زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
دادگاه
ساعت چهار صبح است و نوبت حمام کردن. مسئول حمام اتاق بيدارم مىکند. بعد از يک هفته اين تنها شانس استفاده از آب گرم براى پانزده دقيقه است. حمام خيلى شلوغ است، انگار نه انگار نيمه شب است. من و راز و بهناز را به يک کابين مىفرستند. مشغول شستن خود هستيم که يک نفر از دم در حمام داد مىزند که اسم من و راز را براى رفتن به بازجويى از بلندگو خواندهاند. سريع خودمان را مىشوريم و بيرون مىآييم. فکر مىکنيم که دادگاه باشد، ولى چرا صبح به اين زودى؟ لابد ملا بعد از نماز صبحش مىخواهد حکم صادر کند. آماده مىشويم و به اتاق پاسداران بند مىرويم. نگهبان بازديد بدنى مىکند و مىگويد که در راهرو منتظر باشيم. اين يک راهروى دراز است که چهار در دور از هم به آن باز مىشوند. هر يک از اين درها به اتاقى مىخورد که دفتر پاسداران است و دو بند بالا و پائين را نگهبانى مىکنند. همه هشت تا بند مثل هم هستند، به يک اندازه اتاق دارند. هر اتاق ظرفيت پنج نفر را دارد و حالا از پنجاه تا صد نفر در هر اتاق زندانى هستند. در ديوار مقابل يعنى طرف ديگر اين راهروى دراز سه تا در هست که دو تاى آن هميشه بسته هستند. در سوم نزديک انتهاى راهرو و تقريبا روبروى در بند يک است که دفتر مرکزى اين هشت بند است. پشت ديوار يک طرف اين راهرو بندها هستند، و پشت طرف ديگر سلولهاى ٢٠٩ و زيرزمين آن که براى شکنجه استفاده مىشود.
براى دو ساعت در راهرو منتظر مىنشينيم تا اينکه پاسدار مردى مىآيد و از ما مىخواهد به دنبالش برويم، احساس گرسنگى شديد دارم. از دفتر مرکزى رد مىشويم و از پلهها پائين مىرويم. از کنار بهدارى رد مىشويم و همچنان از پلهها پائين مىرويم. از زير چشمبند مىبينم که بعد از بهدارى تا حياط همه پلهها خونى هستند. دلم نمىخواهد باور کنم، ولى خون است. به حياط مىرسيم و هواى تازه را احساس مىکنم. پاسدار مرد مىگويد به دنبالش برويم، يعنى مىخواهد ما را پياده ببرد و چه بهتر. از زير چشمبند گلهاى زيبا را مىبينم و دلم مىخواهد چند تا از آنها را بچينم. حدود پانزده دقيقه راه مىرويم، به يک ساختمان بزرگ مىرسيم. ما را به طبقه بالا مىبرد، زندانيان زيادى منتظر نشستهاند. در گوشهاى دور از ديگران از ما مىخواهد روى زمين بنشينيم تا اسممان را بخوانند. معلوم نيست تا کى بايد منتظر بنشينيم، توى زندان هم صف است. از صف شکنجه بيرون آمديم حالا توى صف دادگاه نشستهايم. بعد از دو ساعت اسم مرا مىخوانند و پاسدارى مرا به داخل اتاقى هدايت مىکند. نگهبان مىگويد که چشمبند را بر دارم. ملاى چاقى پشت ميزى نشسته است و کنارش مردى که بخاطر حالت چاکرىاش احساس مىکنم منشى دادگاه است. منشى مىگويد:
- اين دادگاه توست و ايشان حاج آقا نيرى هستند.
ملا شروع مىکند، نگاهى به پروندهام در مقابلش مىاندازد و مىگويد:
- اطلاعاتت را ندادى.
سرش را از پرونده بلند مىکند و به من نگاه مىکند و مىپرسد:
- دادى؟
- نه.
- حاضرى در حسينيه اعلام کنى که اشتباه کردى که کمونيست شدى؟
- نه.
- بنابراين مىخواهى که بخاطر افکار و اهدافت کشته شوى.
منشىاش مىگويد:
- بله ايشون خوشحاله که بخاطر افکارش بميره.
ملا مىگويد مىتوانى بروى و من بلند مىشوم و به راهرو بر مىگردم، در حاليکه فکر مىکنم آيا واقعا اين دادگاه بود؟
بعد از اينکه راز هم به اتاق دادگاه مىرود و به همان سرعت بيرون مىآيد و براى مدتى ديگر منتظر مىنشينيم، نگهبانى از ما مىخواهد به دنبالش برويم که به بند برگرديم. توى حياط نگهبان به ما مىگويد منتظر باشيم و خودش مىرود که زندانيان ديگرى را هم بياورد. به اطراف نگاه مىکنيم کسى نيست، گلهاى کوکب زيبايى توى باغچه هستند. راز مراقب است که اگر نگهبان آمد بگويد، چند تا از گلها را مىچينم و به ياد کوکب دوستم مىافتم که هنوز بيرون است و شايد بر عليه رژيم مبارزه مىکند. آنها را زير چادرم پنهان مىکنم. نگهبان با زندانى ديگرى بر مىگردد و او را با فاصله از ما قرار مىدهد که با هم حرف نزنيم و مىخواهد به دنبالش برويم. به ساختمان بندهاى ٢١٦ مىرسيم از پلهها بالا مىرويم. متوجه مىشوم که پلهها شسته شدهاند، تر هستند و هيچ خونى روى آنها نيست. به راهرو مىرسيم، زندانى ديگر به بند سه مىرود و ما به بند چهار. نگهبان نگاهمان مىکند و اسممان را مىپرسد و مىگويد که داخل بند شويم. نگران بودم که بازديد بدنى شويم و گلها را بگيرند. داخل بند مىشويم با گلهاى درشت کوکب براى اتاق خودمان و اتاق نينا. در مورد دادگاه حرف مىزنيم و مىخنديم.
از وقتى که به اين بند آمدهام گاهى با دختر ١٤ سالهاى حرف مىزنم که دو سال است دستگير شده است. ما هميشه مقدارى از غذايمان را پنهانى به او مىدهيم چون در سن رشد است و هميشه گرسنه است. نامش آناهيد است. زيبا و هميشه سرحال است. چون دادگاه نتوانست حکمى به او بدهد دير يا زود آزاد مىشود. او هميشه با پاهاى برهنه روى سيمان هواخورى راه مىرود و من از اين کارش خوشم مىآيد. چون از وقتى که کف پاهايم را شلاق زدهاند نمىتوانم کارهاى اين چنينى بکنم، در واقع کف پاهايم به شدت حساس شدهاند. از او مىپرسم چرا اين کار را مىکند و او مىگويد:
- از آنجايى که مىدانستند اطلاعاتى ندارم شلاقم نزدند. ولى تا زمانيکه زندان را ترک نکردهام امکان اينکه مرا بزنند هست و با اين کار کف پاهايم را قوى مىکنم.
- اصلا شکنجهات نکردند و يا به کف پايت نزدند؟
- وقتى من دستگير شدم دستهايم را از پشت محکم بستند طورى که احساس مىکردم شانههايم دارند جدا مىشوند. دردش باور کردنى نبود، بعد از مدتى باز کردند و بازجويىام کردند. کف پاهايم ررا شلاق نزدند. چون هر چه گفته بودم راست بود و مثل چيزهايى بود که دختر خالهام گفته بود. شانس آوردم که قپونم نکردند، يعنى با دست بسته آويزانم نکردند. دخترى همسن خودم ديدم که قپونش کردند و بعد از آن هر چند وقت يک بار دستش از جا در مىرفت و او از درد جيغ مىکشيد. حتى دکتر هم نمىبردنش، بعد از مدتى ياد گرفت که چطورى خودش آنرا جا بياندازد. ديدن اينکه چطورى خودش را روى زمين مىچرخاند و جيغ مىکشيد تا دستش جا بيفتد، وحشتناک بود.
مدتى در سکوت قدم مىزنيم. آناهيد ادامه مىدهد:
- بهت گفته بودم که منتظرم که براى مصاحبه در حسينيه صدايم کنند. بايد بگم که رژيم خوب است، بايد در مقابل آنهمه آدم دروغ بگويم. تو هيچ وقت به من نگفتى که کارم درست نيست. ولى خودت قرار است بخاطر نپذيرفتن همين کار اعدام شوى.
- آره من ترجيح مىدم اعدام بشم ولى از گذشتهام که مبارزه براى آزادى و برابرى بوده انزجار ندم. وضع من با تو فرق مىکنه. تو گذشته سياسىاى نداشتهاى. اصولى را براى خودت نگذاشتهاى که عدول از آن وجدانت را ناراحت بکنه. من خودم را با چيزهايى تعريف کردهام و زندگىام را با چيزهايى معنى بخشيدهام که امروز اگر بخواهم انزجار دهم بايد ابتدا آنها را در خودم بکشم. کشتن معناى زندگى در خودم، يعنى کشتن خودم. چرا بايد خودم را بکشم؟ بگذار آنها مرا بکشند.
- از کارى که مىخواهم بکنم راضى نيستم ولى نمىدانم چه بايد بکنم. با ماندن در زندان چکار مىتوانم بکنم؟
- از انجام آن نگرانى؟
- آره.
- چرا؟
- فکر نمىکنم کار درستى باشد. منظورم دروغ گفتن است ولى اگر اين کار را نکنم، نمىدانم چه بکنم.
- اگر تنها مشکلت دروغ گفتن است، نبايد نگران باشى. تو فقط ١٢ سال داشتى وقتى دستگير شدى. تو فعاليت سياسىاى نداشتى و انزجارت از گذشتهات هيچ بهايى براى رژيم نمىتواند داشته باشد. آنها از تو مىخواهند اين کار را بکنى که بشکننت، و اگر تو درکش کنى با اين کار نمىشکنى. اگر به طور واقعى کسى بخواهد به مصاحبههاى همسنهاى تو نگاه کند، مىبيند که اين مصاحبهها در واقع بر عليه رژيم هستند. رژيمى که توى ١٤ ساله را به شرط آن آزاد مىکند، تويى که هيچ فعاليت سياسى نداشتهاى و اشتباهى دستگير شدهاى. نبايد به آن بعنوان کارى که سرافکندگى مىآورد نگاه کنى و نبايد باعث شود که در آينده کار سياسى نکنى. تو بخاطر سنت ايده سياسىاى ندارى و طبيعى است که نمىتوانى به ايدهاى که ندارى بچسبى و بواسطه آن مصاحبه را نپذيرى. بايد هر کارى که خودت فکر مىکنى درسته انجام بدى. اگر فکر مىکنى کار ديگرى نمىتوانى انجام دهى خوب برو مصاحبه کن ولى يادت بمونه که از انجام آن راضى نبودى. سعى کن يادت بمونه که با خواست خودت اين کار را نکردى، يعنى اگر مىگذاشتند به خواست خودت که انجام بدى يا نه، هرگز اينکار را نمىکردى. در اين حالت اگر در آينده براى حقوقت بلند شدى و دست به مبارزه زدى بهتر مىتونى از آن دفاع کنى. تو زندگى طولانى و خوشى در خارج از زندان مىتونى داشته باشى و با رژيم هم مىتونى در خارج از زندان مبارزه کنى. از اينکه مصاحبه مىکنى نبايد احساس گناه کنى چون هيچ وقت با جريان سياسىاى نبودهاى. در واقع اين رژيم است که بايد از کارش خجالت بکشد. اگر فکر مىکنى درسته که بکنى، بکن و ناراحت نباش.
احساس مىکنم که سرحال شده است. آناهيد در مورد توابهاى هم اتاقيش مىگويد و مىخنديم. اداى آنها را در مىآورد و در مورد رفتار غير انسانىشان با يکديگر و با مبارزان مىگويد. در بين حرفهايش از همجنس گرايى بين زندانيان مىگويد و اينکه يکبار يک نفر را بخاطر آن در بين زندانيان شلاق زدند. و اينکه همجنسگراها گاهى از کابين حمام و يا دستشويى استفاده مىکنند که کسى آنها را نبيند.
آناهيد مىرود و مرا با فکر کردن به حرفهايش تنها مىگذارد. حرفهايش در مورد همجنس گرايى بعضى از زندانيان مرا به فکر فرو مىبرد. وقتى دستگير شدم مدتى طول کشيد تا توانستم چايى را بخورم. هنوز هم نمىتوانم يک ليوان کامل بخورم. مزهاش به خاطر کافور بد است، بخصوص مزه چايى ته فلاسک. کافور را در چايى و غذا مىريزند که تمايلات جنسى زندانيان را از بين ببرند. چه دخالت بى جايى، فکر مىکنند اگر زندانيان تمايلات جنسى طبيعىشان را داشته باشند چه مىشود؟ بخاطر نبود جنس مخالف با هم وارد رابطه مىشوند؟ يعنى الان هيچ يک با هم رابطه ندارند؟ شرايط زندان و فشارهاى روزمره تمايلات جنسى را در خيلى از آدمها از بين مىبرد. درست است که تمايلات جنسى هم از نيازهاى انسان هستند ولى مثل گرسنگى نيست که در هر شرايطى به سراغ آدم بيايد. انسانى که هر روز سرکوب مىشود و تحقير مىشود همان تمايلات جنسى انسانى را که در جامعه آزاد زندگى مىکند ندارد. هرچند همه اين شرايط روى آدمها تاثيرات يکسانى ندارد. در اينجا هم با وجود فشارهاى هر روزه و با وجود کافور در غذا گاهى نيمههاى شب که براى دستشويى رفتن بيدار مىشوم مىبينم که بعضىها زير يک پتو هستند. از حرکاتشان پيداست که بيدارند و در حال دست زدن به يکديگر هستند.
حفظ روابطمان بدون اينکه شکى برانگيزد خيلى سخت است. توابها همه جا هستند و سعى مىکنند به حرفهايمان گوش کنند. سعى مىکنند از دور لب خوانى کنند و در موردمان گزارش دروغ مىنويسند. مدام زير نگاهشان هستيم. سعى مىکنيم بحثهايمان را در هواخورى داشته باشيم، چون اگر بيايند کنارمان بنشينند مىتوانيم بلندشويم و برويم جاى ديگرى بنشينيم. ولى در بند به اندازه کافى جا نيست که چنين کارى کنيم. سعى مىکنيم که روابطمان منظم نباشند ولى گاهى خارج از کنترلمان است.
يک بعداز ظهر تنبل است، زير آفتاب دراز کشيدهام و مشغول فکر کردن هستم، بلندگو مشغول اسم خواندن است و متوجه مىشوم که اسم مرا هم براى بازجويى مىخواند. دوست ندارم که آفتاب را از دست بدهم و افکارم را رها کنم ولى چارهاى ندارم بايد بروم. آماده مىشوم و به دفتر مىروم، نگهبان مىگويد که توى راهرو منتظر بمانم. نگرانم، نمىدانم براى چيست، بازجويى در مورد چه چيز خواهد بود؟ براى مدتى منتظر مىمانم. نگهبان مردى مىآيد و اسمم را مىپرسد و مرا با خود مىبرد. به ساختمان بازجويى مىرسيم و او مىگويد که در راهرو منتظر باشم. بازجويى مىآيد، نامم را مىپرسد و مرا با خود به اتاقى مىبرد. از زير چشمبند مىبينم که زندانيان ديگرى نيز روى صندلى نشستهاند و مشغول نوشتن هستند. دو نفر هم پشت ميزى در انتهاى اتاق نشستهاند و مشغول خواندن هستند. آنها را مىشناسم چون در کميته مشترک آنها را روى سن ديدم. يکيشان تاتر بازى مىکرد ديگرى توبه مىکرد. قاسم عابدينى که يک سال قبل از من دستگير شده بود و در زمينههاى متفاوت با رژيم همکارى مىکند. در کميته مشترک مسئول گروه تاتر بود. ديگرى سعيد يزديان است، آيا اين دو دارند بازجويى مىکنند؟ سعيد يک روز قبل از من دستگير شد و مرا به اسم مىشناسد. از من مىخواهد که در جايى دور از بقيه زندانيان بنشينم. بعد از چند دقيقه مىآيد و برگهاى که شبيه چارت جدول بندى شده است در مقابلم روى دسته صندلى مىگذارد. مىگويد:
- در مورد همه افرادى که در بيرون مىشناختى بنويس.
در صدايش قدرت و اعتماد بنفسى نيست، سرم را بلند مىکنم و نگاهش مىکنم. تا قبل از دستگيريم هيچ وقت نديده بودمش و نمىشناختمش ولى او در مورد فعاليتهاى من مىدانست. چون فقط يک نفر بين من و او بود، هوشى. احساس وحشت مىکنم، اگر به بازجو بگويد که همه اطلاعاتم را ننوشتهام، دوباره به زير بازجويى خواهم رفت. مهم نيست، من بايد همه چيزهايى را که آنها مىدانند و وقتى که زير بازجويى بودم بهم گفتند را بنويسم. اسم هوشى و بهار و کوکب را مىنويسم و در ستون ظاهرشان، به جز در مورد هوشى، بقيه را بر عکس مىنويسم. در ستون وضعيت کنونىشان و آدرسشان براى بهار و کوکب مىنويسم که نمىدانم و براى هوشى مىنويسم که اعدام شده است. منتظر مىمانم سعيد مىآيد و کاغذ را بر مىدارد و همانجا شروع به خواندن مىکند. سرم را بلند مىکنم و چهرهاش را مىبينم. احساس مىکنم که رنگ و حالت چهرهاش تغيير مىکنند، مىپرسد:
- مطمئن هستى که هوشى اعدام شده؟
- آره.
دلم مىخواهد به او بگويم پس چى فکر کردى؟ فکر کردى رژيم بعد از اينکه استفادهاش را ازتون کرد مىگذاره زنده بمونيد؟ هوشى بازجو را سر قرار من آورد و در مصاحبه تلويزيونى هم شرکت کرد تا اعدامش نکنند و اعدامش کردند تو را هم اعدام خواهند کرد. آنها به تو گفتهاند اگر همکارى کنى اعدامت نمىکنند ولى تا وقتى که برايشان فايدهاى داشته باشى زنده نگهت مىدارند بعد اعدامت مىکنند. دلم مىخواهد که همه اينها را به او بگويم ولى نمىتوانم، احساس مىکنم دلم برايش مىسوزد. بعد از مدتى نگهبانى مىآيد و از من مىخواهد که به دنبالش بروم و اين به اين معناست که من همه چيزهايى را که لازم بوده است نوشتهام. يعنى سعيد به بازجو نگفته است که من اطلاعاتى را پنهان کردهام. مىدانم که امشب نمىتواند بخوابد، چرا که مىداند فردى که از نظر تشکيلاتى پائينتر از او بود و با او در مصاحبه تلويزيونى شرکت کرد تا مارکسيسم و مبارزه را محکوم کند، اعدام شده است و خودش هم اعدام خواهد شد. با پرسيدن از زندانيان ديگر در مورد اين چارت متوجه مىشوم که، سعيد از ما هواداران برنامه اتحاد مبارزان کمونيست بازجويى مىگيرد و قاسم از پيکاريها. رژيم بوسيله چارت مىخواهد آمار تمام افرادى که فعال بودهاند را و بخصوص آنهايى را که دستگير نشدهاند در دست داشته باشد. در اين بين از افرادى مثل سعيد که زير فشار شکستهاند استفاده مىکنند.
در اينجا همه چيز براى شکاندن و تواب کردن زندانيان است. ولى گويى همين شکستن هم مطلق نيست. به ميزان فشار، زندانى کوتاه مىآيد يعنى در عين حال که دارد همکارى مىکند بخشا اطلاعاتى را حفظ مىکند. مثل سعيد که در حاليکه دارد همکارى مىکند تمام اطلاعاتش را نمىدهد. برخى زير فشار ظاهرا تواب شدهاند ولى بخشى از وجودشان کماکان مقاومت مىکند. مقاومت در برابر دادن کل اطلاعاتشان در مورد همه افراد و امکاناتى که از آن خبر داشتند. خيلىها در عمل بخشى از اطلاعاتشان را مخفى نگاه داشتهاند. تعداد آنهايى که بطور کامل تواب شدهاند و تمام اطلاعاتشان را دادهاند خيلى کم است. مبارزه بر عليه سياست توابسازى بوسيله شکنجه و مقاومت در مقابل خواستههاى رژيم آسان نيست ولى اين کاريست که همچنان ادامه دارد. مبارزان دستگيريهاى دوره هاى قبلى يعنى آنهايى را که نتوانستهاند بشکنند، در سلولها نگه مىدارند که روى جو بند تاثير نگذارند. ما را هم در اينجا نگه داشتهاند چون تعدادمان نسبت به بقيه خيلى کم است و هنوز حکم نداريم يعنى اعدامى هستيم. شايد فکر مىکنند که بردن ما از بند براى اعدام بيشتر به جو رعب کمک مىکند. وگرنه مىتوانستند در سلولها نگهمان دارند. شايد هم سلول خالى ندارند. به هر حال بودن ما در بند تاثير ديگرى هم روى برخى از زندانيان دارد. همين الان هم تعدادى از کسانى که اداى توابها را در مىآورند يعنى نماز مىخوانند و به حسينيه مىروند، ولى گزارش نمىدهند، شروع کردهاند به حرف زدن با ما.
٭ ٭ ٭