وسوسه این بود...

 

 از اسم کتاب خوشم امد هر چند از رنگ روی جلد دلخور بودم. به نظرم اسم جالب و تکرار نشده ای بود. وقتی کتاب رو شروع کردم نتوانستم زمینش بگذارم . و وقتی کتاب رو تموم کردم  حس کردم توی انتظارهای دریافت  نشده رها شدم. حالت کسی رو داشتم که مقدار زیادی  گزارش و اطلاعات تاریخی واجتماعی یک دوره زمانی را  دریافت کرده  ولی از هر بخش  فقط یه خراشی بر موضوع یا که قطره ای از دریا.

 از یک طرف برام جالب بود چون مجبور  بودم خودم برای بخشهای رها شده تصویر سازی کنم و از طرفی هم یک یاس تلخ درونم را می سوزاند.  مثل تشنه ای بودم که فقط زبانم را توانسته بودم خیس کنم .

 دلم می خواست همه نامه های شهرام را بخوانم  نه فقط چند تائی را که در تاریکی شب از چشمان گرسنه امیر دزدیده شده بود.  دلم می خواست با  یکی از ضربه های کوتاه مرس بین  آبی و امیرسفر کنم و بوی زندگی  را از نقطه  متحرکی که شیرینی بیداری شبانه را به آانها می بخشید  بو کنم . دلم می خواست در زیبائی حس و تمایل لطیف بهرام به بامداد نفس بکشم.  دلم می خواست شعر افتاب کاران جنگل را بدانم و عظمت تاثیرکلمه را در صدای خوش زندانی  با نبظم حس کنم. دلم می خواست در شادی برق چشمهای زن مرتضی بعد از خواندن نامه مهرآمیز شوهرش شرکت کنم . دلم می خواست در غم و تضاد درونی هاشم... شنا کنم و ماهیهای افسرده او را از دل تاریک مردابی او بیرون بیاورم.  .....دلم می خواست در احساس زندان بانان بیشتر حرکت کنم و برخوردهای حسی و رفتاری انها را نیز بیشتر بدانم. انجا که شکنجه گر با نام علی و زهرا شلاق را بر پاهای زندانی می کوبد من همان شکنجه گری را می بینم که با نام "های هیتلر" خون یهودیان را از گلویشان بیرون  می ریزد. آانهایی که زنده ماندند شانس بیشتری داشتند نه که بهتر و یا بدتر از دیگران عمل کردند.

به هر حال باید اضافه کنم که من در آان دوران که شرایط بسیار وحشتناک و مخوفی بر زندانهای ایران حاکم بود جزو آدمهای سیاسی نبودم که به خود اجازه قضاوت بر رفتارهای گروههای سیاسی آن دوره را بدهم فقط این را می فهمم که انسانها اگر در شرایط غیر انسانی و غیر طبیعی قرار بگیرند عکس العملهایی که نشان می دهند بسیار دور از ذهن است حتی برای همانهایی که این عکس العملها را نشان داده اند و امروز زنده مانده اند و به گذشته خود می نگرند تعجب اور است!  تحت فشارشدید فیزیکی و ضرب و شتم قرار گرفتن و کمبود غذا و نبود آفتاب و هوای تازه و تحت کنترل و فشار بودن حتی برای ابتدائی ترین و طبیعی ترین نیازحیاتی مثل توالت رفتن و خوابیدن ....... نمی توان اشکالات و خطاهای رفتاری این انسانها  را به همان صورت قضاوت کرد که اگر در شرایط عادی بودند. مطمئنا در شرایط عادی  چیزی به نام   " تواب " زاییده نمی شد و این میوه تلخ زاییده شرایط  زندان و رفتارهای حیوانی حاکم بر سیستم است. بنابراین من نمی توانم انسانهایی را قضاوت کنم که  قدرت تصمیم گیری درستی نداشته اند و حتی نمی توانسته اند  درک  از شرایطی که در آن هستند داشته باشند. زیرا آانها از داشتن روزنامه و رادیو هم محروم بودند.(بماند که آن هم زیر سانسور بوده) و فکر می کنم چه کسانی می توانند ادعای قاضی منصف بودن را داشته باشند؟ قربانیانی که در حقیقت طعمه شرایط بی رحمانه قدرت شده بودند. حال این قدرت می خواست جمهوری اسلامی باشد و یا قدرت رهبران سیاسی که خود در شرایط بهتری خارج از زندان به سر می بردند و درک انها نیز از شرایط سیاسی روز  چیزی بزرگتر از قاب کوچک پنجره‌ای بود که شیشه های رنگی آان بازتاب وسعت ایدئولوژیکی آنها را نشان می داد.

 

به نظر من حد اقل  100 صفحه کتاب گم شده است. البته من به دنبال درست و غلط بودن رفتارهای برگزیده انسانهای واقعی این کتاب نبودم. بعد ها تاریخ  ایران آنها را قضاوت خواهد کرد. بلکه به دنبال درک شرایط زندان بودم که چه برسر این آدمها از هر گروه و عقیده آورد. شرایط وحشتناک و غیر انسانی که آدمها رفتارهای یکسان نشان نمی دهند. نگاه آنها به زندگی و امید به فردا از یک جاده عبور نمی کند. تجربه فردی و میل به پذیرفته شدن در گروه و اجتماع در همه آدمها حرف اول را نمی زند. پیچیدگی درونی آدمها و بهانه های  امید به فردا در انسانها یکی نیست. آنها که عاشق ترند و قلبها را نزدیکتر لمس کرده اند یا به بیانی آنها که گرمی نوازش را در تپش قلبی حس کرده اند زندگی را بسان آنانی که کسی به ملاقاتشان نمی‌آید و یا می دانند که کسی منتظر دیدن و لمس آنها نیست، نمی باشد. 

مرز میان زنده ماندن و نماندن به باریکی خط بین حماقت و شجاعت بود که هر کسی نمی‌توانست از درون این انتخاب موفق بیرون بیاید حتی اگر هم موفق بیرون میامد اعتباری بر درست و غلط بودن این انتخاب نمی توانستی قائل بشوی.

درانتها من از خانم " نسرین پرواز" واقعا  متشکرم و دستشان را صمیمانه می بوسم  که همین همت را به خرج دادند که اشاره ای به سرگذشت این انسانهای در بند بکنند و به نظر من این اثر یک سند تاریخی است .هر چند که ورقی از شرم و خجالت را در تاریخ ایران  در بر می‌گیرد و فکر نمی کنم هیچ انسانی بتواند به آن افتخار کند حتی سران حکومتی جمهوری اسلامی وگرنه از پخش و در دسترس بودن آن  ترسی نداشتند.  ولی واقعیت این است که  تاریخ را فقط افتخارات نیست که می سازد . در انتها باز هم از شجاعت خانم پرواز قدردانی می کنم. و به رنج روحی که در حین نوشتن این خطوط متحمل شده اند احترام قلبی می گذارم اگر چه  می توانست صدای گنجشکان لابلای  این اوراق بسیار  پر گفتگو تر باشد .

 

 دستتان را با گرمی می فشارم.

 

 

شیوا. ش