زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

شروعى دوباره

سال ١٣٧٢ است توانسته‌ام پاسپورت و ويزا براى يکى از کشورهاى اروپايى بگيرم و بليطم را طورى خريده‌ام که در لندن توقف داشته باشم. مى‌خواهم که در لندن تقاضاى پناهندگى کنم، چون قبلا در انگليس بوده و کسانى را در آنجا دارم. مى‌روم به آنجا که زندگى جديدى را شروع کنم.

هواپيما در فرودگاه لندن مى‌نشيند، به همراه مسافران پياده مى‌شوم. در پائين پله‌هاى هواپيما دو نفر کارمند اداره مهاجرت ايستاده‌اند و به مسافران مى‌گويند آنهايى که ويزا دارند به طرف راست بروند و آنهايى که ترانزيت هستند به طرف چپ بروند. من هم بايد به طرف چپ بروم ولى به طرف راست مى‌روم و بعد از آنکه از راهرويى مى‌گذرم به سالن بزرگى مى‌رسم که ته آن ميزهايى قرار دارند و افرادى در پشت ميزها نشسته‌اند. هيجان زده‌ام، نمى‌دانم چه بايد بکنم. يک کارمند اداره مهاجرت را مى‌بينم، از او مى‌پرسم که آيا پليس است و او مى‌گويد آره. پاسپورتم را به او مى‌دهم و مى‌گويم که پناهنده هستم. مى‌گويد:

- ما پناهنده نمى‌خواهيم.

باورم نمى‌شود ولى دارد مرا به طرف راهرويى که از آن آمده‌ام هل مى‌دهد. خيلى ترسيده‌ام، مرا چند متر به عقب رانده است و پاسپورتم را به دستم داده است. مى‌گويد:

- به هواپيمايى ايران برو تا کارت را درست کنند، ما پناهنده نمى‌خواهيم.

دارم به راهرويى که از آن آمده‌ام، مى‌رسم. او مى‌خواهد مرا به ايران برگرداند. در يک لحظه جاخالى داده و فرار مى‌کنم، با تمام توانم مى‌دوم و خودم را به ميزها مى‌رسانم. پيش يکى از آنها که زن سياه پوستى است مى‌روم و پاسپورتم را به او مى‌دهم و مى‌گويم که پناهنده هستم. او ديده است که من تمام راه را دويده‌ام و افسر ديگر هم تا جايى به دنبالم دويده و بعد ول کرده و رفته است. مى‌گويد:

- نگران نباش، اينجا بشين.

در حاليکه مطمئن نيستم که در امان هستم مى‌نشينم. بعد از چند لحظه مى‌بينم که مرد ريشويى از مقابلم رد مى‌شود و مرا نگاه مى‌کند. احساس مى‌کنم که کارمندها به او گفته‌اند که بيايد و مرا نگاه کند. چند لحظه بيشتر طول نمى‌کشد که صدايى به زبان فارسى از پشت سرم مى‌گويد:

- اگر مشکلى دارى مى‌توانيم در موردش حرف بزنيم. با من به هواپيمايى ايران بيا، مشکلت را حل خواهيم کرد.

احساس مى‌کنم که در بخش جاسوسى ايران گير افتاده‌ام. به او فحش مى‌دهم و از او مى‌خواهم که برود گم بشود. احساس تنهايى و ناراحتى مى‌کنم، نمى‌دانم چه بايد بکنم، به کنار ميز مى‌روم و به افسر مى‌گويم که احساس امنيت نمى‌کنم. مى‌بينم که مرد ايرانى به يکى از افسرها مى‌گويد که من به حرف او گوش نمى‌دهم. متوجه مى‌شوم که آنها او را خبر کرده‌اند که بيايد و با من حرف بزند و قانعم کند که با او بروم تا با هواپيماى بعدى مرا به ايران بفرستند و از فرودگاه به زندان. احساس مى‌کنم که دنيا در کوبيدن انسانهايى مثل من متحد است. به آن افسر مى‌گويم که در اينجا نمى‌نشينم چون احساس امنيت ندارم. مرا به اتاقى مى‌برد که براى مصاحبه منتظر باشم. کسان ديگرى هم از کشورهاى مختلف در اين اتاق هستند. دوست دارم تلفن بزنم ولى پول خرد ندارم. از پسر سياه پوستى مى‌خواهم که اسکناسم را خورد کند و او مى‌گويد که پول خورد به اندازه کافى ندارد ولى مى‌تواند پول تلفنم را بدهد. آدمهاى اين اتاق متفاوتند، مهربانند و نگران به نظر مى‌آيند، مى‌فهمم که همه در شرايط من هستند.

٭ ٭ ٭

هستى هم در لندن زندگى مى‌کند. به ديدنم مى‌آيد، از ديدن او خوشحالم. بعد از ١٢ سال او را مى‌بينم و احساسم نسبت به او تغيير نکرده است. ولى هر چه بيشتر با او حرف مى‌زنم احساس مى‌کنم که هر دو تغيير کرده‌ايم ولى در دو جهت متفاوت. بعضى حرفهايش مرا به ياد توابهاى زندان مى‌اندازد. غمى وجودم را در بر مى‌گيرد، چه اتفاقى براى او افتاده است که به اين شکل تغيير کرده است؟ از او در مورد شرايطش در کردستان مى‌پرسم و او برايم از جنگها، قدرت و ضعفهايشان مى‌گويد. ولى طرز حرف زدنش، آناليز کردنش به روش يک مبارز نيست. از او مى‌پرسم که آيا فعاليت سياسى دارد؟ و او همه جريانات را نفى مى‌کند و مى‌گويد که حاضر نيست با آنها کار کند. مى‌گويم، خوب چرا به روشى که خودت قبول دارى فعاليت نمى‌کنى؟ مى‌گويد، تنهايى نمى‌تواند کارى انجام دهد. به او مى‌گويم ولى همينکه بر عليه مبارزين مى‌گويى، خودش يک کارى است! همه تحليلش از گذشته تنها و تنها نقد انقلاب و انقلابيون است. کارى بر عليه رژيم و يا اين دنيايى که اکثر انسانهايش دارند زجر مى‌کشند، نمى‌کند. در واقع همه حرف و فعاليتش بر عليه انقلاب است، بر عليه آنهايى است که در حال مبارزه‌اند. با مخالفت با آنها منفعل بودن خودش را توجيه مى‌کند. ولى مرا دوست دارد و فکر مى‌کند که من با ديگران فرق دارم چون در زندان بوده‌ام و به دوستانم خيانت نکرده‌ام. به او مى‌گويم که من فرقى با ديگران ندارم، من هم يک کمونيست بودم که رژيم مى‌خواست از بين ببرد.

از اينکه هستى ديگر يک مبارز نيست ناراحت نيستم، از اينکه بى‌طرف نايستاده و انقلاب را مى‌کوبد، ناراحتم. مى‌دانم که اشکالات زيادى داريم ولى ما مبارزه کرديم و وقتى که کسى کارى انجام مى‌دهد طبيعى است که اشتباه هم بکند. تنها آنهايى که کارى انجام نمى‌دهند، اشتباه نمى‌کنند. چه مى‌توانم به او بگويم؟ بعد از چند بار ديدن يکديگر حرفى براى هم نداريم. چون او متوجه شده است که من از مسخره کردن انقلابيون خوشم نمى‌آيد و ديگر اين کار را نمى‌کند. حالا مى‌بينم که احساس قبلى‌ام را نسبت به او ندارم. از اين بابت خوشحال نيستم، احساس مى‌کنم که چيزى را از دست داده‌ام، يک دوستى با ارزش را. ولى کارى نمى‌شود کرد، من او را بخاطر شخصيتى که داشت دوست داشتم، شخصيتى که هيچى از آن در او نمانده است. فکرم مشغول اين است که چه چيز باعث شد که برخى از مبارزين در خارج از زندان تواب شوند. در زندان شاهد اين بودم که رژيم بوسيله شکنجه برخى را تواب کرد. مى‌دانم که اگر در زندان شکنجه نبود، پديده‌اى به نام تواب هم شکل نمى‌گرفت. همانطور که در سالهاى آخر کسى ديگر خودش را تواب معرفى نمى‌کرد، چرا که فشار کمتر شده بود. وقتى که در زندان بودم شماره توابان بنابر شرايط و شدت فشار رژيم بالا و پائين مى‌رفت. براى مردم بيرون از زندان هم بايد همينطور بوده باشد، آنها هم فشار زيادى را تحمل کردند. بخصوص آنهايى که در کردستان مى‌جنگيدند، آنها هم زمانهايى شرايط بدى داشتند. پس پشيمان شدن برخى از مبارزه با رژيم بايد اجتناب ناپذير بوده باشد. ولى نظرشان چطور تغيير کرده است؟ آنها زمانى معتقد بودند که رژيم براى اين سر کار است که مردم را فقيرتر کند و آزادى را از مردم بگيرد. فکر نمى‌کنند که رژيم حالا حتى بدتر از ابتداى سرکار آمدنش است؟ رژيم خيلى‌ها را کشت و شکنجه کرد تا مردم را از مبارزه باز ايستاند و مبارزين را به اين نتيجه برساند که اشتباه کرده‌اند و بايد بروند و زندگى‌شان را بکنند. به نظر مى‌رسد که در رابطه با برخى رژيم موفق بوده است. نمى‌توانم سنگى را که براى هستى درست کرده‌ام به او بدهم. احساس مى‌کنم که او همان شخصى نيست که من آن سنگ را برايش درست کردم.

٭ ٭ ٭

يکسال از آمدنم به انگليس مى‌گذرد و به عنوان پناهنده سياسى پذيرفته شده‌ام. در هندون کالج مشغول زبان خواندن هستم، احساس مى‌کنم که کلاسى که مرا در آن گذاشته‌اند پائين تر از سطح من است. با معلمم حرف مى‌زنم تا مرا به کلاسى که هم سطح من است، بفرستد و او مى‌گويد:

- کلاس ديگر که در سطح توست براى پناهنده‌ها نيست، براى اروپايى‌هاست. اگر مى‌خواهى که کلاس بيايى بايد در همين کلاس که هستى بمانى.

اين مناسبات و سيستم راسيستى را باور نمى‌کنم، به معلمم مى‌گويم که حاضر نيستم وقتم را هدر بدهم. پيشنهاد مى‌کند که به قسمت ديگرى از اين کالج که خيلى به من دور است بروم، لااقل مى‌توانم در کلاس هم سطح خودم بنشينم. هرچند برايم مشکل است ولى بخاطر ياد گرفتن زبان مى‌روم ولى متاسفانه اين يکى هم بدتر از ديگرى است. معلم‌مان خوب است ولى روش درس دادنش طورى است که گويى ما از دنياى ديگرى آمده‌ايم که حتى بلد نيستيم از تلفن استفاده کنيم. با او حرف مى‌زنم، مى‌گويد:

- متاسفم، من احساس حقارتى را که در اين کلاس دارى درک مى‌کنم ولى من نمى‌توانم هرچه که دلم مى‌خواهد درس بدهم. به ما گفته‌اند که اين چيزها را درس بدهيم.

در اين کلاس هم نمى‌توانم بمانم و با پيدا کردن افرادى براى تبادل زبان يعنى ياد دادن فارسى و ياد گرفتن انگليسى سعى مى‌کنم که زبانم را بهتر کنم.

فرقى نمى‌کند که کجا زندگى مى‌کنى، ديدن بى‌عدالتى آزار دهنده است. آدم بايد قلب نداشته باشد که اين همه بيخانمان را در خيابانهاى لندن ببيند و ناراحت نشود. همه جا سيستم غيرانسانى است. شرايط زندگى من خيلى بدتر از يک انسان معمولى است، چون يک پناهنده هستم. انسانى هستم که بايد زندگى‌ام را در سى و چند سالگى از صفر شروع کنم، و راحت نيست. مى‌بينم که سختى چنين زندگى خيلى‌ها را شکسته است. به نظر مى‌رسد که ديگران پناهنده بودن را درک نمى‌کنند. زندگى دور از خاطرات و احساسات را درک نمى‌کنند. اين جامعه ما را در مبارزه براى يک زندگى رها کرده است که قوانين مبارزه‌اش را هم نمى‌دانيم. نمى‌دانم که سيستم در اينجا چگونه عمل مى‌کند. براى همين خيلى از مواقع احساس بى‌افقى و نااميدى وجودم را در بر مى‌گيرد. هيچ کمکى به پناهنده نمى‌شود تا زندگى‌اش را طورى شروع کند که در ادامه زندگى قبلى‌اش باشد.

٭ ٭ ٭

حدود ٦ سال است که از زندان آزاد شده‌ام ولى هنوز لااقل شبها در آنجا هستم. کابوس زندان رهايم نمى‌کند و گاهى صبحها آنقدر خسته‌ام که احساس مى‌کنم که بايد تمام روز را بخوابم. هرچند خودم را مجبور مى‌کنم که بلند شوم و مثل مردم معمولى زندگى کنم. مى‌دانم که گذشته يعنى زندان رهايم نکرده است، طى روز هم برخى چيزها زندان و شکنجه را برايم تداعى مى‌کنند. صداى زنگ خانه و يا صداى تلفن گاهى چنان مرا از جا مى‌پرانند که گويى براى دستگيريم آمده‌اند. گاهى حتى دوست ندارم آنهايى را که در زندان مى‌ديدم يعنى دوستانم را هم ببينم. شايد چون در زندان از همه طرف آزار ديدم و دوست ندارم که به ياد بياورم. در زندان مجبور بودم که احساساتم را پنهان کنم، سرکوب کنم. در آنجا نمى‌توانستم شادى و ناراحتى‌ام را نشان دهم. مثل انسانها در جامعه آزادى نشان دادن احساساتم را نداشتم و گاهى احساس مى‌کنم که هنوز هم همانطور هستم. بخاطر کابوسهايم به موسسه‌اى به نام مديکال فندشن مى‌روم که براى کمک به شکنجه شدگان است و زن مهربانى را براى مدتى مى‌بينم. او برايم توضيح مى‌دهد که چرا کابوس مى‌بينم و اينکه چرا اين کابوسها را به اين شدت در زندان نداشتم ولى در اينجا دارم.

٭ ٭ ٭

سال ١٣٦٧ است دنيا زنگ مى‌زند و مى‌گويد که دچار مشکل شده است و بايد از ايران بيرون بيايد. مى‌دانم که اگر او را دستگير کنند اعدامش خواهند کرد و يا براى سالها نگهش خواهند داشت. او احتياج به پول دارد که بيرون بيايد، به او قول مى‌دهم که برايش آماده کنم.

بيشتر دوستانم از ايران بيرون آمده‌اند. دنيا بوسيله يک قاچاقچى به ترکيه و از آنجا با مشکلات زيادى به يونان رفت و حالا در آلمان منتظر جواب پناهندگى‌اش است.

٭ ٭ ٭

سال ١٣٧٧ است، امروز يکى از دوستانم از ايران زنگ زد و گفت که زهرا دست به خودکشى زده و جان باخته است. نمى‌دانم اگر زهرا اينجا بود مى‌توانست از شر ناراحتى روحى‌اش خلاص شود يا نه. شايد اگر در اينجا بود لااقل دست به خودکشى نمى‌زد. زهرا زندانى دو رژيم بود، رژيم شاه و رژيم اسلامى و دومى او را ديوانه کرد.

سالها مى‌گذرند و من مشغول تحصيل روانشناسى هستم. سعى مى‌کنم به سوالاتى که مغزم را مشغول کرده‌اند، پاسخ دهم. اينکه سيستمها در همه دنيا چطور از روانشناسى استفاده مى‌کنند. آمريکا جنگى يک طرفه را بر عليه عراق و يوگسلاوى به نام صلح و دمکراسى راه انداخته است و سازمان ملل هم وسيله‌اى بيش نيست، اروپا هم در کشتار مردم بيگناه شرکت مى‌کند. خوشبختانه جنبش ضد جنگ وجود دارد و من هم مى‌توانم همراه دهها هزار انسان ديگر در خيابانهاى لندن بر عليه جنگ شعار دهم. هيچ يک از کانالهاى تلويزيونى اخبار تظاهرات ضد جنگ را پخش نمى‌کنند، حتى وقتى که سى هزار نفر در خيابانهاى لندن بر عليه آن شعار مى‌دهند. نشان ندادن حتى يک صحنه از تظاهرات مخالفين جنگ در تلويزيونها بايد بخاطر دمکراسى‌اى باشد که در اينجا حکومت مى‌کند. همان دمکراسى‌اى که تمام کانالهاى خبرى دنيا را در چنگ چند تا از پولدارترين‌ها گذاشته است.

سال ١٣٧٨ است، دنيا از آلمان زنگ زده مى‌گويد که تقاضاى پناهندگى‌اش رد شده و در خطر ديپورت است، برگه ديپورتش را به او داده‌اند. مى‌گويد که بطور قاچاقى به لندن مى‌آيد. نمى‌دانم که چه زمانى انسانهايى مثل او بعد از سالها زندانى کشيدن قادر خواهند بود که در جايى با فراغت زندگى کنند.

درکم از دمکراسى غربى رشد مى‌کند. حالا که مردم در ايران برعليه رژيم برخاسته‌اند، کانالهاى خبرى انگليس از اصلاح شدن رژيم و از دمکراسى اسلامى مى‌گويند! اينها همان بلندگويانى هستند که براى جلوگيرى از به چپ رفتن ايران، جانور ناشناسى به اسم خمينى را به عنوان رهبر به مردم حقنه کردند و اسلام سياسى را براى اولين بار به قدرت رساندند. ايران سالهاست که آبستن تحولات مهم است، ميدوارم که قبل از هرچيز مردم بدانند که تنها با قدرت خودشان مى‌توانند شرايطشان را به طور واقعى تغيير دهند. حالا مى‌بينم که به اندازه کافى همه امکانات اقتصادى براى ايجاد يک دنياى آزاد و برابر و شاد براى همه فراهم هست. فقط مردم بايد در گرفتن سهمشان مصمم باشند و از آن کوتاه نيايند. مسکن و طب مجانى، بيمه بيکارى، تحصيل مجانى، کلا رفاه و آزادى بى‌قيد و شرط سياسى بايد اوليه ترين خواستهاى مردم باشد.

دنيا در انگليس است ولى تقاضاى پناهندگيش در اينجا هم رد شده است و بنابر قانون دابلين بايد به آلمان برگردد. مهم نيست که آنجا چقدر برايش ناامن خواهد بود. او را بازداشت کردند که ديپورتش کنند ولى به کمک وکيلش توانست با قيد ضمانت آزاد شود. ولى چه مى‌تواند بکند؟ دنيا مى‌داند که مثل خيلى‌هاى ديگر جايى در اروپا بعنوان پناهنده ندارد. مى‌داند که اگر به ايران هم برود دستگير خواهد شد.

٭ ٭ ٭

اخبار ايران را از طريق اينترنت و خواندن برخى روزنامه‌هاى داخلى و خارجى دنبال مى‌کنم. مى‌خوانم که طاهر احمد‌زاده پدر مجتبى دوباره در زندان است. چرا؟ چند سال از عمرش را يک انسان بايد بخاطر نظراتش در زندان سپرى کند؟ طاهر احمد‌زاده بايد قديمى‌ترين زندانى سياسى جمهورى اسلامى باشد.

نازلى و نينا را مى‌بينم و در مورد تاثيرات زندان حرف مى‌زنيم. هرچند حالا ٩ سال است که از زندان بيرون آمده‌ايم ولى گويى همين ديروز بود که زير طناب لباسها با هم يواشکى حرف مى‌زديم که کسى نشنود. نازلى را در طى اين مدت چند بار ديده‌ام ولى نينا را نديده بودم. وقتى او را مى‌بينم احساس نمى‌کنم که خيلى وقت است او را نديده‌ام. احساساتمان نسبت به يکديگر همانطور که قبلا بود مانده است، با همان صميميت و نزديکى با يکديگر حرف مى‌زنيم که در زندان حرف مى‌زديم. چيزى در روابطمان است که آنرا حفظ مى‌کند و آن اعتماد و عشق است. نازلى از تاثيرات زندان مى‌گويد:

- از آنجايى که در زندان مجبور بودم که شکنجه را تحمل کنم و هيچى نگم، احساس مى‌کنم که رفتارم را تغيير داده است. حالا مجبور نيستم سختى را تحمل کنم ولى در مقابلش هم نمى‌ايستم. تحملش مى‌کنم، رنج مى‌کشم و هيچ نمى‌گويم. گاهى از دست خودم عصبانى مى‌شوم، از رفتارم از اينکه تحمل مى‌کنم و هيچ نمى‌گويم خشمگين مى‌شوم. گاهى به خودم مى‌گويم که نبايد اين وضع را تحمل کنم، چرا تحمل مى‌کنم؟ ولى نمى‌توانم خودم را از آن جدا کنم. مى‌دانم که علت اين رفتارم نتيجه دورانى است که در زندان بوده‌ام. اينکه مجبور بودم شکنجه را تحمل کنم و چيزى نگويم. آن شرايط تمام شده ولى من همان عکس‌العمل را حفظ کرده‌ام و نمى‌توانم رفتار ديگرى داشته باشم. قبل از زندان اينطورى نبودم، حاضر نبودم چيزى را تحمل کنم و چيزى نگويم. حالا وقتى که کسى ناراحتم مى‌کند فکر مى‌کنم که او شرايط بدى داشته است و بايد درکش کنم. به اين شکل احساساتم را سرکوب مى‌کنم و چيزى نمى‌گويم. يادت هست بعد از کشتار جمعى سال ٧٦ وقتى که در مورد اعدام محمد شنيدم، آنقدرى که احتياج داشتم نتوانستم گريه کنم. هنوز هم نتوانسته‌ام برايش گريه کنم، حتى وقتى که تنها بوده‌ام. هرچند خيلى وقت پيش در زندان بوديم ولى به نظر نمى‌رسد که خيلى وقت از آن گذشته است. شکنجه چيزى نيست که تحملش کنى و فراموشش کنى، تمام عمرت باهات خواهد ماند.

مى‌دانم که زندان سايه‌اش را بر زندگى همه‌مان انداخته است. خودم را مى‌بينم که حساس‌تر از قبل از زندان هستم. مى‌دانم که همه ما زخمهايى بر بدن و ذهنمان و احساساتمان داريم. درک اين وضعيت روحى ما براى ديگران راحت نيست. آنها فکر مى‌کنند که ما سالها پيش دستگير شده‌ايم و هر چه بوده متعلق به گذشته بوده است. و اگر در مورد آن حرف بزنيم به اين معناست که در گذشته و هنوز در زندان زندگى مى‌کنيم. مسئله فکر کردن و حرف زدن در مورد آن نيست. گذشته ما با ماست، در احساساتمان، تصميم گيريهايمان، در خواب و خوراکمان است. و تاثيراتش را تا مرگ با خود حمل خواهيم کرد. گذشته ما را ساخته است. در روياهايمان، اهدافمان، احساساتمان و روابطمان نقش دارد. همانطور که زندگى و برخورد امروزمان، آينده‌مان را خواهد ساخت. گذشته در آينده‌مان هم نقش دارد و زدودن تاثيرات منفى اين گذشته آسان نيست.

همه ما از کمبود محبت رنج مى‌بريم و ما بيشتر از انسانهايى که هرگز تحقير نشده‌اند، که هرگز شکنجه نشده‌اند به عشق و محبت نياز داريم. شايد در کنار مبارزه براى يک دنياى برابر، تنها عشق بتواند زخمهاى شکنجه و تحقير و تاثيرات روانى زندان را درمان کند. ولى کسى نمى‌تواند عشق را بخرد، در هر جايى پيدا نمى‌شود و پيدا کردنش هم راحت نيست. دنيا را طورى ساخته‌اند که آدمها بايد براى زندگى روزانه‌شان بدوند تا زنده بمانند. براى همين عشق بخشى از زندگى انسانها نيست، وقتى برايش ندارند و يا ياد گرفته‌اند آنرا نداشته باشند. خوشبختانه در انگليس بر خلاف ايران مى‌توان عشق را بدون تعهد ازدواج داشت.

٭ ٭ ٭

آن زندانيانى که قبل از دستگيريشان بچه داشتند و يا بچه‌شان در زندان متولد شد و مجبور شدند که بچه‌شان را از خود جدا کرده و به خانواده بسپارند، شايد بيش از افرادى مثل من ضربه خورده باشند. فشار روى آنها تمام نشده است، چون برخى از آن بچه‌ها حالا درک نمى‌کنند که چرا مادرشان در کنارشان نبوده است. آنها فکر مى‌کنند که مادرشان آنها را رها کرده است. آنها رنجى را که مادرشان مى‌بايست در جدا کردن بچه از خود بکشند درک نمى‌کنند. برخى از اين بچه‌ها حتى از پدر و مادرشان متنفر هستند. آنها نمى‌توانند بپذيرند که اين آدمها پدر و مادرشان هستند چرا که با پدر بزرگ و مادر بزرگ‌شان و يا کسان ديگرى بزرگ شده‌اند. آنها در اين گمراهى هستند که پدر و مادرشان آنها را دوست نداشته‌اند. بى‌آنکه بدانند با تنفرشان و يا رابطه برقرار نکردن با پدر و مادرشان از آنها انتقام مى‌گيرند. دوست دارند آنها را ناديده انگارند و محبتى نسبت به آنها نشان ندهند. البته خيلى از اين پدر و مادرها وقتى که بعد از سالها دورى در کنار بچه‌هايشان قرار گرفتند خودشان هم مشکل داشتند. آنها بخشى از احساساتشان را در زندان کشتند تا بتوانند دورى بچه‌شان را تحمل کنند. يکباره خود را با يک بچه ده و يا پانزده ساله ديدند که ٨ و يا ٩ سال از او دور بوده‌اند. براى آنها هم درک اينکه نمى‌توانند مثل همه پدر و مادرها به بچه‌هايشان محبت کنند سخت است. اکثر آنها احتياج به کمک فکرى و روانى دارند، هم پدر و مادرها و هم بچه ها. ولى متاسفانه در فرهنگ ايرانى ديدن روانپزشک و روانشناس به معنى اين است که فرد ديوانه است. براى همين آدمها ترجيح مى‌دهند که سختى را تحمل کنند تا اينکه کمک بگيرند. برخى از اين زندانيان بعد از آزادى‌شان مجبور شدند که با خانواده‌هايشان بجنگند تا بچه‌هايشان را پس بگيرند. خانواده‌هاى آنها سالها با اين بچه بوده‌اند و مثل بچه خودشان آنها را بزرگ کرده‌اند و حالا برايشان سخت است که آنها را از دست بدهند. در چنين شرايطى نمى‌توان کسى را سرزنش کرد، زندانيان آزاد شده بچه‌هايشان را مى‌خواهند. از طرف ديگر مادر و پدر بزرگها و خاله‌ها و عمه‌ها و عموها و دايى‌هايى که براى سالها اين بچه‌ها را بزرگ کرده‌اند و به آنها عشق ورزيده‌اند جدايى برايشان سخت است. اين بچه‌ها را به جاى بچه‌هاى از دست داده خود ديده‌اند و نمى‌خواهند که دوباره از دستشان بدهند. در چنين شرايطى آدمها يکديگر را سرزنش مى‌کنند بجاى آنکه مقصر اصلى را که رژيم است سرزنش کنند.

دادگاه عالى اعتراض دنيا را رد کرد و چاره‌اى به جز برگشتن به آلمان و ديپورت از آنجا به ايران را ندارد. ولى ما ديگر نمى‌توانيم همديگر را از دست بدهيم. او نمى‌تواند دوباره در خطر دستگيرى قرار گيرد. براى همين دنيا هم به خيل انسانهايى مى‌پيوندد که همچون سايه‌ها در تمام کشورها زندگى مى‌کنند. حالا امنيت دارد، در آخر دنيا زندگى مى‌کند. آنجايى که انسانها هويتى ندارند، آينده‌اى ندارند، پاسپورتى براى مسافرت ندارند و حقوقى براى دفاع کردن از آن ندارند. دنيا در جايى زندگى مى‌کند که نامى ندارد، آدرسى ندارد. جايى که آدمها اسمى ندارند، مذهبى ندارند، شغل درست و حسابى‌اى ندارند و کسى نمى‌تواند آنها را ديپورت کند. دنيا تمام روز سخت کار مى‌کند که بتواند زنده بماند ولى لااقل ما مى‌توانيم همديگر را ببينيم و خطر دستگيرى بالاى سرش نمى‌چرخد.

ليسانس روانشناسى‌ام را تمام کرده و مشغول خواندن فوق ليسانس روابط بين‌المللى هستم. در حالى که مشغول درس خواندن هستم، سعى مى‌کنم که از نظر سياسى هم فعال باشم. احساس مى‌کنم تنها راه تغيير اين دنيا و خودم مبارزه است. از وقتى که مقالاتى مى‌نويسم و سخنرانى‌هايى داشته‌ام، احساس مى‌کنم که زندگى‌ام تغيير کرده است. عشق به تغيير اين دنياى ناعادلانه به دنيايى که همه انسانها در رفاه و آزادى زندگى کنند به زندگى‌ام انگيزه مى‌دهد. تحرک سياسى باعث شده است که راحت‌تر بتوانم تاثيرات منفى زندان را در خودم درک کنم و بتوانم از زندگى‌ام لذت ببرم. حالا مى‌بينم که مبارزه ضرورت زندگى من است و بدون آن زندگى‌ام خالى خواهد بود. بى‌مصرف و نااميد خواهم بود.

٭ ٭ ٭

سال ١٣٨٠ است و حدودا دو سالى است که تظاهرات زيادى بر عليه رژيم در ايران صورت مى‌گيرند. هرچند ارتش و اراذل و اوباش مسلح رژيم مردم را به رگبار بسته و يا دستگير مى‌کنند، ولى دامنه مبارزات وسيع تر مى‌شود. جالب اينجاست که در طى چند ماه گذشته در بعضى از شهرها در حين تظاهرات مردم مسجد و مراکز اسلامى و قرآن به آتش کشيده‌اند. وقتى که اولين بار شنيدم که مردم قرآن آتش زده‌اند، احساس کردم که اين همان آتشى است که رژيم بوسيله کابل به کف پاى مردم مى‌نشاند. آرى اين همان آتش است که از کف پاى من و ديگران راه افتاده و دارد مسجد و قرآن مى‌سوزاند. روزى دامن رژيم اسلامى را هم خواهد گرفت و چيزى به جز خاکستر از آن باقى نخواهد گذاشت. دوران حکومت اسلامى نشان داد که مذهب بيشتر از افيون به درد دولتها مى خورد و بهترين اسلحه بر عليه مردم است.

٭ ٭ ٭