سال
64 بود. بیش از یک
سال می شد که
بامداد در یکی
از سلول های
انفرادی
گوهردشت به سر
می برد.
مثل
خيلى از
زندانيان که با کوچکترين
صدايى از خواب
بيدار مىشدند،
نيمهشب با
صداى باز شدن
در سلول کنارى
بيدار شد. گوش
تيز کرد.
بعد از مکث
کوتاهى،
در سلول
دوباره بسته
شد.
از اينکه همصحبتى
خواهد داشت، خوشحال شد.
کمى صبر کرد
تا نگهبان از
بند بيرون برود
و سکوت، بند
را در برگيرد.
چند لحظه بعد، آرام به
ديوار مُرس زد: «از کجا
مىآيى؟»
در
پاسخ ، ضربات
بلندى بر
ديوار شنیده
شد؛ ضرباتى
که هيچ مفهومى
نداشتند! کمى منتظر
ماند. فکر کرد شايد
زندانی،
تازه دستگير
شده و مُرس
نمىداند. يک
بار ديگر مُرس
زد تا مطمئن
شود. چند دقيقه
بعد، صداى
زندانى به گوش
رسيد که گريان می گفت:
-«خدايا! بازهم با من
حرف بزن. اين
ضربهها که به
ديوار مىزنى، مثل پتک بر
مغزم فرود مىآن.
خدايا! بازهم
بگو. خدايا! خودت
گفتى که بايد
بر مردمم ظاهر
شوم و با اونها حرف
بزنم. منهم
همان کارى رو که تو گفتى
کردم. حالا
ببين منو آوردن اينجا
و حرفمو باور
نمىکنن.
برادر پاسدار
بعد از اونهمه
کتکی که به من
زد، بعد از اونکه
حرفهاى
تو رو براش
تکرار کردم،
گفت: "خره! تا حالا
چندصد نفر
زودتر از تو
ادعاى امام زمانى
داشتهن و همهشون قلابى بودهن. دير
اومدى..."
خدايا
چرا مردم ،حرف
رسولت و يازده
امام ديگرو
باور کردن ولى
حرفهاى منو باور
نمىکنن؟ تا
کى بايد مخفى
باشم؟ تا کى
بايد خون جگر
بخورم؟ هرچند
مردم شهرم
باور کردن و
هر روز میاومدن
پاى
ديوار خونهم
و به حرفهام گوش مىدادن
ولى اين
پاسدارها
باورم نمىکنن
و به من گفتهن
تا وقتى حرفهاى تو رو
تکرار کنم، باید اینجا
بمونم.»
بامداد که
از شنيدن حرفهاى زندانى
تعجب و شوخطبعىاش
گُل کرده
بود، شروع کرد به حرف
زدن با او:
- «چند
سالته؟ بچه
کجايى؟»
صداى
گريهی
زندانى در بند
پيچيد و بعد
از مدتى گفت:
- «خدايا! خودتى؟»
- «آره، عزيزم!
خود، خودشم.»
- «خدايا! تو بهتر مىدونى، تازه بیست و
پنج سالم شده.
خودت خواستى
که من در جنوب
به دنيا
بيام. خدايا! تو کجايى؟ چهطور
صداى تو رو
هر روز مىشنوم،
ولى تو رو
نمىبينم؟»
بامداد
درحالىکه
جلوى خندهاش
را مىگرفت، گفت:
-«صبر
داشته باش.
بالاخره يک
روز منو
خواهى ديد.
بهتره حرفهاى
منو مدتى
تکرار نکنى تا
آزادت کنن.»
امام
زمان شروع کرد به گريه و
استغاثه به
درگاه خدا. تا
صبح زود که زندانبان
چاى پخش مىکرد، يکريز
گريه کرد و با
خدا حرف زد...
فردای
آن شب،
زندانبان او
را از سلول بُرد.
بامداد
شنيده بود که
دهها امام
زمان و پيغمبر
در آن سالها
متولد شده
بودند ولى با
هيچيک از
آنها تا آن شب آشنا
نشده بود!