اوين
اتاقى مخصوص
روانىها داشت. سالهاى
اول، وقتى
زندانى حالت
روانى پيدا مىکرد
و زندانيان از
زندانبانان
مىخواستند
که او را به
بهدارى
ببرند، او را به
اتاق ٣٨ مىبردند و دیگر
زندانیان
اوايل فکر مىکردند
او را آزاد
کردهاند و
خوشحال مىشدند.
ولى بعد،
مىفهميدند
که او را به
اتاق ٣٨ بردهاند
که دربسته بود
و جمعيتى حدود
چهل نفر داشت.
گاهى
زندانيان
سالم را هم
براى آنکه
تحت فشار قرارشان بدهند، به آنجا مىبردند.
هريک از آنها
بهطريقى
دچار ناراحتىهاى
روحى شده
بودند.
در آن
اتاق، حميد
فکر مىکرد
همهی
زندانيان
بسيج شدهاند تا او را
منفعل کنند؛ سهشخصيتى
شده بود، سه
کاراکتر داشت:
حميد، خشايار
و دکتر که
هرسه مخالف
جمهورى
اسلامى بودند و
بهجاى
هرسه حرف مىزد.
اگر کسى به او
نزديک مىشد و
تنش به
تن او مىخورد،
دور و برش را
نگاه مىکرد، اگر پاسدارى
نبود، شروع
مىکرد به فحش
دادن: «ريدم
تو سر رهبرت، اون خمينى
جاکش!»
کتاب نقد
عقل محض اثر
کانت را مىخواند.
زندانيان
باتعجب مىگفتند:
«ما که
چيزى ازش نمىفهميم. نمىدونيم
اون چهطور
مىفهمه.»
کتاب را
مىخواند،
بعد مىگفت: «خشايار!
اين کانت هم
گيجه، چرند مىگه.»
بعد
دکتر مىشد و
مىگفت: «اشتباه
مىکنى.
بحثهاى کانت
درسته.»
غذا کم
مىخورد.
خيلى لاغر شده
بود. وقتى غذا
را مىگذاشتند جلوش، اگر
يک مو يا پُرزى
توى آن بود،
پرتش مىکرد و
فحش میداد
که: «شما
مىخواين منو منفعل
کنين.»
حکمش
تمام شده بود
و اگر مىنوشت
که سازمانش را
محکوم مىکند، آزادش مىکردند، ولى حاضر
نبود بنويسد.
سىوچند
سالش بود.
وقتى
رهبران حزب
توده را
دستگير کردند
و مىخواستند ناخدا
افضلى را
اعدام کنند،
آنها را برای
مصاحبه آوردند حسينهی
اوين. لاجوردى
شو را مىچرخاند
و اکثريتىها
و تودهاىها
را برای محکوم
کردن سازمانشان، به
پشت ميکروفون مىبرد.
بعد، از
آنها سؤالى
مىکرد يا مىگفت:
«حزبتون
توى افغانستان
توى گل مونده.» کسى دفاع
نمىکرد.
زندانيان مىگفتند
کارى به کسى
ندارند.
آنشب، حميد را بردند پشت
ميکروفون.
لاجوردى
به او گفت: «تو
اکثريتى
بودى؟»
حميد با
صورتی تکیده،
درحالیکه جمعیت را
نگاه میکرد، گفت: «آره.»
لاجوردى
با نیشخندی بر
لب، گفت: «چرا
آلمان شرقىها
فرار مىکنن
مىرن آلمان
غربى؟»
حميد با
چهرهای مصمم
پاسخ داد: «اگه من اونجا
بودم، از
آلمان غربى
فرار مىکردم
مىرفتم آلمان
شرقى.»
همه
خنديدند. او
هم آمد پایين.
در اتاق
٣٨، قدرتالله
هم بود. او بعد
از دستگيرى و
اعدام خواهرزادهی
جوانش، دچار
ناراحتى
روانى شد.
وقتى ليست خريد اتاق از
فروشگاه را
تهيه مىکردند،
بيشتر
وقتها، اتاق پانزده
عدد پيژامه مىخواست،
ولی فروشگاه
هفت عدد بیشتر نمىآورد.
آنهايى که
نياز ضرورى
نداشتند،
برنمىداشتند.
قدرتالله که
دو تا
سفارش داده
بود، دو تا
برمىداشت و
مىگفت: «اين
دو تاى منه.
شما برين با
پاسدارها
برخورد کنین تا براتون
بيارن.»
موقع
تقسيم ميوه، کارگران روز
اتاق پرتقالها را مىشستند
و مىگفتند
هرکس مىتواند
يک دانه
پرتقال
بردارد. اگر
کسى هم خواب
بود، مىماند
تا بعد
بردارد. گاهى
زندانيان
سربهسر
قدرتالله مىگذاشتند
و وقتى بيدار
مىشد، يکى
از زندانيان
به کارگر روز
مىگفت: «سهم
بيسکويت من
کجاست؟»
قدرتالله
بلند مىشد
نگاه مىکرد
تا ببيند بيسکويتى
هست يا نه.
بعد از
چند بار که آن
زندانى اينکار را کرد،
قدرتالله بهاو حمله
کرد و او را زد.
يک بار، به همسرش که
برای ملاقات
آمده بود گفت: «ديگه حق
ندارى پاتو بگذارى
اینجا!»
همسرش
ناراحت و
گريان، سالن
ملاقات را ترک
کرد.
خانوادهها
او را آرام
کردند.
سالها
بعد، وقتى
قدرتالله
آزاد شد،
نخواست همسرش
را ببيند و
خودش را در يک
اتاق، در
خانهی پدرش، زندانى کرد.
در را به روى
خودش مىبست و
نمىخواست
کسى را ببيند.
بعد از چند
ماه،
پاسپورت گرفت
و رفت فرودگاه
تا از
کشور خارج شود. او را
دستگير کردند
و دوباره به اوين
برگرداندند...