زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
انتقال به اوين
يک ماه از سال نو مىگذرد. نگهبان به ما مىگويد که با تمام وسايلمان منتظر باشيم. فکر مىکنيم به اوين مىرويم. نمىدانيم با چه چيزى روبرو خواهيم شد، دلشوره داريم. شنيدهايم که در اوين خيلى از زندانيان تواب شدهاند. دو باره سوار ماشين مىشويم. اين بار بيشتر زن هستيم. راز را که با او در يک گروه بودم مىبينم که همراه ماست. از ديدنش خوشحال مىشوم. ماشين به طرف اوين حرکت مىکند. اوين در دامنه کوههاى البرز است. مىگويند به شکل زندانهاى امريکا درست شده. وقتى با دوستانم به کوهنوردى مىرفتم از دور ساختمانهايى را نشانم مىدادند و مىگفتند که متعلق به زندان اوين است. حالا مىروم که زندانىاش باشم.
کاش من و راز را به يک بند بفرستند. من و راز سال پيش زمان شکلگيرى هسته مبارزين کمونيست با هم آشنا شديم. هسته هم مثل فراکسيون جريانى بود که از پس متلاشى شدن رزمندگان و با قبول برنامه اتحاد مبارزان کمونيست شکل گرفت. من و هفت نفر ديگر ابتدا فراکسيون مارکسيسم انقلابى را تشکيل داديم. کسانى را که هوادار برنامه اتحاد مبارزان کمونيست بودند حول فراکسيون متشکل مىکرديم. بعضىها که فراکسيون را قبول نداشتند ولى برنامه و اهداف آنرا قبول داشتند در صدد تشکيل هسته بر آمدند، که من هم به آنها پيوستم. نمىدانم از فراخوان دهندگان هسته کسى هنوز آزاد است يا همه دستگير شدهاند. شنيدهام که همه فراخوان دهندگان فراکسيون دستگير شدهاند و آنهايى که هنوز اعدام نشدهاند مثل من در آينده اعدام خواهند شد.
به ياد زمانى مىافتم که اولين نشريه بسوى سوسياليسم اتحاد مبارزان کمونيست را خواندم. فراموش نمىکنم چنان شوکه شدم که نتوانستم آنشب بخوابم. تمام نشريه را چند بار خواندم، خيلى به دلم نشست. روز بعد به سراغ همان ميزى رفتم که از آن نشريه را خريده بودم. دخترى که به نظر مىآمد از خانواده کارگرى باشد در چهار راه دمکراتيک که من هم ميز کتاب داشتم، ميز کتابى داشت و نشريه بسوى سوسياليسم را مىفروخت. از او خواستم که هرچه نوشته در رابطه با اين جريان دارد بهم بدهد. بعد از دو سه روز از او خواستم که برايم حرف بزند، از نظراتشان بيشتر برايم بگويد. سوالهاى زيادى داشتم که پاسخ خيلى از آنها را در نوشتههايشان پيدا نمىکردم. مرا با يک نفر ديگر از تشکيلاتش آشنا کرد. بعد از چند ماه يعنى سال نو ۹۵ آن فرد با يک کارت تبريک عيد برايم آمد و گفت از نظر ما تو ديگر اتحاد مبارزانى هستى و بايد در اين تشکيلات کار کنى. گفت که ديگر ديدن ما لزومى ندارد و من بايد تصميم خودم را بگيرم و رزمندگان را ول کنم. به او گفتم که نمىتوانم اين کار را بکنم. رزمندگان دچار بحران بود و کسى ديگر رهبرى را قبول نداشت. هر کس نظرى داشت و هر کس نظر خودش را تبليغ مىکرد. بعضىها به نظرات راست گرايش پيدا کرده بودند و بعضىها به نظرات چپهاى ديگرى که خودشان هم دچار بحران بودند. در آن شرايط رفتن از تشکيلات برايم به مثابه شانه خالى کردن از مسئوليت بود. مىبايست مىماندم و نظراتى را که قبول داشتم پيش مىبردم. نظراتى که به نظرم کمونيستى بودند.
به دوست اتحاد مبارزانى شرايط را گفتم و از او خواستم در مسئوليتى که دارم کمکم کند. گفت چيزى که تو مىخواهى دخالت در تشکيلات ديگران است و از نظر اخلاقى غلط است. گفت ما نمىتوانيم به تو کمک کنيم که رزمندگانىها را حول برنامه اتحاد مبارزان کمونيست متشکل کنى. به ما مهر جاسوس خواهند زد. از نظر ما تو بايد رزمندگان را ول کنى و به ما بپيوندى. به او گفتم نمىتوانم اين کار را بکنم و در رزمندگان مىمانم و براى نظراتم مبارزه مىکنم. مى مانم تا به آنهايى که نمىدانند زير چه پرچمى بر عليه رژيم مبارزه کنند راه درست را نشان دهم. هر چند از نظر سياسى جوانم و راه و چاه را نمىشناسم ولى بايد تلاشم را بکنم. او برايم آرزوى موفقيت کرد و مرا با کوهى از مشکلات تنها گذاشت. هيچوقت سرزنشش نکردم چون به هر حال او هم نمىخواست که ديگران بر عليه تشکلش حرف بزنند، ولى کارش را قبول نداشتم.
اگر زمانى که به رزمندگان پيوستم، اتحاد مبارزان را مىشناختم هرگز به رزمندگان نمىپيوستم. دليل اصلىاى که به رزمندگان پيوستم، دگم نبودنش بود. وگرنه نظراتش تفاوت آنچنانى با بعضى از جريانات چپ ديگر نداشت. زمانى هم که با آن کار مىکردم، اگر اطلاعيهاى مىديدم که آنرا قبول نداشتم حاضر به پخش آن نمىشدم و همين منجر به درگيريم با مسئولم مىشد. شانسى که آوردم اين بود که مسئول مسئولم مجتبى احمدزاده بود و بىآنکه مرا بشناسد و يا من بدانم نسبت به يک سرى برخوردهايم گذشت مىشد. وگرنه اشخاصى مثل من که با وجود رزمندگانى بودن با اتحاد مبارزان ارتباط گرفته بودند از تشکيلات اخراج شدند. من مدتها بعد فهميدم که در دورهاى که من جذب نظرات اتحاد مبارزان شده بودم افراد ديگرى هم جذب اين نظرات شده بودند و خيلى از آنها از تشکيلات اخراج شده بودند.
با رسيدن به اوين، تخيلاتم قطع مىشود. من و راز سعى مىکنيم کنار هم باشيم که موقع تقسيم يک جا بيفتيم. زندانبانان زن منتظر ما هستند و بعد از ثبت نام ما را به بندهاى مختلف مىفرستند. من و راز را به اتاق چهار بند چهار پائين مىفرستند. به محض اينکه وارد اتاق مىشويم چهار، پنج نفر دورمان را مىگيرند و مىپرسند با چه سازمانى بودهايم و از کجا مىآئيم. ظاهرشان چيزى به ما نمىگويد بنابراين جوابهاى سادهاى مىدهيم. يکى از آنها مىگويد که مسئول اتاق است و ما مىفهميم که بايد تواب باشد و دفتر يعنى پاسدارها او را بعنوان مسئول انتخاب کرده باشند. به ما مىگويد وسائلمان را کجا بگذاريم و اينکه وقت استفاده از هواخورى است. به سوى هواخورى مىرويم. در جلوى در هواخورى تعداد زيادى دمپايىهاى رنگ و وارنگ وجود دارد که براى پوشيدن در موقع استفاده از هواخورى است. شروع به قدم زدن مىکنيم. بعد از ماهها مىتوانم قدم بزنم و آسمان را نگاه کنم. احساس شادى مىکنم. به زندانيانى که قدم مىزنند نگاه مىکنم، بعضىها تنها قدم مىزنند. تعدادى زير آفتاب دراز کشيدهاند و برخى پشت به ديوار نشستهاند. اکثرا غمگين به نظر مىرسند. به ديوارها نگاه مىکنم، خيلى بلند هستند و در انتها با سيم خاردار پوشانده شدهاند. نگهبانان بالاى پشت بام قدم مىزنند و گهگاهى زندانيان را نگاه مىکنند.
من و راز از اينکه در کنار يکديگر هستيم خوشحاليم و از ماههايى که زير بازجويى بودهايم براى يکديگر مىگوييم. برايم از شب دستگيريش مىگويد و اينکه چگونه نيمه شب از خواب بيدار مىشود و به کميته مشترک برده مىشود. از يکديگر در مورد افرادى که هر کدام مىشناختيم مىپرسيم و اينکه چه کسى دستگير شده کى نشده. در مورد آينده حرف مىزنيم و اينکه هر دو بخاطر اطلاعات ندادن و مصاحبه نکردن اعدام خواهيم شد. راز به داخل بند مىرود که اگر آب گرم باشد دوش بگيرد.
زنى به سراغم مىآيد و مىگويد:
- اسم من فاطمه است، ما در يک اتاق هستيم. همه زندانيان در اينجا تواب هستند ولى بعضى از زندانيان هنوز بد هستند.
- کى ها تواب نيستند؟
- در اتاق ما تنها دو نفر تواب نيستند که بهتره باهاشون حرف نزنى. اسمشان بهناز و شيوا است، اونجا نشستهاند، مىبينيشون آنجا.
آنها را مىبينم و نمىتوانم صبر کنم، دلم مىخواهد که هر چه زودتر به ديدنشان بروم. اينها اولين زندانيانى هستند که مىدانم تواب نيستند. به فاطمه مىگويم که بايد به دستشويى بروم و از او جدا مىشوم. به درون بند مىروم تا همه جاى بند را ببينم. شش اتاق دارد و به شک L درست شده است. در هر اتاق چهل و يا پنجاه نفر زندگى مىکنند. ظرفيت هر اتاق بيشتر از پنج نفرنيست، بند خيلى شلوغ است. کتابخانهاى در بند نيست. در هر اتاقى يک قفسه کتاب است که قرآن و چند کتاب نقد ديالکتيک و مارکسيسم در آن به چشم مىخورد. تنها دو رديف دستشويى در بند هست که در هر کدام سه کابين است. يک حمام با چهار کابين براى اين همه آدم. در حمام جايى براى شستن ظرفها است که چهار شير آب دارد. دمپايىهاى رنگ و وارنگ زيادى جلوى در حمام و دستشويى ريخته شدهاند که براى استفاده از دستشويى و حمام بايد آنها را بپوشيم.
به هواخورى بر مىگردم تا به سراغ اين مبارزان هم اتاقىام بروم. آنها را مىبينم که از هم جدا شدهاند و بهناز در حاليکه دستهايش را در پشتش قرار داده قدم مىزند. به سراغش مىروم و در حالى که با تعجب نگاهم مىکند، مکالماتم را با فاطمه برايش مىگويم. از خنده ريسه مىرود و مىگويد پس کمکت کرد که آدمهايى را که دنبالشون هستى پيدا کنى! بهناز در مورد شرايط اوين مىگويد و فشارهايى که در طى يک سال گذشته به زندانيان وارد آوردهاند و باعث شده که خيلىها تواب بشوند و يا اداى توابها را در بياورند. برخى را به من نشان مىدهد که چيزى از ظاهرشان نمىشود فهميد و مىگويد:
- آنها اداى توابها را در مىآورند که تحت فشار قرار نگيرند. آن چند نفر ديگر که در آن گوشه کنار هم نشستهاند و آهسته حرف مىزنند، توابهاى بخصوصى هستند. آنها با بازجو و يا نگهبانان از زندان خارج مىشوند و به دنبال مبارزين مىگردند تا شکارشان کنند. تعداد زيادى بخاطر کمک اينها دستگير شدهاند.
- با چه جريانى بودهاند؟ همهشان مجاهد هستند؟
- اينها مجاهد هستند، ولى يکى از اين نوع توابها در بند هست که قبلا چپ بوده.
او را نشانم مىدهد. به نظر خوش تيپ مىآيد، بلند قد است و با شانههايى خميده و سر پائين قدم مىزند. بهناز ادامه مىدهد:
- البته او بيرون از زندان براى شکار مبارزين نمىرود ولى هر چه را که در زندان ببيند و يا بداند به بازجو گزارش مىدهد. وقتى که دستگير شد براى مدتها مقاومت کرد. او حتى نگهبانان را مىزد، ولى بعد از فشار زياد، سلول انفرادى طولانى مدت و کتک خوردن از نگهبانان شکست و به مرور تواب شد. هر يک قدم که عقب نشوندنش بيشتر ازش خواستند، تا حالا که ديگه گزارش هم بندىهايش را هم مىدهد.
وقت ناهار است و همه اتاقها زندانيان را صدا مىکنند که براى غذا بروند. به اتاق مىروم و يک سفره که به شکل U پهن شده مىبينم. تکههاى يک اندازه نان در سفره توجهم را جلب مىکنند. در وسط يک طرف مىنشينم. در مقابلم يک خانم مسن که بايد ٥٠ سال داشته باشد نشسته است. بايد در رابطه با بهايىها دستگير شده باشد. دو نفر دارند غذا را تقسيم مىکنند. نخود و لوبيا و سيب زمينى را جدا مىکنند تا بکوبند و بعد تقسيم کنند. بشقابهاى آب زرد دست به دست داده مىشوند تا هر کس به ترتيب از ته سفره تا آنجا که تقسيم کننده ها نشستهاند يک بشقاب آب زرد دريافت مىکند. در ميان اين بشقاب آب زرد رد کردن بالاخره من هم يک بشقاب دريافت مىکنم. غذا در کميته مشترک زياد و بهتر از اين بود. نگاه مىکنم تا ببينم ديگران با آب زردشان چه مىکنند که من هم همان کار را بکنم. زندانيان نانشان را در آب خورد مىکنند و بعد آنرا مىخورند. قبل از آنکه نانم را در آب زرد خورد کنم صداى زن مسن را مىشنوم که مىپرسد آيا گوشت هم تقسيم شده است؟ کسى مىگويد نه. ناگهان انگشت زن را مىبينم که روى بشقاب من است و با اشاره به گوشتى که مثل دو رشته نخ کوتاه است و بسختى ديده مىشود، مىپرسد:
- پس اين چيه؟
بهت زده نگاهش مىکنم، نمىدانم چه بگويم. هرچند کارش خندهدار است ولى احساس غمگينى وجودم را در بر مىگيرد. نمىدانستم که در اينجا زندانيان اينقدر کمبود غذا دارند.
وقت خواب است، اولين شب زندگىام در اوين است. يکى از توابها که مسئول تنظيم جاى خوابهاست، جاى خواب من و راز را کنار بهناز و شيوا قرار مىدهد. گويى تنها يک روز کافى بود که ما را بشناسند. مىخوابيم، سرم چسبيده به سر راز است و پاهايم از نوک پا تا زانو به پاهاى زندانى ديگرى چسبيده است. بار ديگر اتاق را نگاه مىکنم، پر است و همه مثل ماهى ساردين به هم چسبيدهايم. از بهناز مىپرسم جمعيت اتاق چقدر است و او مىگويد حالا پنجاه و دو نفر. پتوهاى سياه پر از پرز را که گرمم نمىکنند به روى خودم مىکشم.
من و راز و بهناز و شيوا مثل يک گروه مىمانيم. خريدمان با هم است. هرچند ورزش جمعى، خريد جمعى و خوردن جمعى ممنوع است، ولى ما اهميتى نمىدهيم و هر وقت بتوانيم کارى را که دوست داريم انجام مىدهيم. ما چهار تا را نجس مىدانند و فقط در صورتى اجازه داريم ظرف بشوئيم که يک مسلمان ظرفها را آب بکشد. بيشتر جاروکشى اتاق با ماست. هر روز صبح زودتر از بقيه بيدار مىشوم که به دستشويى بروم و توى صف دراز دستشويى نايستم. کارهاى اتاق و بند طورى تنظيم شدهاند که هر روز تعداد معينى کار مىکنند و نوبتهاى کارى چرخشى است. هر روز صبح کارگران روز چايى را به داخل اتاق مىآورند و سفره را پهن مىکنند. نان و پنير را که شب قبل دادهاند تقسيم مىکنند. آنها ظرفها را مىشويند، زمين را جارو مىزنند، ناهار و شام را هم تقسيم مىکنند. يک روز صبحانه نان و يک تکه کوچک پنير داريم و روز بعد صبحانه نان و مقدارى مرباى آبکى هويج داريم که خيلى بد مزه است. دو بار در روز چايى داريم، يکبار صبح، يکبار ظهر. بخاطر کافور که توى چايى مىريزند بوى آن تهوع آور است.
ساعت خواب ده شب است و ساعت يازده برق اتاق از دفتر قطع مىشود. چراغ دستشويىها در طى شب روشن است. بيدار باش ساعت ٧ صبح است. براى اينکه چکار کنيم؟ هيچ کار. هفتهاى يکبار آب گرم داريم البته از ١٢ شب تا ٦ صبح و همه زندانيان بايد در آن شب به حمام بروند. هر کس پانزده دقيقه وقت دارد که همراه دو نفر ديگر در يک کابين خود را بشويد. توابها همزمان با ما و در کابين هاى ما حمام نمىکنند. خودبرتر بينىشان برايم تازگى ندارد. مىدانستم که مسلمانان با تحقير به بى دينها و يا به مذهبهاى ديگر نگاه مىکنند. ولى هيچوقت اين حد خودبرتر بينى را نديده بودم. هيچ وقت فکر نمىکردم که اينقدر احمق و عقب مانده و خرافاتى باشند. گويى در شرايط سخت آدمها خودشان را بهتر نشان مىدهند. بخصوص وقتى که بايد اداى پاکى و مسلمانى را در آورند تا زودتر آزاد شوند. در اين شرايط شلوغ بند وقتى توابى را مىبينم که مراقب است دست خيسش به من نخورد، فشار عصبىاى را که او در زندگى کنار ما "نجس ها" احساس مىکند درک مىکنم. و احساس مىکنم اين فشار عصبى بهاى خوبى براى حماقتش است. هفتهاى يک بار حمام برايم کافى نيست و گاهى در روز با آب سرد دوش مىگيرم که باعث ناراحتى سينوس و سر درد مىشود. سردى آب اينجا تا مغز استخوان را مىسوزاند. براى شستن لباسهايمان بايد نوبت کابين بگيريم، چون هميشه پر هستند. لباسهايمان را بعد از شستن در حمام به هواخورى مىبريم و روى بند پهن مىکنيم تا خشک شوند.
٭ ٭ ٭
چند روزى است که در اين بند زندگى مىکنم. از اينکه مىتوانم هر روز براى چند ساعتى در هواخورى قدم بزنم خوشحالم. دلم براى ثريا و آرش تنگ شده است. همچنان که قدم مىزنم زن زيبايى با لبخند زيبايى به کنارم مىآيد و مىگويد ما همديگر را مىشناسيم، اسم من پرى است. او کسى است که در سلول کنارىام در کميته مشترک بود و با او حرف زدم. زيباست، با قدى بلند، چشمانى درشت و جذاب و موهايى پرپشت. وقتى قدم مىزند شانه هايش راستند و سرش پائين نيست، کاملا متفاوت با توابها. اعتماد به نفس از قيافهاش مىبارد. تضاد ظاهرش با قيافه توابها خيلى تو چشم مىزند. برعکس خيلىها که گويى مردههايىاند که راه مىروند و يا بدنشان را مىکشند، محکم قدم مىزند. هر کس مىتواند احساس کند که او يک مبارز است. مىگويد حکمش اعدام است. مىپرسم چرا، مىگويد:
- با اينکه فقط شش ماه با تشکيلات کومهله کار کردم، ولى چون اسلحه يکى از دوستانمان را در خانه مخفى کرده بوديم اعدام خواهم شد. با همسرم دستگير شدم. او احتمالا اعدام نشود چون انزجار دادن در حسينه را پذيرفته است.
کمى در سکوت قدم مىزنيم. ادامه مىدهد:
- چند روز پيش بازجو صدايم کرد و بهم گفت که اگر در حسينيه از کومهله اعلام انزجار کنم، حکمم را تخفيف خواهند داد. به او گفتم که اين کار را نخواهم کرد.
- آيا مىدانى چطور رژيم جرياناتمان را به زير ضرب برد؟
- آره، از خيلىها هم در مورد دستيگريشان پرسيدهام. ما توى تور بوديم. طورى ما را تحت نظر داشتند که مشکوک نشديم. آنها همه را تحت تعقيب و مراقبت قرار ندادند. يکى را اينجا، يکى را آنجا تعقيب کردند. تلفن اين آدمها را گوش مىدادند و از افرادى که به خانه شان مىرفتند عکس مىگرفتند. در مناطقى که تحت کنترل داشتند، آدمى را که سيگار و يا چيز ديگرى مىفروخت به طور ثابت مىگذاشتند. رژيم فکر مىکرد که احتياجى به تعقيب همه ندارد. با در دست داشتن بعضىها فکر مىکرد بقيه را هم به راحتى مىتواند دستگير کند. بخاطر همين هم متوجه غيبت عدهاى که به کنفرانس در کردستان رفتند نشد. کنفرانس در مناطق آزاد کردستان، مناطقى که در دست کومهله است برگزار شد. آخرين نفرها در شهريور سال پيش تهران را به قصد کردستان ترک کردند که در کنفرانس شرکت کنند. رژيم متوجه شد که تعدادى غيبشان زده، فکر کرد که ما متوجه تور شدهايم و شروع به دستگيرى کسانى کرد که در تور بودند. رژيم از يکى از دستگير شدهها مىخواهد که قرارى را به بيرون از زندان بفرستد تا کسى سر قرار بيايد. تشکيلات تمام قرارهايش را تا پايان کنفرانس به حالت تعليق در آورده بود. مىدانم که آن فرد قرارى براى فرد مسئول فرستاد که در فلان روز به فلان خيابان بيا و نشانه اين باشد که يک کليد در هوا بچرخان. قرار طورى ترتيب داده شده بود که گويى شخص مسئول يک مرد بايد باشد، در صورتيکه يک زن بود. نازلى وقتى قرار را دريافت مىکند متوجه مىشود که از زندان فرستاده شده است و به سر قرار نمىرود.
- ولى نازلى هم که دستگير شده است.
- آره، ولى بعدا دستگير شد.
دلم مىخواهد بيشتر در مورد چگونگى دستگير شدنمان بدانم. ولى نگهبان مىگويد که بايد به داخل اتاقهايمان برويم و منتظر بازديد باشيم. حتما يکى از مسئولين مىآيد تا ببيند همه چيز خوب پيش مىرود.
٭ ٭ ٭
بيش از يک هفته است که در اين بند زندگى مىکنم. توى راهرو قدم مىزنم که يک قيافه آشنا مىبينم. کنار شوفاژ نشسته، حامله است. نگاهش مىکنم و مىشناسمش، نينا است. کنارش مىنشينم، نمىدانستم که دستگير شده است. مىگويد:
- مىدانستم که اينجا هستى ولى نمىخواستم کسى بفهمد که يکديگر را مىشناسيم. توابها مراقبند و گزارش مىدهند.
- کى دستگير شدى؟ چرا در عرض يک هفته گذشته تو را نديدم؟
- علت اينکه مرا نديدى اين است که نمىتوانم زياد تکان بخورم. کمرم ناراحت شده و اگر تکان بخورم بچهام را از دست خواهم داد و هر طور شده مىخوام که بچهام را نگه دارم.
با تعجب نگاهش مىکنم، حرفهايش را نمىفهمم. ادامه مىدهد:
- ساعت ١١ صبح يک روز زمستانى بود که مىبايست سر قرار يک نفر از يک تشکيلات ديگر بروم تا خبر سلامتى دو تا از دوستانم را که از طريق کردستان از کشور خارج مىشدند دريافت کنم. من فقط رابط بودم ولى از اينکه مىبايست به سر آن قرار بروم عصبى بودم. ده دقيقه به ١١ سر قرار بودم، محل را چک کردم و خواستم که به داخل يک مغازه بروم که ناگهان دو نفر از پشت دستانم را گرفتند و نگذاشتند که داخل مغازه شوم. اول فکر کردم که اشتباه شده. براى همين شروع کردم به داد و بيداد راه انداختن تا توجه مردم را جلب کنم. به آنها گفتم من حامله هستم، چکار مىکنيد؟ چرا نمىگذاريد بروم و غيره. با اينکار مىخواستم فردى را که قرار است به ديدن من بيايد متوجه کرده و فرارى دهم. پاسدارها قوى بودند مرا به طرف ماشينى کشيدند و دهانم را باز کردند که ببينند سيانور نداشته باشم. توى ماشين بازديد بدنى شدم که ببينند اسلحه دارم يا نه. نمىدانستم موضوع چيست و سرشان داد مىزدم. يکى از آنها کنار من نشست و گفت حالا به اوين مىرويم و اين خانم در موردت برايمان خواهد گفت. ناگهان احساس خفگى کردم، احساس کردم که هوا نيست. به طرف ديگر ماشين نگاه کردم زنى در آنجا نشسته بود. دست راستش توى گچ بود، يعنى شکسته بود. سعى مىکرد صورتش را زير چادر پنهان کند. هنوز نمىدانستم موضوع چيست. پاسدار کنار من گفت آذر را نمىشناسى؟ وقتى اسم را شنيدم همه چيز را فهميدم. وقتى به پيچ اوين رسيديم بهم چشمبند زدند و سرم را به روى زانوهايم فشار دادند. به اوين رسيديم، مرا از آذر جدا کردند و به اتاقى بردند تا بازديد بدنى شوم. زن ٦٠ سالهاى در آن اتاق بود، به من گفت که تمام لباسهايم را در بياورم. تمام بدنم را خيلى دقيق گشت، رفتارش چندشآور بود. وقتى لباسهايم را پوشيدم نگهبان منتظرم بود و مرا با ماشين جلوى در زير زمين برد. نمىدانم آنجا را ديدهاى يا نه چون دوره بازجوييت را در کميته مشترک گذراندى. زير زمين اوين را براى بازجويى استفاده مىکنند. چشمبند را عوض کردند، که هيچ نورى نبينم. هيچ سوالى ازم نکردند، دستها و پاهايم را به تخت بستند. نام بازجو عليرضا بود که بعدا ديدمش و موهاى بور و صورت رنگ پريدهاى دارد، در مورد آذر پرسيد. اينکه آيا او را مىشناسم و حاضرم که حقيقت را بگويم يا نه. گفتم که حرفى براى گفتن ندارم. شروع به شلاق زدن کرد. دو نفر ديگر هم توى اتاق شکنجه بودند، نام يکيشان رحيم بود که بعدا بازجويم بود. مىدانستم که آذر آنها را سر قرارمان آورده است ولى مىگفتم که حامله هستم و نمىدانم چرا مرا دستگير کردهايد. شلاق زدن را ادامه دادند، بعد از مدتى گفتند که حالا با شلاق کلفت مىزنند. نمىدانستم که فرقى هم دارند تا اينکه اولين ضربه را خوردم. ساعت چهار آنها مرا به خانهام بردند. مىدانستم که در آن ساعت ديگر همه مىدانند که من دستگير شدهام. چون قرار بود ساعت يک خانه باشم. کسى در خانه نبود و چيزى هم پيدا نکردند و اين باعث عصبانيت بيشترشان شد. به زندان برگشتيم و دوباره مستقيما به اتاق شکنجه و تا شب مرا زدند. ساعت ده شب مرا به راهرو بردند و يک پتو سياه بهم دادند که در آنجا بخوابم. حالت تهوع داشتم و بخاطر درد خوابم نمىبرد. ادرارم قطع شده بود. يک ليوان آب و يک تکه نان با يک تخم مرغ بهم دادند. آب را خوردم. روز بعد و روز سوم هم فقط شلاق بود و درد. شبها از درد کليه خوابم نمىبرد، ادرارم نمىآمد. شب سوم که توى راهرو خوابيده بودم و غذايم دست نخورده کنارم بود، بازجو آمد و با لگد به پهلويم زد. همانطور که مىزد مىگفت اعتصاب غذا مىکنى! نشستم، پرسيد چرا غذايم را نخوردهام. گفتم چون درد شديد کليه دارم. چند دقيقه بعد مرا به بهدارى زندان بردند. دکترى آنجا کار مىکرد که خودش هم زندانى بود. مرا معاينه کرد به او گفتم که حامله هستم. دکتر به بازجو گفت که وضعم خطرناک است. دکتر گفت که اگر کليهام در عرض چند ساعت کار نکند بايد دياليز شوم. آمپولى را همراه سرم بهم زد و بعد از سه ساعت توانستم ادرار کنم. خوشحال شدم، دکتر هم خوشحال شد. بهم گفت که دياليز ممکن است براى بچه خطرناک باشد. پاهايم را پانسمان کرد. نيمههاى شب بود که بازجو آمد و خواست مرا با خود ببرد. صدايشان را مىشنيدم، دکتر گفت کليهاش الان دارد کار مىکند ولى امکان دارد دوباره از کار بيفتد. بازجو گفت مهم نيست، بزار بياد، کارهايى داريم که بايد انجام دهيم. دکتر گفت کليهاش از کار مىافتد. بازجو دوباره گفت مهم نيست. يادم نيست که دکتر چه گفت تهديد نکرد ولى گفت اگر مىبريدش، دوباره براى درمان اينجا نياريدش. بعد از کمى مکث بازجو گفت بعد از هر بازجويى ميارمش اينجا. آن شب آنها شلاق زدن را ادامه دادند و دوباره مرا به کلينيک بردند. من مدام مىگفتم که حامله هستم. آنروز صبح نمونه ادارم را گرفتند که چک کنند. بعد از يک ساعت گفتند که حامله نيستى، ولى من مىدانستم که حامله هستم. يک لحظه که با دکتر تنها بودم به او گفتم که مطمئنا حامله هستم و نمىخواهم بچهام را از دست بدهم، اگر مىتواند کارى برايم بکند. گفت سعى مىکنم. موقع ناهار دوباره مرا براى بازجويى بردند و اين بار شديدتر از قبل مىزدند. بازجو با لگد به شکمم مىزد و مىگفت که در مورد حاملگى دروغ گفتهام. گفت بخاطر دروغى که گفتهام صد ضربه شلاق بايد به کمرم بزنند. صد ضربه شلاق به کمرم زدند و بعد دوباره به پاهايم. ديگر مطمئن بودم که بچهام را از دست خواهم داد. بعد از آن مرا به بهدارى بردند، کليهام دوباره از کار افتاده بود. آنها دوباره سرم بهم وصل کردند و آمپول را در آن ريختند. دکتر عصبى و عصبانى بود. بهم گفت که اگر دياليز شوم بچهام را از دست مىدهم. بعد از چند ساعت توانستم ادرار کنم. دکتر گفت که بهتر است کف پاهايم را عمل کند. من مخالفت کردم و گفتم که بيهوشى براى بچهام بد است. گفت اگر بچهاى در کار باشد صدمه نخواهد ديد. او باور نمىکرد که بعد از اينهمه شکنجه واقعا حامله باشم. در يک لحظه که نگهبان از اتاق بيرون رفت گفت اگر حامله هستى بهتره که پاهايت را عمل کنم. چون تا پاهايت خوب نشوند به بازجويى نمىبرنت. و تا آن موقع هم معلوم شده که حامله هستى و ديگر به بازجويى نمىبرنت. موافقت کردم و او گفت که روز بعد عملم مىکند. شب چيزى نخوردم که براى عمل روز بعد آماده باشم. روز بعد ساعت دو بعد از ظهر مرا به اتاق عمل بهدارى زندان بردند. يک دکتر بيهوشى آنجا بود که احساس کردم از بيرون از زندان آوردهاند. ازم پرسيد که اطلاعاتم را دادهام يا نه. مهربان به نظر مىآمد، گفتم اطلاعاتى نداشتم که بدهم. حالت صورتش تغيير کرد ولى نگهبان داخل شد و نتوانست سوال ديگرى بکند و عمل را شروع کردند. در عرض چند لحظه بيهوش شدم. وقتى بهوش آمدم در يکى از اتاقهاى بهدارى بودم که سه تا مريض ديگر هم در آنجا بودند. نگهبانى کنارم بود و نگران بودم که در بيهوشى حرفى زده باشم که به آنها اطلاعاتى داده باشد. بعدا يکى از دخترهايى که در اتاق بود بهم گفت که وقتى بيهوش بودم نگهبان سوالاتى ازم کرده و من هم جواب دادهام. متوجه شدم که تمام جوابهايم همانهايى بودند که در بازجويى گفته بودم. بعد از به هوش آمدن سر درد شديد داشتم، مسکن خوردم و خوابيدم. براى يک هفته در بهدارى بودم و از دکتر خواستم که آزمايش حاملگى بکند. يک روز صبح يک ساعت بعد از آنکه نمونه ادرارم را براى تست حاملگى گرفته بودند مرا به بازجويى بردند. البته روى صندلى چرخدار چون بخاطر عمل نمىتوانستم راه بروم. آنها خيلى عصبانى بودند، مىگفتند که وقتشان را تلف کردهام و هيچ اطلاعاتى به آنها ندادهام و باعث دستگيرى کسى نشدهام. براى چند ساعت به شدت مرا زدند. ساعت سه بعد از ظهر شلاق زدن را قطع کردند و همه بازجوها رفتند، سکوت همه جا را در بر گرفته بود. يک ساعت بعد بازجو آمد و از من خواست که روى صندلى چرخدار بنشينم و مرا دو باره به بهدارى برد. وقتى که به بهدارى رسيدم همه نگهبانان زن دورم جمع شدند، يکى از آنها گفت مبارک باشه حامله هستى. جوابى به رفتار احمقانه شان ندادم. مرا روى تخت گذاشتند ولى تمام تنم به شدت درد مىکرد و نمىتوانستم روى هيچ قسمت بدنم بخوابم. دکتر آمد و به نرس گفت که مسکن بهم تزريق کند. پاهايم را معاينه کرد که بدتر از قبل از عمل بودند. اين دوره بازجويىام بود. بعد از دو هفته مرا به يکى از سلول هاى ٢٠٩ منتقل کردند. براى مدتى با دو تا تواب به نامهاى ليدا و ويدا بودم. يک دوره هم با زنى بودم که بخاطر بچههايش دستگيرش کرده بودند و خيلى شکنجه شده بود که آدرس بچههايش را بدهد ولى اطلاعاتى نداده بود. حالا نزديک دو ماه است که اينجا هستم و بيشتر اوقات نشستهام چون دکتر گفته که بخاطر کمرم اگر راه بروم بچهام را از دست خواهم داد.
٭ ٭ ٭
در هر اتاق يک تلويزيون روى ديوار روبروى در نصب شده است و صبحها حرفهاى يک ملا و يا مصاحبه زندانيان را پخش مىکند. هر روز صبح توابها مقدارى کاموا در وسط همه اتاقها مىگذارند و در حالى که به تلويزيون نگاه مىکنند براى پاسدارانى که در جبهههاى جنگ مشغول کشتن عراقىها هستند ژاکت مىبافند. از پرى در مورد اين ژاکت بافان مىپرسم و او مىگويد:
- اکثرشان مجاهدين هستند که خودشان را منافقين معرفى مىکنند، برخىشان هم از جريانات راست هستند.
از کنار در يکى از اتاقها رد مىشويم کسى را در گوشهاى نشانم مىدهد:
- او را مىبينى؟ تودهاى بوده است و همراه دوستانش هر روز صبح ژاکت مىبافد.
- چرا توى زندانند؟
- آزاد نمىشوند چون همکاريشان از نظر رژيم کافى نيست. رژيم مىگويد که آنها جاسوس شوروى بودهاند. به هر حال همانطور که مىبينى اينها همکاريشان با رژيم را در زندان هم ادامه مىدهند. براى برادرانشان در جبهه ژاکت مىبافند.
زنى را که در اتاق خودم است و براى جبهه ژاکت مىبافد نشان پرى مىدهم و مىپرسم آيا تودهاى بوده است. پرى مىگويد:
- نه او تودهاى نيست، اکثريتى است. همان جريانى که در مورد چپىها به رژيم اطلاعات مىداد که آنها را دستگير و اعدام کنند.
مىپرسم پس چرا اين يکى را دستگير کردهاند؟ پرى در حالى که مىخندد مىگويد:
- براى اينکه اين يکى خودش را معرفى نکرد و اطلاعاتش را در مورد روابط اکثريتىاش در اختيار رژيم نگذاشت. در واقع دوستان اکثريتىاش او را به رژيم معرفى کردند و باعث دستگيرىاش شدند.
در مورد چپها مىپرسم، آيا آنها ژاکت براى جبهه نمىبافند. پرى مىگويد:
- نه. چپهايى که بريدهاند به حسينيه مىروند که مصاحبهها را گوش کنند ولى از اين کارها نمىکنند.
دو تا زن را که در اتاق پنج هستند و روزى ديده بودم که ژاکت مىبافتند نشان پرى مىدهم. احساس مىکنم که مجاهد نبودهاند، آنها با چه جريانى بودهاند؟ پرى مىگويد:
- آنها راه کارگرىاند. براى جبهه ژاکت مىبافند و قبول دارند انزجار دهند. با توابها روابط خوبى دارند و معتقدند نبايد خودشان را متفاوت با توابها نشان دهند.
دو نفر ديگر را که به نظر مىآيد مجاهد نبودهاند و نماز مىخوانند ولى ژاکت نمىبافند، به پرى نشان مىدهم. آنها رابطه خوبى با توابها ندارند، با ما هم رابطهاى برقرار نمىکنند. ولى ديروز يکى از آنها به من سلام کرد و حالم را پرسيد. تعجب کردم چون از نظر آنهايى که اداى توابها را در مىآورند سلام کردن به ماها درست نيست، خطر سياسى دارد. پرى مىگويد:
- آن دو نفر چپ بودند. سال ٦٠ دستگير شدند و در سرکوبهاى آن سال خيلى شکنجه شدند. بالاخره به بازجويشان گفتند که دست از مبارزه کشيدهاند. جالب اينجاست که طرف رژيم هم نرفتند. يعنى کارهايى را که توابها مىکنند، انجام نمىدهند. حکمى هم ندارند مىبايست تا به حال آزاد مىشدند و بزودى هم آزاد مىشوند. آنها سعى مىکنند بىطرف بمانند، نه با ما باشند و نه با توابها. جالب اينه که دروغ هم نمىگن، اين کارهايشان را با تاکتيک توجيه نمىکنند. مىگن مىخوان برن بيرون و زندگيشان را ادامه بدن. مىگن نمىخوان مبارزه کنن. ته دلشان را هم که نگاه کنى ما را دوست دارند. براى همين هم وقتى توابى دورشان نباشد به ما سلام مىکنند و حتى خبر مىرسانند.
- اينطور که پيداست رژيم سعى مىکند زندانيان را عقب بنشاند و زندانيان هم براى فرار از شکنجه تا حدى عقب مىنشينند ولى گويى منتظرند که فشار نباشد تا دو باره سر جاى اولشان قرار گيرند.
- آره رژيم هم اين را خوب مىبيند. براى همين فشار را کم نمىکند. تيپهاى اينطورى هم با همکارى نکردنشان سطحى از مقاومت از خود نشان مىدهند. اينها نشان مىدهند که رژيم هم نمىتواند همه را از ارزشهايشان و از همه نظر عقب بنشاند. هر کس سعى مىکند از يک چيزهايى عقب ننشيند.
از پرى در مورد جريانات متفاوت چپى مىپرسم، اينکه آيا در بند ما هستند يا نه. مىگويد:
- همهاش چند تا هستند که اداى توابها را در مىآورند. ولى در اتاق شش بالا زياد هستند که اداى توابها را هم در نمىآورند.
زندانى جديدى آمده. گويى کسى او را نمىشناسد و او تظاهر به اين مىکند که فعاليت سياسى نداشته است. هر چند بعضى از ماها مىدانيم که شيلا با يک جريان چپ کار مىکرده ولى تظاهر به اين مىکنيم که او را نمىشناسيم. او نماز مىخواند و با ما هم حرف نمىزند. نمىخواهد بازجويش گزارش اينکه با مبارزان وارد رابطه شده است دريافت کند. هر روز به بازجويى مىرود و بعد از چهار روز معلوم مىشود که هيچ مدرکى بر عليه او ندارند. او همراه همسرش دستگير شده که اعترافاتى کرده و در ضمن گفته است که شيلا فعاليت سياسى نداشته است. به نظر مىرسد که بازجو حرفهاى او را باور کرده است چون برخى از اطلاعاتى که داده منجر به دستگيرى تعدادى شده است. بازجوى شيلا به او گفته در عرض چند روز آينده آزاد خواهد شد. کارى که همسر شيلا کرده است يعنى دادن برخى اطلاعاتش که منجر به دستگيرى تعدادى شده است و ندادن برخى اطلاعات ديگرش، برخورد بيشتر آنهايى است که زير شکنجه اطلاعات مىدهند. تا آنجا اطلاعات مىدهند که رژيم به آن آگاهى دارد و آنچه را که رژيم نمىداند و بخاطر آن تحت فشار قرار نمىگيرند، بروز نمىدهند.
٭ ٭ ٭
توى اتاق نشستهام و حوصلهام سر رفته، کاش يک راديو داشتم. يادم مىآيد وقتى بچه بودم يک راديوى کوچک داشتم که با آن مىخوابيدم. برنامهاى بود که براى ايرانىهاى خارج از کشور پخش مىشد و من دوست داشتم به آن گوش کنم. تا وقتى که خوابم مىبرد و مادرم صبحها که براى نماز بلند مىشد آنرا خاموش مىکرد. کاش يک اتاق براى خودم داشتم و مىتوانستم خودم تعيين کنم که کى بيرون بروم و با ديگران باشم و يا کى بخوابم و کى بيدار شوم. دلم مىخواست آزادى اينرا داشتم که هر وقت دوست دارم دراز بکشم و به بيرون فکر کنم، تخيلاتم را به دست ابرها بسپارم که مرا به دنياى بيرون ببرند. دلم مىخواست اين چشمها اينجا نبودند که مرا نگاه کنند و در موردم گزارش بنويسند. کاش زندگى اينها هم در گرو اينکه در مورد افرادى مثل من چه مىنويسند، نبود. هيچ کتاب بدرد خورى هم اينجا نيست. کتابى را که در نقد مارکسيسم است برمىدارم ولى خيلى خسته کننده است. بايد سعى کنم آنرا بخوانم، مجبورم مغزم را با همين آشغالها فعال نگه دارم. گاهى نمىتوانم از خنديدن به مجادلات درون کتاب خوددارى کنم و متوجه مىشوم که برخى از توابها حواسشان به من است. مىتوانم فقط کدهايى را که از مارکس آورده بخوانم و کارى به تحليل کتاب نداشته باشم. احساس مىکنم خواندن کدها جالب است. نزديکم زنى که دو تا بچه با خود دارد و الان خواب هستند، دارد نماز مىخواند. ناگهان به زمين مىافتد و بدنش مثل برگى اسير باد مىپرد. خشکم زده است تا به حال آدمى را در اين وضعيت نديدهام، نمىدانم چه بکنم. زندانيان دورش جمع مىشوند، يک نفر قاشقى در دهانش مىگذارد. مسئول داروئى بند وارد اتاق مىشود و مشغول معاينه اوست.ناگهان به زمين مىافتد و بدنش مثل برگى اسير باد مىپرد. خشکم زده است تا به حال آدمى را در اين وضعيت نديدهام، نمىدانم چه بکنم. زندانيان دورش جمع مىشوند، يک نفر قاشقى در دهانش مىگذارد. مسئول داروئى بند وارد اتاق مىشود و مشغول معاينه اوست. به راهرو مىروم و قدم مىزنم. بيچاره بچههايش، يکىشان ٨ ماهه است و ديگرى دو ساله. هر دو ضعيف و عصبىاند، غذاى کافى به بدنشان نمىرسد.
٭ ٭ ٭