٣٠:٥
بامداد
فرزاد
و امير از
جمعى که در آن
ايستاده
بودند جدا شدند و بامداد
و اصغر را صدا زدند. هر دو
عصبانى بودند
و با چشمانى
که خشم و نفرت
از آنها مىباريد، اطرافشان
را نگاه مىکردند.
فرزاد
باعصبانیت
گفت: «مىدونین بعضىها
خبر داشتن، اما به ما چیزی نگفتن؟»
اصغر
باتعجب گفت: «شوخى مىکنى.»
فرزاد
با صورتی
برافروخته
گفت: «شوخى
نمىکنم. بعضى
از سرخطها
خبر داشتند.
همين الان
فهميدم.»
بامداد مبهوت گفت: «باورکردنى
نيست. تا این حدّ وقاحت؟! چهطور
مىتونن چنين
کارى رو
توجيه کنن؟»
در اين
حال، يکى
از زندانيان
از کنار آنها
گذشت. فرزاد
جلوى او را گرفت
و درحالیکه
سعی میکرد
عصبانیتش را
کنترل کند، رو
به اصغر و
بامداد گفت: «يکى از
اونهايى که
خبرو مىدونسته و به بقيه
نگفته ايشونه.
حالا خودش هم
مىره که بگه
مسلمانه تا زنده بمونه.»
سرخط
درحالیکه
سعی میکرد
خونسرد و
بااعتمادبهنفس
باشد، گفت: «مسألهی ما مصاحبه
نکردن بوده.
تا حالا براى
اين توى زندان
مونديم که
حاضر نشديم
مصاحبه کنيم.
من يکى حاضر
نيستم بهخاطر گفتن
اينکه
مسلمان نيستم، اعدام بشم.»
فرزاد
با چهرهای
خشمگین گفت: «اين مسألهی خودته
که چه موضعى
مىگيرى. مسأله اينه که
تو وقتى خبرو گرفتى،
مىبايست به
همه خبر مىدادى.
شما از وقتى
که هيأت اومده و اعدامها شروع شده، خبرو از
مجاهدین گرفتین و بقيه رو
در جريان قرار
ندادین.»
سرخط
درحالیکه
سعی میکرد
خودش را کنار
بکشد، گفت: «فکر کردم
روحيهی
زندانيان مىآد
پایين...»
امیر با
خندهی
تمسخرآمیزی
به او گفت: «منفعتطلبی
گروهی باعث شد
که خبرو به اونهایی ندی که
ازنظر سیاسی
قبولشون
نداری. مىخواستى
بعضىها
اعدام بشن!»
سرخط
که دیگر نمیتوانست
عصبانیتش را
پنهان کند،
گفت: «چهطور
به خودت اجازه
مىدى اين حرفو بزنى؟ يکدفعه
بگو که من مسؤل مرگشون
هستم.»
بامداد
درحالیکه
سینهاش را
جلو داده بود،
باعصبانیت
گفت: «معلومه
که هستى!»
سرخط
با رنگی پریده
گفت: «عجب
منطقى! بعضی
از اونهایی که
خبرو
داشتن و موافق
پخش کردنش
نبودن،
اعدام شدن؛
نمیخواستن
مسؤل شکستن
روحیهی
زندانیان
باشن.»
بامداد
درحاليکه
مشت گرهکردهاش
را به او نشان
مىداد و يک
قدم جلو گذاشته
بود، گفت: «بعضی
از اونهایی که
بهخاطر
بیخبری
اعدام شدن،
پروندهشون
از تو سبکتر
بود.»
اصغر
دست بامداد را
گرفت و گفت: «با عصبانيت، کسانى که
اعدام شدن، برنمىگردن.»
بامداد
که
شدیداً احساس
تنفر میکرد،
باناراحتی
گفت: «آره،
ولى اين بابا
بايد بدونه که
اگه خبرو
مىداد،
بعضى از
زندانيانى که
اعدام شدن، شاید
اعدام نمىشدن.»
سرخط
که دور و برش
را نگاه میکرد
و گویی دنبال
راه فرار میگشت،
ولی راهی برای
فرار نمیديد، گفت: «فقط
من نبودم که
خبرو
داشتم.»
فرزاد
درحالیکه
سعی میکرد
دندانقروچهاش
را پنهان کند،
گفت: «هرکس که
مىدونسته و
نگفته،
اشتباه کرده.
مىبايست به
همه مىگفتين
که دارن اعدام
مىکنن. همه
مىبايست خبرو میدونستن
تا بتونن خودشونو براى
دادگاه آماده
کنن. خجالت
داره که شما
توى بند خبرو داشتين و
به ما چیزی
نگفتین و حالا
ما بايد از
بند ديگه
خبرو
بشنويم. اين
حق همه بود که
بدونن براى
چی دارن
دادگاهى مىشون.»
سرخط با
حالتی که گویی اعتراف میکرد،
گفت: «بعضىها
نظرشون اين
بود که انقلاب
و مردم به اين
خونها
نياز دارن.»
بامداد
باتمسخر
خشمگینانه
پرسید: «خُب، خودت چرا جونتو فدا
نمىکنى؟ چرا
از ديگرون
مايه مىگذارى؟»
سرخط
راهش را کشيد
و رفت.
امير بهتلخی گفت: «جاکش بىهمهچيز
راست راست مىره
و مىآد...
خجالت هم نمىکشه.»
اصغر
باناراحتی
گفت: «از
رفقاى خودشون
هم اعدام شدن.»
فرزاد
درحالیکه میکوشید خشم خود
را کنترل کند،
گفت: «سياستى
که انسانمحور
نباشه، چهقدر راحت مىتونه
دست به جنايت
بزنه!
اينها گروهمحورن... براى همين
انسان را بهراحتى
قربانى فرقه و
سياستشون
مىکنن.»
اصغر
درحالیکه
دستش را روی
شانه بامداد
میگذاشت،
گفت: «حالا با
خُرد کردن
اعصاب خودمون، کسى زنده
نمىشه.
بهتره خونسرد
باشيم.»
فرزاد
درحالیکه
سرش را
باناباوری
تکان میداد،
گفت: «من نمىفهمم
اينا چه نفعى
در پنهان کردن
خبر داشتن؟ چرا
به بقيه
نگفتن؟ حتماً دوستاشون تو
بند
محموداينا هم
مىدونستن. در
واقع، شايد
بيشتر
کسانى که تا
حالا اعدام شدن، از عمليات
پاکسازى خبر
نداشتن و به سؤالات،
همون پاسخ هميشگىشونو دادن.»
اصغر
باناراحتی
گفت: «شايد... بههرحال، تنگنظرى و
فرقهگرایی
اينا در هر
شرايطى خودشو به نمايش مىگذاره، ولى اينبار
فاجعه آفريد!»