گوهردشت
٣٠:٤
بامداد
بعضى
از زندانيان
تلاش میکردند
با تعدادی از
زندانيان بند
روبرو که از نظر سياسى به آنها
نزديکتر
بودند، تماس
بگیرند. بعضىها
دوست داشتند
خودشان خبر را
بشنوند تا هم از
موثق بودن آن مطمئن
شوند و هم
زودتر بدانند
کدامیک از
دوستانشان
زنده
است و کدام
اعدام شده!
«خبر» مهم بود و بی
اطلاعی از
اوضاع مىتوانست
بهقيمت
مرگ و زندگى
هر کس تمام
شود...
در آنوقت شب،
هیچگاه اين
تعداد زندانى
درحال تماس با
بندهاى ديگر،
آن هم به این
شکل علنی
نبودند.
زندانيان
در جمعهاى
کوچک و بزرگ، دورِهم
نشسته بودند
و تعريف مىکردند.
میدانستند
که فردا هیولای
مرگ دربرابرشان
کوتاه نخواهد
آمد چون تمام
آن سالها
باروسای
زندان درگیر
بودهاند!
فردا
روز سرنوشت
بود. با آنکه
چيزى به صبح
نمانده بود ولى مشغول
تعريف کردن و
خنديدن بودند.
خندهها
شباهتى به
خندههاى
هميشگى نداشت؛ گويى خندههاى
مرگ بود.
فاجعه آنقدر
عظیم بود
که تنها در
عمق خنده مىشد
آن را دفن کرد.
بامداد
به زندانيان
نگاه کرد.
اولين سال
دستگيریاش را به یاد
آورد که اکثر
زندانيان بين پانزده تا بیست ساله و
بيشترشان
مثل خود او
دانشآموز يا
دانشجو بودند.
اما حالا،
گويى بر سر اکثر
زندانيان برف
نشسته بود.
موی خیلی از
بچهها سفید
شده بود!
چشمها، آينهی
تلاطم درونی بود. گويى دريچههایى بودند که از آنها مىشد
خشمى را که در
وجودشان موج
مىزد و در
عین حال پردهی
ضخيمى را
که نااميدى و
ترس آنها را
میپوشاند،
دید!
بعضى چشمها پر از بىباکى
و سرکشى بودند.
آنشب،
بیتابی-
نگرانى و
بلاتکليفى از چشمها
مىبارید؛
نگرانى نه فقط
براى خود، نه
فقط براى اينکه معلوم
نبود چه باید
کرد؛
نگرانى براى
خانواده؛
براى
کوچولوهايى
که در انتظار
ملاقات «بابا» روزشمارى مىکردند؛ نگرانى براى
خانوادههايى
که خواب آزادى
يا اعدام و
شکنجهی فرزندانشان
را هر شب مىديدند!
بامداد
احساس تازهای
در خود تجربه
مىکرد! تا آنشب، شبح مرگ
چنان به
او نزديک
نشده بود. این احساس جديد، وسوسهی
بودن، زندگى
کردن، آزاد
شدن، عاشق شدن
و حتى وسوسهی
گذر از خط سرخ
خودى بود!
وسوسهی
پذیرش
شرايط براى
زنده ماندن را
براى اولينبار در خود
احساس کرد؛ وسوسهای که بر
متن تنفر نسبتبه رژيم، قوىتر از
هميشه، در وجودش موج
مىزد:
«بمان
و با نظام و
تفکری که کشتن
انسان را
توجیه میکند، بجنگ!»
بامداد
از جمع جدا شد.
به سلولى رفت
و سعى کرد از
لابهلاى
پرده کرکرهی
آهني،
آسمان را تماشا کند. هيچگاه تا اينموقع بيدار
نمانده نبود!
از لاى
دو پرده کرکره
که قسمتى از
آن را خم
کرده بودند،
آسمان را نگاه
کرد. هنوز
سپيده ندميده
بود. ستارهاى
در آسمان
نبود. ستارهها
خواب بودند يا
شايد چشمها
را بسته
بودند که
نبينند در
زندان چه مىگذرد.
اينطورى، چشمشان
به چشم هیچ
زندانى نمىافتاد.
به
راهرو بازگشت
و در جمعى
ايستاد ولى
بخشی از حواسش
متوجه آنها
نبود. به
گذشته و آینده
و خانوادهاش
فکر مىکرد. گاهی
متوجهِ حرفها و خاطرات دیگران مىشد
و مىخنديد.
با صدای امیر، به خود آمد.
- «به چى
فکر مىکنى که
اين لبخند
مليح بر لبهات نشسته؟»
- «به
عشق و زندگى...»
- «کدوم
عشق؟»
- « فقط
به يک عشق
باور دارم:
عشق به انسان...»
- «پس
عشق به مبارزه
چى؟ عشق به
چيزى که قراره
فردا براش
اعدام بشيم
چى؟»
- «من
عاشق مبارزه
نيستم. مبارزه
برام وسيلهاى
بوده که به
هدفم برسم.
راستش، گاهى
از مبارزه
خسته مىشم.
دلم مىخواست
انسان مجبور
نبود براى به دست آوردن
حقوقش
مبارزه کنه.
نه، من عاشق
مبارزه نيستم.»
- «اين مُلاهای آدمکش
هم بهخاطر
عشقشون
به قدرته که
دارن ما رو
مىکشن. در جامعه
هم آدمها
عاشق چيزهاى
مختلفى مىشن
و حاضرن خودشونو فداى اونها کنن.»
- «آره.
بعضىها عاشق
خاک و وطن و
دين و
ایدئولوژی و
چيزهاى مزخرف
ديگه مىشن.
درواقع،
تقصير خودشون هم نيست.
طورى در جامعه
و خانواده
تربيت مىشن
که خودشون
رو فداى
چيزهاى پوچ
بکنن. براى اونها،
ارزش انسان کمتر از همهی چيزهاییه که بايد در
خدمت انسان
باشن.»
- «بههرحال،
ما هم داريم
فداى همهی اون
چيزهاى پوچ مىشيم.
قربانىمان
مىکنن که
قدرتشون رو
محکمتر
کنن.»
بامداد
درحالیکه
با موهایش
بازی میکرد، گفت: «مىدونى؟
ما تا حالا،
شانسى زنده
موندهيم. از کجا
معلوم؟ شايد
اين بار هم
اتفاقى بيفته.»
- «چه
اتفاقى؟»
-«نمىدونم.
ولى تا دادگاه
هنوز چند ساعت
مونده. سالهاى
اول، هرکس
رو صدا مىزدن،
روبوسى مىکرديم. فکر مىکرديم
براى اعدام میبرنش. اون روزها، به
اعدام نزديکتر بوديم تا
امروز. سالهاى
٦٠ و ٦١ خيلىها
رو بهخاطر
يک اعلاميه، اعدام کردن.»
- «اشتباه
مىکنى. اونوقت،
اينهمه
آدمو
اعدام نکرده
بودن. حالا
خيلىها رو
دارن اعدام میکنن.»
- «اونوقتا هم خيلىها
رو اعدام کردن ولى نه در
عرض چند روز.
يادت رفته،
اعدامها
روزانه بود؟
ولى درست مىگى، اينهمه رو يکباره،
در عرض يک ماه
اعدام نکردن...
فکر
نکنم برات
گفته باشم که سال ٥٨،
وقتى سياسى
شدم، چهارپنج
نفرى باهم
بوديم. توى
زندان شنيدم
که يکى از اونها بُريده
و با رژيم
همکارى مىکنه. يک روز، منو براى
بازجويى صدا زدن. متوجه
شدم دوست
سابقم بازجومه. بهم گفت: "چشمبندتو وردار!" خواست باهام روبوسى کنه، نذاشتم.
پروندهم تو دستش
بود. گفت: اين
مزخرفات چيه
نوشتی؟ خوب
مىدونم چیکارا کردى، چیکارا
نکردى. همهی اين چيزهايى
رو که نوشتی، خودم ده
برابرش رو دربارهت
نوشتم. مىدونم
که همهی
دوستات
بيرونن و هنوز دستگير
نشدن...
بعد از اون، ديگه
نديدمش. نمىدونم هنوز هم
بازجوه يا
نه...»
امیر
گفت: «انقلاب
باعث شد خيلى
از جوونها
به سياست روبيارن و فعال
بشن. دانشآموزان
و دانشجويان
زيادى شروع کردن به
فعاليت و
هرلحظه،
نظر جديدى اونها رو
با خودش مىبُرد.»
-«آره... من دوستان
زيادى داشتم
که باهم صميمى
بوديم، ولى
بهخاطر
گرايشات
سياسى متفاوت، بدجورى ازهم
جدا شديم.
انگار اين از
خصوصيّتهای استبداد
در جامعه است
که آدمها
تحمل نظرات
متفاوت رو
ندارن. با
شروع انقلاب و
صفبندىهاى
سياسى،
اختلافاتمون شروع شد و
هريک توی صفی
مقابل بقيه
قرار گرفتيم.
همه همدیگهرو ضدانقلاب
مىديديم.»
امير
درحالیکه
با دو دست،
چشمانش را بهشدت میمالید،
گفت: «هرکس
آدمها رو براساس
نزديکى و دورى
فرد به نظر
سياسى خودش يا
جريانش بررسى
میکرد و مىکنه. تو يا با مایى، يا دشمن
مایى... راه
وسط وجود نداره. آدمها و
کارشون مهم
نيستن. اگه
با ما باشن،
کارشون
درست و جالبه. اگه با ما
نباشن، کارشون بده...»
- «اگه
امشب، شب آخرمون نباشه و
بگذارن زنده
بمونيم،
مبارزهی بهتر و درستترى
رو پيش
خواهيم برد.»
-«سال
٦٥، قبل از
اینکه به
زندان گرگان
منتقل بشم،
وقتى اوين
بوديم، بندى
که سیصد تا چهارصد نفر تو هم
میلولیدن رو
یادت میآد؟
از اين تعداد،
بعضى حکم
نداشتن و بعضى زيرِ
اعدام بودن.
دو نفرو براى
اعدام صدا زدن. اون دو
نفر رفتن.
روبوسى مرگ
بود. بعد از
چند ساعت،
برگشتن و گفتن
حکم ابد گرفتهن. ولوله و
شادى بند رو پُر کرد.
زندانیها اونها رو روی دست بلند
کردن. يادته
بهرام گفت: "چه روزگاريه! ببين چه
بلايى سرمون
آوردن که با
حکم ابد خوشحال
مىشيم و جشن
مىگيريم!"
حتماً آن دو
نفر هم در
روزهاى اخير، اعدام شدن.»
بامداد
و امير درحال
گپ زدن بودند
که اصغر به
آنها پيوست.
اصغربا
هیجان، خبر
تازه را
رساند: «محمود
گفته از وقتى
عمليات پاکسازى
شروع شده،
هيچيک از
زندانبانان
زندان رو
ترک نکرده.»
اميرگفت:
«پس براى
همين بود که
اين چند روزه، ما هر روز "شغال"
رو مىديديم! برامون
عجيب بود،
ولى متوجه
قضيه نشديم.
قبلاً هر
پاسدارى بیست و چهار ساعت
کار مىکرد و بیست و
چهار ساعت مىرفت
خونه.»
بامداد
در ادامه
حرفهای امیر
گفت: «اين
اولينباره
که تو
زندان،
اتفاق بهاين
بزرگى مىافته و زندانیها بىخبر موندن.»
امير با
چشمانی که غم
در آنها موج
میزد، گفت: «بىشرفها
اينقدر
همهچيز رو عادى
جلوه دادن که
هفتهی پيش
که اون هفت
نفر رو بُردن،
چون سالها
بود حکمشون
تمام شده بود، فکر کرديم میرن که آزاد بشن.»
بامداد
که آن روز را
به خوبی به
یاد داشت، گفت:
«بهشون
گفتيم: "يادتون
نره نامه
بدين." اونها هم گفتن: "باشه وقتى
سرمون خلوت شد!"»
اما اصغر
چیز دیگری را
یاد آوری کرد: «اگه يادتون
باشه، بعد
از بردن اونها از بند، وقتى با
باور مُرس زدم، گفت: "اگه
قرار بود
آزادشون کنن،
چرا حالا که
هيچکس
ملاقات
نداره؟"
اون نگران بود...»
بامداد
از نگرانی
برادرش در
آخرین ملاقات
گفت: « در
آخرين
ملاقاتى که
داشتم،
برادرم خيلى دلواپس
بود. گفت: "جمهورى
اسلامى که
ادعا مىکرد
داره مىره
کربلا رو
بگيره، جنگ رو باخته و همهی شماها رو میکشه."»
بعد از
آخرين
ملاقاتى که
داشتند،
بامداد بين
جمعی نشسته
بود. هريک از
آنها از
ملاقات خود چیزی
میگفت. وقتى
بامداد حرف
برادرش را نقل کرد،
زندانيان همه خنديدند.
آنها که سالها میشد حکمشان تمام شده
بود،
دليلى نمىديدند که رژيم
بخواهد اعدامشان کند. حتى
وقتى
نگهبانان
تلويزيون بند
را بردند و
ديگر روزنامهاى
به بند ندادند، بازهم فکر
نمىکردند
باد شومى
درحال وزيدن
است. با قطع
ملاقاتها، بعضىها
گفته بودند: «حتماً
بيرون شلوغه و نيروهايى
که براى روزای
ملاقات به درد
میخوردن،
برای سرکوب
مردم به بیرون
از زندان منتقل
کردن!»
يکى
گفته بود: «شايد
هم بين خود دو
جناح درگيرى
پيش اومده...»
در این
بین،يکى از
زندانيان به
بامداد گفته
بود، برادرش
درست گفته و
بايد منتظر
شرايط بدى
باشند...