گوهردشت
٤
بامداد
امير به
ساعتش نگاه
کرد. سراغ
جاسازى رفت و
دفترچه
خاطرات شهرام
را با دستان
لرزان درآورد.
دفتر
را ورق زد... صفحه ای
را خواند:
"چقدر شب را
دوست دارم.
اين سياهى را
که مىتوان در
آن غرق شد و
پناه گرفت
دوست دارم.
اين سکوت
دلپذير تنها
در شب ممکن
است و اين ناامنى
را در شب بهتر
مىشود تحمل
کرد. گيسوان
تو بهرنگ شب بود؛
تويى که نامت
رنگ لبانت
بود. کاش مىشد
يک بار
ديگر سرم را
ميان گيسوان
تو فرو ببرم و
در آن بخوابم.
شبها
به تو فکر مىکنم؛ به
دستهاى
نوازشگر و
نوازشخواه تو.
شبها
در وسوسههايم،
در وسوسهی با
تو بودن، غرق
مىشوم. اين
سالها
که کنارت
نبودهام، چهکسى
تو را نوازش
کرده است؟ کاش
نوازشگرى
داشته باشى!
يادت هست
اولين بارى را
که همديگر
را بوسيديم؟
غروب تابستان
سال ٥٧ بود. من
و تو تازه
باهم آشنا شده
بوديم و غروب
آن روز، باهم رفتیم
کنار رودخانهی
تايمز. به آب خيره
شديم و از
ايران و شلوغىها
و خاطرات
کودکىمان
گفتيم. من از
شيطنتهايم
مىگفتم و تو
از خنده ريسه
مىرفتى. چهقدر
خندههايت
قشنگ بود! يک بار بعد
از شنيدن يکى
از خاطراتم،
وقتى از خنده
غش کرده بودى،
به من تکيه
دادى. بغلت
کردم و تو سرت
را توى سينهام
پنهان کردى.
يک لحظه،
احساس کردم
دوست داری در
من، در وجودم،
پنهان شوى. انگار
مىخواستم تو
را از دنيا
بدزدم. بعد، سرت
را آرام
بلند کردى و نگاه
کردی توى چشمهايم. نمىدانم چهطور
شد.
وقتى به خودم
آمدم، متوجه شدم
داريم همديگر را
مىبوسيم و
انگار هر دو
سيرىناپذير
بوديم.
بعدها،
هروقت از همديگر
مىپرسيديم: «کى اول
شروع کرد؟» هر
دو مىگفتيم: «من
شروع کردم.» واقعاً
هنوز هم نمىدانم
آن بوسه را
کداميک از ما
شروع کرديم.
آن روزها چه
زود گذشت! عمر
رابطهی ما چه
کوتاه بود! ايران
شلوغ شد و ما
هم آمديم تا تماشاچى
نباشيم. چهقدر
خوشحالم که تو
يک بار، تنها
يک بار، به
حرفم گوش دادى
و آن زمانى
بود که دستگير
شده بودم و از
طريق خانوادهام
از تو خواهش
کردم فرار
کنى. و تو از
مرگ و زندان و
شکنجه فرار
کردى..."
امیر
به خودش آمد و
متوجه شد در
همان صفحه
مانده و به
آن زل زده است.
فکر کرد: «خوش بهحال
شهرام! لااقل عشق
را تجربه کرد.»
شهرام
ده سال از
امير بزرگتر
بود. این دو در
روزهای اول
دستگیری در
سال 1362- زمانی که
هر دو زیر
بازجویی
بودند، با هم
آشنا شدند.
امير به
گُلى
همسر شهرام
فکر کرد و به
اینکه
اگر شهرام را
اعدام کنند، گلی
چه خواهد کرد؟ سعى
کرد او را هنگام
شنيدن خبر
اعدام همسرش،
مجسم کند.
قلبش گرفت و
از تخيلاتش دست کشيد.
دفتردست ساز
را ورق زد و
صفحهی ديگرى
را خواند:
"گاهى
چشمانم را مىبندم
و به تو فکر مىکنم؛ به
بوى عطر بدنت
که بيشتر از هر
عطرى آن را دوست
داشتم. بوى تنت که
گاهى با عطر
ياسى که به
خودت مىزدى
قاطى مىشد،
در مشامم مىپيچد.
کاش مىشد يک بار
ديگر آن بو را، بوى
تنت را، با تمام
وجودم نفس
بکشم! دفعهی دوم که همديگر
را بوسيديم،
يادت هست؟ اول
بوى عطر ياس
مىدادى. وقتى بهت
گفتم: «دوستت
دارم.»، کمى عرق
کردى. بوى تنت
و بوى عطر ياس
بههم
آميختند. چه
بوى خوشى
بود!
انگار بهترين
عطر دنيا بود.
عزيزم!
امشب باز
خوابم نمىبرد.
به تو و به
دختر عزيزمان
فکر مىکنم؛
دخترم را که
حتى يکبار هم
نديدم. گاهى
او را تجسم مىکنم.
خنديدنش را،
بازى کردنش را
و ريسه رفتنش
را وقتى در
تخيلاتم
قلقلکش مىدهم،
تجسم مىکنم.
عکسش را نگاه
مىکنم، ولى
باز احساس مىکنم
نمىتوانم او
را بهتمامى براى
خودم تصوير
کنم. کاش
لااقل يک بار او
را مىديدم!
امشب هى به
يادش مىافتم.
يادت هست وقتى
حامله بودى،
گوشم را مىگذاشتم
روى شکم برآمدهات
و ضربان قلبش
را گوش مىدادم؟
يادت هست وقتى
برايش مىخواندم
و او با لگدى
به شکم تو،
خوشحالياش را
ابراز مىکرد،
تو مىگفتى: «بسه،
بچهمان
اعتراض داره...» آيا
حالا هم
اعتراض مىکند؟
آيا از اينکه
پدرش پيش او
نيست، اعتراض
ندارد؟
گلى
عزيزم! يادت هست قبل
از اينکه برگردیم
ايران، باهم رفتیم
ونيز؟ يادت هست چهطور
هر دو محو
زيبايى آن شهر شده
بوديم؟ آن
کانالهاى آب که بهجاى
کوچه و خيابان
جلوى خانهها
بودند و قايقهاى
کوچکى که جلوى
در خانهها، مثل
ماشين، پارک شده
بودند! قايقهای
اتوبوسی و
تاکسى که با
آنها میرفتیم
شهرهاى اطراف، چهقدر
بهنظرمان
تخيلى و زيبا
مىنمودند! آن
شهرک کوچک که
خانههايش
رنگارنگ بود، اسمش
چه بود؟ تو گفتى: «عین يک جعبه
مدادرنگى مىماند.» بعد
گفتى: «خوش
بهحال
بچههايى که تو
اين شهر بزرگ
مىشن! حتماً خيلى شادن.»
ساختمانهاى
قرمز، زرد،
آبى و سبز که
کنار هم چیده
شده بودند با
خانههاى
خاکسترى لندن خیلی
فرق داشتند!
کاش مىشد يک بار
ديگر، دست در دست
يکديگر، به آن
شهرهاى زيبا
برويم و در
يکى از آن
قايقها،
لب بر لب همديگر
بگذاريم! چه
لحظات زيبايى
داشتيم! گاهى
احساس مىکنم
ارزش آن لحظات و
مناظر را آن زمان،
بهتمامى
احساس نمىکردم..."
به
دفترچه نگاه
کرد. ده سانت
در هشت سانت
بود و حدود
پنجاه برگ
داشت. شهرام
تمام صفحات آن
را از خاطراتش
پر کرده بود.
صفحهی ديگرى
از دفتر را
باز و با ولع شروع
کرد به خواندن:
"بازهم شب
است...
تنها شبها مىتوانم
در تخيلاتم، با
تو باشم و
افکارم را بىهراس
از گسستن
رشتههاى آن، به دست
امواج تخيلات بسپارم.
شبها
مىتوانم اين
دفتر را از جاسازى
درآورم و در
آن،
براى عشقهايم
- زنى که دوستش
دارم و دختر
نازنينم -
بنويسم.
عزيزم!
وقتى به تو
فکر مىکنم،
مفهوم آزادى و
بهائى را
که براى بهدست
آوردنش بايد
پرداخت، بيشتر
درک مىکنم.
انسان آزاد
کسى است که
خودش را از بند
فشارهاى
روانى سنّتها
آزاد کرده است؛
يعنى نه تنها
سنّتها
برايش مهم
نيستند،
قضاوت دیگران
در باره خودش
را مهم تلقی
نمی کند و اين همان رفتاری
بود که از تو می
دیدم و براى
همين گاهى دوستانمان
هم با
تو برخورد
درست و انسانى
نداشتند. گاهى
فکر مىکنم که
من بهاندازهی
کافى از تو
پشتيبانى
نکردهام. بههرحال، میزان
پشتیبانی من
از تو به
اندازه درکم
بود و تو از من
دلخور نبودى
ولى حالا گاهى
خودم از خودم،
يعنى از بعضى
رفتارهاى
گذشتهام،
دلخورم..."
امير فکر کرد
آيا شهرام
دادگاهی شده
است یا هنوز
در یکی از
سلولها،
منتظر دادگاه
است؟ آیا میداند
که دادگاهها
براى اعدام به
جریان افتادهاند؟
آیا راضی میشود
بهخاطر
پاسخهايش اعدام شود؟
گاهى که
شهرام و امير
همبند بودند،
شهرام براى او، از
کشورهاى
اروپايى مىگفت؛ از
دنيايى که
امير محو
شنيدنش مىشد
و آرزو مىکرد
کاش همهی
انسانها چنان
شرايطى میداشتند!
با اينکه
درمورد خيلى
چيزها باهم
حرف زده بودند
ولى با خواندن
يادداشتهاى
شهرام، احساس کرد
زوايايى از
روحيه و افکار
او
را مىبيند که
تا بهحال
نديده بود!
احساس کرد بيشتر
دوستش دارد.
احساس
شهرام به همسر
و دخترش،
رفتار پدرش را
بهيادش
آورد و بعد با خود
گفت: «شهرام
هم انسان بود،
پدر من هم
انسان بود! معيار
انسانيّت
چيست؟ آيا با
دو تا چشم و دو
تا پا زندگی
کردن و دست بزن
داشتن معيار
انسانى است، يا
چيز ديگرى؟
اينهايى هم که
ما را شکنجه و
اعدام مىکنند،
خود را انسان
مىدانند. آيا
واقعاً اينها
انسانند؟ آیا انسانيّت
ربطى به شکل و
شمایل آدم
ندارد؟ شايد هم
اينها در
مرحلهاى از
تکامل انسان
متوقف شدهاند،
براى همين بهراحتى
مىتوانند
انسان ديگرى
را بکشند.»
امیر
تصمیم داشت در
دادگاه از آنچه
به آن اعتقاد
داشت دفاع کند
و جانش را در
راه آزادی
عقیدهاش بدهد
ولی آرزو میکرد
شهرام زنده
بماند و روزی
به آغوش
خانوادهاش
بازگردد.
همچنان غرق
افکارش بود که
با صداى ناصر
به خودش آمد: «اگه
زنده موندى، سرى
به خانوادهام
بزن. اونها
ديگه تو رو خوب
مىشناسن.
روزای ملاقات،
سراغت رو مىگيرن.»
- «ما
همسفریم. به
یکی دیگه بگو
به اونها
سر بزنه.»
- «باشه. به
یکی دیگه میگم.
ولی دلم میخواست
تو زنده میموندی.»
- «اميدوارم
بدون کوتاه اومدن، هر
دو فردا شب
زنده باشيم.»
- «احساس
مىکنم ديگه
نمىکشم. تا
کجا، تا کِى
بايد کوتاه
بياييم؟
احساس مىکنم
اينهم
آخرين فشار و
آخرين کوتاه اومدن
نيست. مىرم
يک چرتى بزنم.
نمىخوام
خوابالود بميرم.»
قبل
از اينکه امير حرفى
بزند، راهش را
کشيد و رفت.
يادش
آمد دفتر
شهرام را
همچنان در دست
دارد. صفحهی
ديگرى از دفتر
را خواند:
"اى رهگذر که
بر سطح آسفالت،
بيست متر
بالاتر از سر
من قدم مىگذارى،
آيا مىدانى
زير پاهايت،
انسانهايى را در
سلولهايى تنگ و
تاريک جا دادهاند؟
دلم براى نور،
نور خورشيد، لک
زده است. اى
رهگذر که گاهى
در تخيلاتم
صداى پايت را
مىشنوم،
آهسته برو تا
افکارم بههم
نريزند. آنقدر
به خورشيد
نگاه کن تا
چشمانت چيز
ديگرى را
نبينند. مردم
آن بالا، چه
قيافهاى
دارند؟ ما
پنجرهاى
نداريم. پنجرهى
اتاقهاى شما چهشکلى
است؟ هوا
آن بالا چه
بويى دارد؟ ما
در اينجا،
بازدم يکديگر
را نفس مىکشيم.
شما هم در
خانهتان، يا بر
سطح خيابانى
که از
آن مىگذريد،
سوسک و موش مىبينيد؟
من اينجا، با
حرکت سوسکها بر
تنم بيدار مىشوم.
آنها را نمىبينم، ولى
مىدانم که
سوسک هستند.
چراکه هر بار
چراغ روشن مىشود، مىبينمشان
که فرار مىکنند.
موشهاى
بيچاره دنبال
غذا مىآيند. عقلشان
نمىرسد که پیش
شما بيايند.
نمىدانند که
ما هم گرسنهايم
و نمىتوانيم
غذايى براى
آنها يا فرداى
خودمان کنار
بگذاريم. گاهى،
وقتى نگهبان
چراغ را روشن
مىکند و
وانمود مىکند
صبح است، فکر
مىکنم از کجا
معلوم که صبح
باشد؟ شايد شب
است؛
شايد آنها بهجاى
هشت ساعت،
پانزده ساعت
چراغ را خاموش
گذاشتهاند.
کسى چه مىداند
که روز و شب من
و شما يکى است؟
چند بار، پيش آمده که
در شب، يعنى وقتى
چراغ خاموش
بوده و من فکر
مىکردم شب
است، صداى بوق
ماشين به گوشم
رسيده. شايد
هم صداى بوقى
بوده که سالها
پيش شنيدهام و
حالا دوباره
در ذهنم تکرار
مىشود.
گاهى
احساس مىکنم
مىخواهند
مرا به
گياه تبدیل کنند. مىدانم
که موفق
نخواهند شد.
چراکه هرچه را
از من بگيرند، فکر
تو را نمىتوانند
بگيرند. و من
به تو فکر مىکنم
و به عشقمان،
به رابطهمان
که چيزى بيشتر
از جمع من و تو
بود. بههرحال، روز
ما با روشن
شدن يک لامپ
شروع مىشود و
شبهاى
طولانىمان
با خاموش شدن
آن؛
شبهايى
که در ذهنم
داستان مىنويسم؛
داستانهايى
مملو از عشق،
مملو از
نوازش...
در
اينجا هم مثل
زندانهای
دیگری که
تاکنون بودهام،
غذا را يک
ساعت در راهرو
مىگذارند؛ يک
ساعتى که خيلى
طولانىتر بهنظر
مىرسد. چراکه
بوى غذا باعث
ترشح اسيد
معده مىشود و
ما هر
لحظه گرسنهتر
مىشويم. بعد
يک ذرّه غذا به هر
يک از ما مىدهند
تا شکمى را که
با اسيد معده
به درد آمده،
آرام کنيم.
ولى آرامشى به بار
نمىآید و گرسنگى
همچنان باقى
مىماند... "
امير سعى کرد
زندانى را که
شهرام در آن
بوده، مجسم کند.
شايد لحظاتى
که او در بند
مشغول بازى
شطرنج با
دوستانش
بوده، شهرام
در آن زيرزمين، از
هوا هم محروم
بوده است؛ مثل
کميته مشترک
که در قلب
تهران بود و
مردم از کنار
ديوارهايش رد
مىشدند بىآنکه بدانند
در همان لحظه، پشت
همان ديوار،
انسانهايى زير
شکنجهاند، يا
در حسرت قدم
زدن زير آفتاب
يا بر
برگهاى
خزان...
امير
در تخيلاتش
بود و
زندانيان را
نگاه مىکرد.
يکى از
زندانيان از
مقابلش عبور
کرد و او را به
ياد سال پيش
انداخت که مسؤل
فروشگاه اتاقشان
بود. در اتاقهاى
دربسته بودند. مسؤل
فروشگاه ليست
موادى را که
زندانيان مىخواستند، مىنوشت.
صداى امير و
تعدادى ديگر
که گفتند رُب
گوجهفرنگى و
تُنِ
ماهى را اضافه
کند،
نشنيده گرفت.
وقتى امير از
او پرسيد: «چرا
اينها رو که ما
گفتيم نمىنويسى؟»، گفت: «اینها
بورژوايىان.»
امير گفت: «رُب که
قرمزه. کجاش
بورژوايىه؟»
تعدادى از بچهها تُن
ماهى هم نمىخوردند
و مىگفتند
بورژوايى است.
امير
خنديد و گفت: «خاک بر
سر بورژواها که
اينچيزهارو مىخورن!»
آن
شب،
با عبور آن
زندانى از
کنارش، امير به اين
فکر مىکرد که
آيا شرايط
زنده ماندن را
خواهد پذيرفت يا
نه؟ آيا
پذيرش اسلام و
نماز اجبارى
خواندن هم بورژوايى
بود؟
به
دادگاه روز
بعد فکر کرد و
اينکه
هیچکس
خواهان جسد او
نخواهد شد.
وقتى دستگير
شد،
مادرش تا دو سال
به ملاقاتش
آمد. مدتى بعد
از آخرين ملاقات،
امير برايش
نامه داد. با
اينکه
مىدانست
سواد خواندن و
نوشتن ندارد، ولى
برايش نوشت.
فکر کرد ممکن
است از زن
همسايه
بخواهد که
برايش بخواند
و پاسخ نامه را هم او برايش
بنويسد. ولى
هيچ نامهاى
از مادرش به
دستش نرسيد و
ديگر ملاقاتى
نداشت. گاهى
فکر مىکرد
مادرش مرده
است؛
از دست پدرش
دقمرگ
شده است. گاهى
فکر مىکرد
شايد پدرش نمىگذارد
او به ملاقاتش
بیاید.
بعد فکر مىکرد
مرده يا زنده
فرقى ندارد؛
زندگى با پدرش
مثل مردن است.
تا اينکه سال ٦٥، اصغر
در ملاقات، از
دنيا خواهش
کرد سرى به
خانهی امير بزند و
جوياى حال
مادرش شود. دنيا رفته
بود درِ خانهی
آنها. در زده بود
ولى کسى در را باز
نکرده بود. بعد از
مدتی، زن
همسايه آمده بود
بيرون. دنيا درمورد
مادر امير
پرسيده بود و او
پاسخ داده بود: «دو
سال بعد از
دستگيرى پسرش،
يک روز صبح
زود که داشته میرفته
ملاقات، با يک
ماشين تصادف
کرده و مُرده.» زن
همسايه در
مورد امير
پرسيده بود و
دنيا گفته بود
که همبند
همسرش است و
حالش خوب است.
زن همسايه
گفته بود که
بعد از مرگ
مادر امير، سعى
کرده بود برود
ملاقات امیر،
ولى مسؤلان
زندان به او اجازهی
ملاقات
نداده بودند چون
فاميل درجه يک
نبوده.
در ملاقات
بعدى، دنيا جريان
مرگ مادر امير
را به اصغر و او
چند روز بعد، خبر
را به امير
گفته
بود.
به یاد
می آورد از
اصغربه خاطر
اینکه واقعيّت را
به او گفته و
او را در بىخبرى
نگذاشته بود
حسابی تشکر
کرده بود.
صفحهی
ديگرى از دفتر
شهرام را
مقابل چشمانش
داشت:
"عزيزم! در
ملاقات قبلى،
مادرم گفت که از
روحيهام
پرسيدهاى.
روحيهام بد
نيست. شايد بتوانم
بگويم بهنسبت،
خيلى هم خوب
است. مىدانى
چرا؟ چون
انگيزههاى
زندگی و
مبارزهام را
از دست ندادهام.
اينجا مثل
جبههی جنگ است.
رژيم سعى مىکند
با فشار،
انگيزهی
مبارزه را در
ما بکشد و ما
نه تنها با
مقاومت سعى مىکنيم
آنرا
حفظ کنيم، بلکه
مىکوشيم
مبارزه را،
هرچند اندک، پيش
ببريم. آنهايى
که در اين جنگ، طاقتشان
کم است، با
یک شکست،
روحيهشان را
از دست مىدهند؛ کمکم
خنده از لبانشان
پر مىکشد و
بههمان
ميزان، اخمهايشان عميقتر
مىشود؛ گويى
ديگر قادر
نيستند در
تخيل فرو روند
و وسوسهی بودن،
وسوسهی زندگى
در وجودشان
نمىجوشد. بعد،
گوشهگير مىشوند؛
انگيزهی
رابطه با
ديگران و
يادگيرى را از
دست مىدهند...
حالا، وضع
این افراد از
سالهای
اول بهتر است،
چراکه توابی
در بند نیست
که گزارش
روحیهی آنها را
بدهد. آن
اوایل، وقتی
پريشانى از
چهرهی زندانیای
مىبارید، باعث
مىشد هدف
تواب و
زندانبان و
بازجو قرار
گیرد؛ چراکه آنها
نيز مىدانستند
چنين آدمى
مقاومتش کم
شده و راحتتر
مىشود او را
مجبور به
کوتاه آمدن
کرد.
حالا
اما تنها در
خود فرومیروند.
گاهی چهرهشان
احساسات
متضادی را بهنمایش
میگذارد، گویی
هر لحظه، یکی
از آن احساسات
پیروز میشود.
برای چند لحظه
با شنیدن حرفهایی،
امیدوار میشوند
ولی خیلی زود،
دوباره به لاک
ناامیدی
فرومیروند و
چشمانشان بهجُز اندوه و ناامیدی و
درد ناتوانی،
چیزی نشان نمیدهد.
وقتى
آنها را نگاه
مىکنم، قلبم
به درد مىآيد؛
چراکه مرا ياد
صدفهايى
مىاندازند
که زمانى
مرواريدى را
در دل خود حمل
مىکردند و
حالا آن
مرواريد که
گوهر زندگىشان
بود، ربوده
شده است. آنها
چون صدفهایى توخالىاند
که به هر سو که
جريان آب دريا
آنها را بکشاند، مىروند.
مرواريد آنها-
مبارزه يا
انگيزهی
مبارزاتىشان
بود که زير
فشار، آن را از
دست دادند و
حالا، سرگردان و
سرگشته ماندهاند.
شايد اگر
دستگير نمىشدند،
هرگز دچار اين
نااميدى نمىشدند.
شايد هم در
شرايطى ديگر،
مبارزه را
کنار مىگذاشتند
،
بىآنکه اين وضعيت
روحى را پيدا
کنند..."
امير دفتر را
ورق زد، از آنجا
که وقت خواندن
همهی آن
را نداشت،
صفحهی آخر را
باز کرد:
"عزيزم!
تلويزيون را
از بند بردهاند.
رابطهی ما با
دنياى بيرون
کاملاً قطع شده.
احساس دورى
بيش از حدى
نسبتبه تو و
دخترم دارم.
با اينکه سالهاست همديگر
را نديدهايم، ولى
ملاقاتهايم
با خانوادهام
و اينکه گاهی از
تو و دخترم
خبری می
آوردند، گويى
پلى بود بين
من و تو! اما
حالا آن پل
وجود ندارد و
من در بىخبرى،
احساس خوبى
ندارم. احساس
گم شدن می کنم
و آرزو دارم
خود را در آغوش
تو بیابم.
شايد اين
روزهاى بىخبرى،
روزهاى آخر
زندگىام باشد، ولى
آرزو دارم که
تو و دخترم
هميشه شاد
باشيد.
تنهايم، چون
قطرهاى در
دريا
قطره
بودم در دريا
گُـم
شدم.
عزيزم!
ديشب چند بار
با صداى خشخش
از خواب
پريدم. وقتى
بيدار شدم،
متوجه شدم که
با ناخنهايم
روى ملافه
پنجه مىکشم.
آرى، احساس مىکنم
با تمام وجودم، بر
اين دنيا پنجه
مىکشم، ولى
دريغ از يک
خراش... باور کن صداى
ناخن کشيدنم،
خودم را بيش
از هرکس ديگرى
آزار مىدهد.
عزيزم! از
وقتى ملاقاتها
قطع شده و
تلويزيون را
بردهاند
و روزنامهاى
به ما نمىدهند
و رابطهی ما
با دنياى
بيرون قطع
شده، خوابهاى
آشفته میبینم.
روزهايم را با
ياد و خاطراتى
که از تو دارم
تزئين مىکنم.
شبهايم
را چه کنم؟"