بايکوت
بامداد و
بهرام هر دو اهل
مسجدسليمان
بودند و در
سال ٥٧، بيشتر از چهارده
سال نداشتند.
هر دو شيطان و
شوخ بودند.
بهرام در
درگيریها تير
خورد و گلوله
در پايش بود. پزشک
گفته بود: «بهتره
درش نياريم.» هر
دو در رفراندوم
جمهورى
اسلامى - آرى
يا نه ـ رأى «آرى»
داده بودند.
در سال ٥٨، با
جريانات
سياسى آشنا
شدند و خيلى
سريع «چپ»
شدند. در آن
زمان، همکلاسى
بودند و در
مدرسه فعاليت
مىکردند.
بامداد و
بهرام همراه
هزاران جوان
ديگر، عليه رژيم
تبليغ مىکردند.
در
سالهاى
٥٨ و ٥٩، روزها
شهر در دست
آنها، يعنى جوانان
چپى، بود.
حزبالله
جرات نمىکرد
طى روز، در خيابان
آفتابى شود؛ شبها
مخفيانه روى
ديوارها شعار
مىنوشت يا
شعارهاى ضدرژيم
را پاک مىکرد.
طى گذر زمان، با
دستگيرى
دوستانشان و
ازهم پاشيدن
جريانات
سياسى، آن دو هم به
تهران آمدند که
دستگير نشوند.
کسى در تهران
آنها را نمىشناخت
و مىشد در میان
جمعيت پنهان
شوند. ولى سال
٦٠، در
سکوت ظهر،
پاسداران به
خانهی
بامداد حمله
کردند و
او را همراه
دوستانش که
دورهم جمع شده بودند،
دستگير کردند.
بامداد وقتى
وارد زندان شد، فکر
مىکرد او را
بعد از چند
روز،
با گرفتن تعهد
عدم فعاليت
سياسى، آزاد خواهند
کرد.
با
ورود به اوين، او
را بردند
اتاق شکنجه و
بازجويى
همراه شلاق
شروع شد. سؤالات
درمورد
دوستانش و حتى
کسانى که او
نمىشناختشان،
پشت سر هم
تکرار مىشد.
و او فکر مىکرد
اگر حرف بزند،
خيانت کرده
است و ديگر آن
آدم قبلى
نيست. شکنجهگر
با هر ضربهی
شلاق، مىگفت: «يا على!».
صدایش مثل
سوهان، اعصاب
بامداد را مىخراشيد.
بامداد فکر مىکرد
چهطور
مىتواند طول
شکنجه را
کوتاه کند. لحظهاى
فکر کرد
اطلاعات دروغ
بدهد، بعد
پشيمان شد.
فکر کرد: «بعد به رفقایم
چه پاسخى بدهم؟ آیا مىتوانم
به آنها بگويم
که اطلاعات
دادهام، هرچند
دروغ؟» با خودش در
کلنجار بود که اين
روز امتحان
است و نبايد
در آن رفوزه
شود. مىدانست
که نمىتواند
باعث دستگيرى
کسى شود. ولى
درد شکنجه هم
زياد بود و
آرزو مىکرد
بتواند از آن
فرار کند.
زندان شلوغ
بود، تعداد
زيادى را
دستگير کرده
بودند. براى همين
بعد از چند
ساعت بازجويى
و شکنجه، او را
به راهرويى
بردند که
زندانيان
ديگرى هم آنجا
نشسته يا دراز
کشيده بودند.
بامداد
از زير چشمبند
سعى کرد
اطرافش را
ببيند. متوجه
يکى از دوستانش
شد که با
فاصلهی کمی
از او نشسته
بود. وقتى
نگهبان دور شد، او
را صدا کرد.
مهدى با شنيدن
صداى بامداد، سرش
را بلند کرد. بعد، با
صداى بغضآلودى
گفت: «منو
ببخش. نتونستم بيشتر
از اين شکنجه
رو
تحمل کنم. فکر
کردم وضع تو
کمتر
از بقيه
خطرناکه. فقط
آدرس تو رو دادم.
کس دیگهای رو
نیاوردم. دیگه
تحمل شکنجه رو
نداشتم. مجبور
بودم یک آدرس واقعی
بهشون
بدم تا دست از
سرم وردارن.»
بامداد
با تعجب
او را نگاه
کرد.
نمىدانست چه
بگويد. تا آن
لحظه نمىدانست
چهکسى
آدرس خانهاش
را به رژيم
داده است. غرق در
افکارش بود و
آزادى را تخيل
مىکرد که با
صداى مهدى به
خودش آمد.
«من يک
هفته مقاومت
کردم، ولى بعد
ديگه نتونستم.
اشتباهم اين
بود که اول فکر
مىکردم هيچ
حرفى نبايد
بزنم و بايد
شکنجه رو در
سکوت، تحمل کنم. تا
اينکه
به جايى رسيدم
که حالا اگه
بخواهن بزننم،
حاضرم مادرم رو هم
بيارم اينجا. اگه
وقتى که دستگير
شدم مىدونستم
شکنجه و زندان
يعنى چی، لااقل سعى
مىکردم با اونها
بازى کنم و
بين نوبتهای
شکنجه فاصله
بندازم. مىتونستم
اطلاعات دروغ
بدم و وقت
بگذرونم. ولى فکر
مىکردم بايد
قهرمان باشم و
اطلاعات دروغ
دادن و از زير
شکنجه دررفتن، با
قهرمانى
مغايرت داره. تا
اينکه
منو
به اينجا رسوندهن که از
ديدن شلاق مىلرزم
و حاضرم
اطلاعات
واقعى بدم که
شکنجه نشم.»
مهدى
در حال حرف
زدن بود و
بامداد با
ناباورى به
حرفهایش
گوش مىداد که
ناگهان،
فحاشى نگهبان
آنها را از جا
پراند. نگهبان
مهدى را زير
لگد گرفت.
بامداد گويى
دچار شوک شده
بود؛
احساس مىکرد
شوک دستگيریاش
کمتر
از شوکى بود
که با شنيدن
حرفهاى
مهدى به او
وارد شده بود.
چند سالى بود
که مهدى را مىشناخت
و هرگز فکر
نمىکرد که از
او هم بتوانند
زير شکنجه،
اطلاعات
بگيرند. نمیدانست
که دستگیر شده
است. خبر
شکستن مهدى
زير شکنجه،
باعث شد چيزى
در ذهن او هم
بشکند. صداى
شکستن مطلق
کردن آدمها و
مقاومت را در
ذهنش مىشنيد
و دچار سرگيجه
شده بود.
آنشب، بعد
از شنيدن حرفهاى
مهدى، تصميم گرفت
در بازجويى و
زير شکنجه،
رفتار معقولترى
داشته باشد تا
بتواند
بيشتر مقاومت
کند.
فرداى
آنروز،
وقتى براى
بازجويى
صدايش زدند، وانمود
کرد که حاضر
است اطلاعات
بدهد. اطلاعات
دروغينى داد و
همان باعث شد
که بازجويى
همراه با شکنجه
دو روز عقب
بيفتد. چند برگ
کاغذ به او
دادند و از او
خواستند تمام
فعاليتهايش
و نام
و نشان کسانى
را که مىشناخت
بنويسد.
اطلاعاتى نوشت
درمورد
افرادى که مىدانست
قبل از او
دستگير و
اعدام شده
بودند، اما
درمورد وضعيت
کنونیشان، يعنى اينکه
اعدام شدهاند
يا نه، چيزى ننوشت.
حداقل چند روز
طول مىکشيد
تا بازجوها
بتوانند
واقعيّت را درمورد
آن افراد
بفهمند.
بعدها،
بازجويش به او
گفت: «فکر
نکن خيلى
زرنگى و ما
نمىدونيم تو
هيچ اطلاعات بهدردبخورى
به ما ندادى.»
يک
سال بعد از
دستگيریاش،
مهدى را در
زندان قزلحصار
ديد. مهدى سرافکنده
نگاهش کرد. انگار مردد
بود که به
سراغش بيايد
يا نه. بامداد
به
طرفش رفت،
بغلش
کرد و بوسيدش.
مهدى
با تعجب نگاهش
کرد و گفت: «فکر مىکردم
منو
خائن مىدونى.»
بامداد:
«من
از اين واژهها
خوشم نمىآد.
در ضمن، اگه تورو شکنجه
نکرده بودن،
آدرس خانهاى
رو
که من در آن
زندگى مىکردم، نمىدادى.
مهم اينه که
حالا که زير
شکنجه نيستى،
همکارى نکنى.»
مهدى:
«نه... من
بعد از
بازجويىها، هيچگونه
همکارى نکردم.
ولى بهنظر
خودم، من ديگه ارزش
مبارزه کردن رو هم
ندارم.»
بامداد
نگاهش کرد. بعد از
چند لحظه، گفت: «شايد
اگه
تو هم تجربهی
منو
داشتى،
اطلاعات نمىدادى.»
مهدى
با تعجب
پرسيد: «چه
تجربهاى؟»
بامداد:
«تجربهی
تو رو.
تو درمورد
خودت و
برخوردت زير
بازجويى براى من
گفتى و من در
همون
پنج دقيقه، بهاندازهی
چند سال بزرگ
شدم.»
مهدى
با بغض از او
تشکر کرد. بعدها،
حکم گرفت و در
زندان ماند.
به او گفتند
اگر همکارى
کند،
زودتر آزاد
خواهد شد. ولى او
قبول نکرد.
تمام آن سالهاى
زندان، بامداد و
بهرام بیشتر
اوقات باهم
بودند و
درمورد
موضوعات
مختلف باهم
حرف میزدند.
یکی از سرگرمیهایشان
این بود که
درمورد اینکه
وقتی آزاد
شوند چه
خواهند کرد،
باهم حرف میزدند
و نقشه میکشیدند.
همیشه فکر میکردند
بالاخره «آزادی» در
زندانها را
خواهد گشود و آنها
به دنیای
بیرون
بازخواهند
گشت.
یک بار،
بهرام از
بامداد
پرسيده بود: «بهغير
از کار کردن براى
گذران زندگى،
دوست دارى
هنرى هم ياد
بگيرى؟ من دلم
مىخواد
موسيقى ياد
بگيرم. دلم مىخواست
بلد بودم
گيتار بزنم و
اينجا
هم مىتونستم
گاهى اونقدر
بلند گیتار بزنم
که هيچ صداى
ديگهاى
رو
نشنوم. تو چى
دوست دارى؟»
بامداد
بعد
از کمی فکر، خندان
گفته بود: «چيزى رو که
من دوست دارم
بهش
مىگن قرتىبازى.»
بهرام:
«خُب، چى
هست؟»
بامداد:
«رقص...
گاهى دوست
دارم اونقدر
برقصم که
پاهام بىحس
بشن و ديگه
نتونن منو
بکشن.»
بهرام:
«مواظب
باش کسى
نشنوه. حالا
موسيقى رو بگى، يک
چيزى. ولى رقص
رو
اگه بشنون، مىگن
يارو ديگه
حسابى بُريده.»
بامداد:
«آره، مىدونم.
از دختربازى
هم بدتره.»
بهرام:
«آره،
بدتر از سوسول
موسول بودنه.
حالا چهجور
رقصى دوست
دارى؟»
بامداد:
«خودمم
نمىدونم، ولى
دوست دارم همهی
رقصها
رو
ياد بگيرم. تکون دادن بدن
همراه موسيقى، مىتونه
آدمو
حسابى از خود
بىخود کنه.»
آن
دو در هر بندی
که بودند، با
آنکه
دوستان زیادی
داشتند، ولی
رابطهشان با
یکدیگر از عمق
متفاوتی
برخوردار بود.
از بودن باهم
لذت میبردند
و زندگیشان
در زندان را
باهم تنظیم میکردند.
براى خودشان
هم روشن نبود
که اين دوست
داشتن چهنوع دوست
داشتنى است. بهخصوص
براى بامداد
که فکر مىکرد
دوست داشتن
عاشقانه تنها
بين دو جنس
مخالف امکانپذير، يا
درست و اخلاقى
است. با اينحال، از
حرف زدن با بهرام
که دوست دوران
نوجوانیاش
بود،
لذت مىبرد.
در واقع،
رابطهشان
فرار از آن
شرایط
غیرانسانی
بود. و هرچه میگذشت، به
هم وابستهتر
میشدند.
وقتى
بهرام حرف مىزد، نه
تنها بامداد
مجذوب حرفهاى
او مىشد،
بلکه طرز حرف
زدن او و تغيیر
حالت چشمان
درشتش او را
ساعتها از دنياى
زندان بيرون
مىبرد. گاهی
فکر میکرد
قبل از زندان
هم همیشه
بهرام را دوست
داشته، ولی
علاقهاش در
زندان به او
بیشتر
شده است.
وقتى بهرام
درمورد مسألهی
ناراحتکنندهاى
حرف مىزد، گويى
چشمانش هم
تحمل آنهمه
غم را نداشتند
و وقتى از شادیها
مىگفت،
شيطنت از
چشمانش مىباريد.
بامداد
درحالىکه به
او گوش مىداد،
گاهى محو لبهاى
درشت او میشد و
در نگاهش
غرق مىشد. بهرام
بدنى ورزيده، ولى
روحياتى ظريف
داشت و خيلى
مهربان بود.
ابتدا، رابطهشان
مثل زمانی که
بیرون بودند،
صمیمانه بود، ولى
بهمرور،
دوستیشان از
دوستىهاى
معمول فراتر
رفته بود. بحث
سياسىشان را
باهم مىکردند،
دلتنگىهاشان
را باهم در
ميان مىگذاشتند
و همهکس يکديگر
بودند. در آن
سالهاى
اوليهاى که
نمىتوانستند
به هرکسى
اعتماد کنند، رازدار
يکديگر بودند.
هر دو در
زندان رشد
کردند و بهاصطلاح،
استخوان
ترکاندند.
بهرام درشتتر
شد،
ولی خصوصیاتی
آرامتر از بامداد
که هیکلش ظریفتر شده
بود، داشت.
گاهى بهرام
درحال حرف زدن
با بامداد، به لبهاى
باريک و کوچک
او خيره مىشد.
در اين لحظات،
رشتهی مطلب
از دستش خارج
مىشد و در
پاسخ بامداد
که: «پس چرا
ساکت شدى؟»، خندان
مىگفت: «بگذار
يکخُرده
استراحت کنم.
بعد برات مىگم.» بعد،
انگشتانش را
لاى موهاى
سياه و پُرپشت
بامداد فُرومیبرد
و با آن بازى
مىکرد. بامداد
خوشش مىآمد و
اگر کسى آنها
را نمىديد، مىگذاشت
دست بهرام از
ميان موهایش
بيرون بیاید و
گونه و چانهاش را هم نوازش
کند. گاهى
احساس مىکرد بهرام
میان
سکوت وسط حرفهايش،
لالهی گوش او
را مىمالد.
احساس خوبى به
او دست مىداد
و نه تنها
اعتراضى
نداشت، بلکه چشمهايش
را مىبست تا
خودش را در آن
نوازشها غرق کند. بهرام
برايش حالت
برادر بزرگترى
را داشت که
گويى از بچگى، تنشان
را بههم ساييده
بودند تا بزرگ
شده بودند.
مثل دو کودک
که باهم بازى
مىکنند، مىتوانستند
ساعتها کنارهم
بنشينند و از
وجود يکديگر
لذت ببرند.
حتى در سکوت،
کنار يکديگر
نشستن را دوست
داشتند.
سال
٦٤،
يک شب بهرام
نتوانسته بود
بخوابد. دلتنگى
و تنهايى تمام
وجودش را در
برگرفته بود.
دلش نوازش مىخواست؛
نوازش بامداد
را. دوست داشت بامداد
را نوازش کند؛
دوست داشت
لالهی گوش او
را بمکد.
وسوسهی
نوازش شدن و
نوازش کردن
باعث شد برود
زير پتوى بامداد. بامداد
که در روز،
اعتراضى به
نوازشهاى او
نداشت، ترسيد.
گويى از شب
ترسيده بود. بىاختيار
به بهرام گفت: «توى
جاى من چیکار
مىکنى؟»
بهرام:
«دوست
دارم بغلت
کنم.»
بامداد
با وحشت گفت: «اگه
يکى ببينه، چى؟
بیچارهمون میکنن.
اينکار
درستى نيست.
ما فقط باهم
دوستيم.»
بهرام
خجالتزده
گفت: «ببخشيد.»
صبح
روز بعد، بهرام
دستش را باندپيچى
کرده بود. يکى
از دوستانش از
او پرسيد: «چى شده؟»
بهرام:
«چيزى
نيست.»
آن
دوست از بامداد
پرسيد و او
گفت: «ديشب
بهرام اومد توى
رختخوابم. من هم بهش
گفتم چرا اينکار
رو
مىکنى؟ ما
فقط باهم
دوستيم. اون هم
متوجه شد که
کارش درست
نبوده؛ رفت سرِ جای
خودش خوابید.
بعد هم توى
دستشويى، پشت
دستشو با سيگار
سوزوند.
خودشو مجازات کرده.
ابراز پشيمونى
کرد...»
دوستان
بهرام مجبورش
کردند که در
جمعشان،
ابراز
پشيمانى، یا
بهاصطلاح
«انتقاد از
خود»، یعنی
«اعتراف» کند.
رژيم اينجور
آدمها را
اعدام مىکرد
و آنها نيز او
را «تنبيه»
کردند.
در
مقابل
پيشنهاد يک
نفر در جمع،
مبنىبر اينکه
براى تنبيه بهرام،
مدتى او را
بايکوت کنند،
بقيه سکوت کردند.
کسى به بايکوت
بهرام
اعتراضى نکرد.
در نتيجه، چند
ماه با او حرف
نزدند. تنها
بامداد که از
همهی آن
وقایع بهشدت
ناراحت شده
بود، ابتدا
پنهانی با او
حرف میزد.
بعد از مدتی،
دیگر رعایت
این را هم نمیکرد
که مبادا
دوستانشان
آنها را باهم
ببینند. مینشست
کنار بهرام که
مدتی دچار
افسردگی شده
بود و مثل همیشه،
باهم پچپچ میکردند.