاق دار زده است. او نخواسته است که براى صاحبخانه‌اش در تهران مشکل درست کند. خيلى برايم ناراحت کننده است. مى‌دانم که نوشتن انزجار يکى از دلايلى بود که خودش را برايش سرزنش مى‌کرد. ولى اگر خانواده‌اش از او حمايت مى‌کردند و کمکش مى‌کردند الان زنده بود. چقدر آدمها مى‌توانند با يکديگر رفتار غيرانسانى داشته باشند. يادم مى‌آيد که مهوش خيلى از اوقات در سلول انفرادى بود چون حاضر به همکارى با رژيم نبود. آنها هميشه از او مى‌خواستند که بعنوان يک دکتر در زندان کار کند و او هرگز نپذيرفت. نمى‌دانم حالا خانواده‌اش چه فکر مى‌کنند و چه احساسى دارند. پسرش حتما با شنيدن خبر ناراحت شده است، هرچند شايد هرگز بعنوان مادر دوستش نداشته است. شايد پسرش به دوستانش بگويد که خاله‌اش مرده است. وقتى مهوش دستگير شد بچه‌اش خيلى کوچک بود و رابطه‌شان نمى‌توانست زنده بماند. براى بچه‌ها به ملاقات آمدن سخت بود، از آنهمه پاسدار مسلح مى‌ترسيدند. از گشتن خانواده‌ها و خودشان و انتظار بى‌پايان و ديدن پدر و مادرشان پشت شيشه و تمام شدن ملاقات قبل از شروع شدن آن، مى‌ترسيدند. اين شرايط براى بچه‌ها خيلى سخت بود و افسرده‌شان مى‌کرد، براى همين خيلى از زندانيان از خانواده‌هايشان مى‌خواستند که بچه‌ها را به ملاقات نياورند.

ذهنم مشغول مهوش است و احساس مى‌کنم که اگر او را درک مى‌کردند خودش را نمى‌کشت. هرچند حالا احساس مى‌کنم که اين تنها مهوش نبود که درکش نمى‌کردند. احساس مى‌کنم که ما را هم درک نمى‌کنند، مى‌دانم که مهوش مشکلات بيشترى داشت و اگر مشکل بچه‌اش را نداشت شايد الان زنده بود. من و بقيه مشکلات مهوش را نداريم ولى احساس مى‌کنيم که درکمان نمى‌کنند. احساس مى‌کنم که ديگران فکر مى‌کنند که ما بايد مثل گذشته قوى باشيم و مثل آنها زندگى کنيم. آنها انتظار دارند که ما مانند خودشان اجتماعى و مثل قبل از زندان باشيم. ولى احساس مى‌کنم که من همان فرد قبل از زندان نيستم. تاثير زندان روى افراد متفاوت بوده است. قبل از زندان من از داشتن دوستان زياد لذت مى‌بردم ولى حالا دوست ندارم تمام وقتم را با ديگران باشم. برخى از دوستان قديمى‌ام به سراغم مى‌آيند ولى ديگر قادر نيستم که رابطه را نگه دارم. احساس مى‌کنم که از آنها دور شده‌ام ولى آنها با من مثل قبل رفتار مى‌کنند. خيلى مهربانند ولى اين براى پر کردن فاصله‌اى که زمان نقش چندانى در آن نداشته است، کافى نيست.

٭ ٭ ٭