رقص

لندن، ١٣٨٢

رقص باله براى بامداد تنها رقص نبود! موسيقی را با تمام اعضای بدنش مى‌شنید و اين موسيقى بودکه عضلات او را همچون تار به حرکت درمى‌آورد!

 گاهى احساس مى‌کرد بر بدنش تسلط ندارد بلکه اين موسيقى است که او را با خود مى‌برد. هنگام رقص، احساس مى‌کرد از خودش و از اين دنيا آزاد مى‌شود؛ گويى هنگام رقصيدن، بهسوى آزادى مى‌پريد و در آن گام برمی‌داشت!

 زمانی که شاگرد رقص باله بود و امروز که به عنوان  مربی رقص باله چندین شاگرد داشت- بارها شنیده و گفته بود:

" رقص دو نفره تنها اجرای حرکاتی  نیست  که  دو  رقصنده وقتی دست یکدیگر را می‌گیرند یا دست در کمر هم می‌اندازند تا یکدیگر را بلند کنند- باید موبه مو تکرارشوند! این حرکات اگر بر مبنای داستانی عشقی شکل می‌گیرند، باید از دست ها و حرکات - عشق ببارد؛ باید موقع رقص عاشق بود وگرنه حرکات بدون احساس خواهند بود! بیننده را خواب آلود می کنند ..."

با ورود به کلاس، مثل همیشه احساس نشاط به او دست داد. شاگردانش در حال تمرين حرکات جلسه  پيش بودند. با لبخند و «عصر به‌خير»، آهنگ را عوض کرد.

-«جفت بايستيد. شانه‌ها عقب. حرکات جلسه پيش را مرور مى‌کنيم. آلکس چرا تنها ايستاده‌اى؟ کى نيامده؟»

آلکس گفت : «شاگرد جديد داريم آقا.»

بامداد با لحنی طنزآمیز گفت: « هميشه يادم ميره حاضر غايب کنم!»

چهره‌ی‌ دانش‌آموزان را يکىيکى نگاه کرد تا به چهره جديد رسيد. در حال پرسيدن اسم او بود که احساس کرد چيزى در درونش فروريخت.

-«گفتی اسمت چیه؟»

شاگرد با لهجه‌ی غليظ اسکاتلندى گفت: «بایرام  

سرش گيج رفت. احساسى پيدا کرد که ١٥ سال پيش در آن شب، آن شب آخر، براى اولين بار پيدا کرده بود؛ همان شب که زندگي‌ش را براى هميشه زير ‌و ‌رو کرد؛ آن شب لعنتى که دست از سرش برنمى‌داشت.

شايد خواب بود و کابوس می‌دید از همان کابوسهايى که اوايل داشت ولى سالها سراغش نيامده بودند!

 آیا می‌شد دو نفر اينقدر شبیه باشند؟ نه، حتى پدر و پسر هم نمى‌توانند تا این اندازه کپی هم باشند! ولى اين نوجوان انگار کپى بهرامى بود که از سال ١٣٥٥ با او همکلاس بود؛ همان بهرامى که باهم دستگير شدند و سالهاى زندان را در کنار هم بهتر تحمل کرده بودند؛ همان بهرامى که شاهد رشدش در زندان  بود و مثل خودش در زندان ريش درآورد.

 قبل از زندان، صدايش دورگه شده و در زندان، صداى مردانه‌ی کلفتى پيدا کرده بود که به دل مى‌نشست و حالا این نوجوان  ١٤- ١٥ ساله-  همسن بهرامى به نظر میرسیدکه باهم مدرسه مى‌رفتند. همان گونه‌هاى برجسته و لپهاى تورفته‌ی بهرام را داشت؛ لبهاى کوچک قلوه‌ايش مثل لب‌های او بود. پوستش مثل پوست دوره‌ی زندان بهرام بود؛ پوستی که آفتاب نمى‌خورد.

به خودش آمد و بى‌اختيار لرزيد!

آلکس پرسید: «حالتون خوبه آقا؟»

شاگردان منتظربودند تمرين را شروع کند ولى او قادر نبود تکان بخورد! نمى‌توانست افکارش را متمرکز کند. تمام بدنش درد مى‌کرد. سردرد شديدى داشت. در حالی که می‌کوشید احساساتش را کنترل کند، رو به شاگردان گفت: «شما تمرين را ادامه بدید" و از کلاس بيرون زد. ..........

 

هوا گرفته بود . صورتش را به طرف آسمان گرفت تا نم‌نم باران بر آن ببارد. تمام اين سالها نخواسته بود به آن روزها، به زندان، به بهرام و بقيه فکر کند. با برنگشتن به گذشته، توانسته بود روزهاى نسبتاً خوبى داشته باشد.

 سالهاى اول، شبها خیس عرق، از کابوس بيدار مى‌شد. کابوس حتى تا همين سالهاى اخير آزارش مى‌داد ولى امشب با ديدن اين نوجوان يکباره خودش را در محاصره‌ی احساساتی فروخورده می‌ديد! هيچوقت فکر نمى‌کرد آن احساسات تا اين حد زنده و نزديک در او وجود داشته باشند. يعنى این همه سال که سعی کرده بود ازگذشته-اززندان و از زندانیان سابق فرارکند هيچ فايده‌اى نداشت؟

همچنانکه قدم مى‌زد، دستانش را که در جیب بارانی مشت بودند- بیرون آورد و جای ناخنها بر کف دستانش را که می سوختند- مالید. کف دستهايش را رو به آسمان گرفت تا باران که حالا بيشتر از نم‌نم مى‌باريد، آنها را خنک کند.

 انگار رقص هم که در اين دنياى بى‌خورشيد، خورشيد زندگي‌اش شده بود، خاصيت خود را از دست داده بود! اين هواى لعنتى کى تغيير خواهد کرد؟

 يک هفته می شدکه خورشيد را ندیده  بود! از آنهمه ابر و مه بيزار بود و دلش گرماى آفتاب را مى‌خواست. هرچند از داغى مى‌سوخت ولى گويى از ته دل مى‌لرزيد و تنها خورشيد مى‌توانست او را گرم کند.

 بعد از سالها، دوباره همان احساس که گاهى بعد از زندان پيدا می‌کرد، سراغش آمده بود؛ احساس گم شدن و تعلق نداشتن به دنياى بيرون؛ حسرت اينکه با دوستانش در زندان خوش بود و کاش همانجا کنار دوستانش مى‌ماند.

 کاش زمان در سال ٦٥ با همه‌ی سختى‌هايش، ایستاده بود. آرى، بخشى از وجودش، بهترین دوستان زندگی‌اش، بهترين سالهاى جوانى‌اش، دنياى بى‌خيال نوجوانى‌اش را در زندان جاگذاشته بود و به دنياى شلوغى پاگذاشته بود که همسایه همسايه را نمى‌شناخت.

احساس ‌کرد همه تلخ شده‌اند! تلخى خودش را هم نمى‌توانست تحمل کند. بعد از سالها، دوباره فکر کرد چرا بايد براى مرگ صبر کند؟ چرا بايد منتظر باشد تا حادثه سراغش بيايد؟ چرا نبايد خودش کتاب مرگ را ورق بزند؟ احساس اينکه هرکس بالاخره مى‌ميرد و چرا بايد با زجر زندگى کرد و چرا نبايد به اين مرگ روزمره پايان داد، دوباره سراغش آمد!

 بارها به خود گفته بود اگر به زندگي‌اش پايان دهد ، آیا اين مرگ باعث آزار روزمره‌ی نزدیکانش تا پايان عمر نخواهد بود؟

 اگر ماشينى به او مى‌زد و موجب مرگش مى‌شد، همسرش "آرزو"، دوستان و خانواده‌اش کمتر اذيت مى‌شدند ولى اگر بهاختيار خودش زندگى را بدرود مى‌گفت، باعث آزار آرزو و بقيه مى‌شد- پس زنده ماندن حداقل کارى بود که مى‌توانست براى آنان که دوستشان داشت انجام دهد. براى ديگران مى‌بايست زنده مى‌ماند، چراکه ترک اختیاری آنها جایز نبود.

  

ده سال پيش را بهیاد آورد. تازه به خارج آمده و به جلسه‌اى رفته بود. چند تا از زندانيان سابق را ديد و از ديدن آنها خوشحال شد. حاضران در باره‌ی مسائل مختلف حرف می‌‌زدند. وقتی يکى از زندانيان سابق در نقد نظرات يکى از سخنرانان حرف ‌زد. در وسط بحث يک نفر از توى جمعيت بلند شد و با لحن تحقیرآمیزی رو به ناقد گفت: «توکه توى زندان هميشه افقى بودى، نه اعتصاب غذا مى‌کردى و نه مبارزه‌اى، حالا اومدى اينجا يکجورى حرف مى‌زنى که انگار قهرمان بودى.»

زندانى سابق درحاليکه از برخورد او يکّه خورده بود، گفت: «درک من از مبارزه با درک شما متفاوت بوده و هست. پس بحثى با جنابعالى که بلد نيستى بحث کنى و بحث سياسى را به مسائل شخصى مى‌کشى، ندارم. آدمى با اين ملاکها و طرز برخورد- ارزش حرف زدن ندارد.»

قشقرقی درآن جلسه بهپا شد. بامداد مبهوت به آنها نگاه مى‌کرد. احساس کرد به کودکستان سياست آمده! راهش را کشيد و از جلسه بيرون رفت...

يک هفته بعد شنيد فردی که آنجا تحقیر شده بود، دست به خودکشى زده است. او را نمى‌شناخت، ولى آنقدر از شنیدن آن خبر افسرده شد که ديگر از آن نوع جلسات بدش ‌آمد. مى‌گفت اينها فضا را چنان بر هم تنگ مى‌کنند که گاهی انسان احساس مى‌کند هيچ جايى در اين کره‌ی خاکى ندارد.

سالهاى اول، با آنکه در جامعه‌اى بيگانه با گذشته‌اش زندگى مى‌کرد، ديگر حاضر نبود ميان «سياسى»‌هایی برود که لااقل هويتى در بينشان داشت.

 کابوسهاى شبانه، بيکارى، بيگانگى با محيط و تنهايى آزارش مى‌دادند. بهشدت حساس شده و اين حساسيت باعث مى‌شد وارد روابطى نشود که انسانها به‌طور عادى داشتند!

 مدتی کوتاه دوست دخترى پيدا کرد، ولى نتوانست او را نگهدارد. با آنکه دوستش داشت ولى نمی‌توانست با او رابطه‌ی عاشقانه برقرار کند. دختر هم حوصله نداشت کمکش کند که دوست داشتن و ابراز عشق را ياد بگيرد. دوست دخترش او را رها کرد و آن جدايى بر مشکلات روحى‌اش افزود.

 مشغول یادگیری زبان بود و گاهى براى فرار از گذشته، مشروب مى‌خورد. نه تحمل سياسى‌ها را داشت، نه تحمل  ديگران و نه حتی تحمل خودش را...

 يک شب ديروقت، زمانی که داشت کانالهاى تلويزيون را عوض می کرد، نمایشی از رقص باله را در یکی از برنامه ها ديد. میخکوب تصوير شد.

 زن و مردى  را می‌دید که داستانى را بهشکل رقص اجرا مى‌کردند. رقص را با چشم دنبال نمى‌کرد، بلکه با تمام وجود آن را مى‌بلعيد.

 

 ياد دوران زندان افتاد که گاهى وسوسه رقصیدن به جانش میافتاد ولى در مقابل چشمان زندانیانی که از نظر آنها رقصيدن کار آدم سیاسی بدرد‌بخور نبود، امکان نداشت- مجال یا جسارتی پیدا نمی‌کرد!

يادش آمد چند بار در انفرادى وقتی که مطمئن بود پاسداری از چشمی نگاه نمی‌کند- با ضربات مُرس رقصیده بود؛ گويى مُرس، موسيقى رقص‌اش بود. درحاليکه در ذهن مُرس را به خبر تبديل مى‌کرد، بدنش با صداى آن تکان مى‌خورد.

 در زندان که جاى نفس کشيدن هم نبود، آرزوى رقصيدن داشت ولى در دنيايی که رقص بخشى از زندگى خيلى از آدمهاست ، تا سالها حتی يک بار هم هوس رقصيدن سراغش نیامده بود..........

روز بعد به کتابخانه رفت و ليست آموزشگاه‌های مختلفى را گرفت که ممکن بود رقص ياد بدهند. به آنها سر زد تا بالاخره آموزشگاهى پيدا کرد و مشغول يادگيرى باله شد. ابتدا فکر مى‌کرد دير شروع کرده ولى بعد از مدتى به‌خاطر تمرين زياد، بدنش چنان نرم شد که حتی معلمش هم تعجب ‌کرد!

بعد از چند سال، رقص را به ممر درآمد زندگي‌اش تبدیل و معلم رقص شد و چقدر کارش را دوست داشت!

 

 در اين چند ساله، هيچوقت نشده بود کلاس را خودش نگرداند. ولى آن شب، یاد چهره‌ی دوست قديمي‌اش بهرام، گويى يکباره فلج‌ش کرد!

تمام آن سالها در مورد زندان فکر نکرد- نخواند و حرف نزد! از زبان فارسى فاصله گرفت. تمام مطالعاتش به زبان انگليسى بود. بهانه‌ش اين بود که براى زبانش بهتر است ولى ته دلش مى‌دانست که فارسى برايش بار احساسى زيادى دارد!

 مى‌ترسيد با خواندن آثاری به زبان فارسى، ياد سالهايى بيفتد که با دوستانش در زندان دست بههر کارى مى‌زدند که کتابى پيدا کنند؛ مى‌ترسيد ياد آن کتاب خواندنهاى جمعى و بحثها بيفتد که آن سالها خیلی دوستشان داشت و حالا يادآوری آنها برايش دردآور بود.

 در کنار خانواده به یاد چهره های آشنا در پشت شیشه ملاقات زندان می افتاد پس باید از خاطره آنها هم دوری می‌کرد! باید رابطه‌ش را با تمام گذشته‌ی ايراني و فارسىزبانش کم می‌کرد تا آن‌که ديگر اثری از آنها در مخیله‌اش باقى نماند..........

 

خیس، به در خانه‌ ‌رسيد: خيس از نااميدى درون و خيس از باران! وزش نسيم را که خنکش مى‌کرد دوست داشت. احساس داغى مى‌کرد. دوست نداشت به خانه برود. خانه که همیشه آرامبخش بود، یکباره به نظرش بیگانه ‌آمد. احساس کرد تحمل خانه و همسرش را هم که عاشقانه دوستش داشت، ندارد. انگار او را دوباره به تاریکخانهانداخته بودند. طعم تلخ اولین تجربه‌ی تاریکخانه دوباره در او زنده شد.

 

جوان بود و تازه به گوهردشت منتقل شده بود. یک روز، نگهبان مچ او را در حین حرف زدن گرفته و او را به سلولی دور از همهکس و همهچیز برده بود. وقتی نگهبان در سلول را بسته بود و او چشمبند را از چشم برداشته بود، هیچچیز نمی‌ديد.

 ابتدا فکر کرد برق سلول قطع است. بعد بهیاد آورد که قبلاً در مورد آن‌جا شنیده است. یکی دو ساعت خوابید، ولی  احساس کرد زمان نمی‌گذرد؛ انگار در دنیا را بهروی او بسته بودند.

 روزی یک بار در سلول را باز می‌کردند تا به دستشویی برود و پارچ را که توی آن ادرار کرده بود، خالی و از آبخوردن پر کند. پارچ را می‌شست، ولی بوی ادرار از آن نمی‌رفت. توی آن آب ریخته بود، ولی نتوانسته بود آن را بنوشد. هنوز بو می‌داد؛ بوی ادرار خودش و زندانیان دیگر را می‌داد! با وجود تشنگی ناشی از عرق ریزی زیاد در آن سلول تنگ و بی‌هوا حتی یک لحظه هم به فکر نوشیدن آب نیافتاده بود! آن بوی لعنتی در تمام منفذهای پلاستیکی پارچ نفوذ کرده بود.

 

پشت در خانه احساس کرد می‌خواهد وارد تاریکخانه شود. کلید خانه را دوباره سر جایش گذاشت. نمی‌توانست به خانه برود ولى دلش مى‌خواست بخوابد و در خواب گم پشود. مى‌دانست اگر سر بر بالش بگذارد، خوابش خواهد برد. اين ويژگى مثبتى بود که در خودش مى‌شناخت و آن را دوست داشت.

 معمولاً آدمها وقتى ناراحت‌اند، دچار بى‌خوابى مى‌شوند ولى او حتى با درد هم مى‌خوابيدو این باعث تعجب بود!

اگر داخل می‌رفت وهمسرش از حال آشفته‌ش می پرسید چه باید می‌گفت؟

 از دوستش بهرام بگويد، يا از همزاد او؟ آیا برادرش است؟ مگر مى‌شود دو نفر اينقدر شبيه باشند؟ رفتارش چطور؟ آيا حرف زدن و خنديدنش هم مثل بهرام است؟ چقدر دلش مى‌خواست بغلش کند!

روى سکوى جلوى در خانه نشست. يادش آمد آخرين بارى که در زندان ملاقات داشتند، مادر بهرام حامله بود. يعنى اين نوجوان همان بچه‌اى است که آن موقع در آن شکم برجسته بود؟ در آن چند ساله نخواسته بود بداند بر سر آن بچه که در آن شکم برجسته بود، چه آمد!

هنوز زير باران، جلوى در خانه، نشسته بود.

باران تند مى‌باريد و او خيس شده بود. کليد را چرخاند و وارد راهرو شد.

عزيزم، تويى؟»

-«آره.»

آرزو باتعجب پرسید: «چقدر زود اومدى؟ شاگردات اعتصاب کردند؟»

بدون آن‌که چيزى بگويد، وارد اتاق شد. همسرش بانگرانى بهسوی او آمد.

چى شده؟ حالت خوبه؟ تب دارى؟ حسابى خيس شدى. پياده اومدى؟ بيا لباساتو دربيار. اتفاقى افتاده؟»

بامداد با چهره‌ای رنگپریده و صورتی که انگار از درد درهم می‌پیچید، پاسخ داد: «نه عزيزم.»

-«ولى حالت خوب نيست.»

-«بخوابم خوب مى‌شم.»

خودش را روى تخت انداخت. آرزو لباسهاى او را يکىيکى درآورد و پتو را رویش کشيد. درحالیکه گونه‌ی او را می‌بوسید، گفت: «الان برات چايى مى‌آرم.»

چند دقيقه بعد، وقتی با چاى برگشت، بامداد خوابیده بود.

نیمه شب ازهجوم کابوسی که سالها به سراغش نیامده بود- خیس از عرق بیدار شد...