زير بوته لاله‌عباسى،  نسرین پرواز

اعدام

غروب پنجشنبه است، احساس مى‌کنم زندانيان عصبى‌اند، چرا؟ صداى عجيبى مى‌شنوم، گويى آهن تخليه مى‌کنند. آرزو را مى‌بينم که متفکرانه در راهرو قدم مى‌زند. او در رابطه با کومله دستگير شده است و اعدامى است. قبل از من دستگير شده، يک سال و نيم است که در زندان است. به او مى‌رسم و مى‌پرسم آيا مى‌توانم با او قدم بزنم، مى‌گويد: با کمال ميل. مى‌پرسم آيا دارند بند و سلولهاى ديگرى درست مى‌کنند؟ مى گويد چطور مگه؟ مى‌گويم صداى تخليه آهن را نشنيدى؟ نگاهم مى‌کند و مى‌گويد:

- اين صداى تخليه آهن نبود، صداى رگبار گلوله بود. شب اعدام است.

باورم نمى‌شود عرق سردى تمام تنم را در بر مى‌گيرد. هفته پيش هم اين صدا را شنيدم ولى کسى نگفت که صداى چيست. نمى‌دانم چه بگويم، انگار مغزم يخ زده است. آرزو مى‌گويد:

- بعد از رگبار گلوله، اگر به دقت گوش کنى صداى تک گلوله‌ها را مى‌شنوى. آنها به همه اعدامى‌ها يک گلوله مى‌زنند، تير خلاص تا مطمئن شوند که مرده‌اند. حالا اين اعدامها هفته‌اى يک بار است، سال پيش هر شب صدتا را اعدام مى‌کردند. با شمارش تک گلوله‌ها بعد از رگبار مى‌فهميديم که چند نفر اعدام شده‌اند. هفته پيش هشتاد نفر را اعدام کردند. بزودى مى‌فهميم امشب چند نفر را اعدام کرده‌اند.از من مى‌خواهد به دنبالش بروم. آرزو به اتاق شش مى‌رود و به طرف زندانى‌اى مى‌رود که کنار پنجره باز ايستاده است و گوشش را به آن چسبانده است. آرزو با او چند کلمه‌اى رد و بدل مى‌کند و بر مى‌گردد، مى‌گويد ٩٠ تا گلوله شمرده است.

احساس غمگينى تمام وجودم را در برگرفته است. نمى‌دانم چه بگويم. آرزو مى‌گويد:

- ناراحت نشو. اينجا زندان است. شنيدم حکم تو هم اعدام است، راست است؟

- آره چون مصاحبه تلويزيونى را قبول نکردم.

- آن مصاحبه تلويزيونى را ديدم. از من و همسرم هم خواستند که در آن مصاحبه تلويزيونى شرکت کنيم، ما هم قبول نکرديم. به ما گفتند که آخرين شانس براى فرار از اعدام است. ناراحت نيستم، خودم خواستم که سرنوشتم اين باشد. دوست هم ندارم کارى را که غلط مى‌دانم بکنم. برم بگم رژيم خوب است، دروغ از اين بزرگتر؟ تمام زندگى‌ام براى برابرى مبارزه کرده‌ام و اين رژيم دشمن آزادى و برابرى است. حالا برم بگم اين رژيم خوب است. مردم مرا مى‌شناسند، نمى‌خواهم بعد از ده سال کمک گرفتن از آنها، احساس حقارت بکنند. تو چى، چه مدت است که فعاليت تشکيلاتى مى‌کنى؟

- کلا دو سال است.

- عادلانه نيست تو نبايد کشته بشى، خيلى جوونى. مردم حقيقت را مى‌فهمند، آنها در مورد تو همان قضاوتى را که در مورد من مى‌کنند، نخواهند کرد. خوب است که به آن مصاحبه تلويزيونى نرفتى ولى چه اشکالى دارد که نوشتن انزجار را قبول کنى که اعدام نشوى. مردم به افرادى مثل تو احتياج دارند، نبايد بگزارى که رژيم بکشتت. نوشتن انزجارنامه هيچى نيست، معنى‌اى نداره. وضعيت تو با وضعيت من و همسرم متفاوته. ما بايد بريم و اعدام بشيم. دو تا بچه کوچک دارم، اميدوارم که درک کنند.

- نمى‌توانم چنين کارى بکنم. نمى‌توانم به خودم دروغ بگويم و بنويسم که رژيم خوب است و من کار اشتباهى کرده‌ام که فعاليت سياسى برعليه اش کرده‌ام. وقتى آزاد شوم چکار مى توانم بکنم؟ مردم دوباره بهم اعتماد مى‌کنند؟ چرا بايد بهم اعتماد کنند؟ اگر بگويم که رژيم خوبست چطور مى‌توانم به مردم توضيح بدهم که اين کار من درست بوده است؟ مى‌تونم بهشون بگم که اگر در مبارزه‌شان دستگير شدند آنها هم همين کار را بکنند؟ جدا از همه اينها نمى‌توانم چنين کارى بکنم. در تمام عمرم کارى که قبول نداشتم نکردم و حرفى را که قبول نداشتم نگفتم. ترجيح مى‌دهم که بميرم تا اينکه چنين کارى کنم.مدتى با هم بحث مى‌کنيم ولى هيچ يک نمى‌توانيم ديگرى را قانع کنيم. دير شده است، بنابر اين جدا شده و به رختخوابهايمان مى‌رويم. به صداى تخليه آهن که رگبار گلوله بود فکر مى‌کنم و آرزو مى‌کنم که اى کاش حالا هم نمى‌دانستم که صداى چه بود.

٭ ٭ ٭

حدود يک ماه است در اين زندان هستم و دوستان خوبى دارم. تعدادى از زندانيان منتظر اعدام هستند. بيشتر آنها از رده‌هاى بالاى گروهها بوده‌اند و حاضر نشده‌اند که در مصاحبه تلويزيونى شرکت کنند و يا در حسينيه اوين اعلام انزجار کنند. من منتظر دادگاه هستم و مى‌دانم که حکمم اعدام خواهد بود. زندانيان معمولا دو يا سه ماه بعد از دادگاهشان اعدام مى‌شوند. امروز صبح دختر جوانى را از اتاقمان براى بازجويى صدا کردند و حالا بيست سال پيرتر از وقتى که رفت برگشته است. بى‌صدا گريه مى‌کند، محبوبه يکى از مجاهدين به سراغش مى‌رود و از او مى‌پرسد که چه اتفاقى افتاده است. صداى دختر را مى‌شنوم:

- امروز صبح وقتى مرا براى بازجويى بردند. ابتدا چند تا سوال کردند و بعد از کتک زدن گفتند که صبر کنم تا با همسر و برادرم ملاقات داشته باشم. آنقدر خوشحال بودم که درد شلاق را احساس نمى‌کردم. بعد از ظهر از من خواستند به دنبالشان بروم. چشم‌بند داشتم ولى احساس کردم وارد اتاقى شده‌ام و همچنان که در اتاق راه مى‌رفتم گهگاهى سرم به چيزى مى‌خورد. بازجو بهم گفت که مى‌توانم چشمبند را بردارم. در اتاقى بودم که حدود چهل نفر را از سقف دار زده بودند. من در کنار جسد آويزان برادرم و روبروى جسد آويزان شوهرم ايستاده بودم. وقتى آنها را ديدم احساس کردم که سرم گيج مى‌رود و افتادم. وقتى بهوش آمدم در راهرو بودم.

دختر همچنان مى‌گويد و اشکهايش روان است ولى من ديگر نمى‌توانم بشنوم و از اتاق بيرون مى‌روم.

بلندگو اسم شيلا را مى‌خواند که به بازجويى برود، و همه فکر مى‌کنيم که براى آزادى است، خودش هم همينطور فکر مى‌کند. شيلا آماده مى‌شود و مى‌رود. زهره يکى از توابان را هم براى بازجويى صدا مى‌کنند. زهره تنها توابى است که با جريانات چپ بوده است. او در اوايل سال ٦٠ دستگير شده است و اوايل مبارز بوده است. براى يک سال در مقابل زندانبانان مى‌ايستاده و حتى جواب لاجوردى را هم مى‌داده است. بعد از رفتن به سلول انفرادى و کتک‌هاى هر روزه تواب مى‌شود.

عصر شيلا با قيافه‌اى ناراحت برمى‌گردد. دورش جمع مى‌شويم مى‌گويد:

- امروز صبح وقتى مرا صدا کردند، مرا تا دم در زندان هم بردند. حتى بازديد بدنى شدم و تا در اصلى هم رفتم. خيلى خوشحال بودم، فکر کردم که دارم آزاد مى‌شوم. دم در اصلى گفتند که بايد براى پاسخ گويى به چند سوال برگردم. به ساختمان ٢٠٩ بردنم و دوباره پرسيدند که آيا هيچ فعاليت سياسى‌اى داشته‌ام و يا کسى را که فعاليت سياسى داشته است مى‌شناسم و من گفتم نه. آنوقت آنها زهره را به داخل اتاق آوردند و او با ديدن من گفت بله، من او را در خانه حنا ديدم. دوبار او را وقتى که داخل خانه مى‌شد و از خانه خارج مى‌شد ديدم. من وقتى او را ديدم خودم توى اتاق بودم و پشت پنجره ايستاده بودم. او از حياط رد شد، مطمئن هستم که خودش است. بازجو به او گفت که از اتاق بيرون برود و به من گفت مى‌دانم که خيلى ناراحت هستى، فکر مى‌کردى حالا بيرون خواهى بود. برو و به دقت فکر کن، فردا صدات مى‌کنم و مى‌خوام که وقتى آمدى همه چيز را بنويسى. نمى‌خوام بهم زحمت کتک زدنت را بدى. همه چيز را مى‌دانم و فقط مى‌خوام خودت آنها را بنويسى.

٭ ٭ ٭

من و راز تصميم مى‌گيريم که به روابطمان نظمى بدهيم که هم باعث رشدمان بشود هم دچار خرده‌کارى نشويم هم آنکه روابطمان از اين حالت خودبخودى در بيايند. در مورد اينکه هر کداممان با چه کسانى رابطه را بطور منظم حفظ کنيم و در مورد چه موضوعاتى بحث کنيم، تبادل نظر مى‌کنيم. فکر مى‌کنيم بخشى از کارى را که در بيرون مى‌کرديم مى‌توانيم در اينجا هم بکنيم.

 روز ملاقات است، هر بيست روز يکبار با پدر و مادر و خواهران و برادرانمان که بالاى چهل سال هستند مى‌توانيم ملاقات داشته باشيم. در روزهاى ملاقات بهترين لباسم را مى‌پوشم و سعى مى‌کنم خودم را شاد و سرحال به خانواده‌ام نشان دهم. بالاخره آنها نبايد شريک زندان من باشند. به ملاقات مى‌روم، تنها مادر و پدرم هستند. پدرم با نگرانى مى‌پرسد:

- وقتى هواپيماهاى عراقى مى‌آيند که بمباران کنند شما جاى امنى داريد که به آن پناه ببريد؟ منظورم اين است که اگر زندان را بمباران کنند شماها کشته مى‌شويد!

- جاى پنهان شدن از ترس بمب را نداريم. ولى نگران نباش ديوارهاى اينجا با بمب صدام خراب نمى‌شن، خيلى کلفت هستند.

مادرم گريه مى‌کند، گوشى را مى‌گيرد و التماس کنان مى‌گويد:

- انزجار بنويس که اعدامت نکنند.

- مى‌دونى که چنين کارى نمى‌کنم، پس ديگه نگو.

 - به مردم گفته‌ام که به انگليس برگشته‌اى. کسى نمى‌داند که زندان هستى. نمى‌تونم به کسى بگم که زندان هستى.

احساس مى‌کنم آتشم مى‌زنند ولى سعى مى‌کنم خودم را کنترل کنم. مى‌گويم:

 - اين مشکل خودته. من از اينکه در زندان هستم خجالت نمى‌کشم. کارى نکرده‌ام که خجالت بکشم. اگر دوست دارى به همه بگو مرده‌ام، خودت هم مى‌تونى فکر کنى که مرده‌ام. مجبور نيستى به ملاقاتم بيايى. از گريان ديدنت هم لذتى نمى‌برم، در واقع ترجيح مى‌دهم اينجورى نبينمت.

- اگر ازدواج مى‌کردى الان اينجا نبودى.

- من هيچ ارزشى براى آن زندگى‌اى که ايدآل توست قائل نيستم. مرا با آرزوهاى خودت قضاوت نکن. احساس مى‌کنم که از عصبانيت دارم منفجر مى‌شوم. پدرم گوشى را با عصبانيت از مادرم مى‌گيرد و به او مى‌گويد که دست از سرم بردارد. نمى‌توانيم زياد با هم حرف بزنيم، گوشى قطع مى‌شود. دستى براى آنها تکان مى‌دهم و قبل از آنکه نگهبان داد بزند که کابين‌ها را خالى کنيم، از آنجا مى‌روم. نگاهشان را در پشت سرم احساس مى‌کنم. به پشت پرده مى‌روم و احساس مى‌کنم که مملو از خشم هستم. در تمام زندگى‌ام با اعمال نظر عقب مانده مادرم بر زندگى‌ام مبارزه کرده‌ام. مى‌دانم که به خاطر علاقه‌اش اين برخوردها را دارد. ولى اى کاش به خاطر علاقه‌اش استقلالم را به رسميت مى‌شناخت. يادم مى‌آيد وقتى که فقط شانزده سال داشتم دور از چشم من ترتيب ازدواجم را با پسر خاله‌ام داده بود. در مورد آن با دايى و خاله‌ام حرف زده بود و در غياب من برنامه چيده بود. يک روز خاله‌ام آمد و مادرم به من گفت که برويم برايم حلقه بخرند. من مخالفت کردم و گفتم که با پسر خاله‌ام ازدواج نمى‌کنم. مادرم حتى به پدرم تمام حقيقت را نگفته بود. پدرم فکر مى‌کرد که من خودم مى‌خواهم با پسر خاله‌ام ازدواج کنم و از اين بابت خوشحال نبود. آنروز مادرم به من التماس کرد که براى خريد حلقه بروم و گفت که اگر بعدا پشيمان شدى بهمش مى‌زنيم. من هم مى‌دانستم که اگر قبول کنم ديگر نمى‌توانم بهمش بزنم. مادرم را مى‌شناختم، فکر کردم امکان ندارد که در آن سن و آن هم با پسر خاله‌ام که هيچ احساسى نسبت به او نداشتم ازدواج کنم. به خانه دوستم رفتم و به خواهرم گفتم که به مادرم بگويد که نمى‌داند به کجا رفته‌ام. شب برگشتم از دستم عصبانى بود ولى خودم خوشحال بودم که به او گوش نداده بودم.

گاهى دلم براى مادرم مى‌سوزد. بخاطر سادگى‌اش و اينکه خودش هم از زندگى هيچ لذتى نبرده است. ولى در عين حال رفتارش عصبى‌ام مى‌کند. تمام عمرم مجبور بودم که با اعمال نظرهايش مبارزه کنم. شانس آوردم که پدرم موافق تحصيل و آزادى ما بود. وگرنه معلوم نبود چه به سرم مى‌آمد. مادرم مدام سعى مى‌کرد که مرا به پاى ازدواج با کسى که به نظر خودش خوب بود بکشاند. از اينکه هرگز اجازه ندادم هيچ خواستگارى برايم به خانه بيايد از دستم عصبانى بود. هميشه سعى مى‌کرد راهى را که به نظر خودش درست بود برايم تعيين کند و من مجبور بودم با دعوا و به زور آزاديم را بگيرم. از طرز لباس پوشيدن گرفته تا رفت و آمد با دوستانم را با زور تثبيت کردم. وگرنه مادرم دوست داشت که مثل خودش زود ازدواج کنم و بچه دار شوم. زندگى‌اى که تصورش هم برايم دردناک است.

 در راه برگشتن به بند مدتى منتظر اتوبوس مى‌ايستيم ولى نمى‌آيد. زندانبان از ما مى‌خواهد که پياده به بند برگرديم. چقدر قدم زدن در هواى باز دوست داشتنى است، حتى با چشم‌بند. باغچه‌هاى کوچک پر از گلهاى قشنگ همه جا هستند. گلهايى که توابها کاشته‌اند، باغچه‌هايى که توابها کارشان را مى‌کنند. نگهبانى که ما را با خود مى‌برد مرد پيرى است. قدى کوتاه دارد با بدنى لاغر و رنج کشيده. صورت لاغرش را ته ريش سفيدى پوشانده است. موهاى سرش سفيدند و با اينکه کوتاه هستند آشفته به نظر مى‌رسند. شايد يادش رفته سرش را شانه بزند. لباسهايش تيره‌اند و راهى تا مندرس شدن ندارند. افسردگى از صورتش مى‌بارد. از يکى از زندانيان که کنارم دارد مى‌آيد و مى‌دانم تواب نيست در مورد نگهبان مى‌پرسم. اينکه با اين سنش اينجا کار مى‌کند، بايد بازنشسته باشد. مى‌گويد:

- او سه تا از پسرانش را در جنگ ايران و عراق از دست داده است و يکى از پسرانش را مجاهدين ترور کردند. او ما را بعنوان دشمنانش مى‌بيند و دوست دارد در زندان کار کند.

 دلم براى پيرمرد بيچاره مى‌سوزد، در يک سردرگمى است و در همين سردرگمى خواهد مرد. او فکر مى‌کند که ما مسئول مرگ پسرانش هستيم. نمى‌داند که اين رژيمى که برايش کار مى‌کند، مسئول مرگ آنهاست.

٭ ٭ ٭

توى هواخورى قدم مى‌زنم و به دنياى بيرون فکر مى‌کنم که خيلى دور به نظر مى‌رسد. دلم براى موسيقى خيلى تنگ شده است، کاش يک راديو و يا ضبط داشتم. برخى از آهنگهايى را که به ياد دارم آرام زمزمه مى‌کنم. آهنگى از جان لنون را که وقتى انگليس بودم و در آرامش زندگى مى‌کردم، دوست داشتم، به ياد مى‌آورم. پرى مى‌آيد. مى‌پرسد که مى‌تواند با من قدم بزند. مى‌گويم حتما. احساس مى‌کنم غمگين است هرچند که مثل هميشه مى‌خندد. مى‌پرسم از چيزى ناراحت است؟ مى‌گويد:

 - آره، دوست دارم قبل از اينکه براى اعدام صدايم بکنند چيزى را بهت بگويم ولى نمى‌دانم که چه عکس‌العملى نشان خواهى داد. نمى‌خواهم که دوستى‌مان قطع شود و نگرانم که اگر بهت بگم رابطه‌ات را باهام قطع کنى.

نمى‌دانم چه بگويم. نگاهش مى‌کنم، هيچ چيز بدتر از همکارى نيست که او نمى‌کند پس چرا اينقدر نگران است؟ ادامه مى‌دهد:

 - ولى فکر مى‌کنم که بايد بهت بگويم. وقتى دستگير شدم، شوکه بودم. آنها مرا مستقيما به اتاق شکنجه بردند و شروع به زدن کردند. رابطم را مى‌خواستند و من هم گفتم که کجا مى‌توانند پيدايش کنند.

 پرى بينى‌اش را مى‌گيرد و اشکش را پاک مى‌کند. احساس مى‌کنم نمى‌توانم راه بروم. از او مى‌خواهم که بنشينيم. در گوشه‌اى مى‌نشينيم و اشکهاى او روان مى‌شوند. دوست دارم من هم گريه کنم ولى سعى مى‌کنم خودم را کنترل کنم. حالا ديگر راحت‌تر مى‌توانم احساساتم را کنترل کنم. پرى ادامه مى‌دهد:

- مى‌دانم که چه کرده‌ام. مى‌دانم که اعدام هم اشتباهم را پاک نمى‌کند.

گريه امانش نمى‌دهد. مى‌گويم:

- ولى تو عمدا او را نياوردى. اگر شکنجه‌ات نمى‌کردند هرگز اسمش را هم نمى‌گفتى. همه اشتباه مى‌کنند. بايد به عنوان يک اشتباه بهش نگاه کنى. وگرنه قبل از اينکه اونها بکشنت ديوانه مى‌شى. به خودت نگاه کن و به بقيه، تو با اعتماد بنفس هستى و سر زنده‌اى، اونها را ببين مثل مرده‌ها قدم مى‌زنند.

- ولى او هم به اعدام محکوم شده است. من باعث مرگش شدم.

پرى گريه مى‌کند. احساس خفگى مى‌کنم، نمى‌دانم چه بايد بکنم. سعى مى‌کنم دلداريش بدهم. کمى سرحال مى‌آيد و دوباره آن خنده‌هاى قشنگ بر لبانش نمايان مى‌شوند. از او مى‌خواهم که موهايم را مثل موهايش ببافد، من بلد نيستم مثل او ببافم. در حالى که سعى مى‌کند يادم دهد، موهايم را مى‌بافد.

٭ ٭ ٭

هواخورى بسته است و مجبورم توى اتاق بنشينم. کاش کتاب جالبى براى خواندن داشتم. قفسه کتاب را نگاه مى‌کنم، قرآن همراه چند تا کتاب اسلامى را مى‌بينم. حالا که همه قوانين بر مبناى اسلام است بهتر است که اسلام را بهتر بشناسم. يادم مى‌آيد آخرين بارى که قرآن را خواندم سيزده سال داشتم. سوره النسا را خواندم و عصبانى شدم. از پدرم پرسيدم فکر مى‌کنى برادرانم عاقل‌تر و فهميده‌تر از من هستند؟ پدرم گفت به هيچ وجه. گفتم پس چرا اينجا در قرآن مى‌گه که مردها عاقل‌تر و برتر از زنان هستند و بايد اختيار زنان در دست مردان باشد؟ اينجا مى‌گه که فرزند پسر دو برابر دختر ارث مى‌برد. من به خدايى که مرا قبول ندارد و مردها را برتر از زنان مى‌داند، ايمان ندارم. پدرم سعى کرد مرا قانع کند که نبايد خدا را با حرفهايش قضاوت کنم. مى‌گفت اين حرفها براى هزار و چهارصد سال پيش بوده که انسان هنوز متمدن نبوده.

آنروز خيلى با پدرم بحث کردم ولى نه من توانستم او را قانع کنم و نه او مرا. بعد از آن ديگر خدا را باور نداشتم و ترس از خدا که در همه بچه‌ها ايجاد مى‌کردند و مى‌کنند نيز خوشبختانه از وجودم رخت بر‌بست. يادم مى‌آيد که براى مدتى طبق عادت قبل از امتحان دعا مى‌کردم که امتحانم خوب شود. ولى از آنجايى که درس خوان نبودم خراب مى‌شد. بعد به خدا فحش مى‌دادم که خيلى بى‌عرضه است و نمى‌تواند در امتحان کمکم کند. بعد به خودم مى‌گفتم ديدى خدايى نيست. اگر بود با اين فحشهايى که بهش دادى تا حالا يک بلايى سرت مى‌آورد. حالا حدودا ده سال بعد دوباره قرآن را مى‌خوانم تا ببينم چقدر برداشت آنزمانم درست بوده است. سوره النور را باز مى‌کنم، نوشته است: پيغمبر به زنان با ايمان بگو که چشمها و بدنشان را در برابر غريبه بپوشانند. به آنها بگو که سينه و شانه‌هايشان را و همه بدنشان را به جز براى شوهرانشان بپوشانند.

 اين طور که پيداست قرآن توسط يک مرد براى مردان ديگر نوشته شده است که چطور با زنان رفتار کنند و آنها را تحت کنترل خود داشته باشند. سوره النسا را باز مى‌کنم و مى‌خوانم:

 اگر در مورد زنانتان نگرانيد که اطاعت شما را نکنند، اول با آنها حرف بزنيد. اگر فايده‌اى نداشت آنها را بزنيد.

 نمى‌دانم چطور زنها مى‌توانند چنين چيزى را بخوانند و خشمگين نشوند و از آن متنفر نباشند. چقدر در اين موقعيت قرآن خواندن من با وقتى که نوجوان بودم فرق دارد، آنموقع عصبانيم مى‌کرد ولى حالا آتشم مى‌زند. بى‌خود نيست که خيلى از مردها اينقدر در رابطه با زنها احمق هستند، بخشا بخاطر همين مذهب است که قاطى فرهنگ شده. دوباره قرآن را باز مى‌کنم، سوره البقره مى‌آيد:

- زنان شما کشتزار شما هستند، براى کشت (باردار کردنشان) به آنها نزديک شويد.

 از خواندن چنين رهنمود‌هاى ضدزن و عقب مانده حالت تهوع پيدا کرده‌ام. حالا عينى‌تر درک مى‌کنم که آنچه حکومت اسلامى بر سر زن مياورد، عين فرامين خدا و اصول اسلام است. چه آنجا که بايد خود را بپوشانند، چه آنجا که بايد تنبيه شوند و چه آنجا که به عنوان يک انسان برابر با مرد به حساب نمى‌آيند. قرآن را سرجايش مى‌گذارم و مى‌روم که قدم بزنم و نفسى بکشم.

در هواخورى قدم مى‌زنم و به پنجره‌هاى بند بالا نگاه مى‌کنم. مى‌دانم که فريده بالاست ولى نمى‌دانم چه مى‌کند و آيا حالش خوب است يا نه. تماس زندانيان بندهاى متفاوت با يکديگر ممنوع است. هنوز ظهر نشده و من هم دارم در هواخورى قدم مى‌زنم. براى دستشويى رفتن داخل بند مى‌شوم. نزديک دستشويى مى‌شوم، جلوى درهاى دستشويى خون تازه و لخته شده زيادى روى زمين ريخته است. با ديدن آنهمه خون زانوانم مى‌لرزند و حالت تهوع پيدا مى‌کنم. مى‌گويند گلى يکى از هم اتاقى‌هايم خون بالا آورده است. گلى با رنگ پريده روى زمين نشسته است. چند تا از زندانيان دورش را گرفته‌اند. مى‌گويند کسى رفته دفتر که از نگهبان بخواهد که گلى را به بهدارى بفرستند. ديدن اين همه خون حالم را دگرگون کرده است، به ياد زمانى مى‌افتم که يک گوسفند را قربانى کرده بودند و خون زيادى روى زمين ريخته بود. از دستشويى رفتن مى‌گذرم و به هواخورى بر مى‌گردم. حدود يکسال است که گلى در زندان است و جرمش اين است که به مجاهدين کمک مالى کرده است. تواب نيست ولى اداى توابها را در مى‌آورد. ما را دوست دارد ولى علنا با ما حرف نمى‌زند که برايش گزارش رد نکنند. از يک خانواده پولدار است ولى هنوز نتوانسته‌اند او را از لاجوردى بخرند. به اتاق مى‌روم که ببينم او را به بيمارستان برده‌اند يا نه و مى‌بينم که با رنگ پريده در اتاق نشسته است. از او مى‌پرسم:

- به بيمارستان نمى‌برندت؟

- نمى‌گن نمى‌بريم، ولى نمى‌برند.

- ولى اگر خون‌ريزى معده‌ات قطع نشه چه اتفاقى خواهد افتاد؟

با لبخند سردى مى‌گويد:

- کى اهميت مى ده؟

طى روز گلى دراز کشيده است و يک ظرف کنارش است که اگر بالا آورد در آن بريزد. رنگش کاملا سفيد است، نگرانش هستم.

 وقت خواب است، مى‌خوابيم ولى ذهنم مشغول گلى است. بخاطر اينکه جاى اضافى‌اى نيست که ظرفى کنار گلى براى بالا آوردنش بگذارند، کسى نزديکش نشسته که اگر او به ظرف نياز داشت به او بدهد. چشمانم را مى‌بندم و سعى مى‌کنم بخوابم. به خانواده‌ام فکر مى‌کنم، سعى مى‌کنم تصور کنم که امروز چه کرده‌اند. به هستى فکر مى‌کنم و به پارکهاى مه‌آلود که وقتى در انگليس بودم خيلى دوست داشتم. با صداى عجيبى بيدار مى‌شوم. به اطرافم نگاه مى‌کنم، اين گلى است که دارد روى پتويش خون بالا مى‌آورد. به نظر مى‌رسد زندانى‌اى که کنارش نشسته بوده است خوابش برده و صداى گلى را که ظرف خواسته، نشنيده است. گلى نتوانسته ظرف را بر دارد و روى پتويش بالا آورده است. حالا دارد توى ظرف بالا مى‌آورد، خون تازه. حالت تهوع دارم به دستشويى مى‌روم. نمى‌دانم گلى يا هر آدمى چقدر خون دارد که بعد از اينهمه خون بالا آوردن مى‌تواند زنده بماند.

زندانى جديدى به اتاقمان آمده، نامش روژين است. يک سال است که دستگير شده و در بند ديگرى بوده. سه ماه پيش به سلول انفرادى منتقل شده و حالا هم اينجاست. روژين سر حال و زيباست و وقتى راه مى‌رود سرش به طرف عقب متمايل است. گاهى دوست دارم با نگاه کردن به ظاهر آدمها وضعيت سياسى و روحى‌شان را حدس بزنم. احساس مى‌کنم همه آنهايى که سر به زير و با شانه‌هاى افتاده راه مى‌روند تواب و يا بريده هستند. آنها غمگين، بى‌هدف، بى اعتماد بنفس و بى اعتقاد هستند. يا اصلا با کسى حرف نمى‌زنند و يا خيلى کم حرف مى‌زنند. در بند به اين شلوغى، انفرادى زندگى مى‌کنند. چشمانشان براق و زنده نيست، مثل سنگ است. لباسهاى تيره و بى رنگ مى‌پوشند. در حالى که مبارزان که تعدادشان خيلى کم است کاملا متفاوت هستند. بند ما حدود چهارصد و پنجاه نفر زندانى دارد، به غير از زير اعدامى‌ها که الان شش نفر هستند، همه‌اش هفت نفر هستيم که با بقيه متفاوتيم. گويى در چشمان مبارزان آتشى روشن است که وجودشان را گرم نگاه مى‌دارد. حالت دهانشان رو به پائين نيست و حرف مى‌زنند. ايستاده راه مى‌روند و سعى مى‌کنند لباسهاى شاد و رنگى بپوشند. مرده و غمگين به نظر نمى‌آيند. گويى رژيم خيلى‌ها را از نظر روحى کشته است، و فقط جسمشان زنده است. حال آنکه بعضى از ما که از نظر روحى زنده هستيم، بخاطر شکنجه وضعيت جسمى خوبى نداريم.

شبها خيلى سرد است و ما به اندازه کافى پتو نداريم. با اين حال گاهى شبها بعضى‌ها يکى از پتوهاى زندانيان ديگر را که خوابند به روى خود مى‌کشند و صبح آنهايى که پتويشان رفته است سرما خورده‌اند. ديشب هم کسى يکى از دو پتوى مرا برداشته است و امروز صبح با تن درد و سرما خوردگى بيدار شده‌ام. ساعت شش از خواب بيدار مى‌شويم و ساعت هشت صبحانه مى‌خوريم. نمى‌دانم چرا بايد اينقدر زود بيدار شويم و همه گرسنه منتظر صبحانه بنشينيم. بين صبحانه تا ناهار ساعت سکوت است و زندانيان کتاب مى‌خوانند و يا مصاحبه زندانيان در حسينه را که از تلويزيون پخش مى‌شود، نگاه مى‌کنند. ولى طى اين مدت همه گرسنه هستيم و نمى‌توانيم کار زيادى بکنيم. ماهى يکبار بايد اتاقمان را خانه تکانى کنيم. همه چيز را به هواخورى مى‌بريم و ديوارهاى اتاق را از بالا تا پائين مى‌شوييم. همه اتاقها اين کار را مى‌کنند، چه وقت و انرژى هدر دادنى. شايد هم چون تعداد زندانيان در هر اتاقى خيلى بيشتر از ظرفيت آن است بايد اين کار را بکنيم که مريض نشويم.

روز ملاقات است و همه خوشحال هستيم. اميدوارم مادرم گريه نکند. نام من و راز را همراه تعداد ديگرى از بلندگو براى ملاقات مى‌خوانند. با چادر و چشمبند بيرون مى‌رويم و با مينى بوس به سالن ملاقات مى‌رسيم. خانواده راز را مى‌بينم و با آنها احوالپرسى مى‌کنم. آنها از راه دورى مى‌آيند که راز را ببينند. پدر و مادرم نگران وضعيتم هستند و مى‌گويند که برايم لباس آورده‌اند. پدرم مى‌پرسد که هر بار چه مقدار پول برايم بدهد و من مى‌گويم حداکثرى که قبول مى‌کنند. چون برخى از خانواده‌ها وضعيت مالى خوبى ندارند و مى‌دانم که خانواده‌ام مى‌توانند جور آنها را هم بکشند. و او مى‌گويد که حتما اين کار را خواهد کرد. خبر سلامتى خواهران و برادرانم را مى‌دهند و برخى از دوستانم که همچنان به ديدن آنها مى‌روند و حالشان را مى‌پرسند. به همه‌شان سلام مى‌رسانم و از اينکه مادرم گريه نمى‌کند و سعى مى‌کند خودش را سرحال نشان دهد خوشحالم. ده دقيقه به سرعت مى‌گذرد و تلفن قطع مى‌شود. به بند برمى‌گرديم. لباسهايمان را مى‌دهند، خانواده راز يک شلوار قشنگ برايش داده‌اند و او آنرا به من مى‌دهد.

تعدادى از زندانيان مثل پرى به خاطر قبول نکردن مصاحبه و کلا اعلام انزجار منتظر اعدام هستند. و هر لحظه امکان دارد نامشان را بخوانند که براى اعدام بروند. به غير از روزهاى ملاقات هر بار که بلندگو شروع مى‌کند به خواندن اسم همگى حالت عصبى پيدا مى‌کنيم. يکديگر را نگاه مى‌کنيم و به اين فکر مى‌کنيم که نوبت کيست. بخصوص روزهاى پنج‌شنبه اگر کسى را صدا کنند مى‌دانيم که براى اعدام است. امروز آرزو و ناهيد را صدا کرده‌اند و آنها آماده شده‌اند که بروند. يکديگر را مى‌بوسيم، همه سعى مى‌کنيم که احساساتمان را نشان ندهيم. آرزو در حالى که مرا مى‌بوسد مى‌پرسد:

- تصميمت را تغيير داده‌اى يا نه؟

بخاطر بغض گلويم نمى‌توانم حرف بزنم، با اشاره سر مى‌گويم نه. مى‌گويد:

- بيشتر فکر کن.

تلاش زيادى مى‌کنم که اشکم نريزد. او در حاليکه براى اعدام مى‌رود نگران اعدام من است، مى‌خواهد مرا از مرگ نجات دهد. خواهر همسر ناهيد نمى‌خواهد بگذارد که او براى اعدام برود. زندانبان آنها را از هم جدا مى‌کند و ناهيد را مى‌برد. يک ساعت بعد زندانبان وسايلشان را مى‌خواهد و اين به اين معنى است که آنها را براى اعدام برده‌اند. حدود ظهر بود که آنها را صدا کردند و تا غروب که وقت اعدامشان است، وصيت نامه مى‌نويسند که معلوم نيست به دست خانواده‌هايشان برسد. روى پاهايشان اسامى‌شان را مى‌نويسند و اگر باکره‌اى در بينشان باشد، به او تجاوز مى‌کنند که به بهشت نرود. هرچند شايع است به غير باکره‌ها هم تجاوز مى‌کنند و اين فقط توجيه مذهبى‌شان است. قبل از نماز عصر اعدام خواهند شد. زندانبانان در خون آنها وضو مى‌گيرند و به عبادت و تشکر از خدا مى‌نشينند که اين همه کمونيست آفريد تا آنها از کشتنشان لذت ببرند.

غروب است، دوست دارم که تنها قدم بزنم، حوصله هيچ کس را ندارم، وقت اعدام است. آيا مردم مى‌دانند اينجا چه مى‌گذرد؟ آيا آنها مى‌دانند که رژيم دارد بچه‌هايشان را مى‌کشد. ياد على مى‌افتم که با ده نفر ديگر دستگير شد. او اسم واقعى‌اش را هم نگفت، او اسمى را گفت که دوستانش مى‌دانستند، خواهد گفت. هيچکدام از آن ده نفر همکارى نکردند و همه‌شان زير شکنجه مردند. يادم مى‌آيد که پدرش با دوستى به پزشکى قانونى رفت تا بدن على را شناسايى کنند. آنها از پزشک قانونى به خانه ما آمدند. پدر على گفت:

- نه، خوشبختانه على آنجا نبود. يعنى هنوز زنده است. آنها جسد آدمى را که سه برابر على بود و سياه بود و بعضى از قسمتهاى بدنش زخمى بود به من نشان دادند و پرسيدند اين على نيست؟ مثل اينکه ديوانه‌اند فکر مى‌کنند من پسرم را نمى‌شناسم. گفتم نه اين على من نيست، على کس ديگريست.

يادم مى‌آيد وقتى پدر على داشت اينها را مى‌گفت نتوانستم بيشتر بشنوم به آشپزخانه رفتم تا اشکم را که بر پلکم فشار مى‌آورد رها کنم. دوستم به کنارم آمد و گفت، على بود. آنقدر شکنجه شده بود و بدنش آنقدر باد کرده بود که پدرش او را نشناخت. حالا ديگر بايد فهميده باشد که آن جسد على بوده است.

يک روز بى‌هيجان ديگر است، به سراغ قرآن مى‌روم. حالا ديگر خواندن قران برايم بيشتر از درک اسلام است، مثل جوک مى‌ماند، خوشحالم که دم دست است. مى‌خوانم:

متقيان را در آن جهان، مقام هر گونه آسايش است. باغ ها و تاکستانها است. دختران زيبا که همه در خوبى و جوانى مانند يکديگرند و جام هاى پر از شراب طهور.

 چه صحنه سکسى‌اى براى مردان تصوير کرده. جالب است محمد به مردان مى‌گويد که اگر در اين دنيا فرمانبردار او باشند بعد از مرگ دختران زيبا خواهند داشت. او به آنها قول چيزهايى را در دنياى ديگر مى‌دهد که خودش در اين دنيا داشت، زن و ثروت و آسايش. معلوم است که همه نمى‌توانستند مثل محمد زندگى کنند، بنابراين براى کنترل مردم مى‌بايست به آنها بگويد که بعد از مرگ به دنبال اين چيزها باشند. جالب است که از مردان مى‌خواهد که در اين دنيا زنان را بعنوان مالشان کنترل کنند. در حاليکه همين مردان مى‌توانند تا دلشان مى‌خواهد زنان زيبا در دنياى پس از مرگ داشته باشند و هيچ کنترلى روى زنها هم در آن دنيا نيست. در آنجا همه زنان مال همه مردان هستند، همه هم به هم حلالند. پس بهشت براى مردان است و زنى هم که آنجا باشد به عنوان ملک و وسيله جنسى و لذت مرد آنجاست نه به عنوان انسان. بى دليل نيست که همه پيغمبران خدا مردند و زنى در بين‌شان نيست. بيچاره زنى که در اين دنيا دين دارد و معتقد به خداست.

٭ ٭ ٭

صبح است و من با شادابى بى‌نظيرى از خواب بيدار مى‌شوم. براى اولين بار خواب زيبايى از دنياى بيرون داشته‌ام. توى آب شنا مى‌کردم، چشمهايم باز بودند و رنگ آب به سبزى مى‌زد و من با چشمان باز شنا مى‌کردم و آب را نگاه مى‌کردم. کاش هر شب چنين خوابى مى‌ديدم، از وقتى که دستگير شده‌ام تا به حال خواب بيرون را نديده بودم. هر شب وقتى به رختخوابم مى‌روم به خانواده‌ام، به دوستانم، به موسيقى و کتابهايى که خوانده‌ام فکر مى‌کنم و به خودم مى‌گويم که امشب خوابشان را خواهم ديد، ولى هرگز چنين اتفاقى نمى‌افتد. يا خوابهايم را به ياد نمى‌آورم و يا اگر به ياد بياورم در مورد زندان است و شکنجه و اعدام. به حمام مى‌روم و مى‌بينم که يکى از کابين‌ها خالى است. مى‌توانم لباسهاى کثيفم را تا قبل از صبحانه بشورم و وقتى که در هواخورى باز شد آنها را روى بند پهن کنم. شلوار زيبايى را که راز به من داده است همراه بقيه لباسهايم مى‌شورم و آنها را در هواخورى پهن مى‌کنم.

چند روز در هفته عصرها بلندگو به صدا در مى‌آيد و از زندانيان مى‌خواهد که به حسينيه بروند. در آنجا زندانيانى که حکمشان تمام شده اعلام انزجار مى‌کنند و اگر انزجارشان پذيرفته شود آزاد مى‌شوند. برخى از آنهايى هم که اعدامى هستند و مى‌خواهند حکمشان تخفيف پيدا کند همين کار را مى‌کنند. همه توابها و بيشتر آنهايى که اداى تواب بودن را در مى‌آورند به حسينيه مى‌روند و بند را براى ما مى‌گذارند. ما احساس مى‌کنيم که آزاديم حرف بزنيم، قدم بزنيم و هر کارى که دوست داريم بکنيم. گاهى بعضى از توابها مى‌مانند که ما را بپايند. هرچند شنيده‌ام که در بندهاى ديگر اين طورى نيست و همه زندانيان را به زور به حسينيه مى‌برند. گاهى مصاحبه‌ها از تلويزيون زندان پخش مى‌شوند. در راهرو قدم مى‌زنم و صداى يکى از مصاحبه کنندگان را از تلويزيون مى‌شنوم. مى‌گويد که زندانى بوده است و از زندان فرار کرده است. بعد به ترکيه مى‌رود که از آنجا به يک کشور امن برود ولى توسط پليس ترکيه دستگير و به ايران ديپورت مى‌شود. حالا او قبل از اينکه اعدام شود از گذشته‌اش اعلام انزجار مى‌کند. به اتاق مى‌روم که قيافه‌اش را ببينم، کاملا پيداست که شکنجه‌اش کرده‌اند که قبل از اعدامش مصاحبه کند.

در هواخورى باز مى‌شود مى‌روم تا لباسهايم را که ديروز شسته بودم و خشک شده‌اند جمع کنم. به جز شلوارى که راز بهم داده بود بقيه سر جايشان هستند. طنابهاى ديگر را هم نگاه مى‌کنم که ببينم شايد روى آنها باشد ولى نيست. دلخور مى‌شوم و به راز و بقيه مى‌گويم و يکى از زندانيان قديمى مى‌گويد نمى‌دانستى که اگر چيز قشنگى روى بند آويزان کنى سريع دزديده مى‌شود؟

هواى دلپذيرى است، توى هواخورى با مادر مستوره قدم مى‌زنم و در مورد زندگى‌مان حرف مى‌زنيم. مدتى است که او را از کميته مشترک به اينجا منتقل کرده‌اند. من و راز کارهايش را مى‌کنيم، لباسهايش را مى‌شوئيم و در نوبت حمام خودش را مى‌شوئيم. مثل مادرمان مراقبش هستيم، چون پير و مهربان است و حاضر نيست اداى توابها را هم در بياورد. هيچ وقت با توابها حرف نمى‌زند و تمام روابطش با ماست. علت دستگيريش اين بوده که رژيم دنبال پسرانش است. مادر مستوره مطمئن است که آنها نمى‌توانند پسرانش را پيدا کنند، چون پيشمرگه کومه‌له هستند. گاهى براى بازجويى صدايش مى‌کنند و با اينکه هيچ مدرکى بر عليه او ندارند، مرتب آزاديش را به عقب مى‌اندازند. چيز جالبى که در رابطه با مادر مستوره مى‌بينم اين است که با اينکه مى‌داند که توابين برايش گزارش خواهند داد با اين حال ترجيح مى‌دهد که با ما باشد. اسم رمز او براى توابها ميکروب است. روزى توابها به او گفتند که ما نجس و ضدانقلاب هستيم و نبايد با ما حرف بزند و او به آنها گفته بود تنها دو تا انسان در اين اتاق هست، آنها هم راز و پرواز هستند. مادر مستوره در مورد تل سرم مى‌پرسد و مى‌گويد:

- خيلى قشنگ است، با ستاره‌هايى که روى آن است جلب توجه آدم را مى‌کند.

- پرى برايم درست کرده است.

- خيلى قشنگ است. متاسفم که او را هم اعدام خواهند کرد. مى‌بينى که ميکروبها چقدر با حسادت نگاهش مى‌کنند؟ از بس که زيبا و با اعتماد به نفس است نمى‌توانند او را ببينند.

 پرى مى‌آيد و از من مى‌خواهد که با او حرف بزنم. از مادر مستوره جدا مى‌شوم و با پرى در گوشه‌اى از هواخورى مى‌نشينيم که قله کوهى را مى‌بينيم. اين تنها منظره زيبايى است که گاهى مى‌توانيم تماشا کنيم. نگاه کردن به آن مرا به بيرون از زندان مى‌برد. به آزادى، به کوه نوردى مى‌برد. زيبائيش همراه سختى و ابهتى که دارد آدم را مسخ مى‌کند. کاش ديوار کوتاه‌تر بود يا کوه بلندتر و مى‌شد بخش بيشترى از آنرا ديد. پرى مى‌گويد:

- از وقتى که ناهيد و آرزو را اعدام کرده‌اند احساس بدى دارم. مى‌دانم که به زودى صدايم مى‌کنند و مى‌روم تا کارى را که کرده‌ام با خودم خاک کنم. اگر توانسته بودم شکنجه را تحمل کنم حالا مى‌توانستم مثل يک پرنده آزاد، خوشحال بمى‌رم.

- ديگه بهش فکر نکن. به آنهايى که دوستشون دارى فکر کن.

- از زندگى شخصى‌ات برام بگو. چرا ازدواج نکردى؟ هيچ وقت عاشق نشدى؟

- پيش آمد که از يک مردى يک وقتى خوشم آمد و از ديگرى وقت ديگرى. ولى هميشه از ازدواج و قرار گرفتن در رابطه‌اى نابرابر با يک مرد فرار کرده‌ام. چند ماه قبل از دستگيريم از يکى از دوستانم خوشم مى‌آمد. خوش تيپ و خندان و خيلى اجتماعى بود و احساس مى‌کردم که او هم دوستم دارد. وقتى باهاش بودم مدام خنده‌ام مى‌انداخت. آدم جالبى بود، در عرض يک لحظه با آدمها دوست مى‌شد. ولى من از ازدواج وحشت داشتم و راه ديگرى هم نبود. تو کشور ما که نمى‌شه با يک مرد خارج از ازدواج زندگى کنى. اگر زنى اين کار را بکنه سنگسارش مى‌کنند. بخاطر همين هر بار که همديگر را مى‌ديديم سعى مى‌کردم خيلى جدى باشم که نتواند در مورد احساسش حرف بزند. من هم بهش نگفتم که از او خوشم مى‌آيد. هر بار که خواستم احساسم را به او بگويم فکر کردم به ازدواج ختم خواهد شد. از خودم مى‌پرسيدم مى‌خواهى ازدواج کنى؟ فکر مى‌کردم اگر ازدواج کنم بعد از مدتى اين من هستم که بايد همه محدوديتها را قبول کنم و ديگر علاقه‌اى باقى نخواهد ماند.

بعد از مدتى سکوت پرى مى‌گويد:

- آره بيشتر زنها موقعيت پائينتر را دارند و به خاطر بچه‌ها با آن کنار مى‌آيند.

- تو چى از زندگى‌ات راضى بودى؟

- آره، دوستش داشتم. رابطه خوبى با هم داشتيم. دلم براى بغلش تنگ شده.

 نگهبان داخل هواخورى مى‌شود و مى‌گويد که همه بايد به داخل اتاقهايمان برويم. نگهبانان با دو تا زن که هيچ جاى بدنشان پيدا نيست وارد اتاق مى‌شوند. دو زن چادر سياه به سر دارند و روبنده سياه. از تورى بودن روبند مى‌فهمم آن دو مى‌توانند ما را ببينند ولى ما نمى‌توانيم آنها را شناسايى کنيم. نگهبانان به ما مى‌گويند که در کنار يکديگر بيايستيم. دو زن از ابتداى در يعنى ابتداى صف آرام حرکت مى‌کنند و همه را به دقت نگاه مى‌کنند. اکثر زندانيان عصبى هستند چون هر کس چيزى را از بازجويش پنهان کرده و نگران است که لو برود. همه مى‌دانند که اين دو براى شناسايى آمده‌اند و بعد از بازديد آنها تعدادى به بازجويى کشيده خواهند شد. دو نفرى که زندانيان خواستگار مى‌خوانندشان تمام افراد هر اتاق را به دقت نگاه مى‌کنند و به اتاق بعدى مى‌روند.

شيلا ده سال حکم مى‌گيرد و باعث تعجبم مى‌شود علت آنرا مى‌پرسم و مى‌شنوم که در بازجويى‌اش بيش از اندازه در مورد خودش و فعاليتهايش نوشته است. به نظر مى‌رسد آنقدر ترسيده بوده است که نخواسته هيچ مطلبى را که حتى بازجو خبر نداشته ننوشته بگذارد. همه چيزهايى را هم که آنها نمى‌دانستند نوشته و پرونده‌اش را سنگين کرده است. برخى از دوستانمان به او گفته بودند که بر عليه خودش مى‌نويسد. کسانى مثل شيلا کم نيستند که زياد نوشتند و حکم بالا گرفتند.

غروب ملال آورى است. در اتاق نشسته‌ام و سعى مى‌کنم کتابى که در مورد زندگى محمد است بخوانم. راز کنارم نشسته و کتابى در دست دارد. از خواندن بخشى از کتاب دچار شوک مى‌شوم و باورم نمى‌شود که چه مى‌خوانم. به راز مى‌گويم مى‌توانم حواست را پرت کنم؟ مى‌گويد آره. مى‌گويم:

- گوش کن اينجا مى‌گويد، محمد با عايشه وقتى نه ساله بوده ازدواج کرده است. باورت مى‌شه که اينها مى‌تونن از اين چيزها دفاع کنند؟ افتخار هم مى‌کنند که محمد با يک بچه  رابطه جنسى داشته است. رابطه جنسى با يک بچه ٩ ساله جرم است، سکس نيست، تجاوز است. چون يک بچه ٩ ساله هيچ درکى از سکس ندارد. در واقع خريد و فروش دختر بچه‌ها براى استفاده جنسى از آنها، بخشا از همين پيغمبرشان مى‌آيد. در آنسوى دنيا رابطه جنسى با يک دختر بچه ٩ ساله جرم است، در حاليکه در اينجا براى بعضى‌ها ارزش است. بدبخت دختر بچه‌اى که بنابر شانس بد در يک خانواده مذهبى در ايران و کشورهاى با قوانين اسلامى بدنيا مى‌آيد.

راز مى‌گويد:

- گوش کن اين کتاب در مورد حرفهاى رهبر مسلمانان، على است. على گفته، شهادت دو زن برابر با شهادت يک مرد است. و زن نصف مرد ارثيه مى‌برد. همانطور که مى‌بينى اينکه الان قانون، شهادت زنان را در خيلى مسائل اصلا قبول نداره و در برخى مسائل شهادت زنان نصف شهادت مردان ارزش داره، بر اساس اسلام است. با اين همه اسلامى بودن قوانين و سر کار بودن ملاها، برخى سياستمداران مثل مجاهدين مى‌گويند که اين رژيم اسلام را عملى نکرده است. معلوم نيست آنها چه بلائى قراره سر زن بيارن که کاملا اسلامى باشه.

- آنها مى‌گن اسلام زن و مرد را برابر مى‌بينه ولى اين دروغ بزرگى است هر کس قرآن و کتابهاى ديگر اسلامى را بخواند مى‌فهمد که اسلام کاملا ضد زن است. اگر محمد هم الان زنده بود به اندازه خمينى و يارانش آدم مى‌کشت و همه قوانين را مثل اينها طورى تنظيم مى‌کرد که زنان برابر با مردان تعريف نشوند. اسلام دست بالا را به مردها مى‌ده. در واقع توسط مردان مرتجع نوشته شده و کاملا به نفع مردان است. همه ملاها تلاش مى‌کنند که اسلام حفظ شود، که مردم ايمانشان را از دست ندهند. چون اين بهترين وسيله ايست که آنها مى‌توانند مردم را توسط آن کنترل کنند، بخصوص نصف جمعيت يعنى زنان را.

هفته‌اى يک بار تلويزيون فيلمى نشان مى‌دهد و اين تنها زمانى است که همه زندانيان در اتاق مى‌نشينند و اگر فيلم جالب باشد تا به آخر آنرا تماشا مى‌کنند. فيلم امروز جالب است، خيلى شبيه شرايط ماست. در مورد مبارزه و دستگيرى و مقاومت زير شکنجه و اطلاعات دادن است. احساس مى‌کنم که هر کس در اتاق خودش را با يکى از افراد فيلم تعريف مى‌کند. گويى آن هنرپيشه نقش آن زندانى را بازى مى‌کند. يک ساعت از فيلم گذشته که يک نفر در وسط اتاق مى‌زند زير گريه. زندانيان را نگاه مى‌کنم اکثر آنهايى که اداى توابها را در مى‌آورند عصبى‌اند و گويى يک تلنگر مى‌تواند اشکشان را سرازير کند. ديدن حالتشان تاسف برانگيز است. گويى احساس گناه مى‌کنند که تظاهر به چيزى مى‌کنند که مى‌دانند به آن اعتقادى ندارند و آن تواب بودن يعنى طرفدار رژيم بودن است. اگر فکر مى‌کردند که کارشان درست است، با ديدن اين قسمت فيلم که مردم به آنهايى که با رژيم همکارى کردند حمله کردند، تا اين حد بر افروخته و ناراحت نمى‌شدند.

٭ ٭ ٭