زندان
گرگان
١٣٦٥
امير
مدتی به زندان
گرگان تبعید شد. در آنجا، بندی
ویژهی
کودکان وجود
داشت. آنها را
بهجرم
دزدى،
اعتياد،
قاچاق مواد
مخدر و لواط
دستگير کرده
بودند. يک
اتاق از آن بند را به
زندانيان
سياسى اختصاص
دادند. امير هم
به آن اتاق
منتقل شد.
افرادی از
جريانات
سياسى مختلف در آن
اتاق بودند.
يک پاسدار هم بهجرم
کشتن زنش آنجا بود. از
آنجاکه
خانوادهی
همسرش با نفوذ
بودند،
توانسته
بودند او را
به زندان
بيندازند؛
وگرنه مردى را
بهخاطر
کشتن همسرش در
زندان نگهنمىداشتند.
يک بار
امير حرفهاى
او را که براى
يکى از
زندانيان مىگفت
شنيده بود:
«طلاق
مىخواست. من
هم دوستش
داشتم، نمىتونستم
بذارم بره. دو
سال درگيرى
داشتيم. اون
مىگفت طلاق
مىخوام و من
هم مىگفتم
نمىدم. رفت
تقاضاى طلاق
داد، ولى
چون من قبول
نکردم، در
دادگاه رد شد.
چند بار گذاشت
رفت خونهی باباش. ديوثها هم نگهش
مىداشتند و
وقتى من مىرفتم
بيارمش،
مىگفتن بيا
طلاقش بده.
مىگفتم نمىدم.
مىگفتن
مهريه و جهازیهش رو نمىخواد،
فقط بذار
برگرده خونه
باباش. قبول
نمىکردم. اگه با من برنمىگشت خونه،
تهديدشون
مىکردم که به
پليس و پاسدار
زنگ مىزنم که
بيان دستگيرش کنن. هربار
اينطورى
اونو بهزور برگردوندم
خونه. تا اينکه
از پارسال،
رفتارش هى
بدتر و بدتر
شد. تا دستم مىخورد بهش، بنا مىکرد جيغ
کشيدن. اينطورى
مىخواست
مثلاً
آبروى منو توی محل ببره يا
باعث بشه
بذارم بره. تا
اينکه
چند ماه پيش، وقتى رفتم
سراغش و او بنا کرد جيغ
زدن، من هم
دهنش رو
گرفتم. وقتى
به خودم اومدم، ديدم
مرده. من
که نمىخواستم
بکشمش، تقصير
خودش بود.»
امير
بعد از شنیدن حرفهاى او،
ديگر نمىتوانست
باهاش حرف
بزند. او که از
هيچ انسانى
بدش نمىآمد، احساس نفرت
خاصى نسبتبه
آن پاسدار
پيدا کرده
بود. فکر مىکرد
زنی را
کشته که اجازه
نمیداد به او
تجاوز کند.
گزارشهای
بند را آن
پاسدار مىداد، کنار آنها
بود و کارهايشان را نظارت
مىکرد. هريک
از آنها مسؤليتى
داشت: يکى
مسؤل آموزش
بچهها بود، ديگرى مسؤل
بهداشت و...
جمعيت اتاق شش
نفر بود. کل زندانیان بند
شصت نفر
بودند.
شهربانى
ديده بود که
اين بچهها در
زندانهاى
شهربانى با
بند مردها
ارتباط
برقرار مىکنند
و کلاً بعد
از آزادى،
دوباره خيلى
زود دستگير مىشوند.
براى همين،
آنها را از
زندان عادىها
بيرون آورده بودند و در
بندى از زندان
سياسى انداخته بودند. برخى
از آنها مثل
محمد که سیزده ساله
بود، براى
بار پنجم
دستگير شده
بود.
امير: «چرا دوباره
دستگير شدى؟»
محمد:
«ديگ
غذای هیأت امام
حسين رو دزديدم ببرم
بفروشم،
دستگيرم
کردند.»
امير: «پدرت کيه؟"
محمد: «بابا اصغر،
بابا منوچهر،
بابا ناصر....»
امير: «تو مگه چند
تا بابا دارى؟»
محمد: «سى چهل تا
بابا دارم.»
امير: «چند تا مامان
دارى؟»
محمد: «يه مامان
دارم.
هرچند وقت يک بار، با
يکى از
باباهام
زندگى مىکنه.»
امير: «مامانت
کجاست؟»
محمد: «بند زنان. چند تا از
پدرام هم توی بند مردهان.»
مادر
محمد معتاد
بود و بهجُرم اعتياد و
فروش مواد
مخدر دستگير
شده بود. محمد
از چهار پنج
سالگى معتاد
شده بود. هيچکس به ملاقات
او نمىآمد.
پاسدارها
بچهها را مىزدند.
امير و دیگر
زندانيان
سياسى با آنها
حرف مىزدند. بچهها وقتى
دستگير مىشدند، لاغر مُردنى
بودند. همه
معتاد بودند.
بعد از دو
هفته که دورهی
ترک اعتياد را
طى مىکردند،
به غذا خوردن
مىافتادند و
جان مىگرفتند.
آنموقع، غرايز جنسى
در آنها فعال
مىشد و اگر
سياسىها
مراقب نبودند، بزرگترها
در گوشه و
کنار، به
کوچکترها
تجاوز مىکردند.
يک بار، ده
نفر به يک کودک
تجاوز کرده
بودند. نظارت
اتاق سياسىها
باعث مىشد که
ديگر اینگونه
اعمال تکرار نشود. موقع
حمام، مىبايست
يک نفر از
اتاق سياسىها
مواظب بچهها
باشد. گاهى
بچهی دهساله
شب شلوارش را
خيس مىکرد.
يکى از
زندانيان
سياسى اين بچهها
و پتوىشان
را مىشست.
بند
اطفال نمونهى
جامعه بود.
بچههايى
آنجا بودند که
بهجرم قتل
دستگير شده
بودند. يکى از
آنها پيرمردى
را کشته بود.
بچه هنگام بازى
در خيابان با
صاحب مغازه
دعوایش مىشود
و با سنگ میزند به سر پیرمرد.
او هم درجا میمیرد.
روزهاى
اول، خيلى
زجر مىکشيدند
تا اعتياد را
ترک کنند.
دائما خواب
بودند. وقتى
بيدار مىشدند، سيگار مىخواستند. توى هواخورى، دنبال تهسيگار
مىگشتند.
تفالهچاى
را که مىبايست
تحويل بدهند،
تحويل نمىدادند.
آن را خشک
مىکردند،
بعد مىپيچيدند
توى کاغذ و مىکشيدند.
تا يکى از
افراد اتاق
سياسىها مىرسيد، آنها را تا
ته کشيده
بودند.
توى
خواب، ناله
مىکردند.
با آنکه مُسکن و آرامبخش
مىخوردند تا
بتوانند راحت
بخوابند، ولى
باز صداى
نالهشان
بلند بود.
طى روز، بىقرار و ناسازگار
بودند، بهانه
مىگرفتند و
با همديگر
درگير مىشدند.
با اينکه
زور دعوا کردن
نداشتند ولى
دوست داشتند
دعوا کنند.
فحش مىدادند،
بداخلاقى مىکردند.