زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

مصاحبه تلويزيونى

هرچند از پنجره سلول نمى‌توان بيرون را ديد ولى مى‌دانيم که برف مى‌بارد. در دستشويى روى سکوى ظرفشويى مى‌روم تا گوشه‌اى از آسمان را ببينم. درختانى را مى‌بينم که زير بار سنگين برف خم شده‌اند. غروب است، گويى سرماى زمستان تمام وجودمان را در برگرفته است. کاش لباس گرم داشتيم. دلم براى آرش مى‌سوزد که بايد بچگى‌اش را در يک سلول کوچک بگذراند. در باز مى‌شود و زندانبان از ما مى‌خواهد که با چادر و چشم بند به راهرو برويم که صداى بلندگو را بشنويم. اضطراب شديدى تمام وجودم را فرا گرفته است. چه کسانى مى‌خواهند ابراز انزجار کنند؟ چه کسانى را شکسته‌اند؟ مردم چه فکر خواهند کرد؟ بايد منتظر شنيدن صداى دوستان قديمم باشم. صداى بلندگو در مى‌آيد. برنامه تلويزيونى است که از بلندگو براى ما پخش مى‌کنند. کاش مى‌توانستم چهره‌هايشان را ببينم. اسم واقعى خيلى‌ها را نمى‌دانم ولى چهره‌شان را مى‌شناسم. تعداد زيادى خود را معرفى مى‌کنند، حدود سى نفر. حالت تهوع دارم و غمى تمام وجودم را در بر گرفته که هرگز آنرا تجربه نکرده بودم. احساس تنهايى عجيبى قلبم را مى‌فشارد. بى‌اختيار دست ثريا را مى‌گيرم و او دستم را مى‌فشارد. باورم نمى‌شود که آنها تن به مصاحبه تلويزيونى داده باشند. با آنها چه کرده‌اند که حاضر به اين کار شده‌اند؟ حتما تعدادى را خيلى شکنجه کرده‌اند ولى حتما تعدادى هم بدون آنکه شکنجه شوند پذيرفته‌اند. حتما ترسيده بودند و يا فکر کردند که با اين مصاحبه از اعدام نجات پيدا خواهند کرد، چه خوش خيالى‌اى. رژيم از آنها استفاده‌اش را مى‌کند و بعد اعدامشان خواهد کرد. رژيم اسلامى وحشى‌تر از اين است که بگذارد اينها زنده بمانند. حتما الان همه دوستانم پاى تلويزيون هستند تا ببينند کى در مصاحبه هست کى نيست. چقدر خوشحالم که مرا نمى‌بينند. خيلى از مردم حتما دارند تماشا مى‌کنند. آيا آنها مى‌دانند که اينها را به زور شکنجه و يا با وعده و وعيد به پاى مصاحبه آورده‌اند؟ و يا حرف رژيم را باور مى‌کنند که خودشان داوطلبانه چنين کارى را دارند مى‌کنند؟ اگر مردم مى‌دانستند که رژيم به زور شکنجه آنها را به پاى نفى گذشته‌شان کشانده است آنوقت رژيم آنقدر نيرو نمى‌گذاشت که زندانيان را به پاى چنين مصاحبه‌هايى بکشاند. اگر مردم به چنين مصاحبه‌هايى اهميت نمى‌دادند، براى رژيم هم نفعى نداشت که چنين کارى بکند. اگر مردم مى‌دانستند که اين مصاحبه‌ها محصول شکنجه و ترس و "ديدن نور" در سر است نه در آسمان، آنوقت رژيم هم ما را براى انجام آن شکنجه نمى‌کرد. همه زندانيانى که ممکن است در سلولشان صداى بلندگو را نشنوند به راهرو آورده شده‌اند تا صداى همرزمان تا چند ماه پيششان را بشنوند. رژيم هم مى‌داند که مصاحبه‌ها روى برخى از زندانيان هم تاثير مخرب خواهد داشت. يکى از شکنجه‌گران رژيم که مصاحبه را مى‌چرخاند، در مورد تشکيلات افراد شرکت کننده سخن مى‌گويد و طبق معمول مدعى است که آنها داوطلبانه به اين مصاحبه آمده‌اند. اسم سعيد يزديان که از رهبران کومه‌له بود را تشخيص مى‌دهم. هوشى که رابط تشکيلاتى‌ام بود و مژگان که به سلولمان آمده بود که گزارش بدهد نيز جزو آنها هستند.

از بين همه آنها تنها پنج نفر حرف مى‌زنند. مى‌گويند که براى عراق جاسوسى کرده‌اند. در مورد زوال مارکسيسم حرف مى‌زنند و مى‌گويند که عراق به آنها از نظر مالى کمک مى‌کرده است. از امام تقاضاى بخشش مى‌کنند. نمى‌توانم همه حرفهايشان را گوش دهم، تمرکزم را از دست مى‌دهم. اولين تاثيرى که مصاحبه آنها بر روى شنونده مى‌گذارد تنفر نسبت به آنهاست. اين بايد مهمترين هدف رژيم در برگزارى اين مصاحبه‌ها باشد. شنونده احساس تنفر نسبت به انزجار دهنده بخاطر برخورد ضعيف و تغيير رفتارش در عرض چند ماه مى‌کند و اين آنقدر براى رژيم ارزش دارد که برايش وقت بگذارد و زندانى را شکنجه کند. براى آنکه رژيم بتواند به مردم بگويد کمونيستها وقتى دستگير مى‌شوند بعد از چند ماه مى‌آيند توى تلويزيون و از گذشته خود ابراز پشيمانى مى‌کنند و به اين طريق جو ضد کمونيستى راه بيندازد. مردم نمى‌دانند پشت صحنه چه مى‌گذرد. تنها ضعف يک انسان اسير را مى‌بينند و از او بدشان مى‌آيد. اگر چنين اثرى نداشت رژيم آنها را مجبور نمى‌کرد که چنين کارى کنند. هر يک از اينها در محيط کار و يا محله خود بعنوان بهترين آدمها معروف بوده‌اند. و حالا مثل آدمى شکست خورده، ضعيف و از نظر سياسى مرده در مقابل مردم گذاشته مى‌شوند تا احساسشان نسبت به آنها تغيير کند.

مصاحبه تمام مى‌شود و ما به سلول برمى‌گرديم، همگى افسرده‌ايم. در مورد اينکه رژيم مى‌تواند در عرض چند ماه انسانهايى را اينطور بشکند، حرف مى‌زنيم. به رختخوابمان مى‌رويم. به زندان فکر مى‌کنم و براى اولين بار احساس متفاوتى نسبت به آن دارم. تعدادى از کسانى که همرزمم بودند به جبهه مقابل رفته‌اند و يا لااقل جبهه‌اى را که من در آن هستم ترک کرده‌اند. مطمئن هستم که تعدادى از آنها اعدام خواهند شد و تعدادى نيز حکم‌هاى طولانى مدت خواهند گرفت. اين کارشان چه تاثيرى در زندگى آينده‌شان خواهد داشت؟ اينکه نتوانستند شرايط فشار را تحمل کنند چه تاثيرى در شخصيتشان خواهد داشت؟ چطور توانستند در عرض مدت کوتاهى تغيير کنند؟ برخى از آنها مثل سعيد در زمان شاه سالهاى طولانى در زندان بودند و در آن زمان شکنجه باعث نشده بود که بشکنند. اينها با سعيد چه کردند که اينقدر زود شکست؟ تفاوت زندان شاه با زندان ملاها چيست که يک نفر مى‌تواند عکس‌العمل تا اين حد متفاوتى در اين دو داشته باشد؟ همه اين زندانها از زمان شاه براى اين رژيم به ارث مانده‌اند. مردم وقتى زندانيان را آزاد کردند زندانها را خراب نکردند. و چه حيف. اين زندان در زمان رضا شاه درست شد و شاهد اعدام و شکنجه خيلى از انسانهاست. اين زندانها را سلطنت درست کرد و از آنها استفاده کرد ولى ملاها از آنها بطور خاصى استفاده مى‌کنند. آنها هيچ سلولى را خالى نگه نمى‌دارند. از همه سلولها استفاده مى‌کنند و در آنها بيشتر از ظرفيتشان زندانى مى‌گذارند. وقتى مردم برعليه شاه بلند شدند، مى‌بايست تمام زندانها را خراب مى‌کردند تا امروز در آنها شکنجه نشوند. سعى مى‌کنم بخوابم ولى ذهنم نمى‌گذارد.

براى چند روز ذهنم مشغول مصاحبه تلويزيونى است. حتما مردم به اين عمل بعنوان يک عمل خائنانه نگاه مى‌کنند. هرچند مصاحبه آنها فقط به معناى خسته بودن از شکنجه است. به اين معنى است که در اين شرايط آنها زنده ماندن را انتخاب کردند. در اين شرايط نمى‌خواهند به مبارزه براى تغيير ادامه دهند. و همه اين تصميم گيريها تحت تاثير شکنجه و يا ترس از شکنجه بوده است. اگر آنها دستگير نمى‌شدند ممکن بود که براى تمام عمرشان به مبارزه براى يک دنياى آزاد و برابر ادامه دهند. هيچ وقت فکر نمى‌کردم که شرايط مى‌تواند تا اين حد مهم باشد. اگر شکنجه‌اى نبود، اگر سايه شکنجه بر زندگى در زندان رنگ نزده بود هيچ کدام از آنها اعلام انزجار نمى‌کردند. آنها اتهامات رژيم را در مورد مخالفين تکرار کردند تا از شکنجه و اعدام بگريزند. با اين مصاحبه آنها کارى برعليه ما نکردند، بلکه برعليه خودشان کردند، يک خودکشى سياسى بود. آنها مى‌بايست چيزى را در خود مى‌کشتند تا راضى به مصاحبه شوند.

يادم مى‌آيد که وقتى بيرون بودم مصاحبه تلويزيونى‌اى را ديدم و اولين احساسم برعليه انزجار دهندگان بود، نه برعليه رژيم. من هم مصاحبه‌کنندگان را سرزنش کردم. فکر کردم وقتى که او تصميم گرفت که دست به مبارزه بزند مى‌بايست بداند که دستگير و زندانى خواهد شد و مى‌بايست براى آن آماده باشد. من تماما زندانى مصاحبه‌کننده را سرزنش کردم بجاى آنکه رژيم را سرزنش کنم. و اين بايد تاثيرى باشد که رژيم مى‌خواهد. من نمى‌توانستم علت مصاحبه را که رژيم و زندان و شکنجه‌اش بود ببينم. طرز نگاه کردنم به اين مسئله انسانى نبود و مصاحبه آنچنان عصبانى‌ام مى‌کرد که از دست مصاحبه کننده يعنى قربانى، عصبانى مى‌شدم. فقط صحنه‌اى را که در مقابلم بود مى‌ديديم، پشت صحنه يعنى رژيم شکنجه را نمى‌ديدم. رژيم از شکنجه استفاده مى‌کند که زندانيان را به پاى اعلام انزجار بکشاند. بعد هم از آن براى تحقير همه استفاده مى‌کند، به ما مى‌گويد: شما اينطور هستيد. شما نظرات و حزبتان را با هر تهديدى کنار مى‌گذاريد. با اينکه همه اين مصاحبه‌ها در زندان صورت مى‌گيرد ولى با اين همه ما علت آنرا نمى‌بينيم. نمى‌دانيم که علت آنها شکنجه، اعدام، گرسنگى، تحقير و خبر تجاوز به باکره‌ها قبل از اعدام بخاطر آنکه به بهشت نروند است. ما آنرا يک مسئله شخصى مصاحبه کننده مى‌بينيم، نه چيزى که محصول شرايط خاصى است. اين واقعيت را که اگر شکنجه نبود کسى برعليه خودش حرف نمى‌زد را نمى‌بينيم. اينرا که شخصيت فرد را شکسته‌اند و از او آدمى ديگر ساخته‌اند درک نمى‌کنيم.

به ياد داستان گاليله برتولت برشت و داستانهاى ديگرى مى‌افتم که چنين مصاحبه‌هايى در گذشته همه نتيجه شکنجه بوده‌اند و يا براى فرار از شکنجه و زندان. در اينجا مصاحبه‌کننده دوستانش را از دست مى‌دهد و رژيم هم به او اعتماد ندارد. هر دو هم زندانى و هم رژيم مى‌دانند که مصاحبه چيزى نيست که يک زندانى آزادانه آنرا انجام دهد. ولى با اينحال مصاحبه‌کننده هيچکس را براى روى آوردن به او ندارد. او تنها خواهد بود تا آزاد و يا اعدام گردد. آن هم چه تنهايى‌اى! تنهايى همراه با تنفر از خود، چرا که فرد دست به کارى زده است که دوست نداشته است و بخاطر فرار از شکنجه دست به آن کار زده است. تاثير اين مصاحبه‌ها بايد از دست دادن اميد به تغيير دنيا باشد. حتما مردم را نسبت به سياست که تنها وسيله بدست آوردن آزادى است، متنفر مى‌کند.

٭ ٭ ٭

چند روزى است که آذر را از سلول ما به اوين منتقل کرده‌اند. حالا دو تا هم سلولى ديگر به نامهاى زرى و ملک داريم. ملک بزرگتر از همه ماست. حالا پنج نفر در اين سلول کوچک هستيم و بايد خود را با آن وفق دهيم. هم سلوليهاى جديد از دستگيريشان برايمان مى‌گويند. زرى مى‌گويد:

- مرا با بچه دو ماهه‌ام به اينجا آوردند. بچه‌ام را از من جدا کردند و مرا به تخت بستند که شکنجه‌ام کنند. وقتى مرا مى‌زدند صداى گريه بچه‌ام را مى‌شنيدم. هر روز بعد از شکنجه بچه‌ام را مى‌آوردند که به او شير بدهم و او را عوض کنم. شبها به او شير مى‌دادم ولى او تا صبح گريه مى‌کرد، نمى‌دانستم چه کنم چيزى به جز شيرم نداشتم که به او بدهم. روز سوم بعد از شکنجه ديگر قادر نبودم او را عوض کنم. براى پنچ روز، روزى چند ساعت مرا مى‌زدند. آنها مى‌دانستند که با ناصر قرار دارم، عکسش را بهم نشان دادند. ناصر زندانى زمان شاه بود، براى همين مى‌خواستند که حتما او را دستگير کنند. روز پنجم که آنها مى‌دانستند که روز قرارم با ناصر است، در مورد قرار رزرو پرسيدند. به آنها گفتم که بخاطر دستگيريها قرار رزرو نگذاشتيم. مرا با بچه بيچاره‌ام در يکى از اين سلولها تنها گذاشتند. حال بچه‌ام بد بود، شيرم ناراحتش مى‌کرد. از آنها خواستم که بچه‌ام را به خانواده‌ام بدهند، ولى آنها گوش نمى‌دادند. قرار رزروم با ناصر براى بيست روز بعد از قرار اول بود. در آن روز به نگهبان گفتم که مى‌خواهم بازجو را ببينم. بازجو به سلولم آمد و من به او گفتم که قرار رزروم با ناصر امروز صبح ساعت ده بود. صورتش تغيير کرد، با عصبانيت گفت تو قرارت را تمام اين بيست روز پيش خودت نگه داشتى؟ مرا به اتاق شکنجه برد و بيست ضربه شلاق محکم به پاهايم که وضعشان خيلى بد بود زد.

از زرى مى‌پرسم:

- چرا اين کار را کردى؟ چرا به آنها گفتى در آن روز قرار داشتى؟

- مى‌خواستم به آنها بگويم که بريده‌ام.

- چرا قرارت را زودتر به بازجوت ندادى؟

- نمى‌تونستم باعث مرگ ناصر بشم، نمى‌تونستم اين کار را بکنم. ولى آنوقت که از زمان قرار گذشته بود مى‌خواستم که بازجو بداند که ديگر مقاومت نمى کنم. نمى‌خوام اعدامم کنند، بچه ام به من احتياج دارد.

ثريا مى‌پرسد:

- بچه‌ات چى شد؟

- روز بعد از آن بچه‌ام را به خانواده‌ام دادند. صداى گريه‌اش را فراموش نمى‌کنم.

ملک و زرى از دو جريان هستند که مثل جريان من به برنامه اتحاد مبارزان کمونيست اعتقاد داشتند و مى‌خواستند حزب کمونيست تشکيل دهند. هر روز بحث و گفتگو داريم. بيشتر اوقات من و زرى با هم اختلاف نظر داريم. من و ثريا از دو جريان متفاوت هستيم ولى هيچ مشکلى در بحث کردن با هم نداريم. و بخاطر داشتن نظر متفاوت از يکديگر عصبانى نمى‌شويم. ولى با زرى مسئله متفاوت است، هر وقت من با نظرش مخالفت مى‌کنم عصبانى مى‌شود. زرى فکر مى‌کند که وقتى مى‌گويد اين نظر گروه‌مان بوده است من بايد آنرا بپذيرم و نبايد با آن مخالفت کنم. گاهى ملک از بحث مى‌هراسد و مى‌خواهد که ادامه ندهيم مى‌گويد اگر نگهبانان صدايتان را بشنوند، شکنجه‌تان مى‌کنند. ولى ما به او گوش نمى‌دهيم و ادامه مى‌دهيم.

٭ ٭ ٭

زرى برايمان در مورد دستگيرى توده‌ايها مى‌گويد:

- دو هفته پيش وقتى آنها را دستگير کردند برخى از آنها را در سلولها و برخى را در راهرو گذاشتند. شب بود، وقتى نگهبان در سلول کنار سلول مرا باز کرد که يکى از آنها را آنجا بگذارد، باور نمى‌کردم که گوشم درست مى‌شنود. زندانى به نگهبان گفت برادر مى‌تونى ساعت شش صبح مرا به دستشويى ببرى؟ نگهبان جواب داد حتما. نمى‌دانستم که زندانى کيست ولى فکر کردم بايد از خودشان باشد چون رفتارشان با يکديگر خيلى خوب بود. صبح روز بعد سر ساعت شش نگهبان در سلول کنارى را باز کرد و گفت برادر کيانورى مى‌توانيد به دستشويى برويد. تازه فهميدم که رهبر حزب توده است و برايم عجيب بود که دستگير شده.

ملک مى‌گويد:

- پس شکمش سر وقت کار مى‌کند، بايد خيلى منظم باشد. آنها هميشه با برنامه بوده‌اند، به جز در دستگيريشان.

اينکه رژيم جريان و يا افرادى را که با آنها همکارى کرده‌اند، دستگير مى‌کند، برايم جالب است. در مبارزات مردم بر عليه رژيم، جرياناتى مثل حزب توده طرف رژيم را گرفتند ولى حالا خودشان هم دستگير شده‌اند. رهبر حزب توده بعد از آن همه وفاداريش به رژيم حالا اينجاست. نمى‌دانم که سازمان اکثريت را هم دستگير مى‌کنند يا نه. بعضى از آنها مثل افراد سازمان اطلاعات رژيم به دنبال کمونيستها مى‌گشتند تا موجبات دستگيريشان را فراهم کنند.

امروز صبح نوبت زرى و ملک است که به حمام بروند. نوبت من و ثريا و آرش بعداز ظهر است. ثريا مى‌پرسد:

- فکر مى‌کنى چرا زرى در مورد قرار رزروش حقيقت را به بازجويش گفته است؟

- همانطور که خودش گفت، براى اينکه بدانند که بريده است. برايم جالب است که ببينم در آينده چه خواهد کرد. چگونه زندان را تحمل خواهد کرد.

- فکر مى‌کنى او واقعا مبارزه را ول کرده؟

- تو فکر نمى‌کنى؟

- خوشحالم که بعد از قرارش بريد. روز نوزدهم نبريد. پروسه‌اى را شروع کرده، مگه نه؟

- آره، در مرحله اول يک پروسه است. اميدوارم بى‌طرف بماند.

در مورد اينکه آيا مى‌شود در زندان بود و با مبارزين رابطه داشت و بى‌طرف ماند، حرف مى‌زنيم. و اينکه چطور چنين چيزى امکان دارد.

وقت نوبت ما براى حمام يک صف طولانى از زندانيان است و نگهبانان مراقب هستند که حرف نزنيم. هر يک از ما را در يک کابين مى‌گذارند. ديوارهاى کابين‌ها با زمين فاصله دارند. من و ثريا در دو کابين کنار هم قرار داريم. همانطور که قرار گذاشته بوديم خودمان را سريع مى‌شوييم. بعد ثريا از کنار پرده نگهبان را نگاه مى‌کند. من مى‌نشينم و از زير ديوار زندانى کابين کنارى را صدا مى‌کنم و مى‌پرسم چه خبر؟ او اسمم را مى‌پرسد، مى‌گويد:

- تو در سلول آن پسر بچه هستى؟

- آرى.

- تعدادى از زندانيان براى اينکه در مصاحبه تلويزيونى شرکت نکنند دست به خودکشى زدند و بعضى موفق شدند. عمو زير شکنجه مرد، سکته کرد. عباس داروى نظافت خورد ولى او را بى‌هوش پيدا کردند و نگذاشتند بمى‌رد.

ثريا شروع به سرفه مى‌کند، به همسايه‌ام مى‌گويم برود و به شستن خودم ادامه مى‌دهم. احساس مى‌کنم نگهبان دارد از کنار پرده کنترل مى‌کند.

٭ ٭ ٭

نگهبان از ثريا مى‌خواهد براى بازجويى برود. آرش نمى‌خواهد از او جدا شود و گريه مى‌کند. به او مى‌گويم مادرش حتما برمى‌گردد. به او قول مى‌دهم و او در بين بازوانم مى‌نشيند تا مادرش برگردد. براى او قصه مى‌گويم و سعى مى‌کنم با بازى سرش را گرم کنم. ثريا غمگين برمى‌گردد، مى‌گويد:

- برادرم را ديدم، دستش را شکسته بودند و درد داشت، پاهاش هم باندپيچى بود. ازش خواسته بودند به مصاحبه تلويزيونى برود و بگويد که رژيم خوب است. بالاخره موافقت کرده برود. در يک مصاحبه تلويزيونى با افرادى از جريانات ديگر شرکت خواهد کرد. از بازجويش خواسته بود قبل از رفتن مرا ببيند. به او گفتم هيچ وقت فکر نمى‌کردم چنين کارى بکنى. گفت، نمى‌خواستم، مدام شکنجه‌ام مى‌کنند، پريروز دستم را شکستند. اگر مى‌توانستم خودم را مى‌کشتم، ديگر تحمل شکنجه را ندارم. تا مصاحبه نکنم ولم نمى‌کنند. تو مى‌دونى که مرا اعدام خواهند کرد و بعد از مرگم چه اهميتى دارد چه کرده‌ام؟ مردم تشخيص خواهند داد که به خواست خودم در مصاحبه حاضر نشدم. مردم مى‌دونن که کسى نمى‌آيد اين چرنديات را بگويد مگر اينکه با شکنجه مجبورش کرده باشند. آنها مى‌دانند که اين به معنى تغيير کردن نيست. نمى‌دانستم چه بگويم، نگهبان آمد تا مرا با خود ببرد و تنها توانستم به او بگويم که دوباره در موردش فکر کن. لباس پوشيده و آماده بود تا به اوين برود و در مصاحبه تلويزيونى شرکت کند. نمى‌دانم چطورى دست شکسته‌اش را مى‌پوشانند، مردم مى‌بينند و مى‌فهمند که مامورين آنرا شکسته‌اند.

شب است همه در رختخوابهايمان هستيم ولى نمى‌توانم بخوابم. نمى‌دانم کى خواب است و کى بيدار. دلم مى‌خواست که جاى کوچکى براى قدم زدن داشتم. افکارم پريشان است و از شاخه‌اى به شاخه ديگر مى‌رود. به ياد حرف زدن با دوستانم مى‌افتم در حالى که کوهنوردى مى‌کرديم. افرادى را که به مصاحبه مى‌برند تصور مى‌کنم. برادر ثريا و شکنجه او را براى مصاحبه تصور مى‌کنم. اينجا کارخانه تواب سازى است. آدم را بعد از مصاحبه تصور مى‌کنم، چه احساسى نسبت به خودش خواهد داشت؟ در مورد خودش چه فکر مى‌کند؟ زير شکنجه براى قرار آدم مى‌داند که بالاخره تمام خواهد شد. چون بازجو هم مى‌داند که دير يا زود دوستان زندانى در قرارها و يا خانه‌هايشان حاضر نخواهند شد. بنابراين آدم را تا آن حد مى‌زنند که بدانند هنوز امکان دستگيرى کسى هست. ولى شکنجه براى اعلام انزجار پايانى ندارد. تنها اميد زندانى براى رهايى مرگ مى‌تواند باشد.

هر روز منتظريم که ما را براى شنيدن مصاحبه تلويزيونى که برادر ثريا هم در آن است به راهرو ببرند. ولى چنين اتفاقى نمى‌افتد. خبر اينکه مصاحبه آنقدر خوب نبوده که در تلويزيون نشان دهند، ما را شاد مى‌کند.

از صداهايى که از راهرو مى‌آيد و از حرف زدن زندانيان، پيداست که نگهبانان امروز مثل هميشه سر پستهاى خود نيستند. معلوم است که در اتاق نگهبانى سر بند هم نيستند وگرنه با شنيدن صداى زندانيان مى‌آمدند و فرياد مى‌زدند خفه شويد. و اگر صدا قطع نمى‌شد مى‌آمدند که افراد را شناسايى کرده و به بازجويى بفرستند. وقت خوبى براى آواز خواندن است. براى اطمينان از درز سوراخى که روى در است و براى نگهبان است که زندانيان درون سلول را برانداز کند، بيرون را زير نظر داريم. از درز اين سوراخ مى‌توان سايه نگهبان را وقتى مى‌آيد ديد. ثريا آهنگهاى قشنگ محلى مى‌خواند. به نظر مى‌رسد حالا ديگر همه سلولها مى‌دانند که نگهبانان در بند نيستند. زندانيان با سلولهاى ديگر حرف مى‌زنند. دو نفر دارند در مورد کسى حرف مى‌زنند. اولى مى‌گويد:

- او اول مصاحبه را قبول نکرد، حتى تهديد به شکنجه شد ولى قبول نکرد. ولى وقتى شوهرش مصاحبه را پذيرفت و با او حرف زد که بهتر است بپذيرد، او هم پذيرفت.

صداى ديگر مى‌گويد:

- باورم نمى‌شود. چطور؟ دنباله روى شوهرش شد؟ به هر حال مصاحبه مى‌کرد، نمى‌کرد؟

صداى سرفه مى‌آيد، يعنى نگهبان آمده است، و سکوت همه جا را در بر مى‌گيرد.

٭ ٭ ٭

نگهبان از من مى‌خواهد که براى بازجويى آماده باشم. با نگرانى آماده مى‌شوم و با نگهبان مى‌روم. بازجوى دومى است. دفعه آخرى که او را ديدم گفت به جبهه مى‌رود تا جانش را در راه خدا بدهد. من برايش آرزوى موفقيت کردم ولى او هنوز زنده است. مى‌پرسد:

- مى‌خواهى به خانواده‌ات زنگ بزنى؟

مرا به اتاقى مى‌برد که دو تا تلفن در آن است. مى‌گويد:

- وقتى حرف مى‌زنى من با اين يکى تلفن گوش مى‌کنم. مواظب باش چيز مشکوکى نگى وگرنه تلفنت را قطع مى‌کنم و بد مى‌بينى. در ضمن اگر پرسيدند کجا هستى بگو بند ٣٠٠٠ اوين.

شماره را مى‌گيرد. دل توى دلم نيست. صداى پدرم را مى‌شنوم که مى‌پرسد کيست. مى‌گويم:

- سلام،

پدرم پاسخ سلامم را مى‌دهد، معلوم است که متوجه نشده که من هستم. مى‌گويم:

- منم،

پدرم مى‌گويد:

- اين تويى پرواز؟

- آره،

پدرم نمى‌تواند حرف بزند بغضش مى‌ترکد. صداى گريه‌اش را نمى‌شنوم ولى مى‌دانم گريه مى‌کند. مادرم گوشى را مى‌گيرد و مى‌گويد:

- حالت خوبه؟

- من خوبم، نگرانم نباشيد. همه خانواده خوب هستند؟

- آره، تو کجا هستى؟

- بند ٣٠٠٠ اوين.

- مى‌توانيم پول و لباس برايت بياوريم؟

نمى‌دانم چه جوابى بدهم، بازجو با سر تکان دادن جواب مثبت مى‌دهد و من به مادرم مى‌گويم:

- آره.

پدرم تلفن را مى‌گيرد و همراه گريه مى‌گويد:

- من به اوين و زندانهاى ديگر رفتم ولى آنها گفتند که تو آنجا نيستى. من از آنها شکايت کردم حالا بعد از پنج ماه گذاشته‌اند که به ما زنگ بزنى. چرا دستگيرت کردند، تو که هميشه خوب بودى، تو که کسى را اذيت نکردى. آيا اشتباهى دستگيرت کرده‌اند؟ تو که کسى را نکشته‌اى، تو که آزارت به کسى نرسيده.

دوباره بغضش مى‌ترکد. نمى‌دانم چه بگويم دلم مى‌خواهد گريه کنم ولى بايد خودم را جلوى بازجو کنترل کنم. به پدرم مى‌گويم:

- ناراحت نباش.

ولى او همچنان گريه مى‌کند. بازجو تلفن را مى‌گيرد و شروع به حرف زدن مى‌کند. نمى‌توانم حرفهايش را بشنوم، حواسم پيش خانواده‌ام است و فشارى که بخاطر دستگيريم به آنها وارد شده است. مطمئن هستم که حالا ديگر مى‌دانند که دليل دستگير شدنم طرز فکرم است. اينکه معتقد به برابرى و آزادى انسانها هستم. اينکه به خدا اعتقادى ندارم و خواهان شادى و حقوق انسانى براى همه هستم. و از اينکه جوانها را به جبهه مرگ مى‌فرستادند ناراحت بودم و به آنها مى‌گفتم که نروند. آنها دليل دستگيريم را درک خواهند کرد آنها مى‌دانستند که من چگونه فکر مى‌کنم و با حرفهايم موافق بودند، بخصوص پدرم. تنها چيزى که آنها نمى‌دانستند اين بود که با تشکيلاتى بودم و سعى مى‌کردم که بوسيله آن نظراتم را پيش ببرم.

هرچند از اينکه خانواده‌ام اينقدر ناراحتند غمگين هستم ولى خيالم راحت شده که حالا بالاخره مى‌دانند کجا هستم. از اينکه صداى پدر و مادرم را شنيدم خوشحالم. هرچند احساس مى‌کنم خيلى از آنها دورم، از همه دنياى بيرون دورم. احساس مى‌کنم که ديگر هرگز خانواده و دوستانم را نخواهم ديد.

ثريا مى‌گويد:

- نزديک سال نو است به جز خانواده و دوستانت، دلت براى چه چيز تنگ شده؟

- براى همه چيز، بوى اتاقم، تخت خوابم، راديو. هواى تازه کوه که مدتهاست آنرا تنفس نکرده‌ام. دلم براى برگهاى زردى که پائيزها کنار پياده‌روها انبار مى‌شن تنگ شده. قدم زدن روى آنها چه صداى زيباى آهنگينى دارد. وقتى دستگير شدم پائيز بود و همه پياده‌روها پر از اين برگهاى زرد بود. وقتى نسيم مى‌وزيد همه برگها به گوشه‌اى مى‌رفتند، از قدم زدن روى آنها لذت مى‌بردم. دلم براى موسيقى تنگ شده، براى بتهوون، موزارت، شوستاکوويچ، الويس، جان لنون، گوگوش و همه آهنگهاى قشنگ دنيا. دلم براى شراب تنگ شده، اتفاقا اينجا آدم بيشتر به شراب احتياج داره که بتونه ذهنش را از اينهمه وحشى‌گرى دور کنه. احساس مى‌کنم که لحظه دستگيرى توقفى در زندگيم بوده. نمى‌دانم اگر شانس آزاد شدن را داشته باشم قادر خواهم بود دوباره زندگى را شروع کنم.

خبر مى‌رسد که زندانيان با خانواده‌هايشان ملاقات دارند. خيلى خوشحاليم و منتظر نوبت خودمان هستيم. ملک و زرى را به اوين منتقل مى‌کنند. هر روز مى‌شنويم که تعداد بيشترى با خانواده‌هايشان ملاقات داشته‌اند. براى ملاقات زندانيان را به اوين مى‌برند و بر مى‌گردانند. ما در مورد اينکه چه به آنها بايد بگوييم حرف مى‌زنيم.

٭ ٭ ٭

امروز به اوين مى‌رويم که براى اولين بار با خانواده‌مان ملاقات کنيم. نگهبان از ما مى‌خواهد که درون ماشين بنشينيم. ماشين بزرگى است. به غير از صندلى راننده، دو رديف صندلى بزرگ روبروى هم دارد. من و آرش و ثريا در کنار يکديگر مى‌نشينيم. تعدادى زندانى مرد نيز در ماشين هستند. وضعيتشان ناراحتم مى‌کند، هر بار دست به چشم‌بند مى‌زنند نگهبان توى سر و صورتشان مى‌زند. من و ثريا چادر و چشمبند داريم و به محض آنکه در ماشين مى‌نشينيم چادرها را روى صورتمان مى‌کشيم و چشم‌بندها را بالا مى‌زنيم. حالا ما زندانيان مرد و پاسدارها را بدون آنکه بدانند مى‌بينيم. يکى از نگهبانان مشت گره کرده‌اش را به حالت آماده زدن جلوى صورتمان مى‌آورد. ببيند که ما مى‌بينيم و تکان مى‌خوريم يا نه. ما تکان نمى‌خوريم و او مشتش را کنار مى‌کشد. راننده به داخل ماشين مى‌آيد و بوق مى‌زند. در بزرگ برقى باز مى‌شود و دو تا موتور بيرون مى‌روند و به دنبال آنها ماشين ما حرکت مى‌کند. به دنبالش ماشين ديگرى مى‌آيد. خيابانها را مى‌بينم، مردم را مى‌بينم که قدم مى‌زنند، احساس مى‌کنم تپش قلبم تندتر شده است. مردم ما را نمى‌بينند، دلم مى‌خواهد داد بزنم و توجه آنها را جلب کنم. کميته مشترک زندانى که ما از آن بيرون آمديم در قلب تهران است. مردم زيادى را مى‌توان ديد که از کنار زندان مى‌گذرند و نمى‌دانند که در پشت اين ديوارها چه مى‌گذرد. ماشين بطرف شمال تهران مى‌رود. خيلى از خيابانها و مغازه‌هاى سر راه را مى‌شناسم، چون اين همان راهى است که به کوه مى‌رود. و بارها اين راه را با دوستانم رفته‌ام. خيابان شلوغ است، آرزو مى‌کنم تصادف شود، شايد بتوانيم فرار کنيم، ولى اتفاقى نمى‌افتد.

به اوين مى‌رسيم، به در بزرگى که چند پاسدار در مقابل آن ايستاده‌اند. يکى از پاسداران همراه ما کاغذى به يکى از نگهبانان اوين مى‌دهد. او آنرا نگاه مى‌کند، کنار ماشين مى‌آيد، ما را مى‌شمارد. در بزرگ باز مى‌شود و موتورها و ماشين ما و ماشين پشتى از در عبور مى‌کنند. قبل از اينکه از ماشين پياده شويم، من و ثريا چشم‌بندها را روى چشمانمان مى‌کشيم. پاسدار زنى منتظرمان ايستاده تا ما را تحويل بگيرد. براى مدتى در حياط مى‌مانيم. باغچه‌ها را مى‌توانيم ببينيم و از ديدن اين همه گل بعد از چند ماه خوشحاليم. بوى عطرشان وسوسه‌ام مى‌کند که يک گل بچينم ولى هر بار که تکان مى‌خورم نگهبان تذکر مى‌دهد که تکان نخورم. نزديک بودن بهار را مى‌توان در طبيعت باغچه‌ها ديد. برگها سبز و گلها شکفته‌اند.

صداى نامفهوم حرف زدن مى‌آيد. پاسدارها دارند با هم حرف مى‌زنند. نگهبان زن از ما مى‌خواهد به دنبالش برويم. احساس مى‌کنم که اسهال دارم. دلشوره ديدن پدر و مادرم براى اولين بار در زندان احساس ناشناخته عجيبى را درونم بر مى‌انگيزد. نمى‌دانم چه بايد به آنها بگويم، اگر ازم سوالى در مورد بازجويى بپرسند بايد راستش را به آنها بگويم. ولى آيا تحمل شنيدنش را دارند؟ به داخل سالنى مى‌رويم که با ديوارهاى چوبين به کابين‌هاى کوچکى تقسيم شده است. نگهبان، من و ثريا را در دو تا از کابين‌ها قرار مى‌دهد و مى‌گويد اگر حرف مشکوکى بزنيم تلفنمان قطع خواهد شد. در کابين کوچک ايستاده‌ام، در مقابلم يک ديوار شيشه‌اى است که مرا از ملاقات کننده جدا مى‌کند. يک تلفن در کابين من است يک تلفن در کابين مقابل که بوسيله آن حرف بزنيم. صداهايى مى‌شنوم، در سالن خانواده‌ها باز شده است و ملاقات کننده‌ها بطرف کابين‌ها مى‌دوند که ثانيه‌اى را از دست ندهند. پدر و مادرم را مى‌بينم که دارند با عجله مى‌آيند، با ديدن من مى‌ايستند. در صورتشان درد و نگرانى موج مى‌زند، با ديدنشان قلبم فشرده مى‌شود. آنها مرا نگاه مى‌کنند، تلفن را بر مى‌دارم و از آنها مى‌خواهم که تلفن را بردارند. پدرم گريه مى‌کند، مادرم گوشى را برمى‌دارد. مى‌توانم جلوى گريه کردنم را بگيرم، مى‌پرسم:

- چطوريد؟

- خيلى نگران بوديم، حالا بهتريم، تو چطورى؟

- من خوبم، همه خوبند؟

- آره، پدرت به همه جا رفت ولى نمى‌گفتند که زنده هستى و يا کجا هستى. حتى قبرستانها را هم سر زد. بعد از اينکه پدرت به تمام ادارات دولتى شکايت کرد، گذاشتند که تو زنگ بزنى. قبل از تلفنت ما فکر کرديم که کشتنت.

پدرم سعى مى‌کند گريه نکند. تلفن را مى‌گيرد و مى‌پرسد:

- زدنت؟

قبل از اينکه جوابش را بدهم تلفن قطع شده است. پدرم متوجه مى‌شود که نبايد از اينجور سوالات بکند. هرچند فکر مى‌کنم که نمى‌توانم به آنها بگويم که مرا شکنجه کردند، خارج از تحمل آنهاست. نگهبانى به کابينم مى‌آيد و مى‌گويد:

- تلفنت الان وصله، مواظب حرف زدنت باش.

به پدرم مى‌گويم:

- نگرانم نباش، من حالم خوبه.

- چقدر قراره نگهت دارند؟

- منظورت چيه؟

- مى‌خوام بدونم کى آزادت مى‌کنند.

احساس مى‌کنم دردى تمام وجودم را در بر مى‌گيرد. بايد به آنها بگويم که نه تنها آزادى در ميان نيست بلکه اعدام خواهم شد که وقتى مى‌شنوند شوکه نشوند. مى‌گويم:

- متاسفم ولى قرار نيست که آزادم کنند، و فکر مى‌کنم که شما هم بايد براى هر اتفاقى آماده باشيد. آدمهاى مثل مرا اعدام مى‌کنند.

- ولى تو که کارى نکردى! آنها نمى‌تونن ترا بکشند، من هنوز نمرده‌ام. مى‌کشمشون، اين کثافتها را، آنها نمى‌تونن ترا بکشند.

- سعى کن منطقى باشى، من اطلاعات ندادم و در مصاحبه تلويزيونى هم شرکت نکردم، براى همين اعدامم مى‌کنند.

پدرم به رژيم فحش مى‌دهد. مادرم گوشى را مى‌گيرد و مى‌پرسد:

- نمى‌تونى يک کارى بکنى که اعدامت نکنند؟

- نه، و من ناراحت نيستم، سعى کنيد بفهميد.

تلفنها قطع مى‌شوند، دلم مى‌گيرد. سوالهاى زيادى داشتم که بپرسم ولى فرصت را از دست دادم. نگهبانان از ما و خانواده‌هايمان مى‌خواهند که سالن را ترک کنيم. پدر و مادرم تکان نمى‌خورند، به من زل زده‌اند. مى‌خندم و مى‌بوسمشان، آنها هم از پشت شيشه مرا مى‌بوسند. نگهبان آنها را به طرف در هل مى‌دهد و مى‌بينم که هر دو گريه کنان مى‌روند. براى اولين بار در زندگى دلم برايشان مى‌سوزد. از اينکه آنها را اينقدر غمگين و نااميد مى‌بينم متاسفم. از اينکه آنها بدون انتخاب خودشان شريک مشکل زندانى شدن من شده‌اند متاسفم.

داخل ماشين نشسته‌ايم که به کميته مشترک و سلول هميشگى برگرديم. اين بار از ديدن خيابانها لذتى نمى‌برم. افکارم پر از حرفها و حالتهاى پدر و مادرم است.

من و ثريا در مورد ملاقاتمان و لحظات خوش و غمگين آن حرف مى‌زنيم. در مورد زندان اوين و اينکه چقدر بزرگ است و کسانى که مى‌شناسيم و الان در آن زندانيند مى‌گوييم. ياد مرى اولين مسئولم در تشکيلات مى‌افتم. او يک سال قبل از من دستگير شد و تا قبل از دستگيرى من در اوين بود. دلم مى‌خواهد ببينمش. کس ديگرى را که دلم مى‌خواهد ببينم شرى است. او دکتر بود و وقتى که رژيم به کردستان حمله کرد او به آنجا رفت تا به مردم کمک کند. يادم مى‌آيد وقتى برگشت داستانهاى زيادى در مورد مبارزات مردم برعليه رژيم و خشونت رژيم برعليه مردم مى‌گفت. در طول حمله رژيم به شهر، او به زخمى‌ها کمک مى‌کرد. وقتى رژيم شهر را گرفت او به تهران برگشت. همه اعضاى خانواده‌اش سياسى بودند و برخى از آنها با جريانات راست کار مى‌کردند. يک روز که همه دور هم جمع بودند و غذا مى‌خوردند پاسدارها به خانه‌شان ريختند و همه را دستگير کردند. شوهر خواهرش که با جريان اکثريت کار مى‌کرد در مورد آنها گزارش داده بود. دو تا از برادرانشان اعدام شدند و او الان در اوين است.

لباسهايى را که از خانواده‌هايمان گرفته بودند به ما تحويل مى‌دهند. البته با دو روز تاخير، که خوب آنها را گشته باشند. خانواده‌ام براى من مقدارى لباس زير و يک پيراهن قشنگ که سفيد است و گلهاى آبى دارد فرستاده‌اند. کرستى که برايم داده‌اند خيلى بزرگ است و باعث خنده‌مان مى‌شود. خانواده ثريا براى او و آرش لباسهاى قشنگى فرستاده‌اند. ديگر مجبور نيستيم که لباسهاى زندان را بپوشيم. از آنها خوشمان نمى‌آيد، زشت و تيره هستند.

روز سال نو است، از تاريخ روزها و از هوا و فضاى زندان مى‌شود آنرا فهميد. نگهبانان زيادى در بند نيستند. اولين سال نويى است که ما در زندان هستيم و دور از خانواده و دوستانمان. در بيرون از زندان مردم به ديدن يکديگر مى‌روند. بيرون آنقدر آرام است که صداى حرکت اتوبوسها را مى‌شنويم. موقع سال تحويل ناگهان صداى گريه‌اى به گوش مى‌رسد. يکى از زندانيان گريه مى‌کند و اين باعث ناراحتى ما مى‌شود. هرچند حرف مى‌زنيم که صداى گريه را نشنويم ولى با اين حال ناراحت کننده است. صدا از طرف ديگر راهرو مى‌آيد و بلندتر و بلندتر شده و يکباره خاموش مى‌شود. صداى گريه ديگر به گوش نمى‌رسد. شايد بى‌هوش شده است. آرش از صداى گريه عصبى شده است، سعى مى‌کنيم با او بازى کنيم ولى فايده‌اى ندارد.

٭ ٭ ٭

شب است، آماده خوابيدن مى‌شويم. شهر ساکت است، صداى ايستادن ماشينى در حياط به گوش مى‌رسد و صدايى که فرياد مى‌زند:

- چشم‌بند.

من و ثريا به هم نگاه مى‌کنيم، مى‌دانيم که يک نفر دستگير شده است. به رختخوابهايمان مى‌رويم. ده دقيقه نمى‌کشد که صداى شلاق و ناله شروع مى‌شود. با هر ضربه شلاق احساس دردى در کف پاهايم مى‌پيچد. هيچکداممان نمى‌توانيم بخوابيم. با زندانى زير شکنجه لحظات را مى‌گذارنيم. اميدواريم که نتوانند او را بشکنند و او اطلاعاتى را که به دنبالش هستند ندهد. نمى‌دانيم که چند ساعت خوابيده‌ايم. سلول روشنتر شده است، بايد صبح شده باشد. صداى شلاق و ناله به سختى به گوش مى‌رسد. صداى ماشين‌ها و اتوبوسها هر صداى ديگرى را تحت الشعاع قرار مى‌دهند.

تمام صبح در فکر زندانى زير شکنجه چرت مى‌زنيم. بعد از ظهر صداى شلاق و ناله بيشتر به گوش مى‌رسد. گاهى صداى شکنجه‌گر را که با هر ضربه خدا و محمد را مى‌طلبد مى‌شنويم. صداى ناله زندانى تغيير کرده است، شايد گلويش از آن همه فرياد زدن به درد آمده است. ولى هنوز صداى ناله يک انسان به گوش مى‌رسد.

غروب دوباره شهر خلوت مى‌شود. حالا مى‌توانيم صداى مکالماتشان را هم بشنويم. صداى شلاق قطع مى‌شود ولى صداى ناله شديدتر به گوش مى‌رسد. گويى او را با چيز ديگرى که بى‌صداست مى‌زنند. شکنجه تمام شب و يک روز ديگر ادامه پيدا مى‌کند.

امروز صداى شکنجه شده انگار از گلوى يک انسان در نمى‌آيد. عصر است و صداى ناله‌ها واضح تر بگوش مى‌رسند. بعد از هر ضربه صداى ناله‌اى بگوش مى‌رسد که انگار صداى گاوى و يا سگى است که از درد به خود مى‌پيچد. با تمام وجودمان آرزو مى‌کنيم که شکنجه قطع شود ولى همچنان ادامه دارد. صداى شلاق قطع مى‌شود و ما مى‌شنويم که صدايى گاو مانند دارد چيزى مى‌گويد و بعد صداى گريه‌اش که انگار زندان را مى‌لرزاند. صداى پاهايى که مى‌دوند به گوش مى‌رسد و صداى ماشينى که به سرعت از در بيرون مى‌رود.

از آنجا که صداى شلاق را صداى گريه شکنجه شده جايگزين کرده است مى‌فهميم که او اطلاعاتش را داده است. کاش مى‌توانستم به او بگويم که نگران نباش کسى را پيدا نخواهند کرد. دوستانت در خانه‌اى که در آن قرار داشته‌ايد نيستند. حالا چهل و هشت ساعت از دستگيرى او مى‌گذرد، او به دوستانش وقت کافى براى فرار داده است. شايد هم آنها انتظار دارند که او تا مرگش زير شکنجه حرف نزند. مرگ خيلى راحت‌تر از شکنجه است. شايد هم به آنها آدرس اشتباهى داده باشد. در اينصورت وقتى برگردند او را دوباره مى‌زنند.

صداى گريه فرد شکنجه شده به گوش نمى‌رسد. خاموشى و سکوت همه جا را در بر گرفته است. صداى بوقى به گوش مى‌رسد. در آهنى باز مى‌شود. صداى ماشينى که به داخل حياط زندان مى‌آيد به گوش مى‌رسد. موتور ماشين خاموش مى‌شود. کسى داد مى‌زند:

- چشم‌بند.

٭ ٭ ٭