٦
بامداد
با
اينکه
هرکس تصميم
خودش را گرفته
بود، ولى
تا بعد از
دادگاه، کسى
نمىدانست چهکسى تا شب
زنده
مانده يا کشته
شده است. همه
مىدانستند
که شب بعد را
خواهند
خوابيد، چراکه
طی روز تکليفشان روشن و
اضطرابها
تمام مىشد.
ولى کسى نمىدانست
شب، کداميک چند
ساعت و کداميک
هميشه خواهند
خوابید. حتى
آنهايى که
تصميم داشتند بگويند
مسلماناند تا اعدام
نشوند هم نمىدانستند
واقعاً تا شب
زنده خواهند
بود يا نه،
چراکه اخبار
ضد و نقيضى در
هوا مىچرخيد.
خبر آمد
که بعضىها را
حتى با قبول
اسلام،
اعدام کردهاند،
چون مصاحبه را
نپذیرفته
بودند. خبر
رسيد که حتى
يک نفر را که
اسلام و نماز
و شرط آزادى
را قبول کرده
بود، اعدام
کردهاند،
چراکه در
پايان
دادگاهش به او
گفته بودند: «حالا
بايد برى بند
توابها.» و او گفته
بود: «من
نمىرم اونجا.» نيرى
قاضى دادگاه
پرسيده بوده: «چرا؟» زندانى پاسخ
داده بوده: «چون
خيرى از اونها نديدم.» براى همين
او را هم
اعدام کردهاند.
هريک از
زندانيان به
دوستانش در
بندهاى ديگر فکر
مىکرد؛ به اينکه
کدام زنده مانده و کدام
اعدام شده
است. بعضىها
دلشان مثل
سير و سرکه مىجوشيد. ولى مثل
همیشه، هرکس سعی
میکرد
احساساتش را
بروز ندهد.
تعدادی تنها
قدم میزدند
یا گوشهای مینشستند و به
نقطهای زل میزدند.
تعدادی در جمعهایی کوچک، دلهرهشان
را تقسیم میکردند.
و عدهای
مشغول جوک
گفتن بودند و
یا اتفاقات
خندهداری را
که در زندان
شاهدش بودند
برای
همدیگر
تعریف میکردند.
اصغر از
یک سوی راهرو
به سوی دیگر
آن رفت. کنار
جمعى که درحال
گفتن خاطراتشان بودند، ايستاد. مىدانست که
آنها برای
تحمل فشار آن
ساعات، برای احساس
نکردن گذر
زمان و فاجعهای
که در آن قرار
داشتند، خود
را در خنده
غرق کردهاند؛
به گفتن جوک
پناه بردهاند
تا نزدیک شدن
به دوراهی
دادگاه را کمتر
احساس کنند.
اصغر با آنکه
حوصلهی جوکها
و خندههایشان
را نداشت، ولی
آن را به جمعهای
دیگر ترجیح
داد. دوست
نداشت کنار
آنهایی بنشیند
که گویی بر سر
قبر خود نشستهاند.
«وقتى
تازه دستگیر
شده بودم و از
سلول به بند
منتقل شدم،
چهل پنجاه نفر
دورم جمع شدن.
پرسيدن کى
دستگير شدى و
با چه جريانى
بودى؟ اونها سؤال مىکردن و
من هم همينطور جوابشونو
میدادم و حرف
مىزدم. يکدفعه، يک پاسدار اومد و
شروع کرد به
داد و بيداد
که دوباره يک
نفر تازهدستگيرى
ديدين دورهش
کردين؟ اومد جلو و
شروع کرد با عصبانيت
از من سوال
کردن. پرسيد: "کى هستى؟
جرمت چيه؟
براى چى آدمها رو دور
خودت جمع
کردى؟" من هم
شروع کردم به جواب دادن که
مسؤل اتاق اومد جلو و
گفت: "حاج
آقا! چرا
عصبانى شدين؟"
پاسداره گفت: "به تو
چه؟ تو چرا
دخالت مى کنى؟» يکدفعه، مسؤل
اتاق حمله کرد
و زد تو
گوش پاسداره و
با اون
درگير شد. من
شوکه شده بودم، ولى همه مىخنديدند.
من که نمىدونستم
اين
بابا پاسدار
واقعى نيست و
تئاتر
راه انداختهن و منو
گذاشتهن سرِ کار، نگران
شدم. بعد
متوجه شدم که
پاسداره يکى
از همون
بچههای زندانيه و در واقع، لباسش سبز
بود. اون نوع
نمايش معروف
بود به سرِ کار
گذاشتن.»
«راستى، مارکس و
لنين درمورد
اين اعدامها
چيزى ننوشته
بودن؟ اونها
که درمورد همهچيز نوشتن،
چرا درمورد
شرط اعدام شدن
و نشدن ننوشتن؟»
«معلومه
چى مىگى؟ صبح
نشده، قاطى
کردى.»
«قاطى
نکردم. يادمه
ما کلاس سازمان
داشتيم و
مطالعه مىکرديم.
مثلاً مىگفتن
براى دفعهی ديگه که
قراره
درمورد دولت
صحبت کنيم،
پاراگراف دوم
از صفحهی ٦٨ کتاب هجدهم برومر رو
بخونين با
مواضع ما
منطبقه. بعد
هم مقالهی سازمان در
نشريه رو
بخونين. ما
هم مىرفتيم اونها رو
مىخونديم. بعد فکر مىکرديم
چقدر مارکس
دقيق نظر داده! انگار
جمهورى
اسلامى رو
ديده بوده و
درموردش
نوشته... حالا
فکر کردم شايد
مارکس يا لنين
درمورد زندان
و این وضعیت
ما هم
چیزی نوشته
باشن.»
«شايد
هم نوشتن،
ولى ما که
دسترسى به نوشتههاشون
نداريم که
ببينيم چى گفتن.»
«خودمونيمها، ما هم چهقدر خر بوديم!»
«جمع
نزن، درمورد
خودت حرف بزن.»
«يعنى
تو وقتى
دستگير شدى، فکر مىکردى
رژيم تا حالا
سر کار بمونه
پروفسور؟ کى فکر
مىکرد همچين
فاشيسمى از
کار دربياد؟»
«بيچاره
مرتضىخندان
رو هم کشتن.
يادته آن
اوايل که
مجاهدين شعار
مىدادن: "اين ماه، ماه
خونه!
خمينى
سرنگونه!" و
او مىگفت: "اشتباه میکنین. رژيم تا عيد
سر کاره."
زندانيان مىگفتن: "ولش کنين بابا! اين
بريده." مىگفتن: "اين قبل
از اينکه
پيکارى بشه، تودهاى
بوده. حالا
هم پاسيوه." هرکس
سرنگونى رژيم
رو زود نمىديد، پاسيو و بُريده و تودهاى
بود... هفت
سال از اون
قضيه گذشت.
اول،
مجاهده رو
کشتن که ديگه
شعار
نده "اين ماه،
ماه خونه!"
حالا هم نوبت
ماست.»
اصغر
بعضى از حرفها
را مىشنيد و
بعضىها را
نمىشنيد،
چراکه نمىتوانست
حواسش را جمع
کند؛ نمیتوانست
روی حرفهای
آنها متمرکز
شود. گاهى
چهرهی دنيا
همسرش يا
دخترش و گاهى
چهرهی باور و
دوستان ديگرش
که اعدام شده
بودند، به
ذهنش مىآمدند.
چهرهی دخترش
با آن خندههاى
شيرينش،
وسوسهی زنده
ماندن را در
او بيدار مىکرد.
دنياى هستى و
نيستى او را
به طرف خود مىکشيدند
و گويى نمىخواست
انتخابش را
مرور کند.
خودش را در
دادگاه و هنگام اعدام
مجسم مىکرد.
به این خبر
که کاميونهايى
را پر از جسد
کردهاند و از
زندان بردهاند
بيرون،
فکر مىکرد.
خودش را ديد
که همراه بقيهی
دوستانش،
توسط
زندانبانان
به درون
کاميون پرت
شد. دست گرمى
به دستش خورد
و انگشتانى
انگشتان او را
جستوجو
کردند. نمىدانست
کيست. در
تخيلش، با
پنج انگشتش،
پنج انگشت او
را گرفت. پنجه
در پنجهی
يکديگر،
به گور جمعى
رفتند. آن دست
چهکسى
خواهد بود؟ يکی از دوستانش؟ يا کسى
که سالها
همبند او بوده، ولى بهخاطر
ديوارها و
مرزهاى سياسى، هرگز باهم
حرفى نزده بودند؟
با صداى
بامداد به
خودش آمد.
بامداد: «به چى فکر مىکنى؟»
اصغر: «به اعدام...
قبل از اونکه
منو
بکشن، خودم
دارم اينکارو مىکنم.»
بامداد: «هيچوقت
اين سالها، فکر نکردى
کاش مىشد يکجورى کوتاه اومد و
رفت؟»
اصغر: «چرا... خيلى
دلم مىخواست
با حفظ هويتى
که دارم و با
کمى نرمش از
طرف من يا
تقلاى مردم، آزاد مىشدم.
ولى شانس ما
اين بود که توی اين
کشور به دنيا
بيائيم که
بايد کاملاً سفيد بود يا
تظاهر به سفيد
بودن کرد،
وگرنه سياهت
مىکنن. گاهى
فکر مىکردم
کاش سال ٥٧
بعد از آزادى
از زندان،
با دنيا مىرفتم
خارج از کشور
که دستگير
نشم. وقتى
دستگير نشى، کوتاه هم
نمىآى، بدون
اينکه در
خطر شکنجه يا
اعدام باشى.»
بامداد: «آره. ولى
مبارزه اشکال
مختلفى داره.
مبارزه فقط اين
نيست که آدم
اعدام بشه بهخاطر
اينکه
نخواد بگه
مسلمانم.»
اصغر: «هیچوقت
مثل این چند
ساعته
این احساسو
پیدا نکرده
بودم که نه
راه پیشروی دارم، نه
راه عقبنشینی.»
بامداد: «ببين، ما تا
حالا با جوّ
حاکم جلو
رفتيم. خودمون
هم نتونستيم
جوّ رو
بسازيم. اين
جوّ زندان
بود که ما رو با خودش برد.
بيا تلاش کنيم
در آينده،
خودمون جو رو بسازيم.»
اصغر: «جو رو نمىشه
بهراحتى
ساخت. در
جامعه، اونهايى که
حکومت مىکنن، فرهنگ
و جوّ رو
مىسازن. فعلاً مرزبندی این
چپ با مذهب و
سنن کهنه ضعيفتر
از اينه که
بتونه جوّ
دیگهای
بسازه.»
بامداد
بااشاره به
جمعی که میخندیدند گفت: «بهترین کارو اینها میکنن؛ این ساعتها رو با خنده
میگذرونن، وگرنه فکر
کردن آدمو
دیوونه میکنه.»
اصغر:
«آره، خنده و
شوخی شاید
بهترین وسیلهی
فرار از دلهره
باشه. ولی همه
هم قادر نیستن
به اون پناه
ببرن. منم یک
خط در میون
حرفهاشونو
میشنوم. بچههایی
که توی سلول
نشستن، نه حال
خندیدن دارن،
نه تحمل سر و
صدای اینها
رو. حق هم دارن.
مرگ بیخبرو
خیلی راحتتر
می شه تحمل
کرد تا این
نوع مرگ رو.»
اصغر و
بامداد
باصداى
تعدادى از
زندانيان که دورهم
جمع شده بودند و مىگفتند خبر جديد
دارند و بقيه
را به سکوت
دعوت مىکردند، ساکت شدند و به
آنها نگاه کردند.
يکى از
زندانيان با
چهرهای بیتاب
و رنگپریده گفت: «تعدادى
از زندانيان رو که شرايط
زنده موندن رو قبول
کردن، بعد از
دادگاه،
به اتاقى بردن
و چون بدون
وسيله بودن،
موقع خواب،
از انبار
تعدادى پتو
براشون
بردن. هرکس برای
خودش، دوتا پتو ورداشته.
روى پتوها، اسمم کسانى
بوده که اعدام
شدن.»
«زندانيان
غيرمذهبىاى
که پدرشون
تودهاى يا
بهائى بوده رو اعدام
نکردن. اونها رو اونقدر زدن
تا قبول کردن بگن که
مسلمانن. اونها بهنظرشون، مرتد،
يعنى از اسلام
برگشته،
نبودن. پس
نمىبايست
اعدام بشن. از
يکى از
زندانيان که
خانوادهش
شيطانپرست
بوده، در
دادگاه پرسيدن مسلمانه؟ اونهم
گفته: "نه." قاضى نيّرى
بهش گفته: "خُب، تو مسلمان
به دنيا نيومدى، ولى تو خيابون هم
صداى اللهاکبر
نشنيدى؟"
زندانى باز گفته: "نه." اونقدر
زدنش تا
مسلمان شده.»
«راستى،استالين
زندهست یا
نه؟ اونو هم کشتن؟»
«از بند اونها خبر
نداريم.»
«استالين
کيه؟»
«همون
تودهایه که سال ٦٢، لاجوردى براى بازديد
بند اومده
بود، وقتى اونو ديد،
گفت: "ديدى
کيانورى هم
مصاحبه کرد؟" اونهم
برگشت به
لاجوردى گفت: «شلاق رو بده دست من. من خود
تو رو هم پاى
مصاحبه مىنشونم!»
«از
بعضىها فقط
پرسيدن: "بهشت و جهنم
رو قبول
دارى يا نه؟"
اگه گفته نه، رفته توى صف
اعدامىها و
اگه گفته
آره، زنده
مونده.»
«مىگن
تعدادى رو
که اسلام رو
قبول کردن،
بردن به يکى
از بندها و
روز بعد،
نگهبان اومده بهشون
گفته: "براى
نماز بلند شين!" يکى از اونها گفته: "ما نماز نمىخونيم." نگهبانه
گفته: "اونهايى که
نماز نمىخونن
بيان بيرون." هرکدوم رو در هر وعده
نماز، ده
ضربه شلاق
زدن. در هر
وعده نماز،
تعداد نمازخونها بيشتر
مىشه و
تعداد کمترى
شلاق مىخورن.
تا اينکه
همه قبول مىکنن
نماز بخونن.»
«سال
٦١، توی
زندان قزلحصار،
حاج داوود
دعاى کميل راه
انداخته بود.
از همهی
بندها، دختر
و پسر مىبايست
بيان بيرون
بند و توی
مراسم دعا
شرکت کنن.
زندانبانان اومدن توى
بند و تعدادى
رو که در
مراسم دعا
شرکت نمىکردن، دستچين
کردن، رديف
کردن،
بردن بيرون. مسؤل بند هم از اون توابهايى بود که
وقتى حاجى بهش مىگفت برو
کلاه بيار،
مىرفت سر مىآورد... شروع کرد
به
سخنرانى در
مدح رژيم و
سرکوب ضدانقلاب. یکی از
زندانیان که
به شوخطبعی
معروف بود،
شروع کرد
گوزيدن و بعد
از هر جملهی مسؤل بند، يک باد پُر سر و صدا خالى
مىکرد.
زندانيان از
خنده رودهبر
شده بودن. مسؤل بند اونو بلند کرد
برد کنار اون پنجاه نفر
و گفت: "تو
هم برو با اونها!"
وردست
لاجوردى که
اسمش دايى
بود و در
اعدامها
شرکت مىکرد، اونجا
بود و از
زندانيانى که
منتقل مىشدن، جرمشونو
مىپرسيد.
دايى از
زندانى شوخطبع
پرسيد: "تو
رو واسه چى
آوردن اينجا؟" گفت: "همهی اين
پنجاه نفر
امپرياليستی، صهيونيستى
و ضدانقلابین. جُرم من اما
گوزيدنه."»
«توى
انفرادى، اونقدر
جالب ادا درمىآورد
که پاسدارها
مىاومدن تو سلولش و
ازش مىخواستن
که براشون
ادا دربياره.
آهنگ مىزد،
صداى گيتار
درمىآورد.
پاسداره
آروم مىاومد که
مچشو
بگيره، ولى
اون به
روى
خودش نمىآورد.
وقتى پاسداره درو واز
مىکرد، صداى
گيتارى رو
درمىآورد که
برقش قطع شده.
نگهبانها
هم نمىتونستن
جلوى خندهشون رو
بگيرن.»
«دنيا
رو چه
ديدى، شايد
فرداشب اينموقع ما هم
زنده باشيم، بدون اونکه
کوتاه اومده
باشيم.»
«چهطورى؟»
«يادت
نيست کسانى رو که بعد از ٣٠
خرداد ٦٠
دستگير یا
دادگاهی مىکردن، اعدامشون مىکردن؟ من و دوستم رو فروردين ٦٠، باهم گرفتن. فقط اعلاميه
داشتيم. من ٢٥
خرداد رفتم
دادگاه و هشت ماه حکم
گرفتم. دوستم
اواسط تير رفت دادگاه و
محکوم به
اعدام شد.
دو ماه بعد، اعدامش
کردن.»
«يادش
بهخير! قبل از ٣٠
خرداد سال ٦٠،
نشريات
جريانات مختلف
توى زندان
بود. چه ابهتى
داشتيم! چهقدر از
موضع بالا و
باقدرت با
زندانبانان
حرف مىزديم! يادتونه
پاسدارها رو هو مىکرديم؟»
«يادته
لاجوردى مثل
موش ميومد و
مىرفت؟»
«يکدفعه، در عرض سه
روز، ورق
برگشت. جوّ
زندان يکباره
تغيير کرد.»
«آره، در اون سه
روز، درها
رو بستن و
حسابى سرکوب
کردن.»
«ماههای تير و
مرداد٦٠ که
مجاهدين بمبگذارى
کردن، هرشب، شصت
هفتاد نفرو
اعدام مىکردن.»
«آره، شهريور ٦٠ اومد و
مجاهدين شروع کردن به توبه.»
«ما
هم مخالف توبه
بوديم. براى
همين مىبايست
شرايط سخت رو تحمل مىکرديم.»
«شماهايى
رو که قبول
نکردین
تاکتيکى نماز
بخونين بردن
گوهردشت.
ماهايى رو
که قبول کرديم
نماز بخونيم، بردن قزلحصار.»
«توى
قزلحصار،
همه رو مىبردند
نمازجماعت.
يکى از
زندانيان
موقع دولا راست
شدن در حين
نماز، مىگوزيد.
همه خندهشون مىگرفت.»
«اونموقع که شما
نماز خنده
داشتين، من و
همسلولىم توی اين
سلولهاى
گوهردشت،
چون کتابى بهمون نمىدادن،
قران مىخوانديم
و مىخنديديم.»
«همون دوران، توی قزلحصار، حاج داوود
به زندانى
نگاه مىکرد و
مىگفت: "هنوز لبخندت
هست. مىبرمت
گوهردشت که
خنده يادت بره!" ماها رو
از وضعيت شما
مىترسوندن.»
زندانیای
با صورتی
تکیده و رنگپریده، از یکی از
سلولها آمد بیرون و درحالیکه
از کنار جمعی
که میخندیدند
میگذشت،
باعصبانیت به
آنها نگاه کرد…