زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
سلول خونين
عصر شده است، زندانبان از من مىخواهد به دنبال او بروم. از خوشحالى در پوستم نمىگنجم، مىروم که با زندانيان ديگر باشم. مجبور نخواهم بود که شبانه روز با چشمبند باشم، زندگى ديگرى را شروع خواهم کرد. در وسط راهرو، راهروى کوچکترى آنرا قطع مىکند که چهار سلول در آن قرار دارد. نگهبان در يکى از سلولها را باز مىکند و از من مىخواهد که داخل شوم. چشمبند را برمىدارم، در بسته مىشود. توى يک سلول کوچک قرار دارم، يک و نيم متر در دو متر است. از اينکه کسى در سلول نيست حسابى دلخورم. پکر به اطرافم نگاه مىکنم، سلول کثيفى است. پنجره کوچکى روى ديوار نزديک سقف است که دستم به آن نمىرسد و از بيرون روى آنرا پوشاندهاند تا آسمان ديده نشود. به ديوارها نگاه مىکنم و نفسم بند مىآيد. وحشت تمام وجودم را در خود مىگيرد. ديوارها خونى هستند. اول فکر کردم کثيف هستند ولى حالا اثر انگشتان دستى که خونى بوده است را مىبينم. به نظرم مىآيد که زندانى دستش را به ديوار تکيه مىداده که بلند شود ولى نمىتوانسته چرا که از فاصله يک مترى روى ديوار تا زمين، اثر انگشتان و دستى که خونى بوده است ديده مىشود. بعضى جاها اثر پنج انگشت کاملا مشخص است. وحشت تمام وجودم را فرا گرفته است. آيا کسى را در اينجا کشتهاند؟ هزاران سوال بدون جواب از ذهنم مىگذرند. دلم براى زنى که در اينجا زجر کشيده مىسوزد. کاش مىتوانستم با سلولهاى پهلويى تماس بگيرم، آنها حتما در مورد او مىدانند. در کتابى در مورد مورس که زندانيان براى تماس گرفتن از آن استفاده مىکنند، خوانده بودم ولى آنرا بلد نيستم.
تا نفهمم که چه اتفاقى براى زنى که قبلا اينجا بوده افتاده نمىتوانم آرام بگيرم. چند ضربه به ديوار کنارى مىزنم و ضرباتى پاسخ داده مىشوند. ولى نه ضربات من و نه ضربات متقابل از سلول کنارى معنىاى ندارند. احساس مىکنم که بايد در مورد ديوارهاى خونى با کسى حرف بزنم. چند ضربه ديگر به ديوار مىزنم و مىپرسم:
- شما مىدانيد که قبل از من چه کسى اينجا بوده است؟
- آره، خانمى آنجا بود. اسم تو چيه؟
- پرواز هستم، اسم تو چيه؟
- من پرى هستم.
- مىدانى چه اتفاقى براى او افتاده؟ آخه ديوارها خونى هستند.
- نمىدونم، ولى او حامله بود، شايد بچه را انداخته است.
- خبر دارى زنده است يا در اينجا رهاش کردند تا بميره؟ مرده؟
- نمىدونم. اميدوارم که حالش خوب باشه. نگران نباش. سعى کن بهش فکر نکنى. درضمن مواظب باش توابى در سلول ٧ هست. اسمش مژگان است و گزارش کارهايى را که مىکنى، مىدهد.
چيزى نمىگويم، احساس مىکنم که ريسک کردهام و همسايهام را هم در خطر انداختهام. پرى هم ديگر چيزى نمىگويد. احساس مىکنم که او تنها نيست، صداى حرف زدنشان هرچند نامفهوم به گوش مىرسد.
نمىتوانم بخوابم، فکر زن حاملهاى که در اين سلول بوده و احتياج به کمک داشته و کسى به او کمک نکرده رهايم نمىکند. پاسدارها دوست دارند که ديگران عذاب بکشند. حتما او را شکنجه کردند و همين باعث سقط جنين شده است. تقريبا يک سال پيش بود که روزى يکى از دوستانم بهم گفت که يکى از دوستانش به اسم ياس در تظاهراتى دستگير شده است و سه تا پاسدار به او تجاوز کردهاند. از دوستم پرسيدم آيا ياس مىخواهد از آنها شکايت کند؟ گفت نه، او نمىخواهد در موردش حرف بزند. پاسدارها به او گفته بودند که اگر حرفى بزند او را خواهند کشت. ياس به پدر و مادرش هم نگفته بود. از دوستم سن ياس را پرسيدم و او گفت به زودى ١٥ سالش مىشود. دو ماه بعد دوستم گفت که ياس حامله است و احتياج به کمک براى کورتاژ دارد. دوستم با ياس در يک کارخانه کار مىکردند. به او قول دادم که به دنبال امکان کورتاژ بگردم. به سراغ خيلى از آدمها رفتم. از دکتر و يا نرسهايى که مىشناختم کمک خواستم. برخى از آنها شماره تلفن دکترهايى که حاضر به کورتاژ کردن بودند دادند ولى ميزان پولى که مىخواستند آنقدر زياد بود که نمىتوانستيم آنرا تامين کنيم. به سراغ دکترى رفتم که مرا دوست داشت و زمانى خواسته بود که با من ازدواج کند و من رد کرده بودم. او به من گفته بود که مىتوانم مريض براى او بفرستم و گاهى دوستانم را که وضع مالى خوبى نداشتند پيش او مىفرستادم. فکر کردم ممکن است در مورد اين مسئله هم بهم کمک کند. هر چند دوست نداشتم که به خانهاش بروم ولى رفتم. از ديدن من خيلى خوشحال شد و سوالهاى زيادى در مورد وضع کار و زندگىام کرد. بالاخره به او گفتم که براى چه به ديدنش رفتهام. رنگ صورتش پريد و پرسيد: آيا در رابطه با دوستانش حامله نشده؟ من که از عکسالعمل او به شدت عصبانى شده بودم گفتم ياس همهاش پانزده سال دارد. چنان روابطى هم ندارد. تازه چه اشکالى دارد اگر هم به دلخواه خودش با کسى رابطه داشته؟ آيا حق کورتاژ ندارد؟ يا فکر مىکنى اگر به دلخواه خودش با کسى رابطه داشته بايد بچه را نگه دارد؟ شايد هم باور ندارى که پاسدارها به دختر بچهاى که دستشان برسد تجاوز مىکنند؟ طرز فکرت بهت اجازه نمىدهد که واقعيت را ببينى، اينکه پاسدارها تجاوزگر هستند. گفت: متاسفم نمىتوانم کمکى به او بکنم. او را در حالى ترک کردم که به شدت از خودم بدم مىآمد که پيش او رفتهام. شنيده بودم که او با جريان اکثريت کار مىکند، جريانى که از هر نوع همکارى با رژيم خوددارى نمىورزد. ولى وقتى او از من خواستگارى مىکرد، گفت که ديگر با آن جريان نيست. مهم نيست که او با آن جريان کار مىکرد يا نه چون مثل آنها فکر مىکرد. او هم مثل رژيم قبول نداشت که هر زنى بايد حق کورتاژ داشته باشد.
يادم هست که به ديدن يکى از دوستان تشکيلاتىام رفتم که يک نرس بود. او شماره تلفن دو تا دکتر را که کورتاژ مىکردند به من داده بود. به دوستم گفتم که هر دوى آنها ميزان پولى را مىخواهند که ما نمىتوانيم تهيه کنيم. او گفت که ياس مىتواند روش ديگرى را امتحان کند. مىتواند مقدارى آسپيرين توى رحمش بگذارد و منجر به خون ريزى شود. بعد مىتواند به اسم کسى که ازدواج کرده است پيش دکترى برود و درخواست کورتاژ کند، و در آن صورت يعنى وقتى زن حاملهاى خون ريزى کند او را کورتاژ خواهند کرد. براى مدتى خوشحال بودم. فکر مىکردم که با چنين کارى ياس مىتواند از شر مشکلش راحت شود. ولى متاسفانه با اين کار هم مسئله حل نشد. به جز آنکه دريچه رحم ياس زخمى شد و تخليه ادرار برايش دردناک و سوزشآور شده بود. وقت مى گذشت و ما نمىتوانستيم کسى را که حاضر باشد پول کمى بگيرد و کورتاژ کند پيدا کنيم. ياس پا به پنج ماهگى گذاشت و پدر و مادرش هم نمىدانستند که او حامله است. ياس شديدا نگران بود و نمىدانست چه بايد بکند. خواستم که او را ببينم. در قنادىاى که جاى نشستن و چاى و شيرينى خوردن داشت يکديگر را ديديم. دختر زيبايى بود که ١٢، ١٣ سال بيشتر نشان نمىداد. شايد بخاطر شرايط بد زندگىاش بود که رشد کافى نکرده بود و کم سن نشان مىداد. به او گفتم:
- تمام تلاشم را براى يافتن امکانات کورتاژ کردم ولى امکانى پيدا نکردم و حالا ديگر دير شده و کورتاژ براى تو خطرناک است. مجبورى که نگهش دارى، بچه که گناهى نکرده، اين حالا بچه توست و بايد از او مراقبت کنى.
- چطور مىتوونم بچه خودم بدونمش. هر بار که در شکمم وول مىخوره ياد آن شب مىافتم و تمام صحنههاى آن شب برايم زنده و تکرار مىشوند. اواسط شب بود و صداى پاسدارها را مىشنيدم. آنها داشتند بازى مىکردند و صداى قهقهشان به گوشم مىرسيد. هر کدامشان سعى مىکردند که در بازى اول شوند. نمىدانستم چرا مىخواهند اول شوند. تا اينکه به نوبت اول و دوم و سوم شدنشان به من تجاوز کردند. آنها به من گفتند که اگر حرفى بزنم دوباره دستگيرم مىکنند و مىکشندم و من به آنها باور دارم. هر بار که اين بچه تکان مىخورد احساس مىکنم که از آن متنفرم. نشان آنهاست، بچه آنهاست، بچه من نيست، من نمىخوامش.
- مىدانم، ولى گناه اين بچه چيه؟
- گناه من چيه؟ چرا من بايد براى تمام عمرم صحنه تجاوز آنها را به ياد بياورم؟ اگر بچه را نگه دارم خاطره تجاوز را نمىتونم فراموش کنم. هر بار که نگاهش کنم به ياد آن خوکها خواهم افتاد.
- متاسفم ولى ديگه دير شده و نمىتونى از دستش بدى.
مرا نگاه کرد و چيزى نگفت. احساس مىکردم که چيزى در صورت بىگناهش مىبينم که نمىدانم چيست. از من تشکر کرد که دنبال امکان کورتاژ بودهام و از هم جدا شديم. ديگر او را نديدم، و تنها از دوستم در مورد او مىپرسيدم. هنوز هم با ياد آورى حرفهايش بغض گلويم را مىفشرد. مدتى بعد فهميدم که با يکى از کارگران کمونيست کارخانه شان ازدواج کرده است که مسئله حاملگى را توجيه کند. چند ماه بعد، در اوايل امسال شنيدم که نزديک وضع حملش، ياس با همسرش به شهر ديگرى مىرود. بعد از تولد بچه آنها شهر را ترک مىکنند و به تهران بر مىگردند. از دوستم در مورد بچه پرسيدم، اينکه آيا سالم هست يا نه. دوستم با نگاه عجيبى گفت:
- قبل از آنکه سوار ماشين شوند و بيايند، ياس يک قرص توى دهان بچه مىگذارد. وقتى که مطمئن مىشود که او مرده است او را در سطل آشغالى مىگذارد. همسرش قبول کرده بود که در تصميم او دخالتى نکند و با فاصله از او مىرفت.
با شنيدن حرفهاى دوستم ياد حرفهاى ياس افتادم. وقتى ياس به من گفت که نمىتواند بچه را نگه دارد باور نکردم. فکر مىکردم وقتى بچه بدنيا بيايد او را دوست خواهد داشت. شايد او را و خاطره تلخ تجاوز را درک نمىکردم. بعد از شنيدن خبر بچه ياس در تاکسى نشسته بودم و به خانه برمىگشتم. يکباره با سوال مسافران که حالم را مىپرسيدند، متوجه شدم که اشکهايم بدون صدا جارى هستند. احساس خاصى داشتم، نمىتوانستم ياس را سرزنش کنم ولى دلم براى آن کودکى که هرگز زندگى را تجربه نکرد، مىسوخت. دلم براى ياس هم مىسوخت. او خيلى جوان بود.
٭٭٭
از خواب بيدار مىشوم، نگهبان مشغول پخش چايى است. نگهبان مردى در را باز مىکند و چايى در ليوانم مىريزد. از او مىپرسم علت خونى بودن ديوار چيست؟ نگاهى به ديوارها مىاندازد و مىگويد نمىدانم. نگهبان در را مىبندد و من باز در سلول خونين تنها مىمانم و فکر زنى که در اينجا با درد دست و پنجه نرم مىکرده دست از سرم بر نمىدارد. زنى را که سعى مىکند با کمک گرفتن از ديوار روى پاهايش بلند شود و هربار به زمين مىخورد، جلوى چشمم مجسم مىکنم. با آمدن به اين سلول به ياد ياس افتادم. ياس جوان که هميشه سعى کردهام فراموشش کنم و حالا دوباره به يادش مىآورم.
حالا دو روز است که در اين سلول هستم. نگهبان مىگويد آماده بازجويى باشم. نمىدانم براى چه چيز بازجويى خواهم شد. نگهبان در را باز مىکند، با چادر و چشم بند به دنبال او مىروم. مرا به بيرون بند مىبرد، پاسدارى منتظرم است. او بخشى از چادر مرا مىگيرد و مرا به دنبال خودش مىکشد. به ساختمان بازجويى مىرسيم، مرا به يکى از اتاقها مىبرد. روى يک صندلى مىنشينم، ناگهان محکم بر سرم مىکوبد، دوباره ستاره مىبينم.
- گوش کن، براى ما کارى نداره تو را و بقيه کافرها رو بکشيم. تازه کشتن شماها باعث مىشه به بهشت هم برويم. تو را بايد کشت، با اون طرزى که تو با همسايهات حرف مىزنى، بايد کشتت. نمىدونى که توى زندانى؟ و نبايد بدون اجازه ما حرف بزنى؟ به تو هيچ ربطى نداره ما با زندانى قبلى سلول تو چکار کرديم و تو هم اجازه ندارى در موردش با ديگران حرف بزنى.
فکرم مشغول زنى است که او دارد در موردش امر و نهى مىکند. مىپرسم:
- زنده است؟
براى چند لحظه سکوت برقرار مىشود.
- بله زنده است. همانطور که همسايهات گفت حامله بود و سقط جنين کرد، تقصير ما نبود.
او شروع مىکند در مورد اسلام و اينکه چقدر خوب است سخنرانى مىکند. ولى من گوش نمىدهم، به آن زن فکر مىکنم و دردى که کشيده و اينکه معلوم نيست زنده باشد. به خانوادهام فکر مىکنم و در ميان حرف زدنهاى او مىپرسم مىتوانم به خانوادهام زنگ بزنم.
- نه، اين به بازجوت مربوطه و اين طور که پيداست ازت راضى نيست.
بعد از تهديد اينکه اگر دوباره با کسى تماس بگيرم مرا شکنجه خواهند کرد، مرا به سلول برمىگرداند.
٭ ٭ ٭
روزها از پس يکديگر بى هيچ تفاوتى مىآيند و مىروند و من به دنياى بيرون فکر مىکنم. دنيايى که گويى ديگر دست يافتنى نيست. دنيايى که خيلى دور واقع شده است و دور از دسترسى است. بعد از ظهرها شهر خلوت تر است و صداى دست فروشان را مىشنوم که داد مىزنند "سبزى"، "هندوانه" ولى انگار صداى آنها از يک دنياى ديگر به گوش مىرسد. احساس مىکنم مدت خيلى طولانىاى است که خيابانها را و خانواده و دوستانم را نديدهام. به ياد گذشتههاى دور مىافتم، آن زمانى که در انگليس بودم و معلمم مرا به جلسهاى برد که طرفداران حقوق حيوانات گذاشته بودند. در آنجا بود که آرزو کردم کاش گروهى هم بود که از حقوق انسانها دفاع مىکرد و من هم عضوش مىشدم. وقتى آنها در مورد اسبهايى حرف مىزدند که از راههاى دور به انگليس آورده مىشوند و اينکه آنها در راه چقدر اذيت مىشوند، به اين فکر مىکردم که خيلى از انسانها در شرايط بدترى از آن اسبها زندگى مىکنند ولى آنها فقط به حيوانات فکر مىکنند. يادم مىآيد که معلمم در مورد خدا پرسيد و گفت که خودش به خدا ايمان دارد و وقتى به او گفتم که احتياجى به خدا ندارد، با تعجب نگاهم کرد. او مرا به خانهاش دعوت کرد و با خانوادهاش آشنايم کرد، آنها خيلى مهربان بودند.
به ياد دوران قبل از انقلاب مىافتم که به خدا اعتقادى نداشتم ولى خودم را يک کمونيست هم نمىديدم. بخاطر اينکه تبليغات زيادى بر عليه کمونيسم از طرف دولت و مذهبيون بود. آنها مىگفتند که شوروى يک کشور سوسياليستى است و سوسياليسم يعنى ديکتاتورى. يادم مىآيد مادرم وقتى از دستم عصبانى مىشد که به حرفهايش گوش نمىدادم و راه خودم را مىرفتم به من مىگفت استالين. و من به او مىگفتم اگر هر کارى که مىگفتى مىکردم آنوقت چى صدايم مىکردى؟ بخاطر انقلاب کتابهاى زيادى به بازار آمد که تا آن زمان ممنوع بودند. در آن زمان کتابهاى مارکس و انگلس و ديگران را خواندم و فهميدم که من هم کمونيست هستم، چون معتقد به برابرى و آزادى انسانها هستم. در آن زمان بود که فهميدم برابرى زن و مرد که از بچگى مسئلهام بوده است تنها و تنها در سوسياليسم به طور کامل متحقق خواهد شد. آن زمان بود که احساس اعتماد بنفس بيشترى کردم و احساس کردم که هدفى براى زندگىام دارم، و آن مبارزه براى تحقق آزادى و برابرى است. هر چند سراسر زندگىام جنگيده بودم، در خانه، در بيرون، همه جا مجبور بودم که بجنگم. در غير اينصورت همه مىخواستند که طرز فکرشان را به من حقنه کنند.
دوستان سياسىام را دوست داشتم ولى با همه آنها هم راحت نبودم. به غير از زوئى که کارگر کمونيست بود هيچ يک از دوستانم نمىدانستند که يک سالى در انگليس بودم. احساس مىکردم که اگر بفهمند برعليهام ازش استفاده مىکنند. همينطورى هم در مورد لباس پوشيدنم مشکل داشتم. بعضى ها فقط بخاطر رنگ بلوزم که سفيد بود بهم مىگفتند سوسول. اگر مشکى مىپوشيدم اشکالى نداشت. براى زوئى فرقى نمىکرد که من از خانواده کارگرى بودم يا نه. براى او اين مهم بود که چگونه فکر مىکنم و عمل و هدفم چيست. شايد علت اينکه زوئى روى يک فرد با موقعيت فاميلى و شغليش قضاوت نمىکرد اين بود که اين واقعيت را مىديد که خيلى از کارگران هم مثل بقيه افراد جامعه از يک مشت ملا حمايت مىکنند. ولى نمىفهمم چطور يک مشت ملا توانستند اين همه آدم را که خيلىهايشان هم تحصيل کرده بودند گول بزنند. هر چند اگر دولتهاى غربى به آخوندها کمک نمىکردند آنها هرگز قادر نبودند حکومت را بگيرند و نگه دارند. چقدر راحت انقلاب را شکست دادند.
سال ٥٧ و دوره انقلاب و فرار شاه من در انگليس بودم. يادم مىآيد که با حرف زدن با دوستانم و نامههايى که از آنها بدستم مىرسيد، حال و هواى انقلاب را احساس مىکردم. يادم مىآيد که يکى از دوستانم برايم نوشته بود که در خيابان گير کرده بوده است و پشت ماشينى پنهان شده بوده تا مورد اثابت گلوله قرار نگيرد. نوشته بود که زنان و مردان مثل برگ روى زمين مىريختند ولى او توانسته بود که جان سالم به در ببرد. يادم مىآيد که وقتى از تلويزيونهاى انگليس قيافه خمينى را ديدم که داشتند مطرحش مىکردند و بعنوان رهبر انقلاب معرفىاش مىکردند، مو بر تنم سيخ مىشد. فکر مىکردم اين پيرمرد را که کسى نمىشناسد، چطور مىتواند رهبر مردمى باشد که بر عليه فقر و نابرابرى و اختناق بلند شدهاند؟ وقتى که راديو بى بى سى براى خمينى تبليغ مىکرد و در واقع مىخواست مردم را قانع کند که خمينى رهبر آنهاست، احساس خطر مىکردم. آنقدر روشن نبودم که بدرستى درک کنم که دارند از يک آدم به شدت ارتجاعى رهبر سازى مىکنند تا انقلاب را به شکست بکشانند. ولى همينکه مىديدم يک پيرمرد مذهبى را دارند بعنوان رهبر به خورد مردم مىدهند مىترسيدم. نگرانيم براى زنان بيشتر مىشد، چون مىدانستم که اسلام ضدزن است. براى همين فکر مىکردم که اگر خمينى به ايران برود و در قانون گذارى نقش داشته باشد حتما وضع زنان خيلى بد خواهد شد. اشتباه نمىکردم ولى در آن زمان چه مىتوانستم بکنم؟ من هم زود به ايران آمدم ولى از آنجا که در همه جاى دنيا مطبوعات دست دولتها و يا سرمايهداران است، نظرات آدمهايى مثل من منعکس نمىشود. مطمئن هستم که خيلىها مثل من از آمدن خمينى نگران بودند ولى امکان رساندن صدا و نظرشان را به مردم نداشتند. مدتى طول کشيد تا آدمهايى که خطر را مىديدند بتوانند متشکل شده و روزنامههايى بدهند. ولى متاسفانه امکانات اين آدمها آنقدر نبود که بتوانند در تيراژ بالا چاپ و پخش کنند. در نتيجه انسانهاى کمى اين روزنامه ها را مىخواندند و اکثريت مردم با دروغهاى رژيم بمباران مىشدند.
تابستان سال ٥٨ بود و من تازه چند ماهى بود که از انگليس آمده بودم. شنيدم که تظاهراتى بر عليه بستن روزنامه آيندگان است. در عمرم چنان تظاهراتى نديده بودم. تا چشم کار مىکرد مردم بودند. مردم عصبانى از اينکه روزنامهاى را مىبستند. حتما مىدانستند که اين شروع اختناق است. همه شعار مىدادند که ناگهان رگبار سنگ و آجر از همه سو به طرف جمعيت آغاز شد. روزنامهها پاره مىشدند و گرد و غبار زد و خورد فضاى رعب و وحشت را حاکم کرد. صحنههايى را که مىديدم باور نمىکردم. حزباللهى ها با چوب و چاقو و شيشه بين جمعيت ريختند. دختر و پسرى در مقابلم بودند که معلوم بود با هم دوستند. پسر را با چاقو زدند و وقتى دختر اعتراض کرد گونهاش را با يک تکه شيشه پاره کردند. خون بر چانه دختر دويد، احساس کردم حالت تهوع دارم. در گوشهاى ايستاده بودم و تماشا مىکردم که رگبار سنگ بطرف جمعيتى که من هم يکى از آنها بودم جارى شد. تخته طراحى همراهم بود، چون از کلاس طراحى جلوى دانشگاه برمىگشتم و تظاهرات همان جا بود. نشستم و تخته را جلوى صورتم گرفتم. چند دقيقهاى طول نکشيد که تخته با ضربه يک آجر سوراخ شد. يعنى اگر تخته را نداشتم حتما کارم به بيمارستان مىکشيد مثل خيلىهاى ديگر. مردم اسلحهاى نداشتند ولى حزب اللهىها مسلح به سلاح سرد بودند و مردمى را که آمده بودند جلوى اختناق را بگيرند تا دم مرگ مىزدند. مغازهداران مغازههايشان را مىبستند و درون آنها پنهان مىشدند. مغازهداران به مردم کمک مىکردند که فرار کنند و يا در مغازهها پنهان شوند. هر کس به سويى مىدويد، من هم به طرف کوچههاى اطراف فرار کردم. اين واقعه همهاش چند ماه بعد از قيام اتفاق افتاد. اين اولين تظاهرات خشونت بارى بود که مىديدم و تاثيرى رويم گذاشت که آيندهام را تحتالشعاع قرار داد. بعد از آن تظاهرات به اين فکر مىکردم که چه بايد بکنم. آينده چطور مىشود؟ مطمئن بودم دوره آزادىاى که داريم خيلى کوتاه خواهد بود. به اين فکر مىکردم که آيا به انگليس برگردم و در دانشگاهى که قبول شده بودم شروع به تحصيل کنم و يا بمانم و مثل خيلى از جوانان ديگر براى برابرى و آزادى مبارزه کنم. از همان لحظهاى که آخوندها قدرت را گرفتند فشار روى مردم را شروع کردند. زنان اولين قربانيان بودند، محدوديت براى زنان و گرفتن برخى از حقوق آنان اولين کارى بود که رژيم کرد. سرکوب زنان همراه با فرستادن نيروى نظامى به کردستان براى برقرارى قوانين اسلامى بود. ولى هنوز رژيم نتوانسته بود انقلاب را شکست دهد. مبارزه مردم و رژيم همچنان ادامه داشت، در جايى مردم پيش مىرفتند در جايى رژيم پيش روى مىکرد.
من تجربه زندگى آزاد را هم داشتهام، دورانى که کسى نمىتوانست مرا مجبور به پوشيدن لباسى کند که دوست نداشتم. در جمهورى اسلامى از اينکه مجبور بودم روسرى سر کنم احساس حقارت مىکردم. اين هدف رژيم بود و هست که زنان احساس حقارت و کوچکى کنند. خيلى از ما زنان براى مدت طولانىاى حاضر نشديم روسرى سر کنيم و با اجبارى شدن آن مبارزه کرديم. در تظاهرات شرکت کرديم، زنان زيادى بودند، کارگران، معلمها و بقيه. ولى نيروهاى رژيم در حاليکه به ما مىگفتند فاحشه، ما را کتک زدند. براى مدتى هر بار از خانه بيرون مىآمدم جوانان و نوجوانان حزباللهى محل دنبالم راه مىافتادند و شعار "يا روسرى يا توسرى" را مىدادند. و گاهى به طرفم سنگ پرت مىکردند. براى خيلى از زنان اين اتفاق افتاد. اگر وارد مغازهاى مىشديم صاحب مغازه مىگفت:
- ببخشيد به ما گفتهاند که اگر به خانم بى حجاب چيزى بفروشيم مغازهمان را مىبندند. خواهش مىکنم يکى از آن روسرىهاى کنار در را سرتان کنيد که مرا هم جريمه نکنند.
پشت در هر مغازه و يا غذاخورىاى تعدادى روسرى آويزان بود و زنان اگر مىخواستند که دست خالى از مغازه بيرون نروند مىبايست يکى از آنها را برداشته سر کنند و بعد از خريد يعنى قبل از خروج از مغازه دوباره آنرا سرجايش بگذارند. بالاخره همه زنان براى اينکه دستگير و شکنجه نشوند روسرى سر کردند.
خيلى طول نکشيد که رژيم شروع کرد به خالى کردن دانشگاهها از کسانى که متفاوت از رژيم فکر مىکردند. افراد جريانات مختلف چپ در دانشگاهها اتاقى داشتند و زمانى رسيد که مىبايست جايشان را به حزبالله بدهند. يادم مىآيد که دانشجويان چپ مقاومت کردند و حاضر نشدند که دانشگاه را ترک کنند. دانشجويان متحد خيابان ١٦ آذر را گرفته بودند. خيابان در محاصره حزب اله و پاسدار و ارتش بود. هر روز بعد از کارم يعنى ظهر به آنجا مىرفتم و تا نيمه شب مىماندم. دانشجويان شبانه روز آنجا بودند. رژيم به دانشجويان اخطار داد که منطقه را ترک کنند. دانشجويان توجهى نکردند. بنى صدر، رئيس جمهور وقت مهلتى به دانشجويان داد تا منطقه را ترک کنند وگرنه کشتار خواهد کرد. هر روز حزب الهىها تعدادى را مىزدند. نارنجک به ميان دانشجويان پرت مىکردند و يا گاز اشک آور مىانداختند. آخرين روز مهلتى که بنىصدر داده بود تعدادى از دانشجويان و دانش آموزان مورد اصابت گلوله قرار گرفتند. دانشجويان آنها را به بيمارستان بردند.
يک شب در بين يک جمع ايستاده بودم و به حرفها و اخبار مردم گوش مىدادم. وقتى که خواستم به خانه برگردم يکى از افرادى که در همان جمع ايستاده بود، پرسيد کدام طرف مىروم و من گفتم به طرف شرق. مرد گفت من هم همانطرف مىروم. قدم زنان در حالى که حرف مىزديم به طرف ايستگاه اتوبوس رفتيم. منتظر اتوبوس بوديم که دختر جوانى که نمىشناختمش به طرفمان آمد و مرا به اسمم صدا کرد و گفت بيا کارت دارم. به سوى او رفتم و او گفت که نادر برايت اين پيغام را دارد که فردى که مىخواهى با او سوار اتوبوس شوى، رئيس کميته تهران پارس است. نادر را مىشناختم، مسئول ميز کتاب رزمندگان در جلوى دانشگاه بود. دختر رفت و من در حالى که شوکه بودم خيلى سريع به آن مرد گفتم که يکى از دوستانم با گلوله زخمى شده است و بايد پيش او بروم و او را ترک کردم. او مىخواست که با من بيايد ولى من به او گفتم که لازم نيست و به سرعت دور شدم. چقدر شانس آوردم، کسى چه مىداند که آن شب ممکن بود چه اتفاقى برايم بيفتد.
رژيم توانست که همه گروههاى چپ را از دانشگاه بيرون کند. ولى آنها از دانشگاه به خيابان آمدند. در هر خيابانى چند تا ميز کتاب و نشريه به چشم مىخورد. من هم به چهارراه دمکراتيک واقع در نارمک رفتم و هر روز عصر در آنجا ميز کتابى داشتم. در کنار جريانات ديگر، نشريه مىفروختم و اعلاميه پخش مىکردم. جريانات ديگر هم بودند. هر روز عصر مردم مىآمدند و بحث داشتيم. براى چند ماه وضع خوبى داشتيم تا اينکه رژيم شروع کرد به آزار و بيرون کردن ما از آنجا. ابتدا حزبالهىها مىآمدند و برعليه ما حرف مىزدند. ولى مردم طرفدار ما بودند، بعد از آن حزباللهىها يک چادر در آنجا زدند و با ايجاد سوراخهايى در ديواره چادر شروع به فيلم بردارى از مردم و ما که ميز کتاب و نشريه داشتيم کردند. اين کارشان هم ما را فرارى نداد، ما به بحثهايى که با مردم داشتيم ادامه مىداديم. بعد رژيم جنگ با عراق را شروع کرد و بهانه خوبى براى حزبالله درست شد که به کتابها و نشريات ما حمله کنند و ما را بزنند.
يک شب پاسدارها و حزبالهىها حمله کردند. مردم زيادى آنجا بودند و مردم به ما کمک کردند تا فرار کنيم. من متوجه شدم که دخترى در بين حزبالهىها گير کرده. مىدانستم که چپى است و کيفش را در پشتش طورى نگاه داشته بود که گويى مىترسد به دست آنها بيفتد. به پشت او رفتم و کيفش را گرفتم. نمىدانستم چه چيزى در آن است ولى مىدانستم که هرچه در آن باشد برعليه او ازش استفاده خواهند کرد. کيف را گرفتم و از بين جمعيت بيرون آمدم. داشتم مىرفتم که يکى از حزبالهىها فرياد زد که کيف او را دارم مىبرم. من مىدويدم و آنها هم به دنبالم مىدويدند. به کوچهاى دويدم، و آنها هم به دنبالم بودند. يکى از پسرهاى محل را ديدم که سوار موتور است و از من خواست که سوار شوم. او مرا به يکى از خيابانهاى اصلى دور از همه آن هياهوها برد. کيف را از دستم گرفت و مرا سوار تاکسى کرد و رفت. روز بعد وقتى بعد از کار به طرف چهار راه مىرفتم افراد محل و مغازهداران گفتند که به آنجا نروم، پاسدارها در چهارراه منتظرم هستند. آنها گفتند که روز قبل مردم با پاسدارها درگير شدند و پسر چهارده سالهاى در اثر شليک گلوله پاسدارها کشته شده است. و پاسدارها منطقه را تحت کنترل دارند. از آنها تشکر کردم و از منطقه دور شدم. خبر کشته شدن پسر چهارده ساله برايم شوک بود. چند روز بعد به چهارراه رفتم ولى پاسدارها و حزبالهىها نگذاشتند که با مردم حرف بزنيم.
همه آن نقاطى را که در آن مردم مىتوانستند جمع شوند و بحث کنند رژيم در هم کوبيد. رژيم خيلىها را دستگير و اعدام کرد تا هيچ تبليغ علنى بر عليهاش صورت نگيرد. تنها هدف رژيم سرکوب انقلاب بود. خيلى هم طول نکشيد تا توانست تمام جريانات مخالف و مردم ناراضى را عقب بنشاند و کارى کند که مردم اهدافى را که به خاطرش با شاه مبارزه کرده بودند موقتا رها کنند. خرداد ۶۰ نقطه عطفی در سرکوب ها بود. يادم مىآيد که آن روز به خانه زوئى مىرفتم. از همه چيز بى خبر در اتوبوس نشسته بودم و خيابان را نگاه مىکردم. منتظر بودم که به ميدان انقلاب برسم تا بتوانم اتوبوس ديگرى را سوار شده و به خانه زوئى بروم. راه بندان بود. مردم به هر طرف مىدويدند. پاسدارها وحشيانه به مردم حمله مىکردند. اتوبوس جلو نمىرفت. خيلىها پياده شدند. من هم پياده شدم. چارهاى نداشتم، ديرم مىشد. در خيابان انقلاب راه مىرفتم که با صحنههاى دستگيرى و شکنجه و کشتار علنى انسانها روبرو شدم. پاسدارها با لباسهاى فرم و يا شخصى جلوى هر کس را که به او مشکوک بودند مىگرفتند و او را مىگشتند. اگر مقاومتى مىديدند، با چاقو او را مىزدند و يا به زير مشت و لگد مىگرفتند. اگر از کسى چيزى پيدا مىکردند دستگيرش مىکردند. خوشبختانه ظاهرم طورى نبود که به من مشکوک شوند ولى ممکن بود حزباللهىهاى محل در آنجا باشند و شناسايىام کنند. بعد از کمى راه رفتن در خيابان انقلاب متوجه شدم که ممکن نيست بتوانم خودم را به ميدان انقلاب برسانم. صحنههاى دستگيرى و کتک زدن مردم عصبىام کرده بود. به يکى از کوچهها پيچيدم تا از راه ديگرى به خانه زوئى بروم. خيابانهاى اطراف خيابان انقلاب هم از گزند ارازل و اوباش رژيم در امان نبودند. در گوشه اى دختر چادرىاى را محاصره کرده بودند و زن پاسدارى او را مىگشت. نمىدانم چه يافتند که با کتک او را سوار ماشين کرده و بردند.
٭٭٭
دختر کوچولويى در بند ماست. گاهى وقتى که به دستشويى مىروم او را در راهرو مىبينم. اسمش گلاله کمانگر است، خيلى خوشگل است و به نظر مىرسد که خيلى هم زرنگ است. مرا ياد نسيم مىاندازد، تنها دختر صاحبخانهمان. هر چند به نظر مىرسد که گلاله در شرايط کاملا متفاوتى بزرگ شده است. به نظر مىرسد که او به جز عشق و محبت چيز ديگرى در زندگيش نديده است. از اعتماد بنفسش پيداست که متفاوت با نسيم که عشق را تنها در رابطه با خواهرم مىتوانست پيدا کند، بزرگ شده است.
وقتى ما بخاطر دستگيرىهاى زياد مجبور به اجاره يک خانه شديم تا در آنجا زندگى کنيم، نسيم دختر صاحبخانه که همهاش پنج سال داشت گاهى پيش ما مىآمد. گاهى پدرش او را به شدت مىزد و ما صداى گريه نسيم را مىشنيديم که خواهرم را به کمک مىطلبيد. مىدانستيم که نمىتوانيم کمکش کنيم، قانونى نبود که با استناد به آن پدرش را از کتک زدن او منع کنيم. و هر برخوردى از طرف ما دخالت در مسائل خانوادگى آنها تلقى مىشد. مادر نسيم هم جوان بود و قادر نبود جلوى شوهرش بايستد. هر وقت پدرش در خانه بود ما مدام منتظر شنيدن گريههاى نسيم از درد بوديم. و روز بعد او بدن کبود و زخمىاش را نشان ما مىداد. هربار خواهرم با مادر نسيم حرف مىزد که اجازه ندهد پدرش او را بزند و او مىگفت اگر من دخالت کنم خودم را هم مىزند. پدر نسيم يک پاسدار بود و در کميته کار مىکرد و چيزى در مورد ما نمىدانست. خانه را توسط يک دوست اجاره کرده بوديم و بهترين جا براى ما بود. هيچ يک از همسايهها مرا نمىشناختند و در رفت و آمدم آزاد بودم. هرچند زندگى در خانهاى که در آن يک دختر کوچولو هر چند وقت يک بار شکنجه مىشد، خيلى سخت بود. ديدن نسيم به من انگيزه بيشترى به مبارزه براى جامعهاى مىداد که در آن بچهها شکنجه نشوند. دنيايى که در آن بچهها نه تنها بدون ترس و نگرانى زندگى کنند بلکه تنها عشق و محبت را تجربه کنند.
٭ ٭ ٭
با اينکه اولين بارى نيست که تنها زندگى مىکنم ولى تنهايى در سلول از همه تنهايىها تلختر است. گويى ديوارها به طرفم مىآيند و سلول کوچک مىشود. وقتى در انگليس بودم مدتى تنها زندگى مىکردم. سال پيش هم قبل از آنکه همراه با خانوادهام خانهاى اجاره کنم مدتى تنها زندگى کردم. اتاقى در يک خانه داشتم که تقريبا از بقيه خانه جدا بود. يادم مىآيد تنهايى در آن اتاق را هم دوست نداشتم ولى تنهايى در اين سلول بدتر از همه چيز است. روزها مىگذرند و من در تنهايى با خاطراتم زندگى مىکنم. به ياد خاطراتى مىافتم که شايد سالهاست به آنها فکر نکردهام. يادم مىآيد سال پنجم دبيرستان بودم که اتفاقى منجر به اخراجم از دبيرستان شد. فکر مىکنم سال ۵۴ بود، دبيرستان خواجه نورى بودم و شبها دانشجويان در آنجا درس مىخواندند در واقع انستيتو هم بود. مدير دبيرستان که رئيس انستيتو هم بود خيلى سختگير بود. مىگفتند ساواکى است. در آن دوران کتابهاى زيادى مىخواندم، بخصوص کتابهايى که بطور مخفى پيدا مىکردم. يکى از معلمهايم بهمن کتاب مىداد، در بين هم کلاسىهايم هم کسانى بودند که کتابهايى را در بين خودمان رد و بدل مىکرديم که قانونى نبودند يعنى در کتابفروشىها پيدا نمىشدند. يادم مىآيد يک بار کتابهايى در رابطه با فساد خانواده پهلوى و چپاول سرمايههاى کشور که منجر به فقير شدن بيشتر مردم مىشد، خواندم و آنقدر تحت تاثير قرار گرفتم که نتوانستم ساکت بمانم. به يکى از دوستانم گفتم که مراقب باشد و در ساعتى که کسى در راهروهاى دبيرستان نبود، يعنى همه سر کلاس بودند تمام ديوارها را با يک سکه پول پر از شعار کردم. در واقع ديوار را با سکه مىکندم. شعارهايى بر عليه شاه و سلطنت و نابرابرى و فقر و اختناقى که در جامعه بود نوشتم. حدودا دو سال از اعدام گل سرخى و بقيه رفقايش گذشته بود و من چهره آنها را که در تلويزيون ديده بودم فراموش نکرده بودم. دوست داشتم شعارى هم در رابطه با او روى ديوار نوشته باشم. براى همين يک شعار من درآوردى هم در رابطه با او به اين شکل نوشتم که، "خون گل سرخى شکوفه داده است."
جالب اين بود که قبل از اينکه مشغول شعار نوشتن بشوم به دوستم که نگهبانى مىداد گفتم ببين اين کار را فقط من و تو مىدانيم و اگر بفهمند معنىاش اين است که يا من گفتهام و يا تو. و او گفت که مطمئن باش که کسى نخواهد فهميد. معلوم بود که مىترسم ولى دوست داشتم که شعار هم بنويسم و نوشتم. آنروز گذشت بدون آنکه کسى مرا ببيند. تا بعد از ظهر که مدرسه تعطيل مىشد شاگردان ديوارها را به يکديگر نشان مىدادند. وقتى که زنگ تعطيل خورد يکى از دوستانم که خبر از کار ما نداشت به سراغم آمد و از من خواست که با او بروم. مرا به راهرو برد و ديوارها را نشانم داد.
روز بعد که به مدرسه رفتم هر کس از ديگرى مىپرسيد ديوارها را ديدهاى؟ همان يک شبه ديوارها را رنگ کرده بودند که شعارها را بپوشانند ولى بخاطر آنکه شعارها را با سکه پول نوشته بودم يعنى در واقع کنده کارى کرده بودم، باز هم معلوم بودند. آنروز توى نهارخورى نشسته بودم و با دوستانم حرف مىزدم. همه از اينکه قوانين زيادى روى ما اعمال مىشد ناراحت بوديم. ما با آن سنمان بعد از امتحان حق نداشتيم به خانه برويم، مىبايست تا وقتى مدرسه تعطيل مىشد در مدرسه مىمانديم. در صورتى حق داشتيم به خانه برويم که يک نفر از ما مسنتر به مدرسه مىآمد و ما را با خودش مىبرد. رفتارى که با ما داشتند خيلى تحقير آميز بود. شايد دبيرستان ما تنها دبيرستانى بود که چنين قوانين محدود کنندهاى داشت. نمىدانم که مسئولين مدرسه مذهبى بودند يا نه. ولى ما مىبايست روپوشمان تا زير زانو باشد در حالى که نزديک مدرسه شاهدخت بوديم که دخترانش روپوشهاى بسيار کوتاه مىپوشيدند. چون تنها اين دبيرستان بود که رشتههايى مثل حسابدارى را تدريس مىکرد مجبور بوديم که به آن برويم وگرنه جو آن مثل زندان بود. تصميم گرفتيم چند تا نامه اعتراضى به مدير مدرسه بنويسيم. صندوقى هم در ناهارخورى به ديوار چسبيده بود که براى انداختن اين جور نامه ها بود! شروع به نوشتن نامهها کرديم که يک باره از حالت اعتراضى در آمدند و به فحش و ناسزا گفتن به مدير مدرسه و شاه و ساواک تبديل شدند. پنج نفر بوديم، سه تا نامه نوشتيم و به نوبت آنها را توى صندوق انداختيم. وقتى من داشتم نامهام را توى صندوق مىانداختم ديدم که يکى از آشپزها از آشپزخانه بيرون آمد و مرا ديد. فکر نکردم مسئلهاى باشد و با دوستانم به کلاس درسمان رفتيم.
يک هفته بعد در حاليکه سر امتحان بودم، مدير مدرسه را ديدم که به سالن آمده و يک راست به سراغ من آمد و گفت بعد از امتحان به دفتر او بروم. نمىدانستم براى چيست ولى از نگرانى نتوانستم برگه امتحان را درست پر کنم. به دفترش رفتم. بعد از نگاهى به پرونده درسىام که جلوى او بود گفت:
- خودت مىدانى که براى چى صدايت کردهام. بهتر است که خودت حرف بزنى.
من که از ترس داشتم سکته مىکردم چيزى نگفتم. فکر مىکردم که منظور او شعار نويسى است. مىدانستم که اگر بفهمند من آن شعارها را نوشتهام حتما دستگير و شکنجهام مىکنند. فکر کردم منکر شوم چون کسى ما را نديده بود. مدير پرسيد:
- با چه کسانى اين کار را کردى؟
من پاسخى ندادم و او شروع به نصيحت من کرد. اينکه زندگىام را به خطر مىاندازم و خانوادهام را دچار مشکل مىکنم. آنروز مدير دو ساعت کامل مرا در اتاقش نگه داشت و حرف زد و من فقط با انگشتانم بازى کردم. بعد از دو ساعت گذاشت بروم. دوستانم که در حياط منتظرم بودند با نگرانى دورهام کردند و مىپرسيدند چى بود؟ ولى من که جرات نداشتم به آنها بگويم که شعارهاى روى ديوار را من نوشتهام، به آنها گفتم که هنوز نمىدانم براى چى مدير مرا صدا کرده و همهاش از من مىخواهد که اسم دوستانم را بگويم. روز بعد هم اين جريان ادامه پيدا کرد و از من مىخواست که نام دوستانم را بگويم و من گفتم نمىدانم در مورد چه چيزى صحبت مىکند. گوشى تلفن را برداشت و با کسى حرف زد. متوجه مکالماتش نشدم. پس از چند دقيقه همان آشپزى که مرا در حين انداختن نامه در صندوق ديده بودم وارد اتاق مدير شد و مرا نگاه کرد و همانجا ايستاد. مدير به او گفت که برايش غذا آماده کند. دلم فرو ريخت احساس کردم که براى شناسايى من او را صدا کرده است. چند دقيقه از رفتن آشپز نگذشته بود که تلفن زنگ زد و مدير گوشى را برداشت و بعد از شنيدن حرفهايى گفت متشکرم و گوشى را گذاشت. مطمئن بودم که آشپز پشت تلفن بود. ولى در عين حال خيالم داشت راحت مىشد که مسئله ربطى به شعارها ندارد. مدير سه تا نامه از کشويش در آورد و از من پرسيد:
- اينها مال کى هستند؟
- نمىدانم.
بخشى از يکى از نامهها را که دست نوشته خودم بود برايم خواند. و من بخاطر فحش بىادبانهاى که در آن بود سرخ شدم. ولى ديگر خيالم راحت بود که مسئله ربطى به شعارهايى ديوارها ندارد. شعارهايى که مدتى طول کشيد تا توانستند بطور کلى از دستشان راحت شوند خيلى مهمتر بود. آنروز وقتى که از دفتر مدير بيرون آمدم به دوستانم گفتم که ماجرا چيست و به آنها قول دادم که نامشان را نخواهم گفت. ولى بازجويى تا ده روز ادامه پيدا کرد و مدير مىگفت که بايد اسم آنها را بدهى و من جواب مىدادم که نمىدانم مال کيست. مدير مرا تهديد کرد که اگر اسم دوستانم را ندهم خانوادهام را در جريان کارم مىگذارد و نامهاى را که نوشتهام به آنها نشان خواهد داد. دوست نداشتم پدر و مادرم از موضوع خبردار شوند ولى کارى نمىتوانستم بکنم. روز دهم مدير شاگران کلاس را جمع کرد و برايشان يک سخنرانى گذاشت. آنها را متهم به خودخواهى کرد و با گفتن اينکه صاحبان آن نامهها مىخواهند مرا قربانى کنند، بچهها را تحت تاثير قرار داد. من هم بلند شدم و جلوى مدير گفتم که صاحبان آن نامهها نبايد خودشان را معرفى کنند و اتفاقى براى من نمىافتد. مدير به شدت از دستم عصبانى شده بود. به هر حال حرفهاى مدير کار خودش را کرد و يکى از دوستانم گفت که مىرود به دفتر مدير و مىگويد که او يکى از کسانى بوده که نامه نوشته است. به اين ترتيب بقيه هم خودشان را معرفى کردند. مدير همهمان را از مدرسه اخراج کرد. ولى مىخواست مرا رد کند که نتوانم به درسم ادامه دهم. چون تنها دبيرستانى که سال پنجم حسابدارى تدريس مىکرد مدرسه ما بود. و من اگر رد مىشدم خيلى ضرر مىکردم. چون از سال بعد قرار بود نظام درسى متفاوتى اجرا شود و در واقع من سرى آخر نظام درسى قديم بودم. به هر حال معلمهايم نگذاشتند مرا رد کند. يکى از معلمهايم پنهانى مرا به اتاقش برد و برگههاى امتحانى دو تا از درسهايم را بهمراه پاسخ سوالات به من داد و من از روى آنها نوشتم. همه معلمها در جريان اين بودند که بعد از هر امتحان مدير مرا بازجويى مىکند و مىدانستند که بخاطر فشارى که به من مىآورد امتحاناتم را نمىتوانستم خوب بدهم. بعد از اينکه قبول شدم و به مدرسه ديگرى رفتم که سال آخر را بخوانم يکى از معلمهاى سابقم که در آنجا هم درس مىداد به من گفت که مدير مىخواست تو را رد کند ولى ما نگذاشتيم.
مدير با پدرم تماس گرفته و او را ديده بود و با او کلى حرف زده بود. روزى که پدرم از پيش مدير مدرسه برگشت من منتظر دعوا راه انداختن او بودم. نگران بودم که پدرم چه عکسالعملى نشان خواهد داد. بعد از غذا پدرم مرا به اتاق ديگر برد و خواست که در تنهايى با هم حرف بزنيم. خواهرانم پشت در گوش ايستاده بودند و منتظر بودند که ببينند چه مىشود. در حاليکه دلشوره داشتم نشستم. کنارم نشست و شروع کرد از زندانهاى شاه گفتن، بخصوص اينکه چه بلاهايى سر زنان مىآورند. گفت که مدير به او گفته که بخاطر او نامه را به ساواک نمىدهد وگرنه اگر بدهد مرا دستگير خواهند کرد. پدرم که حرفهاى مدير را باور کرده بود خيلى از او تشکر کرده بود. بعد از نصيحتهاى پدرم من که ديدم اوضاع خيلى بر وفق مراد من است و برخورد او متفاوت از آن چيزى است که انتظار داشتم، دست بالا را گرفتم. شروع کردم به انتقاد از پدرم، اينکه به ما نمىرسد و از نظر مالى در تنگنا هستيم و غيره. خلاصه قبل از اينکه از اتاق بيرون برويم پدرم مقدارى پول بهم داد. وقتى که از اتاق بيرون آمدم خواهرانم باورشان نمىشد. بلافاصله با هم رفتيم بيرون و مقدارى کتاب و پارچه براى لباس دوختن خريديم.
شايد بخاطر همين اتفاق پدرم از من شناختى پيدا کرده بود که باعث شد وقتى که در انگليس بودم و خواستم به ايران برگردم، از من بخواهد که برنگردم. او که از ابتدا موافق رفتنم نبود يکباره به آن روى قضيه افتاده بود و به من مىگفت که نيا. به او گفتم فقط براى ديدن مىآيم و بعد از تعطيلات تابستان که دانشگاهها شروع مىشوند برمىگردم. ولى او از من مىخواست که همانجا بمانم و براى ديدن هم فعلا نيايم. با اينکه تازه سال ٨٥ بود و رژيم هنوز سرکوبهاى شديدش را شروع نکرده بود ولى انگار پدرم چيزهايى مىديد. و با شناختى که از من داشت مىدانست که اگر برگردم ممکن است در ايران بمانم. به هرحال به خواهشهايش مبنى بر اينکه برنگردم گوش ندادم. حالا در زندان هستم و شايد چنين اوضاعى را احساس مىکرد و براى همين از من مىخواست که در انگليس بمانم.
٭ ٭ ٭
در اين سلول کوچک که حالا بخاطر آنکه ديوارهايش را تميز کردهام به ترسناکى اوايلش نيست، با ياد گذشتههايم زندگى مىکنم. خاطراتم را مرور مىکنم و گاهى دوست دارم که خاطرهاى را چند بار مرور کنم، و در حالتهاى متفاوتى آنرا تصور کنم. حيف که نمىشود زمان را عقب کشيد و روندها را تغيير داد. به ياد بچگىام و دوران نوجوانىام مىافتم که بخاطر نبود آزادى مبارزه با فقر و نابرابرى و اختناق گاهى دست به عکسالعملهاى لحظهاى مىزدم. گويى تنفر از وضعيت موجود باعث مىشد که ناگهان عکسالعملى نشان دهم تا خودم را خالى کرده باشم. يادم مىآيد سال آخر دبيرستان بودم، يکبار با دوستانم به همه کلاسها رفتيم و تمام عکسهاى شاه و فرح را از ديوارها کنده، عکسها را پاره کرده و در ميان کلاس ها ريختيم. خوشبختانه کسى متوجه نشد کار کى بوده و شايد هم ترجيح مىدادند که دنبالش را نگيرند.
بعد از چند روز زندگى در تنهايى سلول، امروز يک همسلولى دارم. آذر شمالى و جوانتر از من است. مدام با هم حرف مىزنيم. در مورد دستگيريمان و از همه زندگىمان براى يکديگر مىگوييم. او اطلاعاتى به رژيم نداده است و همين باعث شده است که خيالش راحت باشد. احساس مىکنم مهمترين چيزى که ما را به هم وصل مىکند اطلاعات ندادنمان به رژيم است. از آذر در مورد علت دستگيريش مىپرسم.
- شش ماه پيش خانهام را عوض کردم که جاى امنى داشته باشم. رژيم از همه صاحبخانهها خواست که در مورد مستاجرينشان گزارش بدهند. من با صاحبخانهام رابطه خوبى داشتم و فکر نمىکردم که او هم اينکار را بدون اطلاع من بکند. مرا به کميته احضار کردند که علت اينکه در شمال زندگى نمىکنم و در تهران هستم را توضيح بدهم. آنها پروندهاى تشکيل دادند و بعد از مدتى به کارخانهاى که در آن کار مىکردم آمدند و مرا دستگير کردند. گفتند مىخواهند ببينند که فعال سياسى هستم يا نه. مرا زدند و در مورد فعالان سياسى در کارخانه پرسيدند، که من گفتم کسى را نمىشناسم. گفتند اطلاعاتى در موردم بدست خواهند آورد و بعد مرا خواهند کشت.
- از صاحبخانه ات نپرسيدى که چرا اينکار را کرد؟
- پرسيدم، گفت نگران خودش و خانوادهاش بوده است. از کار او تعجب نمىکنم. آدمهايى را ديدم که در مورد بچههايشان و يا خواهر و برادرشان گزارش دادند و آنها را به زندان فرستادند که اعدام شوند. رژيم مردم را شستشوى مغزى داده. مردم نمىدانند چه مىکنند.
روزها مىگذرند و ما بىدغدغه مشغول گفتن داستانهايى از زندگىمان براى يکديگر هستيم. هفتهاى يک بار زندانبان ما را به حمام مىبرد. روز حمام خيلى خوب است زندانيان ديگر را هم مىبينيم. هرچند به سختى مىتوانيم با آنها حرف بزنيم. يک دست لباس زندان دارم که هر بار بعد از حمام مىتوانم لباسم را عوض کنم و لباس کثيف را بشورم. براى رفتن به حمام بايد به ساختمان ديگرى در قسمت ديگرى از زندان برويم. گاهى اتاقهايى پر از وسائل را مىبينيم و صداى زندانيان را مىشنويم که مىگويند: آنها وسائل خانه من است. به نظر مىرسد که وقتى پاسدارها به خانهاى حمله مىکنند که افراد آنرا دستگير کنند بعضى وسائل خانه را هم با خود مىآورند. امروز وقتى که از حمام برگشتيم آذر گفت مبل خانهاش را در راهرويى که از آن مىگذشتيم ديده است.
هفتهاى يک بار مردى با يک کيف کتاب به سلول مىآيد و مىپرسد که آيا کتابى مىخواهيم يا نه. کتابهايى را به ما نشان مىدهد که همه يا اسلامى هستند و يا نقد ماترياليسم و ديالکتيک و يا نقد جريانات چپ. کتابهايى از محسن مخملباف را نشان ما مىدهد و مىگويد اينها خيلى جالب هستند. نگاهشان مىکنم برايم جديد هستند. مىگويد: زمان شاه زندان بوده است. يکى از کتابهاى مخملباف را برمىدارم و به او مىگويم که مداد و کاغذ بهمان بدهد. مىگويد که اجازه چنان کارى را ندارد چون زندانيان براى ارتباطگيرى از آن استفاده مىکنند. کتاب ديگرى را نشان ما مىدهد و در مورد آن حرف مىزند که در سلول باز مىشود و زندانبان مىگويد او را پاى تلفن مىخواهند. او مىرود بدون اينکه کيف پر از کتاب را با خود ببرد. قبل از آنکه برگردد کيف او را مىگرديم و يک مداد کوچک ته آن پيدا مىکينم. آنرا همچون تکه جواهرى در گوشهاى پنهان مىکنيم و مشغول خواندن کتابهايمان مىشويم.
آرزو مىکنم يک تکه کاغذ داشتم و مىتوانستم نقاشى کنم. تصميم مىگيرم روى ديوار بکشم، پشت در که از چشمى ديده نمىشود. يک لاله بزرگ مىکشم که چند تا برگ آن در حال افتادن کنارش هستند. در عين حال يک لاله جوان کنارش روئيده است که هنوز نشکفته است.
خواندن کتاب مخملباف را شروع مىکنيم. کتاب ما را غمگين و نااميد مىکند و تازه متوجه مىشويم که چرا کتابدار آنقدر از آن تعريف مىکرد.
به آذر مىگويم:
- هفته آينده تمام کتابهاى او را مىگيرم و مىخوانم تا ببينم بالاخره پيام اين نويسنده چيست. دوست دارم ببينم همه آنها مثل همين يکى هستند و يا اين شانس ما بود که اين را برداشتيم.
- امکان ندارد ديگه کتابى از او بخوانم. همه شان آشغالند. آنها فقط براى تواب کردن و يا ديوانه کردن مردم نوشته شدهاند.
آذر راست مىگويد که نويسنده مىخواهد آدم را طرفدار رژيم کند ولى من دوست دارم کتابهاى آدمى را که زندان بوده بخوانم تا با اهدافش بهتر آشنا شوم. ما امکان خواندن کتابهاى خوب را نداريم، پس اين هم بهتر از هيچى است.
امروز صبح وقتى به دستشويى مىرويم زندانى جديدى را در راهرو مىبينيم که روى پتويى نزديک سلول ما نشسته است. پاهايش غرق خون و باندپيچى است، پسر بچه زيبايى در ميان بازوانش قرار دارد. وقتى از دستشويى برمىگرديم هردو مىگوييم کاش او را به سلول ما بياورند. هر چند سلولمان کوچک است و ممکن است مادر و بچه اذيت شوند. مطمئن هستيم که مادر مقاومت کرده است وگرنه او را تا اين حد نمىزدند. تمام روز را در مورد اين مادر و بچه حرف مىزنيم و اينکه اگر آنها را به سلول ما بياورند مىتوانيم از آنها مراقبت کنيم.
هر بار که به توالت مىرويم يعنى سه بار در روز، از کنار مادر و بچه مىگذريم و به آنها لبخند مىزنيم. چهار روز از دستگيرى مادر و بچه مىگذرد، در سلول باز مىشود و زندانبان از کسى مىخواهد که به درون سلول بيايد. همان زن است يک دستش را به ديوار گرفته است و با دست ديگرش پسرش را و سعى مىکند راه برود و خود را به درون سلول بکشاند. کمکشان مىکنيم که داخل شوند، زندانبان در را مىبندد و مىرود. زن مىنشيند و پسر از او جدا نمىشود. زنى زيباست با چشمانى گيرا و با نفوذ که اعتماد بنفس از تمام وجودش مىبارد. از ته دل احساس خوشحالى مىکنم که او را به سلول ما آوردهاند. نامش ثريا است و نام پسر که خيلى زيباست آرش. پسر آنقدر ترسيده به نظر مىرسد که از بازوان مادرش جدا نمىشود.
ثريا به پسرش مىگويد:
- اينها دوستان ما هستند، خالههاى تو هستند. اينها مثل زندانبانان نيستند.
مدتى طول مىکشد تا پسر زيبا آرام بگيرد و ثريا برايمان تعريف مىکند که چرا دستگير شده است.
- علت اينکه آرش از من جدا نمىشود اين است که ترسيده است. وقتى مىخواستند مرا براى شکنجه ببرند او از من جدا نمىشد. به زور او را از بين بازوانم در آوردند. زمانى که مرا مىزدند صداى گريه او را مىشنيدم. بعد از مدتى که مرا زدند شروع به جيغ کشيدن کردم. اينطورى احساس کردم که راحت تر مىتوان شلاق را تحمل کرد. ولى بازجو شروع کرد به چپاندن پارچه کثيف توى دهانم. بعد شروع کرد به دست زدن به سينههايم. سعى مىکردم که جيغ بکشم و به او فحش بدهم ولى بخاطر پارچه کثيف و بدبو صدايى از دهانم بيرون نمىآمد. ما عصر پنج روز پيش دستگير شديم و آنها بلافاصله مرا از آرش جدا کردند و مرا تا صبح روز بعد شلاق زدند. صبح وقتى پاهايم غرق خون بودند مرا پيش پسرم بردند. او مرا با آن پاهاى غرق خون ديد و از آن به بعد مىترسد که از من دور شود. براى همين است که اينقدر به من چسبيده مىنشيند و از من جدا نمىشود.
از ثريا در مورد همسرش مىپرسيم و او مىگويد:
- يک سال و نيم پيش اعدام شد، ما شمال بوديم. وقتى او را اعدام کردند، جنازهاش را به من دادند. اجازه ندادند که در قبرستان شهر خاکش کنم. او را در باغچه خانهمان خاک کرديم. هنوز هم همانجاست.
آرش کمى آرامش پيدا کرده است و با ما بازى مىکند. من از بازى کردن با او لذت مىبرم و برايش از خمير نان اسباب بازى درست مىکنم. هر روز زندانبان به در سلول مىکوبد و مىگويد ساکت باشيد و هر بار اين آرش است که با وحشت از جا مىپرد. من او را به دستشويى مىبرم و هفتهاى يک بار او را به حمام مىبرم و او را مىشويم. پاهاى ثريا عفونت کردهاند و آنقدر دردناکند که نمىتواند راه برود. هر روز يکى از زندانبانان مىآيد و پانسمان پاهايش را عوض مىکند ولى تاثيرى در وضع او نمىکند. بخاطر عفونت پاهايش درد شديدى دارد ولى هيچ نمىگويد، چه بگويد؟ به کى بگويد؟
ما از اينکه در کنار يکديگر هستيم لذت مىبريم و بيشتر اوقات مشغول بازى و خنديدن هستيم. هرچند گاهى واقعيت آنقدر آزار دهنده است که ما هم قادر نيستيم خود را پشت تخيلاتمان پنهان کنيم و شاد باشيم. ما از هر آنچه که يک انسان بايد داشته باشد محروم هستيم. از هواى آزاد، کتابهايى که دوست داريم، از روزنامه، از ملاقات، از درمان و از همه حقوق انسانى محروم هستيم. در اينجا همه چيز براى شکستن مقاومت زندانى درست شده است. با تهديد به شکنجه و با خود شکنجه و يا با وعده آزادى سعى مىکنند زندانى را درهم بشکنند. مىشنويم که وضعيت اوين و قزل حصار هم همينطور است. هر چند آن زندانها براى زندانيانى است که دوره بازجويىشان تمام شده و حکم مىگذرانند. مىشنويم که در تمام زندانها هر کس که حکمش تمام مىشود بايد از گذشتهاش توبه کند و نسبت به رژيم ابراز وفادارى بکند تا آزاد شود.
٭ ٭ ٭
دو هفته از آمدن ثريا و آرش به سلول مىگذرد. زندانبانها در سلول را باز مىکنند و از ما مىخواهند بيرون برويم. ما را به دقت نگاه مىکنند تا چيزى را پنهان نکنيم. نمىدانند که ما هميشه منتظر گشت هستيم. بيرون مىرويم، بدنهايمان را مىگردند و از ما مىخواهند همانجا بمانيم. سلول را مىگردند ولى سوزن و مداد را پيدا نمىکنند. ما به سلول برمىگرديم. نيم ساعت بعد يکى از زندانبانان در را باز مىکند و در مورد نقاشىهاى روى ديوار مىپرسد که کار کيست؟ ما به يکديگر نگاه مىکنيم، فکر اينکه ممکن است بخواهند بخاطر آنها تنبيهمان کنند از مغزم مىگذرد و اينکه ممکن است همه را تنبيه کنند. مىگويم من کشيدهام. زندانبان لبخندى مىزند و مىگويد:
- قشنگ هستند. بازجوت گفته که يکى از عکسهاى خمينى را نقاشى کنى.
احساس مىکنم شوکه شدهام. مىگويم:
- نه، نمىکشم.
- جوابت را به بازجوت مىگم. بهتر است بکشى، اگر نظرت تغيير کرد بهم بگو.
چند روزى است که مشغول دوختن يک طرح بر پشت ژاکت ثريا هستم. ژاکت او سرمهاى است و من با نخ سفيد که از حولههايمان بيرون کشيدهام طرح را مىدوزم. طرح مردى است که در زير برف به طرف خانهاش مىرود. زمين و درختان با برف پوشيده شدهاند. و مرد مرا به ياد پدرم مىاندازد.
يک ماه است که ثريا و آرش با ما هستند و نزديک سه ماه است که دستگير شدهام. عصر است، زندانبان در را باز مىکند و به من مىگويد که براى بازجويى آماده باشم. همسلولىهايم برايم آرزوى موفقيت مىکنند و من نگرانم. بازجويى براى چيست؟ آنهم اين موقع که نزديک وقت خواب است.
در اتاق بازجويى با بازجوى جديدى نشستهام. از من مىخواهد چشم بند را بردارم و من دوست ندارم که اين کار را بکنم. دوست ندارم آنها را ببينم. همه آنها وقتى به زنى نگاه مىکنند چشمانى گرسنه دارند، گويى هرگز سير نمىشوند. شايد بخاطر نظرشان نسبت به زن است که اينطور نگاه مىکنند. همان نظر اسلامى که زن را يک وسيله جنسى مىبيند نه يک آدم. دوباره مىگويد چشم بند را بردارم و من بر نمىدارم. خودش چشم بند را برمىدارد. نمىخواهم نگاهش کنم چون مىدانم که چقدر همهشان زشت هستند. نگاهش نمىکنم، مىگويد نگاهم کن. نگاهش مىکنم و همانطور که حدس مىزدم صورتش با مو پوشيده است. ريش و سبيل، با چشمانى از حدقه در آمده که حال آدم را بهم مىزند. ترجيح مىدهم که نگاهش نکنم و چشمانم را از او برمىگيرم. او شروع به حرف زدن مىکند، در مورد مذهب مىگويد و اينکه اگر توبه کنم به زودى آزاد خواهم شد. در مورد خانوادهام مىگويد اينکه همه جا به دنبال من گشتهاند و نمىدانند که کجا هستم. مىگويم:
- مىخواهم با خانوادهام حرف بزنم.
- اگر دختر خوبى باشى و هر چه مىگويم انجام دهى مىگذارم که با آنها حرف بزنى. چقدر از اين لفظ دختر خوب بدم مىآيد. منظور از دختر خوب، دختر تو سرى خور و دنبالهرو است. به حرف زدن ادامه مىدهد ولى من گوش نمىدهم چون مىدانم که هرگز کارهايى را که او مىخواهد انجام نخواهم داد. حالا نزديک نيمه شب است، خوابم مىآيد و از حرفهاى او حوصلهام سر رفته است. دلم براى هم سلولىهايم تنگ شده است، بخصوص براى آرش. احساس مىکنم که کسى در ساختمان بازجويى نيست چون صدايى نمىآيد. همانطور که حرف مىزند پايش را کنار پايم مىگذارد و سعى مىکند که با پايم بازى کند. پايم را کنار مىکشم. عکسالعملى نشان نمىدهد. اگر بخواهد بهم تجاوز کند چکار مىتوانم بکنم؟ سعى مىکنم نگذارم، لاغر هم است و شايد زورش به من نرسد. ولى اگر نتوانم مانعش بشوم بايد تحمل کنم. تجاوز هم يک شکنجه است. ياد ثريا مىافتم که وقتى زير شکنجه بود با سينههايش بازى کرده بودند و او نتوانست کارى کند.
بازجو همچنان حرف مىزند و گاهى مىپرسد نظرت چيست؟ نمىدانم نظرم را در مورد چه چيز مىپرسد چون به حرفهايش گوش نمىکردم. به هر حال من نبايد حرف بزنم، من چيزى ندارم که به آنها بگويم. آنها به راه خودشان که شکنجه کردن مردم است ايمان دارند و من هم به راه خودم که بدست آوردن آزادى و برابرى است. اينها را هم من نمىتوانم تغيير دهم. بحث با آنها فقط به نفع آنهاست چرا که در يک موقعيت برابر نيستيم، براى همين من ساکت مىمانم. بعد از سه چهار ساعت حرف زدن مرا به سلول بر مىگرداند. احساس راحتى مىکنم، ثريا و آذر بيدار و منتظر من هستند. براى آنها تعريف مىکنم که چه گذشت و اينکه نمىدانم موضوع چيست.
هر شب زندانبان مرا براى بازجويى مىبرد و هر بار همان داستان است. او حرف مىزند و حرف م زند و من ساکت مىنشينم و گاهى او را که تف دور دهانش حال آدم را بهم مىزند نگاه مىکنم. او در مورد همه چيز مىگويد حتى در مورد رابطهاش با همسرش و اينکه بخاطر زايمان مدتى سکس نداشتهاند. و من سعى مىکنم همسر او را تجسم کنم. چه جور زنى مىتواند با چنين شکنجهگرى زندگى کند؟ چه طور مىتواند با چنين موجودى سکس داشته باشد؟ حتما يک زن تو سرى خور است وگرنه اين چنين مردى چطور مىتواند او را خوشبخت کند؟ اين مرد چه چيز دارد که يک زن بتواند از بودن با او خوشحال باشد؟ نمىتوانم به سوالاتم پاسخ دهم، شايد همسرش هم يک زندانبان است. به غير از يک زندانبان چه کسى مىتواند با همچنين موجود زشتى که وقتى حرف مىزند تف اطراف دهانش را پر مىکند زندگى کند؟ آيا قيافه او را بخاطر فرهنگ و عقيدهاش زشت نمىبينم؟ آيا بخاطر اين او را زشت نمىبينم که رفتارش زشت است و بدتر از همه يک بازجوست؟
هر شب موقع خواب مرا صدا مىکند و ساعت يک يا دو نيمه شب به سلول بر مىگرداند. نمىتوانم با آرامش بخوابم، وضع خوابم بهم خورده است. وزن کم کردهام و مثل گذشته سرحال نيستم. امشب بعد از حرفهايش مرا از راه ديگرى مىبرد. از من مىخواهد که در گوشهاى از بالکن بايستم. هواى تازه را احساس مىکنم. بالکن دايره شکل هست و دورش ميلههايى با طرح اساس قرار دارند. اين زندان دست ساز آلمانها آرم نازىها را هم بر خود دارد. دور ميلهها را با برزنت پوشاندهاند. با کنار زدن برزنت حياط را مىبينم و حوضى که در ميان آن است. با اينکه شب است بخاطر چراغهايى که روشن است همه جا را مىشود ديد. بازجو بر مىگردد و مرا به اتاقى که گويا بهدارى است مىبرد. پيش مردى مىبرد که او را دکتر صدا مىکند. مرد از من مىخواهد که روى صندلى بنشينم و به من شوک برقى مىدهد. دستگاه را روى اعصاب پشت گردنم مىگذارد. نفسم براى لحظهاى بند مىآيد و احساس مىکنم که قلبم به درد آمده است.
بيشتر اوقات مىتوانم روى افکار خودم متمرکز شوم و به حرفهاى بازجو گوش ندهم ولى گاهى با سوالاتش تمرکزم را به هم مىزند. هر شب به بازجويى رفتن خوابم را به هم زده و احساس مىکنم عصبى شدهام. حالا مىدانم چرا روى من کار مىکنند. قرار است يک برنامه تلويزيونى بگذارند و سعى دارند که تعداد زيادى را به آن برنامه بکشانند. زندانيان بايد در آن برنامه بعنوان تواب حرف بزنند و از گذشتهشان يعنى مبارزه با جمهورى اسلامى ابراز پشيمانى کنند. آنها مىخواهند که من هم در اين شو شرکت کنم. مىدانم که مرگ را هزار بار به چنين کارى ترجيح مىدهم.
دوباره در مقابلش نشستهام مىپرسد:
- فکرهاتو کردى؟
- همانطور که قبلا هم گفتم من در آن برنامه تلويزيونى شرکت نخواهم کرد.
- پس مجبوريم که بزنيمت.
- اگر شکنجهام کنيد دوباره فلج مىشوم.
- آره ولى اين بار بعد از فلج شدن ولت نمىکنيم. پاهاتو از زانو قطع مىکنيم. اين کار را با يک مرد هم کرديم. در ضمن اين کار شکنجه نيست، ما در اينجا شکنجه نمىکنيم، اين کار تعذير است. بنابر قرآن ما مىتوانيم يک نفر را آنقدر تعذير کنيم تا اسلام را بپذيرد و از گذشتهاش ابراز پشيمانى کند.
سعى مىکنم به توجيه اسلامى او از شکنجه نخندم. مهم نيست اسمش را چه بگذارد، شکنجه شکنجه است. اينکه اسلام به آنها اجازه دهد از هر نوع شکنجهاى استفاده کنند و اعترافات فرد را که نتيجه شکنجه است اعترافات داوطلبانه بنامند، فقط ماهيت ضد انسانى اسلام را روشنتر مىکند. با تجسم اينکه پاهايم را قطع کردهاند عرق سردى بر تمام بدنم مىنشيند. احساس سرما مىکنم چون حالا ديگر زمستان است و لباس کافى بر تن ندارم. تهديدم مىکند که بازجوى قبلى مرا براى شکنجه صدا خواهد کرد. مىگويد که به جبهه مىرود تا در راه خدا شهيد شود. آرزو مىکنم در اين کار موفق شود و زنده برنگردد. فکر اينکه امشب پايان بازجويى من با اوست خوشحالم مىکند. قبل از اينکه مرا به سلول ببرد، دوباره به بهدارى مىرويم و يک بار ديگر شوک برقى به من مىدهند.
٭ ٭ ٭
براى مدتى هربار که در باز مىشود فکر مىکنم مىخواهند مرا براى بازجويى صدا کنند. مىشنويم که تعداد زيادى از زندانيان براى قبول اعلام انزجار در برنامه تلويزيونى به زير بازجويى و شکنجه رفتهاند. بخشى مصاحبه را پذيرفتهاند و بخشى شکنجه را تحمل کردهاند. بازجوها به زندانيان می گویند که با شرکت در این مصاحبه تلویزیونی به جای اعدام حکم ۱۵ سال خواهند گرفت. برخى از زندانيان مىگويند که براى حفظ خودمان و حفظ مبارزهمان بايد مصاحبه تلويزيونى را بپذيريم. آنها در زير شکنجه اطلاعات ندادند و حالا فکر مىکنند با شرکت در اين مصاحبه تلويزيونى مىتوانند از اعدام بگريزند. هرچند همه آنها تحت تاثير شرايط فشار و شکنجه حاضر به چنين کارى شدهاند. اگر آزاد بودند هرگز حاضر نمىشدند که گذشتهشان را زير سوال ببرند. رژيم آنها را بوسيله تلويزيون به خانه مردم خواهد برد و طبق معمول خواهد گفت که داوطلبانه در اين برنامه شرکت کردهاند. هيچ کس قبل از دستگيريش برعليه مبارزاتش با رژيم اعلام انزجار نکرده است، نه در ايران نه در هيچ کجاى دنيا.
حدودا دو هفته از آخرين بازجويىهايم با بازجوى جديد مىگذرد و هنوز مرا براى شلاق صدا نکردهاند. در باز مىشود و يک زندانى ديگر وارد مىشود. به محض آنکه نامش را مىگويد که مژگان است، به ياد مىآورم که از سلول کنارى به من گفته بودند که بايد مراقب چنين آدمى باشم. گفتند که تواب است و همکارى مىکند. آيا اين همان است که حرف زدن مرا با پرى از سلول پهلويى گزارش داده بود؟
از وقتى که مژگان به سلول ما آمده است زندگىمان جهنم شده است. ما را به دقت برانداز مىکند، مبادا حرکتى را نبيند. چند روز يک بار براى نيم ساعت به ديدن بازجويش مىرود. سعى مىکند با ما حرف بزند ولى ما حرفى با او نداريم. از خوبىهاى رژيم مىگويد و اينکه چقدر اشتباه کرده است که برعليه رژيم مبارزه کرده است. مىگويد که با تعداد ديگرى به مصاحبه تلويزيونى خواهد رفت تا به مردم بگويد که در پيوستن به جريان ضد رژيمى اشتباه کرده است. مرتب نمازش را مىخواند و بعد از نماز دعا مىخواند. ما نمىتوانيم با يکديگر راحت حرف بزنيم چون مىدانيم که مژگان همه حرفهايمان را به نزد بازجو خواهد برد.
بعد از ده روز مژگان مىرود و ما جشن مىگيريم که دوباره خودمان هستيم و چشمهاى بازجو با ما نيست. او به سلول ديگرى مىرود تا گزارش کارهاى آنها را بدهد. کار او همين است، رفتن به هر سلولى براى مدتى کوتاه و گزارش دادن از وضعيت سياسى و روحى زندانيان. سيامک نامزد مژگان سال پيش اعدام شد چون حاضر نشد با رژيم همکارى کند. او خيلى فعال بود و وقتى دستگير شد اطلاعات زيادى داشت ولى هيچ اطلاعاتى در اختيار رژيم نگذاشت.