جنبش سرنگونى و زندانيان سياسى

سازمانده کمونيست:

- بخش قابل توجهى از فعالين سياسى با گرايشات مختلف در زندانها بسر مى‌برند، وضعيت کنونى زندانيان سياسى در حال حاضر چگونه است؟ آمارى در دست هست؟ وضعيتشان را کسى مى‌داند؟ به نسبت سابق چه فرقهايى کرده است؟

نسرين پرواز:

- آمارى از زندانيان سياسى در دست نيست و يا من خبر ندارم. در آن دوران که من زندان بودم و زندانها پر بود و رژيم هر روز اعدام مى‌کرد مدعى بود که زندانى سياسى ندارد. همانطور که رژيم شاه زندانيان سياسى را خرابکار مى‌ناميد و مدعى بود که زندانى سياسى ندارد. اين رژيم هم همه زندانيان سياسى را جاسوس و تروريست مى‌ناميد. حالا زندان بخشى از زندگى روزمره بخش وسيعى از مردم است. و اين در حالى است که مردم با مبارزاتشان رژيم را عقب نشانده‌اند و رژيم ديگر قادر نيست فعالان سياسى را به راحتى سابق دستگير و اعدام کند. البته کلا شرايط ايران تغيير کرده است و مبارزه به شکل سابق يعنى آن دوران که ما فعااليت داشتيم و دستگير شديم، نيست.

همانطور که در سراسر جامعه خيلى چيزها نسبت به ده يا بيست سال پيش تغيير کرده، وضعيت زندانها و زندانيان سياسى نيز تغيير کرده است. تغييرات و تفاوت وضعيت زندان و زندانى امروز را نسبت به دورانى که من در زندان بودم را نمى‌توان تجريدى و جدا از بستر جامعه‌ بررسى کرد.

در دورانى که من در زندان بودم يعنى ٦١ تا ٦٩ همه جناحهاى رژيم مشغول يک کار بودند و آنهم کشتار وسيع بود. ابتدا زندانيان سياسى بازمانده از دوران رژيم شاه دستگير و اعدام شدند. بعد از آن، خيل عظيم جوانانى که بواسطه شرايط انقلابى به خيابانها آمده بودند اگر اعدام نشدند با ضربات شلاق به خانه‌هايشان رانده شدند. رژيم توانست جريانات سياسى را که در دوران شکوفايى مبارزات مردم شکل گرفته بودند، از هم بپاشاند. تعرض رژيم تنها به مسائل سياسى نبود، زندگى شخصى مردم زير لگد پاسداران قرار گرفت. براى يک دوران طولانى مبارزات مخفى شد ولى دوباره شرايط متفاوت شد. امروزه مردم علنا اسلام و رژيم اسلامى را مسخره مى‌کنند و رژيم نمى‌تواند اين ميليونها انسان را دستگير کند. ولى همچنان هر ساله هزاران، هزار نفر دستگير و آزاد مى‌شوند تا رژيم از سرنگونى مصون بماند. از بين اين هزاران دستگيرى تعدادى اعدام و تعدادى شکنجه جسمى و روانى مى‌شوند.

همچنان مثل دورانهاى گذشته اعتراف‌گيرى يعنى فشار براى توبه وجود دارد. توبه‌نامه‌هايى در نماز جمعه و سطح خيابانهاى بعضى از شهرها مثل قم پخش مى‌شود. با شکنجه و يا وعده آزادى فرد را پاى مصاحبه تلويزيونى مى‌آورند تا از فعاليت سياسى‌اش و يا گفتار ضد‌رژيمى‌اش توبه کند. با اين تفاوت که در گذشته همه مصاحبه‌ها در زندان گرفته مى‌شد. حالا از آنجا که همه مى‌دانند مصاحبه زندانى بخاطر فشار و شکنجه است، زندانى را مجبور مى‌کنند بعد از آزادى از زندان مصاحبه کند. زندانى "آزاد" شده بخاطر عدم دستگيرى و شکنجه دوباره شرط مصاحبه را قبل از آزاديش مى‌پذيرد.

شکنجه‌هاى سابق مثل شکستن دست و پا و بينى و شلاق‌زدن و ... همچنان استفاده مى‌شوند. شکنجه‌هايى هم استفاده مى‌شوند که يا جديدند و يا اگر بکار برده مى‌شدند من نشنيده بودم. مثل قرار دادن زندانى شکنجه شده در هواى سرد و ريختن آب سرد بر بدن لخت آنها. بعد بردن آنها به اتاق گرم بازجويى و تکرار اين کار تا حدى که زندانى دچار شوک عصبى و قلبى شود! مثل همان زمانها هنوز زندانى زير شکنجه جان مى‌دهد، از اين نظر پرونده زهرا کاظمى را همه به ياد دارند.

توطئه‌هايى مثل گذاشتن پنهانى مدارک جرم در خانه افراد و پيدا کردن آنها بعد از بازرسى و دستگيرى آنها همچنان ادامه دارد. استفاده از روزنامه‌ها براى متهم کردن افراد و دروغ‌پراکنى عليه آنها ادامه دارد. مثل سالهاى اوليه که رژيم طرفدارانش مثل توده‌اى‌ها و اکثريتى‌ها را دستگير مى‌کرد، حالا هم افراد جرياناتى در حاشيه خود را دستگير و شکنجه مى‌کنند. عليرغم اينکه در زندان به چه کسى چه برخوردى مى‌شود، از همه جالبتر اين است که اتهامات همه دستگير‌شدگان مثل سابق عبارتند از:

١. اقدام عليه امنيت ملى.

٢. جاسوسى.

٣. تهيه و توزيع عکس‌هاى اهانت‌آميز و سى‌دى‌هاى مستهجن از امام و مسئولين بلند‌پايه نظام.

٤. داشتن سى‌دى حاوى اطلاعات محرمانه از انرژى هسته‌اى.

٥. تبليغ عليه نظام.

يکى از علايق رژيم در آن سالهاى اوليه اين بود که زندانيان را وادار به اعتراف به روابط جنسى خارج از ازدواج کند و اين کار همچنان ادامه دارد. حالا وقتى هم حوزه‌اى سابقشان را دستگير مى‌کنند از او هم مى‌خواهند که اعتراف کند که با ديگران رابطه جنسى داشته و شاهد رابطه جنسى خارج از ازدواج بين ديگران بوده است!

تنوع افراد دستگير شده در حال حاضر نشان دهنده شرايط متفاوت اجتماعى حالا با گذشته است. حالا به جز اراذل و اوباش امروز رژيم همه مردم مخالف رژيم هستند، براى همين از همه طيفها دستگير مى‌شوند.

سازمانده کمونيست:

- مبارزه براى آزادى زندانى سياسى امروز در فضاى اعتراض عمومى باز هم مى‌تواند به يک محور مهم مبارزه تبديل شود، چطور فکر مى‌کنيد؟

نسرين پرواز:

- کاملا درست است. مبارزه براى آزادى زندانى سياسى و يا ممنوعيت حکم اعدام از هر نوع آن مى‌تواند محور يک مبارزه وسيع باشد. ولى متاسفانه اين نوع مبارزات بطور پراکنده صورت مى‌گيرند. مثلا ببينيد هر از چند گاهى مبارزاتى حول لغو حکم اعدام و يا سنگسار بعضى از شخصيتها صورت مى‌گيرد و در بيشتر اوقات اين کمپين‌ها توانسته‌اند آن احکام اعدام و يا سنگسار را متوقف کنند. نمى‌گويم اين کارها بد است، خيلى هم خوب است. ولى اين مبارزات تک موردى هستند. يعنى در بطن يک کمپين بين‌المللى بر عليه جنايات رژيم ايران نيستند. چرا ما نبايد يک مبارزه جهانى عليه خشونتهاى اسلامى و يا جنايات دولتى براه بيندازيم؟ به جاى يک کمپين براى نجات جان يک انسان مى‌توانيم کمپينى براى ممنوعيت هر نوع حکم مرگ از طرف رژيم اسلامى به راه اندازيم که شامل ممنوعيت هر نوع جنايت يعنى از اعدام و سنگسار گرفته تا قطع دست و چشم در‌آوردن توسط جمهورى اسلامى باشد. يک کمپين مداوم که اين هفته ليلا را از اعدام نجات مى‌دهد، هفته ديگر ژيلا را از زندان آزاد مى‌کند و همينطور ادامه دارد خيلى موثرتر خواهد بود. چنان کمپين ثابتى که سعى کند پرونده‌اى عليه جنايات رژيم به دنيا ارائه دهد و از همه جريانات پيشرو و مدافعان حقوق بشر بخواهد که جمهورى اسلامى را محکوم کنند، مى‌تواند امکانى باشد که مردم در ايران بتوانند در صورت دستگيرى نزديکان و يا دوستان و يا هر کسى که مى‌شنوند به آن رجوع کنند و کمک بخواهند.

چنين کمپينى بايد نام تمامى قربانيان تا کنونى اين رژيم را و آنهايى را که قرار است اعدام و يا سنگسار شوند، همينطور نام همه زندانيان سياسى را به همراه ميزان حکمشان، به همراه آنهايى که قصاص شده‌اند و يا قرار است قصاص شوند را بعنوان سند جنايات اين رژيم ثبت کند و براى يک بار هم شده به دنيا عرضه کند. متاسفانه هنوز سايتى بين‌المللى که تمام جنايات تا کنونى رژيم در آن ثبت شده باشد وجود ندارد.

شايد بد نباشد در اينجا يک خاطره‌اى را برايتان تعريف کنم تا ارتباط تنگاتنگى که مى‌تواند بين مبارزه مردم در داخل و خارج از کشور باشد را بيشتر نشان دهم. چند سال پيش وقتى که جنبش وسيعى براى آزادى محمود صالحى از زندان در خارج از کشور به راه افتاد، يکى از دوستانم که فعال جنبش کارگرى بود از ايران زنگ زد و گفت: حالا با خيال راحتتر فعاليت مى‌کنم، خيالم راحته که اگر دستگير شوم تعدادى دنبال آزاديم را خواهند گرفت و نمى‌گذارند در زندان بپوسم!

متاسفانه اپوزيسيون خارج از کشور هم در رابطه با زندانيان سياسى بيشتر از آنکه سعى کند کمپينهايى در دفاع از آنها به راه بيندازد بيشتر نقش پخش اخبار آنرا به عهده دارد. اينکه زندانيان در اعتصاب هستند و يا فلان اتفاق افتاده و غيره. آنها سعى نمى‌کنند نقش فعالى در رابطه با زندانيان سياسى بطور کلى داشته باشند و در وضعيت آنها دخالت کنند. البته براى آزادى شخصيتهايى و يا در اعتراض به دستگيرى شخصيتهايى فعاليتهايى کرده‌اند و جالب اين است که در اکثر اوقات نتيجه مثبتى هم داشته است. متاسفانه اين فعاليتها هم بطور موردى بوده است و تنها توانسته به تعداد کمى کمک کند. هرچند همين واقعيت نشان مى‌دهد که ما که در خارج هستيم نبايد زندانيان را فراموش کنيم و با فعاليت خود مى‌توانيم در شرايط آنها و حتى آزادى آنها موثر باشيم. شايد اينجا لازم باشد به اين نکته اشاره کنم که در سال ٦٩ که رژيم شروع به آزادى بدون قيد و شرط زندانيان سياسى کرد و تعدادى از آنهايى را که در دهه ٦٠ دستگير کرده بود، آزاد کرد از پس فشارهاى بين‌الملى بود. در آن سال گالين دوپول در راس يک هيئت حقوق بشر چند بار به ايران سفر کرد و از اوين بازديد به عمل آورد. تعدادى از زندانيانى که سالها در زندان بودند در همان زمان آزاد شدند، من هم در بين آنها بودم.

سازمانده کمونيست:

- بيست و پنج سال تلاش رژيم براى به شکست کشاندن فعالين سابق و منزجر کردن آنها از خودشان و از سياستى که داشته‌اند در جريان بوده است، در رابطه با زندانيان سابق چه اندازه رژيم موفق به اين کار شده است؟

نسرين پرواز:

- براى پاسخ به اين سوال من مجبورم تا حدى ضرورت زندان را براى رژيم و مسائل ديگرى که بعد از زندان در رابطه با زندانى سابق موثر هستند، توضيح دهم. زندان براى ساکت کردن آدم معترض و کلا ساکت کردن جامعه است. اينها انسانهاى معترضى بودند که رژيم آنها را دستگير کرد تا با زندان و يا اعدام ساکتشان کند.

اين خاصيت زندان است. بخاطر فشار روانى مداوم در طى ساليان متمادى در زندان و عدم برخوردارى از شرايط مناسبى که به فرد کمک کند تا آن فشار روانى را درمان کند، خيلى‌ها همچنان خسته‌اند. بخشا خستگى مفرطى دارند که ممکن است هرگز از آن خلاص نشوند! خستگى‌اى که با هيچ خواب و استراحتى رفع نمى‌شود. اين بخش که دسترسى به درمان زخمهاى روانى خود ندارد و بعضا نگاهش چنين نيست که مشکلات روحى را مى‌توان درمان کرد، خودش را لنگان لنگان مى‌کشاند. و اين در حالى است که مشکلات روزمره و خستگى‌هاى روزمره به خستگى‌ مفرط سالهاى قبل افزوده مى‌شود.

زندان تنها براى تنبيه نيست. هدف اصلى زندان کنترل است، کنترل فرد. بخصوص زندان‌هاى جمهورى اسلامى که زندانهاى ايدئولوژيک هستند. مثلا من يادم هست که از صبح تا شب راديو يا ضبط از بلندگوى بند پخش مى‌شد. روزه و زوزه مداوم مذهبى از صبح تا شب در گوش آدم مانع از فکر کردن زندانى مى‌شود. در واقع ذهن زندانى را به اين وسيله کنترل مى‌کردند. فرار از آن صداى بلند آسان نبود. تمرکز روى مسئله‌اى ديگر آسان نبود. تلاش براى نشنيدن و حرف زدن با زندانى ديگر در مورد مسائل ديگر آسان نبود.

هدف جمهورى اسلامى تنها کنترل ذهن نبود. کنترل رفتار زندانى نيز هدف بود. کنترل رفتار زندانى بوسيله قوانينى بود که مدام يکى بعد از ديگرى طرح مى‌کرد و به اجرا مى‌گذاشت. قوانينى که بخشا اگر زندانى آنرا اجرا نمى‌کرد آنقدر شکنجه مى‌شد تا حاضر شود به آن گردن نهد. در اينجا به اين مسئله که درک زندانيان در رابطه با اين قوانين و فشارهاى روزمره رژيم چه بود و چگونه به آن برخورد مى‌کردند، نمى‌پردازم. در کتاب "زير بوته‌ لاله‌عباسى" تا حدودى عکس‌العمل زندانيان را به اين گونه فشارهاى رژيم تصوير کرده‌ام.

اين قوانينى که گاهى مثل بازى احمقانه‌اى از طرف رژيم خودش را به نمايش مى‌گذاشت براى کنترل زندانيان بود. قوانينى مثل اجبارى شدن چادر مشکى به وقت خارج شدن از در بند و يا در مقاطعى سر کردن روسرى در موقع رفتن به هواخورى و غيره. قوانينى که بخشا يک روز اجرايشان از طرف زندانيان اجبارى بود و روز ديگر عدم اجرايشان ناديده انگاشته مى‌شد. قوانينى که شبيه نمايش و يا تاتر بازى قدرت بود و براى کنترل زندانى از آنها استفاده مى‌شد.

کنترل زندانى به اين شکل است که قدمى خارج از قوانين تعيين شده برندارد. قوانينى که در خارج از زندان نيز فراوانند، تنها شکل‌شان متفاوت است و زندانى سابق، زندانى "آزاد" شده در جامعه نيز دست به قانون شکنى نمى‌زند. کنترل درون زندان، در خارج از زندان ادامه پيدا مى‌کند و اين آن ضرورت زندان است. برگزيدن دوباره آن شخصيت مبارز قبل از زندان، قانون شکنى‌اى است که نياز به ذوب يخ کنترل دارد. کنترلى که درون زندانى را فتح کرده و شايد تنها راه آب شدن آن شرايط انقلابى‌اى مثل سال ٥٧ باشد!

هدف از کنترل زندانى تبديل او به انسانى بى‌تفاوت و سر به‌زير است. هدف رژيم تبديل آنها به انسانهايى بود که خطرى براى رژيم نداشته باشند. در واقع هدف زندان تغيير فرد مبارز به فردى بى‌تفاوت و دنباله‌رو است. زندان براى اين است که فرد را تغيير دهد. زندان باعث مى‌شود که فرد دست از مبارزه بکشد و بخشا فکر کند که مبارزه يعنى بدبختى. و اين يکى از خصوصيات شکست خوردگان است که نقطه شروع بدبختى خود را تاريخ سياسى شدن و دست به مبارزه زدن خود مى‌دانند. و اين ذهنيتى است که زندان و کلا سرکوب انقلاب در آنها کاشته است.

حالا سالها پس از آن وقايع وقتى به آن دوران نگاه مى‌کنم و پراتيک بخشى از آن زندانيان سابق را نگاه مى‌کنم، متاسفانه سايه آن کنترل را هنوز بر سر زندگى و شخصيت آنها مى‌بينم. پانزده يا بيست سال از آزادى زندانيان سالهاى ٦٠ گذشته است ولى اين خيل عظيم انگار هنوز در زندان به سر مى‌برند. همان ناراحتى‌هاى روحى و جسمى را با خود حمل مى‌کنند. ذهنشان هنوز زندانى است، احساساتشان هنوز آزاد نشده است. ذهنشان هنوز تحت کنترل است، کنترل همان ملاک‌ها و معيارهاى دوران زندان، که رژيم و زندان نقش تعيين کننده‌اى در شکل‌گيرى آن داشته است!

در اينجا بايد خاطرنشان سازم که من در اين رابطه يعنى در زندانى بودن زندانى سابق، او را به هيچ وجه سرزنش نمى‌کنم و او را مقصر نمى‌دانم. با نشان دادن واقعيت زندانى سابق که هنوز در زندان است، مى‌خواهم نقش زندان را نشان دهم. در واقع با ديدن اينکه چه انسانهايى نه تنها سالهاى مفيدى را در زندان گذراندند بلکه زندگى‌شان تباه شد، مى‌توان ضرورت زندان را براى رژيمهاى استبدادى درک کرد و عليه آن مبارزه کرد. در عين حال که تنها با درک شرايط واقعى زندانى سابق که گويى زندان را با خود حمل مى‌کند، جامعه قادر خواهد بود به اين بخش از انسانهايى که در مبارزه براى يک زندگى بهتر اسير و زخمى شده‌اند کمک کند. و در واقع اکثر زندانيان سابق زخمى‌هايى هستند که درمان نشده‌اند. جامعه از درک و درمان آنها عاجز است!

سازمانده کمونيست:

- به نظر شما چه بخشى از زندانيان سابق (چه آنها که در خارجند و چه آنها که در داخلند) توانسته‌اند خود را در رابطه با جنبش براى سرنگونى جمهورى اسلامى و هر آرمان ديگرى داشته‌اند نگاه دارند؟ آيا تجمعى، کانونى، شبکه‌اى از روابط وجود دارد؟

نسرين پرواز:

- خيلى از زندانيان سابق در دوران زندان روحيه خود را حفظ کردند و رژيم نتوانست آنها را بشکند. ولى متاسفانه شمار کمى از آنها با جنبش براى سرنگونى جمهورى اسلامى همراه شدند، منظورم همراهى عملى است، وگرنه احساسا آنها تا مغز استخوانشان از جمهورى اسلامى متنفر هستند. اين مسئله يعنى عدم همراهى عملى با جنبش سرنگونى علل متفاوتى دارد که من سعى مى‌کنم بخشهايى از اين دلايل را در اينجا باز کنم. ولى قبل از آن لازم مى‌دانم به اين واقعيت اشاره کنم که از آن جنبش عظيمى که در سال ٥٧ به خيابان آمد و با قدرت‌گيرى جمهورى اسلامى فعالانه در سرنگونى اين رژيم کوشيد، بخش کمى فعال مانده است. منظورم اين است که من زندانيان آزاد شده را از اين خيل عظيم جدا نمى‌کنم. هرچند شايد تجربه‌هايشان کمى متفاوت باشد ولى ايران کلا يک زندان بود و هست و در نتيجه هر کسى که در ايران زندگى کرد مورد آزار و اذيت قرار گرفت. به زبانى ديگر تاثير سرکوب انقلاب را نه تنها روى زندانى سابق بلکه روى همه مردم ايران و بخصوص آنهاييکه قبلا فعال سياسى بودند مى‌توان ديد. به هر حال اين تنها زندانيان نبودند که کنترل شدند. سرکوب در سراسر ايران براى کنترل بود. و اين نداشتن اختيار که آنرا در خيلى از رفتار مردم مى‌شود ديد‌ تاثيرات زيادى روى مردم گذاشته است! و اين سوال که چه بخشى از زندانيان سابق هنوز در جنبش سرنگونى رژيم فعالند را شايد بهتر است در بستر وسعيترى پاسخ داد و آنهم بررسى وضعيت آن نسل و يا نسلهايى است که انقلابشان شکست خورد!

شرايط اجتماعيى تغيير کرده است. نسلى که امروز در ايران با رژيم مبارزه مى‌کند عمدتا نسلى است که در دوران همين رژيم بدنيا آمده است و يا خاطره‌اى از دوران شاه ندارد. نسل قبلى که درگير براندازى ديکتاتورى شاه بود و انقلاب را از دستش ربودند که چپ نزند، شرايط بقاى سياسى‌اش را از دست داده است. اين نسل چه زندان رفته‌اش و چه فرارى‌اش و چه آنکه در ايران مخفى شد و يا سالها با نامى ديگر زندگى کرد، کلا بخاطر شرايط اجتماعى‌اش يعنى دسترسى نداشتن به ايده‌هاى سياسى جديد و کلا نداشتن آزادى سياسى تبادل نظر با همان چهارچوبهاى فکرى ٢٥ سال پيش ماند. اکثر جريانات آن دوره به دلايل مختلف از هم پاشيدند و يا از نظر فکرى و تشکيلاتى تغيير کردند. صدها هزار نفرى که با چريک و پيکار و رزمندگان و ديگر جريانات بودند چه شدند؟ حالا فعال کدام جنبش‌اند؟ خود جامعه متفاوت از آن نسل و معيارهايش تغيير کرد. آن نسل با اين جامعه بيگانه است. آن نسل به خاطر سرکوبى که شد و به خاطر مشکلاتى که در ايران و يا در خارج از ايران با آن روبرو شد، دور از تعمق و مطالعه آزاد بى‌دغدغه، درجا زد. در بين آن نسل شايد زندانى سابق که انرژى زيادى در زندان از دست داده است دچار رکود بيشترى باشد، ولى تفاوت فاحشى نيز به چشم نمى‌خورد. آن نسل نتوانست از سنت ناسيوناليستى‌اش بکند و بخشى از آن همانطور که در جنگ ايران و عراق پشت جبهه رژيم اسلامى قرار گرفت، در سالهاى اخير پشت خاتمى قرار گرفت و حالا هم در قطار رفراندوم نشسته است.

مسئله اين است که سرکوب سالهاى ٥٩ و ٦٠ اجازه نداد چپ پروسه رشدش را در ايران طى کند وگرنه جنبش کمونيستى که بخشا تجزيه شد، کاملا پلاريزه مى‌شد. در واقعيت هم مى‌بينيم که آن بخش از نسل قبلى که امروز فعاليت کمونيستى دارد و زير پرچم ناسيوناليست قرار نگرفته است و به مذهب آوانس نمى‌دهد، عمدتا همان طيفى است که در آن زمان تحت تاثير اتحاد مبارزان کمونيست و منصور حکمت قرار گرفت. طيف اصلى آن نسل اگر فعاليت دارد، جذب جنبش ناسيوناليستى و راست شده است، چه زندان رفته‌اش و چه زندان نرفته‌اش. بخاطر اينکه شرايط تاريخى رشدش را از دست داد و امروز هم با همان نگاه بيست و پنج سال پيش وقايع را بررسى مى‌کند. همان نگاهى که يک بار شکست خورد! براى همين موضع‌گيرى‌هايش هم مثل همان زمان راست است. به هر حال نسل قبلى از طيفهاى متفاوتى تشکيل شده که در حال حاضر هر يک مشخصات متفاوتى دارند. جدا از شرايط مادى و اينکه بخش عمده‌اى از آن نسل را با سرکوب ساکت کرده‌اند، دلايل ديگرى نيز براى بى‌عملى و يا فعال جبهه راست شدن آن نسل وجود دارد که من در اينجا بطور خلاصه به آنها اشاره مى‌کنم.

١- درک آن نسل از مبارزه و فعاليت سياسى در جامعه طورى است که فعاليت سياسى را وقتى به مردم مى‌رسد جنبشى نمى‌بيند و نمى‌تواند تاثيرى روى جنبشهاى ضدرژيمى موجود بگذارد و مبارزات آنان را تقويت کند. هرچند در جنبشهاى راستى که راه افتاد و همچنان جريان دارند شرکت مى‌کند و فعالش مى‌شود، مثل جنبش دو خرداد و يا رفراندوم. ناتوانى آن نسل را در رابطه با جنبشهاى مردمى مختلف در ايران مى‌توان ديد. مثلا من يادم هست وقتى که سر کردن روسرى را اجبارى کردند، خيلى از زنان متعلق به طيفهاى مختلف طبقاتى دست به اعتراض زدند. من هم به آن تظاهراتها رفتم ولى متاسفانه اکثر جريانات سياسى در آن زمان درک درستى از اين مسئله نداشتند. هنوز هم ندارند، با اينکه در عرض ٢٥ سال گذشته در ايران شايد ميليونها زن بخاطر بدحجابى در ايران مورد آزار و اذيت قرار گرفته‌اند، يعنى به آنها شلاق زدند و يا به پايشان تيغ کشيدند و غيره، هنوز بعضى از فعالان سياسى و يا جريانات سياسى قادر نيستند به جنبش زنان که در ايران فعال است و يکى از خواسته‌هايش آزادى پوشش است درست برخورد کنند. من چند سال پيش در همين لندن در سخنرانى‌اى سر اين مسئله حرف زدم و بعضى از فعالان سياسى با من مخالفت ‌کردند و گفتند حجاب و روسرى مسئله زن ايرانى نيست. اينها درک نمى‌کنند که روسرى مظهر آپارتايد جنسى در ايران است. کسى که جنبش زنان در ايران را نمى‌بيند و قادر نيست مسائل اين جنبش را درک کند، بالطبع قادر نخواهد بود در رابطه با آن فعاليتى داشته باشد و خارج از آن قرار مى‌گيرد.

به غير از جنبشهايى که در جامعه در حال حاضر وجود دارند، مى‌توان مبارزه جنبشى و مردمى را در زمينه‌هاى مختلف دامن زد. منظورم مبارزه‌اى است که در آن مردم زيادى بنابر منافعشان و يا بخاطر انسان دوستى‌شان حاضرند در آنها شرکت کنند، بى‌آنکه کمونيست باشند. مثل مبارزه براى حق تشکل‌ در محيط کار و هزاران مسائل روزمره ديگرى که مردم در ايران از آنها رنج مى‌برند. اين نوع مبارزه، مبارزه‌اى است که هر انسانى متشکل يا منفرد و يا حتى با هر انديشه‌اى مى‌تواند در آن شرکت کند و اين نوع مبارزه منجر به تغيير و تحولات اجتماعى مى‌شود. نسلى که من به آن تعلق دارم، جدا از اينکه تجربه زندان را داشته باشد يا نداشته باشد با اين نوع مبارزه بى‌گانه است. چرا که از سنت ديگرى مى‌آيد که کارى با مردم و جنبشهاى مردمى ندارد. آن نسل مبارزه را در ابعاد کوچکش مى‌خواهد و مبارزه جنبشى را درک نمى‌کند. اگر هم درگير مبارزه جنبشى شود دنبال راست مى‌افتد و سعى مى‌کند يک نفر در بين آن "بالايى‌ها" پيدا کند. اين ملاى "مترقى" و يا آن بخش از رژيم که در خفا مى‌کشد و سر مى‌برد برايش جذاب هستند. اين بخش از آن نسل مکمل بخش ديگر آن است که به همان اندازه مردم را نمى‌بيند ولى خودش را آلوده راست هم نمى‌کند. هرچند هر دو به يک اندازه روى مبارزات مردمى بى‌تاثيرند. منظورم چپ سنتى است که چه زندان رفته باشد چه نرفته باشد محافل خودشان را دارند و مبارزه و سياست در بين‌شان مثل يک مذهب مى‌ماند. يعنى يک نفر به صرف اينکه به اين تئورى و يا آن تز ايمان داشته باشد انقلابى است و مى‌تواند عضو محفل‌شان باشد و به محض تغيير نظر دشمن مى‌شود. مبارزه از نظر آنها فرقه‌اى است نه عملى که منجر به تغيير در جامعه و بهبود وضعيت زندگى مردم شود! ملاک آنها با ديگران نه پراتيک‌شان بلکه ايمانشان است.

٢- نسل قبلى شرايط اجتماعى‌اش را از دست داده است. در ايران جامعه تغيير کرده است، نسلى متفاوت در مقابل جمهورى اسلامى قد برافراشته که فرهنگ و سنتهاى نسل قبلى را قبول ندارد. منظورم همان سنتهايى است که عليرغم از بين رفتن گروهها، افراد بازمانده همچنان آنرا حمل مى‌کنند. آن جريانات منقرض شدند، نسل جديد به آن انديشه‌ها و فرهنگها احترامى نمى‌گذارد و نسل قبلى نيز برخورد اين جوانان را درک نمى‌کند و برايش بيگانه و بخشا مبتذل است! جامعه و صفهاى مبارزاتى نسبت به گذشته به شدت تغيير کرده‌اند، تغييرى که براى نسل قبلى قابل درک نيست و قادر نيست خودش را با آن منطبق کند. مثلا ناسيوناليسم کهنه ضد‌امپرياليسم بود ولى ناسيوناليسم امروزى همدست امپرياليسم است. چپ سابق ارزشهاى مذهبى داشت که آنرا مى‌شد و مى‌شود در زندگيش ديد. چپ امروز به شدت ضد‌مذهبى است. مصدق قهرمان چپ ديروز بود، چپ امروز جهان‌گراست. چپ ديروز شهادت‌طلب بود، چپ امروز خواهان بهترين امکانات دنياى موجود براى انسانهاست. چپ ديروز يا با مطالعه بيگانه بود و يا نهايتا نشريه سازمانى‌اش را مى‌خواند، چپ امروز سرش را از ميان انبوهى از کتابهايى که خوانده در آورده است. چپ ديروز متواضع بود، چپ امروز مدعى است. براى چپ ديروز مبارزه و زندگى از هم بيگانه بودند، براى چپ امروز مبارزه و زندگى‌ به هم تنيده‌اند. مبارزه براى چپ ديروز ايمانى بود که زندگى خود فرد را هم متحول نمى‌کرد، چه رسد به آنکه بخواهد نيرويى را و يا قانونى را در جامعه جابجا کند. براى چپ ديروز، آزادى شعارى بيرون از خانه بود. چپ امروز آزادى را از خانه‌اش شروع مى‌کند و خودش آزاده است.

٣- يکى از دلايل ديگرى که چپ ديروز يا کنار نشست و نظاره‌گر شد و يا فعال جنبش راست شد، ريشه در ابزار مبارزاتى دارد که جلوى چشمانش بارها و بارها از هم پاشيد و يا تحليل رفت ولى دگرگون و متحول نشد. تشکيلاتها، يا بهتر است بگويم حتى پيشروترين نيروهاى جنبش همان الگوى تشکيلاتى و سازمانى سابق و سنتى را دارند. من فکر مى‌کنم اين نوع تشکيلات سنتى ديگر پاسخگو نيست. دورانى که آدمها دوست داشتند يک نفر برايشان تصميم بگيرد و بجايشان حرف بزند تمام شده است. دورانى که يک نفر مى‌بايست در مورد همه چيز بداند و راهها را او تعيين کند و تعدادى عمل کنند، به پايان رسيده است! فکر مى‌کنم خيلى‌ها که خود را کمونيست مى‌دانند آزادى و برابرى را همين امروز مى‌خواهند. يعنى دوست دارند آنرا همين امروز در زندگى شخصى و روابط سياسى‌شان داشته باشند. درست است که تشکيلات به شکل سنتى آن نقد نشده و الگوى جديدى ارائه نشده ولى اين دليل نمى‌شود که بحرانى را که در دل اين نوع تشکل است نبينيم. آن نوع تشکيلات ضد خودش را در خودش مى‌پروراند. هر از چند گاهى که تشکيلاتى دو تکه مى‌شود، اختلافات را تئوريک و سياسى ارزيابى مى‌شوند در صورتيکه اشکال به نوع تشکيلات و تشکيلات‌دارى برمى‌گردد، و يا لااقل آن هم يکى از مسائل از هم پاشيدگى‌هاست. منظورم همان نوع هرمى سازماندهى است که از بالا صورت مى‌گيرد. فکر مى‌کنم ما مى‌توانيم و بايد شکل ديگرى از تشکيلات ارائه دهيم. ما مى‌توانيم همان نظمى را که مدعى هستيم بعد از انقلاب سوسياليستى در جامعه حاکم خواهيم کرد يعنى حکومت شورائى را در تشکيلات امروزمان نيز پياده کنيم.واقعا چه چيزى مانع از آن است که ما نتوانيم امروز در خانه‌مان و در روابط شخصى‌مان رابطه‌اى برابر داشته باشيم؟ چه چيزى باعث مى‌شود که امروز در روابط سياسى‌مان و در تشکيلاتى که کار مى‌کنيم با هم برابر نباشيم؟ کم نيستند "کمونيستهايى" که در رابطه شخصى‌شان هيچ فرقى با فئودالها و يا بوارژواها ندارند. با اين مسئله در اينجا کار ندارم. ولى در رابطه با تشکيلات سياسى که وعده سوسياليسم را مى‌دهد نمى‌توانم کار نداشته باشم. چرا که فکر مى‌کنم چگونگى اداره آن با اهدافش متناقض است و اين يکى از دلايلى است که خيلى از انسانهايى که اميد سوسياليسم را در دل مى‌پرورانند، به آن نمى‌پيوندند. يکى از مشخصات آن تشکل سنتى اين است که ديد انتقادى را در افراد مى‌کشد و قدرت تجزيه و تحليل را از آنها مى‌گيرد و يک عينک ايمانى به چشمشان مى‌زند. عينکى که يک مرکز دارد و آن هم تشکيلات آن فرد است و باعث مى‌شود که فرد دنيا را از محور تشکل خود بنگرد و دوست و دشمن بنابر آن تعيين شوند و ... . البته من اين مشکل چپ در رابطه با تشکل را مختص ايران نمى‌بينم. و فکر مى‌کنم يکى از دلايلى که کلا کمونيسم سالهاست که در دنيا درجا مى‌زند و قادر نيست روى پاهايش بايستد همين مشکل است. اينکه از ابزارها و داده‌هاى موجود در جامعه سرمايه‌دارى استفاده مى‌کند و قادر نيست الگوهاى تشکيلاتى خودش را عرضه کند. يکى از دلايلى که بخش زيادى از چپ (بخصوص نسل جوان آن) در کشورهاى مختلف به جنبشهاى ضد‌کاپيتاليسم پيوسته ولى فعاليت تشکيلاتى به شکل سابق ندارند بايد همين مسئله باشد. اينکه تشکل به شکل سابقش با بن‌بست روبرو شده است و بايد راه‌حل ديگرى پيدا کرد. و شايد درست‌ترين راه‌حل همان سيستم شورائى باشد که بتوان آنرا الگوى روابط و سازماندهى تشکيلاتى قرار داد.

٤- بيست و پنج سال فشار مداوم از طرف رژيم بخشى از نسل قبلى را دچار بحران روانى‌ شديدى کرده است. چند سال فشار مداوم خشمى را در آنها کاشته است که همچنان در آنها شعله‌ور است. اين خشم در جامعه ايران و حتى در خارج از ايران نسبت به رژيم بروز داده نشد. اين خشم بظاهر خاموش همچون شعله‌اى پنهان در حال سوزاندن انسانهايى از درون است. اين خشم منجر به تغييراتى در آنها شده است. اين طيف ناخود‌آگاه تاثيرات روزه‌خوانى‌هاى رژيم عليه مبارزه و مبارزين و سياست و جريانات سياسى را همچنان حمل مى‌کند. ضعفهاى شخصيت‌هاى سياسى را که رژيم در بوق و کرنا مى‌کرد و آن مصاحبه‌هاى تلويزيونى همچنان در گوشش زنگ مى‌زنند. ضعفها و اشتباهات جريانات سياسى که بخشا خود ديدند و رژيم هم تا توانست آنرا تبليغ کرد همچنان ذهنيت اين طيف را تحت‌الشعاع قرار داده است. شايد بتوان گفت اين طيف تابلويى از آرمانهايى است که شلاق خورد. آرمانهايى به دار کشيده شدند تا اين طيف به وجود بيايد. اين طيف شايد بيشترين نماد سرکوب جمهورى اسلامى را حمل مى‌کند. بخشى از اين طيف احساس مى‌کند که شکست خورده است. آنها شکست خوردند ولى هرگز نفهميدند که دليل شکستشان چه بود. و حالا از هر‌آنچه که منجر به اين شکست شد بيزارند. هم از جمهورى اسلامى و هم از مبارزه و مبارزين و سياست و جريانات سياسى، از همه چيز بيزارند. چرا که شروع اين پروسه که به شکست آنها منجر شد، در غلطيدن آنها به جريان مبارزه، آشنايى‌شان با مبارزين و عضويت در جريانى سياسى بود. پس از هر چيزى که آنها را از روند زندگى‌شان جدا کرد بيزارند. به همان اندازه که از جمهورى اسلامى بيزارند از جريانات سياسى نيز بيزارند. آن بخش از اين طيف که در زندان بودند شايد بيشترين ضربه را خوردند چرا که آزادى از زندان به معناى آزادى‌شان نبود. آنها در حالى پا به جامعه گذاشتند که زندانى خشم و کينه‌اى بودند که طى سالها همچون شبکه‌اى از تارهاى عنکبوتى ذهن و وجودشان را در برگرفته بود. شبکه‌اى از تارهاى در هم انباشته‌اى که شايد تنها يک تحول اجتماعى بتواند آنرا بدرد و زندانى‌اش را نجات دهد! اين انسانها با خشمى که در آنها غليان مى‌کند پا به جامعه‌اى گذاشته‌اند که هيچ درکى از زندان و تاثيرات آن ندارد. بعد از سالها محروميت از نيازهاى اوليه انسانى وارد جامعه‌اى شدند که تلاشى براى جبران گذشته اين انسانها نمى‌کند و محروميتها همچنان ادامه پيدا مى‌کند. اين خشم نه تنها تقليل پيدا نمى‌کند بلکه بيشتر هم مى‌شود. اين طيف شامل بخشى از کسانى مى‌شود که عمدتا در دوره اول انقلاب به خاطر شرايط اجتماعى و سياسى جذب جريانات سياسى شدند و با جو سرکوب و اختناق نسبت به همه چيز و همه کس بدبين شدند. اين طيف از بخشهاى زيادى تشکيل مى‌شود ولى عمدتا شامل آنهايى است که شکست خوردند و فکر مى‌کنند سالهايى از زندگى‌شان را بيهوده از دست دادند و از زندگى عقب ماندند. تنفر آنها از مبارزه و مبارزين آنها را از نظر سياسى در سمت راست راسترين گرايشات سياسى قرار مى‌دهد.

٥- در اينجا بايد به طيفى از زندانيان سابق اشاره کنم که دوست دارند فعاليت سياسى داشته باشند ولى به دليل برخوردهاى ناهنجارى که از طرف چپ سنتى به آنها مى‌شود، ترجيح مى‌دهند که فعاليتى نکنند و در واقع در جمعيت پنهان مى‌شوند. اينها کسانى هستند که هنوز از تفکر چپ سنتى به طور کامل کنده نشده‌اند. هرچند آنرا قبول ندارند و به آن نقد دارند ولى به دليل عدم وجود شرايط اجتماعى متحول و رشد دهنده روش برخورد ديگرى را انتخاب نکرده‌اند. و يا مبارزه‌اى را شروع نکرده‌اند که در عمل از سنتهاى آن چپ سنتى فاصله بگيرند و برايشان مهم است که ترور شخصيت نشوند. اينها با آنکه با تمام وجود از بسيارى از تفکرات چپ سنتى بيزارند ولى چون عملا با آن مرزبندى نکرده‌اند، هسته‌اى از آن را در خود حمل مى‌کنند. و اين هسته همان ترسشان از ترور شخصيت يعنى اين سلاح بورژوايى دست چپ سنتى است. آنها مى‌دانند که اگر مبارزه‌اى را شروع کنند، چپهاى سنتى برايشان پرونده سازى مى‌کنند و زندگى خصوصى‌ و شخصى‌شان را و کلا اينکه در زندان چند ساعت مى‌خوابيدند و يا چه کرده‌اند را در اختيار دنيا قرار مى‌دهند. بخصوص حالا که اطلاعات را مى‌توان با هر اسمى به اينترنت داد و سايتهاى بى‌پرنسيبى نيز وجود دارند که هر نوشته آشغالى را چاپ مى‌کنند. من با بعضى از افراد طيف فوق برخورد داشته‌ام. از خاطرات زندان‌شان گفتند. خاطراتى که پر از تجربه و درس بود. گفتم چرا نمى‌نويسيد؟ گفتند: اگر بنويسيم عليه‌مان مى‌نويسند. نه عليه نوشته‌ و نظرمان، بلکه عليه شخصمان مى‌نويسند. يعنى ترور شخصيت‌مان مى‌کنند. گفتم اينها با مرتد قلمداد کردن شما و يا ترور شخصيت‌ مى‌خواهند جلوى مبارزه شما را هم بگيرند. چه اهميتى دارد که بنويسند. تازه چه مى‌خواهند بنويسند؟ چند تاى آنها گفتند: ما سال ٦٧ اعدام نشديم و اين براى آنها به معناى اين است که مبارز نبوديم وگرنه کوتاه نمى‌آمديم و زنده نمى‌مانديم. متاسفانه طيفى از زندانيان سابق هنوز مرعوب برخوردهاى ضدانسانى اين محافل و سکتهاى مرتجعى هستند که به خودشان ميگويند چپ! کار اين سکتهاى عقب افتاده عين همان چيزى است که رژيم جمهورى اسلامى مى‌خواهد. جمهورى اسلامى در زندان توسط شکنجه بخشى از انسانهاى شريف را در هم شکست، اين سکتهاى مرتجع نيز کار رژيم را در خارج از زندان ادامه مى‌دهند و با ابزار ديگرى سراغ شکنجه انسانها و درهم شکستن‌شان ميروند. در اين راه از هر وسيله غيرانسانى نيز استفاده مى‌کنند.من همينجا از افراد آن طيف از زندانيان سابق که حرفى براى گفتن دارند و آرزو دارند که مى‌توانستند بدون دغدغه و فشار ديگران تجربياتشان را به نسل جوان منتقل کنند، مى‌خواهم که خود را از اين قيد و بندهاى پوسيده آزاد کنند. اينکه به اين برخوردهاى ترور شخصيت اهميت ندهند و کارى را که درست مى‌دانند انجام دهند. واقعيت اين است که مبارزه با رژيمى که بيشترين ضربه را به شما زده است بهترين راه درمان دردهاى جسمى و روحى‌تان خواهد بود. بعلاوه اينکه ترور شخصيت هميشه بوده است و تا زمانى که مبارزه براى يک جامعه درخور انسان وجود دارد، ترور شخصيت نيز عليه مبارزان وجود خواهد داشت.