گوهردشت،

تابستان ١٣٦٧، ٢ بامداد

محمود: «/..-../…..-…./….-../.-./..-..» [دارند]

اصغر: «.»

محمود: «….-…./.-./..-../…..-…/.-./» [اعدام]

اصغر: «.» 

محمود: «/..-../…..-…./…..-…./.-…./……..-…./….-….» [می‌کنند]

اصغر: «.»

ِ

در گرمای هلاک کننده آن تابستان - درحالیکه در حمام بند 8 گوهردشت مشغول مُرس زدن بامحمود از بند روبرویی بود، سرما در تمام وجود اصغر خزید! با دست چپ، صورتش را که رنگ می‌باخت نوازش کرد و درحالیکه دهها فکر و سؤال به مغزش یورش آورده بود، با دست راست مُرس زد!

«....-..../...-.../....-..../...-...../....-...../ ....-........؟» [مطمئنی؟]

محمود: «.»

زندانيان هر دو بند خواب بودند، ولى اصغر و محمود در آن دیروقت، با استفاده از دستها و بستن راه نور چراغ، از لابلاى پرده‌‌کرکره‌ی دستشويى براى هم مُرس مى‌زدند. اصغر پايان مُرس را اعلام کرد و از دستشويى بيرون آمد. دستى به پيشاني بلندش کشيد و موهاى تاب‌دارش را عقب راند. خبر آنقدر هولناک بود که نمى‌توانست سنگینی آن را به تنهايى در ذهن و قلب خود تحمل کند! خبر همچون کوهى بر سرش ريخته بود! مرگ ، در می‌زد! ولی این تنها مرگ نبود که در ا نتظار- موذیانه خمیازه می کشید!  اين کابوس مرگ بود؛ کابوسی که بدتر از خود مرگ است!

دلهره همچون طوفانی تمام وجودش را درهم می‌پیچید.......

 به راهرویی که اینجا و آنجای آن - زندانيانى خوابيده‌ بودند نگاه کرد و نفس عميقى کشيد. در هر طرف راهرو، بيست سلول به چشم می‌خورد و از هر طرف دو سلول به حمام و دستشويى اختصاص داده شده‌ بود بطوریکه جمعيت صدنفره‌ی بند، در سى و شش سلول تقسيم می‌شدند. اکثر زندانيان روى زمين کنار يکديگر خوابيده بودند و هريک با انداختن پتویی سياه در زیر - اندکی از سفتى زمین کاسته بودند.

 اصغر نگاهى به کف‌پوش پلاستيکى کف راهرو انداخت. رنگ کرم تيره‌ی‌ آن با رنگ کرم ديوارها يکسان شد و زاويه‌ها از بين رفتند؛ گويى در دالانى سرتاسر کرم‌رنگ گام بر‌مى‌داشت....

 گره‌ بين ابروانش عميق‌تر شد. به ياد مادر پيرش، چيزى در دلش فروريخت. به ياد همسرش دنيا و دخترش افتاد، ولى براى اولين بار دوست نداشت به هيچيک از آنها فکر کند. توان فکر کردن به آنها را در آن لحظه نداشت.

دوباره به راهرو بند نگاه کرد، انگار طولانی‌تر از همیشه بهنظر می‌رسید. مى‌دانست که بايد زندانيان را بيدار کند و خبر فاجعه را به آنها برساند. سلول دوستانش در اول بند واقع شده بود. براى رسيدن به آن قسمت بند، از کنار سلولها رد ‌شد و اينجا و آنجا، صداى خفيف خُر ‌و پُف ‌شنيد.

 ياد سالهاى پيش افتاد که درِ سلولها بسته بودند و حتی براى شنيدن صداى خُر و پُف يکديگر مى‌بايست گوش تيز مى‌کردند؛ در آن سالها - راهرويى که حالا در آن قدم مى‌زد، بخشى از محيط زندگى‌شان نبود و در هريک از آن سلولها، انسانهايى محبوس بودند که گاهى ماهها و حتى سالها رنگ آسمان را نمى‌ديدند چرا که اگر ملاقات هم داشتند، با چشمبند بيرون برده مى‌شدند و پشت شيشه، بهجز چهره افراد خانواده چيز ديگرى در چشم اندازشان نبود! آن زمان‌، در هر سلول يک توالت و دستشويى بود و هر زندانی البته اگر به علت تنبیه- نوبت حمامش را از دست نداده بود از هفته‌اى يک بار حمام برخوردار می‌شد. آن موقع، زبان رسمى زندانيان مُرس بود که آنهم معمولاً شب‌ها، وقتی زندانبانان خواب بودند، بوسیله آن با هم ارتباط برقرار می‌کردند .

زندانى خواب‌آلودى از يکى از سلولها بيرون آمد و بهطرف دستشويى راه افتاد. لباسخواب تيره‌اى به تن داشت و چشمانش نيمه‌باز بود؛ گويى مى‌ترسيد چشمانش را کامل باز کند و خواب از سرش بپرد. بدون توجه به اصغر، از کنار او رد شد و متوجه صورت بهت‌زده‌‌ش نشد.

اصغر وارد سلول دوستانش شد و کنار هیکل‌های خوابیده آنان نشست. چند لحظه به آنها خیره شد ، به صداى تنفسشان گوش داد و  بعد یکی یکی  آنها را صدا زد :

امیر...فرزاد....بامداد.....

 سه زندانى چشمها را گشودند و هاجوواج اصغر را نگاه کردند.

 « بلند شيد، مى‌خوام يک چيزى بهتون بگم.»

هر سه زندانى نيم‌خيز شده بودند و باتعجب اصغر را نگاه مى‌کردند.

امير با اضطراب ساعتش را نگاه کرد و گفت: «ساعت دوِ و نيمه ‌شبه! خبری شده؟»

اصغر با صدایی لرزان گفت: «دارند اعدام مى‌کنند، همهرو دارند مى‌کشند. خيلى از زنداني‌های بندهای دیگه اعدام شدن!»

 امير، فرزاد و بامداد مبهوت اصغر را نگاه کردند. چشمها را ماليدند؛ گويى مى‌خواستند مطمئن باشند خواب نمى‌بينند.

فرزاد با ناباوری پرسید: «چطور فهميدى؟ چرا بچه‌ها زودتر بهمون نگفتند؟»

اصغر درحالیکه پاهایش را جمع کرده و زانوانش را با دو دست گرفته بود گفت: «خبر را همين الان از بند روبرو گرفتم. "باور" را که هميشه به ما خبر مى‌داد ديروز اعدام کردند. کس ديگر‌ى رمز را نداشته که بهمون خبر بده. بيچاره محمود از ديروز عصر که از دادگاه برگشته، مدام توى حمام سعى داشته باهامون تماس بگيره. مارو بگو که چون رمز را نمی دانست فکر مى‌کرديم پاسداره! خلاصه نيمساعت پيش آنقدر مُرس زد و آنقدر تکرار کرد که خبر مهمى داره که بالاخره راضى شدم حرفش‌رو بشنوم. با مشخصاتى که داد فهمیدم پاسدار نيست - خودشه.»

سه زندانى با بهت به اصغر زل زدند! مى‌دانستند "باور" يکى از قديمى‌ترين دوستان اصغر بود و حالا خبر اعدام او را از زبان اصغر چطور باید باور می‌کردند؟

بامداد درحالیکه می‌کوشید حالت عصبی‌ش را کنترل کند، پرسید: «محمود ديگه چى گفت؟»

اصغر با بی‌میلی گفت :«عملیات تصفیه خيلى وقته جريان داره، ولى  محمود با تعدادی از هم بندی‌هاش تازه ديروز تو دادگاه فهميدند که ماجرا از چه قراره! تا ديروز، هرکس را که براى دادگاه صدا کرده‌اند برنگشته! همه حدس می‌زدند که اونا رو به سلول انفرادى فرستادن. کسى به اعدام فکر نمى‌کرده.»

امير درحالیکه می‌کوشید ناراحتی‌ش را پنهان کند، پرسید: «حالا از کجا معلوم که اعدام‌شان کرده‌اند؟ از کجا معلوم حدس و خيال نباشه؟ شايد عده‌ای باز دچار تب و لرز سياسى شدن و مى‌خوان ما رو بترسونند.»

اصغر گفت: «کاش حدس و خيال باشه! ولى ديروز همه‌ی آنها را براى بازجويى صدا کرده‌اند. قبل از دادگاه، محمود يکى از دوستان بند مجاور رو مى‌بينه و چند لحظه فرصت حرف زدن پيدا مى‌کنند. دوست محمود به‌ش مى‌گه تمام مجاهدين بندشون رو اعدام کرده‌اند. غيرمذهبی‌ها را هم دادگاهى کردند و آنهايى را که گفته‌اند مسلمان نيستند،کشتن! محمود که باور نمى‌کنه ، دوستش برمی‌گرده بهش مى‌گه ما هم اولش باور نمى‌کرديم، ولى واقعيت داره! آخرش  هم به محمود  می‌گه خودت روبه کشتن نده......

 محمود تازه توى دادگاه متوجه مى‌شه که اعدامها واقعيت داره - از سوالایی که  می‌پرسن- پی به قضیه می‌بره!»

فرزاد با ناباوری پرسید: «يعنى همبندى‌هاى محمود هم قبل از دادگاه نمى‌دونستن که موضوع مرگ و زندگيه؟»

اصغر که سعی می‌کرد تمرکزش را از دست ندهد ، کمی مکث کرد تا بتواند چهره‌ی دخترش را از ذهن کنار بزند و گفت: «خيلى‌ها با اين ذهنيت که اين ماجرا هم مثل همان بازجويى‌هاى کذایی شش ماهه است، رفتند دادگاه و برنگشتند.»

امير سراسیمه پرسید: «پس آن چند نفرى را هم که چند روز پيش از بند ما بردند، اعدام کرده‌اند؟ ولی اونا که همون روز حکمشان تمام شده بود! مگه میشه؟ شهرام چى؟ او هم اعدام شده؟»

اصغر با ناراحتی رو به امیر گفت: «نمی‌دونم. از محمود که پرسیدم، نمى‌دونست

بامداد درحالیکه صدایش به‌زور درمی‌آمد، مِن‌مِن‌کنان پرسید: «در مورد بهرام نپرسيدى که زنده‌ست يا اعدام شده؟»

اصغر مکث کرد.... بامداد را می‌دید ولی متوجه سؤال او نبود. یک لحظه حواسش پرت شده و صدای او را نشنیده بود. شاید به خانواده‌اش فکر می‌کرد.

بامداد با ناامیدی اصغر را نگاه ‌کرد و دوباره  بهسختی پرسید: «اعدامش کردند؟»

اصغر با حالتی عصبی گفت: «کی را اعدام کردند؟»

بامداد که چهره‌اش رنگ می‌باخت برای بار سوم  پرسید: «بهرام را می‌گم. در مورد او نپرسیدی؟»

اصغر حواسش را جمع کرد و پاسخ داد: «نمی‌دونم. محمود چیزی در مورد او نگفت.»

این بار نوبت فرزاد بود که بپرسد: «از سؤالات دادگاه چیزی میدونی؟»

«دقيقاً نمى‌دونم. همین رو خبر دارم که از محمود پرسيده‌اند مسلمانى يا نه؟»

امير با تعجب پرسید: «گفتى همه‌ی مجاهدين را اعدام کرده‌اند؟»

اصغر با صدایی لرزان پاسخ داد: «محمود اينطور گفت. حتى به آنهايى که تواب[1] دبش بودند رحم نکردهاند.»

بامداد گفت: «شوخى مى‌کنى!؟»

«نه شوخیای در کار نیست! اينطورکه پيداست، ديگه به مجاهدين اعتماد ندارند و همه را از دم تیغ گذروندن. ولی برای غير‌مذهبى‌ها- راهی برای اعدام نشدن گذاشتن!»

فرزاد پرسید: « خبر داری محمود در دادگاه چى گفته؟»

«محمود گفته که مسلمانه. بهش گفته‌اند برو توى صف سمت راست وايستا. بعد هم در راه رفتن به بند - بهش گفتن يادت نره نماز بخونى، وگرنه شلاق مى‌خورى.»

امير گفت : «چند نفر از بندشون اعدام کردند؟»

«هفتاد نفر»

امير برای یک لحظه تصور کرد همه‌ی آن اخبار دروغاند و پرسید: «این همه اعدام، اينجا؟ توى گوهردشت؟ چه‌طور صداى تير نشنيديم؟! از کجا معلوم آنها را به انفرادی نبردهاند؟»

اصغر با صدایی بغضآلود پاسخ داد: «بچهها را دار زده‌اند.»

فرزاد با آهنگ غمزده‌ای گفت: «اين رو  هم محمود گفت؟»

«آره! بعدشم گفت، هر کسی باید بدونه که مرگ و زندگي‌ش به پاسخی که می‌ده ربط داره. اين بار از بازجويى و دادگاه عادى خبری نيست. آخرین حرفی که محمود زد این بود که ما و بند پایين - آخرين بندهايى هستيم که قراره تصفيه کنند.»

بامداد درحالیکه آب بینی‌ش را پاک می‌کرد، پرسید: «يعنى تکلیف زندانيان بقيه‌ی بندها معلوم شده؟ یعنی همه اونا رو دادگاهى کرده‌اند؟»

« از قرار معلوم، آره.»

امير که هنوز مردد بود، پرسید: «پس چرا بند محمود اینا قبل از دادگاه چیزی از ماجرا نفهميدند؟ مگه بند بغلی خبر فاجعه رو به اونا نداده بودند؟»

اصغر با صدای گرفته‌ای گفت: «زندانيانى را که از اعدام جستهاند به بند برنگردانده‌اند، مبادا به زندانيان بندهاى ‌ديگر خبر بدهند.»

فرزاد با چشمان نگران به بقیه چشم دوخت و پرسید: «يعنى رژيم مى‌خواد زندانيان نفهمند که همه در نوبت کشتارند؟»

«احتمالا همینطوره که تو می‌گی!»

بامداد با هیجان پرسید: «محمود خبر ديگه‌اى نداشت؟»

«چرا! ‌گفت بعد از دادگاه، فرصتی گیر آورده که با یکی از دوستاش که از سلول انفرادى برگشته، حرف بزنند. گویا طرف از همهچيز خبر داشته و گفته دوسوم بچه‌هاى بندشان را اعدام کرده‌اند! خودش هم در دادگاه ادعا کرده که مى‌خواد در مورد سؤالات فکر کنه! چون جواب قطعی نداده که مسلمانه يا نه، اعدامش نمی‌کنند و بهش مهلت می‌دن که توى سلول فکرهاشو بکنه.»

امير با عصبانیت پرسید: «يعنى هيچ فرقى بين حکم‌دار و بدونحکم نيست؟ یعنی اونایی رو هم که مثل ما سالهاست حکمشان تمام شده، به‌خاطر نامسلمان بودن اعدام کرده‌اند؟ تا حالا مسأله‌ی اين اراذل مصاحبه[2] کردن يا نکردن ما بود؛ يعنى مسأله سياسى بود اما حالا دارند تصفيه‌ی ايدئولوژيک مى‌کنند؟»

اصغر ادامه داد : «بچه‌هاى مشهد وقتی میفهمند قراره اعدام بشن، با بازجوها درگير می‌شن.. و همینطور در حال زد و خورد - به رگبار بسته می‌شن!»

همه با ناباورى يکديگر را نگاه کردند. بامداد چشمانش را که پر از اشک شده بود، پاک کرد.

فرزاد مبهوت پرسید: «فردا نوبت ماست؟»

«آره. هر روز، ساعت ٨ صبح، زنداني‌ها را براى دادگاه می‌برند.»

امير گفت: «دقیقا معلومه که اعدام ها از کى شروع شده؟»

«بچه‌ها مطمئن نيستن، ولى فکر مى‌کنند حدوداً از يک ماه پيش.»

بامداد با صدایی غمگین گفت: «پس بیخود نبود که  موقع انتقال ما از اوين به اينجا- استقبال پاسدارها گرمتر از هميشه بود: همه را لخت کردند وبه زور از تونل پاسدارهايى که با شلاق به جان ما افتاده بودند - ردمان کردند.... بعد هم چند ساعتی ما رو سر پا نگه داشتند تا مثلا وسايلمان را بگردند و هرچی کتاب داشتیم ، ضبط کنند. ... پس به‌خاطر اعدام -  مارو به این کشتارگاه آوردن؟»

اصغر از جواب دادن به این سوال، دچار واهمه شد!

بامداد با احساسی آمیخته به چیزی مبهم گفت: « پس اونایی که از اوین به اینجا منتقل نشدن خطر اعدام دور سرشون نمی‌چرخه!؟ یعنی بچههای اوین اعدامی نیستن!؟»

اصغر که گویی حواسش جای دیگری بود سؤال بامداد و حرفهای دوستانش را نشنید.

برای لحظه‌ای به دخترش رُزا فکر ‌کرد و آنی دیگر - درحالیکه سعی می‌کرد ناراحتی‌اش را بروز ندهد، به دوستانش گفت: «سوالا رو بذارین برای بعد! حالا بايد همه را بيدار کنيم! باید به همه بگیم مرگ در کمینه!»

فرزاد با نگرانی گفت: «بايد به بند پایين هم خبر بديم.»

بامداد که حسی غیض آلود را فرو می‌خورد، گفت: «ولى قرارمان با رابط بند پایین ساعت ٨ صبحه. قبل از آن، کسى به مُرس ما جواب نمی‌ده.»

اصغر درحالیکه حواسش جای دیگری بود، گفت: «سعى خودت را بکن، شايد جواب بدن. بايد هرچه زودتر خبر را برسانيم...........»

اصغر زیپ ساکش را باز کرد، به عکس دخترش رُزا چشم دوخت و گونه‌هاى او را نوازش کرد. عکس‌هاى کودکى خواهرها و برادرهایش و عکس‌هايى از بچه‌های دوستانی که اعدام شده‌ بودند، بيرون آورد و نگاه کرد. تمام آنها - عکس بچه‌ها بودند؛ عکس بزرگسالان را به زندانيان تحويل نمى‌دادند. شايد عکس آشنایان بزرگ‌سال- انگيزه‌ی مبارزاتى را در زندانى بيشتر می‌کرد، وگرنه چه دليلى داشت زندانیان فقط اجازه داشته باشند عکس بچه‌ها را نگه دارند؟

در آن لحظات اصغر دلش می‌خواست عکس دنيا را داشت و آن را مى‌بوسيد. توی ساکش، کاردستى‌هايى را جاسازى کرده بود که از دوستانش، به‌مناسبت تولد يا روز اول ماه مه، هدیه گرفته بود. آنها را درآورد، نگاهشان کرد و آنها را دوباره طورى توی ساکش جا‌سازى کرد که شايد همراه ساکش روزی از زندان پر بکشند و به دست دنيا برسند: هدیه‌هاى مرگ براى زنى که تمام آن سالها بهاميد آزادى همسرش، در صف‌هاى ملاقات ایستاده بود و آن ‌همه رنج را تحمل کرده بود.

.......یاد شب هایی افتاد که با "باور" و دوستان دیگرش در کوه گذرانده بودند!

چه شب های اسرار آمیزی که تا دیر وقت به جستجو در میان توده ستاره گان سپری می‌شد!

کاش می‌شد دوباره در میان آسمان کوهستان به اشکالی که یک دسته ستاره در کنار هم می‌سازند نگاه می‌کرد!

ولی همه آنرا مثل گذشته‌ها در کنار باور می‌خواست!