زير بوته لالهعباسى، نسرین پرواز
آخرين بوسه
در حال ناهار خوردن هستيم که بلندگو نام تعدادى را مىخواند که به بازجويى بروند. پنجشنبه است و نام پرى از بند ما و فريده از بند بالا هم در بين آنهاست. احساس وحشتناکى تمام وجودم را در بر مىگيرد، نمىتوانم لقمهام را قورت دهم. مثل سنگ در گلويم گير کرده است. نمىدانم چه کنم. خودم هم مثل سنگ شدهام. نمىتوانم تکان بخورم. نمىدانم با سنگى که در گلو دارم چه کنم. به سختى از جايم تکان مىخورم. از اتاق بيرون مىروم تا او را ببينم، آماده است که برود. نگاهش مىکنم و نمىتوانم حرف بزنم، بغض دارد گلويم را مىترکاند. دلم نمىخواهد که براى آخرين بار ببوسمش، اين آخرين بوسه را نمىخواهم. نگاهش مىکنم که ديگران را مىبوسد و در آخر به سراغ من مىآيد و در حالى که مىبوسدم مىگويد:
- اميدوارم زنده بمونى، خيلى دوستت دارم. نمىتوانم کلمهاى به زبان بياورم، زبانم خشک شده و اگر دهانم را باز کنم اشکهايم جارى مىشوند. مىخندد، موهايش را به شکل زيبايى بافته است، بهترين لباسش را پوشيده است و زيباتر از هميشه به نظر مىرسد. در حاليکه نگاهش مىکنيم با سرى بلند، با غرور، شادى و اعتماد بنفس به سوى ميدان تير مىرود. بالاى پلهها بر مىگردد نگاهمان مىکند و در حاليکه مىخندد برايمان دست تکان مىدهد و ناپديد مىشود. گويى به زندگى لبخند زد و براى دنيا دست تکان داد. مىرود تا با مرگش رژيم را در تسليم کردنش شکست دهد. مىرود تا با مرگش شاهد مقاومت و پايدارى و به هيچ گرفتن مرگ باشد. به هواخورى مىروم تا بى صدا و بدون اشک گريه کنم. آيا مردم مىدانند که هر روز اينجا دارند اعدام مىکنند؟ چرا کارى نمىکنند؟ نمىدانستند که رژيم اسلامى مردم را بخاطر نظرشان اعدام خواهد کرد؟ پس چرا به چنين رژيمى راى آرى دادند؟ شايد به همان دليلى که مردم آلمان به هيتلر راى دادند و دنبالهروش بودند، مردم ايران هم به اين رژيم راى دادند. احساس ضعيف بودن مىکنم، احساس مىکنم که دوستانم را دارند سلاخى مىکنند و من هيچ کار نمىتوانم بکنم. چقدر سخت است وقتى که دوستانمان را براى اعدام مىبرند و ما بايد ناراحتىاى نشان ندهيم. براى اينکه ضعفى نشان نداده باشيم، براى اينکه زندانبانان را خوشحال نکرده باشيم بايد بىتفاوت از کنارشان بگذريم. براى از دست دادن عزيزانمان نبايد اشکى بريزيم چرا که اشک نشانه ضعف است. بخاطر مبارزه با احساساتم و متفاوت جلوه دادن آن ديگر گريه هم نمىتوانم بکنم، کاش مىتوانستم گريه کنم. آيا فريده هم براى اعدام رفته است؟ چرا؟ ولى مگر قرار نيست که همه ما اعدام شويم؟ احساس غمى تمام وجودم را در خود فرو مىبرد. آناهيد به سراغم مىآيد. دوست دارم تنها باشم ولى چيزى به او نمىگويم ممکن است ناراحت شود، خيلى جوان است. مىگويد:
- چيزى برايت دارم، ولى بهتره که به دستشويى برى تا بهت بدم.
- چى هست؟
- نامه فريده. آنرا قبل از اينکه براى اعدام برود به کسى داده که به تو برساند.
- زود باش، بريم تو دستشويى که بهم بدى. از هم جدا مىشويم و بعد از چند لحظه او را توى دستشويى مىبينم. چيزى در جيبم مىگذارد و شروع به شستن دستش مىکند. داخل يکى از کابينهاى دستشويى مىشوم. بسته را باز مىکنم و يک نامه مىبينم، دستانم مىلرزند، مىخوانم: - پرواز عزيزم دلم مىخواست که حرف مىزديم ولى از هم جدا هستيم. فکر نمىکنم که از وضعيتم خبر داشته باشى. خيلى تنها هستم براى همين دوست دارم برايت بنويسم. اين نامه را تا زمانى که براى اعدام صدايم کنند نگاه خواهم داشت و آنگاه به کسى مىدهم که به تو برساند. هرچند از اينکه اعدامم نکنند وحشت دارم. وقتى دستگير شدم مرا خيلى زدند و من براى ٢٤ ساعت اطلاعات ندادم. بعد از آن، شکنجه غير قابل تحمل بود، دلم مىخواست مىمردم ولى ممکن نبود. اگر براى نيم ساعت هم تنهايم مىگذاشتند خودم را مىکشتم. اگر وسيله خودکشى در دسترس پيدا نمىکردم مىتوانستم رگ دستم را آنقدر بجوم که تمام خون بدنم جارى شود. ولى تنهايم نگذاشتند و مدام به تمام بدنم شلاق زدند. صداى شلاق که با فرياد آنها که محمد و فاطمه را صدا مىکردند مخلوط مىشد ديوانهام مىکرد. بعد از ٢٤ ساعت مقاومت فکر کردم که همه دوستانم حالا مىدانند که دستگير شدهام. پس من مىتوانم آدرسى را که مىخواهند بدهم و راحت شوم. براى مدتى زير شکنجه با خودم مىجنگيدم که بگويم يا نگويم. فکر مىکردم که اگر دوستم را در خانه پيدا کنند آنوقت چه خواهم کرد؟ دوستانم در موردم چه فکرى خواهند کرد؟ ولى نتوانستم ديگر شکنجه را تحمل کنم و آدرس را دادم. من به خودم خيانت کردم، چون نمىخواستم چنين کارى کنم. وقتى آدرس را دادم مرا از اتاق شکنجه به اتاق بازجويى بردند. هنوز در آن اتاق بودم که دوستم را براى بازجويى به همان اتاق آوردند و من نتوانستم اشکم را نگه دارم. احساس غمگينى و بدبختى مىکردم با صداى بلند مىگريستم، دلم مىخواست مىمردم. فهميدم که اشتباه کردهام و نمىبايست آدرس را مىدادم. دوستم جايى نداشت که برود و در خانه مانده بود، به اميد اينکه من آدرسش را نمىدهم. حالا من مردهام، درونم مرده است، کاش اعدامم مىکردند. هرگز قادر نخواهم بود که با آرامش زندگى کنم. يک روز توى راهروى کميته مشترک تو را ديدم و حالم بد شد. فکر کردم يک نفر هم به تو خيانت کرده است همانطور که من به دوستم خيانت کردم. تو شکنجه شده بودى و آرزو مىکردم که اطلاعاتت را نداده باشى. مىدانم که حکمت اعدام است، اميدوارم که تغييرش بدهند. وقتى که به اين بند آمدم مرا به دادگاه بردند. در دادگاه گفتم که کمونيست هستم و در مورد تمام فعاليتهايم که نمىدانستند گفتم. چون مىخواستم که اعدامم کنند، نمىتوانم با اين سرافکندگى زندگى کنم. ملا گفت که اگر از مارکسيسم دفاع نکنم اعدامم نخواهند کرد و من گفتم که حتما دفاع مىکنم. وقتى به اين بند آمدم به هم اتاقىهايم گفتم که به دوستم خيانت کردم. اينکه موجب دستگيرى انسان ديگرى شدهام. بعد از آن هيچ کس با من حرف نزد، کسى به من اعتماد ندارد. آنها فکر مىکنند که من جاسوس هستم. وقتى دارند حرف مىزنند اگر من نزديک شوم حرفشان را قطع مىکنند. ساکت مىمانند تا من دور شوم و بعد دوباره به حرف زدن ادامه مىدهند. احساس تنهايى مىکنم، خيلى تنها هستم. هم اتاقى هايم نمىدانند که من هرگز خودم را بخاطر کارى که کردهام نخواهم بخشيد و هرگز آنرا تکرار نخواهم کرد حتى اگر بدنم را در آتش بسوزانند. آنها نمىدانند که وقتى دوستم را ديدم که با چشمبند وارد اتاق شد چه احساسى بهم دست داد. چند روز پيش بازجو باهام حرف زد و گفت که اگر دست از دفاع از مارکسيسم بکشم و مخالف رژيم حرف نزنم حکم اعدام را به حکم ابد تخفيف خواهند داد. به او گفتم که اين کار را نمىکنم. بازجو پرسيد، چرا مىخواهى اعدام شوى؟ و من جوابى به او ندادم. پرسيد آيا مىخواهم همسرم را ببينم و گفتم آره. او را ديدم، به خاطر شکنجه خيلى لاغر شده بود، نصف وزن سابقش را داشت. به او گفتم از اينکه اطلاعاتى زير شکنجه نداده است خوشحالم. او گفت که اعدام خواهد شد و دلش مىخواهد که من بخاطر دختر کوچکمان زنده بمانم. به او گفتم که من هم اعدام خواهم شد. مىخواستيم يکديگر را بغل کنيم ولى نگذاشتند گفتند که اينجا جاى زنا نيست. به من گفت که مثل قبل دوستم دارد. يعنى او مرا بخشيده است. وقتى از بازجويى و ملاقات همسرم برگشتم براى هم اتاقىهايم همه گفتگوها را گفتم ولى آنها فقط گوش دادند. شايد آنها فکر مىکنند که من دنبال همدردى مىگردم و شايد هم به ديدن آدمهايى که اعدام مىشوند عادت دارند. به هر حال در چند روز آينده مرا صدا خواهند کرد و در کنار عشقم اعدام خواهم شد، توى بازوى او خواهم مرد. اميدوارم دختر نازنينم ما را درک کند. دوستت دارم، فريده.
٭ ٭ ٭
زندگى در يک فضاى خشن و غيرانسانى، آدم را خشن مىکند. رژيم خشونت و توحش اسلامى سعى مىکند که مردم را تا حد امکان خشن و بىاحساس کند. با خواستن از مردم که بچههايشان را لو بدهند، يا آنها را به جبهه بفرستند که کشته شوند، وقتى مردم را توى خيابان مىکشند، وقتى مردم را در ميدانها دار مىزنند، همه اينها براى بىاحساس کردن مردم است. براى اين است که خصايل انسانىشان را از دست بدهند. اين پروسه تغيير تدريجىاى است که در آن کسى نمىفهمد که چقدر و يا چرا تغيير کرده است. ما را هم در اينجا خشن و بىاحساس کردهاند. با نشان دادن آنهايى که بوسيله شکنجه تغيير کردهاند و حرفهايى مىزنند که رژيم مىخواهد، اخبارى مثل اين که کسانى از مجاهدين حتى در اعدام زندانىها با رژيم همکارى مىکنند و غيره، ما را هم سعى مىکنند از احساسات انسانى خالى کنند. آرى ما را هم از انسانيت دور کردهاند، حالا فقط سياه و سفيد را مىبينيم. احساس مىکنم براى من هم تا چندى پيش مبارز ماندن و نماندن در زندان و حتى زير شکنجه مسائلى بودند که نمىتوانستم به درستى به آن برخورد کنم. من هم کسى را که زير شکنجه اطلاعات داده بود تنها به واسطه همان عملش قضاوت مىکردم. ضعفى که نشان داده بود، برايم هويتش مىشد. مسائل را سفيد و سياه مىديدم. حتى در کسانى که به خاطر شوک دستگيرى و شکنجه ديگر براى دورهاى عقب مىنشستند، ارزش دوستى نمىديدم. شايد هنوز هم نتوانم با اين مسائل درست برخورد کنم، چرا که فرهنگ حاکم بر روابطمان هم همين است. ديدن بعضى از واقعيتها در زندان مثل ديدن پرى و فريده که زير شکنجه اطلاعات دادند ولى حاضر نشدند براى زنده ماندن گذشتهشان را و مبارزه را محکوم کنند، مرا تا حدودى بيدار کرد. هرچند نمىدانم عمق تنگنظرى ما در برخورد به اين جور مسائل چيست و تا چه حد مىتواند منجر به برخوردهاى ناآگاهانه غير انسانى شود. ولى فکر مىکنم که بايد سعى کنم که انسانيت را فداى سياست نکنم، بلکه سياست را در خدمت انسانيت بگيرم.
حالا مىدانيم آنهايى را که با وعده اينکه اعدام نخواهند شد به مصاحبه تلويزيونى کشيده بودند، اعدام کردهاند. يعنى رژيم به آنها دروغ گفت که به مردم بگويند که از گذشتهشان پشيمان هستند. اينکارشان سرنوشتشان را تغيير نداد. تعدادى از آنها قبل از اينکه اعدام شوند به هم سلولى هايشان گفتهاند که شرکتشان در مصاحبه اشتباه بوده است. آنها به عنوان يک تاکتيک به آن نگاه کرده بودند که جانشان را نجات دهند. نمىدانستند رژيم اجازه نخواهد داد که زنده بمانند.
يکباره نگهبانان زيادى داخل بند و اتاقها شدهاند و مىگويند که به هواخورى برويم. مراقبند که چيزى با خود نبريم. دم در هواخورى قبل از اينکه از بند بيرون برويم بازديد بدنى مىشويم. سعى مىکنيم از هواخورى لذت ببريم. مىدانيم که نگهبانان دارند مىگردند که کتاب، يادداشت، کار دستى، سوزن، قلم، کاغذ و هر چيزى که بخواهد به ما کمک کند که زندگى روزمرهمان را فراموش کنيم، پيدا کنند و با خود ببرند. خيالم راحت است که وسايل مرا پيدا نخواهند کرد. چون آنها را در سوراخ و درز ديوار پنهان کردهام. جاهايى که جلوى چشم همه هستند ولى کسى آنها را نمىبيند، کسى فکر نمىکند که چيزى در آنجاها جاسازى شده باشد. اين دفعه چندم است که بند را مىگردند و دفعههاى پيش وسايل مرا پيدا نکردند. اميدوارم جاکتابى را که براى نينا درست کردهام، با خود نبرند. اين تنها چيزى است که نگرانم ببرند، چون چيز غيرقانونى نبوده و نينا هميشه آنرا در حاليکه وسايلش را درونش قرار مىداد، در قفسه مىگذاشت. جاکتابى خيلى قشنگى است، با چرم سبز تيره درست کردم. آنرا از ساک پارهاى که مال يکى از زندانيان بود و مىخواست آنرا در سطل آشغال بيندازد درست کردم. ساک پاره و کهنه و زشتى بود. من قسمتهايى از آنرا که پاره نبود بريدم و با آنها يک جاکتابى درست کردم. نينا نگران است که آنرا ببرند.سه ساعت مىگذرد در هواخورى را باز مىکنند. و اين به اين معناست که گشت تمام شده و مىتوانيم بداخل بند برويم. داخل اتاق مىشوم، بطور باور نکردنىاى بهم ريخته است. همه چيز را روى زمين ريختهاند. همه ساکها را گشتهاند و وسايل درون آنها را روى زمين ريختهاند. ساعتها طول مىکشد تا همه چيز را سر جايش بگذاريم. کار خسته کنندهاى است. نينا ناراحت به سراغم مىآيد و مىگويد که جاکتابى را بردهاند.
نگهبانان مىگويند که همه براى بازجويى از بند بيرون برويم. وقتى از بند و ساختمان ٢١٦ بيرون مىرويم ما را به حسينيه مىبرند. اين اولين بار است که به حسينيه آمدهام. حالا با جمع کردن پاهايم و گذاشتن سرم روى آنها سعى مىکنم بخوابم. لاجوردى رئيس زندان مصاحبهکنندگان را معرفى مىکند. اسم طاهر احمدزاده را مىشنوم. سرم را بلند مىکنم و به دقت نگاه مىکنم ببينم درست شنيدهام. احساس مىکنم قلبم تندتر مىزند و نفسم به تنگ آمده. يکى از مصاحبهکنندگان پدر مجتبى است که دو سال پيش اعدامش کردند. حالا پدرش که تجربه زندان شاه را هم داشت در مقابل ما مىخواهد از گذشتهاش ابراز پشيمانى کند. کدام گذشته؟ فعاليتهاى زمان شاه و يا همين دو سه سالى که جمهورى اسلامى سر کار است؟ دو تا از پسرانش را شاه اعدام کرد و مجتبى را اسلاميون اعدام کردند. ياد مجتبى مىافتم، سعى مىکنم حواسم را به روى سن متمرکز کنم. پدر مجتبى حرفهايش را با اين جمله شروع مىکند:
- اميدوارم توبهام توسط خدا و خمينى پذيرفته شود. با او چه کردهاند که حاضر به تعريف کردن از رژيم و خمينى شده است؟ به ياد يکى از روزهايى مىافتم که با مجتبى و مصطفى از جلسه بر مىگشتيم. از جلسهاى بر مىگشتيم که يکى از دوستان اتحاد مبارزان برايمان حرف زده بود. مجتبى از من پرسيد:
- بحثهايش چطور بود.
پاسخ دادم:
- خيلى لذت بردم.
مصطفى که در صندلى عقب نشسته بود يکدفعه برگشت گفت:
- اين چه حرفيه که مىزنى؟ آدم براى بحث سياسى هم واژه لذت را بکار مىبره؟من که غافلگير شده بودم و نمىدانستم که او جدى دارد حرف مىزند و يا مثل اکثر اوقات دارد شوخى مىکند، هاج و واج مجتبى را نگاه مىکردم. قبل از اينکه حرفى بزنم مجتبى به او گفت:
- اذيت نکن. تو هم از بحث سياسىاى که چيزى ياد بگيرى لذت مىبرى، نمىبرى؟
٭ ٭ ٭