گوهردشت
امير
به ساعتش نگاه
کرد. وقت زيادى
نمانده بود.
مىبايست
دفتر شهرام را
جاسازى کند،
ولى دلش مىخواست
همهی آن را بخواند.
تمام شب،
دفتر تو جيبش
بود و گاهى با
خواندن آن و
فکر کردن به
نوشتهها،
به ميان جمع
زندانيان مىرفت.
فکر کرد حيف
شد که همهی دفتر را
نخوانده است. شايد ديگر
نه او و نه کس
ديگرى بتواند
آن را
بخواند. ولى
چارهاى نبود. مىبايست
آن را
جاسازى کند،
به اين اميد
که روزى آزاد
شود و به دست گُلى برسد. آن
دفتر براى
امير بوى
شهرام را داشت
و بوى بيرون
را مىداد. در
آن شب هولناک، بيشتر از
هميشه، با
شهرام زندگى
کرد و بيشتر
از هميشه،
ممنون او شد،
چراکه آنشب
را برايش تحملپذير
کرد. قبل از
جاسازى دفتر،
صفحات ديگری را هم خواند:
"امروز، نامهاى از ب
به دستم رسيد.
مدتى است که
در بند ديگرى
است. پاسخ من
به نامهاش
اين بود:
بِ عزيز!
نامهات کوتاه،
ولى پُر از
نکته بود. در
لابهلاى
کلمات و بين
خطوط نامهات، آن
داستان قديمى
را خواندم؛
همان داستانى
که سالهاست
آدمها نه
تنها با زبان، بلکه با
رفتارشان مىگويند
و خيلى طبيعى
جلوه مىکند.
داستان اينکه يکى بهخاطر آنکه
کارگر نيستم
قبولم ندارد،
ديگرى چون
پولدار نيستم
قبولم ندارد.
عضو اين
جريان، چون با
آنها نيستم، قبولم
ندارد. عضو آن
جريان، چون
با بعضىها
دوستم،
قبولم ندارد.
عضو جريانى
ديگر، چون
با آنها نيستم، مرا متعلق
به جريان ديگر
مىبيند و
قبولم ندارد.
در جامعهی بزرگتر، براى
اروپايى،
بهاندازهی کافى
سفيد نيستم و
براى ديگرى، بهاندازهی کافى
سياه نيستم،
پس قبولم
ندارند. مىدانى، تو هم مثل
خيلىها مرا
مثل خودت مىخواهى.
متأسفم.
من نه مثل تو
هستم، نه مىتوانم
مثل تو باشم.
من خودم هستم.
تفاوت من با تو
اين است که من
آزادى و
برابرى را
همين امروز مىخواهم
و در زندگیام آن را
عملى مىکنم.
براى تو و
خيلىهاى
ديگر،
آزادى و
برابرى نوعی ايمان
است که در
راهش، جانفشانى مىکنيد، ولى بلد
نيستيد آن را زندگى
کنيد. به
روابطتان
نگاه کن!
ببين آيا
واقعاً
برابرى در آن است، يا بههم تمکين مىکنيد؟
روابط شما مثل
نردبانی
است که هر
انسانی در
پلکانی از آن قرار
دارد. اولىها
هرگز به پلهی پنجم هم
نخواهند رسيد، چه رسد به آن
بالاها...
آرى، در
روابط شما،
هرکس جاى خودش
را دارد و
نبايد پا از
گليمش فراتر
بگذارد. روابط
شما «بالايى» و «پایينى» دارد و اين همان
مناسباتى است
که من در مبارزه
با آن، از
زندگيام
گذاشتهام.
اگر روابط شما
دهان بعضىها را آب مىاندازد، بهخاطر
اين نيست که
درست است. نه
جانم، علتش
آن است که
روابط خودشان بهشدّت
فئودالى و عقبمانده
است. کافى است
نگاه کنيم تا
ببينيم که
هرکس در هر رابطهاى، يا دست بالا
را دارد،
يا دست پایين را. اگر
قادر نیستی آن را ببینی، بهخاطر
کوری سیاسی
است. آری،
این نوع نگاه
و روابط سیاسی
آدم را، بیآنکه خودش
متوجه
باشد، دچار
کوری سیاسی میکند.
مثل کسی که
دچار کوررنگی
است، ولی از
آن بیخبر
است. بگذار
دوست ديروز
امروز
بايکوتم کند و
فردا برايم
دروغ بسازد.
من راه خودم
را مىروم و
مىدانم که
مبارزه تنها
امرى بيرونى
نيست و تقابل
با اين مسائل
و تنگنظرىها
نيز بخشى از
مبارزهی ما را تشکيل
مىدهند. من
براى دوستى
ارزش قائلم، ولى آنجا که دوستى به
گروگان گرفته
شود و با
تهديد بايکوت، تائيديهی سياسى از من خواسته
شود، کوتاه
نخواهم آمد.
من در برقرارى
رابطهی
برابر در
زندگى و روابط
سياسى
امروزم،
برابرى را
زندگى مىکنم.
تو از من
دلخورى که
روابط سرخطى[1]
شما را نمىپذيرم،
ولى براى من، تن دادن به
روابط شما،
تن دادن به
سيستم فکرىای است که
بارها شکست
خورده است.
اگر نام رهبر
يا عکس او
نبايد باعث
سلام نظامى يا
سوسياليستى
يا مذهبى شود،
پس بياييم از
همين امروز، تواناییهايمان را
باهم شريک
شويم؛ نه اینکه
توانايى هرکس
سکويى شود
براى حکم
راندن بر بقيه؛ بياييم از
يکديگر، از
انسان، بهعنوان سکو يا
پلکان
استفاده
نکنيم. بياييم
درک
مارکسيستى از
انسان را یاد
بگیریم. راستى، يادت هست
تعريف مارکس
از انسان چه
بود؟"
امير
دفتر را بست.
چه بحثهاى
گوناگونی
در سطوح و
کيفيتهاى
متفاوت،
در اين محيط
جارى بوده که او از
بخشی از آنها
بىخبر بوده
است. کنار
يکديگر زندگى
مىکردند،
ولى بهخاطر
رعايت مسائل
امنيتى،
به يکديگر نمىگفتند
که هريک در دو
دنيا فعالاند: يکی
دنياى ظاهرى
که همه مىديدند
و دیگری
دنياى پنهانى
که آنشب، او بخشى از
آن را در
دفتر شهرام
خواند. روابط
زندانيان با
يکديگر در يک
بند يا با
بندهاى ديگر
که کسى بهجز
خود آنها از
محتوا و چگونگىشان خبر
نداشت... چقدر
اين روابط در
آسان يا سختتر
کردن زندان
براى
زندانيان نقش
داشتند و او نمىدانست.
صفحهاى
ديگر از دفتر
را باز کرد:
"گُلى نازنينم! گاهی فکر میکنم
که بايد با تأثيرات زندان
مبارزه کنم.
در اين محيط
شلوغ، گاهى
سکوت و تنهايى
نوعی آرزو
بهنظر مىرسد
و وقتى انسان
آن را در
سلول انفرادى
مىيابد،
آرزو
میکند به بند برگردد. احساس مىکنم
فشارهاى
روزمره از
سرزندگى و
شادابىام
کاستهاند.
مثل قبل از
زندان، بهراحتى
قهقهه نمىزنم.
مثل گذشته از
بودن با جمع
لذت نمىبرم و
تنهايى را بیشتر از
پيش دوست
دارم. اينها
بايد تأثيرات
زندان باشند.
تأثيرات
اين محيط شلوغ
و پُر از
فشار. از سویی، فشار از طرف
رژيم براى
کوتاه آمدن و
از سوی دیگر، فشار از طرف
زندانيان
براى مشابه
شدن. بايد تأثيرات زندان
را بيشتر و بهتر
بشناسم و با
آنها مبارزه
کنم.
گُلى نازنينم! رژيم تمام
سعىاش را مىکند
که ما در
زندان رشد
نکنيم. ولى
وقتى به زندانيان
نگاه مىکنم، مىبينم که
موفق نشده
است. هرچند
روابط مورچهوار
است و اگر در
يک جامعهی باز بوديم، هزار برابر
رشد مىکرديم.
يک خبر دو خطى
را وقتى مىخواهى
به بند ديگر
بدهى، دو ساعت
طول مىکشد تا
مُرس بزنى. گُلى نازنينم! نمىدانم
اگر واقعاً
يک روز دوباره
امکان
ديدار يکديگر
را پیدا
کنيم، چگونه مرا
خواهى ديد؟
شايد همانقدر
که من تغيير
کردهام،
تو هم تغيير
کرده باشى و
هر دو بايد
دوباره همديگر را
بشناسيم.
هرچند خودم از
بعضى از تغييرات
خودم نگرانم، ولى دلم
براى روزى که
تو را ببينم و
بغلت کنم، پر مىزند.
شايد اگر روزى
اين نامه را
بخوانى،
از خودت بپرسى
که منظور من
چه نوع
تغييراتى است؟ عزيزم!
يادت هست من چهقدر
اجتماعى
بودم؟ يادت
هست مىگفتى
عاشق
خصوصياتم
هستى و يکى از
آن خصوصياتى
که برمیشمردى، شادى و
اجتماعىبودنم
بود؟ عزيزم! دیگر خودم
را شاد نمىبينم. ديگر نه
تنها اجتماعى
نيستم، بلکه
تنهايى و کتاب
خواندن را بيشتر دوست
دارم. منظورم
اين نيست که
درونگرا بودن بد است.
بعضى انسانها درونگرا
هستند و هيچ
ايرادى هم ندارد. ولى
وقتى انسان
ناخواسته
تغيير مىکند،
مثل اين است
که غريبهای تو را تسخير
کرده باشد و
بايد با آن وضع کنار بيايى.
گاهى حتى براى
خودم هم غريبهام. من که
عاشق جمع بودم
و مثلاً هر
وقت دوتايى
کوهنوردى را
شروع مىکرديم،
حتماً با
تعدادى همراه
مىشديم و با
جمعى از کوه
پایين مىآمديم،
در اين بند
شلوغ،
آرزوى کنجی
خلوت دارم.
آرزو دارم
آهنگ یکنواختی مثل
صداى آبشار
بشنوم و يکى
از کتابهايى
که دوست دارم
در دستم باشد
و گيلاسی
مشروب کنارم.
البته همهی اينها را در
کنار تو مىخواهم؛ مثل آنوقتها که تو
کتابى مىخواندى
و من کتابى و
گاهى يکى به
آن يکى مىگفت: «مىتونم
حواستو پرت کنم؟»
و آنيکى
پاسخ مىداد: «اگه
خيلى جالبه...» و آنگاه، چند خطى
براى هم مىخوانديم
و درموردش حرف
مىزديم.
بعد بوسهاى
لبهایمان را از
سخن گفتن
بازمىداشت.
چه
دنياى زيبايى
داشتيم!
منظورم دنياى
رابطهمان
است که باعث
مىشد فشار
دنياى وحشى
بيرون را کمتر احساس
کنيم. "
امير
ساعتش را نگاه
کرد. مىدانست
که وقت زيادى
ندارد و بايد
دفتر را جاسازى
کند، ولى دلش
نمىآمد. دوست
داشت همه دفتر
را نه يک بار، بلکه چند
بار بخواند،
ولى فرصت
نبود. از اينکه مجبور بود
دفتر را تا پایان
نخوانده جاسازى
کند،
دلخور
بود.
صفحهی
ديگرى را باز
کرد و به خودش
گفت اين آخرين
نوشتهاى
خواهد بود که
از شهرام مىخواند:
"عشق
من! بعد از
مدتها، امروز خودم
را در آينه
ديدم. در دو
سال گذشته،
يا در
انفرادى بودم، يا آينهاى
نبود که خودم
را در آن
ببينم. با
ديدن صورتم در
آينه، تعجب
کردم. اين من
بودم که در
آينه نگاه مىکردم.
گويى خودم را
نمىديدم يا
آن خودى را که
مىشناختم در
آينه نمىديدم.
شايد در اين
دو ساله، فراموش کرده
بودم چه شکلى
هستم. نمىدانم،
ولى وقتى
صورتم را ديدم، جاخوردم.
انتظار داشتم
چهرهاى خشنتر
در آينه ببينم؛ هرچند فکر
مىکنم چند
سال پيش،
صورتم مهربانتر
از اين بود که
امروز در آينه
ديدم.
چشمان
ما رو به
بيرون است.
براى ديدن
ديگران است.
کاش يک چشم هم
به درون خود
داشتيم و
خودمان را مىديديم.
در اين دو
ساله، تنها
صورت
نگهبانان را
ديدم و چند
بار هم از زير
چشمبند،
صورت چشمبندزدهی تعدادى
از زندانيان
را که در روز
ملاقات از کنارم
رد مىشدند.
بهجُز اين
چهرهها،
چهرهی
خانوادهام
را از پشت
شيشهی سالن
ملاقات ديدم، ولى صورت
خودم را
نديدم. هيچوقت
به اين مسأله
فکر نکرده
بودم که چرا
انسان قادر
نيست صورت
خودش را
ببيند، تا اينکه امروز در
آينه نگاه
کردم. حتماً
کشف آينه هم
براى جبران
اين نقص و
ناتوانى انسان
است؛ اينکه قادر نيست
خودش را
ببيند.
ديگر
فراموش کرده
بودم که چهرهام
چگونه است،
چه خطوطى دارد
و چه حالتهایی. نمىدانستم
چهرهام
مهربان است يا
خشن. گاهى به دستهايم زُل مىزنم
و به پاهايم و
به شکمم که بىآنکه بخواهم به
کمرم چسبيده
است. ولى
صورتم را و چشمانم
را نمىتوانم
ببينم. چشمانم
را مىبندم و
انگشتان دستها و پاهايم
را فشار مىدهم
و صداى شکستنشان
را مىشنوم.
با انگشتانم، گونهها و
فرورفتگىها
و برجستگىهاى
صورتم را لمس
مىکنم، همانطورکه
برجستگىهاى
صورت تو را و
لبهايت را
لمس مىکردم."